جستجو در تک بوک با گوگل!


بازدید
استاد محمد پروانه مه ولاتی
استاد محمد پروانه مه ولاتی، سوای عمری خدمت فرهنگی به عنوان شاعر، هنرمند و نویسنده بنام شهر شاعران و صاحبدلان – نیشابور سبز- نیز معروف است.
زندگی
در مهرماه ۱۳۲۵ در خانواده ای متوسط و کشاورز واقع در روستائی از بخش مه ولات ۱۵ کیلومتری کاشمر بدنیا آمد، مادر او حافظ قرآن و روحانی بااخلاصی بود، از سواد قدیمه مخصوصاً علوم حوزوی و طب قدیم بهرمند بود. دوبیتی می سرود، و همو بود که در این راهِ رنگارنک و پر فضیلت مشوق و راهنمای محمدش بود.
محمد، دوره ابتدائی را در روستا گذراند و اولین سرودهایش مربوط به ۸ یا ۹ سالگی می شود.
دیپلم و لیسانس را در مشهد اخذ کرد و از محضر استادان بزرگی چون دکتر شریعتی، دکتر غلامحسین یوسفی، دکتر جلال متینی تلمذ کرد.
او افتخار چاپ اولین کتاب مرحوم شریعتی را در چاپخانه گوتمبرگ مشهد با نام «ابوذر غفاری» بخود اختصاص داده است.
وی در مقطع فوق لیسانس رشته ادبیات، ۱۴ واحد را گذراند، در کلاس ها حاضر می شد ولی چون چیزی تازه ای نیافت که قبلاً نخوانده باشد یا ندیده باشد، دانشگاه را رها کرد و به دانشگاه واقعی یعنی کتابخانه و کتابفروشی ها پناه برد.
آثـــار
«زیر آسمان نیشابور»؛ مجموعه شعر، نام اولین کتاب استاد پروانه است که به همت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور منتشر گردید. (۱۳۶۹ش.)
«دستور آسان»؛ جهت تدریس در مراکز تربیت معلم
«روش تدریس نگارش»؛ جهت تدریس در مراکز تربیت معلم
«خیام بی نقاب»؛ تایپ و تصحیح و ویرایش شده آماده چاپ می باشد. استاد درباره «خیام بی نقاب» می گوید: «… بخش هایی از کتاب نظریات شخصی مرحوم دکتر علی شریعتی است در مورد خیام نیشابوری، یا نظریات مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی که حقیر جزو آخرین گروه دانشجویان کلاسی و دانشگاهی این بزرگواران بوده ام. یاد و خاطره هر دو استاد جاودان باد. بطور کلی محتوای «خیام بی نقاب» در رابطه با شناخت و یا بهتر بگویم کلید تشخیص رباعیات اصیل این حکیم و ریاضی دان یگانه، و نیز مفاهیم برخی از آنهاست که در قالب ۲۰ مقاله یا عنوان تالیف شده است».
«مردان بینالود»؛ مجموعه اشعای وی از سال ۷۰ تاکنون است که پاکنویس و آماده تایپ می باشد.
«از یمن تا نیشابور»؛ حدود ۶۰۰ صفحه می باشد این کتاب نزدیک ۴ سال وقت استاد را گرفته است زیرا درباره زندگی فضل بن شاذان بن خلیل ازدی –فقیه، متکلم و محدث اوایل قرن سوم هجری- است که مدارک کمی در این رابطه موجود می باشد و ناگزیر استاد شهرها و کتابخانه ها و مراکز علمی زیادی را مسافرت نموده تا آن را به پایان رساند. این اثر در نوع خودش کامل،مستند و به شیوه علمی تأیید شده و مرحله ویرایش را می گذراند، امید است که بزودی با شکل و هیأتی زیبنده و جالب از چاپ در آید. استاد پروانه مه ولاتی برخی انگیزه های تالیف «ازیمن تا نیشابور» را چنین بیان می کند: «… تا کنون کاری که در خور و سزاوار این متکلم و محدث عظیم الشان ]فضل بن شاذان نیشابوری[ باشد انجام نشده و اگر هم انجام شده، در حد رسالاتی کوتاه بوده که تقریبا از نظر کمیت و محتوا یکسانند … این فقیه شیعه بنا بر روایات عمری طولانی داشته و حاصل این عمر طولانی تعداد ۱۸۰ جلد کتابی است که در موضوعات گوناگون دینی و مذهبی تالیف و تصنیف نموده است که متاسفانه جز کتاب بزرگ «الایضاح»، «الغیبه» و «علل و احکام»، بقیه آثار وی به مرور زمان از میان رفته است و از سایر رسالات و کتب ایشان جز نامی در کتاب های رجال باقی نمانده است و این خود تفحص بیشتری را در رابطه با احوال و افکار وی ایجاب می کرد …». استاد درباره وجه تسمیه «از یمن تا نیشابور» می گوید: «با عنایت به اینکه در رابطه با فضل بن شاذان در برخی کتب رجال، نیشابوری الاصل، و در برخی، ایرانی الاصل، و در بعضی دیگر اجداد او را به قبیله «ازد»، از قبایل ساکن یمن، دانسته اند، بخش بزرگی از از این کتاب را به این موضوع اختصاص داده ام تا علت انتصاب وی را به این قبیله بیان کنم و اینکه چگونه شد که فضل در نیشابور ساکن شد، عنوانی که برای این اثر برگزیده ام «از یمن تا نیشابور» می باشد».
«نیشابور در آسمان»، نام کتاب در دست تألیف وی است که هنوز زود است درباره محتوی آن سخن بگوییم.
پیش از این ده ما . . .
پیش از ایــن، بــــاغ سرجاده برای همه بود گیــوه ای پــاره،اگر بود، بــه پای همــــه بود!
مردمی خوب و سـلامی و علیـکی سرصبح شبنم عاطفه در متن صـدای همــــــــــه بود
یــاد آن ظهر ده و گـــــــرمترین فضـــل خــدا و دل سایه ی دیوار، که جای همــــــــــه بود
روی طاق دم در، صحبتشان گـل می کـــرد و سخـــنهای پـــدر نیز، ســوای همــــــه بود
ازدحام سخن و، حرف همه، رنگ علــــــــف گرمی و همهمه در حرف و چرای همـــه بود
نان دست پدر و بوی خوشش حالی داشت آن حلالی که سر سفـره، غـذای همــــه بود
بـوی گـــل در دل هر باغچه، پــر پــر می زد گل ختمی ، گه به هرخانه، شفای همـه بود
یاس این خانه به آن خانه سـلامی می کرد تاج گل بر سر دیوار، صفــــای همـــــــــه بود
یاد آن چـشـمه و آن کــــــــوزه و آن آب زلال و خـــدا بـــود خدایی که، خدای همـــــه بود
جای هرخـانه، برای منو «ما» فرق نداشت چون شمالی تر هر شهر، برای همــــــه بود
محمد پروانه ـ نیشابور
نیم نظری به شعر و زندگی حیدر یغمای نیشابوری
گاهی متهمّش میکردند که شعرهای مهجور قدما را میدزدد و پس و پیش میکند و به اسم خودش به خلق الله قالب میکند. گاهی هم شعرهایش را میدزدیدند و بدون پس و پیش کردن به اسم خودشان به خلقالله قالب میکردند.
آوانگارد هم بود، موهایش را شانه نمیزد و بهجای ژل از سرش گِل میچکید. با همان لباس مندرس خاکآلود که لباسش کارگریاش بود و کفشهای پلاستیکی پاره پاره به جلسات ادبی میرفت و شعر میخواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش میبرد و دم در پارک میکرد.
کار یغما، این نبود که دستی به سر و گوش کلمات دستمالیشده شاعران دیگر بکشد و آنها را با یک هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش کلمات را شکار میکرد و به بند میکشید و در قفس شعر به نمایش میگذاشت.
نهنگ موج عشقم، در گِل ساحل نمیگنجم
شنا باید در اقیانوسم، اندر گل نمیگنجم
زبانی آسمانی دارم، امّا کس نمیفهمد
حدیث قدسم، اندر گوش هر غافل نمیگنجم اگر فهم سخن یا درک من ننمود نادانی
عجب نبود که در اندیشه جاهل نمیگنجم
بیابانگرد و صحراورز و دور از مردمم، آری
میان شهر در غوغای بی حاصل نمیگنجم
نگارم گفت: بیرون کردم از دل مهر یغما را
بگو: من مرغ کیوان رفعتم،در دل نمیگنجم.
کافی است بدانی این شعر فلک فرسا را یک کارگر عامی بیسواد ـ حیدر یغمای نیشابوری ـ سروده است، تا لااقل برای لحظاتی باور کنی که شاعری نه احاطه بر ادبیات قدیم و جدید میخواهد، نه اشراف بر قواعد وزن و قافیه و بدیع و بیان، نه آشنایی با مدرنیسم و پست مدرنیسم، نه خیال فعّال، نه زبان مستقل و نه هیچ چیز دیگری از این دست. جانی آزاده میخواهد و طبعی وارسته، که یغما داشت. و آن وقت ما را باش که دربهدر به دنبال آنها لهله میزنیم و اینها را بالکل بیخیال شدهایم.
□
دستم اندر کار روزی و دهانم پر سرود
اشک شوقم با عرقهای جبین آید فرود
ای خوش آن شاعر که نان از دسترنج آرد به دست
وی خوش آن عاشق که ورزد عشق با بود و نبود..
اجدادش از اهالی یزد بودند. پدر و مادرش، وقتی او خردسال بود، به نیشابور کوچیده و همانجا ساکن شده بودند. حیدر یغما، در سال ۱۳۰۲ به دنیا آمد و در اسفند ۱۳۶۶ در گذشت.در فقر زاده شد.در فقر زندگی کرد ودر فقر هم در گذشت. فقری، در ابتدا اجباری و در انتها اختیاری. به قول جواد محقق: فقر خود را بر او تحمیل بود. بلکه اوبود که خود را بر فقر تحمیل کرده بود. خشتمال بود. البتّه این اواخر عملگی و باغبانی هم می کرد… مرا اکابر دوران سواد یاد نداد
گمانم آنکه فراتر ز من نداشت سواد
چو اوستاد ازل نام اهل دانش را ـ
نمود ثبت، مرا نام از قلم افتاد
به روی آتش سوزان مرا نشستن به
که بهر پند نشینم به محضر استاد…
بیسواد بود، البتّه این اواخر خواندن و نوشتن را نزد خود آموخته بود؛ با خطّی که گاه خودش هم از خواندن آن عاجز بود. پای درس هیچ استادی ننشسته بود و هیچ علم و فنّی را از راههای مرسوم فرانگرفته بود. گاهی در جلسات قرآن شرکت میکرد و گاهی هم به محافل ادبی سری میزد. گاهی متهمّش میکردند که شعرهای مهجور قدما را میدزدد و پس و پیش میکند و به اسم خودش به خلق الله قالب میکند. گاهی هم شعرهایش را میدزدیدند و بدون پس و پیش کردن به اسم خودشان به خلقالله قالب میکردند. و او چون نه کتابی میخواند و نه روزنامه و مجلّهای به دستش میرسید، هیچگاه متوجّه نمیشد. گاهی به او میگفتند که شاعر نیست و او میگفت:
خلق امروز به تکذیب بگیرند مرا آن زمانم بشناسند که یغمایی نیست
شاعر انقلاب هم بود، چرا که هم برای انقلاب اسلامی شعر گفت وهم برای جنگ و شهدا. چه بسا اگر بازار کنگرهها در روزگار حیاتش به داغی امروز بود، چندین فقره سکّه هم نصیبش شده بود.
آوانگارد همهم بود، موهایش را شانه نمیزد و بهجای ژل از سرش گِل میچکید. با همان لباس مندرس خاکآلود که لباسش کارگریاش بود و کفشهای پلاستیکی پاره پاره به جلسات ادبی میرفت و شعر میخواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش میبرد و دم در پارک میکرد. و با همه این کارها به سرتاپای پرستیژ شاعران رسمی پوزخند میزد. میگفت:
کاخها از بازوی من سر به چرخ و، میکنند ـ
زندگی در گوشه ویران فرزندان من
فقر و درویشی به ارثم از پدر آمد به دست
تا حیاتم هست، هست این تحفه ارزان من
خسته شد بازوی سنگاندازها و بر زمین ـ
سر نگون برگی نشد از شاخه ایمان من.
□
خودستا خواند یار زیبایم
خود ستودم که خلق نستایم
خویشتن را ثنا نمودن به
خود ستودن ز بت ستودن به…
شعر یغما حدیث عشق نبود، که حدیث نفس بود. به شهادت اینکه اکثر عاشقانههایش چندان چنگی به دل نمیزند. و تازه، مگر نه اینکه حدیث عشق هم از جهتی حدیث نفس است، نفسی که با عشق یگانه شده و به «جان» بدل شده و دیگر اساساً خود را در میان نمیبیند؟ هر چه هست شعر یغما حدیث نفس است. نفسی گردنفراز و سرکش، نه در برابر حقّ و حقیقت که در برابر هر که جز «او» و هر که جز «خود». نه در برابر آسمان، که در برابر زمین. و اگر هم سرود:
من برای نان به به یزدان هم نمیآرم نیاز
این من و این پینههای دست من ـ برهان من ـ
آن یزدان را میگفت که دیگران به هوای نانی که میفرستد، میپرستندش. که هم خودش در جایی دیگر گفته است:
کافرم خواندند روز بحث کوتهفکرها
فرق دارد خالق این قوم با یزدان من.
یغما سخنگوی نفسی بود که در برابر هیچ بنی بشری قد خم نمیکرد، آستانبوس هیچ درگاهی نمیشود و در بین همطرازان و همقطاران هیچ کس را به رسمیّت نمیشناسد. این کبر و گردنکشی اگر مذموم هم باشد، مذمومتر از خلق و خوی شاعرانی نیست که برای نام و نان به هر دامنی چنگ میزنند و شعرشان را به حراج میگذارند. یغما، بر خلاف اغلب ماـ مثلاً شاعران این روزگارـ شعر را نه در آینه کلمات شاعران دیگر که از بطن زندگی یافته بود و لذا شعرش هم اقتباسی نبود. کار یغما، این نبود که دستی به سر و گوش کلمات دستمالیشده شاعران دیگر بکشد و آنها را با یک هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش کلمات را شکار میکرد و به بند میکشید و در قفس شعر به نمایش میگذاشت. همین است که در شعرهای شاخص یغما کلمات جان دارند، داغند، انگار همین الآن از تنور روح شاعر بیرون آمدهاند، از شعر بیرون میزنند و به سر و روی خواننده پرتاب میشوند.
و باید علی معلّم باشی تا در مینیبوس سمنانـ دامغان شعرهای یغما را بخوانی و از خود بیخود شوی و سرت را به شیشه مینیبوس بکوبی و تازه موقع پیاده شدن ببینی که شیشه غرق خون شده است.۲ باید مستعد سوختن باشی تا شعر نیما را بخوانی و آتش بگیری.
این وسط عبثترین کار، این است که بنشینیم و درباره استقلال یا عدم استقلال زبان، یا قوت و ضعف خیال یغما بحث کنیم، یا اشعارش را به دنبال اغلاط وزنی و بیانی و … زیر و رو کنیم، یا ببینیم کدام کلمات در شعرش «بسامد بالا» یی دارند و ردّپای کدام شاعران سلف روی کدام ابیاتش مانده است؛ تا فیالفور ذیل یکی از سبکهای شعر فارسی دستهبندیاش کنیم. کسی که گفته است:
من یکی کارگر بیل به دستم، برمن ـ
نام شاعر مگذارید و حرامم مکنید
پیشاپیش به ریش همه نقدها و تحلیلهایی که بر شعرش کردهاند و خواهند کرد، خندیده است.
بسیارند کسانی که شعر سرودهاند، ولی کسی به آنها شاعر نمیگوید. و این شاعر نبودن برای آنها باری از تحقیر به همراه دارد. یعنی، اگر شعرشان با معیارهای مقبول شاعری سنجیده شود، نمره قابل قبولی نخواهد آورد، یعنی، شعرشان چندان هم شعر نیست.
اما هستند کسانی هم که شاعر نبودن، نه مایه تحقیر، که مایه فخر آنهاست. کسانی که شأنشان اجلّ از آن است که نامشان ذیل عنوان « شاعر» برده شود.
بهراستی امام خمینی(ره) که دیوان اشعارش هم منتشر شده است، شاعر بود؟ یا شعر سرودن فضیلتی بر فضائل بی شمار امام علاوه میکند؟ این چنین نیست، بلکه شعر سرودن امام آبرویی به شعر و شاعری میدهد. شعر سرودن امام یعنی امام شعر را آن قدر قابل میدیده است که سخنانش را در قالب آن بریزد و شاعری بر این آن قدر شأنیت داشته است که بنشیند و با وزن و قافیه و… زورورزی کند و شعر بسراید، این ماییم که باید کلاهمان را به هوا بیندازیم که امام هم شعر گفته است.
اینها کسانی هستند که اگر به تفنّن یا از سر ذوق یا به هر دلیل دیگری ـ و به هر حال به جز دلایل حرفهای ـ شعری سرودهاند، بر سر شاعران منّت گذاشتهاند.
و ما ـ مثلاً شاعران این روزگار ـ هم باید به خودمان ببالیم که روزی حیدر یغمای خشتمال نیشابوری هم، یکی از ما بوده است.
و حرف آخر را هم از یوسفعلی میر شکاک بشنویم:
«یغمای خشتمال نیشابوری از آن گروه شاعرانی است که به جای معماری کلمات و تلاش در جهت پیشبرد هندسه شعر خویش، با ستیزی راستین، معماری عواطف خود را اعلام میدارد و بی باکانه در زبان رخنه میکند. شاعر کلاسیک فراوان است، امّا ستیزهگر جرئتمند کم ظهور کرده است. و در این میان حیدر یغما از دل به دریا زنندگانی است که هیچ رسمیّتی برای شعر و زبان قائل نیست و این کار را نه بهخاطر گریز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام میدهد، بلکه برای دورماندن از توقّف است که مرتکب چنین رخنه و رسوخی میشود…
در روزگار ما، شاعران درجست و جوی سبک و مکتب و زبان مستقل، از شعر دور افتادهاند واز شعور نیز؛ عقل آنان عقل شاعران نیست، عقل دلّالان و کاسبان است، و نوادری چون یغما که نه سبک میشناسند و نه مکتب و نه زبان مستقل میفهمند، نه ایماژ و آبسترهسازی و نه روشنفکری و آوانگارد بارنی، بشارت دهندگان این اشارتند که شعر جوششی است که در جان جنونمندش باید جست؛ و به راستی اگر این جنون، چگونه یک خشتمال میتوانست حضور خود را با چنین کبریایی اعلام کند:
تنم در وسعت دنیای پهناور نمیگنجد
روان سرکشم در قالب پیکر نمیگنجد
مرا اسرار از این گفت وگو بالاتر است، امّا
به گوش مردم از این حرف بالاتر نمیگنجد
مرا خواب آن زمان آید که در زیر لحد باشم
سر پرشور اندر نرمی بستر نمیگنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درویشی
که در خشخاش خورشید بلند اختر نمیگنجد
نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را
شهاب طارم اسرار در مقبر نمیگنجد.»
برترین رمان های داستایوفسکی را بشناسید و بخوانید ۴٫۰۰/۵ (۸۰٫۰۰%) ۹ امتیازs فیودور داستایوفسکی را میتوان به راستی یکی از مشهورترین نویسندگان روسیه قلمداد نمود.
نوشتن از کتابها و به توصیف درآوردن کلماتی که از دل نویسندگان بزرگ برآمده، شاید در نگاه اول سخت و غیرممکن باشد، اما لذتی نهفته در دل کنکاش احساسات این نویسندگان وجود دارد که سختی و بزرگی کار را آسانتر میکند.
بیوگرافی گلابدره ای از شاگردان جلال آل احمد/ من سیدمحمود قادری گلابدرهای ۲۰ دی ۱۳۱۸ در گلابدره شمیران متولد شدم. دو تا خواهر و دو تا برادر و من بچه ۵ و یه برادر بعد از من و ۶ تا با پدر و مادرم […]
رمانهای منتخب خارجی از نگاه کتابفروشان ۳٫۹۱/۵ (۷۸٫۲۴%) ۳۴ امتیازs رمانهای منتخب خارجی از نگاه کتابفروشان/ رمانهای منتخب خارجی از نگاه کتابفروشان/ یازده کتابفروش در تهران، پنج رمان خارجی مورد پسندشان را بر اساس امتیاز یک تا پنج معرفی کردند و پس از ارزیابی […]
همه چیز درباره نوبل ادبیات ۵٫۰۰/۵ (۱۰۰٫۰۰%) ۱ امتیاز تا مدت ها فکر میکردم که جایزه ی نوبل ادبی رو به خاطر یک اثر خاص به نویسنده اش میدن ولی بعدها متوجه شدم که این جایزه در واقع برای تقدیر از […]
آنچه از «شکسپیر» نمیدانستید ۴٫۰۰/۵ (۸۰٫۰۰%) ۱۶ امتیازs بیش از چهار قرن از زمان حیات شکسپیر میگذرد، اما شاهکارهای او همچنان بارها و بارها در دنیای هنرهای تصویری و نمایشی مورد اقتباس قرار میگیرند. بحثهای جنجالی بسیاری حول محور زندگی این نویسندهی […]
به نکات زیر توجه کنید