خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


نقد و بررسی ادبیات وادیبان۲

امتیاز به این مطلب!

176 views

بازدید

همینگوی به اسکرینز هشدار داده بود . برای « برو بچه های ایدئولوژی دار » پیشاپیش نسخه ای از کتاب را نفرستد ، زیرا « ترجیح می دهم که با یک راهبه درباره مذهب شوخی کنم اما چپیها را از ایدئولوژیشان محروم نکنم . »
همینگوی این کتاب را به مارتا گلهورن تقدیم کرد و در ۲۱ نوامبر ۱۹۴۰ به عنوان سومین همسر ، با او پیمان زناشویی بست . مارتا که برای خودش نویسنده و زنی صاحب اندیشه بود به زودی از این خلق و خوی همینگوی که زنان باید از مردانشان فرمان ببرند و رنگ آنها را به خود بگیرند خسته شد .
هنگامی که مشاجراتشان بالا گرفت و مارتا نتوانست از پس همینگوی برآید ، دیگر بار شغل خبرنگار خارجی را از سر گرفت و او را ترک کرد . ارنست به دنبال این اعلام استقلال همسرش به میخوارگی شدیدی افتاد و تا هنگامی که جنگ جهانی دوم برایش این امکان را فراهم آورد تا به عنوان گزارشگر جنگ ، اندوه خود را در شور و شوق خطر کردن و بوی جنگ فراموش کند ، یک روز خوش به خود ندید .
در چند مأموریت بمباران انگلیسیها و امریکاییها ، بر فراز آلمان پرواز کرد . در سال ۱۹۴۴ مدتی با لشکر پاتون کار کرد . سپس منزجر از گرد و غبار و گل و لای به لشکر چهارم پیاده نظام ایالات متحده پیوست و با سر نترسی که داشت ، احترام سربازان را نسبت به خود بر انگیخت . گفته شد که « او شخصیتی با نفوذ بود » با یک متر و هشتاد و سه سانتیمتر قد « سری همچون شیر » چهره ای سبزه ، شانه های پهن ، عضلاتی ستبر ، سینه پرمو و ریش انبوه توپی سربازان امریکایی با رغبت او را « پاپا » می نامیدند و این لقبی بود که قبلاً اطرافیانش به دلیل ریشش به او داده بودند . اغلب در اتومبیل جیپ خود می نشست و پیشاپیش پیاده نظام حرکت می کرد ؛ به هنگام آزادسازی پاریس در خط اول بود . در آنجا در حالی که به روش همیشیگیش در « ریتس » استراحت می کرد از همنشینی با ماری ولش لذت می برد . در اواخر ۱۹۴۴ با یک بمب افکن نظامی به ایالات متحده بازگشت سپس در مزرعه اش در کوبا اقامت گزید . در ماه مه ۱۹۴۵ ، ماری بهاو پیوست . هنگامی که مارتا از او طلاق گرفت ( ۲۱ دسامبر ۱۹۴۵ ) ارنست طلاق را همچون « هدیه کریسمس » پذیرفت و سه ماه بعد با ماری ولش ـ چهارمین همسرش ـ ازدواج کرد .
در ژوئن ۱۹۴۶ هنگامی که همراه ماری به هاوانا می رفت در اتومبیل با درختی تصادف کرد ، سرش جراحات سختی برداشت ، چهار دنده اش ترک خورد و مفصل زانوی چپش خونریزی کرد . سه ماه بعد . که همراه ماری به سان ولی در آیداهو می رفت ، در متلی در کاسپر وایومینگ ماری به سقط جنین وخیمی دچار شد . همینگوی او را به سرعت به بیمارستانی رساند تنها پزشکی که در آنجا بود ، « انترن » ی بود که از ماری قطع امید کرد . همینگوی به او دستور داد دو کیسه خون و چهار شیشه پلاسما به همسرش تزریق کند . ماری بهبود یافت . زندگینامه نویس او می نویسد که در دوران نقاهت ماری « ارنست ، مثل هر بار که در وضعیتی دشوار گیر می کرد ، به نحو تحسین انگیزی رفتار کرد و بسیار کم نوشید . » همینگوی از این حوادث چنین نتیجه گیری کرد که : « ترتیب سرنوشت را هم می توان داد . و نباید بدون مقاومت به آن تن در داد .
در سراسر سالهای پر حادثه زندگیش ، رویدادها و نمودهایی که به مضحکه های هستی انسان اشاره دارند ـ و اندیشه ها و شخصیت نهانی آدمها را آشکار
می کند ـ نظرش را به خود جلب می کرد . او این نمودها و نکته های باریک را در تکان دهنده ترین و کاملترین داستانهای کوتاه عصر خویش توصیف کرد . تقریباً همه این داستانها با بیانی ژرف و نافذ ، نیشدار و تلخ که ضمن توصیف زندگی در معنی و ارزش آن تردید می کند ، نوشته شده است . در یکی از بهترین آنها برفهای کلیمانجارو ( ۱۹۳۶ ) از نویسنده ای سخن می گوید که در افریقا در حالی که از بیماری قانقاریا در حال مرگ است ، افسوس می خورد که وسوسه برخورداری از زندگی غوطه ور در بطالت اغنیا او را ( که هنرمند است ) از پا درآورده است . این وحشتی بود که خود همینگوی ـ که اغلب دوستان پولداری دور و برش را گرفته بودند ـ می بایستی هراز گاهی ، در حال قایقرانی یا میخوارگی احساس کرده باشد .
او با پیرمرد و دریا ( ۱۹۵۲ ) که ثمره جذبه شش هفته کار بی وقفه بود، خود را تثبیت کرد . این کتاب که بلندتر از داستان کوتاه و کوتاهتر از رمان بود ، به تمامی در یک شماره مجله لایف چاپ شد و رویداد مهم ادبی سال شناخته شد . من با شک و تردید نسبت به ارزش والایی که برای آن قائل شده بودند ، آن را خواندم  با تأیید این ستایش زیبای فاکنر ، آن را به پایان رساندم : « زمان ثابت خواهد کرد که این کتاب از تمام آثار ما برتر است . . . سپاس ان خدای را که مرا و همینگوی را آفریده است و هر دوی ما را دوست می دارد ، بر هر دوی ما رحمت آورد و او را بازداشت از اینکه در آن دستکاری کند . »
داستان که با سادگی کلاسیکی بیان می شود ، ب موبی دیک ملویل شباهت دارد ، لیکن بیش از هر چیز به مبارزه خود همینگوی در دریا مدیون است .
ماهیگیری پیر پس از آنکه با مهربانی از همراه بردن پسرک خوبی که می خواهد با او برود سرباز می زند ، یکه و تنها در گلف استریم پارو می زند تا به آخرین و بزرگترین صیدش دست یابد . رکوردی برای جوانان برجا گذارد تا به رقابت با او برخیزند ، و نیز توانایی جسم و جان سالخورده اش را بیازماید . در این درام ، ماهی عظیم الجثه ای نیز شرکت دارد که طعمه را به دهان می گیرد و پیرمرد را هم به نقطه ای بسیار دور از ساحل می کشد . پیرمرد می اندیشد : « ماهی ، داری مرا می کشی . اما حق داری برادر ! من هیچ وقت چیزی بزرگتر و . . . نجیب تر از تو ندیده ام بیا و مرا بکش ! برای من مهم نیست که کی کی را می کشد . . . آدم بر پرنده ها و حیوانات بزرگ ، خیلی هم برتری ندارد . »
شب بر مبارزه سایه می افکند . « ماه همان طور دریا را زیبا می کند که زن را . » از بش با طناب تقلا کرده بر دستهایش زخمهای عمیقی زده است . با خود می گوید : « ولی آدم برای شکست آفریده نشده ، آدم ممکن است نابود شود ، اما شکست نمی خورد . » می برد و می بازد . ماهی تسلیم می شود . اما سنگینتر از آن است که بتوان به داخل قایل آوردش . چاره ای ندارد مگر آنکه او را به کناره قایق ببندد . کوسه ماهیها می آیند به خوردن گوشت ماهی . آن قدر از آنها یکی پس از دیگری می کشد که نیزه هایش تمام می شود . کوسه های دیگری می آیند پیرمرد با پارو با آنها می جنگد .آنها از زیر ضربه ها در می روند و به سورچرانی خود ادامه می دهند . پیرمرد خسته و وامانده در دل شب پارو می زند . به سواحل می رسد . اما در این هنگام غیر از اسکلت ماهی چیزی بر جا نمانده است . ماهیگیران شگفت زده تحسینش می کنند . با آخرین توانش از صخره ها بالا می رود و به درون کلبه و تختخواب خود می خزد ، اما برایش مسلم نیست که پیروز شده یا شکست خورده است .
منتقدان داستان را تمثیلی از مبارزه انسان با دشواریهای زندگی تعبیر کردند . نویسنده هرگونه منظور سمبلیک را انکار می کرد ، اما تمثیل همچنان به جای خود باقی ماند و با بازگیی شعار برگزیده همینگوی کتاب را به سطحی والا می رساند : « نخستین ضرورت در زندگی ، تاب آوردن است » این کتاب کوچک به راستی شایستگی جایزه پولیتزر را داشت که در ۱۹۳۵ به آن داده شد .
غیر از این آن سالها نیکبختی چندانی برایش به همراه نداشت . در ژوئن ۱۹۵۳ همینگوی ماری به جشن گاوبازی دیگری در پامپلونا ، سپس به سفر چهار ماهه ای برای شکار به افریقا برد . همینگوی با آنکه ناچار بود عینک بزند ، هنوز هم تیرانداز خوبی بود و معمولاً همه روز با خطراتی روبرو می شد ، در ۲۳ ژانویه ۱۹۵۴ هواپیمایی « سسنا » یی که با آن به طرف آبشار مارچیسون در اوگاندا می رفتند ، به سیم تلگراف برخورد و سقوط کرد . آنها نجات یافتند و بیشترین صدمه ای که دیدند رگ به رگ شدن شانه راست ارنست بود . روز بعد با هواپیمای دیگری عازم انتبه بودند . هنگامی که هواپیما از زمین بلند می شد ، سقوط کرد و آتش گرفت . زانوی ماری به سختی صدمه دید ؛ سر همینگوی به در خورد و مجروح شد و در نتیجه ضره مغزی دید . کبد و کلیه و طحالش پاره شد ؛ ماهیچه نشیمنگاه و مهره های پایین ستون فقراتش آسیب دید ، بینایی چشم چپ و شنوایی گوش چپش را از دست داد ، پای چپش در رفتگی پیدا کرد و در سر و صورت و بازوهایش سوختگی درجه یک ایجاد شد . ضربه مغزی مدتی او را ضعیف و ناتوان کرد اما در همان حال که درد می کشید ، نامه زیبایی به برنارد برنسون نوشت و از رسیدن به پیری « دوست داشتنی و شکننده » سخن گفت . در این نامه بیان کرد که در فاجعه دوم دو بار آتش را در ریه هایش فرو داده است و افزود که این کار تاکنون هیچ کس را به جز ژاندارک یاری نکرده است . در همین حال تقریباً در تمام شهرهای بزرگ شایع شد که او و ماری کشته شده اند . آنها پس از چند روز استراحت به نایروبی پرواز کردند  و از آنجا برای استراحت عازم کوبا شدند . در آنجا همینگوی شجاعانه تصمیم گرفت که سلامتی خود را بازیابد .
در ۲۸ اکتبر ۱۹۵۴ جایزه نوبل به او اهدا شد . گرچه هنوز ضعیف تر از آن بود که بتواند به استکهلم برود . در سال ۱۹۵۶ بود که یک گروه تلویزیونی را در نزدیکی پرو ، در اقیانوس آرام رهبری کرد و پیش از آنکه پیرمرد و دریا ب هصورت فیلم درآید چندین ماهی عظیم به قلاب کشید . در اواخر همان سال و نیز در ۱۹۵۹ همراه ماری باز هم برای دیدن گاوبازی به اسپانیا رفت . در سال ۱۹۶۰ با افزایش تشنج بین واشنگتن و کوبا و فشار خون شدیدش ، همینگوی پذیرفت که در ایالات متحده اقامت کند .
این مطلب شاید درباره ماجراهای زندگی همینگوی بسیار پرگویی کرده و در مورد کتابهایش بسیار کم گفته باشد ، اما هیچ یک از این کتابها به لحاظ حادثه و شخصیت آیا به اندازه زندگی خود او غنی بوده است ؟ به استثنای پیرمرد و ریا رمانهایش بیش از آن پابند زمان و مکانند که بی زمان باشند ؛ آنها معمولاً در رویدادهای تاریخی غرقه اند و این رویدادها با پیش آمدن حوادث جدید از خاط انسان زدوده می شوند . شخصیتهای رمانهای او چندان زنده و جاندار نیستند ؛ قهرمان ناقوس عزای که را می نوازند در مخفیگاههای خود یا درون کیسه خوابش محو می شود غ زن و مرد داستان خورشید همچنان می درخشد ؛ یادبودهای مغشوشی از بیکاره های پاریس و روابط و هرزگیهای جنسی آنانند ؛ قهرمان وداع با اسلحه ، صرفاً به این سبب خلق می شود که خود همینگوی است .
او شگفت انگیز بود ؛ چرا که یکپارچه زندگی بود و نیروی حیاتی ده دوازده گاوباز را داشت . شهامت او برای ستیز با ترس بسیار زیاد بود . اگرچه نیمه کور بود ، پیش از آنکه برای نجات جان به مهارت تیر اندازی خود متوسل شود می گذاشت جانور وحشی تا ده دوازده متری اش پیش بیاید . ما به « من گرایی » او می خندیم اما این امر ناشی از اعتماد به نفسی بود که بر موفقیتها و ذخایر جسمی و ذهنی اش تکیه داشت . تنها مردن بزرگ می توانند « من » خود را خاموش یا پنهان کنند غ گرچه من در آن تردید دارم ، چرا که « من » ستون فقرات شخصیت شهامت و کردار انسان است ، و همینگوی هرگز « اهمیت ارنست بودن» را از یاد نمی برد .

او در هنر متمدنانه گسترش « من » کامیاب نبود ، هنری که در آن « من » های دیگر فضایی برای خودنمایی بیابند . اکثراً عضلات و زور و بازو و استقامت خود را در برابر فشار و درد ، به نمایش می گذاشت و کارهایش را معمولاً  با آب و تاب و اغراق بیان می کرد . می گویند که « در هنگام هوشیاری ، به ندرت دروغ می گفت » اما او اغلب مست بود . روزهایش چنان پر جوش و خروش بود که می بایست پیش از شام سه گیلاس ( ویسکی ) اسکاچ بالا بیندازد تا تجدید قوا کند و به اعصاب خود آرامش بخشد .
آن قدر خودخواه و خودبین بود که از دیدن برتریهای دیگران رنج می برد .
اشتباههای دوستانش را ، حتی آنانی که مانند شروود آندرسن و اسکات فیتز جرالد به او کمکها کرده بودند بی مهابا افشا می کرد . به جیمز . تی فارل گفته بود که « فاکنر نویسنده ای بسیار بهتر از خود او یا فارل است » اما بعدها با اطمینان در نامه ای نوشت که فاکنر « ما در قبحه ای پیش پا افتاده » است و کتاب « حکایت » او حتی قابل انداختن توی آشغالدونی هم نیست . همینگوی می توانست بسیار سنگدل باشد ، همچنان که هدلی و پائولین را به دنبال عشقهای تازه ترک کرد . با این همه ، اگر حساسیتی فاقد اخلاقیات نمی داشت ، ممکن نبود نویسنده ای چنین جذاب باشد . پیوسته حاضر یراق ؛ غیرتی ، با حالتی دفاعی و همیشه آماده دعوا و بزن و بزن بود . از به زانو درآوردن آدمها ، نه از پا درآوردنشان لذت می برد . از سوی دیگر بسیار مهربان هم بود . به خیلیها ـ به ویژه به کسانی که با آنها کتک کاری کرده بود کمک می کرد . هنگام نیاز هزار دلار برای از را پاوند و هزار دلار دیگر هم برای جان دوس پاسوس که به تب رماتیسم مبتلا شده بود ، فرستاد وقتی شنید مارگارت آندرسن ، سردبیر لیتل ریویو در پاریس ، که آن هنگام در اشغال نازیها بود ، بی پول و درمانده شده است ، چهارصد دلار برایش فرستاد تا مخارج سفرش به ایالات متحده را بپردازد.
مکالماتش گاهی با عبارتی جاندار می درخشید و گاهی با سنگدلی خشنی ، تکان دهنده می شد. می توانست مثل باراندازها فحاشی کند و مادرش را ( که هنوز زنده بود ) « قحه همیشگی و تمام امریکایی » بنامند . در کتابها و نیز در حرفهای روزمره اش واژه های فحش چهار حرفی به کار می برد ؛ زیرا انها را واژه هایی یافته بود که به گونه تنگاتنگی با نیرو و رنگ ( شاید با بو ) خاستگاه طبیعی شان عجین شده اند . شوخیهایش چاشنی هرزه ای داشت ، حتی خودش را چنین توصیف می کرد : « ارنی بواسیری پیر ، پایل مرد بیچاره . » ( ارنی پایل مردی بود که با مکاتبات و مرگش ، در جبهه جنگ شهرتی به دست آورده بود . » کتابهایش به اندازه افسانه خودش شاید ماندنی نباشند ؛ اما آنها با دقتی بیش از آنکه ما بتوانیم از چنین زندگی پر مشغله ای انتظار داشته باشیم ، نوشته شده اند به گوترود استاین نوشت : « به هر صورت ، مگر نوشتن کار دشواری نیست ؟ » و به چارلز اسکریبنر گفت که « همیشه وقتی سخت کار می کند ، از عشق ورزیدن باید دست بکشد چرا که این دو کار با یک موتور به حرکت در می آیند .» او نمی توانست داستانش را دیکته کند تا کس دیگری بنویسد .
می گفت :  « هر چه برای خواندن با چشم مورد نظر است ، باید با دست نوشته شود و در جریان نوشته شدن ، با گوش و چشم کنترل شود . » حرفه روزنامه نگاریش ، سبک ساده ، مستقیم و صریح پاراگرافها و جمله ها و واژه های کوتاه او را شکل داد و به این امر مباهات می کرد که ناقوس عزای که را می نوازد نثری ضعیف و سست ندارد و قطعه یکپارچه ای است که از ابتدا تا انتها « هر واژه اش به واژه های دیگر وابسته است . » او ماهیت انسان را نه از طریق بحث و استدلال نظری و یا قواعد تجریدی ، بلکه از طریق روایت حوادثی که به شدت و به تمامی قابل درک و احساس بود ارائه می کرد . و می توانست بدون تقلا و لفاظی ، تعصب یا احساسات گرایی بیان شود ؛ باید گذاشت تا حوادث خود خواننده را پیش ببرد ؛ نه به شکلی که خود را با شخصیتی در داستان یکی بپندارد ، بلکه خود را در صحنه و احساس و اندیشه سهیم بیابد . نباید موعظه در کار باشد .
با این همه ، تفسیرش از زندگی به اندازه کافی روشن است . اعتقادات مذهبی را در حالتی که به تعادلی رهنمون باشد ، همانند کشیش فروتن و مهربان وداع با اسلحه محترم می شمرد . او خیلی زود پروتستانیسم گروه گرای مادرش را رها کرد ؛ اما پس از ازدواج با پائولین فایفر مذهب کاتولیک را پذیرفت ، زانوی عبادت بر زمین نهاد و تا زمانی که به لویالیستها پیوست و دید که چگونه کشیشهای کاتولیک از خدا می طلبیدند تا فرانکو را حمایت کند ، مذهبی بود . گاهی در کتابها و اغلب نامه هایش درباره مذهب و حتی مسیح با اندکی همدردی سخن می گفت . فکر می کرد مسیح ، دلزده از اینکه « پدر » آشکارا رهایش کرده ، « بالای صلیب خود را باخته است . » همینگوی می گفت : « با این همه ، مسیح « صرفاً به این دلیل موفق شد که او را کشتند . » یکی از شخصیتهای همینگوی صورت طنزآمیزی از دعای ربانی را می خواند . هنگامی که همینگوی شنید « مانگوپارک» وجود خدا را با استناد به رشد و زیبایی یک گل اثبات کرده است ، با توصیف رنج انسانهایی که بر اثر شیوع بیماری جان می دهند یا اجساد بو گرفته آدمها در میدان جنگ ، به مقابله با او بر خاست . او از به کار بردن واژه هایی چون «مقدس» و « با شکوه » و « فداکارانه » برای توصیف چنین مرگهایی سرباز میزد.
« مدتها بود هیچ چیز مقدسی ندیده بودم ، و آنچه با شکوه بود شکوهی نداشته و قربانیانه همچون گاو و گوسفندهای سلاخ خانه های شیکاگو بودند . » در سال ۱۹۴۵ همینگوی مذهب خود را این گونه توصیف می کند : « زندگی ، آزادی ، و جستجوی شادی . » و همچون بسیاری از کسانی که قبلاً مسیحی بوده اند او نیز تا آخر خرافات بسیاری با خود داشت .
یکی از شخصیتهای داستان قمار باز ، راهبه ، و رادیو می گوید که مذهب فقط افیون توده ها نیست ؛ بلکه میهن پرستی ، جاه طلبی ، موسیقی ، رادیو ، قمار و الکل نیز چنین است . حتی نان هم افیون است ، چرا که خورنده اش را در کوششهای بیهوده زندگی درگیر می کند . « دنیا همه را می شکند . . . آنهایی را که نمی شکند ، می کشد . همه آدمهای خیلی خوب همه آدمهای خیلی شریف و همه آدمهای خیلی شجاع را بدون تبعیض می کشد . اگر هیچ کدام از اینها نباشی ، می توانی مطمئن باشی که تو را هم خواهد کشت ، عجله خاصی در کار نخواهد بود . » مرگ زودرس نعمتی است ؛ هرکس که پس از دوران شاد کودکی می میرد نیکبخت است ؛ چرا که به این کشف نایل نمی آید که زندگی بیرحم و بی معنی است . این همان « پوچی » و « اضطرابی » است که سارتر و کامو چندی بعد در فلسفه اگزیستانسیالیسم بیان کردند . تنها شجاعت است که انسان را از بلاهت زندگی و خواری مرگ می رهاند .
پیشترها نیز ، مثلاً یک بار در سال ۱۹۳۶ اندیشه مرگ به ذهن همینگوی خطور کرده بود . در سال ۱۹۶۰ ریش و موهای تنکش کاملاًٌ سفید شده بود ، بازوان و دستها و پاهایش که زمانی نیرومند بود ، حالا دیگر لاغر و ضعیف شده بود ، از نظر جسمی و جنسی و ذهنی فرسوده شده و حتی از اینکه باز هم بتواند خوب بنویسد ، نا امید شده بود . نگرانی و اضطراب ، فشار خونش را گاهی بسیار بالا می برد . لحظاتی بود که می ترسیده دیوانه شود .
در ۳۰ نوامب ۱۹۶۰ دوستانش او را به کلینیک مایو در روچستر ، مینه سوتا ، بردند . آزمایشها نشان می داد که دیابت ( مرض قند ) دارد و کبدش بزرگ شده است . به گفته شرح حال نویسش « علت ، مصرف شدید الکل در سالیان دراز بود . » به کمک پرهیز غذایی ع ورزشهای سبک درمان با شوک الکتریکی و گردن نهادن به دستورهای پزشک تا اندازه ای بهبود یافت و توانست در ۲۲ ژانویه ۱۹۶۱ از بیمارستان مرخص شود . به شهر هیلی در آیداهو پرواز کرد . در آنجا ماری با عشق و علاقه از او مراقبت کرد . همینگوی نوشتن را از سر گرفت ؛ اما فشار خونش دوباره بالا رفت . با یأس و افسردگی قلم را کنار گذاشت . روزی در ماه آوریل ماری او را دید که تفنگ دولولی در دست دارد و تعدادی پوکه فشنگ روی لبه پنجره مجاور است . اسلحه را از ا وگرفتند اما چند روز بعد اسلحه دیگری یافت پر کرد و به گلویش نشانه رفته بود که دوستی وارد شد .
در ۲۵ آوریل ، دوباره به کلینیک مایو بازگردانده شد . به مداوا تن در داد و در ۲۶ ژوئن مرخص شد . یکی از دوستان او و ماری را پس از ۲۷۲۰ کیلومتر مایل رانندگی به کتچام آیداهو رساند . در آنجا در دوم ژوئیه ۱۹۶۱ پس از مدتی جستجو کلید قفسه تفنگهای انبار را پیدا کرد . تفنگ دولولی انتخاب کرد . پرش کرد . قنداق را روی زمین گذاشت ، لوله را به پیشانی فشرد و مغز خود را متلاشی کرد .
همینگوی از پی خود مقلدان تهی مغز  فراوانی به جا گذاشت که فوت و فن سخن خشن و گفتگوهای بریده بریده او بازگشت به گذشته و نمادگرایی و تکنیک جریان سیال ذنی او را به کار گرفتند اما هرگز نتوانستند با سادگی ، روشنی و جوشندگی سبک ، یا مبارزه جویی بر انگیزاننده اندیشه هایش برابری کنند . مقلدان محو می شوند ؛ اما ارنست همینگوی باقی و پایدار می ماند از دفتر روزنامه ها و اتاقهای زیر شیروانی پاریس سر بر می کشد ، هراس الهیات را از ذهن می زداید ، شخصیت خود را با عزمی اسرار آمیز و کار شاق و دقیق شکل می دهد ، با پادشاهان جنگل و غولهای دریا رودررو می شود ، و سرانجام نیروی زندگی را با اراده و رغبت به مبارزه می طلبد و نوع و لحظه مرگش را خود بر می گزیند . به راستی که مردی بود !

 
تی اس الیوت
۱- شاعر
یکی از نیاکانش ، آنرو الیوت از قاضیان محاکمات جادوگران شهر « سلیم » بود . یک از عموزاده هایش ، چارلز دبلیو . الیوت ، مدت چهل سال ( ۱۹۰۹ – 1869 ) ریاست دانشگاه هاروارد را به عهده داشت و در ضمن مبتکر « قفسه یک متر و نیمی اثار کلاسیک هاروارد » بود . این نیاکان نیوانگلندی برای تی . اس . الیوت پیوریتنیسم ، یکتاپرستی و فرهیختگی برجای گذاشتند. پدر بزرگش به سنت لوئیس نقل مکان کرد و در آنجا بود که در سال ۱۸۸۸ توماس استرنزالیوت به دنیا آمد .
نامش وی را به هاروارد کشاند و مدت هشت سال ( ۱۴-۱۹۰۶ ) دانشجوی دوره لیسانس و دکترا در هاروارد بود . ( در این فاصله مدت دو سال هم برای مطالعه به فرانسه و آلمان رفت و سپس به تحصیلاتش ادامه داد . ) در هاروارد برای کلاس درس « ایروینگ بابیت » نامنویسی کرد و همعقیده با او مخالفت با رمانتیسیسم روسو و « نظام انتخاب واحد درسی » که چارلز دبلیو . الیوت ، رئیس دانشگاه هاروارد معمول کرده بود ، برخاست . به جلسات سخنرانی جرج سانتایانا رفت اگرچه بینش اسپانیایی شکاکانه و دلپذیر و مشرکانه او را نسبت به زندگی چندان جذاب نیافت ع حتی زمانی که در هاروارد بود ، باز هم شیوه لباس پوشیدن و لحن سخن گفتن انگلیسیها را داشت و اسم خود را به طور مشخص تی . استرنز ـ الیوت امضا می کرد.
هنگامی که جنگ جهانی اول موجب شد تحصیلاتش در آلمان نا تمام یماند ، راهی آکسفورد شد . در سال ۱۹۱۵ با دختری انگلیسی ازدواج کرد  در لندن اقامت گزید ، به حرفه معلمی روی آورد و به نوشتن نقد کتاب پرداخت . او به ویژه در ادبیات ،شوخ طبعیهایی از خد نشان می داد : به کنراد ایکن می نویسد ( ۱۹۱۵ ) : « بیا بگذار از زنهامان دست بشوییم و به سرزمینی پرواز کنیم که در آن نه از نقاشیهای مدیچی خبری هست و نه از چیزهای دیگر ، مگر خانم بازی و گپ زدن . » روی هم رفته شوهری نمونه و شهروندی ممتاز بود و برعکس دوستش ازرا پاوند هوای کردار ، اخلاق و سخنان خویش را داشت . ازرا اداب دانی او را به شعرش می بخشود . الیوت ، در شماره سپتامبر ۱۹۴۶ مجله پوئتری می نویسد :
اشعار اولیه خود را . . . که بین سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۵ سروده بودم به استثنای دوره ای که کنراد ایکن برای چاپ آنها در لندن تلاش کرد و موفق نشد ، همیشه در کشوی میز تحریرم نگه می داشتم . در سال ۱۹۱۵ ( و از طریق ایکن ) با پاوند آشنا شدم . نتیجه این آشنایی شعر پروفراک بود که در تابستان همان سال منتشر شد و با تلاش پاوند انتشارات اگوئیست نخستین جلد اشعارم را در ۱۹۱۷ به چاپ رساند .

نام این کتاب کوچک پروفراک و دیگر ملاحظات بود . کتاب با « آواز عاشقانه جی . آلفرد پروفراک » آغاز می شد ؛ این شعر در بردارنده تخیلات شاعرانه مردی آرام و مردد است که بارها می کوشد ـ اما هرگز نمی تواند تصمیمش را بگیرد ـ تا به زنی اظهار عشق کند . پروفراک در خلوت دوستی خیالی را کمابیش به شیوه برونینگ مورد خطاب قرار می دهد .
            بگذار بگریم
            آن گاهی که شب بر پهنه آسمان دراز کشیده است
چون بیماری بیهوش بر تخت عمل
بگذار از میان خیابانهای نیمه خلوت بگذریم
پناهگاههای پر همهمه
شبهای بیقرار در مسافرخانه های سر راهی یک شبه
کافه های غبار آلود با صدفهای خوراکی
خیابانهایی که چنان بحثهای خسته کننده
با هدفی موذیانه
تو را با انبوهی پرسشها رهنمون می شوند . . .
آه ، مپرس که « دین چیست »
بگذار برویم و به چشم خویش ببینیم
پروفراک آن زن را در میان گروهی زن می یابد که همهمه شان بلند است و صدای ظریف وراجیهایشان در آن اتاقهای کسالت بار ، طنین می افکند .
            زنها به اتاق می آیند و می روند
            و سخن از میکل آنژ بر زبان می رانند
پروفراک در « مه زردی که پشت بر پنجره ها می ساید » نماد بی ثباتی خویش را احساس می کند ؛ چگونه می تواند مسئله مرگ و زندگی خویش را در بیهودگی آشکار « چای و شیرینی » و هنر آنها مطرح کند ؟
            و به راستی وقتش می رسد
که شگفت زده از خود می پرسی ( آیا جرأت می کنم ) ، « آیا جرأت می کنم ؟ »
در وقت فرود از پله ها
با لکه طاسی در فرق سر
آری ، سالیان درازی است که چنین به سر برده ، باید هر چه زودتر تکلیفش را با این زن روشن کند ؛ اما چگونه می تواند زندگی تفننی او را تغییر دهد ؟
            زیرا شناختم همه را ، همه را
            شبها و صبحها و غروب دمان را شناخته ام ،
            زندگیم را با قاشقهای چای خوری پیمودم ؛
صداهایی را می شناسم که به خاموشی می روند
پا به پای خزانی رو در مرگ
در زیر ساز و سرود اتاقی دور دست
پس اکنون چه کنم ؟
پروفراک سکوت را حفظ می کند به خلت خویش باز می گردد ، به رؤیای زنان دوست داشتنی فرو می رود و آن قدر می ماند تا می میرد :
            آواز بریان دریایی را که برای هم می خواندند ، شنیدم
            و بر آن گمان نیستم
            که برای من بخوانند . . .
            در اعماق دریا غنوده ام
با دختران دریایی پوشیده در خزه های قهوه ای رنگ و سرخ
تا صدایی انسانی بیدارمان کند
و ما
غرق می شویم
قطعه دیگری که به دنبال می آید ـ تصویر یک زن ـ وصف حال زن همین حکایت است . « امروز بعد از ظهر را برای تو گذاشته ام ، آماده برای گفتنیها یا آنچه ناگفته مانده است . » آنها با هم به کنسرتی می روند و هر یک در سکوت در اندیشه تنهایی خود غوطه می خورد . زن احساس می کند در فاصله نوشیدن دو چای پیر شده است .
            اما چه چیز ، چه چیزی دوست من !
            به تو تقدیم کنم ، از من چه چیزی به تو خواهد رسید ؟
            جز همدلی و دوستی
            از کسی که به پایان سفر نزدیک می شود .
من باید همین جا بنشینم و از دوستانم با چای پذیرایی کنم .
پروفراک به جای هر گون دعوتی از زن ، به او می گوید می خواهد به خارج برود . زن می گوید : « شاید بتوانی برای من نامه بنویسی . »
آخرین اشاره پروفراک را در حالی نشان می دهد که برای آن زن نامه می نویسد و نمی داند آیا او زنده است یا مرده .
چاپ پروفراک  و دیگر ملاحظات ، الیوت را به جرگه ادیبان لندن وارد کرد . در همان هنگام که کارمند مرتب و آراسته بانک لوید بود ، معاون سردبیر مجله اگوئیست شد ( همان مجله نوگرایی که اولیس جویس را چاپ کرد ) و از همان پایگاه محافظه کارانه ، به رادیکالها پیوست تا بورژوازی بریتانیایی و امریکایی را محکوم کند . رادیکالها ، که بیشترشان روشنفکرانی تهیدست بودند از موضع خود بدان می نگریستند ، اما الیوت از جایگاه و تبار اشراف زاده انگلو ساکسن خود به آن می نگریست ؛ او از اینکه انگلستان بیش از پیش به ایالات متحده شباهت پیدا می کند ، به هراس افتاده بود . دمکراسی ای که ارقام را می ستاید ، توده را به جای طبقه می نشاند ، مالکیت ارضی را تسلیم ثروت صنعتی می کند و شکوه و جلال راهبری و اعتقادات دیرینه را در گسترش سوداگری بی بند و بار ، بی سلیقگی و هدفهای خرد و بی اهمیت ( که با مرگ نابود می شوند ) غرق می کند .
در همان حال و هوا ـ دوران نقاهت پس از یک بیماری عصبی ـ مشهورترین شعر زمان ما را سرود . دستنوشته این شعر یعنی خراب آباد را به پاوند داد ؛ پاوند با این شعر کاری کرد که آن را « عمل سزارین » نامید ، چرا که تقریباً نصف بیتهای آن را حذف کرد . این جراح جسور سپس متن « جراحی شده » شعر را برای سردبیران چند مجله فرستاد و آن را « شاهکار و مهمترین نوزده صفحه ای زبان انگلیسی در دنیا » نامید . هنگامی که این اثر چاپ شد ( ۱۹۲۲ ) الیوت آن را به « ازرا پاوند ، این شاعر برتر » هدیه کرده بود . شاید برخی از نکات مبهم شعر نتیجه عمل پاوند بوده باشد . گرچه اکثر این نکات از دانش و اطلاعات الیوت ناشی می شد که خود او سعی کرده بود آنها را در یادداشتهای ضمیمه روشن کند .
شاعر عمداً با تنوع مطالب و کوتاهی در برقراری ارتباط بین آنها سر به سر خواننده می گذارد و او را در یادآوری و برقرار کردن این ارتباط و در نتیجه به شرکت و همکاری در ترکیب کلی شعر درگیر می کند . در بخش « چهار » با حذف نقطه گذاری ، این ابهام را شدت می خشد . اشیاء و اندیشه ها را با ترفندهای نقطه گذاری این ابهام را شدت می بخشد . اشیاء و اندیشه ها را با ترفندهای زیرکانه ای توصیف می کند ؛ صفاتی تکان دهنده ، ترکیبهایی نامتناجس و استعاره هایی پیچیده به کار می برد ؛ ترجیح می دهد حالتی به وجود آورد ، نه آنکه واقعیتی را بیان کند . الیوت مانند نقاشان سبک آبستره چنین می پنداشت که هنر نیازی به معنی ندارد ؛ بلکه تنها نیازمند آن است که با تصویرهایی که عرضه می کند ، تخیل را بر انگیزد . او می نویسد : « محک این است که شعر ناب پیش از آنکه فهمیده شود با خواننده اش ارتباط برقرار کند . » خبرگان شعر در آثار الیوت میراثی از سمبولیستهای فرانسوی را ، از بودلر گرفته تا مالارمه و رمبو ، باز شناخته اند . الیوت خود ، طنز ظریف و لحن گفتگوی ابیات شعرش را به اشعار ژول لافورگ نسبت می داد .
مضمون شعر خراب آباد این بود که در تمدن معاصر ، تمام معیارهای زیبایی و ذوق همه انگیزه های اعتدال و شرافت و تمام تلاشهای زمامداران دور اندیش در حرص دست یافتن به اندازه ، تعداد ، تولید ، ثروت و کسب موفقیت و محبوبیت عامه گم شده است . الیوت ، این مرد محجوب و منزوی  که در هوای مه آلود و دود گرفته و ازدحام و هرج و مرج لندن به سختی نفس می کشید ، حسرت انگلستانی را  می خورد که در تصور داشت : نظام روستایی منظمی که در آن روستایی فرمان مباشر را محترم می شمارد ، مباشر فرمان ارباب را و ارباب فرمان شاه را . مانند کارلایل که در ابراز این عقیده هشتاد سال از او جلوتر بود ، می پنداشت در دهکده ای قرون وسطایی می تواند بسیار خشنودتر باشد تا در جامعه ای صنعتی پر از دود و دم و زاغه های کثیف . ( چیستند این ریشه هایی که در زمین چنگ زده اند چه شاخه هایی می رویند / از درون این زباله های سنگی ؟ ) در « شهر وهم آلود » ی که او را در میان گرفته ، تقریباً تمامی انسانها مرده می نمایند .
جماعتی می بینم که دایره وار بر گرد یکدیگر می چرخند
انبوهی عظیم از مردم به جانب پل لندن روانند
هرگز نمی پنداشتم که مرگ این همه مردم را در ربوده باشد .
همان طور که این بیت آخر [ از دانته گرفته شده ] به خواننده می گوید لندن جهنم است ، در بخش سوم نیز بیتی از شعر مبارک باد اسپنسر می گیرد تا پاکی و زلالی رودخانه تایمز لندن را در دوران الیزابت در مقایسه با آلودگی کنونیش ، توصیف کند :
            ای رود ل انگیز ، آرامتر گذر کن که آوازم را به پایان برم
            در این رودخانه نه بطریهای تهی ، نه کاغذ ساندویچ
نه دستمالهای ابریشمین ع نه جعبه های مقوایی نه ته سیگاری ، و نه شاهدان شبهای تابستان :
کنار آب بیقرار « لمان » نشستم و گریستم .
خراب آباد دنیای ادب را از لندن تا سانفرانسیسکو به نشاط آورد . جایزه سالانه نشریه دایل در سال ۱۹۲۲ به خاطر همین شعر به الیوت اهدا شد . «نسل گمشده » که ایمان مذهبیش را به واسطه علم و ایمان دمکراتیک خود را به دلیل جنگ از کف داده بود ، این شعر را چون ترانه « وصف حال » خود پذیرفت .
رادیکالها آن را هلهله کنان همچون ناقوس عزای سرمایه داری پذیرا شدند ، جانهای خسته مرثیه فرسودگی خود را در آن یافتند و مذهبیها از آن به مثابه نفی دنیای دون ، استقبال کردند . الیوت در ۱۹۳۱ به این تعبیرات تردید کرد . « وقتی که شعر موسوم به خراب آباد را سرودم ، برخی ز منتقدان که بیش از دیگران آن را ستوده بودند گفتند من « توهم زدایی یک نسل » را بیان کرده ام . حرف زده باشم اما این هدف و منظور اصلی من نبوده است.» با این همه سه سال پس از سرودن خراب آباد همان مضمون را در شعر انسانهای تهی که زمزمه ای دراز و مناجات گونه درباره فساد و تباهی بود ، بیان می دارد :
               
 
آدمیانی تهی
آدمیانی باد کرده ایم
که به هم تکیه داده ایم
با کله هایی همه لبریز کاه ، دریغا دریغ
که جهان این گونه به پایان می رسد
نه به بانگ انفجاری به صدای نحیف بادی .
در همین هنگام بود که دانشمند اتمی بی هیچی ناله ای ، صدایی رعدآسا را تدارک می دیدند .
۲- محافطه کار
در ناله الیوت حسی تسلی بخش وجود دارد . جهان و جانهای مبارز آن ، در برابر آرزوهای بزرگ و امیدهای پر شور ، فروتنانه زانو می زنند و سر بر خاک می سایند . شاید خراب آباد سوگند کارمند بانکی باشد که هر روز با بیرازی به سر کار می رود ، چتری بالای سر می گیرد یا از زیر باران می گریزد و خود را با تجسم در بار الیزابت یا تالارهای با شکوه گرم می کند . معاصران این شاعر جدید را این گونه توصیف کرده اند : « بلند بالا ، خمیده ، با گونه هایی گود افتاده ، در لباس رسمی و مناسب حرفه روزانه اش در بانک لوید . . . معمولاً ساکت با لباس رسمی و مناسب حرفه روزانه اش در بانک لوید . . . معمولاً ساکت با لبخندی بر لب که هم دوستانه بود و هم محجوب  . . . ویژگیهای چهره متین و عقاب گونه و هیکل آراسته اش در لباس سنتی با کلاهی لبه دار ، کت سیاه و شلوار راه راه ، بسیار جلب توجه می کرد . » الیوت این گونه خود را توصیف می کرد : « قد و بالای کارمندی» از را پاوند در کتاب سروده ها او را « جناب کشیش الیوت » لقب داده است . الیوت که سر و کله زدن با پوند و شیلینگ و پنس را مزاحم و مانع شعر و شاعری خود می دید ، همچنان که پا به سن می گذاشت ، خود را راضی بدین کرد که به عالم نوسندگی باز گردد و تصمیم گرفت تا به سوالهایی که دوستدارانش فراروی او می نهند پاسخ دهد ؛ سوالهایی از این شمار که ر چگونه می توان این حس تهی بودن بورزوازی ، این ملالت هستی و این زوال پنهان را که با الهه فساد و تباهی زینت یافته است ، درمان کرد ؟ » در پی پاسخ به آن ع درگیر نوشتن یک رشته مقاله های درخشانی شد ؛ مقاله هایی که در سبک کلاسیک ، فلسفه ای محافظه کارانه را بازگو می کرد . وی همچون « بورک » ی دیگر برخاست تا با فصاحت در مقابل « فوکس » ها و انقلابهای روزگار خویش بایستد . در اکتبر سال ۱۹۲۲ سردبیری مجله تازه ای به نام کرایترین را به عهده گرفت و آن را به وسیله موثری برای نشر اعتقادات خود تبدیل کرد .
الیوت رهنمود خود را چارلز موراس کاتولیکی فرانسوی گرفت که نوشته بود : « اندیشه هایی که از انقلاب [ فرانسه ] نشأت گرفت یعنی دمکراسی ، پروتستانیسم آزادیخواه و رمانتیسیسم . سه ویژگی اساسی تمدن فرانسوی یعنی سلطنت ، احساسات کاتولیکی و روح کلاسیک را به تباهی کشاند . » الیوت ، دین خود را به او صادقانه ادا کرد : « هیجده سال خواننده آثار موراس بودم . » بدین گونه در پیشگفتاری که در سال ۱۹۲۸ برای یکی از مقاله هایش با عنوان « برای لنسلات آندروز » نوشت ، دیدگاه و شخصیت خود را این طور خلاصه کرد : « کلاسیست در ادبیات ، سلطنت طلب در سیاست و انگلو ـ کاتولیک در مذهب . » لیبرالها و رادیکالها که از این واکنش صادقانه یکه خوردند ، او را رهبری از دست رفته خواندند و به سوگش نشستند . در چاپ بعدی مقاله ( ۱۹۳۶ ) الیوت این پیشگفتار مبهوت کننده را حذف کرد ؛ این بهانه اش بود که پیشگفتار « سوء تفاهمی به وجود آورده است » خوانندگانش را گمراه کرده و به این فکر انداخته است که در ذهن او «این سه ( موضع ) اهمیتی یکسان دارند . » اکنون دلش می خواست روی مذهب بیشتر تأکید کند .
در عین حال ، ذهنش را بیش از پیش با ادبیات مشغول کرد . در واکنشی بسیار تند علیه رمانتیسیسم ، بایرون را « غیر جالب » شلی و کیتس را
« بیش از حد ارزشیابی » و تنیسون و سوئینبرن را « احساساتی « خواند و همه را رد کرد . نمایشنامه هملت را « شکست هنری » خوانده ، میلتون را
« ناپسند » نامید و گوته را « همچون مردی سهل انگار در زمینه شعر و فلسفه » ارزیابی کرد . لیکن درایدن را که ایمان کاتولیکی ( این رمانتیک ترین حماسه ) را با اشتیاق پذیرفته بود ، مورد تحسین قرار داد . مشرب کلاسیک را چنین تعریف کرد : « ذهنیت بالغ ، یکسره واقعیت گرا ، بدون توهم ، بدون خیال پردازی ، بدون تلخی و با توکل فراوان . »
الیوت که احساس می کرد بنیانهای نظم اجتماعی زیر پایش به لرزه درآمده است ، ندای پایان شورش و فردگرایی را سرداد  ضرورت درک بیشتر نقش نجات بخش سنت و رهبری را در تاریخ مطرح کرد . او می پذیرفت که خرد باید حق تردید در سنت را حفظ کند ، چرا که « حتی در بهترین سنتهای موجود ، همواره آمیزه ای از نیکی و بدی وجود دارد و بسیاری از جنبه های آن درخور انتقاد است . » اما سنت درخت زندگی است ؛ سنت مرکز و سر چشمه ای است که فضا پیش روند ؛ شاخه ها ممکن است دوام آورند یا خشک شوند و بپوسد . اما اگر قرار باشد که درخت نمیرد تنه آن باید حفظ شود . سنت صرفاً تکرار و تقلید نیست به معنای سکون و ایستایی هم نیست ، بلکه تسلسلی زنده ، رشدی استوار و منظم است و « وسیله ای که نیروی حیاتی گذشته از طریق آن زندگی حال را غنا می بخشد .
فرهنگ به معنای کشت گیاه یا درختان باغ است و نه بیرون کشیدن ریشه از خاک ؛ فرهنگ درک ریشه و دانه هاست ، مراقبت بردبارانه و تغذیه نظم آنهاست وجین کردن علفهای هرزی است که مانع رشد و نمو آن می شود . فرهنگ دانش نیست ، هنر هم نیست ؛ حتی « دانش درباره فرهنگ » یعنی آشنایی با ادبیات و هنر هم نیست . « منظورم از فرهنگ در وهله اول چیزی است که انسان شناسان در نظر دارند ، یعنی شیوه زندگی مردمی خاص که در مکان واحدی با هم زندگی می کنند . این فرهنگ در هنرها ، در نظام اجتماعی ، در عادات ، آداب و رسوم و در مذهبشان تجلی می یابد . » فرهنگ مجموعه ای از آداب و رسوم ، نهادها ، شیوه های رفتار ، معیارها ، سلیقه ها ، اخلاقیات و اعتقادات است . و این عوامل بیشتر از طریق خانواده نه از طریق مدرسه منتقل می شود ؛ از این رو « هنگامی که زندگی خانوادگی از ایفای نقش خود باز می ماند ، باید منتظر زوال و نابودی فرهنگ باشیم . » این اندیشه « که بیماری دنیای جدید را به کمک نظام آموزشی می توان درمان کرد ، توهمی بیش نیست .» بر عکس آموزش و پرورش همگانی باعث می شود اخلاقیات ، معیارها و سلیقه ها به سطحی عامیانه نزول کند . آموزش و پرورش همگانی به جای نظم و انضباط شخصی سبب تیز کردن هوش می شود و به همین دلیل به جهتی سوق دارد که نظارتهای اجتماعی و تعادل موجود را از هم بپاشد « ساختمانهای باستانی ما را فرو ریزد و زمینه را برای قبایل وحشی آینده مهیا کند تا با کاروانهای مکانیزه خود در آن اتراق کنند . » آموزش و پرورش باید کارش جان بخشیدن به ارزشهای بالقوه باشد ؛ نباید ویران کننده حفاظتی باشد که سنت بر گرد جانهای جوان کشیده است : جانهایی که فی نفسه مستعد پروازهای مشتاقانه و لایتناهی اند
با پیروزی طبقه متوسط صنعتی بر اشرافیت زمیندار ، بازگشت توحش امکان پذیر شده است . « ما این نکته را درک کرده ایم ، سازمان جامعه که بر پایه سود شخصی و نابودی عمومی قرار دارد ، هم به مسخ انسانیت از طریق صنعتی شدن بی نظم و قاعده و هم به نابودی منابع طبیعی منجر می شود و اینکه بخش عظیمی از پیشرفتهای مادی ما آن نوع پیشرفتی است که نسل آینده ممکن است بهای گزافی برایش بپردازد . » هنگامی که سوسیالیستها به این نتیجه رسیدند که صنعت باید به دست دولت نظم یابد و اداره شود ، الیوت پاسخ داد که دخالت دولت راه چاره نیست ، چرا که بلای صنعتی شدن ، ناشی از طبیعت انسانی است که گناه نخستین آدم ابوالبشر آن را آلوده کرده است . او کشاورزی به شیوه مزارع جنوب آیالات متحده را [ مزارعی که بردگان روی آن کار می کردند ] بر تمدن صنعتی شمال آن کشور ترجیح می داد و جنگهای داخلی امریکا را بزرگترین فاجعه تاریخ امریکا نام داد .
الیوت انتظار نداشت که دمکراسی عمری طولانی داشته باشد ، زیرا به زعم او دمکراسی حکومتی است به رهبری طبقه متوسط که خام فکری تشکیل دهندگانش آن را فلج می کند ؛ « وقتی پای منافع عمومی به میان می آید ، مردم به اندازه کافی به حق اظهار عقیده خویش آگاه نیستند . » این مشکل را می توان با آموزش همگانی و غیر روحانی کاهش داد ، اما نمی توان آن را به کلی از میان برداشت چرا که این آموزش بیش از آنکه شخصیت آدمی را تعلیم دهد ، هشیاری او را افزایش می دهد . به علاوه توانایی بیشتر ، همیشه از هوش برتر سرچشمه نمی گیرد ، ممکن است ناشی از توارث بهتر یا محیط مناسب باشد ؟ از این رو ، « ترکیب امتیاز توارثی و فرصتهای اجتماعی » را بر نظام « فرصتهای برابر » برای همه ترجیح می داد . برابری فرصتها « آرمانی است که تنها در صورتی تحقق می پذیرد که نهاد خانواده دیگر مورد احترام نباشد . » یعنی هنگامی که نابرابری طبیعی یا نابرابری مالی خانواده ها ، به طور مصنوعی از بین برود ، به نابرابری موقعیت در بین کودکان منجر خواهد شد . لیکن چنین از میان بردنی به ندرت امکان پذیر است و هرگز هم پایدار نیست .
به اعتقاد الیوت نوعی از اشرافیت ، طبیعی و مطلوب است . او وجود کاست را نمی پسندید اما قبول داشت که هر جامعه ناگزیر است گروه کارگران یدی ، کشاورزی و دانشمندان ، هنرمندان ، ادیبان و کارگزاران اداری خود را از طبقات کم و بیش مشخصی که هر کدام فرهنگ ، فضایل ، ظرفیتها و نیازهای خاص خود را دارند ، گروه بندی کند . این طبقات باید به دلخواه با هم بیامیزند و می بایست ، اقلیت مسلط « پیوسته کم و زیاد شود . » ولی « به طور کلی ، اگر اکثریت مردم در جایی که متولد شده اند زندگی کنند ، بهتر خواهد بود . » تنها در این صورت است که خانواده می تواند برای شکل دادن به شخصیت و ابقای نظم اجتماعی به صورت نهای اجتماعی موثر واقع شود . دولت را باید اقلیتی تعلیم دیده و ممتاز اداره کند ؛ پادشاهی در رأس آن باشد و کلیسایی ملی از آن پشتیبانی کند . اشتباه فاحش رادیکالها عدم درک نقش مذهب در فراهم آوردن پشتوانه فوق طبیعی برای قواعد اخلاقی سست و نا استوار ماست و تقویت نظم اجتماعی است که در هر لحظه از زندگی روزمره ما توسط غرایز غیر اجتماعی ریشه دار انسان ، تهدید می شود . در سال ۱۹۲۷ بود که الیوت با پذیرش شهروندی انگلستان و قبول عضویت در کلیسای انگلستان ، ایمان و اعتقاد خود را نشان داد . به سال ۱۹۳۰ در شعری موسوم به چهارشنبه خاکستر پشیمانی و توبه در قطعه شعری آهنگین و سرشار از ستایش و اندوه ایمان خود را چنین بیان کرد : تنها مذهب است که می تواند انسان را از فنا و تمدن را از نابودی برهاند .
در سال ۱۹۳۴ سه جلسه سخنرانی در دانشگاه ویرجینیا داشت که بعدها با عنوان پس از خدایان غریب به چاپ رسید . الیوت که عمیقاً تحت تأثیر کتاب تفکرات پاسکال قرار داشت ، این نکته را به مثابه فرض اصلی پذیرفته بود که تنها اعتقاد به خدا می تواند انسان را در مبارزه اش علیه گناه و وحشت مرگ ، یاری دهد . فلسفه ای که بر خردگرایی یا علم استوار باشد ، هرگز نمی تواند انسان را راضی کند زیرا این گونه فلسفه مرگ را به مثابه واقعیتی نهایی در زیست شناسی و تاریخ قلمداد می کند . ماکیاولی به درستی اساس ماهیت انسان را مطرح کرده است ؛ انسان ذاتاً گرایش دارد که نظم اجتماعی را بر هم بزند و آشفته کند ، این همان چیزی است که الهیون مسیحی تحت عنوان گناه نخستین مطرح کرده اند . کلیسا این مسئله را با این آموزش حل می کند که می توان با عبادتهای زاهدانه و نشان دادن ترس از خدا ، روح را مشمول عنایت الهی قرار داد و پاک  منزه کرد . مومنان آسوده خاطرند و به پاکی می گرایند .
الیوت احتمال نمی داد که پروتستانیسم آن قدر رونق بگیرد که بتواند تمدن را نجات دهد . « الهیات لیبرالی پروتستان . . . الهیات معترفی است در بستر احتضار » نظریه تقدیر گرای پروتستانیسم نیروی متقاعد کننده خود را از دست داده است و آیینهای به جا مانده از آن دیگر ترس از خدا را در دل بر می انگیزد .
دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    همه چیز درباره نوبل ادبیات

           تا مدت ها فکر میکردم که جایزه ی نوبل ادبی رو به خاطر یک اثر خاص به نویسنده اش میدن ولی بعدها متوجه شدم که این جایزه در واقع برای تقدیر از یک نویسنده به خاطر کل فعالیت های ادبیش هستش. […]

    آنچه از «شکسپیر» نمی‌دانستید

        بیش از چهار قرن از زمان حیات شکسپیر می‌گذرد، اما شاهکارهای او همچنان بارها و بارها در دنیای هنرهای تصویری و نمایشی مورد اقتباس قرار می‌گیرند. بحث‌های جنجالی بسیاری حول محور زندگی این نویسنده‌ی بزرگ رنسانسی وجود دارد.در ادامه نگاهی داریم به […]

    افسانه‌هایی درباره «عطار»

    کشته شدن به دست یک مغول و شعر سرودن پس از مرگ، به یک‌باره ترک مال کردن و عارف شدن بر اثر نصیحت یک درویش و… بخشی از روایاتی است که از ماجرای زندگی عطار یک افسانه پیچیده ساخته است؛ روایاتی که عبدالحسین زرین‌کوب […]

    تاریخ ادبیات فارسی

    ادبیات فارسی یا پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتاب های قدیمی در موضوعات غیر ادبی مانند […]

    حفظ سلامت در بهار با طب سنتی

    افرادی که طبیعت گرم و خشک دارند، در هوای سرد و مرطوب که متضاد طبیعتشان است، سالم‌تر هستند و برعکس فردی که طبیعت سرد دارد، در هوای گرم حال مناسب‌تری دارد. با وزیدن نسیم بهاری، تولد دوباره طبیعت را شاهد هستیم. با هوای معتدل […]

    مشاهیر ادبیات ایران(خانلری)

    آشنایی با پرویز ناتل خانلری؛ شاعر، زبان‌شناس و ادیب نامدار ایران پرویز ناتـل خانلری در اسفندماه سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. جد او میرزا احمد مازندرانی در وزارت خارجه شغل دیوانی داشت و به «خانلرخان» و اعتصام‌الملک ملقب بود. پدر او میرزا […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد