خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

داستان کوتاه ۲

داستان کوتاه ۲
5 (100%) 1 vote

342 views

بازدید

ادب عامه آن را تاریخ رسمی به عمد یا سر خطا ضبط کرده در میان غصه‌ها- ترانه ها- لالایی ها- ضرب المثل و … می آورد. پس زبان مردم است و از این رو در مردم شناسی جایگاهی ویژه دارد. بخشی از میراث فرهنگ معنوی سرزمین مان است. امروز اگر نپردازیم فردا خیلی دیر است.
به نظر من، ادب عامه خرافات را هم در بر می گیرد. ایرانیان به خرافات توجهی خاص قائل هستند و همین باعث عقب ماندگی شان شده است در صورتی کشورهای پیشرفته در سطح علمی رو به ترقی هستند. اگر سعی کنیم این باورهای غلط را دور بریزیم شاید راهی پیدا شود که دوران طلایی که زمانهای پیش داشتیم تکرار شود.
حتی صادق هدایت هم در مقدمه کتاب خود این خرافات را ذکر کرده
جادوگری- افسون- زهرها- نوش دارو- تسخیر جانوران- ارواح- پیشگویی- جن گیری- بد قدم و خوش قدم- خیمازه- عطسه- خیر و شر- آمد و نیامد- چشم زخم- چشم شور- فال قهوه- تخم مرغ- و از همه واضح تر در دنیای امروز ما فال حافظ است.
بدترین خرافات، خرافاتی هتسند که جایگزین اعتقادات دینی می شود و مبارزه با این ها خیلی سخت است کسی که با این نوع خرافات مبارزه می کند به او می گویند ضد مذهب.
کارلا سرنا:
ایرانیها مانند بیشتر شرقیان، رشته ای از رویداد را صدها بار بی هدف از بین انگشتان خود عبور می دهند من هم با نظر او موافقم. چون ایرانیان افراط و تفریط زیاد می کنند. واقعاً بعضی افراد بی هدف از تسیبح استفاده می کنند.
من استخاره را قبول دارم ولی بارها دیده ایم که این استخاره وسیله بازی ای برای این افراد عامه و حتی برخی ملاها شده است و این باعث تاسف است.
فرد به دکتر می رود و دکتر برایش نسخه می پیچید تازه می آید به خانه و استخاره می کند که این دارو را بخورم یا نخورم و قرآن اگر بگوید نخورد نمی خورد.
گاه تاثیرات این خرافات به حدی می رسد که فرد برای آموختن خرافات طبعه خود به مدرسه می رود.
عامه مردم ساده و زودباور و بخت و سرنوشتشان را در این خرافات می دادند. ما که مثلاً تحصیل کرده ایم چرا به جای تلاش و کوشش و دعا و توسل به خدا به خاطر نادانی در این خرافات غرق شویم.
به جای اینکه این باورهای غلط را در ذهنمان پرورش دهیم مهمتر به باورهای خوبی که میراث فرهنگی مان است بپردازیم. چه عیبی دارد که در بین صحبت هایمان یک یا چند بیت شعر یا ضرب المثل بیاوریم و یا حکایاتی تعریف کنیم.
این شعرها یا ضرب المثل ها یا حکایت ها گر چه ساده و بی پیرایه اند ولی در آنها دنیای معنا و مفهوم نهفته است. آینه تمام رفتارهای اجتماعی هستند- هر کدام مصداقی خاص در جامعه دارند.
از همه مهمتر به صحبت های ما جاذبه می دهند- بیشتر در یادها می مانند- چاشنی سخن هستند. هما نسبی را که نمک برای طعام دارند، این ها برای کلام ما دارند.
من بیشتر صحبتم در مورد ضرب المثل ها است، از جمله فرهنگهای معنوی ملت ایران (امثال و حکم) است که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر رسیده و امروزه (امثال و حکم) در نزد اقوام ایرانی همچنان باقی است. که بسیاری از آنها از همان تاریخ سرچشمه گرفته است.
این ملت صاحب فرهنگ، حتی در سخترین شرایط مثل فاجعه دردناک حمله مغولها با همه پرداخت سنگین قتل و عام ما فرهنگ ملی خود را پاسداری کرده و نه تنها آن را از دست نداده، امثالی چون کار، کار خداست را بر این گنجینه دیرپا افزوده است.
من نمی دانم در این گستره جغرافیایی کره زمین چند میلیون مسلمان زندگی می کند ولی زبان اکثریت آنها عربی، فارسی، ترکی است و فرهنگ زبان آنها به قدری به هم نزدیک تاست که نمی توان براحتی تشخیص داد که فلان اندیشه و حکمت و مثل برای نخستین بار از کدام زبان سرچشمه گرفته است.
به قول حافظ:
یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
اگر چه مثلهای هر کشوری در نوع بیان و ساختار متفاومت است ولی مضمون اصلی در بسیاری اوقات یکی است. اگر اندک تغییری در شکل و ساختار در میان ملل مختلف هم باشد به خاطر تفاوت در آداب و سنن مذهب- و وضعیت اقتصادی- سیاسی- جغرافیایی و فرهنگی و …
البته بعضی از ضرب المثل ها در شرایط برابر و معنی یکسان در فرهنگهای متفاومت با زبان های مختلف بکار می روند و حتی در حالت های خاص، الگو و ساختار جمله نیز یکسان می باشد.
آفریدگان و خالقان ضرب المثل ها در میان هیچ ملتی شناخته شده نیستند و می توان گفت این مردم عادی کوچه و بازار بودند که به رسم ضرورت ها و نیازها آنها را آفریده اند و از دورانهای قدیم سینه به سینه و نسل به نسل با ما رسیده است.
انجیل- تورات قرآن پیشوایان مذهبی- رهبران سیاسی در آفریدگان ضرب المثل ها نقش اساسی داشتند ولی بشر مردم عادی کوچه و بازار بودند که آنها را آفریده اند ضرب المثل ها نقش اساسی داشتند ولی بیشتر مردم عادی کوچه و بازار بودند که آنها را خلق و یا شعر و سخنان بزرگان را گرفته و مورد استفاده قرار می داند.
نه تنها افراد عادی بلکه بزرگان و اندیشمندان هم برای تقویت استدلال و تاثیر گذاری بشتر از ضرب المثل ها استفاده می کنند. به قول مرحوم دهخدا (مثل، حکمت توده است و … نشانه صعه فکر آن ملت)

علی اکبر دهخدا در سال ۱۲۹۷ هجری قمری در تهران متولد شد.
پرورش از ملاکان متوسط قزوین بود.
۱۰ ساله بود پدرش وفات یافت و با توجه مادر خود به تحصیل ادامه داد.
در محضر درس فضلای عصر از جمله شیخ غلامحسین بروجردی و آیه ا… حاج شیخ هادی نجم آبادی زبان عربی و علوم اسلامی را فرا گرفت و آنگاه که مدرسه سیاسی در تهران افتتاح شد دهخدا در آن مدرسه که معلم ادبیات فارسی آن محمد حسین فروغی موسس روزنامه تربیت و پدر ذکاء الملک فروغی بود به تحصیل مشغول گردید. در دوران به تحصیل زبان فرانسه پرداخت سپس به همراهی معاون الدوله غفاری سفیر ایران در باسکان رهسپار اروپا شد و ۲ سال در اروپا و بیش تر در اتریش و در آنجا زبان فراسنه و معلومات جدید را تکمیل کرد.
مراجعت دهخدا به ایران مقارن، با آغاز مشروطیت بود و از آن موقع به همکاری میرزا جهانگیر خان و میرزا قاسمخان به سال ۱۳۲۵ قمری روزنامه صورا اسرافیل را منتشر کرد که از جرائد معروف و هم صدر مشروطیت و درمبارزات آزادی خواهان تاثیر آن از یک سپاه رزمنده بیشتر بود. و جذابترین قسمت آن روزنامه ستون فکاهی بود که به عنوان (چرخه و پرفه) به حکم استاد دهخدا و با امضای دخو نوشته می شد و چون سبک نگارش این مقولات در ادبیات فارسی بی سابقه بود مکتب جدیدی در عالم روزنامه نگاری و نشر معاصر پدید آورد.
و اگر چه پس از آن روزنامه های فکاهی فراوانی شد و مقالات اقتصادی بسیاری نوشتند اما هیچیک اهمیت و شهرت مقالات او را نیافت.
دهخدا در این مقالات پردازش و کنایه با طغیانی زیرکانه با طبقات مختلف زمان را که سه راه پیشرفت جامعه بودند به باد مسخره گرفت. این روزنامه سخت مبغوض مرتجعین زمان بود. چنانکه پس از تحصیل مجلس شورای ملی در دوره محمد علیشاه میرزا جهانگیرخان به فرمان محمد علی شاه به قتل رسید و دهخدا را با جمعی از آزادی خواهان به اروپا تبعید کردند.
ولی در پاریش به علامه محمد قزوینی معاشر بود، سپس به سویش رفت و در آنجا نیز به سال ۱۳۲۷ قمری سه شماره صوراسرافیل منتشر کرد. آنگاه به استانبول رفت و با همکاری جمعی از ایرانیان مقیم ترکیه روزنامه سروش را به زبان فارسی و پس از اینکه مجاهدین تهران را فتح کردند و محمد علی شاره از سلطنت خلع گردید دهخدا از تهران و کرمان به نمایندگی مجلس شوراری ملی انتخاب شد و با استدعای آزادی خواهان و سران مشروطیت از ترکیه به ایران آمد و به مجلس رفت.
دهخدا در دوران جنگ بین المللی اول در یکی از قرای چهارمهال و بختیاری منزوی بود و پس از جنگ به تهران بازگشت از کارهای سیاسی کناره گرفت و به خدمات فرهنگی و علمی مشغول شد و پس از اینکه مدتی در وزارت فرهنگ و وزرات عدیه و ریاست مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی اشتغال شدات یکباره اوقات خود را به کارهای علمی اختصاص داد و تا پایان خدمت به مطالعه و تحقیق و تحریر مصنفاتت گرانبهای خویش مشغول شد.
از آثار دهخدا بر مقالات منتشر در جراید کتاب امثال و حکم (۴ جلد)
دیوان اشعار به اهتمام دکتر معین مرشدح حال ابورحیان بیرونی- چاپ وزارت فرهنگ لغت نامه کبیر (۵۲ جلد)- از سایر کتاب های او ترجمه عظمت و انحطاط و بیان تجرجمه روح القوانین از تالیفات مت کیو و فرهنگ فرانسه به فارسی هنوز به طبع نرسیده و از تعلیمات و یادداشتهای تحقیقی انتقادی استاد در تصحیح دو اوین منوچهری فرخی- سید حسن غزنوی- سوزقی- ناصر خسرو- مسعود سعد سلمان- ابن یمین- حافظ و در تصحیح لغت خرس اسدی- صحاح الفرس و یوسف و زلخیا، قسمتی از آنها در مجلات ادبی یا خیمه کتاب چاپ شده. ولی بیشتر این آثار و همچین مجموعه کامل مقالات و مجموعه پندها و کلمات قصار از آثار استاد هنوز به طبع نرسیده.
و دهخدا در روز شنبه هفتم اسفند ما ۱۳۳۴ (۱۳۸۰ قمری) شمسی در سن ۸۴ سالگی در تهران به رحمت ایزدی پیوست. دورنمای زندگی سیاسی استاد  دهخدا دورنمای زندگی احرار و آزادگان و رادمردان روزگار است و خدمات علمی و فرهنگی وی از این مرتبه ارجمند تر است. هر گاه از وطن پرستی و فداکاری در راه استقرار حکومت مشروط گفتگو می شود، نام دهخدا در همان سطرهای نخستین به میان می آید و آنجا که سخن از تحول و پدید آمدن شیوه ها و اسلوبهای تازه در ادبیات فارسی است از دهخدا نیز با نام مستعار او یعنی (دخو) به عنوان مبتکر و پیشوا یاد می شود. فصل شعر جدید فارسی نیز با نام دهخدا آغاز می شود اما این همه حاصل کارهای دوره جوانی وی تا حدود ۳۳ سالگی است و نزدیک به ۵۰ سال دیگر از عمر بزرگوار به تحقیق و تتبع در ادبیات زبان فارسی صرف شد که عظمت مقام او را در این زمینه علمی و در اثر بزرگ و جاویدان و امثال و حکم و لغت نامه که بزرگترین معرف فرهنگ ایرانی و اسلامی و خلاصه تمدن و معارف بشری است آشکار می سازد.
تالیف امثال و حکم در واقع نمونه ای و فرعی بود از تالیف اصلی لغت نامه کبیر که ۵۰ سال از عمر دهخدا در تدوین آن معروف گردیده است. لغت نامه دهخدا بر روی یادداشت هایی فراهم آمده بود که شمار آنها به چهارمیلیون میرسد و از سالها پیش از وفات مولف بزگوار کار اساسی آن به سر حد کمال رسیده بود اما تنظیم و چاپ آن خود مستلزم صرف وقت و مال و وقت بسیار بود. این است که چاپ آن فرصتی لایق می بود و سرانجام از مجموع مجلات لغت نامه که به یکصد و بیشتر خواهد رسید در حیات استاد ۲۲ جلد تا پایان سال ۱۳۳۴ شمسی به طبع رسید و چاپ مجلات باقی بر حسب وصیت مولف زیر نظر آقای دکتر معین قرار گرفت و تا کنون شماره مجلات منتشره به ۵۲ رسیده است. اما امثال و حکم سال ۱۳۰۸ کتاب شد.
از زمانی که دهخدا به تدوین لغت نامه خود پرداخت یادداشتهای امثال و حکم را مانند لاروس بزرگ فرانسوی (۶ و ۸ جلدی) داخل لغات کرده بود و … مرحوم اعتماد الدوله قراگز بودند زیر معارف وقت بدان سبک که طبع لغت نامه با وسائل آن عهد مسیر نبود. از ایشان درخواست کرد امثال و حکم را از یادداشتهای خود آنچه مثل حکمت و اصطلاح و حتی اخبار و احادیث بود بیرون کشید و مجموع را به نام امثال و حکم در ۴ جلد به سالهای ۱۳۰۸ و ۱۳۱۱ در تهران به همت مرحوم تراگزلو به طبع رسانید و در پایا فهرست اعلامی بر آن می افزود.
بعد از آنکه امثال و حکم تالیف مستقل و جدا گردید و طبع شد دهخدا در یادداشتهائی که برای مقدمه لغت نامه یادداشت کرده بود نوشته است: در لغت نامه امثال را به حد لازم نیاورده ام، برای آنکه در کتاب امثال و حکم نقل کرده‌ا‌م و اگر در اینجا تکرار می شد وقت بسیار می خواست و حجم کتاب بسیار بیشتر می شد و کار طبع مشکلتر می گردید.
چاپ اول امثال حکم که آخرین قمست آن به سال ۱۳۱۱ منتشر شده بود مقدمه مولف را فاقد است و شروع آن از همان حرف الف تا ی و این نکته ضمن شرح حال استاد دهخدا که به قلم دکتر معین به طبع رسیده چنین توضیح شده است. اصولاً استاد علامه در باب مقدمه خود احتیاطی عجی مقرون به و ستایش داشت.
در پاسخ نگاهنده راجع به علت عدم تجدید مقدمه برای مقدمه برای امثال و حکم اظهار داشت. در زبان فرانسوی هنوز لغت پیدا کردم که در فرهنگهای عربی و فارسی همه آنها را مثل ترجمه کرده بودند و در فرهنگ های بزرگ فرانسوی تعریف های که برای آنها نوشته اند مقنع نیست.

آخرین دقایق زندگی به دهخدا:
دهخدا غروب روز دوشنبه ۷ اسفند ماه ۱۳۴۴ شمسی در گذشت. ده روز بعد فریدون مشیری در مجله روشنفکران راجع به آخرین ساعات حیات دهخدا نوشت:
دهخدا با صورت متروم و چشمان برآمده دوزانو نشسته بود. بیماری و خستگی ۴۸ سال کار او را از پای درآورده بود. سنگینی ۴۸ سال مطالعه و تحقیق و جستجوی شانه های ناتوان او را خرد می کرد. هزاران جلد کتاب که در مدت ۴۸ سال با او سخن گفته و گفتگو کرده بود. اینک چه خاموش نشسته و استاد پیر را تماشا می کردند.
در این هنگام دکتر محمد معین و سید جعفر شهیدی و همکاران صمیمی و مهربان او به عیادتش آمدند.
دهخدا در همان حال گفت پوست و استخوان ترنجیده. لحظاتی چند به سکوت گذشت استاد پیر هر چند لحظه یکبار به حالت اعماء فرو می رفت و باز به حال عادی بر می گشت. در یکی از این لحظات لبان دهخدا سکوت سنگین را شکست و گفت (که مپرس) باز چند لحظه سکوت برقرار شد و دهخدا مجدداً گفت (که مپرس) در این موقع آقای دکتر معین پرسید منظورتان شعر حافظ است؟
دهخدا جواب داد. بله
دکتر معین گفت: مایل هستید برایتان بخوانیم؟
دهخدا: بله
آنگاه دکتر معین دیوان حافظ را برداشت و چنین خواند:
درد عشقی کشیده ام که مپرس        زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار        دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک دوش        می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش        سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگری        رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق        به مقامی رسیده ام که مپرس

خروس بی محل
این مثل را درباره کسی به کار می برند که گفتار و کردارش به موقع و به جای مناسب نباشد «آنکه گفتار و کردار نه به جای خویش دارد»
حال باید دید کدام واقعه ی تاریخی سبب پیدایش این مثل شده است؟
ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی یکی از دانشمندان بنام نیمه اول قرن سوم هجری است و علاوه بر آنکه وزرات سامانیان را بر عهده داشته است دو کتاب گرانبهای تفسیر طبری را از زبان عربی به فارسی برگردانیده و تلخیص کرده است و خوشبختانه هر دو کتاب از گزند روزگار محفوظ مانده و در دسترس عشاق زبان شیرین فارسی قرار گرفته است.
تاریخ طبری بلعمی به نام خودش مشهور به تاریخ بلعمی است و نخستین بار توسط استاد ملک الشعرای بهار با چند نسخه خطی مقالبه و تصحیح شد و بعدها به کوشش محمد پروین گنابادی در دو مجلد به چاپ رسید.
تاریخ مفصل طبری از ابتدای آفرینش جهان تا آغاز قرن چهارم اسلامی (۳۰۲ هـ ق) را به قید ضبط آورده است. در گفتاری با عنوان: «کیومرث» چنین می خوانیم:
«… پس کیومرث چون از حد فرزندان خویش (بیرون) آمد. وقت نماز پیشین بود یکی خروس سپید دید بر میان (راه) و یکی از ماکیانی به دم اوی و ماری پیش خروس و آهنگ سفر کرده و خروس را بر مار (حمله) همی برد و به غلبه‌ی او همی زد. هر بار که (خروس) مار (را) بزدی بانگی خوش بکردی. پس آن دیدار و بانگ (و) حرب کیومرث را خوش آمد. گفت: از مرغان این عجب مرغی (است) و بر جفت خویش مهربان، که او را از دور همی دارد. و از قبل او حرب کند و با دشمن فرزند طبع آدم. طبع این با طبع مردم نزدیکیست.
پس کیومرث سنگی مار را بزد و بکشت. آن مرغ بدان مقدار الهام که او را بود، بانگ بکرد و به نشاط. کیومرث را سخت خوش آمد. طعامی که داشت پاره ای پیش روی انداخت آن مرغ سر بر زمین زدن گرفت و جفت خود را بخوراندن بگرفت و هیچ نخورد تا این ماکیان فراز نیامده، آن علف نخورد. کیومرث (گفت) با این هنر (ها) و طبع خساوت (نیز) دارد و به فال نیک است این مرغ، که من همی به طلب دشمنان شوم و یکی دشمن فرزند آدم مار است این با مار حرب همی کند. این فرخ مرغی است و داشتن (او) واجب است. چون از آن حال خویش، که همی داشت، بیرون بپرداخت، خروس و ماکیان را ببرد میان فرزندان خویش و گفت ایشان را نیکو دارید که طبع او با طبع آدمی نزدیک است (و) به فال نیک است و عجم خروس را و بانگ او به وقت خجسته دارند، خاصه خروس سپید را و چنین گویند که خانه (خانه ای) که اندرو باشد دیوان اندر نیایند و آنگه بانگ خروس به وقت نماز شام بد دارند و بگویند نه نیکست در آن بود که کیومرث (را) که به آخر رسید و نالان شد و آن خروس که او را بود نماز شام بانگ بکرد. هرگز بدان وقت که از او بانگ نشنیده بود (ند). گفت (اند) این چه شاید بودن این بانگ بدین وقت؟ با بنگرید (ند) کیومرث مرده بود.
از آن پس بانگ خروس بدان وقت به فال بد گرفتند تا امروز. و خداوندان زجر ایدون گویند که هر خروس که بدان وقت بانگ کند و خداوند خروس (آن خروس) را بکشد.
آن بد از او درگذرد و اگر نشکد در بلایی افتد. پس کیومرت روی بنهاد بدان نشان که او را نموده بودند…
سپس شرح می دهد که بانگ بی وقت خروس سپیدی سبب نجات سیامک می گردد:
«… آن روز ماریه از ماری پسری بزاد نیکو روی او را سیامک نام کردند. و این سیامک پدر ملوک بوده است. چون او را پیش کیومرث آورند، پس نیکوش یافت، مادرش را گفت این را گرامی بدار که اندر او نیکویی بزرگ است و بدان خانه اندر که او را اندر آنجا بپرورانی خروس سپید با ماکیان در آن خانه دار. بدان تا دیوار بدو گزند نتوانند آوردن. مادرش شاد گشت و چنان کرد که کیومرث گفت و به سیر عجم اندر گویند که دیوان آگاه شدند که این پدر همه پادشاهان خواهد بود، تدبیر هلاکش کردند. ماری را بگرفتند و بدان خانه که سیامک اندر بود در افکندند آن خروس سپید چون آن مار بدید بانگی بکرد بی عادت خویش. چون کسی (که) بیگانه ببیند بخروشد. مادر غلام آگاه شد، گفت این بی وقت بانگ کرد، چیزی شاید بودن.
به شب اندر چراغ خواست و بنگرید، ماری دید سهمگین و آن مرغ از مار ترسیده بود بانگ کرد. تا بیامدند و آن مار را بکشتنند. (بعلمی، محمد بن محمد/ ص: ۱۲۴)
در اینجا نیز خروس بی وقت بانگ کرده است ولی از کشتن او خبری نیست.
قدیمترین سندی که اصطلاح مثلی «خروس بیوقت= خروس بی محل» را بکار برده است همین تاریخ بلعمی است و بزرگان ادب فارسی، در آثار خود به این مثل استناد جسته اند. به عنوان حسن ختام کاربرد این مثل را در ادبیات فارسی منظوم از چند شاعر بزرگ نقل می کنیم:
مرغ بی وقت سرت باید برید         عذر احمق را نمی باید شنید
جبر خفتن در میان ره زنان         مرغ بی هنگام کی باید امان؟
مرغ بی هنگام شد آن خشم او         از نتیجه ی کبر او و خشم او
سر بردیدن واجب آمد مرغ را         کو به غیر وقت جنباند درا
(مولانا/مثنوی ۱/۶۴-۱۱۵۹) /
امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس          عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
رخسار یار در خم گیسوی تابدار         چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس
یکدم که چشم فتنه نخفت زینهار         بیدار باش تا نرود عمر در فسوس
تا نشوی ز مسجد آدینه بانگ صبح         یا از در سرای اتابک بیهوده‌ی خروس
(سعدی/گلستان، ص: ۷۴۱)
به مجلسی که در آید نگار باز این مرغ    گر آفتاب درآید خروس بی محل است
(صادق ملا رجب/ نقل از دهخدا)

پی نوشتها
روانشاد مهدی پرتوی آملی از سال ۱۳۴۰ به بعد در مجله «هنر و مردم» هر ماه ریشه ی تاریخی یک مثل را می نوشت که مجموعه ای از آن مثلها را در سال ۱۳۵۳ انتشارات سنائی (تهران) منتشر کرد. من که از بچگی با امثال انس داشتم (مقدمه ی نامه داستان به قلم، نگارنده- چاپ انتشارات مستوفی- بهزاد، تهران: ۱۳۷۸) با اشتیاق آن مقالات را می خواندم، تا اینکه در سال ۱۳۵۴ برای نخستین بار ریشه ی تاریخی این مثل را نوشتم و به همان مجله فرستادم که چاپ شد. بعدها مجموعه‌ی «ریشه های امثال و حکم» جناب آقای مهدی پرتوی آملی در دو مجلد قطور (جمعاً در ۱۳۹۲ صفحه) باز از سوی انتشارات سنائی (تهران: ۱۳۵۶) چاپ شد.
مثل «خروس بی محل» با انشای متفاوتی در این مجموعه چاپ شد و آن دانشمند گرانمایه در حاشیه ی صفحه ۵۴۲ با امانتداری قال تحسین نوشته اند: «ریشه تاریخی این ضرب المثل به راهنمائی آقای رحیم چاوش اکبری به دست آمده بدینوسیله اظهار تشکر و امتنان می شود.
چنانکه در مقدمه هم آورده ام اولین مبتکر این روش تحقیق آن دانشمند متواضع و بزرگوار بودند و نگارنده هر چه در این رساله نوشته ام به پیروی از کار بسیار ارزشمند ایشان است، رحمته ا… علیه.
۲ – دهخدا، علی اکبر/ امثال و حکم
۳ – بلعمی، محمد بن محمد/ تاریخ بلعمی، مقدمه
۴ – (زجر) به فتح اول و سکوی ثانی و ثالث گویی کردن به مرغان است.
محال باشد فال و محال باشد زجر مدار بیهوده مشغول دل به زجر و به فال 
(قطران تبریزی/دیوان، ص ۳۴۸)
المنجد زجر را در معنی فال نیک گرفتن و از پرواز مرغ به طرف راست و تطیر را در معنی فال بد گرفتن از پرواز مرغ به طرف چپ آورده است «زجر الطیر اطاره عین الیمین و او تطیر منه ان کان عن السیاره»
۵ – رسم الخط تاریخ بلعمی عیناً آورده شده است.
۶ – «ماری و ماریه» تلفط دیگر از مشی و مشیانه است. کیومرث به عنوان نخستین انسان مد نظر آیین زرتشت است و:
«چون کیومرث، هنگام درگذشت تخمه بداد. آن تخمه ها به روشنی خورشید پالوده شد… چهل ساله (آن تخمه) در زمین بود. با به سر رسیدن چهل سال زیباس تنی یک ستون، پانزده برگ، مهلی و مهلیانه (مشی و مشیانه) (از) زمین رستند. درست (بدان) گونه که ایشان را دست بر گوش باز ایستند. یکی بر دیگری پیوستهخ، هم بالا و هم ریشه بودند. میان هر دو ایشان فره برآمد. سپس هر دو از گیاه پیکری به مردم پیکری گشتند و آن غره به مینیویی در ایشان شد که روان است…
هرمزد به مشی و مشیانه گفت: که «مردم اید. پدر (و مادر جهانیان اید…
(فرنبغ دادگی/ص: ۸۱)
 
عذر بدتر از گناه
وقتی که کسی به گناهی متهم باشد و برای تبرئه خود دلیلی ارائه کند که متضممن جرم بدتری باشد، به این مثل استناد کرده و گویند: عذر بدتر از گناه آورده است.
این مثل سابقه ی تاریخی طولانی دارد و گویا در دوره ی صدر اسلام اولین کسی که عذر بدتر از گناه آورده، معاویه بن ابوسفیان است. «عمر بن خطاب در زمان خلافت به شام رفت تا از نزدیک به چگونگی حکومت کردن معاویه بر مردم آگاه شود. چون به جایگاه او رسید دید که هر روز بامداد، با دستگاه پرشکوه و خیزه کننده ای ظاهر می شود و شامگاه با دم و دستگاه تازه ای با همان شکوه.
عمر در شگفت شد و به او گفت: ای معاویه!! می بینم که بر خلاف وصیت من به جای آنکه به خدمت خلق بپردازی به آراستن جایگاه و دستگاه خود پرداخته ای.
بیشتر اوقات خود را در اندرون به سر می بری و به ستم رسیدگان و نیازمندان که ساعتها چشم بر در سرای تو دوخته اند، نمی پردازی.
معاویه گفت: ای امیر، خبرگیران و جاسوسان دشمنان اسلام بسیارند. چنین می کنم تا عظمت و ابهت و عزت ما را به مدعیان دریابند و حشمت ما آنان را بترساند:
اگر این نمی پسندی آن کنم که رضای تو باشد (یغمایی، اقبال/صص: ۶۰-۵۹)
با توجه به نامه ی حضرت امام علی (ع) به حاکم بصره در می یابیم که:
سرچشمه شاید گرفتن به بیل     چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
(سعدی / ص: ۱۴۷)
عمر بن خطاب وقتی که آن جلال و جبروت دستگاه معاویه را دید نمی بایست در عزل او از حکومت شک کند. وای کاش موضوع را با مولا در میان می نهاد و از او صلاح و مشورت امت را می پرسید.
مولا علی (ع) به «عثمان بن حنیف الانصاری» فرمانده بصره- که در یک مهمانی تجملی شرکت کرده بود بدون دادن فرصت به آوردن عذر بدتر از گناه نوشت:
اما بعد! ای پسر حنیف! به من گزارش داده شده که مردی از متمکنان اهل «بصره» تو با به خوان میمهانیش دعوت کرده، و تو به سرعت به سوی آن شتافته ای، در حالیکه طعامهای رنگارنگ، و ظرفهای بزرگ غذا یکی بعد از دیگری پیش تو قرار داده می شد. من گمان نمی کردم تو دعوت جمعیتی را قبول کنی که نیازمندانشان ممنوع، و ثروتمندان دعوت شوند. به آنچه میخوری بنگر (آیا حلال است یا حرام؟)
آنگاه چنانچه حلال بودنش برای تو مشتبه بود از دههان بینداز و آنچه را یقین پاکیزیگی و حلیتش داری تناول کن!
آگاه باش! هر ماموی امام و پیشوایی دارد که باید به او اقتدا کند.
و از نور دانشش بهره گیرد، بدان امام شما از دنیا بهمین دو جامعه کهنه و از غذاها بدو قرص نان اکتفا کرده است، آگاه باش! شما توانایی آنرا ندارید که چنین باشید اما مرا باورع، تلاش عفت، پاکی و پیمودن راه صحیح یاری دهید، بخدا سوگند من از دنیای شما طلا و نقره ای نیدوخته ام، و از غنائم و ثروتهای آن مالی ذخیره نکرده ام و برای این لباس کهنه ام بدلی مهیا نساخته‌ام، و از زمین آن حتی یک وجب در اختیار نگرفته ام. و از این دنیا بیش از خوراک مختصر و ناچیزی برنگرفته ام. این دنیا در چشم من بی ارزشتر و خوارتر از دانه تخلی است که بر شاخه درخت بلوطی بروید.
آری از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها فدک در اختیار ما بود که آن هم گروهی بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگری آن را سخاوتمندانه رها کردند (و از دست ما خارج گردید) و بهترین حاکم خداست.    
(نهج البلاغه/ ص: ۱۶۷)
این مثل را شعرای بزرگ ایران، از دیرباز- تمثل کرده و در آثارشان آورده‌اند:
عذر نادان زهر هر دانش بود     عذر احمق بدتر از جرمش بود
(مولانا/ مثنوری ۱/۱۱۶۰)
عقل تو از پس که آمد خیره سر     هسمت عذرت از گناه تو بتر
(مولانا/ مثنوی ۴/۳۶۵)
نظیر: خیال کردم خانم است.     (دهخدا/ ص: ۱۰۲۵)
«با اینکه اشعار فوق الذکر گویای آنست که مثل حتماً قبل از قرن ششم هجری در بین مردم رایج بوده است و اگر داستان مربوط به عمربن خطاب و معاویه تاریخ محض باشد و از صدر اسلام نیز وجود داشته است، ماخذ قطعی برای تاریخ پیدایش مثل به دست نیامده است، اما ماجرایی در دوره قاجار باعث شد که مثل تجدید حیات کند و بر سر زباهها افتد.
از روزگاران کهن در دربار اغلب پادشاهان افراد شیرین سخن و حاضر جوابی بوده اند که اغلب آنها را دلقک یا مسخره نامیده اند که از آن جمله می توان کربلایی عنایت دلقک درباره شاه عباس صفوی، طلحک مسخره درباره سلطان محمود غزنوی، لوطی صالح دلقک دربار کریم خان زند و بالاخره کریم خان شیره ای دلقیک بسیار مشهور دربار ناصرالدین شاه قارجار را نام برد. (محجوب، دکتر محمد جعفر/ص: ۵۰)
کریم مردی بوده است از شهر اصفهان که به علت کارهای شیرینش به «شیره‌ای» ملقب شده بود و اغلب درباریان ناصرالدین شاه به او باج سبیل می دادند که از مسخره آنها در نزد شاه خودداری کند. و همیشه برای گرفتن پول از آنان می گفت: «نعل ها خرم کهنه شده و بایستی عوض شود» و شاه هم به درباریان می گفت اگر خواستید از زبان کریم در امان بمانید باید خرش را نعل کنید. یعنی پولی به عنوان رشوه به او بپردازید تا با شما کاری نداشته باشد. تا اینکه این سخن به زبان مردم افتاد و هر جا پای رشوه به میان می آمد، به طور کنایه می گفتند باید خر کریم را نعل کرد.
جالبتر اینکه نخستین شهردار (بلدیه) تهران در آغاز حکومت رضا شاه پهلوی سرلشکر کریم بوذر جمهری بود که گویا در آن شهرداری هم بازار رشوه رواج داشت. و یکی از معاصرین با استفاده از تشابه اسمی یکی از شهرداران تهران (همان سرلشکر کریم بوذر جمهوری) استفاده کرد و ارسال المثل کرده است.
خورشید صفت به قدرت سعی و عمل     گر در بلدیه سنگ را لعل کنی
هرگز نشود فایده ای زان حاصل         (الا که خر کریم را نعل کنی)
(پرتوی آملی، مهدی/ ص: ۵۲۹)
روزی ناصر الدین شاه در یک مجلس خصوصی که از درباریان تشکیل یافته بود روی به اطرافیان خود کرد و پرسید:
چه کسی می تواند بگوید عذر بدتر از گناه چیست؟
حاضران در مجلسه، یکی یکی گفتند:
چاکر می توانم
خیلی ساده است قربان
اگر اجازه بفرمایید بنده عرض کنم
جوابهای متعددی به این سوال می توان داد، مهم این است که کدام را اعلیحضرت بپسندد.
بعد از همگی موافقت خود را با بیان مفهوم واقعی عذر بدتر از گناه اعلام داشتند، با اشاره شاه، یکایک عقیده ی خویش را بیان کردند. ولی هیچکدام مورد قبول واقع نشد. اتفاقاً کریم شیره ای هم در آن مجلس حضور داشت و با دقت به سخنان آنها گوش می کرد. در این وقت که همه از دادن جواب عاجز شدند ناصرالدین شاه کریم را مخاطب ساخت و از او پرسید:
کریم تو می توانی عذر بدتر از گناه را برای ما شرح دهی.
قربان این همه آدم عالم و فاضل که نتوانند بنده ی دلقک چگونه می توانم و بعد این شعر را خواند:
جاییکه عقاب پر بریزد     از پشه ناتوان چه خیزد؟
ده روز این ماجرا گذشت و کم کم موضوع به فراموشی سپرده شد. ظهر روز یازدهم که ناصرالدین شاه توی راهرورهای کاخ گلستان قدم می زند یک مرتبه کریم شیرازه ای از پس ستونی بیرون آمد و از پشت سر شاه را در آغوش گرفت و دیوانه وار مشغول بوسیدنش شد. ناصرالدین شاه از این عمل او یکه ای خورد و فریادی کشید. و بر اثر صدای او، ناگهان ده ها پیش خدمت و نگهبان و خواجه به راهرو دویدند و با چشم های دریده و از حدقه درآمده به شاه و کریم نگریستند وقتی چشم ناصرالدین به قیافه ی مضحک کریم شیره ای افتاد، با خشم و غضب فراوان بر سر او بانگ زد که:
مردکه پدر سوخته این چه کاری بود که کردی؟
کریم دستپاچه شد و در حالی که ظاهراً به خود می لرزید گفت:
ق، ق قربان- خ، خ خیلی معذرت می خواهم. من شما را به جای نیاوردم، خیال کردم علیا حضرت ملکه است.

ناگهان خون به چهره ناصرالدین شاه ریخت و با بلندترین صدای ممکن خود فریاد زد:
بی شرم بی حیا! تو برای من عذر بدتر از گناه می آوری… بگویید میرغضب بیاید و سر این مردکه نفهم را همین جا از تن جدا سازد.
دستور ناصرالدین شاه، برو برگرد نداشت و به این جهت رنگ از روی همه پرید ولی کریم مثل کوه استوار بر جای ایستاد و خم به ابرو نیاورد و چند لحظه بعد که شاه کمی آرام گرفت، کریم لبخندی زد و خطاب به ناصرالدین شاه گفت:
بلی! قربان این را می گویند عذر بدتر از گناه.
ناصرالدین شاه یکه ای خورد و موضوع را به خاطر آورد و آنوقت چهره اش از هم گشوده شد و قاه قاه بنای خنده را گذاشت. حاضران نیز با دیدن سیمای شاد شاه نفسی به راحت کشیدند و همراه با او خندیدند.
در خاتمه ناصرالدین شاه به قول خود وفا کرد و دستور داد کیسه ای پر از اشرفی به کریم دادند. (نوربخش، حسین/ صص ۷۲-۷۰)
از آن تاریخ این مثل به سرزبانها افتاد.
البته باید اضافه کنم که در بین عوام مشهور است که مستخدمی به دنبال ارباب خو از پله های خانه بالا می رفت که ناگاه اربابش را در آغوش کشید و در برابر غضب اربابش گفت. ببخشید خیال کردم خانم است.
و پیشاپیش خواندیم که علامه دهخدا این سخن مستخدم را نظیر مثل آورده است.     (دهخدا/ ص: ۱۰۹۵)

پی نوشتها:
۱ – یغمائی، اقبال/ طرفه ها
۲ – سعدی، شیخ مصلح الدین/ کلیات
۳ – حضرت امام علی (ع) نهج البلاغه
۴ – مولانا جلال الدین/ مثنوی معنوی
۵ – محجوب، دکتر محمد جعفر/ مقدمه بر کتاب «کریم شیره ای» نوشته ی: حسین نوربخش
۶ – پرتوی آملی، مهدی/ ریشه های تاریخی امثال و حکم.
۷ – نوربخش، حسین/ کریم شیره ای دلقک ناصرالدین شاه.
 
این به آن در
بعضی ها وقتی به قدرتی زود گذر دست یابند و بلافاصله بر یاران دیرین خود قدرت نمایی کنند و از یاد ببرند که زندگی را نشیب و فراز فراوان است و روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد وقتی او را قدرت از دست بشد و آن یار متقابل به قدرت رسید، او را گوید: این به آن در.
بزرگانی که از قدرت نفس خداداد برخوردارند و در عین قدرتمندی، چون مولی الموحدین نماد عینی دین مبین، شعارشان «العفو عند القدره» است هرگز در پی انتقام نبوده، بلکه به رافت و عطوفت آنها افزوده شده است.
این مثل چهار کلمه بیشتر ندارد و الز یک ماجرای آموزنده ای اخذ شده است و معادل دیگر آن اینکه، گویند: چیزی که عوض دارد، گله ندارد.
روانشاد، مهدی پرتوی آملی، پیش از من در کتاب گرانقدرشان «ریشه های تاریخی امثال و حکم» نخستین گوینده ی این مثل را «عمر و عاص» می دانند. با احترام فراوان به روح پر فتوح آن گرانمایه فقید و پیش کسوتی ایشان، به استناد تاریخ نشان خواهم داد که این مثل یادگاری ارجمند از پیامبر رحمت (ص) است.
می دانیم که پرداختن به ورزش در دین مبین اسلام ستوده است، چنانکه گفته اند: یادگیری شنا و اسب سواری و تیراندازی استجاب دارد و بعضی ها «واجب» نیز شمرده اند.
لابد توجه دارید که در مواقع جهاد- خاصه در صدر اسلام- پیروزی بیشتر و نهایی از آن کسانی بود که چابک و سالم و ماهر در فنون ورزشی شنا، اسب سواری، دو و تیراندازی باشد و این امر وقتی می شد که مشوقی چون رسول اکرم (ص) در جمع مجاهدان باشد.
شیخ مجدالدین فیروز آبادی در کتاب «صراط المستیم» آورده که به صحت رسیده است که رسول (ص) به پای مسابقت می کرد (یعنی در مسابقه ی دو و راهپیمایی شرکت می فرمودند) و به ثبوت رسیده که حضرت با کسان مصارعت می فرمود. یعنی کشتی می گرفت. (صفی، مولانا فخر الدین علی/ ص: ۲۲)
«در کتاب «صفوه الصفوه» این جوزی آورده که در صحیحین ثابت شده است که یکی از امهات مومنین گفت که در سفری همراه پیغمبر بودم و من در آن؟! محل جاریی بودم بدن من گوشت کمتر داشت. پس آن حضرت در منزلی مردم را گفت: پیش روید، مردم پیش رفتند و مرا گفت بیا تا مسابقت کنیم، یعنی با هم بدویم تا ببینیم که کدام پیشی می گیریم. پس با حضرت مسابقت کردیم و من بر او پیش گرفتم. هیچ نگفت تا وقتی با حضرت در سفر بودیم و بدن من گوشت گرفته بود. پس مرا گفت بیا تا مسابقت کنیم. حضرت بر من سبقت گرفت، پس بخندید و گفت:
«هذه بتلک» (یعنی: این به آن در)    (صفی، مولانا فخرالدین علی/ ص: ۲۲)

پی نوشتها:
۱ – از مطلع قصیدی تاریخی و دردناک شهید میرزا ابوالقاسیم قائم مقام فراهانی است:
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
۲ – از کلمات قصار حضرت علی (ع) (درر و غرر)
۳ – پرتوی آملی، مهدی/ ریشه های تاریخ و امثال و حکم، جلد اول/ ص ۱۳۷
۴ – صفی، مولانا فخرالدین علی/ لطایف الطوائف
۵ – ابوالفرج بن جوزی دانشمند بزرگ قرن هفتم و صاحب ده ها تالیف گرانقدر به تصریح شیخ اجل سعدی، استاد او هم بوده است که در گلستان از او با احترام فوق العاده یاد کرده است: «چندان که مرا شیخ اجل ابوالفرج بن جوزی رحمه الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی، عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب…» (سعدی/ ص ۷۵) ۷
من به دلایلی که در شرح مثل «به یک تیر و دو نشان زدن» آورده ام (به همان مثل در این کتاب) ابوالفرج بن جوزی را از دانشمندان شیعی می دانم که با متعصبین آن روزگار به تقیه رفتار می کرده است. و به علاوه، هرگز بین این دو فرقه اختلاف نینداخته و چنانکه در متن گفتار خواندیم در همان کتاب «صفوه الصفوه» به صحیح مسلم و بخاری (پی نوشت ۶) استناد کرده است.
۶ – حافظ ابی عبدالله محمد بن اسمعیل بخاری (۵۱۰-۵۹۷ ه ق) و ابی الحسین مسلم بن الحجاج القشیری (۲۰۲-۲۶۱) از جوامع اهل سنت هر کدام کتابی به نام «صحیح» دارند که آنها را «صحیحین» می نامند.
۷ – سعدی/ کلیات
 
تو نیکی می کن و در دجله انداز
این مثل مشهور از شعر سعدی است که می گوید:
تو نیکی می کن و در دجله انداز     که ایزد در بیابانت دهد باز
ناظر بر همین مثل حافظ می گوید:
مرا به کشیت باده در افکن ای ساقی     که گفته اند نکویی کن و در آب انداز
و از «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی است:
بکن نیکی و در دریاش انداز     که روزی در کنارت آورد باز
(نقل از شواهد و دهخدا)
مثل را وقتی استعمال کنند که کسی را تشویق و تحریض به احسان و نیکی کنند و نوید پاداش دورتر باشد. از ماخذی که ما را به ریشه ی تاریخی این مثل راهنمایی می کند داستانی است که امیر عنصر المعالی کیکاوویس بن اسکندر بن قابوس و شمگیر بن زیاری در کتاب «قابوس نامه» نقل می کند. نامبرده به سال (؟) هجری قمری ولادت یافته و در سال ۴۶۲ تالیف کتاب را به پایان برده است. پس از حداقل مثل با استناد به داستانی که نقل می کنیم از قرن پنجم وارد ادبیات فارسی شده است، هر چند که ما ماخذ اولی پیدایش مثل را در پایان گفتار نقل خواهیم کرد.
باب ششم قابوس نامه اندر فروتنی و افزونی هنر است و در نخستین حکایت این باب آمده است.
«شنیدم که متوکل را بنده ای بود فتح نام. به غایت خوبری و روزبه و همه منبرها و ادبها آموخته… این فتح خواست که شنا کردن آموزد. ملاحان بیاوردند و او را در دجله شنا کردن همی آموختند و این فتح هنوز کودک بود و بر شنا کردن دلیر نگشته بود فاما- چنانکه عادت کودکان بود- از خود می نمود که شنا آموخته ام. یک روز پنهانی استاد به دجله رفت و اندر آب جست و آب سخت قوی می رفت. فتح را بر می گردانید. چون فتح دانست که با آب بسنده نیاید با آب بساخت و روی آب همی شد تا از دیدار مردم ناپدید شد. چون وی را از آب پاره ای ببرد بر کنار دجله سوراخ ها بود. چون به کنار آب به سوراخی برسید، جهد کرد و دست بزد و خویشتن اندر آن باری خود را از این آب خون خوار جهانید و هفت روز آنجا بماند که خبر دادند متوکل را که فتح در آب جست و غرقه شد.
از تخت فرود آمد و بر خاک بنشست و ملاحان را بخواند و گفت هر که فتح را زنده یا مرده بیاورد هزار دینارش بدهم و سوگند خورد تا آنگه که وی را بر آن حال که هست نیارند من طعام نخورم.
ملاحان در دجله رفتند و غوطه می خوردند و هر جای طلب می کردند تا سر هفت روز، اتفاقی را ملاحی بدان سوراخ افتاد. فتح را بدید. شاد گشت و گفت: هم اینجا باش تا زورقی بیاورم از آنجا بازگشت و پیش متوکل رفت و گفت یا امیرالمومنین اگر فتح را زنده بیاورم مرا چه دهی. گفت پنج هزار دینار نقد بدهم. ملاح گفت: یافتم فتح را زنده. زورقی بیاورند و فتح را ببردند. متوکل آنچه ملاح را گفته بود بفرمود تا در وقت بدادند. آنگاه گفت: طعام بیاریت(=بیاورند) که وی گرسنه ی هفت روزه است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت: مگر از آب دجله سیر شدی؟
فتح گفت: نه کی من این هفت روز گرسنه نبودم، کی (=که) هر روز بیست تا نان بر طبقی نهاده بر روی آب فرمود آمدی و من جهد کردمی تا از آن نان سه تا برگفتم و زندگانی من از آن نان بودی و بر هر نان نوشته بود: که محمد بن الحسن الاسکاف.»
متوکل فرمود که در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله افکند کیست؟
بگوییت (=بگویید) تا بیاید که امیرالمومنین با او نیکویی خواهد کرد. تا نترسد، چنین منادی کردند. روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم آن کس، متوکل گفت به چه نشان؟ مرد گفت: نشان آن که نام من بر روی هر نانی نوشته بود که «محمد بن الحسن الاسکاف» متوکل گفت: نشان درست است. اما چند گاهست که تو در این دجله نان می اندازی؟ محمد بن الحسن گفت: یک سالیست. متوکل گفت: غرض تو از این چه بود؟ مرد گفت: شنوده بودم که نیکی کن و در دجله انداز که روزی بر دهد و به دست من نیکی دیگر نبود. آنچه توانستم همی کردم و با خود گفتم: تا بر دهد. متوکل گفت:
آنچ شنیدی کردی و به آنچ کردی ثمره یافتی و او را ضیاع و عقار بخشید و فرزندان وی در بغداد مانده اند تا به روزگار القائم بالله.
تا من به حج رفتم ایزد تعالی مرا توفیق داد، تا زیارت خانه ی خدا بکردم و فرزندان وی را بدیدم و این حکایت از پیران و همراهان بغداد شنودم…
(عنصر المعالی/ صص: ۲۱-۲۰)
با اینکه داستان فوق مثل را خیلی روشن و زیبا توجیه می کنند و مسلماً در شعر سعدی و حافظ هم تاثیر گذاشته است اما ماخذی از قبل از اسلام نشان می دهد که این مثل در میان ملل قبل رایج بوده است.
«کتاب مقدس» (=عهد عتیق و عهد جدید) به تورات و انجیل اطلاق می شود که حداقل پانصد سال قبل از اسلام تالیف و تدوین شده اند.
من در این بخش با تایید یا تکذیب محتویات این کتاب کاری ندارم، بلکه منظور ریشه یابی مثل مورد بحث است زیرا مثل مزبور در نخستین آیه ی باب ۱۱ کتاب جامعه (بخشی از عهد عتیق) آمده است: «نان خود را به روی آبها بینداز که بعد از روزهای بسیار آن را خواهی یافت»     (کتاب جامعه/ باب ۱۱ آیه‌ی ۱)
من به دلایلی که ذیلاً خواهم آورد، اعتقاد دارم که این مثل ایرانی است. و دلیل آنکه، تالیف عهد عتیق باید در اواخر عهد هخامنشیان باشد زیرا در کتاب «کتاب عزرا» از کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشی و آزادی قوم بنی اسرائیل به دست کوروش و به علاوه و دستور بنای خانه ی خدا به فرمان او (باب چهارم کتاب عزرا)، بعد از پادشاهی داریوش و به تعویق افتادن بنای خانه خدا تا دومین سال سلطنت داریوش سخن می گوید. (آیه ۳۴ باب چهارم عزرا).
پس قعطاً باید تالیف عهد عتیق بعد از سلطنت داریوش هخامنشی باشد که کاهنان از این پادشاهان در عهد عتیق یاد کرده اند و قبل از این سلسله- به گواهی تاریخ و خود عهد عتیق، قوم بنی اسرائیل در اسارت آشوری ها در بابل بودند و فرهنگ مادیها در سرزمین فلسطین به طور مستقیم گسترده بود. و کوروش مادی توانست با متحد کردن ماد و پارس، ایران گسترده ای را تحت یک حکومت واحد درآورد که در عصر داریوش به بزرگترین وسعت جغرافیایی خود رسید، و ظهور حضرت مسیح (ع) نیز مصادف با سلطنت اشکانیان بود. و برابر تحقیق آقای دکتر بهمن سرکاراتی تاریخ تقریبی تالیف عهد جدید (انجیل) نیز مشخص شده است:
(تاریخ قطعی تالیف هیچ یک از اناجیل چهار گانه معلوم نیست و در این میان تنها انجیل لوقاست که از روی شواهد مذکور در خود کتاب و گواهیهای خارجی تاریخ تالیفش تقریباً معلوم شده که در فاصله سالهای ۱۰۵-۹۵ میلادی بوده است. در جدول زیر تاریخ تقریبی پردازش و نگارش اناجیل اربعه و دیگر رسالاتا کتاب عهد جدید را باز نموده می شود:
یک- ۳۰ تا ۶۵-۶۰ میلادی= دورانهای سنتهای شفاهی. در این دوره انجیل یا رساله ای کتابت نشده است و به احتمال قریب به یقین روایت پولسن رسول درباره شام واپسین مسیح (رساله اول پولسن به قرنتیان، باب پانزدهم، بند ۲۳ به بعد) با آنچه درباره این وقایع در اناجیل آمده است ارتباط تالیفی ندارد.
دو- ۶۵ تا ۱۱۰ میلادی= دوران تالیف اناجیل:
الف- انجیل مرقس ۷۰-۶۵ میلادی.
ب- انجیل لوقا (و کتاب رسولان) ۱۰۰ میلادی.
ج- انجل متی ۱۱۰-۱۰۰ میلادی.
د- انجیل یوحنا ۱۱۰-۱۰۰ میلادی.
سه- ۱۱۰ تا ۱۵۰ میلادی= دوران پذیرش اناجیل اربعه از طرف کلیسا.
چهار- ۱۵۰ تا ۱۹۰ میلادی- دوران تدوین و تثبیت در این دوره پایه های اعتقاد به اناجیل اربعه بطور قعطی تحیکم شده است.
ما می بینیم که در انجیل هم امثالی ایرانی وارد شده است، چنانکه در انجیل متی، باب هفتم، آیه ی ششم آمده است: «آنچه مقدس است به سگان مدهید و مرواریدهای خود را پیش خوکان نریزید» (سرکاراتی، بهمن/ ص: ۵۱)
که آقای دکتر سرکاراتی مثل اخیر را در همان ماخذ یاد شده، با دلایل غیر قابل انکار یک مثل ایرانی می داند.
و با دلایلی که ذکر شد اندیشه های ایرانی در تالیف عهد عتیق و عهد جدید تاثیر فراوانی داشته است.
و اصولاً رد پای فرهنگ و تمدن ایران در جهان آن روز قابل لمس است تا جاییکه استدامت این تاثیر و تاثر را در دیوان شرقی گوته هم می یابیم.
نکته آخر اینکه کلمه «آب» در این مثل به معنی رودخانه است و در عصر عنصر العمالی و سعدی و حافظ هم مهشورترین آبها دجله و فرات بود. و گمان من آن است که محمد بن الحسن الاسکاف هم به قول خودش شنیده بود که: «نیکی کن و به آب انداز که روزی بردهد» یعنی مثل از قبل بوده و او خواسته ی مثل را عمل کرده است.

دسته گل به آب دادن
درباره ی محل استفاده ی این مثل، در امثال و حکم دهخدا آمده است: «کار ناسزاوار مرتکب شدن. فتنه یا فسادی را باعث گشتن. مثال
نشده از گل رویش سیراب         که فلک دسته گلی داد به آب. جلال الملک
گویا در قدیم به جای این مثل گل به آب دادن می گفته اند:
(دهخدا، علی اکبر/ ص: ۸۱۲)
حدسی که دهخدا دارد، مقرون به صحت است زیرا در فرهنگهای «چراغ هدایت» و «آنندراح» به همان صورت درج شده است.
«گل به آب انداختن- فتنه تازه بر پا کردن. مما ینقل آنکه دختر پادشاهی به سر دریایی نشسته بود گلدسته از دستش به آب افتاد و روان شد تا در شهری به دست شاهزاده ای افتاد، اول دل از دست داده بر بوی وصال صاحب گلدسته جامه جان چاک کرده، در سراغ مطلوب قطره زن شد. سلیم:
شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم
باده نوشان گل به آب و ماکباب انداختیم
(محمد پادشاه، متخلص به شاد/ ذیل همان واژه)
«دسته گل (به) آب دادن. ۱ – مرتکب خطای فاحش یا پردردسر شدن: «همین فرداست که دسته گلی به آب می دهد و برای ما آبروریزی به بار می آورد.» (درازنای شب، ۲۲۲). «کجا بودی؟ من خیلی ناراحت شدم. خیال کردم شاید باز هم دسته گلی به آب داده باشی. می خواستم به اداره پلیس تلفن کنم، ببینم تو را جلب نکرده باشند. آخر تو هر کجا می روی خراب کاری می کنی. (اسمال ۴۱۱-۴۱۰).
۲ – (برای کسی) گرفتاری درست کردن. (برای کسی)، به مخمصه انداختن (کسی را): «کم کم به اخلاق ایرانیان کم و بیش آشنا شده بودم و می ترسیدم رندان ناغافل … دسته گلی برایمان … آب بدهند.» (یکی بود، ۸۹» «از روز دوم عروسیش همین طور پی الواطی و پدر سوختگیش بود. دست آخرش هم این دسته گلی را وسه ام به آب داد».
(شکر تلخ، ۱۴۸)         (نجفی، ابوالحسین/ ص: ۶۶۵)
در عرف عوام برای شرح این مثل داستانهای شیرینی نقل می کنند که عاقلانه تر از همه داستان بسیار کوتاهی است که از «آنندارج» نقل شد. و مسلماً ذوق لطیف ایرانیان این داستانها را پرداخته است.
داستان آنندارج صدرصد در هند ساخته شده و وجود دریا یکی از شواهد می تواند باشد ولی داستان زیر- که از کتاب شادروان امیر قلی امینی نقل می گردد.- فضای کاملاً ایرانی دارد وجود جویباری که از بیرون شهر می آید و از خانه های متعدد می گذرد، شاهد ایرانی بودن داستان است که تا این اواخر این جویباران در شهرهای کهن وجود داشت و معمولاً خانه ها را هم سطح نمی ساختند و من در خانه پدری دیده بودم که آب از جوی خیابان می آمد و از زیر گذر خانه ها می گذشت برای اینکه به خانه های دیگر بتواند جاری شود آن خانه ها پایین تر از خانه های قبلی بنا شده بود تا حدی که روبروی در وردی خانه پدرم از سه پله بلند پایین می رفتیم تا به خانه برسیم. اما داستان مثل:
«گویند مردی که بسیار بدیمن و شوم و بدقدم بود، در دهکده ای مسکن داشت. او معمولاًٌ در هر کاری قدم می گذاشت و در هر امری که ملاحظه می کرد ممکن نبود آن کار فاسد و آن امر منتهی به خرابی نشود. مثلاً اگر در مجلس عروسی وارد می شد آن مجلس را به مجلس سوگواری مبدل می ساخت و اگر در یک مهمانی شرکت می کرد، آن را به جلسه جنگ و جدال تبدیل می نمود. یا اگر می خواست دو نفر را صلح بدهد به مراتب بدتر با هم دشمن می شدند و اگر می خواست گره ای از کار کسی بگشاید، کار او بیشتر گره می خورد و این معنی نه تنها در بین مردم دهکده ی خودش بلکه در میان حوزه ی دهکده های اطراف نیز شیوعی داشت.
روزی بردارش که کدخدای دهکده بود به دهکده ی مجاور رفت تا دختر کدخدای آنجا را که برای پسر خود نامزد و عقد کند، خانواده ی دختر به انجام این وصلت به شرطی موافقت کردند که از آغاز تا پایان عروسی عموی داماد که همان مرد شوم و بد یمن بود، نه درکار این مواصلت مداخله بکند و نه به مجلس عقد و عروسی قدم بگذارد.
خانواده ی داماد شرط را پذیرفتند و به عموی داماد گفتند که موقع عروسی فرا رسید دو روز قبل به یکی از قراء مجاور رفت و در آنجا رحل اقامت افکن تا وقتی که امر عروسی به پایان برسد.
صبح روزی که در شب آن زفاف برادر زاده اش واقع شده بود، سخت از وضع زندگی خود غمین و دلگیر گردیده، در دل می نالید که چرا او باید چنین شود و نامیمون باشد که حتی در عروسی برادرزاده اش راهش ندهند؟ تا او هم در عیش و عشرت انها شرکت نموده، دستی افشانده و پایی بکوبد! در این اثنا چشمش به بوته گلی افتاد خواست که دسته گلی قشنگ به بندد و آن روی نهری که از این دهکده به دهکده ی خودشان روان بود و اتفاقاً از داخل عمارت برادرش می گذشت، بیفکند و حالا که توانسته است با حضور خود تقدیم خدمتی بکند و به عروس و داماد تبریک بگوید لااقل بدینوسیله حسن نیتی از خود بروز داده و انجام خدمتی کرده باشد. دسته گل را خیلی زیبا قشنگ بست و روی نهر انداخت و آب در فاصله ی دو سه ساعت، دسته گل را به خانه ی برادرش رساند.
اهالی خانه با کمال شادی سرگرم انجام تشریفات عروسی بودند. ساز و دهل و کرنا می زدند و به آهنگ آن می رقصیدند و دست می افشاندند و پای می کوبیدند و با صدای قهقه ی خوشی  و شادمانی خویش گوش عالمی کر می ساختند.
در این بین دو بچه ی کوچولو که یکی برادر کوچک داماد و دیگری خواهر کوچک عروس بود در کنار نهر سرگرم بازی بودند، که چشمشان به دسته گل افتاد و زیبایی آن یک باره آنها را فریفته هر یک بر دیگر پیشی جست و دست خود را دراز کرد تا آن را بگیرد ولی بر اثر عجله و تصادم با یکدیگر از سر در آب افتادند و چون عمق آب زیاد و جریان آب سریع بود، بدون اینکه صدای آنها در میان همهه ی میهمانان و تماشاچیان اهل منزل به گوش احدی برسد، آب آنها را با خود برد و خفه ساخت و ساعتی بعد دهقانی که در خارج آبادی مشغول آبیاری بود جسد بی روح آنها را از روی آب گرفت و چون پسر کدخدا آنان را شناخت هر دو جنازه ی طفل معصوم را به قریه آورد و تحویل پدران و مادران بدبخت آنها داد و مجلس عروسی که تا آن لحظه در انتهای شور و شادی بود به ماتمکده ای تبدیل شد.
بعدها خانواده های عروس و داماد دانستند که چرا بچه آنها غرق و دستخوش مرگ نابهنگام و سورشان به عزا تبدیل شد. فهمیدند که پیش آمد عزا با آنهمه پیش بینی ها و احتیاط باز هم نتیجه ی عمل آن مرد شوم بوده که به قصد انجام خدمتی دسته گلی به آب داده و محیط عیش و شادمانی آنها را به یک مجلس غم و اندوده بدل نموده است.
(امینی، امیر قلی/ ص: ۲۷۳)
از آن موقع این مثل پدید آمد. اینک در مورد کسی بکار برند که کار بد و ناپسند یا غیر مترقبی از او سر بزند، در این صورت می گویند: فلانی دسته گلی به آب داد. یا باز هم دسته گلی به آب داد.

یدی گئجه، یدی گونوز توی دوتوپ
هفت شب و هفت روز عروسی سها طول می کشید
اولادیمیز اونو بیر دب سانیدی
و فرزندان ما این رسم را به رسمیت می شناختند
« در افسانه های ملی و محلی آذربایجان می گویند در عروسی های قدیم برای اظهار شادمانی کوه ها را باید مشعلها یا چراغهایی که سوختنش «بوته» بود چراغانی می کردند و عروسیها هفت شب و روز ادامه داشت.
البته این چراغانیها و جشن عروسی ها هفت شبانه روزی هیچگونه خرجی نداشت و بر خانواده عروس و داماد تحمیل نمی شد. بلکه همه ی مردم در این مراسم سهیم بودند و تعاون در حد نهایت انسانیت و صفا وجود داشت.
در این بند از «دومانلی داغ» من حسرت این صفا و صمیمیت را می خورم که ای کاش فرزندان ما هم این مراسم ساده و در عین حال با شکوه و بی ریا را باور داشتند و جامعه از این همه چشم و هم چشمی دست بر می داشت و زندگی بر مبنای صفا و سادگی و پاکدی مردم آن زمانها اداره می شد. (چاوض اکبری، رحیم- یسنای تبریزی/ص: ۷۵) ۷
۶ – امیر قلی امینی/ داستانهای امثال
۷ – رحیم چاوش اکبری/ دومانلی داغ

دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    همه چیز درباره نوبل ادبیات

           تا مدت ها فکر میکردم که جایزه ی نوبل ادبی رو به خاطر یک اثر خاص به نویسنده اش میدن ولی بعدها متوجه شدم که این جایزه در واقع برای تقدیر از یک نویسنده به خاطر کل فعالیت های ادبیش هستش. […]

    آنچه از «شکسپیر» نمی‌دانستید

        بیش از چهار قرن از زمان حیات شکسپیر می‌گذرد، اما شاهکارهای او همچنان بارها و بارها در دنیای هنرهای تصویری و نمایشی مورد اقتباس قرار می‌گیرند. بحث‌های جنجالی بسیاری حول محور زندگی این نویسنده‌ی بزرگ رنسانسی وجود دارد.در ادامه نگاهی داریم به […]

    افسانه‌هایی درباره «عطار»

    کشته شدن به دست یک مغول و شعر سرودن پس از مرگ، به یک‌باره ترک مال کردن و عارف شدن بر اثر نصیحت یک درویش و… بخشی از روایاتی است که از ماجرای زندگی عطار یک افسانه پیچیده ساخته است؛ روایاتی که عبدالحسین زرین‌کوب […]

    تاریخ ادبیات فارسی

    ادبیات فارسی یا پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتاب های قدیمی در موضوعات غیر ادبی مانند […]

    حفظ سلامت در بهار با طب سنتی

    افرادی که طبیعت گرم و خشک دارند، در هوای سرد و مرطوب که متضاد طبیعتشان است، سالم‌تر هستند و برعکس فردی که طبیعت سرد دارد، در هوای گرم حال مناسب‌تری دارد. با وزیدن نسیم بهاری، تولد دوباره طبیعت را شاهد هستیم. با هوای معتدل […]

    مشاهیر ادبیات ایران(خانلری)

    آشنایی با پرویز ناتل خانلری؛ شاعر، زبان‌شناس و ادیب نامدار ایران پرویز ناتـل خانلری در اسفندماه سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. جد او میرزا احمد مازندرانی در وزارت خارجه شغل دیوانی داشت و به «خانلرخان» و اعتصام‌الملک ملقب بود. پدر او میرزا […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد