جستجو در تک بوک با گوگل!


بازدید
دانلود کتاب صوتی دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

دانلود کتاب صوتی دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
کتاب صوتی «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» نوشته آنا گاوالدا ( -۱۹۷۰) نویسنده فرانسوی است. گاوالدا که معلم دبیرستان است با همین کتاب، یعنی نخستین مجموعه داستانش، در سال ۱۹۹۹ به شهرت رسید. کتاب صوتی «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» که شامل ۱۲ داستان کوتاه است، در فرانسه بیش از ۳۰۰ هزار نسخه فروش رفت و در سال ۲۰۰۰ برای نویسندهاش «جایزه ادبی فرانسه» را به ارمغان آورد .
بازدید

کتاب صوتی پیرمرد و دریا
کتاب صوتی پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی داستان یک پیرمرد روستایی کوبایی است که به ماهیگیری اشتغال دارد. این داستان ماجرای نبرد یک ماهیگیر پیر با شکار افسانه ایش است. شکاری بزرگتر از همه شکارهای ماهیگیران خلیج. سانتیاگوی ماهیگیر ۸۴ روز است که چیزی صید نکرده و مورد تمسخر روستاییان شده است. پدر و مادر مانولین که پسربچه وردست سانتیاگو است هم او را وادار کردند تا زیردست ماهیگیری توانمند تر کار کند. اما مانولین علی رغم تمام مخالفت ها هر شب منتظر می ماند تا پیرمرد از دریا بیاید و از او مراقبت کند. پیرمرد به شکل مصرانه ای باور دارد که روند بداقبالی هایش پایان می یابد. در نهایت در روز هشتاد و پنجم دل به دریا می زند و تا جریان خلیج پیش می رود یعنی جایی که دیگر اثری از ساحل و قایق های ماهیگیری نیست. لحظه کلیدی داستان در همین نقطه رقم می خورد یعنی رویارویی ماهیگیر با شکار افسانه ای خودش.
بازدید

کتاب صوتی صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز رمانی است که به عنوان بهترین کار مارکز کلمبیایی شناخته می شود. همچنین او پس از این کتاب موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ شد. زمانی که صد سال تنهایی در سال ۱۹۷۰ به زبان انگلیسی ترجمه شد، منتقد و نویسنده مطرح امریکایی ویلیام کندی درباره صد سال تنهایی نوشت: نخستین تکه ادبیات پس از تورات، که تمام اقوام بشر باید بخوانند. بسیاری گابریل گارسیا مارکز و این کتاب را سرآغاز سبک رئالیسم جادویی می دانند.
بازدید

“تونی تاکیتانی” نام یکی از داستان های کوتاه موراکامی است که در کتاب “گربه های آدمخوار” می توانید آن را بخوانید. تونی نام شخصیت اصلی داستانی است که در ابتدای آن به معرفی و شرح ماوقع زندگی پدرش “شوزابورا تاکیتانی” پرداخته می شود
بازدید

وقتی به مادرید رسید، آپارتمانی در مرکز شهر اجاره کرد و روزهای متمادی را به تماشای تلویزیون و خوردن ماست توتفرنگیای گذراند که از سوپرمارکت محل میخرید. بیسنته اولگادو بدش نمیآمد بیهدف خیابانها را گز کند ولی میترسید نتواند به آنجا برگردد. میترسید به ساختمان یا طبقهی دیگری برود یا در حال انداختن کلید به درِ خانهای دیگر دستگیرش کنند. شنیده بود در مادرید، مثل همهی شهرهای بزرگ، زیاد پیش میآید دزد به آدم بزند ولی این قضیه اصلا نگرانش نمیکرد چون به توانایی خودش در متقاعد کردن دیگران اطمینان داشت. درواقع برای پیشامدی از این دست، دیالوگهای زیادی آماده کرده بود و مطمئن بود با هرکدام از آنها سارق را متقاعد میکند که قربانیِ دیگری برای خودش پیدا کند. سرانجام، بعد از پانزدهروز اسیری، نام تمام خیابانهایی را که با خیابان محل سکونتش تلاقی داشتند، از بر کرد و تصمیم گرفت دل به دریا بزند و از مغازهای که از آن ماست میخرید، دورتر برود. اول بهنظرش آمد که مردم به او زل زدهاند اما بعد از نیمساعت پیادهروی، آدمها را فراموش کرد و توانست از تماشای ساختمانها لذت ببرد. به دو بانک سَرزد و با جملهها و ژستهایی که در فیلمها دیده بود، درخواست افتتاح حساب کرد. روش خوبی بود. کاملا متوجه خواستهاش شدند و بروشورهایی به او دادند که مزایای انواع حسابها را توضیح میداد. بعد به کافه تریایی رفت و یک بشقاب غذای مخلوط سفارش داد، مثل کسی که در برنامهی مستندِ تلویزیون دیده بود. مخلوط غذاها چنگی به دل نمیزد اما بیسنته اولگادو از مقدار گفتوگویش با پیشخدمت راضی بود. از این گذشته، رفتار پیشخدمت با او طبیعی بود، قطعا همانطور که با مشتریهای همیشگیاش برخورد میکرد.
این رمان صوتی را با صدای مجتبی صدیقی گوش فرا دهید.