جستجو در تک بوک با گوگل!


کتاب شوق با تو بودن

دانلود کتاب

کتاب شوق با تو بودن
امتیاز به این کتاب

معرفی کتاب شوق با تو بودن

 

شوق با تو بودن
نویسنده کتاب : پروین کمال زاده
انتشارات کتاب : پرسمان
زبان کتاب : فارسی
تعداد صفحه کتاب : ۶۱۰
قطع کتاب : رقعی – سال چاپ کتاب : ۱۳۹۲ – نوبت چاپ کتاب : ۱
شماره کتاب : ۹۸۱۴۵

 

خلاصه ای از کتاب
سایه­ی مردی به دنبالش بود. با تمام قدرت می­دوید و جرأت نگاه کردن به پشت سرش را نداشت. تماس دست مرد را روی گردنش احساس کرد و از ته دل ناله زد : «کمکم کنید… تو رو خدا کمکم کنید.» مطمئن بود که کسی صدای التماسش را نشنیده. دیگر پاهایش یارای حرکت نداشتند. قلبش به شماره افتاده بود که با صدای حاج­بابا از خواب پرید و در رختخواب نشست.

ـ پاشو نگارجان، مدرسه­ت دیر می­شه­ها. چرا این­قدر تو خواب جیغ می­زدی؟
به خواب آشفته­اش فکر کرد و از این­که تمامی آن اتفاقات خیالی بیش نبوده، لبخندی به لب­هایش آمد.
ـ هیچی حاج­بابا، عزیز کجاست؟ صبحونه حاضره؟
ـ آره تنبل خانم، بلند شو بدو. جدی می­گم، دیر شده­ها.

یک ربع بعد نگار بسم­الله­ی گفت و از خانه بیرون آمد. سوز پاییزی اشک چشمش را درآورد و احساس سرما کرد. با دیدن جعبه­های مقوایی که درهم فشرده شده بودند، اشک­هایش را پاک و با دقت به روبرو نگاه کرد. از خانه شوکت خانم بعد از دو ماه رفت و آمد بناء و نقاش و کاشی­کار، بوی زندگی می­آمد. چه­طور متوجه نشده بودند که صاحبخانه­ی جدید اثاث آورده است؟ یاد شوکت خانم افتاد، چه­قدر دلش برای او تنگ شده بود.

پیرزن مهربان طاقت دوری تنها دخترش را نداشت و یک سال بعد از عروسی بنفشه خانه­ی زیبا و بزرگش را که همانند نگینی در آن محله می­درخشید را فروخت و به کرمانشاه نزد او رفت. چه­قدر نگار او را دوست داشت و بارها از او خواسته بود که هم صحبتش شود و او با جان و دل پذیرفته بود. سوز هوا و یاد شوکت خانم باعث جاری شدن اشک­هایش شده بود. سعی کرد بر سرعت قدم­هایش بیفزاید و خود را به موقع به مدرسه برساند.

سال آخر دبیرستان بود. مثل برادرش نیما شاگرد باهوش و زرنگی بود. نیما مهندسی عمران خوانده بود و بیست و شش ساله بود. نورچشم عزیز و حاج­بابا. آن­ها عاشقانه دوستش داشتند و همیشه به او می­بالیدند، البته حق هم داشتند. او بعد از ده سال که از ازدواج پدر و مادرش می­گذشت با کلی نذر و نیاز و دوا و درمان به دنیا آمده بود و با اخلاق و رفتار مردانه و پرجذبه­اش باعث شده بود که احترام زیادی در بین خانواده و دوستان داشته باشد.

نگار در مدرسه به دلیل مسابقه­ی والیبالی که در زنگ ورزش انجام داده بود، خسته و ناتوان بعد از پیمودن راه طولانی مدرسه تا خانه روی صندلی آشپزخانه نشست. عزیز با مهربانی نگاهش کرد :

ـ خیلی خسته­ی مادر؟ از قیافه­َت معلومه، حتماً والیبال بازی کردی؟

 

کتاب شوق با تو بودن


برچسب ها




تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد