PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مردی که ساعتش از ساعت من جلوتر بود



sahar h
09-09-2015, 06:47 AM
[Only registered and activated users can see links] 1 ([Only registered and activated users can see links] 71) مردی که ساعتش از ساعت من جلوتر بود
سی و یک نما – شاید "هاله مشتاقی نیا" نمایشنامه نویس معاصر را بتوان بیشتر یک روایتگر حس های پنهان زنانه دانست اما اگر زنانه هم بنویسد، نوشته هایش مردان را آزار نمی دهد. نه زن های او ونوسی هستند و نه مردان او مریخی. مشتاقی نیا در نویسندگی با سلیقه است و اوج خوش سلیقگی او را می توان در انتخاب عناوین کتاب های او یافت. بخصوص عنوان کتاب "اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی" که به راحتی قلابی می شود تا به آن گیر کنیم و شکار قصه ی او شویم. کتابی که جایزه ی ادبی بهترین نمایشنامه از ششمین جشنواره "پروین اعتصامی " را ربود.
حالا و بعد از آخرین نمایش روی صحنه اش "تقدیر بازان" می بینم که حس تازه ای پیدا کرده و این روزها حال و هوای دیگری دارد و می خواهد از هشت سالی بنویسد که هر چه از آن بنویسند کم است. خیلی مشتاقیم تا نگاه موشکافانه و دقیق و ظرافت احساس پنهانی که در نمایشنامه های او هست را اینبار از این منظر ببینیم.او حالا به موزه ی جنگ می رود و دنبال قصه اش می گردد و شهید باکری توجهش را بسیار جلب کرده است. همان شهید باکری که ساعتش از ساعت او جلوتر بود. هاله مشتاقی نیا چنین می نویسد: از بین شال های رنگی، دستم رفت سمتِ سرخابی! سرم کردم و بُردم پشت گوشم! زل زدم به آینه! نگاهم رفت سمتِ یک جفت گوشواره ام که نمی دانم وقت کدام دلتنگی، خودم، برای خودم، کادو خریده بودم!! به ناخن هام نگاه کردم، لاکِ قرمز... این، یعنی این روزها ذهنم درگیر است و خودم، خسته، که دستم می رود سمت قرمز! بی ماتیک، تقریبن مثل بیشتر روزها، که چندان اهل آرایش نیستم، راه افتادم بروم " موزه ی مرکزی شهدا". حالا چرا آن جا؟! در ادامه ی تحقیق و مصاحبه با آدم ها و نگارش نمایش نامه ای که مدتی است، ذهنم را مشغول کرده. متنی درباره ی تهرانِ امروز، اجتماعِ امروز ، آدم های امروز در برخورد با خبر یا خانواده های صد و هفتاد و پنج شهیدِ غواص ... حس ام گفته بود که شاید در این موزه، با برخورد با آدمی، حرفی، عکسی، خاطره ای، قلاب تازه ای بیفتد به ذهنم... همین طور هم شد، کارکنان نازنینی که حتا امکان ارتباط من با یک رابطی در شمال کشور را فراهم کردند که از خانواده های این غواصان که آن جا هستند، می داند و ... در این موزه، غرفه ی شهید باکری و دست نوشته ی شهید حمید باکری، برادر شهید مهدی باکری، تلخ بود و عین حقیقت، چه پیش بینی کرده بود: دعا کنید خداوند شهادت را نصیب تان کند، در غیر این صورت ، زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز ، سه دسته می شوند: یک/ دسته ای که به مخالفت با گذشته ی خود برمی خیزند و از گذشته پشیمان می شوند. دو/ دسته ای راه بی تفاوتی پیش می گیرند و در زندگی غرق می شوند. سه/ دسته ای به گذشته ی خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند و از دست مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. در گوشه ی دیگر از موزه مدالی بود که زیر آن نوشته شده است: اهدایی از طرف ریاست محترم موسسه ی شهدای عراق ... جنگ ها تمام می شوند و آن چه می ماند... در حین تماشای غرفه ی شهید باکری، دیدم ساعت مچی اش کار می کند! به خانمی که حاضر بود ،گفتم. تعجب ام از این بود که بهتر است ساعت در همان زمان بایستد. با بهت آقایی را صدا کرد و گفت: "یا خدا ! معجزه ! " قبل از آن هم داشت برایم از معجزه ی لبخند شهید ی می گفت هنگام دفن و ... من وارد بحث معجزه یا دلایل پزشکی نمی شوم، اما بهت اش با دیدن ساعت، جالب بود. پیرمرد، نگاهی به من و دستک و دفترم انداخت و بعد، رو به خانم گفت: "باتری انداختیم توش!! " و من به ساعتی نگاه کردم که از ساعت من، جلوتر بود....
منبع: تئاتر ([Only registered and activated users can see links])