ثبت نام

به انجمن خوش آمدید

لطفاً برای دیدن تاپیک ها و محتوای سایت و شرکت در بحث ها در سایت ثبت نام کنید.

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    مدير كل سايت Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    545
    Thanks
    1
    Thanked 5 Times in 5 Posts
    حالت من
    Khaste

    Lightbulb تختی ، پهلوان و قهرمان ملی که هرگز نمیمیرد

    دوستان بیایید تو این انجمن درباره قهرمان کشتی و ورزش کشورمون که 17 دی ساگشت درگذشتش هست نظر بدین کتابی هم بدین منظور درباره تختی به آدرس زیر در تک بوک انتشار یافت
    [تنها کاربران عضو میتوانند لینک هارا مشاده کنند. ]
    من که فقط میتونم بگم امثال تختی کم هستن و بسیار بزرگوار
    ویرایش توسط kakoo_shirazi : 01-06-2012 در ساعت 03:03 PM
    "نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"
    خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
    او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد...
    او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد...
    او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد...

    شخصی را به جهنم می‌بردند.

    در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

    ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

    فرشتگان پرسيدند چرا؟

    پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت


  2. #2
    مدير كل سايت Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    545
    Thanks
    1
    Thanked 5 Times in 5 Posts
    حالت من
    Khaste

    پیش فرض

    زندگی نامه مرحوم تختی:
    غلامرضا تختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد."رجب خان"- پدرتختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند."حاج قلي"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگي" تبديل شد.

    رجب خان با پولي که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زميني خريده و يک يخچال طبيعي احداث کرده بود و از همين راه مخارج زندگي خانوادگي پرجمعيت خود را تامين مي کرد.

    نخستين واقعه اي که در کودکي غلامرضا روي داد و ضربه اي بزرگ و فراموش نشدني در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش براي تامين معاش خانواده ناچار شد خانه مسکوني خود را گرو بگذارد.

    تختي سال ها بعد در آخرين مصاحبه خود با يادآوري اين ماجراي تلخ مي گويد:" يک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثيه خانه و ساکنينش را به کوچه ريختند، ما مجبور شديم که دو شب را توي کوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه همسايه ها و دو اتاق اجاره کرديم. چندي بعد روزگار عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ کرد تا اين که مجبور شد يخچال طبيعي اش را نيز بفروشد. اين حوادث تاثير فراواني در روحيه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحي او در سال هاي آخر عمر شد."

    در چنان شرايطي، غلامرضا تنها 9 سال به تحصيل پرداخت. وي خود مي گويد:" مدت 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري که در همان خاني آباد قرار داشت، درس خواندم، ولي تنها خاطره اي که از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است که هيچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگي در ميان مردم و براي مردم درس هايي به من آموخت که فکر مي کنم هرگز نمي توانستم در معتبرترين دانشگاه ها کسب کنم.

    زندگي همچنين به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانايي من است، به آنان کمک کنم، حال اين کمک از چه طريقي و از چه راهي باشد، مهم نيست. هر کس به قدر تواناييش..."

    غلامرضا، ورزش را از نوجواني آغاز کرد. ورزش ابتدا براي او نوعي تفنن و سرگرمي بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتي او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجواني که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش براي تندرستي و سلامت جان و تن هر دو لازم است.

    شادروان تختي در مصاحبه اي با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجواني اش مي گويد" با آن که علاقه فراواني به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوي کاري برآيم. زندگي ، نان و آب ، لازم داشت. براي مدتي به خوزستان رفتم و در ازاي روزي هفت يا هشت تومان، کار کردم. دنيا در حال جنگ( جنگ جهاني دوم) بود، زندگي به سختي مي گذشت."

    آشناي حقيقي تختي با ورزش و کشتي در باشگاه " پولاد" آغاز شد. وي که پيش از اين گودها و زورخانه هاي فراواني ديده بود و شيفته تواضع و افتادگي پهلواناني کشتي و ورزشي باستاني شده بود، براي نخستين بار درسال 1329 به باشگاه پولاد( واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافري که نسبت به کشتي نشان داد مورد توجه مرحوم " حسين رضي زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت.

    تختي، خود مي گويد:" رضي خان آدم خوبي بود، اگر کسي را نشان مي کرد و مي ديد که استعداد کشتي دارد، دست از سرش بر نمي داشت. در گرماي تابستان لخت مي شديم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندين ساعت کشتي مي گرفتيم، از دوش آب گرم و حمام خبري نبود . کشتي گيران براي وزن کم کردن، به خزينه مي رفتند تشک هاي کشتي را با پنبه پر مي کردند، اما خاک و خاشاک آن، بيش از پنبه بود."

    تختي که پس از بازگشت از خوزستان( مسجد سليمان) روانه خدمت سربازي شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ويژه تشويق و حمايت دبير وقت فدراسيون کشتي که در دژبان ارتش فعاليت داشت، تمرينات کشتي خود را بار ديگر آغاز کرد. تختي خود در اين باره مي گويد:" وقتي در سال 1328 در مسابقه بزرگ ورزشي( کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولين ضربه فني شدم. اما تمرين هاي جدي و سختي که در پيش گرفتم، مرا ياري کرد تا حقيقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پيروزي در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پيروزي مي دانستم."

    به اين ترتيب تختي با تمرين و پشتکار مثال زدني رفته رفته خود را از ميان بازنده ها بيرون کشيد و سرانجام در سال 1330 در وزن ششم(79 کيلوگرم) به عضويت تيم ملي درآمد.

    وي در نخستين دوره مسابقه هاي کشتي آزاد قهرمانان جهان( هلسينکي، 1951) با وجود آن که هنوز 21 سال داشت، نايب قهرمان جهان شد.

    درخشش خيره کننده تختي در رقابت هاي کشتي هلسينکي که در نخستين حضوراو در مسابقه هاي قهرماني جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به ميادين ورزشي داخلي اتفاق افتاد، بيش از هر چيز نمايانگر ايمان و تلاش و اراده کم نظير تختي و همچنين استعداد و مهارت فوق العاده او در زمينه کشتي بود.

    گفتني است در اولين دوره مسابقات قهرماني کشتي آزاد جهان که از لحاظ تاريخي ميدان معتبر و تعيين کننده اي براي کشتي ايران و جهان بود، تيم ملي کشتي آزاد ايران با ترکيب کامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پيدا کرد و با کسب دو نشان نقره( محمود ملاقاسمي و غلامرضا تختي) و دو نشان برنز، (عبدالله مجتبوي و مهدي يعقوبي) در نتيجه درخشان و غيرقابل تصور پس از تيم هاي ملي ترکيه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد.

    مسابقات سال 1951 هلسينکي(فنلاند) براي تختي آغار راهي بود که طي 15 سال آينده با کسب ده ها پيروزي و فتح سکوهاي متعدد قهرماني در بزرگترين ميادين بين المللي کشتي ادامه يافت.

    شادروان غلامرضا تختي در سال 1331 (1952) در نخستين حضور خود در رقابت هاي المپيک با کسب شش پيروزي و قبول يک شکست در برابر " ديويد جيما کوريدزه" از شوروي صاحب نشان نقره شد. وي در اين مسابقه ها توانست حيدر ظفر ترک را که سال پيش با غلبه بر تختي قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.

    تختي در دومين دوره مسابقات جهاني که در خرداد ماه 1333(1954) در توکيو برگزار شد، در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پيروزي هاي درخشان و شايستگي فراواني که از خود بروز داد با قبول يک شکست غيرمنتظره در برابر " وايکينگ پالم" سوئدي از راهيابي به فينال بازماند و در نهايت عنوان چهارمي اين وزن را به دست آورد.

    تختي شش ماه بعد در يک ديدار دوستانه در سوئد،" پالم" را با ضربه فني شکست داد و باخت غافلگيرانه توکيو را به خوبي جبران کرد.

    شادروان تختي همچنين در سال 1955 در جشنواره بين المللي ورشو موفق به کسب نشان نقره شد. اما سومين دوره مسابقه قهرماني جهان( استانبول،1957) تجربه تلخي براي مرحوم تختي بود. وي که در اين دوره از رقابت ها، براي اولين و آخرين بار در وزن فوق سنگين آن زمان(87+ کيلوگرم) کشتي مي گرفت، به دليل وزن بسيار کمتر نسبت به رقيبان با دو باخت حذف شد.

    پهلوان ايران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه کشتي گرفت و نتايجي که به دست آورد با توجه به آن که با وزن 92 کيلوگرم به مصاف کشتي گيران فوق سنگين رفته بود، در مجموع غيرقابل قبول نبود.

    به عنوان نمونه "ديتريش" آلمان و " ايوان ويخريستيوک" روس، حريفان اصلي تختي در اين رقابت ها 110 کيلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نيز از تجربه خوبي برخوردار بودند.

    در بازي هاي المپيک ملبورن( استراليا) که در آذرماه 1335 (1956) برگزار شد تختي يک بار ديگر در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به مصاف رقبايي از شوروي، آمريکا، ژاپن آفريقاي جنوبي، کانادا و استراليا رفت و با شکست تمامي حريفان اولين نشان طلاي خود را به گردن آويخت.

    اين براي نخستين بار بود که دو قهرمان از آمريکا و شوروي در يک سکوي معتبر جهاني پايين تر از حريف ايراني قرار مي گرفتند.

    جهان پهلوان تختي در اسفندماه همان سال با غلبه به مرحوم حسين نوري به مقام پهلواني ايران دست يافت و صاحب بازوبند شد و در سال هاي 1336 و 1337 نيز اين عنوان را تکرار کرد.

    جهان پهلوان تختي در سال 1958 در بازي هاي آسيايي توکيو و مسابقات قهرماني جهان در صوفيه به ترتيب نشان هاي طلا و نقره اين رقابت ها را به گردن آويخت و در مهرماه سال 1338(1959) در چهارمين دوره مسابقات کشتي آزاد قهرماني جهان که در تهران برگزار شد سومين عنوان قهرماني جهان خود را کسب کرد.

    "بوريس کولايف" از شوروي تنها کشتي گيري بود که با امتياز به تختي باخت و در 5 کشتي ديگر رقباي مجارستاني، لهستاني، فرانسوي، بلغار و ترک تختي با ضربه فني مغلوب پهلوان ايران شدند.

    تيم ملي کشتي آزاد ايران که در رقابت هاي تهران با اکتفا به دو مدال طلاي غلامرضا تختي و امامعلي حبيبي با وجود برخوردي از امتياز ميزباني در حفظ عنوان سومي سال هاي قبل نيز ناموفق بود در هفدمين دوره بازي هاي المپيک( ايتاليا،1960) تا مکان پنجم رده بندي سقوط کرد. تختي کاپيتان تيم ملي و پرتجربه ترين کشتي گير ايران که در اين رقابت ها در وزن هفتم به ميدان رفته بود، پس از پيروزي در پنج ديدار با در مسابقه نهايي با قبول شکست در برابر "عصمت آتلي" از ترکيه به گردن آويز نقره دست يافت.

    مسابقه هاي قهرماني جهان در يوکوهاماي ژاپن ميداني فراموش نشدني براي کشتي ايران بود. تيم ملي کشتي آزاد کشورمان پس از حضور در 8 دوره مسابقات المپيک و جام جهاني در رقابت هاي جهاني 1959 ژاپن، پرافتخارترين حضور خود در تاريخ کشتي را رقم زد و با دريافت پنج نشان طلا، يک نشان نقره، يک نشان برنز و يک عنوان پنجمي به مقام قهرماني کشتي آزاد جهان دست يافت.

    جهان پهلوان تختي که در اين مسابقات در وزن 87 کيلوگرم به مصاف حريفان رفته بود با حضوري مقتدرانه آخرين مدال طلاي خود را به گردن آويخت.

    کشتي گيران آزاد ايران در ششمين دوره رقابت هاي قهرماني جهان در توليد وي آمريکا (1962) نيز حضوري شايسته داشتند.

    تيم ملي ايران اگر چه نتوانست مقام قهرماني خود را در اين مسابقات حفظ کند ولي کسب مقام سوم جهان نيز با توجه به کارشکني ها و ناداوري هايي که در حق تختي و ساير کشتي گيران ايران روا شد نتيجه قابل قبولي تلقي مي شود. جهان پهلوان تختي در اين مسابقات با حضور مقتدرانه در برابر " وان براند" آمريکايي، " مريود" روسي و " عصمت آتلي" که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حيثيت کشتي ايران به خوبي دفاع کرد و در نهايت پس از تساوي با " مرويد" جوان تنها به دليل 200 گرم اضافه وزن نسبت به حريف از دريافت نشان طلا محروم شد و به گردن آويز نقره رضايت داد.

    قهرمان ارزشمند ايران در شرايطي در اين ديدارها شرکت کرد که از بيماري خطرناکي رنج مي برد با اين حال عشق به ملت ايران او را به مصاف با بزرگترين قهرمانان جهان کشاند. شدت بيماري تختي به حدي بود که پس از ديدار فينال سريعا به نيويورک منتقل و روز بعد در بيمارستان بزرگ نيويورک تحت عمل جراحي قرار گرفت.

    در فاصله سال هاي 1962 تا 1966، جهان پهلوان تختي با وجود سن بالا همچنان عضو تيم ملي ايران بود. اما تنها در بازي هاي المپيک 1964 توکيو شرکت کرد که در اين ديدار با بداقبالي از کسب چهارمين نشان المپيک خود بازماند و به عنوان چهارمي جهان اکتفا کرد. البته جانشينان تختي در مسابقات جهاني صوفيه(1963) و منچستر(1965) از دريافت حتي يک امتياز در وزن هفتم ناموفق بودند، اين امر در کنار عشق وافري که ملت ايران به جهان پهلوان داشتند، موجي از درخواست هاي مردمي و مطبوعاتي براي حضور مجدد تختي در رقابت هاي جهاني را برانگيخته بود. پهلوان 36 ساله ايران با وجود عدم آمادگي کافي و گذشتن از مرز بازنشستگي شرکت در مسابقه هاي جهاني 1966 (تيرماه 1345) توليدو را پذيرفت.
    تختي در مسابقات انتخابي مسابقات جهاني 1966 از نظر نتايج فني و پيروزي با ضربه فني، بهترين چهره شناخته شده و به عنوان بهترين کشتي گير وزن هفتم ايران راهي آمريکا شده بود با اين حال کارشکني و برخوردهاي سويي که از سوي برخي افراد و مقامات نسبت به او روا مي شد روحيه او را تضعيف کرده بود.

    جهان پهلوان تختي به هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي که براي بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت و گو با خبرنگار" کيهان ورزشي" گفت: هيچ چيز نمي تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق.

    نسبت به اين مردمي که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگي مي کنم. راستي چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا بايد کشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت کنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را مي دانستم من هم مي توانستم ادعا کنم چون ديگران هستم... وقتي کسي نداند چه عاملي سبب خوشحالي اش خواهد شد، يقينا نخواهد توانست بگويد چرا کشتي مي گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مي کند "

    تختي که بي اميد به مصاف تازه نفسي ها و جوانان جوياي نام رفته بود، متاسفانه با بدترين قرعه ممکن نيز مواجه شد به طوري که پس از پيروزي پنج بر صفر در مقابل حريفي از مجارستان به مصاف " الکساندر مدويد" و " احمد آئيک"( نفرات اول و دوم اين دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها براي هميشه با صحنه کشتي خداحافظي کرد.

    سجايا و خصايص انساني والاي شادروان تختي

    جهان پهلوان غلامرضا تختي پرافتخارترين چهره تاريخ ورزش قهرماني ايران و فاتح سکوهاي رفيع کشتي جهان، نه تنها در ايران که در تاريخ ورزش دنيا نيز چهره اي کاملاً شناخته شده است. با وجود گذشت حدود 4 دهه از آخرين حضور تختي در رقابت هاي المپيک ( توکيو،1964) و 35 سال از درگذشت جهان پهلوان، نام وي همچنان در زمره نام آورترين قهرمانان کشتي رقابت هاي المپيک مي درخشد.

    با اين همه ترديدي نيست که راز محبوبيت و ماندگاري کم نظير شادروان غلامرضا تختي را نه در برق نشان هاي رنگارنگ ورزشي او که در خصايص و سجاياي اخلاقي و صفات بارز انساني اين فرزند وفادار مردم بايد جستجو کرد.

    پس از تختي قهرمانان بسياري بودند که با کسب چند مدال جهاني و تقليد ازحرکت هاي مردمي تختي سوداي دستيابي به موقعيت بي بديل او در سرپروراندند و چند صباحي به مدد تبليغات و جنجال هاي مطبوعاتي رداي جهان پهلواني را بر تن کردند اما هيچگاه نتوانستند به خانه هاي روشن و پاک دل مردم راه پيدا کنند عشق و ارادت خالصانه توده هاي معتقد و مذهبي به اين " سلاله بي فخر و تبار برخاسته از تن درد و رنج و محروميت" خود آن چنان عميق و ريشه دار و آگاهانه است که حتي نيش گزنده آن" دروغ بزرگ " هم نتوانسته است، کوچکترين خللي در آن ايجاد کند.

    "او با مردم و چونان مردم زيست. در شادي شان گلخنده اش را نثار آنان کرد و در ماتم و اندوهشان، ايثارگرانه و اندوهگين در کنارشان جاي گرفت. شادي هر لبخند فتحي را که بر لبانش نقش بست با آنان قسمت کرد و با غرور و پيروزي خويش بارها و بارها، زنگار اندوه شکست هاي ديرين را از سينه آنان شست.

    چه بسيار مردم سيلي خورده يي که زبوني خويش را در قدرت و حميت و همت او جبران شده مي ديدند و غروب آرزوها و آرمان هاي خويش را در طلوع نام و کام او ازياد مي بردند و تداوم آرمان هايشان را در صلاي مردانگي و عزت او- که او هرگز- آن را به پاي دونان و دشمنان سوگند خورده مردم نريخت جستجو مي کردند و چنين بود که تختي آرام آرام و نه يکباره و ناگهاني قهرمان شکست ناپذير افسانه هاي دل مردم شد. او تبلور آرزوهاي مرده و به طاق نسيان سپرده مردم شد."

    تختي بزرگ، خود نيز به عمق علاقه خالصانه طبقات محروم و رنج ديده نسبت به خويش واقف بود، وي در پاسخ به خبرنگاران داخلي و خارجي که از او پرسيده بودند" با ارزش ترين مدالي که تا کنون گرفته اي کدام است؟" گفته بود:" بزرگترين پاداش و عالي ترين هديه اي که گرفتم مدال يا نشان طلا و نقره نبود. قلب يک انسان بيش از هزاران مدال طلا ارزش دارد و من مي دانم که هزاران هزار نفر از مردم حق شناس ميهنم در قلب مهربان خودشان جاي کوچکي هم براي من ذخيره کرده اند."

    تختي که در خانواده اي مذهبي و معتقد پرورش يافته بود، از همان جواني انساني مومن و پرهيزگار بود. ايماني خالصانه داشت، براي شرعيات اهميت خاصي قائل بود و نماز و روزه اش هرگز ترک نمي شد." شبهاي جمعه همواره براي زيارت به حضرت عبدالعظيم مي رفت" و ارادت خاصي به ائمه اطهار خصوصا حضرت ثامن الحج(ع) داشت.

    نقافيان از مفسران قديمي ورزش در مشهد با تجليل از سجاياي اخلاقي جهان پهلوان تختي مي گويد:" تختي ارادت وعلاقه زيادي به حضرت امام رضا (ع) داشت و در هر فرصتي که پيش مي آمد و يا قبل از هر سفري به خارج به مشهد مي آمد و به زيارت و پابوسي آن حضرت مشرف مي شد. وقتي وارد حرم حضرت رضا (ع) مي شد، ديگر خودش نبود، آستان بوسي او به قدري خاضعانه و بي پيرايه بود که همه همراهان و اطرافيان را تحت تاثير قرار مي داد."

    تختي در آخرين مصاحبه اش در مورد رمز موفقيت خود را تاسي از ائمه اطهار دانسته و مي گويد: من ازعلي(ع) آموختم که در مقابل ناملايمات بايد ايستادگي کرد و براي پيروزي بايد تلاش کرد و با اتکال به خدا به ميدان رفت و پيروز شد و من چنين کردم و پيروز شدم، ولي نه آن پيروزي که من مي خواستم چرا که نگذاشتند و سد راهم شدند.

    ساده زيستي، قناعت و مناعت طبع از صفات بارز جهان پهلوان بود. او با وجود مشکلات مالي که به ويژه در اثر فشارهاي رژيم گريبانگير او بود، نه تنها حاضر به پذيرش پيشنهادات وسوسه انگيزي که به او مي شد نبود که با بزرگواري، مستمري محدود خود را نيز به کشتي گيران نيازمند حواله مي کرد.

    شاه حسيني يکي از دوستان نزديک تختي ضمن بيان خاطره يکي از ديدارهاي خود با وي از قول جهان پهلوان نقل مي کند:" اومدن به من مي گن حالا که بعضي از آقايون ورزشکار فيلم بازي کردن و از نظر مال و تمول، شارژ شدن، تو هم بيا پول کلوني بگير و تو يکي دو تا فيلم بازي کن. من بهشون گفتم آقا از من اين کارها ساخته نيست. ما اگر پول مي خواستيم از طريق مشروع ترهم مي شد."

    وي ادامه داد:" نماينده کمپاني تيغ ناست اومده پيشنهاد کرده که بيا پاي آينه با اين تيغ هاي ناست به خورده صورتت را بتراش ما هم مبلغ زيادي مي ديم" و بعد از نقل اين پيشنهاد يک مصرع شعر خواند:" عمر عزيز است و صرف غم نتوان کرد". وقتي دست و پا شکسته اين مصرع را خواند گفت: بقيه اش يادم رفته.

    تختي هر بار که عازم سفر ورزشي بود، به مشهد مي رفت و به ثامن الحجج(ع) متوسل مي شد، در عين حال که دستگاه تربيت بدني و سرشناسان شهر به او بسيار احترام مي گذاشتند و استقبال مي کردند، او به خانه وفادار- پهلوان صاحب بازوبند- وارد مي شد و هميشه مي گفت:" ما بايد بريم خونه وفادار چون آبگوشت خونه وفادار مي ارزه به تمام غذاهاي ديگه و چلوکباب توکلي."

    " بيني و بين الله مردم ما هم الحق پاسخ خوبي به جهان پهلوان خود دادند. پس از سي سال از مرگ او نسلي که نه او و نه کشتي اش را ديده و تنها اسمي از او شنيده، اين چنين شيفته اوست و هر سال يادش را گرامي مي دارد. ما از تختي کشتي گيرتر داشتيم، اما مردم براي "سگک نشستن" شيفته اش نشدند. مدال بگير هم زياد داشتيم ولي تختي بود که " مدال مردم" را گرفت."


    مردمداري و دستگيري نيازمندان يکي ديگر از خصايص بارز جهان پهلوان بود که در اين مورد حکايت هاي بسيار زيادي نقل شده است. بابک فرزند پدر ناديده که تختي را از وراي انبوه سخنان و خاطرات مردم بازشناخته است در اين مورد مي گويد:" از دستگيري هاي تختي خاطره خيلي زياد است. از کمک به يک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا دکه مطبوعاتي خريدن براي يک جوان بيکار و... مي گويند هر وقت کادويي از طرف راه آهن- محل کارش- يا بقيه سازمان ها ودستگاه ها مي گرفت، بدون اينکه آنها را بازکند به کساني مي داد که ناگفته سرپرستي شان را به عهده داشت بعد از شب هفت، يکي از دوستانش مي بيند که پِيرزني در راهروهاي فدراسيون کشتي مي گردد. از او مي پرسد:" مادر چي مي خواي؟ دنبال کي مي گردي؟" پيرزن مي گويد:" والله نمي دونم دنبال کسي مي گردم که قد و قواره اش به پهلوونها مي خوره او ميومد به من کمک مي کرد، چند وقتيه که پيدايش نيست، گفتم شايد بتوانم اينجا ازش خبري بگيرم."

    ... و بالاخره تختي با مردم بود و از مردم، مردمگرايي در ذاتش بود، يک بار که دانشجوها در دانشگاه تهران تحصن کرده بودند و دانشگاه هم محاصره بوده و کسي امکان تردد به دانشگاه نداشته، تختي با ظرف هاي غذا از دانشگاه وارد مي شود، خوب پاسبان ها هم او را مي شناختند و کاري با او نداشتند. چون غذا کم بوده، او از درهاي متعدد دانشگاه وارد مي شود و کار غذا رساني را تکرار مي کند.

    بابک با اشاره به علاقه و سمپاتي متقابلي که مردم نسبت به تختي داشتند، برخورد آنها با جهان پهلوان را نظير اعتمادي مي داند که نسبت به پهلوان هاي قديم وجود داشت.

    وي مي گويد:" يک بار پدرم که از آلمان با ماشين شخصي راهي ايران بوده، يکي از دانشجويان ايراني که خانم آلمانيش را مي خواسته به ايران بفرستد مي فهمد که تختي راهي ايران است. نمي دانم چرا خانمش را با هواپيما نمي فرستاده، شايد به خاطر اينکه پول نداشته، در فرانکفورت به سراغ تختي مي آيد و خانمش را مي سپرد به دست تختي. ظاهرا ماشين تختي ايرادي داشته. تختي عنوان مي کند خيلي خوب ماشين رفيق من هست خانم شما مي تواند با او بيايد. ولي آن دانشجو مي گويد فقط بايد در ماشين خودت سوار شود. بالاخره او با تختي به ايران مي آيد و اين زمينه دوستي هاي بعدي دانشجوي ايراني با تختي مي شود. به هر حال تختي در جامعه ما پديده اي بود. "

    " تختي در طول عمر خود تنها يک بار دست نياز به سوي ديگران دراز کرد و آن هم بخاطر مردم و اين دست با صميميت شرافتمندانه بدرقه شد."

    شهريور ماه 1341 چند روز پس از زلزله ويرانگر" بويين زهرا" پهلوان و چندنفر از دوستانش در حالي که اخبار و تصاوير ساکنان مصيبت زده و ويرانه هاي مناطق زلزله زده را در روزنامه نگاه مي کردند، ضمن صحبت هايشان در مورد علت کم بودن کمک هاي مردمي و بي توجهي مردم به مراکز جمع آوري اعانه راه اندازي شده در شهر بحث مي کردند . بعضي از دوستان تختي معتقد بودند که مردم توجهي به مصيبت هموطنان خود ندارند و حاضر نيستند کوچکترين کمکي به آنها بکنند. پهلوان، اين سلاله پاک مردم، که به عمق مهرباني و ايثار هموطنان پاک نهاد خود و ميزان بي اعتمادي و انزجار آنها از " خودکامگان حاکم" واقف بود، مي گفت: علت بي توجهي مردم به اين مراکز کمک رساني، نداشتن اطمينان به حکومت و کساني است که معرکه گردان اين جريان شده اند. پيش کشيده شدن اين بحث و مخالفت يکي از دوستان تختي با نظر او ناگهان فکري را به ذهن پهلوان انداخت. تختي تصميم گرفته بود که خود وارد اين ميدان شود البته نه براي اثبات گفته هايش بلکه" براي اين که به هر حال يک نفر بايد وسط بيفتد و سبب خير شود."

    فرداي آن روز تختي بدون هيچ اعلان و تبليغاتي اول صبح به چهار راه وليعصر فعلي رفت و تصميم خود براي جمع آوري اعانه به نفع زلزله زدگان را به کمک دوستانش به اطلاع مردم رساند. پس از آن غوغايي به پا شد که در تاريخ مشارکت هاي مردمي ايران کم نظير و شايد بي نظير بود. محمود رفعت از دوستان و علاقمندان جهان پهلوان و نويسنده کتاب " تختي مرد هميشه جاويد" اين واقعه تاريخي را چنين نقل مي کند:" مردم که دهن به دهن خبردار شده بودند از دور و نزديک خودشان را رسانده بودند به پهلوان و بي دريغ هر چه از دستشان برمي آمد کمک کرده بودند. چند دانشجو کتشان را درآورده بودند و انداخته بودند روي تل بزرگ لباس ها، پتوها، ظرف و ظروف ها، طلا و جواهرات و خلاصه هر چيزي که عابران معمولا همراه دارند يا خانه دارها مي توانستند از آن صرف نظر کنند.

    در اين ميان پيرزني چادرش را از سرش برداشته بود و بعد از دادن آن به پهلوان پيشانيش را بوسيده و گفته بود:" پسرم خدا عمرت بدهد که به فکر مصيبت زده ها هستي، خدا عزتت را بيشتر از اين ها بکند که غصه خانه خراب ها را مي خوري، من خجالت زده ام که چيز ديگري ندارم."

    پهلوان در حالي که چشمايش از اشک برق مي زد چادر را برداشت و ملتمسانه از پيرزن خواهش کرد که آن را بگيرد. پيرزن چادر را که تختي به او داده بود دوباره روي تل هدايا انداخت و با لحن مادري که از حرف گوش نکردن فرزندش بي حوصله شده گفت:" مرحمت خشک و خالي که فايده ندارم، پسرم."

    پيرزن وقتي با ترديد دوباره پهلوان مواجه شد، خشمگينانه گفت:" يعني ما فقير بيچاره ها حق نداريم:"

    صورت پهلوان يک دفعه رنگ به رنگ شد، گفت:" شما را به خدا اين حرف را نزنيد . شما از هر ثروتمندي ثروتمندتريد، حق دارتريد، چون که بلندنظرتر و باگذشت تريد.

    پيرزن همين که سرخ شدن صورت پهلوان را ديد به گريه افتاد، اما چشم هايش را به تندي با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم بيرون کشاند و رفت."

    "کيهان ورزشي" که خبر اين رويداد را با عنوان" تختي، گوهر گرانبهاي ملت ما" در مشاره 24 شهريورماه 1341 خود به چاپ رسانده بود، ثمره دو روز پياده روي تختي را چهارکاميون خواربار و پوشاک و بيست هزار تومان پول نقد( که در آن زمان رقم بسيار بالايي به حساب مي آمد) نوشته است.

    جوانمردي، فتوت و صفات انساني تختي که ريشه در اعتقادات و باورهاي عميق او داشت هرگز به عرصه هاي اجتماعي و برخوردهاي مردمي وي محدود نمي شد. جهان پهلوان اين سلاله خلف" پورياي ولي" در ميادين ورزشي و رقابت هاي جهاني نيز منش والاي خود را به نمايش مي گذاشت.

    در اين مورد خاطره ها و روايت هاي فرواني نقش شده است، الکساندر مدويد، کشتي گير صاحب نام شوروي سابق و رقيب مقتدر تختي در اين مورد خاطره جالبي دارد:" در توليدو(1962) تختي و من ديدار نهايي را برگزار کرديم. در جريان اين مسابقه ها، پاي راست من به شدت ضرب خورده و روحيه ام را خراب کرده بود. فکرم متوجه تختي بود که بايد با اين پاي ناجور با او مبارزه مي کردم. به راستي تا آن موقع از خصوصيات اخلاقي، رفتار و کردار انساني و والاي تختي خبرنداشتم. اما در آنجا به عظمت، انسانيت و جوانمردي تختي پي بردم و تحت تاثير آن قرار گرفتم. او که شنيده بود پاي راست من ضرب ديده با اين پا به خوبي مدارا کرد و هرگز نخواست با هجوم به اين پا مرا زجر دهد. او تا آخرين لحظه، مردانه و تميز کشتي گرفت و از پاي ناراحت من اصلا استفاده نکرد. تختي با اين کارش نشان داد که يک قهرمان به معناي واقعي است. بعد از اين جريان، ما به صورت دو دست صميمي درآمديم.

    او هميشه مرا دوست مي داشت. او ملت خودش را هم دوست مي داشت و فکر مي کنم تختي اصلا براي ملتش زندگي مي کرد. آشنايي با او براي من افتخار بزرگي به حساب مي آيد.

    تختي بسيار خوب و فني کشتي مي گرفت و من چيزهاي زيادي از او آموختم. ما روي تشک دو حريف سخت کوش بوديم و در خارج از تشک دو دوست جدانشدني، تختي مي تواند الگوي خوبي از نظر ورزشي و اخلاقي براي جوانان شما باشد"

    زندگي جاويد اين پهلوان مردم، فصلي که به شهادت 35 سال حضور مستمر و بالنده او هرگز آخرين فصل حيات او نبوده است.

    منبع: olympicacademy.ir
    "نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"
    خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
    او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد...
    او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد...
    او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد...

    شخصی را به جهنم می‌بردند.

    در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

    ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

    فرشتگان پرسيدند چرا؟

    پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت


  3. #3
    مدير كل سايت Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    545
    Thanks
    1
    Thanked 5 Times in 5 Posts
    حالت من
    Khaste

    پیش فرض

    عکس های تختی:





































    "نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"
    خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
    او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد...
    او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد...
    او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد...

    شخصی را به جهنم می‌بردند.

    در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

    ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

    فرشتگان پرسيدند چرا؟

    پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت


  4. #4
    مدير كل سايت Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    545
    Thanks
    1
    Thanked 5 Times in 5 Posts
    حالت من
    Khaste

    پیش فرض

    خاطرات تختی:

    اين منم غلامرضا، فرزند درد و رنج

    هفته نامه کيهان ورزشي 23 دي ماه سال 1346، يک هفته بعد از مرگ تختي، ويژه نامه يي در باره مرگ، زندگي و قهرماني هاي او چاپ کرد.

    در اين شماره مطلبي از خود تختي به چاپ رسيده. مهدي دري سر دبير کيهان ورزشي که دوستي نزديکي با تختي داشت، قبل از مسابقه هاي جاني 1956 از او خواست تا خاطرات خود را براي کيهان ورزشي بنويسد. در ابتداي اين مطلب به نقل از خود کيهان ورزشي آمده است:

    "تختي روزنامه نگار و نويسنده نبود. او ده بار چرگ نويس و پاک نويس کرد تا اين نوشته را نوشت. مي گفت: هر عيبي داره ببخشيد."

    اين بخشي از نوشته هاي خود تختي است که سال 1338 نوشته شد و هشت سال بعد با تيتر"دوست داريد مرا بشناسيد"، در کيهان ورزشي چاپ شد.

    من بيشتر وقت ها با کتابهاي پليسي و يادداشتهاي فاتحين و مغلوبين جنگهاي گذشته، خود را سرگرم مي کردم و خواندن آنها هميشه اثر خوبي در روحيه من باقي مي گذارد به خصوص اينکه هيتلر را با تمام حماقتش دوشت داشتم، اينکه مي گويم دوست داشتم نه اينکه خيال کنيد او را آدمي لايق مي دانم، نه، من به او احترام مي گذارم به واسطه اينکه او بزرگترين درس زندگي را به من ياد داد که چگونه بايد با دشمنان ستيز کرد و در هر راه مشکلي به هدف رسيد. در يکي از کتابهاي سردار مغلوب ژرمني خواندم که او هميشه تصاوير رقباي خود از قبيل مونتگمري، آيزنهاور و استالين را به ديوار مي کوبيد و حتي در کتاب ديگري متوجه شدم که سردار آلماني اين عکس ها را همه جا وقتي که براي غذا خوردن، اتاق کار خود را ترک مي گفت با خود مي برد. من قبل از اينکه متوجه اين موضوع شوم از شنيدن نام کشتي گيران سنگين وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه و يا مجله يي که عکسي از آنها مي ديدم از ترس اينکه تنم نلرزد آن نشريه را به دور مي انداختم و هيچ مايل نبودم اعصابم را بدين ترتيب خرد کنم.

    اما پس از آن من هم مثل او، آن مرد لاغر آلماني شدم! من که هميشه حتي از تصوير "پالم" سوئدي مي ترسيدم از فرداي آن روز به دنبال آنها گشتم و آن عکس هاي سفيد و سياه لخت را در پوششي از طلا جاي دادم و هميشه مقابل چشممانم قرار مي دادم. من با آن چشمان رنگارنگ و پوست هاي مختلف چنان خوي گرفتم که امروز پس از اينکه چندين سال از ديدار من و حيدر ظفر (کشتي گير ترکها در المپيک هاي گذشته) مي گذرد هنوز لبخندش، کينه اش و آرزويش که هميشه در چشمانش خوانده مي شد، مي بينم، بعدها که "حيدر" از تشک و حريف خداحافظي کرد "پالم"،"کولايف" و آخر از همه "آلبول" پسر موطلايي شوروي ها که امروز حتي يک خال از آن موهاي طلايي که من در مسکو بر سرش مي ديدم نيست جاي او را گرفتند اما حيدر با آنها تفاوت فراواني داشت، نه خيال کنيد که حيدر بيشتر و با کمتراز آنها بود نه اينطور نيست بلکه من فراوان عوض شده بودم . من اين عکسها را هنوز مثل هيتلر در مقابل چشمانم قرار مي دهم و با آنها راز و نياز مي کنم، با اين تفاوت که بي نهايت به آنها علاقه مندم و هيچ مايل نيستم مانند هيتلر به آنها بنگرم. هيتلر آنها را مي نگريست و آرزو داشت با خونشان آشاميدني گوارايي بنوشد اما من چنين خيالي نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نيستم، من فقط از هيتلر آموختم که بايد شمايل آنها را مدنظر قرار داد، دندان به روي جگر گذارد و براي پيروزي بر آنها تلاش کرد، من چنين کردم هر چند به موفقيت نهايي خود نرسيدم.



    حيف از حيوان

    با اين ترتيب در سرما و گرما در روي تشکي که حتي حيوانات هم حاضر نمي شدند بر روي آن تمرين کنند فعاليت خود را آغاز کردم. شايد شما هيچ باور نکنيد اما اين حقيقت محض است که من و امثال من مثل حيوان تمرين مي کرديم و اين ادعاي مرا اهالي خيابان شاهپور که هميشه در ساعت معيني مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده مي کردند، تصديق مي کنند.

    اما پس از يک سال تمرين کوچکترين موفقيتي به دست نياوردم و علاوه بر اينکه گل نکردم حتي ضعيف تر هم شدم!

    در اينجا و در همين موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باريدن گرفت و همه به من مي گفتند: "تو خود را بي سبب شکنجه مي دهي، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتي نمي خوري".

    اين گفتارها، اين تهمت ها، اين ناسزاگويي ها آن هم در آن محيط که نه نشريه يي بود و نه دستگاهي مرا کاملاً از پاي در آورد، حتي ديگر نصايح دوستانم را هم فراموش کردم. جواني مايوس و دل شکسته بودم که لباسهاي تمرينم را به دوش مي کشيدم و با موتور سيکلت برادرم به خانه مي رفتم، ديگر هيچکس وجود نداشت که قلب مرا از آن همه استهزا پاک کند.

    هيچکس حاضر نبود مرا به کارم تشويق کند، همه مرا با ديده ترحم مي نگريستند و مي گفتند: اينوببين که لخت مي شه و تمرين مي کنه". من يک سال در زير اين باران استقامت بيهوده يي کردم و پس از اينکه متوجه شدم قادر نيستم و اين باران هم هيچگاه بند نخواهد آمد راه خوزستان را پيش گرفتم، در آنجا يک سال زندگي کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهاي مردم که رنج فراواني بر دوش من باقي گذارد اما من طاقت اين را نداشتم که بيشتر از يک سال اين رنج را بر دوش خود بکشم.

    پس از اينکه به تهران آمدم آن پسر70 کيلو را ديدند که هشت کيلو چاق شده بود اما اين چاقي دليل آن نشده بود که در هر دقيقه ده مرتبه از کشتي گيران زمين نخورم!

    اولين باري که در يک مسابقه شرکت کردم چهارم شدم. خوب يادم هست که آن مسابقه يک مبارزه داخلي باشگاه بود.



    من گل کردم

    کفش و لباسمم همان بود، اسمم عوض شده بود، اما هيچکس ديگر به من بد نمي گفت.

    در يک مسابقه پهلواني شرکت کردم اما کاري از پيش نبردم، فقط بعضي از کشتي گيران سنگين به من احتياج داشتند. آنها به من احترام مي گذاردند، راست هم مي گفتند چون من فقط به درد زمين خوردن مي خوردم و بس!

    وقتي که 23ساله شدم به غفاري باختم البته اين باخت اميدوار کننده بود که نظر همه را براي قضاوت کردن در باره من برگرداند. براي اولين بار نامم در يک مجله کوچک چاپ شد، من هنوز آن مجله را در کمد خود دارم و بيشتر از همه نشريات آن را دوست خواهم داشت. براي اولين بار روزنامه يي از حق من دفاع کرد و من هميشه از آن ممنونم. کاري ندارم، روده درازي نمي کنم فقط مي گويم آنقدر از وفادار و ديگران زمين خوردم که پشتم بوي جرم تشک گرفت.



    فرزند درد و رنجم

    من فرزند درد و رنج بودم و با اين درد خو گرفتم، من هميشه مردمي را که مرا دوست مي داشتند دوست مي داشتم و امروز به دوستي آنها بي حد افتخار مي کنم اما در همين زمان يک حرف، يک کنايه ديگر که در لفافه گفته مي شد مرا شکنجه نمي داد، چون من راه خود را مي ديدم. راهي بود روشن که در آن مي شنيدم:

    رضا! تو کاري با اين حرف ها نداشته باش راه خود را بگير و برو آينده مال توست، متعلق به کسي است که بيشتر از همه رنج برده است.

    هميشه پيش خود فکر مي کردم اگر روزي در کشور خود قهرمان شوم به آرزوهايم رسيده ايم. اوضاع و احوال به قدر واضح و آشکار بود که همه مي توانستند به خوبي تشخيص دهند که من در چهار سال گذشته در يک قوس صعودي حرکت کرده ام. صعود اين قوس مخصوصاً از سال 1950 به بعد شديدتر شده بود.

    علت اين قوس خيلي واضح است. من مدتها بود گوشتي در جهت رسيدن به انتهاي اين قوس و در جهت حفظ موازنه قواي خود معمول مي داشتم و حقم بود که پله آخرين نردبان را در کشور خود لمس کنم، در آن شرايط خواه ناخواه مجبور بودند وزنه را به نفع من متمايل کنند. من خود درک مي کردم آن مرد لايقي هستم که همه شرايط به نفع من دگرگون گردد. فکر اينکه روزي قهرمان کشور و يا احتمالاً قهرمان جهان شوم، خجالتم مي داد. اصلاً من در اين مورد کمتر فکر مي کردم چون جرات آن را نداشتم فکر کنم و پس از آن نتيجه بگيرم که فکر بچگانه يي بود و نبايد با ياد آن دلخوش بود. 9 سال پيش در يک مسابقه تقريباً با اهميت دوم شدم من هنوز براي وزن ششم دو کيلو کم داشتم.

    من فاصله ما بين عنوان دومي و قهرماني را رقم بزرگي مي دانستم يک راه بسيار دشوار و طولاني، تقريباً مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء. اما وقتي که در سال 1329 صاحب مقام "وزارت!" اگر ديدم متوجه شدم که هيچ کاري نکرده ام و چيزي هم به من اضافه نشده و فقط بر تعداد رفقايي که به من سلام مي کردند، اضافه گرديده است. من و قمر مصنوعي؟ من فقط يک مرتبه شوروي ها را پشت سرگذاردم اما آنها سه بار اول شدند. از سال 1951 الي 56 من در طرف راست کرسي در آنجا که مدال نقره تقسيم مي کنند و با خط سياه لاتين رقم دو بر روي آن نوشته شده است قرار داشتم در حالي که شوروي ها هميشه نيم متر بلندتر از من مي ايستادند و موقعي که از آن بالا مي خواستند مدال خود را دريافت دارند کاملاً قوز مي کردند، من هميشه در فکر اين بودم آيا ممکن است روزي براي گرفتن مدال طلا آنقدر خم شد تا آقاي رييس بتواند نوار را به گردنم بياويزد؟



    قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد

    ديگر دلم نمي خواست قهرمان کشور شوم مي خواستم به همه آنهايي که به من مي خنديدند و تمسخرشان گوش مرا پر مي کرد بگويم که من قهرمان دنيا خواهم شد، من ديگر بااين انديشه عذاب نمي کشيدم اما دايم گمان مي بردم آنهايي قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعي پرتاب کرده اند!! من تا اين حد قهرمان جهان شدن را مشکل مي پنداشتم. به خيال من آرزو کردن مقام قهرماني جهان و رسيدن به آن مثل اين بود که کسي ادعا کند من مي خواهم "قمر" به کره ماه بفرستم! اما در ملبورن جاي من و مدال من با شوروي ها عوض شد و من هم مثل "کولايف" براي گرفتن طلا کاملاً "دولا" شدم. اما همين که از کرسي به پايين پريدم متوجه شدم کوچکترين تفاوتي نکرده ام.

    تنها تفاوتي که در روحيه من پديدار گشت اين بود که من ديگر خود را حقير نمي شمردم، آن حقارتي که چند سال قوز آن را به دوش مي کشيدم از وجودم رخت بربسته بود. من فقط يک مدال طلا دارم (1956) يک سال بعد به استانبول رفتم اما اين بار نه دروزن ششم و نه دروزن هفتم بودم بلکه چشمم به دنبال کسي بود که خيلي بيشتر از من مدال داشت. آن شخص "حميد کاپلان" نام داشت که اهل آنکارا بود.

    متاسفانه من توفيق مقابله با او را نيافتم و در اثر کمبود وزن و نداشتن تجربه کافي مغلوب غولهاي شوروي و آلمان شدم ولي خودم و همه اطرافيان خوب مي دانستيم که من کمتر از آنها نبودم، در آن سال کاپلان اول شد. پس از مسابقه حسين نوري که چندين سال در وزن هشتم کشتي مي گرفت و به آن غولان مي باخت در گوشم گفت:

    "داش تختي حالا مي فهمي چاکرت حسين چي مي کشه"...

    او راست مي گفت اما من مشقت فراواني نکشيده بودم ولي خوب فهميدم که نبايد به اين زودي ها قدم به وزن هشتم نهاد.

    پيروزي کاپلان و مغلوبيت من چيزي از غرورم نکاست چون من مدعي او شده بودم نه او...

    اين شکست را هم مثل همان سالي که در توکيو به وسيله پالم سوئدي ضربه شده بودم تصور کردم. چون واقعاً هم همينطور بود چه در سال 1954ژاپن و چه در 1957 استانبول در هر دو نوبت، چيزي از دست نداده بودم اما در صوفيه پر من ريخت و من پرهياهوترين و ناراحت ترين دوران حياتم را در آنجا گذراندم.

    تا قبل از المپيک ملبورن پنج بار از کشتي گيران جهان به زحمت شکست خوردم. در سال هاي 51 و52 در هلسينکي و در فستيوال ورشوبه ترک ها و شوروي ها باختم و در جاي دوم قرار گرفتم. ورشو آخرين شکست من از شوروي ها بود تا آنجا من بودم که مي خواستم بر کرسي آنها سوار شوم اما از المپيک ملبورن به بعد آنها به دنبال من مي دويدند تا عنوان قهرماني را از من پس بگيرند به همين جهت من بايستي توجه کافي مي کردم و آدم با دقتي مي بودم در حالي که چنين نعمتي مانند يک معادله مجهولي" در وجودم ناپديد گرديد و من با اشتباهات مکرر خود در صوفيه موفق نشدم آن معادله يي را که رد رگ و پوست من ريشه دوانيده بود، حل کنم و بدين ترتيب عنواني که با تحمل مصايب فراوان نصيب من گرديد از دست دادم اما حالا فکر نمي کنم با از دست دادن آن عنوان هيچ هستم.

    همين که من از سکوي دومي به راحتي به پايين آمدم تا "آلبول" در جاي پاي من قدم گذارم و تا از آن بالا! خود را به زمين پرت نکند ديدم هيچ چيز از من کم نشده است. مثل ملبورن مي مانم، همچنان که آلبول شبيه زمستان سرد مسکو يخ کرده بود همان يخبندان مسکو و باکو.

    چرا، در خارج از تشک همه خيال مي کنند ما بر خلاف انسان هاي ديگر هستيم، راه رفتن، خوابيدن، غذا خوردن ما خارق العاده است، در صورتي که اين موضوع فقط براي آدميان خارج از تشک صدق مي کند و بس. من و او مثل مسکو، مثل تهران با هم دست داديم و صورت هم را بوسيديم و باز هم از تشک خارج شديم. اکنون خوب توجه کنيد من براي اين حريف سرسختم چه نقشه يي کشيده ام؟ و براي مسابقات جهاني چه کار مي خواهم بکنم؟



    پايه مطمئني بودم

    چندين سال پايه هاي کرسي يي را تشکيل مي دادم که شوروي ها و فقط يک بار ترک ها بر روي آن جاي داشتند. هميشه بالاي کرسي از آن آنها بود و من پايه يي بودم. يک پايه محکم که هيچ گاه سکوي افتخار را از سستي خود نمي لرزاندم.

    در سال 1951 که به هلسينکي رفته بوديم هنوز شوروي ها نمايش کشتي خود را آغاز نکرده بودند و فقط ما با ترک ها به خصوص با سوئدي ها جنگ داشتيم، در فنلاند من فقط به حيدر ظفر ترک باختم. هلسينکي نخستين سفر من بود و حالم در هواپيما بيشتر از همه خراب بود.

    سال بعد که المپيک 52 در هلسينکي برگزار مي شد شوروي ها با يک گروه کشتي گير غريب قدم به ميدان المپيک نهادند و جو خود را آغاز کدند در آنجا همه از آنها وحشت داشتند.

    آن سال شوروي ها جانشين ترک ها شدند اما من نفهميدم براي چه جانشين حيدر ظفر نشدم و شخص ديگري که اهل مسکو بود مدال طلا گرفت. امتياز من و رقيب روسي ام مساوي بود. من او را يک خاک کردم. در خاک به پلش بردم اما او سگک مرا رو کرد و در سه دقيقه آخر کشتي هم که قصد درو کردن او را داشتم او پاهايش را بالا کشيد و خاکم کرد. اگر قانون امروز مي بود من و او مساوي بوديم اما دو بر يک شوروي ها از من بردند.

    اين دومين مسافرتم به خارج و دومين ديدارم و از شبه جزيزه سرد و آرام اسکانديناوي بود.

    در سال 1953 که مسابقات جهاني در ايتاليا برگزار شد ما شرکت ننموديم، من از اين عدم شرکت تاسفي نمي خورم، در ايتاليا مسابقات خيلي آسان تمام شد و تقريباً قحط الرجال بود.

    پس از هلسينکي وزن من 95 کيلو شده بود يعني 25 کيلو بيشتر از روزي که شروع به تمرين کشتي کردم.

    من مجبور بودم براي اينکه خودم را به کلاس ششم کشتي برسانم حداقل 12 کيلو کم کنم. اين برايم خيلي دشوار مي نمود.

    شب هاي توکيو مثل روزهاي مرطوب صوفيه سرنوشت شومي را براي من ساخته بود که خود من هم غافل بودم.

    در ژاپن من عنوان خود را از دست دادم، عنواني که در آن زمان دلخوشي من بود. من در توکيو 79 کيلو بودم.

    از "پالم" بي نهايت وحشت داشتم حتي مي ترسيدم به او حمله کنم در حالي که راحت خاک مي شد.

    او به محض سرشاخ شدن با من دو دست مرا از انتها بغل کرد و تا خواستم خود را از بدن سفيد و پشم آلود اورها سازم او بافت پايي مرا پايين برد و پس از اينکه مي خواستم برخيزم يک چوب قرمز رنگ را ديدم. اين چوب به وسيله داوري که لباس سفيد به تن کرده بود و علامت پرچم کره بر سينه داشت به هوا بلند شده و پيروزي پالم را اعلام مي داشت. در آن سال پالم مدال طلاي المپيک داشت. چه مدال بي وفايي که حتي با شکست دادن من هم، برايش وفا نکرد. در شش دقيقه اول من به قصد زير گرفتن به او حمله کردم. کرلايف خيمه زد و خاکم کرد، در خاک رو کردم. اين تنها فعاليت من و او بود. قضات مسابقه دو بر يک راي دادند.

    به کولايف مدال طلا و به من مدال نقره تعلق گرفت. بلغاري ها، مصري ها و لهستاني ها حريفاني بودند که به وسيله من ضربه شدند اما کولايف جوان بلغاري را با امتياز برد.

    حريف بلغاري آن زمان را در صوفيه ديدم که در لژ تماشاچيان نشسته بود.

    او پس از وزن کشي [...] به من داد و گفت: تو علاوه بر اينکه همشهري من "سيراکف" را شکست مي دهي شانس داري که مدال طلا بگيري.

    سرنوشت پالم و کولايف شبيه هم بود. مثل سوئدي ها، شوروي ها هم ما را به مسکو دعوت کردند. اما تفاوت من در شوروي اين بود که در آنجا هيچ نداشتم در صورتي که در شوروي مدال نقره با من بود.

    کولايف در باکوبه من باخت و اين باخت در مسکو هم تکرار شد. در باکو يک مرتبه در شش دقيقه اول و در مسکو هم در سه دقيقه آخر خاکش کردم.

    در نخستين شب مسابقات کشتي ايران و شوروي، شوروي ها جواني را براي مقابله با من به ميدان فرستاده بودند که آلبول ناميده مي شد، نخستين آشنايي من با او در ميان توفاني از شادي بي حد و حصر مردم بود، وقتي که آلبول را ديدم هنوز موهايش به خوبي نريخته بود. او شبيه دختراني مي نمود که براي بخشش از درگاه خداوند نزد کشيش مي روند، هيچگاه چهره متحير و اميدوار کننده او را فراموش نخواهم کرد.

    وقتي که او دست مرا فشرد احساس کردم گرمي فراوان در وجودش مي جوشد، چهره اش انسان ار وادار به نوازشيم کرد نه جنگ، من اگر جاي او مي بودم هيچگاه صورتم را به خاطر کشتي پير نمي کردم، او شبيه مريم عذرا بود که هيچ گناه نداشت...

    اما همين مريم عذرا که در مرحله اول گمان مي بردم "توفيق" خودمان او را به راحتي مغلوب مي کند درس بزرگي به من داد که در زندگي ام تاثير فراواني داشت. او با آن قيافه، بي تفاوتش با آن دهاني که هيچگاه براي تکلم باز نمي شود به من آموخت که براي ... روزي "رنج" انتهايي ندارد و نيروي جوانتر که سر به گريبان برده است هر آن علم تهديد خود را بر مي افزازد.

    او به خيز اول من که براي زير "يک خم" بود چنان پاسخ داد که ياد آن باعث رنجم مي شود.

    وقتي که يک پايش را بغل کردم بدنم را ديدم که به دور دست هايي که هنوز عضلاتش جوان بود و به چشم نمي خورد حبس گرديده است و تا خواستم خود را از آن زندان خلاص کنم پلي رفتم و سه امتياز به او دادم، گيج شده بودم و بي حد افسرده آن بچه که هنوز در خانه خود براي يک آبنبات گريه مي کرد در اواخر کشتي مغلوب شد و من مثل کسي که قصد دارد قرباني خود را با لبان تشنه سر ببرد در وسط تشک زمينش زدم. چه کار چندش آوري ... او نفسش مثل اتوبوسي بود که ما را از مسکو خارج مي کرد و بر فراز کوه ها دايم خاموش مي شد او در همان خاموشي و در حالي که چشم هايش [...] سرخ شده بود نزد مادرش رفت تا لباسش را به تن کند، قيافه اش به خصوص چشمانش بي نهايت به چشمان من در توکيو شباهت داشت.

    پس از آنکه به اتفاق نزد من آمدند از من تشکر فراوان کردند. مادرش مي گفت مواظب اين بچه من باشيد او خيلي به شما علاقه دارد!!

    در مسکو من به او يک قلم خودنويس هديه کردم و او به من يک کلاه داد، کلاه او 50 روبل ارزش داشت آن شب نخستين شب آشنايي من و آلبول بود.
    يکي از خادمين حرم امام رضا (ع) مي گويد: آخرين باري که تختي به مشهد آمد از خادمين حرم خواهش کرد پس از خلوت شدن حرم به او اجازه دهند چند دقيقه درحرم باشد. مسئولان با درخواست تختي موافقت کردند و آن شب شاهد صحنه اي بودم که واقعا مرا متأثر کرد. مرحوم تختي تنها وارد حرم شد و حدود 15 دقيقه کنار ضريح به راز و نياز پرداخت. چراغ هاي حرم خاموش بود و من گوشه اي منتظر بودم که تختي کارش تمام شود و در را ببندم. آن مرحوم در حاليکه دو دست خود را محکم به پنجره ضريح داشت و صورتش را به آن چسبانده بود به شدت مي گريست، ناله مي کرد و مي گفت: يا امام رضا ، من ، غلامرضا، غلام تو هستم. هر چه دارم از تو دارم، کمکم کن. درمانده شدم تا حالا آبروي مرا حفظ کردي نگذار در ميان مردم بي آبرو شوم. به من روحيه و توان بده تا بتوانم هميشه در خدمت مردم باشم. تو خيلي چيزها به من دادي. باز هم به کمکت نياز دارم، نااميدم نکن.

    خاطرات تختي به نقل از کيهان ورزشي، 24 سال پيش
    منبع: olympicacademy.ir
    "نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"
    خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
    او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد...
    او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد...
    او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد...

    شخصی را به جهنم می‌بردند.

    در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

    ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

    فرشتگان پرسيدند چرا؟

    پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت


  5. #5
    مدير كل سايت Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    545
    Thanks
    1
    Thanked 5 Times in 5 Posts
    حالت من
    Khaste

    پیش فرض مروري بر اخبار روزنامه ها در زمان مرگ تختي

    مروري بر اخبار روزنامه ها در زمان مرگ تختي :

    دل« شير» خون شده بود!
    اين تصاويري است در روزهاي بعد از مرگ جهان پهلوان با صفحات اضافي و چاپ دوم و سوم. پرداخت اخبار در روزهاي بعد از مرگ تختي در روزنامه هاي مختلف كاملا متفاوت است . بخصوص آنجا كه پاي احساس و عشق به تختي به ميان ميآيد.

    علاقه به زندگي خصوصي تختي

    علاقه مردم به مطلع شدن از زندگي خصوصي و عادت هاي شخصي تختي به حدي بود كه باعث شد غالب روزنامه هاي سال 46 توجه خود رابه اين موضوع معطوف كنند . تا آنجا كه كيهان ورزشي با چاپ عكسي از تختي هنگام خواب نوشت: حتما بالش بايد به جاي زيرسرش روي سرش (تختي) باشد تا بخواب برود. مي گفت: «عادتي است كه در تركش موفق نشدم.»

    شكايت
    كيهان آن روزها به نقل از برادر تختي تيتر زد: درصورت لزوم عليه عده اي به دادگستري شكايت خواهم كرد. همين موضوع باعث شد تا شايعات زيادي پيرامون مرگ تختي در جامعه پيچيده شود.

    روزنامه هاي فرسوده
    به گفته مسوول نشريه كتابخانه ملي، بسياري از روزنامه هاي زمان مرگ جهان پهلوان تختي به علت استفاده زياد از سوي مردم و محققان فرسوده شده است . از قرار معلوم پيش بيني نكرده بودند.

    دل «شير» خون شده بود اين جمله با حروف درشت وسياهش مثل تيري زهردار در چشمهايم مي نشيند و آن را به حجم انبوهي از كاغذهاي صحافي شده مي دوزد كه ديگر شباهتي به روزنامه ندارند، انگار كه روي آنها گرد مرگ پاشيده اند. درست مثل همان روزهاي تختي. 36 سال پيش. 17 دي ماه. همان روز بود كه «كيهان ورزشي»، با عكس بزرگ و تمام صفحه و تيتر درشت براي اولين بار خبر مرگ غلامرضا تختي را به جهانيان اعلام كرد و نوشت : «اينجا، (جهان پهلوان)، برادر شما و عموي بچه هايتان آرميده است. او برادر هر دختري بود. از هر (ليلي) خواهري مي ساخت و از هر (مجنون) يك برادر.»

    اما خبر مرگ تختي دير به روزنامه هاي ديگر رسيد و آنها با تاخيري چند روزه اخبار خاموشي جاودان جهان پهلوان را چاپ كردند. تاخيري كه بعدها معلوم شد چندان هم سهوي نبوده است.
    روزنامه اطلاعات دوشنبه روز 18 دي ماه سال 1346 يك روز بعد از مرگ تختي- در شماره 12480،تيتر اول خود را به اين موضوع اختصاص داد. «خودكشي يك قهرمان» عنواني بود كه اين روزنامه انتخاب كرد و در توضيح آن- به اشتباه يا به عمد- نوشت: «پيش از ظهر امروز تختي خودكشي كرد.»
    اخبار مربوط به تلخ ترين واقعه ورزشي كشور در آن روز، بيشتر حجم صفحه اول اطلاعات را در برگرفت و اين روزنامه در كنار عكس هاي بزرگي از تختي و مردمي كه پس از شنيدن خبر مرگ وي مقابل پزشكي قانوني تجمع كرده بودند، در جملاتي كوتاه خلاصه اي از علت مرگ تختي را منتشر كرد.

    «تختي در نامه اي كه از خود باقي گذارده كسي را مسوول مرگ خود ندانسته است.» «خودكشي تختي با خوردن سم صورت گرفته است.»«تختي از سه روز قبل در هتل آتلانتيك اطاق گرفته و در آنجا خودكشي كرد، وي نام خود را در دفتر هتل ثبت نكرده بود.» «بعدازظهر امروز شخصي ناشناس باتلفن، مرگ تختي را به همسر او اطلاع داد و وي هراسان به شهر (تهران) آمد و ساعت يك بعدازظهر امروز تعداد كثيري از مردم پس ازاطلاع از مرگ تختي در مقابل پزشكي قانوني اجتماع كردند.»

    اينها بخشي از اخبار اوليه درباره مرگ قهرمان كشتي جهان بود كه توجه اطلاعات را به خود جلب كرد.
    «كيهان» در اين ميان هنگامي خبر مرگ تختي را منتشر كرد كه همه مردم از آن با خبر شده بودند.
    اين روزنامه تمام صفحه اول شماره 19 دي ماه خود را با تيترها و عكس هايي از تختي پر كرد و ترجيح داد بيشتر به زندگي خانوادگي او بپردازد.

    «يادداشت هاي تختي از تصميم تا... مرگ» تيتر نخست كيهان در اين روز بود و «اختلافات خانوادگي تختي چه بود؟»، «همسر تختي: خانواده هاي ما به دو طبقه كاملا متمايز تعلق داشتند و اين اختلافات طبقاتي با اختلاف فكري همراه بود»، «مادرزن تختي: در دعوا و مشاجرات آنها پاي خودم را عقب كشيدم»، «خواهر تختي: آنها سليقه شان با هم جور نبود. به دو دنياي جداگانه تعلق داشتند» ساير عناويني بود كه براي درج در صفحه اول انتخاب شد.

    كيهان همچنين تصوير آخرين دست نوشته تختي را چاپ كرد و زير آن نوشت: «نامه تختي علت خودكشي او را روشن مي كند.»

    متن نامه تختي در تصوير چاپ شده ناواقع است و نمي توان نوشته هاي آن را به طور كامل خواند اما در بخشي از آن آمده است:« ... خودم باور نمي كنم كه ... زير خاك هستم. چند قدمي مرگ... خيلي وحشتناك است. چاره چيست.»

    «كيهان» در بخش ديگري از مطالب خود درباره تختي چنين نوشت:« ...سفر بي بازگشت تختي آغاز شد. بدرقه كنندگانش بسيار بودند اما اين بار بي اميد و ماتم زده! ديگر انتظار برگشتن او را ندارند. سفري است كه با سفرهاي گذشته اش فرق مي كند. اين مردم هرگز نمي توانند با دسته هاي گل به استقبال قهرمان ملي خود بروند اما بي شك هرگز ياد تختي را از دل بيرون نخواهند كرد.»



    سكوت

    علاوه بر ديرهنگام بودن واكنش مطبوعات نسبت به مرگ تختي، پيگيري اخبار مربوط به آن نيز چندان دوام نيافت و كيهان روز بعد از آن كه صفحه اول خود را به مرگ قهرمان كشتي جهان اختصاص داد، ترجيح داد سكوت اختيار كند و در تيتر نخست خود از تغيير روش جنگي ويت كنگ بنويسد. اما با اين وجود صفحه 10 اين روزنامه با دو مطلب «تختي درباره تختي سخن مي گويد» و «مرگ قبل از مرگ» از جهان پهلوان تجليل كرد.

    «تختي قبلا يك بار مرده بود و آن زماني بود كه با عشق خود، كشتي، وداع كرده بود. خود مي دانست كه قهرمانان دو بار به مرگ محكوم مي شوند. او آن مرگ را استقبال كرده بود، چنان كه اين يكي را هم زودتر از حد انتظار در بر گرفت...» اين بخش از مطلب كيهان ورزشي در شماره 20 دي ماه 1346 در رابطه با تختي است. واكنش «اطلاعات» نسبت به مرگ تختي نيز مشابه ساير نشريات بود و اين روزنامه پس از 2روز، نام قهرمان كشتي جهان را از صفحه اول خود پاك كرد. «يك سند تازه درباره خودكشي تختي»، «در يادداشت هاي تختي گفته شده بود: مادر و پدرم به من گفتند ما هيچ كدام از روز اول تو را دوست نداشتيم.» و «تختي: مادرزنم افكار مرا خراب و تحقيرم كرده. من اين دردها را بايد با خودم به گور ببرم.» آخرين عناويني بود كه در رابطه با مرگ تختي تا پيش از تشييع جنازه وي در صفحه اول اطلاعات چاپ شد.

    خبري از وصيتنامه
    اطلاعات همچنين در صفحه 4 شماره 19 دي ماه خود متن وصيتنامه تختي را چاپ كرد: «بسم الله الرحمن الرحيم. سپاس خداي را كه برانگيخت بندگانش بر وصيت و درود بر پيغمبر و آل او(ص). خداي در قرآن كريم فرموده هر شخصي كه شربت ناگوار مرگ را مي چشد بايد براي سفر دور و دراز تهيه توشه كند.
    لذا توفيق رباني شامل حال غلامرضا تختي فرزند رجب شماره شناسنامه 500 از بخش 5 تهران شده در حال صحت بدن و كمال عقل پس از احراز به وحدانيت خدا وصي شرعي و قائم مقام قانوني خود قرار داده برادر ابويني آقاي محمد مهدي تختي را كه ثلث مالش را به مصرف دفن كفن و چهلم او برساند و مابقي اين ثلث را به دو خواهر و يك برادرش بدهد و دو سوم مالش را طبق قانون بين وراث اش تقسيم كند.»

    تختي و هيتلر

    در اين ميان روزنامه «كيهان ورزشي» اقدام به چاپ مجدد نوشته اي از تختي كرد كه وي پيش از مسابقات جهاني براي اين روزنامه نوشته و چاپ شده بود.
    در مقدمه نوشته تختي آمده است: «من بيشتر وقت ها با كتاب هاي پليسي و يادداشت هاي فاتحان و مغلوبان جنگ هاي گذشته خود را سرگرم مي كردم و خواندن آنها هميشه اثر خوبي در روحيه من باقي گذارده، به خصوص اين كه هيتلررا با تمام حماقتش دوست داشتم. اينكه مي گويم دوست داشتم نه اين كه خيال كنيد او را آدمي لايق مي دانم، نه. من به او احترام مي گذاردم به واسطه اين كه بزرگترين درس زندگي را به من ياد داد كه چگونه بايد با دشمنان ستيز كرد و در هر راه مشكلي، به هدف رسيد.»

    جوانمردي
    جوانمردي جهان پهلوان تختي نكته اي بود كه تمامي روزنامه ها در سالمرگ وي بسيار به آن پرداختند.
    كيهان ورزشي در شماره17 دي ماه خود در صفحه 6 با چاپ عكس بزرگي از تختي در ميان زلزله زدگان بويين زهرا نوشت: «آسيب ديدگان زلزله بويين زهرا نيز از جوانمردي و فداكاري وي بي نصيب نشدند او به اتفاق دوستان خود صندوقي در بغل گرفت و از مردم توانا استمداد كرد. ثمره همت و كوشش او چندين خانه بود كه در جاده همدان بنا شد.»

    «اطلاعات» نيز اين چنين از تختي قدرداني كرد: «او خورشيدي بود كه غروب كرد و مردي بود كه به صورت افسانه تا ابد باقي خواهد ماند.» و اين حقيقتي انكارناپذير است.
    علي رحيمي نژاد روزنامه همشهري17/10/1382


    منبع: olympicacademy.ir
    "نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"
    خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
    او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد...
    او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد...
    او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد...

    شخصی را به جهنم می‌بردند.

    در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

    ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

    فرشتگان پرسيدند چرا؟

    پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت


 

 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Back to Top