جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

تبلیغات کاپریلا

جامعه شناسی تربیتی

684

بازدید


0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

تبادل و تهاجم

476

بازدید

فرهنگ‌ ،صفت ‌ممیزه انسان‌ازغیرانسان‌است‌و همین باعث تمایز وی از دیگر موجودات می‌شود . انسان‌شناسان و مردم‌شناسان براساس فیسل‌های بدست آمده به دو نوع موجودیت انسانی پی‌برده‌اند یکی شبه انسان که اندام را داشته ولی چون وسائل فرهنگی با آن فسیل‌ها یافت نشده آنرا « شبه انسان » نامیده‌اند و فیلسوف‌ها زمان‌های بعد که پیدا کرده‌اند چون با آثار فرهنگی همراه بوده‌اند آن را «انسان » نامیده‌اند و می‌توان چنین نتیجه گرفت که فرهنگ سبب انسان شدن انسان می‌شود.
ولی باید گفت که فرهنگ ساخته خود انسان است که با شایستگی فکری وعقلی خود فرهنگ را می‌سازد. ساختن انسان توسط خود به وسیله ایجاد فرهنگ را می‌توان بعنوان یک فرآیند در نظر گرفت که در طی زمان این حرکت را ادامه داده است و برحسب شرایط موجودی زمانی و مکانی خود، این فرهنگ‌ها را شکل داده است تا بتواند خودرا بر جهان مادی و معنوی تطبیق دهد.
پس فرهنگ دست ساخته انسان، وسیله‌ای برای تطبیق انسان با زندگی خود در این جهان است. و این جنبه‌ای از تعریف انسان است که کمتر مورد توجه تعریف‌کنندگان فرهنگ از هر نحله تخصص قرار گرفته است و چون شرایط وجودی انسان در مکان‌های مختلف و زمان‌های متنوع فرق داشته است، بعبارتی دیگر می‌توان گفت انسانها برحسب شرایط دارای است انسانیت‌های مختلف می‌باشند. این تنوع‌های مختلف فرهنگی در طی زمان مورد توجه انسانها بوده است. از دیر زمان که انسان‌ها گاهی بخاطر کنجکاوی و یا برای بدست آوردن زندگی بهتر کوچ و به انسان‌های دیگر در میان کوه‌ها و دشت‌ها برخورد می‌کرده‌اند (حال چه با جنگ و چه با صلح ) برای آنها، این انسان‌ها متفاوت از خودشان قلمداد می‌شده‌اند و آن بخاطر متفاوت بودن فرهنگ آنها بوده است.
فرهنگ‌ها چه با جنگ و یا صلح با هم تبادل داشته‌اند. و این تبادل و یا تهاجم وسیله تغییر و تحول و انتقال فرهنگ در طول تاریخ بشری بوده است و. کم کم این فرهنگ‌های بشری در اثر برخوردها، دارای شباهت‌ها و تفاوت‌ها شده‌اند که این تبادل موضوع دیگری برای مطالعه فرهنگ در ماقبل تاریخ و زمان تاریخی می‌باشد که از چگونگی انتقال و تأثیرگذاری این فرهنگ‌ها بریکدیگر و شباهت و تفاوت‌ها بحث می‌کند .
در طول زمان از تنوعات فرهنگی کاسته و اشتراکات فرهنگی افزایش یافته است . هر چه انسان‌ها ارتباط بیشتری با جاهای دیگر پیدا کرده‌اند از حالت تشخص فرهنگی خاص خود درآمده و به تشابهات فرهنگی دست پیدا کرده‌اند. البته به معنای این نیست که این انسان‌ها دیگر دارای تفاوت فرهنگی نخواهند بود و یا در آینده تفاوت فرهنگی وجود نخواهد داشت.
چرا که همانطور که گفتیم انسان‌ها فرهنگ را برای تطبیق زندگی خود با شرایط جهانی وطبیعی بوجود می‌آورند که بدلیل اختلاف این جهان‌ها و این طبیعت‌ها، فرهنگ‌ها نیز هرگز یکی نخواهند شد. درباب پست مدرنیسم دونظریه وجوددارد که یکی بیان می‌کند که تشابهات فرهنگ‌ها در جهان تا آن حد زیاد می‌شود که دنیا شبیه یک شهر کوچک و بلکه شبیه یک دهکده باتشابهات فرهنگی زیاد خواهد شد. ونظر دومی این است که هرگز اختلافات فرهنگی از صحنه دنیا از بین نخواهد رفت .
ایجاد کنندگان نظریه دهکده جهانی که در رأس آن آمریکا است با قوم مداری خود درصددند تا کلیه ارزشهای جهانی را براساس قومیت و ارزش امریکایی تعریف و جا بیاندازند. اما جدای از این مقولات، بایستی گفت که انسانها با فرهنگ‌های مختلفی که دارند وبرحسب شرایط و وسائل ارتباط جمعی، این فرهنگ‌ها در هم تأثیر خواهند گذاشت .

به طور خلاصه اینکه مقوله فرهنگ با این تحولات و هویت وجودی و ارتباط با شرایط موجود جهان طبعیت. مورد توجه متفکران واقع شده است و متفکران سعی کرده‌اند تا با مفهوم‌سازی و تعریف کردن و تعیین هویت و تحرکات آن و کیفیت این تحرکات، به یک معنا برسند که همین اندیشه متفکران نیز سبب رواج فرهنگ‌های خاص شده است .

برای شروع درباره هر چیز بعنوان اولین نامیدن آن شیء به نامی است که این نام شباهتی ازنظر لفظ یا معنی با آن شیء داشته باشد. انسان بدون این شباهت هرگز لفظی را بر معنایی قرار نداده و اسمی را برای شیء انتخاب نکرده است .

تعریف نیز یک نامیدن است که شاید بتوان گفت یک نامیدن مرکب، متفکران برای تفکر در باب فرهنگ بایستی از تعریف آن آغاز می‌کردند واین متفکران و فیلسوفان بدون ارتباط با این نمی‌دانستند به تعریف این مقوله بپرازند. و از طرفی این مقوله انسانی همانند دیگر مقوله‌های انسانی دیگر در عین سادگی و ملموس بودن دارای پیچیدگی خاص خود می‌باشد. همچنین تحت تأثیر مکاتب مختلف فلسفی و علمی واقع شد.
دانشمندان علوم انسانی همواره برای دریافت درست مقوله‌های انسانی پناه به مفاهیم و مدل‌ها و مکاتب بالاتری بوده‌اند تا بتوانند این مقوله‌ها را بهتر بشناسند و به همین سبب علوم اجتماعی دارای چندین پارادایم در درون خود می‌باشد و چندین مکتب مشغول به تجزیه و تحلیل موضوعات و روابط بین آنها هستند و این همان نکته‌ای است که برخی را درباره علمی بودن علوم انسانی به شک و تردید انداخته است .

از طرفی دیگر این مکاتب، در ابتداء به یک نوع تعریف خاص از موضوعات و مفاهیم می‌پردازند و سپس تا آخر تجزیه و تحلیل‌های خود همان راه خاص را می‌پیمایند و از اینجا می‌توان پی به اهمیت تعریف در علوم انسانی برد.

فرهنگ نیز همینطور است. زیرا اهمیت بسار زیادی در علوم انسانی بعنوان یک مفهوم کلی و عام داشته که می‌توانسته زندگی و رفتار شخصی و اجتماعی انسان و ساخت جوامع انسانی را بنمایاند. بنابراین هر کدام از متفکران با توجه به نحله خاص و برای تبیین واقعیات اجتماعی و انسانی اطراف خود به تعریف خاصی پرداخته‌اند که تعریفی که توسط دیگری انجام گرفته کاملاٌ متفاوت و حتی متضاد می‌باشد. این تعریف‌ها به متفکران نحله‌های فکری این قدرت را می‌بخشد که در مورد هویت فرهنگی و تحولات آن و برنامه‌ریزی فرهنگی به نظریه‌پردازی بنشینند. امروزه در پهنه دنیای انسانی ما شاهد برنامه‌ریزیهای مختلقی از نظر فرهنگی که متأثر از نحوه نگرش آنها به فرهنگ است، با توجه به واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی می‌باشیم .

از این رو ما بایستی دقیقاً با توجه به نوع تعاریف مربوط به فرهنگ و همراه با واقعیت‌های مربوطه به کشور محل تولد آن تعریف و آن تعریف و نحله‌های مربوط به آن، و نیز نتایج این تعاریف بر نوع سیاستگذاری در این باب توجه کنیم، تا بتوانیم با توجه به واقعیات موجود در کشور خود به تعریف و سپس سیاستگذاری مناسب برسیم. و این اولین قدم برای هر امر می‌باشد. که متأسفانه همیشه بطور سطحی نگری به مراحل بالاتر از این تعاریف درفرهنگ و خصوصاٌ توسعه فرهنگی پرداخته می‌شود. و سپس ناخواسته تن به سیاستگذاریهایی می‌دهیم که درنهایت به فرهنگ خود و توسعه مطلوب فرهنگی نمی‌رسیم. از اینجاست که ضرورت بررسی تعاریف فرهنگ روشن می‌شود .

آنچه که امروزه ما در بحثهای فرهنگی شاهد و ناظر آن هستیم علاوه بر پذیرفتن مفاهیم وارداتی از فرهنگ و نحوه تعریف آن، باید گفت برنامه‌ریزی و سیاستگذاری فرهنگی نیز که براساس صورت گرفته نیز وارداتی است، که اگر ما این را حمل بر توطئه بیگانگان نکینیم بایستی گفت این امر ازسادگی و تفکر سطحی که همیشه ازآفات عمده جهان سوم می‌باشد ناشی می‌شود. فرهنگ یکی از دهها موضوعی است که مورد احتیاج جهان سوم می‌باشد که به این صورت با آن برخورد می‌شود .

و اولین نتیجه و مهمترین آن همین است که ما نمی‌توانیم به موضوعات فرهنگی آنچنان که هست بپردازیم و درنهایت به علوم محلی شده انسانی مربوط به کشور خود برسیم. تاریخ جهان سوم چه از نظر فرهنگی و چه از نظر علمی، خصوصاٌ علوم انسانی ، پر از این فجایع فکری است که در نهایت نتوانسته‌اند به هویت وجودی خود واقف شوند و سپس قدمهای مناسب برای نجات خود بردارند و حتی قدمهایی نیز که بر می‌دارند باعث می‌شود تا بیشتر در این باتلاق فرو روند. پس بایستی قبل از فکر و تفکر و سیاستگذاری ، به مفاهیم بیندیشیم تا راه اشتباه نرویم .

تعریف فرهنگ

قبل از تقسیم‌بندی تعاریف دونکته درباره فرهنگ قابل تأمل می‌باشد. یکی اینکه بعضی فرهنگ را تعریف به یک وجود آرمانی در سطح جامعه کرده‌اند. در ادبیات فارسی نیز چنین دیدگاهی وجوددارد. در آنجا فرهنگ به ادب و عقل و یا دانش و بزرگی معنا شده است. همچنین در کتابهای لغت آمده است: فرهنگ ادب باشد: صحاح الفوس

فرهنگ عقل باشد: معیار جمال

هر که نیکتر داند در علم و چیزها که مردم بدان فخر کنند گویند مردی فرهنگی است: تحفه‌الاحباب

در متون پهلوی نیز فرهنگ آرمانی را در نظر داشته‌اند.

…… به هنگام، به فرهنگستان دادندم و به فرهنگ کرنم سخت شتافتند : خسرو قبادان و ریدکی

… و چهارم شناختن خوی نیک و خوی بد مردم است و شناختن راه اکتساب خصال خوب و پرهیز از خصلتهای بد . و این را علم فرهنگ خوانند : چاودان نامه افضل کاشانی

بیاموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد زبیغاره و سرزنش

که فرهنگ آرایش جان بود زگوهر سخن گفتن آسان بود

کزیشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دلها برافروختیم

فردوسی

دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم

مولوی

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش

سعدی

این نگرش هنوز در جامعه ما وجود دارد که انسان با فرهنگ کسی است که آداب دان و مؤدب باشد. و انسان بی‌فرهنگ نیز عکس این معنا را دارد. این معنای موجود و نهادینه شده در جامعه عوارض نامناسبی در پی‌دارد. در ابتدا بایستی گفت این نوع تعریف‌ از فرهنگ سبب می‌شود همواره در یک حالت آرمانی زندگی کنیم و واقعیات نادیده گرفته شوند حال آنکه فرهنگ یک واقعیت اجتماعی است که دارای تغییر و تحول از دید کسانی که فرهنگ ، با دید آرمانی نگاه می‌کنند به نوعی تغییر ارزشهاست، حال آنکه همانگونه که گفته شد این تغییر و تحول طبیعی می‌باشد. و بدین ترتیب انسانهای محافظه‌کار و سنت‌گرا که مانع هر گونه تحول و رشد هستند تبدیل خواهند شد که در قشرها و شهرهای سنتی و غیره شاهد آن هستیم .

ضرر دیگر آرمانی دیدن فرهنگ این است که نتوانیم فرهنگ واقعی جامعه و اجزاء آن و چگونگی ارتباط این اجزاء را بشناسیم و از این تعریف در سطح جامعه، در دل و روح مردم جا افتاده است آنگاه متوجه خواهیم شد که ازیک برنامه‌ریزی فرهنگی بطور دقیق و سپس سیاستگذاری‌های درست محروم خواهیم شد. و در نهایت نیز اگر موفق به برنامه‌ریزی دقیق و سپس سیاستگذاری‌های درست شویم قابلیت اجرای این برنامه‌ریزی‌های درست را نیز نخواهیم داشت چون در جامعه با ممانعت روبرو خواهد شد .

از طرف دیگر سبب خواهد شد که مردم عادی الگوهای فرهنگی بیرونی و بیگانه را بعنوان یک فرهنگ به معنای آرمانی پذیرند و این جریان شدت پذیرد، بدون آنکه به محتوای فرهنگی واقعی جامعه نظر کنند .از این رو جریان فرهنگ‌پذیری ازشدید خواهد شد و تاریخ گذشته ما نیز شاهد براین نکته می‌باشد .

با این نفاسیر کاملاٌ بدیهی است که ضرورت تفسیر این مفهوم درسطح جامعه لازم بنظر می‌رسد تا مردم به یک دید درست از فرهنگ برسند و سیاستگذاریها و برنامه‌ریزی‌ها دقیق‌تر و کامل‌تر انجام و اجرا بشود .

اما نکته دیگر درباره فرهنگ :

فرق بین فرهنگ و تمدن می‌باشد که در کشورهای استعمارگر مثل انگلیس بجای یکدیگر بکار می‌رفته و این دو ازیکدیگر نداشتند و همین باعث می‌گردید تا این نگرش خاصی داشته باشد. و بنابراین همین برداشت بود که جوامع دیگر را عقب مانده و بی تمدن و بی‌فرهنگ می‌دانستند و در برابر فرهنگ قطعاٌ نوع خاصی از سیاستگذاریها را نسبت به ملل دیگر روا می‌داشت و در تاریخ، شاهد آن هستیم که این کشورها ذلت‌های دیگر را وحشی و بربر می‌خواندند ومدت زمانی طولائی صرف شد تا این دو مفهوم از هم جدا شدند و بدین ترتیب ازبار ارزش مفهوم فرهنگ کاسته شد.

البته این نکته قابل ذکر است که در تمدن بیشتر به پیرفت‌های بشری مثل تکنولوژی و نحوه استفاده از آن اطلاق می‌شود و این مفهوم با فرهنگ زیاد ارتباط دارد و در واقع از یکدیگر جسمانی پذیر نخواهند بود. پس نبایستی در مقابل افراط مذکور، تفریط شود وتمدن را از فرهنگ جدا کنیم تا دوباره برای مقابله با بیگانگان دچار سنت‌گرایی افراطی شویم و از پذیرفتن آثار تمدن و تأثیر آن بر فرهنگ و رشد آن غافل شویم. با این پیش زمینه به طبقه بندی تعاریف فرهنگی می‌رسیم .

فرهنگی بیرونی و بیگانه را به عنوان یک فرهنگ به معنای آرمانی پذیرند و این جریان شدت پذیرد، بدون آنکه به محتوای فرهنگی واقعی جامعه نظر کنند . از این رو جریان فرهنگ پذیری از شدید خواهد شد و تاریخ گذشته ما نیز شاهد براین نکته می‌باشد .

با این تفاسیر کاملاٌ بدیهی است که ضرورت تفسیر این مفهوم در سطح جامعه لازم بنظر می‌رسد تا مردم به یک دید از ست فرهنگ برسند و سیاستگذاریهاو برنامه‌ریزی‌ها دقیق‌تر و کامل‌تر انجام و اجرا بشود .


0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

حقوق زن و مرد در جامعه

1,293

بازدید

اما آنان نخواسته و یا نتوانسته اند همهء رقیبان را بالکل از میدان به در کنند چرا با از میان رفتن یک رقیب ، دیگری ای جایگزین می شود و قد علم می کند. پس چاره در قانون گزاری طبیعت است با میل و ارادهء خویش. قوانینی که نوع برتر را تعریف کند و سایرین را مستثنی سازد. این قوانین گاه می تواند بی رحمانه تر از قوانین جنگل معصوم به غلط ظالم خوانده شده باشد؛ هر که سفید تر، برتر؛ هر که قوی تر؛ بهتر؛ …
در این میان قانونی وجود دارد که شاید از همه کودکانه تر باشد:‌ فرد هم رنگ ، هم نژاد ، هم دین ، هم وطن و هم خون ، ولی پست تر!‌ و آن عضو مفلوک جامعه کسی نیست جز همشهری دست دوم، زن. اینجا دیگر برتری نه  نسبی که مطلق است – برتری از آن نوع که انسان بر تمام دیگر موجودات دارد. مرد اشرف مخلوقات است ، نه زن. مرد است که روح خداوند در او دمیده شده است و او تصویر خداوند در بهشت است. زن عضوی ناقص است که به واسطهء مرد خلق شده است و کاری جز این نکرده که مرد معصوم و متعالی را تشویق به خیانت به پدر روحانی اش نموده و باعث اخراج او از خانهء امن و ابدیش گردیده است. زن حیوانی است مکار ، عامل بیچارگی دنیا.
این فرضیه در جوامع ابتدایی هم  به نوعی دیگرموثق و معتبر بود. انسان اولیه می بایست قوی باشد تا بتواند مبارزه کند و در مبارزه با طبیعت پیروز شود. انسان ضعیف دوام نمی آورد مگر به حمایت قوی ترها. اما انسان های ضعیف اغلب زنان بودند و ادامهء زندگی شان منوط به حمایت مردان. پس برتری مرد مجدد ثابت می شد.
با انتقال جامعه به مرحلهء کشاورزی، هنوز قدرت بدنی حرف اول را می زد. در جنگ و دفاع از املاک هم زنان جز آن که به اسیری برده شوند و ایجاد دردسر نمایند، کمکی نمی کردند پس آنان مایهء ننگ بودند. در این دوران نیز همچنان الگوی انسان طبیعت بود و این امر برتری را بدون چون و چرابه مردان داده بود.  بودند جوامعی که خشم طبیعت چندان گریبانگیرشان نبود و پیش رو زمین های بارور کشاورزی داشتند، مانند جامعهء مصرباستان که  رود نیل ، کشتزارهای حاصل خیز را برایشان به ارمغان می آورد. در این جوامع – باز به پیروی از طبیعت – ارزش و برتری به گروهی داده می شد که بیشتر شبیه محیط بودند. این جا زنانی که مصداق باروری بودند؛ یعنی مادران، برتری داشتند. باز هم آن چه مطرح بود باروری زن بود و نه خود او. هنوز هم در جوامع ابتدایی افریقا با شرایطی مشابه می توان نمونه های مادر سالاری را یافت.
اگر رشد جامعهء انسانی را به مراحل رشد بدن انسان تشبیه کنیم، گذار از مرحلهء‌ کشاورزی و ورود جوامع به دوران صنعتی ، پایان طفولیت و ورود به دوران نوجوانی و سرکشی بود. در این دوران ملاک دیگر زور بازو و قدرت  نبود چرا که  نه  تنها زنان، که  کودکان  شش- هفت ساله نیز می توانستند پای دستگاه ها در کارخانه ها بایستند و کار کنند.  حال می بایست دربارهء تمامی ملاک های برتری تجدید نظر به عمل آید و همان زمان بود که  تاریخ شاهد جنبش های انسان دوستانه از جمله لغو برده داری، حق آزادی و رای برای زنان و …. گردید.
از آن پس اگر چه عده ای  سعی کردند این تحولات را  انکار کنند و حقوق را نادیده بگیرند، دیگر توان آن را نداشتند چرا که جامعهء انسانی به شکلی اجتناب ناپذیر مسیر خود را می پیمود.
اما در عصر صنعتی نیز گاه  جنبش های مخالف مردسالاری، که به مرور منجر به ایجاد حرکت های فمینیستی –  به طور خاص موج اول  – گردید ، مشکل را حل نکرد. راه حل های ارایه شده در ابتدا صرفا ترک یک سوی میدان نبرد و الحاق به دیگر سو بود و چون نتیجه نبخشید، کار به انکار کل موضوع مخالفت انجامید. فمینیست های موج سوم بالکل منکر وجود چیزی به نام جنسیت و تفاوت  زن و مرد شدند. [۱]
زمانی که صحبت از تساوی حقوق زن و مرد می شود،‌خود این عبارت به معنی یکی ندانستن این دو است. یعنی ما دو پدیده به نام های زن و مرد داریم و قصد آن می کنیم که به آن ها حقوق برابر بدهیم. مشکل اساسی افرادی که امروزه به این مهم می پردازند این است که می خواهند  زن و مرد را کاملا یکی بشمارند و از این طریق به اثبات تساوی حقوق بپردازند. مقایسه هایی فیزیکی که گاه انجام می پذیرد حاکی از این غفلت است ؛ مثلا مقایساتی بر روی  وزن مغز زنان و مردان. اینان قصد اثبات تساوی زن و مرد-  و نه تساوی حقوق زن و مرد – را دارند.
با وجود همهء تلاش ها برای انکار، زن و مرد از نظر جسمانی با یکدیگر متفاوت اند. [۲]  اما تلاش برای برقراری تساوی حقوق زن و مرد است؛ یعنی آن چه که با توجه به لیاقت و شایستگی یک انسان باید به او داد. در اعطای حق، دیگر مسالهء زن یا مرد بودن مطرح نیست چون دیگر به جسم فرد ربطی ندارد. مساله یک انسان است؛ انسانی دارای روح که می تواند زن یا مرد، سفید یا سیاه ، پیر یا جوان ، قوی یا ضعیف باشد. هیچ یک از تفاوت های ظاهری نمی تواند عامل محرومیت فرد انسانی از حقوق او باشد.

اما حق یک انسان چیست که زن و مرد باید به شکل مساوی از آن بهره برند؟‌ مسلما این امر تنها به این معنی نیست که زن ترک خانه کند و در اجتماع حاضر باشد. حقوق برابر در اموری بسیار متعالی تر است: حق تفکر، حق آموزش، حق انسان بودن ، حق رشد و تعالی عقلانی و روحانی. زن و مرد باید به طور مساوی امکان ترقی و تکامل داشته باشند و بتوانند قابلیات  و استعدادات خود را بروز دهند. نکتهء مهم این جاست که زن و مرد هر دو به تنهایی انسان هایی کامل و مستقل هستند که هر یک به منزلهء‌ یک واحد انسانی می توانند زندگی و ترقی کنند. زمانی می توان انتظار حقوقی برابر را برای آنان داشت که چنان باوری ملکهء جامعه گردد.
اما مگر حالا که چنین نیست ، چه مشکلاتی وجود دارد؟‌ اگر این ارزش محقق شود چه خواهد شد؟
نادیده گرفتن زنان در هر جامعه به ضرر کل آن جامعه است. تعلیم و تربیت کل جامعه ، به علت عدم آگاهی و توانایی مربیان اول فرزندان – مادران – به تاخیر خواهد افتاد و این حرکت ورشد جامعه را کند می کند. در اصل باور به برتری هر جنس تناقضی در خود نهفته دارد؛ چگونه ممکن است انسان هایی پست و ذلیل – مادران یا زنان – بتوانند از دامان خود متعالیانی – مردان – بار آورند یا مادرانی والا و عالی افرادی پست؟
ازسوی دیگر تحقیقات نشان داده است که در جوامع مردسالار گرایش به نظام دیکتاتوری بیشتر است. مصداق آن را نیز آلمان در دوران نازیسم می دانند که تاکید بر خانه نشینی زنان داشت. بالعکس، حکومات دموکراسی اغلب با حضور زنان در جامعه همراه بوده است. در ضمن هر کجا که موازنهء‌ بین دو جنس برقرار باشد، سطح زندگی ارتقا می یابد.[۳]  و شاید همین اصل مؤید آن باشد که حضور زنان در جامعه و تصمیم گیری ها منجر به برقراری صلح خواهد شد. زیرا روحیهء فداکاری مادرانه به جامعه تسری می یابد و رافع خودخواهی ها و تعصبات و در نتیجه دشمنی ها و جنگ ها می گردد.
مسلما این به معنی لزوم برتری زنان بر مردان درجامعه نیست بلکه حضور این دو در کنار یکدیگر است که می تواند احساسات را تعدیل کند.  سپردن کل نظام صرفا به دست زنان نیز باعث ایجاد مشکلاتی در جامعه خواهد شد. قاطعیت و عدالت مردانه در کنار عطوفت و لطافت زنانه متعادل می شود. قابل ذکر است که اگر چه اشاره شد که زن و مرد هر یک وجودی مستقل هستند، اما جامعه نیازمند هر دوی آن هاست.  غیاب هر یک منجر به کمبودهایی خواهد شد.
برای رسیدن به چنین مرحله ای پرورش و تعلیم یکسان و برابر لازم است. آن چه در حال حاضر مانع از حضور زنان و بروز استعدادات آنان در جامعه می گردد، عدم تربیت صحیح این گروه است.  زن محبوس در خانهء  بی خبر از امور دنیا، اگر هم در صحنه حاضر باشد، چون احساسات و افکاراش پرورده نشده است ، کمک چندانی نخواهد کرد. اگر چه امروز در بسیاری از جوامع زنان در صحنه حاضراند، در اصل حضور آنان آن گونه است که مردان می خواهند:‌  زن باب طبع مرد، نه زن با تمام قوا واستعدادات اش.
راه چاره پرورش زنان و مردان آینده در کنار هم و به طور یکسان است. زنی که تحصیل کند و هم پای مردان پیش آید:‌ در جامعه وخانه احترام  بیشتری  دارد،  توانایی های  خود را  بهتر در می یابد و آن ها را به کار می گیرد، قدرت رهبری و مدیریتش تقویت می شود، حقوق خود را بهتر درک می کند،‌ فرزندان بهتری پرورش می دهد و بالاخره برای حضور در تمامی صحنه ها مجهز می شود. [۴]   مردان فردا که از طفولیت همواره زنان فردا را در تمامی مراحل در کنار خود می بینند، هرگز احساس نخواهند کرد که هم پایانشان در راه خواهند ماند یا در اجرای بعضی امور عاجز خواهند بود، پذیرش آنان را در کنار خود ساده می بینند و حتی در هر مرحله ، به جای سرکوبی ، دست یاری به سوی شان دراز خواهند کرد.
البته آن چه همواره مد نظر داریم این است که صحبت از تساوی حقوق زن و مرد در زمانی ممکن است که جامعهء صنعتی شرایط پذیرش آن را ایجاد کرده است . در دوران شکارگری یا کشاورزی تصور این امر هم محال بود چرا که ” الرجال قوامون علی النساء ” اصلی بدیهی بود – به واقع مردان از زنان قوی تر بودند. پس جای خرده گیری بر گذشتگانی که قایل به تساوی حقوق نبودند نیست بلکه جای شکرانه است که امروز عالم انسانی به جایی رسیده است که توان پذیرش اصل برابری حقوق را دارد.
حقوق زن و مرد از دیدگاه اسلام و غرب
از جمله موضوعات مورد بحث پیرامون حقوق زن، مقایسه بین مکتب اسلام با دستاوردهاى تمدن غرب است، امروز در دنیا درباره حقوق زن، مکتب دیگرى رایج نیست و نوعا شرقى‏ها و همه دنیا تحت تأثیر دستاوردهاى غربى‏ها در مورد تساوى زن هستند و تقریبا این فکر غرب همه‏جا و حتى دنیاى کمونیستى را هم احاطه کرده است. بنابراین مقایسه، مناسب‏ترین طرف اسلام همین دستاوردهاى دنیاى غرب است که غربى‏ها در این مسأله خیلى هم به خود مى‏بالند. با این مقایسه مى‏توان پى برد که نگرش حاکم بر غرب واقعا به مصلحت جامعه و خانم‏ها مى‏باشد یا خیر؟(۱) اسلام، زن را چگونه موجودى مى‏داند؟ آیا از نظر شرافت و حیثیت انسانى او را برابر با مرد مى‏داند یا او را جنس پست‏تر مى‏شمارد؟ این پرسشى است که اکنون مى‏خواهیم به پاسخ آن بپردازیم.
اسلام در مورد حقوق خانوادگى زن و مرد، فلسفه خاصى دارد و پاره‏اى از حقوق و تکالیف و مجازات‏ها را براى مرد مناسب‏تر دانسته و پاره‏اى از آن‏ها را براى زن، در نتیجه، در مواردى براى زن و مرد وضع مشابه و در موارد دیگر وضع نامشابهى در نظر گرفته است. چرا؟ آیا بدان جهت است که اسلام نیز مانند بسیارى از مکتب‏هاى دیگر،نظریات تحقیرآمیزى نسبت به زن داشته و زن را جنس پست‏ترى شمرده است یا علت و فلسفه دیگرى دارد؟(۲)
عده‏اى گمان کرده‏اند که اسلام درباره زن، عدالت را مراعات نکرده است، در صورتى که همان‏گونه که منابع اسلامى نشان مى‏دهد و صاحب‏نظران محقق در این باره تحقیقات شایسته‏اى انجام داده‏اند، اسلام مابین تساوى زن و مرد و عدالت در میان آن‏ها فرق گذاشته است مسلم است. که اگر اسلام مى‏گفت زن و مرد از همه جهات بیولوژیک، فیزیولوژیک و روانى و هرگونه فعالیت مغزى و روحى، یکى هستند، این خلاف واقع بود و گمان نمى‏رود کسى در این دنیا پیدا شود و از این دو صنف اطلاع لازم و کافى داشته باشد و چنین سخنى را به زبان بیاورد.(۳)
شهید مطهرى مى‏گوید : «مکرر در نطق‏ها و سخنرانى‏ها و نوشته‏هاى پیروان سیستمى غربى شنیده و خوانده‏اید که مقررات اسلام را در مورد مهر و نفقه و طلاق و تعدد زوجات و امثال این‏ها به عنوان تحقیر و توهینى نسبت به زن یاد کرده‏اند؟ چنین وانمود مى‏کنند که این امور هیچ دلیلى ندارد جز اینکه فقط جانب مرد رعایت شده است.
مى‏گویند اسلام، دین مردان است و زن را انسان تمام عیار شناخته و براى او حقوقى که براى یک انسان لازم است وضع نکرده است. اگر اسلام زن را انسان تمام عیار مى‏دانست تعدد زوجات را تجویز نمى‏کرد، حق طلاق را به مرد نمى‏داد، شهادت دو زن را با یک مرد برابر نمى‏کرد، براى زن قیمت به نام مهر قائل نمى‏شد، به زن استقلال اقتصادى و اجتماعى مى‏داد و او را جیره‏خوار و واجب‏النفقه مرد قرار نمى‏داد.
مى‏گویند اسلام با این که دین مساوات است و اصل مساوات را در جاهاى دیگر رعایت کرده است، در مورد زن و مرد رعایت نکرده است.
اصلى که در این استدلال به کار رفته، این است که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت و شرافت انسانى، یکسانى و تشابه آن‏ها در حقوق است. مطلبى هم که از نظر فلسفى باید انگشت روى آن گذاشت این است که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت انسانى چیست؟ آیا لازمه‏اش این است که حقوق مساوى یکدیگر داشته باشند به طورى که ترجیح و امتیاز حقوقى در کار نباشد؟ یا لازمه‏اش این است که حقوق زن و مرد علاوه بر تساوى و برابرى، متشابه و یکنواخت هم بوده باشند و هیچ‏گونه تقسیم کار وظیفه‏اى در کار نباشد؟ شک نیست که لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت انسانى و برابرى آنان از لحاظ انسانیت، برابرى آن‏ها در حقوق انسانى است؛ اما تشابه آن‏ها در حقوق چطور؟
کمیت غیر از کیفیت است. برابرى غیر از یکنواختى است. آن چه مسلم است این است که اسلام حقوق یک‏جور و یکنواختى براى زن و مرد قائل نشده است ولى اسلام هرگز امتیاز و ترجیح حقوقى براى مردان نسبت به زنان قائل نیست. اسلام اصل مساوات انسان‏ها را درباره زن و مرد نیز رعایت کرده است. اسلام با تساوى حقوق زن و مرد مخالف نیست، با تشابه حقوق آنها مخالف است.»(4)
در این که «این دو صنف با همدیگر متفاوت‏اند، از نظر خلقت طبیعى، جاى تردید نیست و در این باره تحقیقات به حد لازم و کافى انجام گرفته است. عنایت امر این است که آیا این اختلاف و تنوع در خلقت طبیعى زن و مرد باعث مى‏شود که یکى ناقص و دیگرى کامل باشد، نه چنین چیزى نیست، این مسئله تنوع است، نه نقص و کمال.»(5)


0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

سرمشق وجامعه‏ شناسى

267

بازدید

مقدمه
پارادایم (paradigm) از جدیدترین مفاهیمى است که وارد حوزه علوم و جامعه‏شناسى شده است. این مفهوم با نام فیلسوف و مورخ علم، تامس کهن (T.s.kuhn) ، مقارن است و اولین بار توسط وى در کتاب معروف او، ساختار انقلابهاى علمى (The structure of scientific Revolutions) ، به کار گرفته شده است. هدف کهن در این کتاب، اثبات این نظریه است که على‏رغم تصور موجود درباره اینکه پیشرفت علوم از راه تراکم و انباشت ( صورت مى‏گیرد، رشد و توسعه علوم از راه انقلاب (Revolution) به وجود مى‏آید و در جریان انقلاب‏هاى علمى، پارادایم‏هاى جدید جاى پارادایم‏هاى سابق را مى‏گیرند. در زبان فارسى، براى مفهوم پارادایم معادل‏هاى متعددى برگزیده‏اند; مانند نمونه، الگوى نظرى، سرمشق، نمونه فرد اعلى و امثال آن که این امر حاکى از نوعى ابهام و پیچیدگى در این مفهوم است. کهن، که واضع این مفهوم است، به پیچیده بودن و ابهام آن اذعان دارد. وى در چاپ دوم کتابش، که موجب واکنش‏هاى انتقادى فراوانى در میان اندیشمندان شد، در پى‏نوشتى که بر آن افزود، ضمن تلاش براى پاسخگویى به انتقادات، چنین مى‏گوید: «یک خواننده همفکر، که با من در این باره – که سرمشق ( پارادایم) عناصر فلسفى این کتاب را معرفى مى‏کند – شریک است، یک فهرست تحلیلى جزئى فراهم آورده و چنین نتیجه گرفته بود که این اصطلاح، دست کم، از ۲۲ راه در این کتاب به کار رفته است.» (1) البته کهن بر این باور است که برداشت‏هاى متفاوت از مفهوم پارادایم نتیجه ناسازگارى‏هاى برخاسته از روش نویسندگى است و به آسانى، مى‏توان آنها را حذف کرد، ولى در عین حال، به ابهام این مفهوم اعتراف دارد.

تعریف سرمشق
همان‏گونه که در مقدمه اشاره شد، به دلیل نوعى ابهام در این مفهوم، ارائه تعریفى جامع و مانع از سرمشق مشکل مى‏نماید. لذا، بسیارى از کسانى که درباره این مفهوم سخن گفته‏اند بدون ارائه تعریف، در مقام توضیح آن برآمده‏ اند. ما ابتدا برخى از این تعاریف را مرور و سپس سعى خواهیم کرد تا تصویرى کلى از این مفهوم نشان دهیم.

کهن مى‏گوید: «یک سرمشق ( پارادایم) چیزى است که اعضاى یک جامعه علمى در آن با یکدیگر اشتراک دارند و بعکس، یک جامعه عملى از کسانى تشکیل یافته است که در یک سرمشق ( پارادایم) با یکدیگر شریک‏اند. همه دورها باطل و خبیث نیست، ولى این یکى منبع دشوارى‏هاى واقعى است. جامعه‏ هاى علمى مى‏توانند و باید بدون توسل به نمونه ‏ها، جدا شوند و این نمونه ‏ها پس از آن، با تحقیق و موشکافى در رفتار اعضاى یک جامعه اکتشاف مى‏شود.» (2)

کهن سپس سعى مى‏کند براى رفع ابهام‏هاى موجود و اعتراف به دشوارى‏هایى که در متن اصلى کتاب وجود دارد از سرمشق دو معناى متفاوت ارائه دهد: «چند نمونه از دشوارى‏هاى متن اصلى بر گرد مفهوم نمونه تجمع پیدا مى‏کند. در بیشتر جاهاى کتاب، اصطلاح نمونه به دو معناى متفاوت به کار رفته است; از یک سو، نماینده مجموعه باورها و ارزش‏ها و روش‏هاى فنى و چیزهاى دیگرى از این قبیل است که اعضاى یک جامعه علمى در آنها با یکدیگر شریک‏اند و از سوى دیگر، اشاره به گونه‏اى از اجزاى آن، یعنى معماگشایى‏هاى شناخته‏اى است که به عنوان سرمشق یا مثال به کار مى‏رود و مى‏تواند همچون شالوده‏اى براى حل معماهاى باقیمانده علم، جایگزین قواعد صریح حل معما شود.» (3)

به نظر کهن، معناى نخستین، جامعه‏شناختى و معناى دوم فلسفى مى‏باشد. ادامه سخن را از زبان ایان باربور نقل مى‏کنیم: «تامس کهن نشان داده است که حجیت و اعتبار جامعه اهل علم با پیش نهادن نمونه‏هاى عالى بر مجموعه‏اى از مفروضات و مسلمات مهر تایید مى‏زند. نمونه‏هاى عالى یا سرمشق‏ها ( پارادایم‏ها) همان نمونه‏هاى معیار کارهاى علمى سابق‏اند که گروه معینى از دانشمندان در زمان معینى، آنها را پذیرفته‏اند. اینها همان نمونه‏هاى فراوانى هستند که کتاب‏هاى درسى آکنده از آنهاست و دانشجویان با آموختن آنها، هم مفاهیم نظرى، هم روش‏هاى تجربى و هم هنجارهاى رشته علمى خود را همزمان کسب مى‏کنند. این سرمشق‏ها راهنماى پژوهش‏هاى گروهى نیز هست; چرا که تلویحا مى‏گوید چه نوع سؤال‏هایى وارد و قابل طرح است، چه تکنیکى مفید است، چه نوع راه حل‏هایى پذیرفتنى است.» (4)

باربور در جاى دیگرى، از زبان تولمین، چنین مى‏گوید: «تولمین بر آن است که این‏گونه سرمشق‏ها یا نمونه‏ هاى عالى تبیینى است که تعیین مى‏کند ما چه چیزى را مساله و چه چیزى را تبیین کافى و چه چیزى را امر واقع تلقى کنیم… . طبق گفته تولمین، این سرمشق‏ها یا نمونه‏هاى عالى و آرمانى تبیینى توسعا تجربى شمرده مى‏شوند، نه حقیقتا; چرا که نمى‏توان آنها را مستقیما با نتایج مشاهدات مقابله کرد. اینها ارزش خود را در طول زمان ثابت مى‏کنند و دانشمندان در غالب کارهاى‏شان آنها را به صورت تصدیق بلاتصور به کار مى‏گیرند.» (5)

آلن راین در کتاب فلسفه علوم اجتماعى، براى پارادایم، این اوصاف را ذکر مى‏کند: «از اوصاف عمده [و] ویژه سرمشق‏ها ( پارادایم‏ها) این است که عام و گسترده‏اند و چنان از توصیف محض وقایع فاصله دارند که مدلولات تجربى آنها را فقط مى‏توان به مدد فرضیات کمکى عدیده‏اى که راه عملى تعیین صدق آنها را نشان مى‏دهد آشکار نمود.» (6)

جامعه ‏شناس معاصر امریکا، جرج ریتزر، که جامعه‏ شناسى را در قالب سرمشق مورد بحث قرار داده است و در ادامه این مقاله نظرات او را بیان خواهیم کرد، درباره سرمشق، چنین مى‏گوید: «سرمشق ( پارادایم) یک تصور اساسى درباره قلمرو موضوعى علوم است. الگوى نظرى به تعریف چیزى مى‏پردازد که چه چیز باید مطالعه شود، چه سؤالاتى باید پرسیده شود، چگونه سؤال شود و چه قوانینى را باید در تفسیر جواب‏ها به کار برد. الگوى نظرى وسیع‏ترین واحد توافق و اجماع در یک علم است و موجب تفاوت یک اجتماع علمى از دیگرى است. الگوى نظرى مقوله‏بندى مى‏کند، به تعریف و تفسیر نمونه‏ ها مى‏پردازد، نظریه، شیوه ‏ها و ابزار آنها را نیز شامل مى‏شود.» (7)

به عنوان جمع‏بندى تعاریف ارائه شده، مى‏توان گفت: «پارادایم تعیین مى‏کند که چه چیزى مسلم، مفروض، امر واقع و مساله است; چه سؤالاتى قابل طرح‏ اند; چه تکنیکى مفید است; چه راه حل‏هایى پذیرفتنى است; چه نوع از تبیین، جستجو کردنى است; چه تبیینى کامل است; چه مفاهیمى جهان‏ نماست; در کار علمى، چه انتظارى معقول است; در کار علمى، چه زبانى به کاربستنى است. پس پارادایم‏ها فضاى فراگیر دانشمندان، سؤالات، مفاهیم، روش‏ها و زبان مشترک و معیار قضاوت و زیربناى نظریه‏ها و عام‏تر از مباحثات رایج‏بین دانشمندان یک رشته مى‏باشد.» (8) 

مثال‏هایى از چند سرمشق
اکنون که تعاریف گوناگون صاحب‏نظران را در خصوص سرمشق بیان کردیم، براى روشن‏تر شدن این مفهوم به چند مثال از علوم طبیعى و علوم دینى توجه کنیم:

۱- سرمشق فیزیک ارسطو و گالیله: «در فیزیک ارسطویى، اصل در هر چیز قرارگرفتن در مقر خود بود و به تعبیر دیگر، اصل [بر] سکون بود و حرکت علت مى‏خواست. لذا، سؤالات قابل طرح، با توجه به این پارادایم شناخته مى‏شد، ولى در نظر گالیله، حرکت اصل بود و سکون امر[ى] عارضى، تبعى و محتاج به علت.» (9)

به عنوان مثال، اگر ارابه‏اى را در نظر آوریم که در حال حرکت است هر یک از این سرمشق‏ها آن را به‏گونه‏اى تفسیر خواهند کرد. در فیزیک ارسطویى، چون اصل بر سکون است از علت‏حرکت ارابه خواهند پرسید و هنگامى که ارابه از حرکت ایستاد دیگر سؤال کردن از اینکه چرا حرکت نمى‏کند و ساکن است‏سؤالى نامعقول خواهد بود و بعکس، در فیزیک گالیله، چون اصل بر حرکت است، تا وقتى که ارابه حرکت مى‏کند سؤال از علت‏حرکت موردى ندارد و همین که ارابه ایستاد باید به دنبال علت‏سکون آن بود.

۲- سرمشق‏هاى علوم دینى: یکى از نقش‏هاى دین بیان رابطه انسان یا خداوند است و هر کدام از علوم دینى از منظر خاصى این رابطه را مى‏بینند. رابطه انسان با خداوند در سرمشق فقه، تصویر رابطه «عبد و مولا» است و عبد در امورى که مولى او را مکلف و تکلیف او را دقیقا روشن کرده است، به انجام تکلیف مى‏پردازد و انگیزه عبد از انجام این تکالیف عمدتا ترس از دوزخ و یا حداکثر، شوق بهشت است، در حالى که در سرمشق عرفان، رابطه انسان با خداوند کاملا متفاوت است. در اینجا، نه رابطه بنده و مولى، بلکه رابطه «عاشق و معشوق‏» مطرح است و عاشق دایما در تلاش براى نیل به وصال معشوق است. بزرگ‏ترین عذاب براى عاشق لحظه‏اى دوربودن از معشوق و یاد اوست. آنجا که على‏علیه‏السلام در دعاى کمیل مى‏فرماید: «خدایا، گیرم که عذاب تو را تحمل کنم، فراق و دورى تو را چگونه تحمل توانم کرد» (10) اشاره به چنین رابطه‏اى میان انسان و خداونددارد.

با توجه به مثال‏هاى مذکور، گاهى سرمشق‏ها با هم اختلاط پیدا مى‏کنند. این اختلاط زمانى رخ مى‏دهد که کسانى بخواهند سؤالى را که به سرمشق خاصى مربوط مى‏شود از طریق سرمشق دیگرى، پاسخ بگویند. به عنوان مثال، این سؤال، که چرا «در جامعه ایران، بانوان نمى‏توانند نامزد ریاست جمهورى شوند» سؤالى فقهى و حقوقى است و اگر کسى در پاسخ به این سؤال، بگوید که بانوان مى‏توانند به مقالات عالى قرب الهى نایل شوند و در این راه، هیچ مانعى وجود ندارد در واقع، به سرمشق عرفان، متمسک شده است و سؤالى فقهى را پاسخى عرفانى داده است که این امر خود مى‏تواند به یک مساله اجتماعى (social Problem) منجر شود. (۱۱)

سرمشق چیست؟
از مجموع آنچه گفته شد، مى‏توان چنین نتیجه گرفت که سرمشق نوعى چشم‏انداز به عالم واقع است; عالم واقع رااز درون روزنه‏یا دریچه‏اى خاص دیدن است. البته دریچه یا روزنه مورد نظر نیست، بلکه آنچه راازدرون‏این‏روزنه‏مى‏بینیم‏همان‏سرمشق‏است.

شاید تمثیل معروف مولوى درباره فیل و خانه تاریک براى تقریب به ذهن مناسب باشد. همچنان‏که مردم در خانه تاریک، با توجه به محدودیت ابزار شناخت، هر کدام تصویرى از فیل را در ذهن مجسم کرده بودند، عالمان نیز در مواجهه با عالم واقع – اعم از طبیعت‏یا اجتماع – آن را به گونه‏اى تصویر مى‏کنند. به عبارت دیگر، هر کدام واقعیت را از درون‏پارادایم‏خاصى‏ملاحظه‏مى‏کنند و همین که چشم‏انداز تازه‏اى به عالم واقع پیدا کردند و سرمشق عوض شد چهره واقعیت در نظر آنان، دگرگون مى‏شود،آنچنان‏که آلن راین از قول کهن، بیان مى‏کندکه‏«تافرضیه‏اى‏لغونشده،چاره‏اى نداریم جز آنکه جهان را در قالب آن ببینیم و همین که لغو شد دیگر نمى‏توانیم بفهمیم که چرا قبلا بدان باور داشته‏ایم.» (12)

مثالى را که کهن درباره ثابت و متحرک بودن زمین بیان مى‏کند ناظر به همین معناست; «کهن معتقد است که واژه زمین براى ما معنایى غیر از این دارد که براى ساکنان این کره قبل از عصر کپرنیک داشته است. ما “زمین” مى‏گوییم و از آن کره‏اى سرد و دوار را اراده مى‏کنیم، با عمرى طولانى و طواف کننده به دور خورشید و برابرنشین با کرات سیار دیگر. گذشتگان “زمین” مى‏گفتند و از آن کره‏اى – گاهى مکعبى یا استوانه‏اى – را اراده مى‏کردند که ایستاده بود و خورشید و سایر سیارات به دور آن مى‏گشتند، عمرى کوتاه در پشت‏سر داشت و مرکز عالم بود.» (13)

چگونگى پیدایش سرمشق
اولین سرمشق و سرمشق‏هاى بعدى چگونه ایجاد مى‏شود؟ ممکن است این سؤال در ذهن خواننده ایجاد شود که اگر هر دانشمندى واقعیت را از درون سرمشق خاصى مى‏بیند اولین سرمشق چگونه شکل مى‏گیرد؟

در پاسخ به این سؤال، باید گفت که اولین سرمشق از هر راهى ممکن است ایجاد شود; مثلا، از طریق تجربه یا شهود و اشراق و از این حیث، با یکدیگر تفاوتى ندارند. آنچه مهم است این که یک عالم پس از کشف سرمشق خاصى بتواند نظرات علمى خود را بر اساس آ ن سرمشق استوار کند. البته سرمشق‏هاى بعدى، در هر علمى، در تقابل با سرمشق سابق ایجاد مى‏شود که نظریه انقلاب علمى کهن متکفل بیان همین معناست که آن را مورد بحث قرار خواهیم داد.

سرمشق و مفاهیم نزدیک به آن
از آنجا که برخى از مفاهیم با سرمشق قرابت و نزدیکى دارند و ممکن است‏با آن اشتباه شوند، سعى مى‏کنیم که تفاوت و رابطه این مفاهیم را با سرمشق نشان دهیم:

۱- نظریه (theory) : «نظریه مجموعه‏اى از مفاهیم است که به نحوى منطقى تنظیم شده و رابطه احتمالى میان دو پدیده یا بیشتر را بیان مى‏کند. به بیان دیگر، نظریه به تبیین روابط نسبتا پایدار میان واقعیت‏هاى عینى مى‏پردازد و هدفش کشف روابط بین پدیده‏هاست. (۱۴)

با دقت در تعریف ارائه شده از نظریه، روشن است که اصولا سرمشق و نظریه از دو نوع متفاوت است، گرچه نوعى رابطه نیز میان آن دو موجود است. به بیان جرج ریتزر، «نظریه‏ها تنها قسمتى از الگوى نظرى ( پارادایم) وسیع‏تر هستند. به عبارت دیگر، یک الگوى نظرى با دو یا چند نظریه مطابقت دارد و شامل تصورات مختلف از قلمرو موضوعى روش‏ها (ابزار) و نمونه‏ها (قسمت‏هاى خاصى از کار علمى که به عنوان یک مدل در نظر گرفته مى‏شود و پیروانى دارد) مى‏باشد.» (15)

از این گفتار، نباید چنین نتیجه گرفت که از مجموع چند نظریه یک سرمشق حاصل مى‏شود. در این صورت، سرمشق را تا حد یک نامگذارى تقلیل داده‏ایم، بلکه باید گفت: سرمشق بر نظریه، تقدم وجودى دارد و نظریه بر مبناى سرمشق، ساخته مى‏شود; یعنى ابتدا دانشمند عالم واقع را به گونه خاصى ملاحظه مى‏کند( سرمشق) وسپس‏به‏نظریه‏پردازى‏مى‏رسد.لذا، سرمشق‏بدون‏وجودنظریه،ممکن‏است;اماعکس‏آن‏ممکن‏نیست.

۲- فرانظریه (Meta theory) : در تعریف فرانظریه، گفته شده است: «بحث نظرى در مورد نظریه‏ها به منظور تعیین اصول و قواعد آنان.» (16)

فرانظریه را مى‏توان همانند فلسفه علم یک بحث معرفت‏شناسى عنوان کرد. عالمى که به کار فرانظریه‏اى دست مى‏زند، نمى‏تواند خود را در حصار یک نظریه خاص محدود کند، بلکه بر وراى نظریه‏ها قرار مى‏گیرد و به ارزیابى نظریه‏ها، میزان کارآمدى آنان و چون آن مى‏پردازد.

فرانظریه مستقیما با سرمشق ارتباطى ندارد، ولى هنگامى که کسى به کار فرانظریه‏اى مى‏پردازد و به ارزیابى نظریه‏ها اقدام مى‏کند ممکن است‏به کشف سرمشق‏هایى که مبناى تشکیل این نظریه‏ها بوده‏اند، نایل شود.

۳- نمونه (Model) : «بنابه تعریف مدل، یک شى‏ء خود شى‏ء نیست، بلکه چیزى‏دیگراست‏که با شى‏ء مورد نظر مشابهت دارد. سودمندى مدل‏ها دقیقا در این مشابهت‏ها نهفته است. یک مدل از آن لحاظ سودمند است که عناصر مشابه را مشخص مى‏کند و در فهم مشابهت‏بهتر مدل با واقعیت کمک مى‏نماید.» (18)

در مدل، عناصرى وجود دارد که مدل را به واقعیت مشابه مى‏کند، ولى سرمشق تنها یک تصور کلى از واقعیت است.

۴- اصول موضوعه (Posulate) : «اصول موضوعه قضیه‏اى است که به خودى خود، مسلم یا قابل اثبات نیست; اما در آغاز استدلال و تحقیق، به عنوان مقدمه به کار مى‏رود، بى‏آنکه صحت و سقم آن قابل تحقیق باشد.» (18)

اگرچه به نظر مى‏رسد که سرمشق و اصول موضوعه قرابت نزدیکى با هم دارند، ولى باید گفت که سرمشق از اصول موضوعه فراتر قرار مى‏گیرد و مى‏توان از سرمشق به عنوان اصول موضوعه اصول موضوعه یاد کرد.

نظریه انقلاب علمى کهن
آنچنان که در ابتداى سخن ذکر شد، هدف کهن در کتاب ساختار انقلابهاى علمى، اثبات این قضیه است که علوم نه از راه تراکم و انباشت، بلکه از راه انقلاب پیشرفت مى‏کنند و چون به نظر کهن، انقلاب زمانى رخ مى‏دهد که جابه جایى سرمشق‏ها رخ دهد پس اولین فرض این است که به وجود سرمشق در حوزه علوم قایل باشیم. «کهن معتقد است که هر علمى داراى یک یا چند سرمشق مى‏باشد. از این‏رو، علم بدون سرمشق امکان‏پذیر نیست. اطلاق علم به مجموعه اطلاعات، که بر اساس سرمشق خاصى به وجود نیامده باشد، بى‏معناست. با توجه به این اصل، کهن ویژگى دیگرى براى علم افزون بر موضوع، روش، هدف و انسجام مطالب، مطرح نموده است.» (19)


1+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

اعتیاد؛خلأ معنوی

986

بازدید

بیماری اعتیاد؛خلأ معنوی
  گفت وگو        
‌ با آقای فروهر. ت ـ ۲۹ بهمن ۱۳۸۱
 فروهر. ت, متولد ۱۳۲۳ در کهریزک ـ شهرری
۱ـ قدیمی‌ترین عضو (۱۷ سال) و یکی از بنیان‌گذاران انجمن‌های ۱۲ قدمی در ایران (AA-NA) . این انجمن‌ها از ۷۳/۱/۳۱ بنیان‌گذاری و اکنون با بیش از ۱۰هزار عضو در پانصدگروه در ۵۵ شهر کشور مشغول پیام‌رسانی  به معتادان می‌باشند.
۲ـ مددکار معتادان و مشاور اعتیاد CHEMICAL DEPENDENCY SPECIALIST
از MISSION COLLAGE LOS ANGLES
۳ـ مترجم کتاب‌های الکلی‌های گمنام(AA)   و  معتادان گمنام (NA)
۴ـ نویسنده کتاب‌های تولّد دوباره و عطش برای آزادی
۵ـ طراح روش بهبودی مدل اجتماعی معتادان در ایران (تولّد دوباره) ـ سم‌زدایی بدون دارو و بازپروری ارزان‌قیمت معتادان به‌صورت صحرایی
۶ـ مدیرعامل و رئیس‌ هیئت‌مدیره مؤسسه خیریه تولّد دوباره
   در حال حاضر در شش کانون تولّد دوباره در تهران و یک کانون در قم, هر ماهه ۲۱۰ معتاد (۲۵۲۰ نفر در سال) در دوره‌های یک ماهه, با هزینه بیست و یک هزارتومان جهت خوراک (برنامه بهبودی رایگان است و بابت آن وجهی دریافت نمی‌شود) به‌صورت صحرابی در پارک‌های ملّی بستری و سپس جهت تداوم بهبودی به انجمن معتادان گمنام معرفی می‌شوند.
   این طرح به‌عنوان یک طرح ملّی به‌زودی به مسئولین مربوطه ارائه خواهد شد.
 
سپاسگزاریم از این‌که با همه گرفتاری‌های اجتماعی و وضعیت مزاجی خودتان به نشریه چشم‌انداز ایران و خوانندگان آن وقت دادید. آنچه که در درجه اول ما را به اینجا کشاند, اصل ?امیدواری? در ?انجمن معتادان گمنام? است, ملاحظه کردیم که وقتی یک معتاد به انجمن شما ملحق می‌شود, شما از نجات یک انسان خوشحال می‌شوید, چنانچه کار انبیا نیز نجات انسان‌هاست. در چنین شرایط یأس‌آلودی که همه می‌گویند نمی‌شود با اعتیاد مبارزه کرد و آنها را نجات داد,‌ ?انجمن معتادان گمنام? با عشق و امید, این حرکت را آغاز کرده است.
   قرآن جوهر ایمان را امید می‌داند و جوهر کفر را یأس می‌شناسد,‌ امیدواری شما,‌ ما را هم متحول کرد و اکنون ‌آمده‌ایم تا از دانش تجربی شما که هم یک تجربه جهانی و هم یک تجربه بومی شده در ایران است, استفاده کنیم. ما نیز امیدواریم که گامی در راستای رهایی از این بلای خانمانسوز که در خانواده‌ها فراگیر شده است, برداریم. هر چند نسبت به اعتیاد جوانان خیلی نگران هستیم, ولی راهی هم جز ?شناخت پدیده?, ?امیدواری?, ?صبر?, ?زمانبندی? و ?دست‌گیری از داوطلبانِ ترک? وجود ندارد. ما راه شما را باور کرده‌ایم وچون دیدیم نشریه چشم‌انداز ایران تا حدی در میان قطب‌های سیاسی, فرهنگی و صاحبنظران جامعه جاافتاده است, به این نتیجه رسیدیم که شاید این قطب‌ها که هرکدام زیرمجموعه‌ای دارند, در نخستین مراحل اعتیاد, نحوه برخورد با آن را بگویند و حتی پیشگیری کنند, چرا که امید است ?اعتماد? زیرمجموعه‌ها به این قطب‌های فرهنگی, اجتماعی و سیاسی باعث حرف‌شنوی گشته و مؤثر واقع شود.
 از شما متشکرم از این‌که به این موضوع مهم و مسئله اجتماعی توجه دارید. با این‌که خودتان شخصاً اعتیاد را تجربه نکرده‌اید, ولی به نظر می‌رسد که با درد آ‌شنا هستید. من معمولاً به‌عنوان ?معتاد در حال بهبودی? و ?مشاور و مددکار? در زمینه اعتیاد صحبت می‌‌کنم. درواقع سنگینی صحبت‌ها و تجربه‌های من برمی‌گردد به دوران مصرف موادمخدر,‌ زندگی معتادگونه و تولد دوباره‌ام. درواقع تجربیات من در این سه دوران به دانش من به‌عنوان یک مددکار و مشاور اعتیاد می‌چربد, اما به هر حال در زمینه اعتیاد به مباحث علمی هم علاقه‌مند هستم و به بعضی از تئوری‌هایی که در حال حاضر پذیرفته و تأیید شده است مراجعه مستمر دارم. من از واژه درمان برای اعتیاد پرهیز می‌کنم, چرا که به نظر اکثریت قریب به اتفاق دست‌اندرکاران اعتیاد, بهبودی از بیماری اعتیاد و همچنین از دیدگاه انجمن ما ـ به‌عنوان خرده‌فرهنگی که در سراسر دنیا حضور داریم ـ اعتیاد  غیرقابل درمان است. گرچه اعتیاد علاجی ندارد, امّا قابل تدبیر است و می‌توان با وجود ?بیماری اعتیاد? که یک بیماری ?مزمن?, ?پیش‌رونده?, ?لاعلاج?, ?کشنده? و ?غیرقابل برگشت? است, زندگی کرد. ما سال‌هاست که با وجود داشتن این بیماری به زندگی موفق و مثمرثمرمان ادامه می‌دهیم.
شمــا و انجمنتان برای بیمـاری اعتیـاد پنج ویـژگی قائل هستید: ۱ـ کُشنده ۲‌ـ مزمن ۳ـ پیش‌رونده
 4ـ غیرقابل برگشت و ۵ـ علاج‌ناپذیر آیا همین پنج ویژگی است و ویژگی ششمی ندارد؟
خیر, خیلی چیزها را می‌شود اضافه کرد, ولی همین پنج تعریف, این بیماری را از بیماری‌های دیگر مجزا می‌کند و مسئله برخورد با آن را به‌صورت مشخصی برای ما تعیین و معرفی می‌کند.
شما ضمن برشمردن این پنج ویژگی, قبول کردید که اعتیاد یک نوع بیماری است, در حالی که در گذشته و شاید هم‌اکنون به‌عنوان جرمی مطرح بوده است که باید با آن مبارزه کرد. پس تعریف شما از اعتیاد, نسبت به دیگر تعاریف یک مزیّت نسبی دارد.
درواقع هنوز در کشوری مثل آمریکا هم این تعریف کاملاً مشخص نشده است. گرچه اعتیاد به‌عنوان بیماری مطرح می‌شود, اما اگر یک معتاد مبتلا به بیماری اعتیاد در کشور آمریکا به خاطر بیماری اعتیاد مرتکب جرمی بشود,‌ او را مجرم می‌شناسند. به‌عنوان نمونه فرضاً معتادی برای تهیه موادمخدر دزدی کند یا اگر فردی که مبتلا به بیماری الکلیزم است, در اثر رانندگی در حالت مستی, کسی را بکشد, از نگاه قانون مجرم شناخته می‌شود و به خاطر بیماری‌‌اش تخفیفی به او داده نمی‌شود. این در حالی است که اگر یک بیمار روانی کسی را بکشد, تنها به‌عنوان یک بیمار روانی با او برخورد می‌کنند و از مجازات معاف خواهد بود. ممکن است او را به تیمارستان ببرند و سال‌ها  در آنجا زندگی کند, اما او را به‌ زندان نمی‌برند. همچنین معتادی که در اثر ابتلا به بیماری اعتیاد, انواع و اقسام جرم را مرتکب می‌شود, بایستی مسئولیت جرم‌هایی را که مرتکب می‌شود,‌ بپذیرد و عقوبت آن را هم تحمل نماید. این گُنگی حتی در قوانین کشور آمریکا هم وجود دارد و هنوز مسئولان قوه قضاییه آمریکا و پزشکان متخصص در مورد تعریفی که بتواند برای هر دو طرف قابل قبول باشد, به توافق نرسیده‌اند. من شخصاً در آمریکا به‌عنوان معتاد دستگیر شدم. در ایران هم مانند آمریکا چنین قانونی وجود دارد که اعتیاد جرم است و معتاد مجرم شناخته می‌شود, اما اعتیاد در این دو کشور به‌عنوان بیماری نیز تعریف شده و در حال حاضر برای برخورد با آن راه‌های مختلفی پیشنهاد شده است. در ایران, مدت کوتاهی است که برخورد با مسئله اعتیاد و راه‌های رهایی از آن جدی گرفته شده است. بعد از سال‌ها دوری از وطن, دو روز پس از ورود من به ایران یعنی سی و یکم فروردین ۱۳۷۳ با کمک سازمان بهزیستی و چند نفر از دوستان همیار و همراه که در خارج از کشور با پدیده بهبودی و رهایی از بیماری اعتیاد آشنا شده بودند, ?گروه‌‌های خودیاری دوازده‌قدمی? را در مرکز بازپروری قرچک ورامین که مرکز بازپروری تهران بود دایر کردیم. درآن زمان یکی از مسئولان اداره بهزیستی به ما گفت: ?ما برای شما هنوز فکر درستی نکرده‌ایم و عده‌ای معتقدند که شما مجرم‌اید و امکان ترک برای شما وجود ندارد و باید امثال شما را گذاشت سینه‌کش دیوار و در عین حال کسانی هم هستند که می‌گویند شما بیمارید و ما هنوز نمی‌دانیم که به کدام یک از این دو دسته توجه کنیم و گرایش پیدا کنیم. حالا شما بیایید کارتان را شروع کنید, ببینیم چه می‌شود.? ایشان یعنی همین شخصی که این حرف را زد, اکنون در زمره نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین دوستان ماست. حدود نُه‌سال است که از حضور ما در ایران و تشکیل انجمن‌های دوازده‌قدمی می‌گذرد.
   بدین‌سان ?بهبودی? در ایران هم تجربه شد. آغاز این تجربه در امریکا در سال ۱۹۳۵, یعنی حدود شصت و هشت سال پیش بود. ما هم نزدیک نُه‌سال است که دست‌اندرکار این تجربه گرانبها هستیم. امیدی که در ما می‌بینید, امید سابقه‌داری است و ما می‌دانیم که از بیماری اعتیاد می‌توان رها شد, آن را متوقف و مهار کرد, اگرچه علاج‌پذیر نیست. یکی از مشخصه‌های اصلی اعتیاد این است که معتاد اختیار مصرف موادمخدر و تعیین نوع موادمخدر را از دست می‌دهد. اگر اعتیاد علاج‌پذیر باشد, مفهومش این است که ما می‌توانیم اختیار یا قدرت انتخاب معتادی را که اختیار و کنترل مصرف‌کردن یا مصرف‌نکردن موادمخدر را ندارد, به او برگردانیم. به عبارت دیگر اگر ما بتوانیم این اختیار را به او بدهیم یعنی این‌که علاجش کرده‌ایم. اما هنوز, هم در تجربه جهانی و هم در تجربه بومی خودمان نتوانسته‌ایم این کار را بکنیم. یعنی معتادی نیست که حتی سال‌ها پس از بهبودی ادعا کند که توانسته است اختیار در نوع مصرف مواد و میزان آن را بازیابد. با توجه به علاج‌ناپذیربودن اعتیاد, راهی که ما برای خلاصی و رهایی از آن پیدا کرده‌ایم, راه‌حل ?معنوی? است. بیماری اعتیاد از دیدگاه ما, یک بیماری معنوی, احساسی ـ عاطفی, فکری و روحی است.
ممکن است در این زمینه, بیشتر توضیح دهید؟
 از لحاظ روحانی, مشکل من و هزاران معتاد در حال بهبودی دیگر که داستان‌هایشان را شنیده‌ام, این بوده است که از اول زندگی رابطه درست و صحیحی با خالقمان پیدا نکرده‌ایم. یعنی ریشه و پایه ما برای ورود به این دنیا, سست‌بنیاد و متزلزل بوده است. چند روز پیش فکر می‌کردم که چرا کشور افغانستان با این که مرکز تولید موادمخدر است, اما معتادان کمی دارد. جمع‌بندی من ـ درست یا غلط ـ این است که اینها هنوز سنتی هستند. از لحاظ مذهبی اعتقاداتشان بسیار قوی است و هنوز آلودگی‌های دنیوی و زندگی ماشینی, مخصوصاً فشارهای زندگی ماشینی اینها را درگیر نکرده است. درنتیجه نیازی به استفاده یا سوءاستفاده از موادمخدر ندارند.
گفته می‌شود در خود ایران هم همین‌طور بوده است. مثلاً زمان دکترمصدق در روستاها تریاک به‌وفور موجود بود و بخش عمده‌ای از درآمد دهقانان از فروش تریاک به دولت بود, مگر این‌که کسی دل‌درد مراق می‌گرفت یا مریضی مشابه آن که به‌عنوان آرام‌بخش از تریاک استفاده می‌شد.
من متولد سال ۱۳۲۳ هستم. هفده‌ساله بودم که هروئینی شدم (سال ۱۳۴۰). یادم هست که در آن زمان تعداد معتادان انگشت‌شمار بود. از آنجا که من الگوی مثبتی نداشتم تا او را انتخاب کنم و به او تأسی جویم, بنابراین الگوهای منفی را انتخاب کردم. چند نفری در تهران بودند که بچه‌های پولدار بودند, بچه‌هایی که ماشین‌های شیک داشتند و در اجتماع از معروفیت و محبوبیت برخوردار بودند و من خیلی دلم می‌خواست شبیه اینها باشم. نمی‌توانستم ماشین‌های گران‌قیمتی را که آنها داشتند تهیه کنم, نمی‌توانستم پدرومادرهای بانفوذ و خانه‌های آن‌چنانی داشته باشم, ولی فکر کردم مثل اینها هروئینی که می‌توانم بشوم و همین اتفاق هم افتاد. آن اوایل یادم هست که به هروئینی بودن تظاهر می‌کردم و اینها هم بازمی‌گردد به همان تعریف اولیه‌ای که ما از بیماری اعتیاد کردیم که یک بیماری تمام‌عیار معنوی و روحی است. کسی که از خالق و آفریدگار خودش دور باشد و ارتباطی با او نداشته باشد, نمی‌تواند دارای هویت و امنیت درستی هم باشد. ریشه احساس امنیت برمی‌گردد به داشتن رابطه با خالق و بعد هم خانواده, که معمولاً اگر زندگی معتادان را ـ مثل زندگی خود من ـ بررسی کنیم, می‌بینیم که ما از لحاظ اعتقادی, از لحاظ باورهای ریشه‌ای, سست و متزلزل بوده‌ایم؛ البته شاید تظاهراتی می‌کردیم. حتی تظاهرات عرفانی, اما ریشه‌ای نبوده و باوری در متن آن نبوده که ما را حمایت کند, با خانواده‌مان هم همین‌طور. ممکن است خیلی از ما, در خانواده‌های مرفّه به‌دنیا آمده باشیم. من اوایل فکر می‌‌کردم شاید علت اعتیاد ?فقر? باشد. البته فقر هم می‌تواند یک عامل باشد, ولی معتادان زیادی را می‌بینیم که واقعاً مرفّه بودند, معتادانی را می‌بینیم که خانواده‌‌هایشان حتی بیش از حد به اینها توجه کردند, درنتیجه نمی‌توانیم بگوییم که از بی‌توجهی خانواده بوده است. بی‌سوادی را هم نمی‌توان عامل اعتیاد دانست. درصد بسیار بالایی از کسانی‌که ما با آنها سروکار داریم, دارای تحصیلات عالیه هستند. در میان دوستان خودمان پزشکان زیادی داریم که بیماری اعتیاد در آنها هست و رو به بهبودی‌اند و افراد دیگری هم که مهندس یا فوق‌لیسانس هستند و اعتیاد همه‌چیز را از آنها گرفته و حتی کارایی آنها و توان این‌که بتوانند از این تحصیلات عالیه بهره‌برداری کنند,‌از بین رفته است. یکی از دوستان پزشک ما, چنان کارایی‌اش را از دست داده بود که  این اواخر در میدان سیداسماعیل (خیابان سیدمصطفی خمینی) کنار خیابان بساط می‌کرد و اجناس دست دوم خریدوفروش می‌کرد. به این ترتیب نمی‌توان هیچ‌کدام از این عواملی را که ما فکر می‌کردیم عوامل اولیه اعتیادند,‌ عامل اصلی به‌حساب آورد و به آنها رجوع کرد. عامل اصلی از دیدگاه و جمع‌بندی من, بعد از تجربه بیست و پنج سال اعتیاد فعال و هفده‌سال بهبودی, این است که منشأ اعتیاد ریشه‌ در نداشتن رابطه درست با خالق و نداشتن ارتباط صمیمی و عاشقانه با خانواده درجه یک, معمولاً پدرومادر و بعد ورود به اجتماع با عدم‌امنیت و هویت است. چنین فردی کاندیدای خوبی است, برای این‌که هرنوع سوءاستفاده‌ای از او بشود. حتی کسانی که این ضعف را در مردم تشخیص می‌دهند, قادرند از آن ضعف سوءاستفاده بکنند. کسانی در تاریخ بودند که چنین دانشی را در مورد مردم داشتند و از آنها سوء‌استفاده می‌‌کردند. مثلاً اگر به سال‌های جنگ جهانی دوم و حتی قبل از آن بازگردیم و تشکیل دولت هیتلر و نازیسم در آلمان را بررسی کنیم, می‌بینیم که ریشه‌های بی‌اعتقادی سبب شد که یک‌نفر بتواند حتی از یک ملّت سوء‌استفاده کند. اعتیاد آنها به چیز دیگری بود, به قدرت بود, به نظامی‌گری و میل به سلطه‌گری‌ بود. معتادانی مانند من هم به موادمخدر رجوع می‌کنند و بازیچه موادمخدر قرار می‌گیرند.

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

جایگاه اجتماعی زنان از دو دیدگاه حجاب

491

بازدید

آسیب شناسی جایگاه شغلی زنان ایرانی بررسی موانع فرهنگی و قانونی مشارکت زنان علی رغم چندگانگی وظائف و تعدد نقش های زنان در جامعه منزلت این نقش برابر نیست چرا که نقش زن به عنوان همسر ، مادر ، و کدبانو در کفه تراز و سنگین تر به نظر رسیده و یا با ارج تر شمرده می شود .
      در حقیقت اگر در مورد استقلال مردان عوامل جمعیتی مثل ساختار سنی جمعیت ، روند مهاجرت ، میزان رشد جمعیت و میزان عرضه و تقاضای نیروی کار تعیین کننده است ، در علمی اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی است .
در بین عمده موانعی که پیرامون مشارکت زنان وجود دارد چند عاول را به اختصار مورد اشاره قرار می دهیم.
عوامل تبلیغاتی:
۱- نگرش های سلطه جویانه نسبت به زن ، مشاغل تراز بالای علوم مدیریتی  و … را در انحصار مردان درآورده است . علی رغم اینکه افزایش میزان مشارکت و تصحیح الگوی مشارکت زنان ضمانت اجرایی نیافته است . بطوری که زنان در جامعه امروزی الگوی جذابی از زنان مدیر و مدبر در اختیار ندارند تا در پی خودسازی و کسب موفقیت های برتر بشتابند جداسازی زنان و مردان در محیط کاری تحت عنوان یا بهانه حفظ عفت ، پاکی و تقدس محیطی را باعث می شود تا امکانات لاز برای افزایش سطح تخصصی و دانش حرفه ای و اجتماعی زنان به صفر برسد در حالی که رشد فرهنگی در نظر باشد باید با کار فرهنگی و اعمال حداقل فشار بر زنان ، محیط را پاکیزه نگاه داشت.
در طی سال های اخیر ، تأثیرات و تبلیغات گسترده ای بر نقش غیر اقتصادی زنان انجام شده است . این تبلیغات با توجه به ذهنیت ها و باورهای همسویی که ریشه های عمیق و دیرینه دارد ، باعث شده مسئولان و مدیران تا آنجا که می توانند از بکارگیری زنان به تعبیر سلیقه ای از قوانین و مقررات خودداری ورزند . ضمناً خود زنان تحت تأثیر انواع تبلیغات در رفتار اجتماعی خود به شدت گرفتار وسواس و تردید شده اند و برای حضور ، آمادگی لازم ندارند . آنها حتی نمی دانند درجه وقار و متانت زن در شرایطی که زن و مرد باید در محیط علمی و تخصصی آموزش ، تشریک مساعی کنند ، چگونه ارزیابی می شود و این باعث می شود که زنان غالباً در محافل علمی ، آموزشی  شغلی ساکت نشسته و از ترس خدشه دار شدن متانت و وقار در بحث ها مشارکت نکنند و تابع بی چون و چرای سلیقه ها و عقاید مردانه باشند .
حجاب  :
        از دیرباز زنان ایرانی از لحاظ نوع لباس ، پوشش کامل و اراسته ای داشته اند . تصویر لوح ها و کتیبه هایی که از زمان هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بر جای مانده است ، لباس زنان و مردان پوشیده و نسبت به یکدیگر یکسان بوده است .لباس آنها گشاد و بلند و آستین دار و پایین لباس بعضی از خانم ها چین دار بوده است . زنان و مردان دارای شلوار بوده اند . خانم ها از پوششی مانند روسری بهره می جسته ا ند . پس پوشیدگی زنان و مردان ایرانی به گسترش اسلام در ایران بستگی نداشته و به گذشته های کهن ما بر می گردد .
حد پوشش از نظر برخی مراجع :
          قرآن آیه ۳۱ ، ۳۰ سوره نور به مردان مومن بگو : دیدگان فرو بخوابانند . دامن ها حفظ کنند این برای شما پاکیزه تر است .
خدا به آنچه می کنید آگاه است . به زنان مومنه بگو : دیدگان فرو خوابانند و دامن های خویش را حفظ کنند و زیور خویش را آشکار نکنند مگر آنچه پیداست . سر پوش های خویش را بر گریبان بزنند زیور خویش را آشکار نکنند مگر برای شوهران یا پدران یا پدر شوهران یا پسران یا پسر شوهران یا برادران یا بردادرزادگان یا خواهر زادگان یا زنان یا پدرشوهران یا برادران یا بردارزادگان یا خواهرزادگان یا زنان یا مملوکاتشان یا مردان طفیلی که حاجت به زن ندارند . پای بر زمین نکوبند که زیورهای مخفی شان دانسته شود .
امام خمینی پوشش تمام بدن بحز وجه و کفین برای زنان واجب است .
آیت صانعی ( مسأله ۲۴۳۷ ) زن باید بدن و موی خود را از مرد نامحرم بپوشاند .
کیفیت پوشش  :
         زنان عرب معمولاً پیراهن هایی می پوشیدند که گریبانهایشان باز بود . دور گردن و سینه را نمی پوشانید و روسری هایی که روی سر خود می انداختند ، از پشت سر می آویختند قهراً گوش ها و گوشواره ها و جلو سینه و گردن نمایان می شد . این آیه دستور می دهد که باید قسمت آویخته همان روسری ها را از اطراف روی سینه و گریبان خود بیفکنند تا این قسمت را بپوشاند .
ابن عباس در تفسیر این جمله گفته است : زنان مو و سینه و دور گردن و زیر گلوی خود را بپوشانند .
در تفسیر کافی نیز به این جمله اشاره شده است .
کشورهای عربی به علت اینکه در نواحی گرمسیری زمین  واقع شده اند استفاده از رنگ سفید در آنها شایع است اما ایران سرزمین چهار فصلی بوده که هر فصل سال آن لباس متناسب خود را می طلبد .
 نوع فرهنگ و سنت بومی ایران نیز با سایر اقوام متفاوت بوده است و در نتیجه لباس این قوم نیز با سایر اقوام فرق داشته است .
همان طور که گفتیم لباس ایرانیان گشاد و بلند و متناسب با بافت جغرافیایی و زندگی آن زمان بهترین پوشش بوده است . ولی امروزه شهرها و کشورهایی که خود را با زندگی ماشینی همسان ساخته اند . لباسشان نیز تغییر کرده است و متناسب با نیازهای امروزی بشری شده است . ( اگر جامعه خود را در نظر بگیریم دیگر مردان همگی عبا نمی پوشند . ولی در این میان لباس زنان ایرانی بر سر چند راهی گرفتار مانده است . بالاخره مردم نمی دانند کدام یک ارزش و کدام یک ضد ارزش است نمی دانند به چه رنگی لباس بپوشند یا چه مدلی را بر گزینند که نه وصله بی ایمانی به آن بچسبد و نه وصله غرب زده بودن و جزو دارو دسته ای بودن ! عده ای از خانم ها چادر و عده ای مانتو می پوشند . البته استفاده از چادر مشکلات زیادی دارد که می توان به چند نمونه از آنها اشاره کرد . دست و پا گیر ، نامناسب برای آب و هوای ایران و رنگ چادر ، چرا رنگ چادر سیاه است مگر نه این است که رنگ لباس عباسیان است ؟
 ایرانیان در گذشته نه چندان دور تنها در مراسم  عزا و سوگوری ائمه معصومین و یا فوت بزرگی از بزرگان و رجال از این رنگ در پوشش استفاده می کردند و دستور و آئین نامه هایی بر پوشیدن لباس های تیره تأکید دارد معلوم نیست چه کسی پایه این گفته نامعقول را بنیان نهاده که وقتی سؤال می شود این قانون بر اساس چه دلیل منطقی است . کسی نه پاسخی می گوید و نه صاحب این نظریه را معرفی می کنند که به مردم جواب دهد .
         چادر سیاه در شب خطر آفرین است به عنوان نمونه در سال ۱۳۷۱ در شام غریبان در یکی از شهرهای آذربایجان یک کامیون تعدادی از خانم ها را زیر گرفت که منجر به کشته شدن ۱۶ تا ۱۷ نفر از آنان گشت . این راننده نه مست بود و نه خواب رفته بود . بلکه چشم او عزادارن را که همگی چادر بر سر داشتند ندیده بود . این مشکل برای تمام خانواده های ایرانی وجود دارد . چه چادر مشکی و چه مانتو مشکی .
البته بیشتر خانواده ها افراد عادی و معمولی هستند و اینکه چادر می پوشند یا مانتو ، فرقی برایشان  نمی کند و انتخاب یکی از آنها بیشتر بر حس عادت به شمار می رود . اما در این میان بعضی از آنها که چادر می پوشند دیگران را قبول ندارند و برعکس . برخی که مانتو می پوشند چادر را قبول ندارند از همه بدتر زمانی است که این مردم برای انجام امور کاری و اداری به سازمان ها  و ادارت دولتی و خصوصی رفت و آمد می کنند زیرا بر حسب ظاهرشان که چه نوع پوششی دارند با عکس العمل های متفاوتی روبرو می شوند . انسان می ماند که باید چگونه با آنها برخورد کند واقعیت این است که پوشش برای بانوان ایرانی باید ضمن اینکه مانع فعالیت ها و زندگی او نباشد دارای زیبایی نیز باشد . اگر در میان کشورهای اسلامی نگاهی گذرا داشته باشیم ، کشورهایی که سعی در پیشرفت تکنولوژی داشته اند مانند مالزی ، اندونزی ، و لبنان بانون ضمن حفظ شئونات اسلامی و زیبایی و رنگ متنوع ، دست و پا گیر نمی باشد به طور مثال در لبنان حجاب زنان به شکل های مختلفی از جمله پیراهن بلند در رنگ های مختلف با روسری ، کت و دامن با روسری یا حتی کت و شلوار گشاد با روسری می باشد . همچنین در مالزی و کشورهای جنوب شرقی آسیا حجاب زنان به صورت بلوزی بلند با شلوار و روسری بلند یا بلوز دامن و روسری می باشد . این نوع پوشش ها زندگی در پناه شرع را برای بانوان به ارمغان می آورد .
 عوامل جنسیتی   :
۱- بنا بر سنت های خاص این جامعه که بر طبق آن زن فقط برای خانه تربیت شده و مرد برای بیرون از خانه ، از ابتدا پسر و دختر از هم متمایز می شوند و هر یک ارزش خاص می یابند . این امر باعث می شود جامعه ای دوگانه آفریده شود که در آن زن و مرد بودن با خصایلی بسیار جدا شکل گرفته شود که نتیجه طبیعی آن دور ماندن از جامعه ، خانه و عرصه های اجتماعی خواهد بود و در نهایت به پیدایش دو انسان حاکم و محکوم منجر می شود .
زنان در طی سالهای اخیر ، شاهد شدت یافتن رفتار و بینش مرد سالار در محیط های کاری بوده اند و یقین حاصل کرده اند که در این جامعه احراز مسئولیت ها از فنون مطلقه مردان است ، انگیزه و متانت و خودیابی در وجودشان مرده است و فقط برای امرار معاش و استفاده از حقوق بازنشستگی در دوران پیری کار می کنند و آنها رشد شخصیتی و علمی را در میدان کار از برنامه خود حذف کرده اند و در نتیجه اعتماد به نفس خود را از دست داده اند و در واقع زنان و مردان بر این عقیده اند که بهتر است زنان خانه داری کنند بنابراین تحت این شرایط فرهنگی که زنان نیز تابع طرز فکر مردسالاری هستند مشارکت خود انگیخته زنان در امور ، دشوار و بلکه محال است .
۲- نحوه استخدام ، وقتی که فرصتهای برابر شغلی وجود دارد . تنها آن دسته از زنانی استخدام  می شوند که واجد تحصیلات و دانش بالاتر از مردان همکار خود هستند . این در حالی است که زنان از ورود به بسیاری از رشته های دانشگاهی محرومند .
۳- ارتقای مقام مدیران : مدیران به جای آنکه مبنای گزینش نیروری انسانی را استعدادها ، توانایی ها و لیاقت افراد و تجربه و هوشمندی و در یک کلمه شایسته سالاری قرار دهند . اساس کار را بر جنسیت قرار می دهند و زنان فراتر از حد چارچوب کاری اشان اجازه رشد نمی یابند و اساساً به مجریان صرف امور تبدیل شدند . کاهش مأموریت های عملی زنان در داخل و خارج  کشور طی سال های اخیر ، بالا بردن دستمزد و پاداش و مزایای مردان در ازای کار برابر با زنان از عواملی است که زنان را نسبت به ادامه کارشان دلسرد می کند . عامل مهمتر این که در مواقع بحران و رکود . این زنان هستند که زودتر اخراج می شوند .
۴- وجود برخی قوانین که بیشتر عرفی هستند تا شرعی آیا زن باید برای فعالیت های اجتماعی از مرد اجازه بگیرد ؟ به گفته فریبا ابطحی مفسر در قرآن نیامده که زن برای برقراری روابط اجتماعی و انسانی خود نیاز به اجازه مرد دارد و این عرف تفسیر های شخصی افرادی است که طی سالیان آن را به صورت حکم درآورده اند و دست و پای قانونمندان را بسته اند .
تبصره یک ماده سه قانون اعزام به خارج از کشور می گوید : « زنان لیسانس و بالاتر با توجه به ضوابط مندرج در این قانون تنها در صورتی که ازدواج کرده باشند و در معیت همسر خویش باشند می توانند داوطلب اعزام شوند » این قانون زنان را در درجه اول مجبور به ازدواج و در درجه دوم مجبور به همراهی همسر می کند .
 عوامل آموزشی و تحصیلی  :
        گرایش بیشتر والدین به ادامه تحصیل پسران در سطوح عالی و میزان بالای بی سوادی در زنان نسبت به مردان در ایران . وجود الگوی جنسی در کتب درسی و برنامه های آموزشی برداشت های سنتی را در اذهان تقویت می کند و به ذهن دختر بچه ها اینطور القا می کند تا زنان جوان آینده هم مثل گذشته نیروی خود را دست کم بگیرند و به سوی پذیرش کارهای کم مهارت ، کم درآمد و با وجهه اجتماعی پایین گرایش پیدا کنند . در کتاب های درسی ، زنان فاقد صلاحیت و اعتماد به نفس هستند که بتوان به اتکای حضور آنان ، خلاء مشارکت را در جامعه پر کرد . و به مفهوم توسعه همه جانبه دست یافت . در کتب درسی ، ۷/۸۹ درصد مشاغل خارج از خانه برای مدیران و فقط ۳/۱۰ درصد آنان به زنان شاغل و کلیه مشاغل داخل خانه هم بر عهده زنان است . در دوران دبیرستان هم تقسیم کار بین زن و مرد در جریان « طرح کاد » مشخص و روشن بود . ممنوعیت تحصیلی در برخی رشته ها ی دانشگاهی که البته در سال های اخیر کم شده است . ۷۸ رشته از کل رشته های تحصیلی در سال ۷۴ در انحصار مردان قرار داشت و اختصاص درصد کمی به دختران در برخی از رشته های تحصیلی ، مخالفت والدین با استقلال اجتماعی دانشجوی دختر و کار کردن او در کنار تحصیل ، دور شدن از خانواده ، تنها زندگی کردن ، کمبود خابگاه مناسب و … از موانع آموزش در سطح عالی از دختران  زنان است . آنچه در پی می آید نقدی است که متوسط یکی از خوانندگان مطرح شده است .
 حجاب ، مشارکت و فعالیت زنان  :
         نویسنده مطلب فوق با سیری در تاریخ و پیشینه « حجاب » در تمدن ایران زمین و جایگاه آن در قرآن ، حدیث و فتاوی مراجع ، چنین نتیجه می گیرد که : پوششی به نام چادر بخصوص چادر سیاه در شأن زن نیست . چرا که این پوشش و آن رنگ ، حتی مانتوی سیاه ، مانع شکوفایی استعداد زنان و فعالیت های آنها در عرصه های مختلف زندگی است و زنان در طول تاریخ مظلوم واقع شده اند و  « مردسالاری » همچنان حرف اول را می زند و مسئولان نظام نیز علی رغم شعار ها و وعده ها هنوز گره ای از مشکلات جامعه زنان را نگشوده اند »
در حالی که اگر با دیدی واقع بینانه بنگریم و در قضاوت کردن غرض خاصی را مد نظر نداشته باشیم درخواهیم یافت که این گونه که ادعا شده است چادر مانع شکوفایی استعداد زنان و مانع فعالیت های آنها در عرصه های مختلف زندگی نشده است . حضور انبوه زنان محجبه در دانشگاه ها و مشاغل کثیره نشان دهنده آن است که نظام و مسئولان آن تنها به شعار و وعده های پوچ اکتفا نکرده بلکه تا جایی که در توان داشته اند برای شکوفایی استعدادهای این قشر عظیم کوشیده اند .
 
اثبات حجاب از دیدگاه عقل و شرع  :
         نویسنده محترم موانعی را که پیرامون مشکلات زنان وجود دارد مورد توجه و بررسی قرار داده است و چادر به خصوص چادر سیاه را به عنوان یکی از موانع مورد حمله خود قرار داده است . در ابتدا توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه نویسنده با وجودی که مقاله خود را به آیات و روایات و فتوا دو آیه یک روایت از ابن عباس و دو فتوا از امام ( ره ) و آیت الله صانعی مستند کرده ، اما منابع مورد نظر را در انتهای مقاله ذکر نکرده است و حال آنکه از اصول « نگارش و پژوهش » این است که منابع و مدارک مورد استفاده را هر چند از منابع مشهور برای عام باشد . ذکر کند تا اولاً مستند معلوم شود و ثانیاً اگر خواننده مایل است در این زمینه اطلاعات بیشتری داشته باشد به آن منابع رجوع کند . نویسنده عوامل تبلیغاتی را یکی از موانع مشارکت و پیشرفت زنان شمرده و می گوید : « طی سال های اخیر تأثیرات و تبلیغات گسترده ای بر نقش غیر اقتصادی زنان انجام شده است. » حال سؤال این است که این تبلیغات گسترده به چه نحو بوده است ؟ وی هیچ مثالی برای  ملموس شدن این تبلیغات بیان نکرده است حال اگر سالهای اخیر را مورد بررسی قرار دهیم  وجداناً در می یابیم که برخلاف نظر نویسنده نقش زنان در فعالیت های فرهنگی ، سیاسی ، اقتصادی بسیار هم افزایش یافته است . برای نمونه مجلس شورای اسلامی را از نظر بگذارانیم حضور زنان نماینده در طی سالهای اخیر نسبت به اوایل انقلاب و حتی دو سه سال بعد از جنگ ، تا چه اندازه افزایش یافته است ؟
       اینگونه اظهارات که  ( تبلیغات گسترده بر نقش غیر اقتصادی زنان و خودداری  مسئولان و مدیران از به کار گیری زنان ، باعث شده که این قشر به شدت دچار وسواس شده و برای « حضور » آمادگی لازم نداشته باشند ) در حقیقت توهین مستقیمی است به جامعه بانوان شاغل که در عرصه های مختلف ، اعم از پزشکی ، مهندسی ، مدیریتی و سیاسی مشغول به فعالیت هستند .
     نویسنده در قسمت دیگر از مقاله ، حجاب و نوع لباس و پوشش زنان را مطرح می کند و با سیری در تاریخ گذشته ایران چنین نتیجه می گیرد که حجاب را اسلام نیاورده بلکه حجاب پیشینه قبل از اسلام دارد .
        اینکه حجاب به گذشته های کهن باز می گردد قابل قبول چرا که به گواهی تاریخ ، هنگامی که شاهدخت ها و زنان ایرانی را به نزد خلیفه دوم آوردند و دستور دادند تا نقاب از چهره آنان بردارند . تا پول بیشتری برای خرید آنان از سوی مسلمانان داده شود . شاهزادگان ایرانی از برهنه کردن صورت خودداری ورزیدند و اجداد خود را لعن کردند .
اگر حجاب پیشینه ای قبل از اسلام داشته و اسلام آن را نیاورده ولی آن را هم انکار نکرده و دلیلی برای انکار آن از جانب اسلام وجودندارد سوای اینکه ادله بر امضاء و تأیید آن زیاد است ثانیاً اینکه اسلام آن را نیاورده دلیل نمی شود که سنت و رویه بدی بوده است . ثالثاً خلیفه دوم دستور داد نقاب از چهره آنان بردارند نه چادر از سرشان و این خود دلیلی است برای اینکه حجاب منشاء دینی هم دارد . رابعاً آنچه از همان لوح ها و کتیبه های به جا مانده از دوران هخامنشیان و اشکانیان و … بدست می آید . این است که لباس ها یکسان نبوده است و بر فرض یکسان هم بوده باشد. با توجه به تفاوت های فیزیکی خلقت زن و مرد . این یکسان بودن مورد پذیرش اسلام نیست و اسلام برای هر یک از زن و مرد پوشش مخصوصی قرار داده است .
     نویسنده که به آیات ۳۰ و ۳۱ سوره مبارکه نور برای حد پوشش استدلال می کند ، چرا به آیه ۵۹ سوره مبارکه احزاب که واژه « جلابیب » در آن به کار رفته است استناد ننموده است ؟ آیه می فرماید : ای پیامبر ! به زنان و دختران خود و زنان مومنه بگو که خویشتن را به چادر فرو پوشند که این کار برای اینکه آنها (به حریت و عفت ) شناخته شوند تا از تعرض و جسارت هوسرانان آزار نکشند ، بسیار بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است .
       « انوار التنزیل »، « المیزان » و « مجمع البیان » به « ملاحف » تفسیر شده است و ملاحف جمع «ملحفه » پوشش فراگیری است که سراسر بدن را می پوشاند و کارایی چادر را دارد . در کتابهای لغت قرآنی همچون « السان التنزیل » که در قرن چهار و پنج ه ق نگاشته شده است واژه « جلابیب » به چادر معنا و تفسیر شده است .
نویسنده به روایتی از ابن عباس تمسک می جوید که مضمون همین روایت در مورد حد پوشش زنان در کتاب « تفسیر کافی » سید ضیاء فضل الله راوندی است . در صورت پاسخ مثبت چرا نویسنده آدرس دقیق روایت ابن عباس را بیان نکرده است تا با رجوع به مأخذ و دقت و مطالعه پیرامون « راویان حدیث » از جهت علم رجال و حدیث . درصد قوت و ضعف آن مشخص شده و سپس به استدلال له یا علیه پرداخته شود ؟ در هر صورت با رجوع به منابع تشیع و تسنن روایات « حجاب » . از جمله اقوال ابن عباس را می توان پیدا کرد و به حقانیت و وجوب آنها پی برد .
        نویسنده کشورهای عربی را مثلا می زند که به علت قرار گرفتن در نواحی گرمسیری از رنگ سفید استفاده می کنند و آنگاه آب و هوای ایران و فرهنگ و سنت بومی این سرزمین را مورد توجه قرار داده و اینگونه بیان می دارد که : « زندگی ماشینی کنونی با گسترش شهرها ، لباس ها همسوی با نیازهای بشری تغییر کرده اما در ایران ، زنان همچنان بر سر دو راهی مانده اند که چه پوششی داشته باشند تا وصله های مختلفی چون بی ایمانی و غرب زدگی را به آنها نچسبانند . »

1+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

دانلود رایگان کتاب مفهوم خدا

99,606

بازدید

دانلود رایگان کتاب مفهوم خدا

رهیافتهای جامعه شناسانه،انسان شناسانه و روان شناسانه به سوی منشأ مفهوم خدا:ادیان ،نتیجه کشف وتفسیر جسم یا بدن هستند یعنی کشف اینکه بدن توانایی انجام چه کاری و چه تجربه ای را داردوبرای چه نوع بودن وچه نوع شدنی تواناست.براساس این کشفیات ،وبراساس متحمل شدن تفسیرهای مداوم ،اکتشافاتی حاصل شده اند که باعث میشوند انسانها ازآنچه که فروید آنرا”نقاط پست آغاز کارآنها”نامیده است، فراتر روند. کاربزرگ انسانها در زمینه اکتشافات ، اعم از اینکه در زمینه علم یاهنر یا دین بوده باشد ،ضرورتا کشفیاتی است که بوسیله کسانی صورت گرفته که دراین بدنها زندگی میکنند ،ونتیجتا با همین افراد متناسب بوده اند، صرف نظر از اینکه تاچه اندازه به فراروی ازآن بدنها اهمیت داده یابه این فراروی دعوت کرده اند ،وصرف نظر از اینکه تاچه اندازه به انسانها توانایی بخشیده اند که درباره جهان وخدا(همیشه بصورت اصلاح پذیر وتقریبی )صحبت کنند.بدن انسانها ممکن استازنظرمسائل فرعی مثل رنگ پوست یا میانگین قد دربعضی ازجوامع،تفاوتهایی بایکدیگرداشته باشند ،امافی الواقع،درسطح فراگردهای توسعه یافتگی تکامل جسمانی که آنهارا به بودن رسانده است ،درهمه چیز وجه اشتراک دارندمعنی این حرف آن است که زمینه جسمانی ،اگر بخواهیم کلی صحبت کنیم ،هم به لحاظ در زمانی، وهم به لحاظ هم زمانی (یعنی درطول زمان وهمچنین درتقارن زمانی یاهم عصری)ارگانیسمهای مشترکی داشته است که میتواند از مرزهای ادیان ونژادها بگذرد اگرچه بعضی از ادیان وبعضی ازایدئولوژیهای نژادی وجود این ارگانیسمهای مشترک را نپذیرفته اند.درنظرگرفتن ادیان بعنوان نتیجه اکتشافات بدنی ،بمعنی آن است که اکتشافات دینی اساسا در محدوده جسم بشری اند،وبراساس جسم بشری صورت گرفته ونتیجتا از طریق زمان،انتقال پذیر هستند.


4+

نويسنده / مترجم : جان باوکر / عذرا لوعلیان
زبان کتاب : فارسی
حجم کتاب : 2.5 مگابایت
نوع فايل : PDF
تعداد صفحه : 501

 ادامه مطلب + دانلود...

مهاجرت

1,414

بازدید

فصل اول:تعاریف ، مفاهیم و انواع مهاجرت
حرکات مکانی جمعیت با پیشرفتهای تکنولوژی و توسعه اقتصادی جوامع نسبت به گذشته افزایش یافته است. وسایل مکانیزه حمل ونقل در جابه جایی انسانها نقش چشمگیر داشته و به خصوص اینکه سرعت و اسایش در وسایط نقلیه به جابه جایی انسان شتاب بیشتری داده و تحرک افزاینده ای برای انسان فراهم اورده است.مهاجرت و یا به عبارت دیگر حرکت در فضای زیستی تنها مختص انسان نیست و حتی برخی از حیوانات نیز اقدام به مهاجرت می نمایند.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک-۱۳۷۳)
متاسفانه اتفاق نظر کلی در مفهوم مهاجرت بین صاحب نظران وجود ندارد ولی به طور کلی شاید بتوان مهاجرت را از دیدگاه  جغرافیای جمعیت تعریف نمود که(مهاجرت عبارت است از جابه جایی بین دو واحد جغرافیایی و یا به عبارت دیگر ترک یک سرزمین و اسکان در سرزمین دیگر)بدیهی است مهاجرت برای انسانهایی مطرح می شود که استقررار یافته اند و برای مدتی نسبتا طولانی در مکانی ساکن بوده و احتمالا در این مدت تصمیم قطعی برای مهاجرت نداشته اند،در یک مقطع زمانی انگیزه ای اعم از اقتصادی و اجتماعی و یا سیاسی انها را به ترک سرزمین اصلی و اقامت در سرزمین دیگر والی دارد که معمولا قصد بازگشت در ان مطرح نیست بنابراین کوچ نشینها،دوره گردان،کولی ها،توریست ها،افرادی که برای کار،درس،معالجه وغیره به سرزمینهای دیگر مسافرت می نمایند،مهاجر نبوده و نمی توان انها را در زمره مهاجران به حساب اورد.در این صورت اصطلاح مهاجرت فصلی،موقت و غیره از دیدگاه جغرافیای جمعیت مورد قبول نیست.اصطلاح دیگری که بتواند حرکتهای بی شمار فضایی جمعیتها را در بر گیرد نیز وجود ندارد و اغلب اصطلاح مهاجرت برای جابه جایی انسانها و یا حیوانات در هر شکلی که باشد به کار برده می شود.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک-۱۳۷۳)
گر چه نمی توان مهاجرت را همواره اقدامی انتخابی تلقی کرد و این وضع درباره مهاجرتهای اضطراری بر اثر عواملی رخ می دهد که خارج ار خواست و اراده فرد بوده و بر وی تحمیل می شود،در اغلب موارد می توان مهاجرت را نوعی انتخاب از طرف مهاجر اصلی دانست.در اینجا تفکیک بین مهاجر اصلی و افرادی که همراه وی از محل اقامت خود به محل جدید عزیمت می کنند،ضروری است و چه بسا در مواردی بین خواست و انتخاب این دو گروه همسانی کامل وجود نداشته باشد.افرادی که خود تصمیم گیر اصلی مهاجرت نباشند و به دنبال مهاجر اصلی یا بر اثر مهاجرت وی اقدام به مهاجرت می کنند(مهاجران تبعی)نامیده می شوند.تعداد مهاجران تبعی معمولا بیش تر از مهاجران اصلی است.(مهاجرت-دکتر زنجانی-۱۳۸۰)
پی یر لروی در کتاب استعمار،مهاجرت را یک اقدام اجتماعی-اقتصادی مطابق با فطرت و نیازهای طبیعی انسان می داند و متفکر دیگری ان را پذیرش موقت یا دائم یک کشور،یک اقلیم،یا یک ناحیه به شمار می اورد که مختص انسان هم نیست.
رولان پرسا در تحلیل حرکات مهاجرتی به سه نکته توجه می کند:۱-دائمی یا طولانی بودن مدت اقامت در محل جدید،۲-وجود فاصله مکانی بین دو محل،۳-وجود فاصله زمانی و زمان انجام مهاجرت.او با توجه به دائمی یا طولانی بودن مدت اقامت در محل جدید تمایزی بین مهاجرت و تحرک مکانی قائل می شود و ان را از حرکاتی چون کوچ،مسافرت و حرکت اونگی جدا می کند. فاصله مکانی در مهاجرت با عبور از مرز تقسیمات سیاسی مشخص می شود که عبور از ان به مهاجرتهای بین المللی و مهاجرتهای خارجی تقسیم می شود که مهاجرت بین المللی بین دو کشور مستقل انجام می شود ومهاجرت خارجی بین دو سرزمین انجام می شود که حداقل یکی از انها کشور مستقل نیست.درمهاجرت داخلی هم فرد محل اقامت خود را داخل یک کشور تغییر می دهد.در حال حاضر در هیچ یک از انواع مهاجرتها اعم از مهاجرتهای داخلی ان و انواع ان و مهاجرتهای خارجی ،فاصله مکانی طی شده بین مبدا مهاجرتها و مقصد مهاجرت تعیین کننده نبوده و انچه مهم است عبور از مرزهای جدا کننده مراکز جمعیتی و مدیریتی است.حتی عزیمت از روستایی به روستای دیگر که در نزدیکی هم قرار دارند نیز مهاجرت محسوب می شود حتی اگر یک رودخانه مرز انها باشد.اما جابه جایی عشایر مهاجرت محسوب نمی شود.
زمان انجام مهاجرت معمولا بر حسب سال مطالعه می شود.مهاجرانی که محل تولد و محل اقامت معمولی انها یکسان نیست مهاجر طول عمر محسوب می شود.انها حداقل یک بار در عمر خود مهاجرت کرده اند.مهاجران بر حسب طول مدت مهاجرت طبقه بندی می شوند.
افرادی که از یک زمان تا زمان دیگری مهاجرت کرده باشند،مهاجران ان دوره گفته می شوند.بعضی دانشمندان به کسی مهاجر گویند که حداقل یک سال در محل جدید استقرار یافته باشد اما بعضی حتی یک روز را به عنوان مهاجرت می پذیرند.برخی از محققان ملاکهای تربیتی خاصی را وسیله تشخیص مهاجر و غیر مهاجر قرار داده اند مثلا بلان در تعریف مهاجران افرادی را که بیش از نیمی از دوران اصلی اموزش و شکل گیری زیر بناهای فکری و فرهنگی خود را در جای دیگر گذرانده اند مهاجر محسوب داشته.(مهاجرت-دکتر زنجانی-۱۳۸۰)

انواع مهاجرت و طبقه بندی آن:

مهاجرت در بحث کلی به سه دسته اصلی تقسیم می شوند:۱-مهاجرت بین المللی،۲-مهاجرت خارجی،۳-مهاجرت داخلی.در بحث مهاجرت داخلی سه موضوع بررسی می شود:۱-مهاجرت داخل شهرستانی،۲-مهاجرت بین شهرستانی،۳-زمان انجام مهاجرت.مهاجرت داخل شهرستان به چهار دسته کلی تقسیم می شود:۱-مهاجرت روستا به روستا،۲-مهاجرت روستا به شهر،۳-مهاجرت شهر به شهر،۴-مهاجرت شهر به روستا.مهاجرت بین شهرستانی هم بر حسب اینکه داخل استان انجام می شود یا بین چند استان انجام شود به دو دسته داخل استانی و بین استانی تقسیم می شود که این دو دسته هر کدام به چهار شکل روستا به روستا،روستا به شهر،شهر به روستا وشهر به شهر انجام می شوند که در ادامه به توضیح بیشتر این مهاجرتها می پردازیم.
اگر چه مهاجرت هااز تنوع بسیار چشمگیری برخوردار می باشند ولی می توان انها را در چهارچوب تعریف مهاجرت در رابطه با هدف،مدت،فاصله،مسیر،حجم،سرعت طبقه بندی نمود.در این صورت مهاجرتهای دائمی،اجباری،اخراجی،ازاد،برنامه ریزی شده به موازات مهاجرتهای داخلی،خارجی،بین ناحیه ای،بین المللی،قاره ای و بین قاره ای مطرح می شود.
در سالهای اخیر گرایش فزاینده ای به طبقه بندی مهاجرتها از نظر داخلی(درون مرزی)و یا خارجی(برون مرزی)و یا بین المللی وجد داشته،زیرا شناخت نوع مهاجرتها به اگاهی از حرکات جمعیت در داخل مرزها و یا خارج ان در حل مسائل سیاسی و برنامه ریزی های کلی و ناحیه ای کمک می کند.اگر چه تقسیم مهاجرتها به داخلی و خارجی به طبقه بندی مهاجرتها اعتبار بخشیده،ولی این مهاجرتها کاملا از نظر علل ویژگی ها و پیامدها با یکدیگر متفاوت هستند و این تتقسیم بندی جغرافیدانان جمعیت را قانع نمی سازد،جغرافیدانان جمعیت اگر چه به بررسی افزایش و کاهش ماجرتها و اثرات اجتماعی و اقتصادی ان توجه دارند ولی انان به اثرات محیط بر مهاجرتها و پیامدهای ان در نواحی عزیمت و مقصد ارزش زیادی قائل هستند.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک)
به طور کلی ملاک های دسته بندی مهاجرت عبارتند از:زمان،خواست و اراده،شکل مهاجرت.

زمان:
با ملاک قرار دادن زمان به عنوان مشخص کننده مهاجرت،مهاجرت به دودسته تقسیم می شود:
الف)مهاجرتهای قطعی(دائمی):مهاجرتن در ان قصد یا امکان بازگشت به محل قبلی خود را ندارند.یا خود مهاجر تصمیم گیرنده است یا به علت عوامل طبیعی یا سیاسی امکان بازگشت به محل قبلی را ندارند.بعضی جغرافیدانان جمعیت اعتقاد دارند اگر مدت اقامت در مقصد بیش از یک سال باشد،مهاجرت دائمی است.
ب)مهاجرت به قصد بازگشت(موقتی):نمونه این مهاجرت،مهاجرت فصلی است گه در ان افراد در فصل معینی از سال که معمولا بعد از برداشت محصول کشاورزی است به مناطقی که در ان امکان کار و فعالیت دارد مهاجرت می کنند و دوباره در فصل کار به محل قبلی خود باز می گردند.بعضی محققان دت اقامت کمتر از یک سال را مهاجرت موقتی به حساب می اورند.این نوع مهاجرت معمولا به صورت انفرادی است.(مهاجرت-دکتر زنجانی-۱۳۸۰)
ولی بهید قبول کرد که مهاجرت در رابطه با زمان قرار نمی گیرد بلکه انگیزه و قصد مهمترین عامل د مهاجرتت محسوب می شود،هم چنانکه قبلا اشاره شد مهاجرت عبارت است از ترک سرزمین اصلی و اقامت در سرزمین دیگر بدن قصد بازگشت.بنابراین تفاوت فاحشی بین مهاجرت و توریست ظاهر می شود زیرا توریست به افرادی اطلاق می شود که به قصد بازگشت ولو طولانی بدون داشتن شغلی در یک کشور و یا یک ناحیه به غیر از سرزمین اصلی خود به سر می برد.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک-۱۳۷۳)
مهاجران طولانی مدت:علاوه بر مهاجران فصلی و کوتاه مدت، گروهی از مهاجران به مهاجرتهای دراز مدت تری می پردازند.وجه  بارز تر این نوع مهاجرتها عزیمت نیروی کار از مقطه ای به نقطه دیگر یا مهاجرت به قصد تحصیل و نظایر ان است که مدت زمان زیادی را می طلبد.نمونه ای از این نوع را می توان در اغلب کشورهای صنعتی بر شمرد که وجود ایتالیاییها در سوییس،پرتغالیها در فرانسه از این جمله اند.تا زمانی که مهاجر بخواهد یا شرایط محل کار اجازه دهد مهاجرت ادامه یافته و طولانی تر می شود.این مهاجرتها سرانجام یا با بازگشت مهاجران خاتمه می یابد و یا به دلیل علقه هایی که در طول زمان ایجاد می شود به مهاجرت های قطعی و بدون بازگشت تبدیل می شود.
در بررسی های مهاجرتی به اصطلاحاتی نظیر مهاجرت ویژه و ناویژه و یا درجه میزان مهاجرت بر می خوریم که این اصطلاحات به بررسی مهاجرتی شکل کمی می دهد.مهاجرت ویژه عبارت است از تفاضل وارد شدگان و خارج شدگان به یک واحد جغرافیایی می باشد،در صورتیکه مهاجرت ناویژه مجموع واردشدگان و خارج شدگان را شامل می گردد به عبارت دیگر مهاجرت ویژه نقشی در کمیت جمعیت ساکن دارد و مهاجرت ناویژه حرکات جمعیت را دریک ناحیه و یا یک کشور مشخص می نماید.درجه و میزان مهاجرت عبارت است از نسبت تعداد مهاجرین به تعداد جمعیتی که می توانند در معرض مهاجرت احتمالی قرار بگیرند به عبارت دیگر نسبت تعداد مهاجرت ناویژه به کل جمعیت ضربدر ۱۰۰۰ را درجه و میزان مهاجرت می نامند.که ممکن است این درجه و میزان را برای مهاجران داخلی و خارجی،زن،مرد،یا هر گروه سنی محاسبه نمود.

خواست و اراده(ماهیت مهاجرت)
از این نظر مهاجرتها به دو دسته تقسیم می شوند:
الف)مهاجرتهای ارادی و خود خواسته
ب)مهاجرتهای اجباری
در حالت اول مهاجرت به دنبال اراده مهاجر انجام می شود.
مساله خواست در مهاجرتها بیشتر ناظر بر مهاجرتهای انفرادی است.در این باره به نظر سرپرست خانواده توجه می شود.معمولا در مهاجرتهای گروهی،مهاجران به دو دسته مهاجران اصلی و تبعی تقسیم می شوند.((مهاجران تبعی))تابعی از مهاجران اصلی هستند.
مهاجرتهای اجباری به مهاجرتهایی گفته می شود که در ان اراده مهاجر تاثیری در انجام یا عدم انجام مهاجرتها ندارد،نظیر انتقال بردگان از سرزمینی به سرزمین دیگر.

 شکل مهاجرتها:
از نظر شکل مهاجرتها به دو دسته تقسیم می شوند:
الف)مهاجرتهای فردی:به جابه جایی های افراد چه به صورت انفرادیو چه به صورت خانواری یا تعدادی از اعضای خانوارها با هم گفته می شود.
ب)مهاجرتهای توده ای:انبوهی از انسانها را شامل می شود و اغلب جنبه استعماری دارد.مهاجرتهای توده ای در مواردی جنبه سیاسی می یابند.این مهاجرت در عین حال می تواند پیروان مذهب خاصی را در بر گیرد که نمونه بارز ان مهاجرت مسلمانان هند به پاکستان است.(مهاجرت-حبیب الله زنجانی)

انواع مهاجرت:

مهاجرتهای اختلافی:
با توجه به اینکه در عملکرد مهاجرتها اعم از مهاجر و پیامدهای اقتصادی و اجتماعی ان تفاوتهایی وجود دارد.بنابراین می توان این عملکردها را تحت عنوان مهاجرتهای اختلافی مورد بررسی قرار داد.جریانات مهاجرتی به مقدار زیادی در رابطه با انتخاب و نسبت به ویژگی و درجه تخصص افراد،ساختمن سنی و غیره تفاوت دارد.یکی از ویژگی های مهم مهاجرتی سن است.
درمهاجرتهای داخلی و خارجی برتری معمولا با جوانان است و مهاجرت انان به منظور دستیابی به شغل صورت می گیرد.جوانان خود را ساده تر از بقیه با شرایط محیط جدید مطابقت می دهند.
 در کشورهای پیشرفته در میان مهاجرین داخلی در مسافتهای کوتاه تداد زمان قابل توجه می باشد.در حالیکه مهاجران داخلی در فواصل بلند را غالبا مردان تشکیل می دهند.از سوی دیگر در کشورهای در حال توسعه چه در مهاجرتهای داخلی چه بین المللی اکثریت مهاجران را مردان تشکیل می دهند.
در کشورهای توسعه یافته وضعیت تاهل مهاجران نیز تغییر یافته است.زمانی مهاران مردان بودند ولی امروزه درکشورهای در حال توسعه این حالت وجود دارد اکنون در کشورهای پیشرفته اعظم مهاجرتها به صورت خوانوادگی است.برای دستیابی به مسکن،مدرسه و شرایط شغلی بهتر انجام می شود.
هم چنین طبقات متخصص نسبت به طبقات کارگر گرایش بیشتری به مهاجرت دارند.افراد بیکار نیز بیش از شاغلین تمایل به مهاجرت نشان می دهند.انتخاب مهاجرت از عوامل نژادی،ملیت،میزان تحصیلات تاثیر می پذیرند و معمولا روند مهاجرت به شرایط مقصد بیش از شرایط مبدا بستگی دارد.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک)

مهاجرتهای فصلی:  
در پایین ترین سطح مراحل اقتصادی گروههای کوچنده و جمع اوری کننده غذا قرار دارند که به وسیله شکار و ماهیگیری یا جمع اوری خوراک زندگی می کنند و غالبا در مهاجرتهای فصلی به سر می برند.گروههایی از انها عبارتند از:تیرادل فوگینها-اندامنها-اسکیموها-شکارچیان گوزن سیبریه-پیگمه ها-سمانگ ها-سکائیها د مالزی و واها.
کوچ نشینی شبانی عبارت است از حرکتهای گروههای انسانی که به همراه گله ها یا رمه های خود به منظور یافتن چراگاه صورت می گیرد.معمولا بر روی یک عرض وسیع جغرافیایی به سر می برند.ویژگی های جوامع چادرنشینی،ابعاد گروه های ان،فواصل،زمان و مسیر مهاجرتها و نوع دامها عمدتا نسبتت به شرایط جغرافیایی و محیطی متفاوت است.اختلاف عمده میان کوچ نشین و رمه گردان ونیمه کوچ نشین اصولا در رابطه با زمانی نیست که عمل کوچ انجام می شود،بلکه در رابطه با نوع عملکرد و شکل بهره وری انان از زمین و دام است.
کوچ نشینان در معاملات بازرگانی و اشتغالات فصلی جهت جمع اوری محصول وارد می شوند.جمع اوری محصول موجب تحریک مهاجرتها در بسیاری از قسمتهای جهان به ویژه نقاطی که کشت تجاری در ان جا رواج دترد می گردد.(اصول و مبانی جغرافیای جمعیت-پروفسور کلارک)


11+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

عدالت اجتماعی

319

بازدید

مقدمه
مسئله عدالت با وجود اینکه یک مسئله اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است، ولی از نظر مکتب شیعه آنقدر مهم است که در کنار پنج اصل اعتقادی یعنی توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت قرار گرفته است. به همین دلیل عدالت باید یک مسئله فراگیری باشد و نمی‌توان عدالت را فقط اختصاص به یک بعد از زندگی اجتماعی مردم تلقی کرد. اینکه در کنار اصول اعتقادی مسلمانها قرار گرفته، مانند همه اصول اعتقادی باید فراگیر باشد.
عدالت آنقدر مهم و فراگیر است که در اعتقاد شیعه، عدالت از خداوند شروع می‌شود، در نظر شیعه رأس حکومت باید عادل باشد، امام باید عادل باشد، مرجع‌تقلید و قاضی باید عادل باشند. هیچ کسی نیست که در حکومت قرار بگیرد و از عدالت برخوردار نباشد، اگر عادل نباشد مشروعیتش را از دست می‌دهد. پس در حقیقت ارکان جامعه به عدالت بستگی دارد. عدالت فراگیر شامل در دو بعد بسیار مهم است. اول عدالت سیاسی و دوم عدالت اقتصادی. در ادبیات ما وقتی صحبت از عدالت اجتماعی می‌شود، عموماً سراغ مقابله با فقر یا سراغ عدالت اقتصادی می‌روند، در حالی که عدالت سیاسی مقدم بر عدالت اقتصادی است. اگر عدالت سیاسی نباشد، عدالت اقتصادی بوجود نمی‌آید و اگر ایجاد شود خود به خود از بین خواهد رفت. اولین انحرافی که در صدر اسلام شروع شده است، انحراف از عدالت اقتصادی نبوده، بلکه انحراف عدالت سیاسی بوده است. خلیفه دوم فردی بسیار زاهد بود. زهد او به حدی بوده که در کتب تشیع هم ذکر شده است. او مشکل عدالت اقتصادی نداشت، مشکل او عدالت سیاسی بوده است. پس اولین انحراف که شروع می‌شود، عدالت سیاسی است و دومین انحراف که در دوران عثمان اتفاق افتاد، عدالت اقتصادی می‌باشد. یعنی عدالت اقتصادی با یک فاصله زمانی از عدالت سیاسی به انحراف کشیده می‌شود.
فهم عدالت سیاسی ساده و شفاف است. عدالت سیاسی یعنی اینکه هر کسی در جای خودش باشد. آنهایی که کوچکند بزرگ نشوند و آنهایی که بزرگند کوچک نشوند. اینکه امیرالمومنین فرمود من همه را غربال می‌کنم! آنهایی که پایین رفته‌اند، بالا بیایند و آنهایی که بالا هستند پایین بروند؛ یعنی من از عدالت سیاسی شروع می‌کنم و ایشان از عدالت سیاسی شروع کردند و بعد به زدودن فقر اقتصادی پرداختند. حضرت امیرالمومنین در سال چهارم حکومت خویش، خطاب به جمع فرمودند؛ آیا فقیری در حکومت من می‌بینید؟ همه اعلام می‌کنند که ما فقیری سراغ نداریم.
اگر کسی توانایی و شایستگی کسب جایگاه مدیریتی را نداشته باشد و بخواهد عدالت اقتصادی را برقرار کند، شدنی نیست. دلیلش این است کـه در اینجا عدالت سیاسی مراعات نشده است. البته اگـر عـدالت سیاسی باشد ولی تلاشی برای استقرار عدالت اقتصادی نشود، این هم به معنای تحقق عدالت نیست.
یکی از ویژگیهای عدالت فراگیر این است که عدالت سیاسی و اقتصادی توأمان در یک جامعه مستقر باشد. هم عدالت سیاسی و هم عدالت اقتصادی باید با هم توأم باشند.
تقدم عدالت سیاسی به معنی کم اهمیت بودن عدالت اقتصادی نیست، عدالت اقتصادی در ادبیات ما بد تفسیر شده است. در کشور ما عدالت اقتصادی را عمدتاً در توزیع می‌دانند. یعنی مقابله کردن با فقر. اگر عدالت اقتصادی صرفاً مقابله با فقر باشد یک گداخانه بزرگی درست می‌شود که این خلاف اسلام است و با روح اسلام سازگاری ندارد.
حضرت امام می‌فرماید؛ شاید یکی از دلایل توجه به قرض‌الحسنه این است که اسلام با گداپروری مخالف است. اگر قرضی می‌گیرید باید آن را برگردانید. یعنی باید کار کرد، تولید کرد تا بتوان قرض را پرداخت. پس عدالت اقتصادی تنها یک جنبه توزیعی ندارد، بلکه در تولید هم است یعنی دادن فرصتهای برابر به همه. امروز  کسانی در شهرهای کوچک و روستاها هستند و علی‌رغم استعداد فوق العاده‌ای که  دارند و می‌توانند تولید کنند؛ فرصتی برای ظهور و بروز در تولید و سرمایه‌گذاری پیدا نمی‌‌کنند و لذا یک محرومیت تاریخی را در روستاها شاهد هستیم. این وضع حتی در شهرها هم قابل مشاهده است. میزان برخورداری یک شهروند تهرانی از خدمات شهری ۲۰۰ هزار تومان، یک اصفهانی ۵۰ هزار تومان و کسی که در اراک زندگی می‌کند ۲۰ هزار تومان است. حالا شما می‌توانید شهرها و روستاهای خودتان را محاسبه کنید و این مقایسه را به دست بیاورید. میزان برخورداری شهرها از خدمات باعث مهاجرت از روستا به شهرها می‌شود. یعنی آنجاهایی که رفاه بیشتر است، ولو شغل هم نباشد. افراد در تهران احساس رفاه بیشتری می‌کنند. پس عدالت اقتصادی، هم در عدالت تولیدی است و هم در عدالت توزیعی. عدالت تولیدی یعنی دادن فرصت‌های برابر به کسانی که استعداد تولید دارند. چه آن کسی که در شهر است و چه آن کسی که در روستا زندگی می‌کند. و عدالت توزیعی یعنی باید از صاحبان درآمدها و ثروتمندان بگیرند و به کسانی که قدرت کار، درآمد و تولید ندارند بدهند و فقر را از آنها دور کنند.
بنابراین ما با یک عدالت فراگیر در اسلام روبرو هستیم. اولاً عدالت سیاسی مقدم بر عدالت اقتصادی است. ثانیاً عدالت اقتصادی تنها مقابله با فقر نیست.
اگر عدالت سیاسی نباشد شایستگان از حکومت حذف و آدمهای ضعیف و ناکارآمد اداره کشور را بدست می‌گیرند. وقتی که افراد ناکارآمد اداره یک کشور را بدست گرفتند، قادر نخواهند بود که عدالت را اجرا کنند.
عدالت در اسلام هم مقابله با فقر است و هم مترادف با کارآمدی است. اما در غرب وقتی می‌گویند عدالت اجتماعی، بیشتر تأمین اجتماعی و فقرزدایی مورد توجه است و بیشتر این جنبه‌ از عدالت را دنبال می‌کنند. اما در اسلام کارآمدی جزئی از عدالت است. مخصوصاً عدالت سیاسی یعنی حکومت شایستگان. اگر حکومت شایستگان نباشد و افراد ناکارآمد بخواهند عدالت اقتصادی را تحقق ببخشند، این باعث می‌شود که همان عدالت اقتصادی هم تحقق پیدا نکند. ثانیاً اگر ما از عدالت اقتصادی عدالت تولیدی را حذف کردیم، پس چه کسی ثروت را تولید بکند؟ باید ثروتی تولید بشود تا فقر از بین برود.
لذا ما در بین عدالتخواهان با سه گروه مواجه هستیم. یک گروه صرفاً به عدالت توزیعی اعتقاد دارند، گروه دیگر به عدالت تولیدی معتقدند و می‌گویند شما فرصت‌های برابر در اختیار همه قرار بدهید، فقر خودش از بین می‌رود، لازم نیست گروهی راه بیفتند و با فقر مقابله کنند. به نظر من گروه سومی هستند که عدالت فراگیر را معتقدند. هم به عدالت سیاسی اعتقاد دارند و هم به عدالت اقتصادی و عدالت اقتصادی را هم عدالت در تولید و هم عدالت در توزیع می‌دانند. ما به چنین تفکری نیاز داریم. اگر چنین رویکردی به عدالت پیدا نشود، توسعه در ایران اتفاق نمی‌افتد. ضروری است که ما هم رویکرد به توسعه و هم رویکرد به عدالت را بازنگری کنیم. عدالت توزیعی ما را به سمت یک جریان سوسیالیستی می‌کشاند. اعتقاد صرف به عدالت توزیعی و بی‌اعتقاد به عدالت تولیدی یک گرایش شبه سوسیالیستی است. آنهایی که صرفاً به عدالت تولیدی تأکید می‌کنند، یک گرایش سرمایه‌دارانه را دنبال می‌کنند. تنها کسانی می‌توانند بگویند دیدگاه ما اسلامی است که عملاً و قولاً به یک عدالت فراگیر معتقد باشند. عدالت فراگیر نه سوسیالیستی است و نه کاپیتالیستی، بلکه عدالت فراگیر همان عدالت اسلامی است. اگر چنین عدالتی آرمان مردم، جوانان و دانشجویان ما بشود، می‌تواند یک ملت را به سعادت برساند. چون لازمه این کار مقابله با تبعیض، ظلم و ناکارآمدی است. مقابله با اشغال پست‌هایی است که توسط افراد ناشایست اشغال شده است، مقابله با فقر و بیکاری است. اینها ابعاد یک مبارزه عدالت‌خواهانه را شکل خواهد داد. امیدواریم همانطوری که انقلاب اسلامی از ابتدا یکی از شعارهای مهمش عدالت بوده، بتوانیم در ایران اسلامی عدالت اسلامی را به عنوان یک الگوی عملی تحقق ببخشیم و جلوه‌ای از حکومت علوی را در کشورمان پیاده کنیم
در حالی که بسیاری از انسان‌ها ناتوان از تامین مخارج خود و خانواده شان توسط کار خود هستند، یعنی آنچه گاهی در اثر حوادث اجتناب ناپذیر است، آنها را نباید به امید صدقات افراد عادی رها کرد، بلکه زندگی آنها باید توسط قوانین دولت مردمی تامین گردد… اما آن کسانی از میانشان که دارای بدن‌های قوی هستند… باید به کار واداشته شوند، و از این بهانه که کاری پیدا نمی‌کنند معاف گردند، باید چنان قوانینی وجود داشته باشد و این مشاغل را مورد تشویق قرار دهد… دریانوردی، زراعت، ماهیگیری و تمامی شیوه‌های تجارت که نیازمند نیروی کار هستند ». مدیران سیاسی جهت ایجاد شرایطی از « عدالت اجتماعی » به توسط « مهندسی اجتماعی » بود. این شرایط به توسط « ارضاء خواسته‌های افراد تا آنجا که آنها بر خواسته‌های دیگران غلبه نکنند » مشخص می‌شد. پاوند از ناسازگاری « عدالت اجتماعی » با عدالت به معنای واقعی کلمه به خوبی آگاه بود. او اشاره می‌کند که عدالت اجتماعی « مغایر با روح حقوق عرفی (common law) است ». لازمه‌ی آن بازگشت به آن رژیمی است که در جایگاهی قرار داشته باشد که در آن « حقوق به فردی که سن کافی دارد و از ظرفیت طبیعی برخوردار به خاطر پیشه‌ای که در جامعه دارد یا شغلی که در گیرآن است تعلق دارد و وظایف به او پیوسته است… هنگامی معیار برابری در آزادی عمل است، تمامی طبقات… از اندیشه‌ی عدالت بی زاراند. هنگامی که معیار برابری در ارضاء خواسته‌ها است، چنین طبقه بندی و بازگشت نسبی به ایده‌ی رژیمی در جایگاه قانونی ویژه چاره ناپذیر است ». پاوند شاید فوران فعلی در « حقوق ویژه » را برای همه گونه از اقشار، طبقه‌ها و دسته‌ها پیش بینی نمی‌کرد، اما آنقدر‌ها هم از چنین چیزی متعحب نمی‌شد. همانگونه که او نیز به خوبی می‌دانست، عدالت اجتماعی و « حقوقی » که متضمن آن است فرق چندانی با طبقه بندی، گروه بندی و دسته بندی کردن ندارند. هرچند که دیدگاه پاوند را باید صرفاً بازگشتی نسبی به ذهنی گرایی‌ هابز دانست. برای او حقوق عرفی در میان قلمروی عدالت باقی مانده بود. با این وجود، این قلمرو به آنچه پس از تلاش برای یک « اقتصاد برای ارضاء خواسته‌های همه که قابل قبول به لحاظ اجتماعی باشد » باقی می‌ماند کاهش یافته بود. آنجا که آنها به لحاظ قانونی به جا آورده می‌شوند، خواسته‌ها، آرزوها و منافع جای حقوق طبیعی را اشغال می‌کنند ـ که معنای آن این است که آنها ابتدا باید به « حقوقی » تبدیل شوند که جایگاه بالاتری نسبت به حقوق طبیعی داشته باشد. رئالیست‌های حقوقی که جدایی قانون از قانون گذاری سیاسی را توسط پاوند نمی‌پذیرفتند، نوکیش‌های بسیار تندروتری بودند. در دیدگاه آنها قضات می‌بایست مهندسین اجتماعی باشند که تمامی قدرتی که در اختیار دارند را به کار گیرند تا عدالت اجتماعی به اجرا درآورده شود. قضات نباید از « ایدئولوژی مالکیت » یا « عدالت سنتی » ترسی به خود راه دهند. و آنها نباید از مداخله کردن به عنوان قانون گذاران در امور شرکت‌ها، مشاغل، نهادها، انجمن‌ها و خانواده‌ها سرباز زنند. حقوق دان آمریکایی بروکس آدامز (Brooks Adams) در مباحثه خود در باره‌ی واگذاری انحصاری (راه آهن و سایر خدمات رفاهی) اصولی را اعلام کرد که رئالیست‌های حقوقی می‌توانستند آن را نسبت به به تشکیلات مالیکت خصوصی و به تمامی حقوق مالکیت و تعهد نامه‌های وابسته به کار برند: « هنگامی که قانون به فردی یا طبقه‌ای از انسان‌ها حق انحصاری را نسبت به انتخاب موارد خاص اعطا می‌کند که موردی ضروری است، یا حتی مسئله‌ای که دیگران آرزومند داشتن آن هستند… معنای آن در معرض بندگی قرار دادن کسب کنندگان است ». با این ادعا که حقوق مالکیت و دارایی حقوقی « انحصاری » هستند رئالیست‌های اقتصادی نتیجه می‌گیرند ـ البته در سبک و سیاقی‌هابزی ـ که حقوق به طور کلی انحصاری است، یعنی آن چیزی است که توسط قدرت سیاسی به انسان‌ها اعطا می‌شود. از نظر آنها چیزی به عنوان « دارایی طبیعی » وجود ندارد. دارایی و مالیکت همیشه آفریده‌ای از قانون گذاری است. رئالیست‌ها همچنین استدلال آدامز را در این مورد که بندگی وضعیتی است از نیاز یا آرزوی ارضاء نشده یا خواسته‌ای عقیم مانده می‌پذیرند. آنها از این استدلال برای معین کردن مالکیت خصوصی به عنوان یگانه ـ و البته بزرگترین ـ تهدید برای « عدالت اجتماعی » استفاده می‌کنند. چرخش جامعه شناختی در علم و فلسفه‌ی حقوق در اواخر قرن نوزدهم آغاز گردید و در میانه‌ی دو جنگ جهانی به اوج خود رسید. این در واقع بازگشتی به بازتعریف ذهنی‌گرای‌ هایز از « حقوق طبیعی » بود. شالوده‌هایی که‌ هابز برای انقلاب اندیشه بشری در باره‌ی حقوق و سیاست پایه ریزی کرده بود، در نهایت به فورانی از عصری از خودکامگی همه جاگیر و دولت بزرگ منتهی گردید. حقیقت آن است که نمی‌توان حقوق بشر UD را بدون مورد توجه قرار دادن این انقلاب درک نمود. همانگونه که به کمک آزمایش فکری که پیشتر به آن اشاره شد دیدیم، این اندیشه که مردم باید در سعی و کوشش جهت ایمن ساختن حق خود در ارضاء خواسته‌هایشان شخصاً ابتکار عمل را در دست گیرند فقط می‌توانست به نتایجی از نوع‌هابزی و از پیش معلوم منتهی شود: یا جنگ همه بر علیه همه و یا تمرکز قدرت سیاسی. منطق این استدلال آشکارا در ساختار UD قابل مشاهده است. در جلوگیری از حقوق انسان برای (راه اندازی) جنگ همه بر علیه همه، باید آنها را به « جامعه پذیر کردن » و به تاملات صرف در باره‌ی وظایف دولت برگرداند. حکومت باید حقوق بشر را در هماهنگی با تشکیلات و امکانات مالی کشور به اجرا در آورد. لازمه‌ی چنین امری سبک و سنگین کردن دائمی منافع و خواسته‌ها و همچنین دستگاه‌هایی عریض و طویل از سیاستمداران، بوروکرات‌ها و کارگزاران برای جمع آوری داده‌ها و تفسیر آنها است و به مرحله‌ی عمل در آوردن خط و مشی‌هایی است که از پیش گزینش شده‌اند. همه‌ی این‌ها ناگزیر هستند زیرا آنچه حقوق بشر نسبت به آنها « حقوق به » محسوب می‌شود نیز به طور اجتناب ناپذیری نادر‌اند. برخلاف حقوق طبیعی یک فرد که جایگاه او را به عنوان تولید کننده یا نگهبان منابع نادر بجا می‌آورد، حقوق بشر (این فرد فرضی) ادعاهایی است در باره‌ی هرچه که می‌تواند در خدمت ارضاء « منزلت » او باشد یا به عبارتی در خدمت آزمندی او. در تحلیل نهایی آنها همگی به حقی برای کار و خدمات مولد جمعیت انبوهی از دیگرانی گمنام و نا معلوم برگردانده می‌شوند، کسانی که همگی زیر یک حکومت واحد زندگی می‌کنند. حقوق بشر هر یک فرد انسانی « حقی » است به مالیات و کنترل دیگران ـ حقی که برای جدا کردن خصوصیت مهلکش از آن باید از او گرفته شده و جهت اجرا به یک مرجع مقتدر مرکزی سپرده شود. عدالت اجتماعی ـ به آن مفهوم که حقوق بشر جدی گرفته شود ـ به معنای آمار و مدیریت سیاسی منابع مالی است و متضمن آن است که یک « حق » چیزی بیش از اهمیتی پرازلفاظی نمی‌تواند باشد مگر آن که به امتیازی قانونی توسط سیاستی موثر تبدیل شود. همانگونه که تی. اچ. مارشال در « حق شهروندی و طبقه‌ی اجتماعی » می‌نویسد: « مزایایی در شکل خدمات، دارای این خصوصیات هستند که حقوق شهروندان نمی‌تواند به طور دقیق تعریف و معین شود. عنصر کیفی بیش از حد بزرگ است. در نتیجه حقوق انفرادی باید تابع برنامه ریزی کشوری و ملی باشد ». این سیاست‌ها هستند که حقوق را جعل می‌کنند. سخنان تی. اچ. مارشال به معنای انتقاد از مفهوم عدالت اجتماعی و حقوق بشر نیست، بلکه منظور وی روشن کردن این واقعیت است که با چه قاطعیت و صداقتی حامیان آنها قلاب سیاسی را همراه با طعمه‌ی ذهنی گرای فلسفه‌ی هابز از « حق » بلعیده‌اند. سخن پایانی برخلاف کرومباگ، من حقوق بشر را به عنوان « دوست داشتنی اما کودکانه » نمی‌نگرم. برعکس، من آنها را به عنوان طول و تفصیل پیچیده‌ای از دیدگاهی‌ هابزی و غیرعادی می‌دانم که مطابق با آن انسان دیگر « عامل اخلاقی » معین، متناهی و طبیعی نیست، بلکه صرفاً مجموعه‌ای نامعین از خواسته‌ها و آرزوها است که در جستجوی ارضاء (آنها) به توسط تمامی وسیله‌های ممکن است. از این رو حق اساسی یا طبیعی انسان دیگر تمامیت طبیعی وجود واقعی‌اش و کارهایش نیست، بلکه ارضا خواسته‌های او می‌باشد. بدبختانه، چنانچه انسان‌ها در تلاش ارضاء خواسته‌های خود از طریق ابتکار عمل شخصی و با تمامی امکانات موجود باشند، نتیجه‌ی قطعی آن جنگ و نابودی جهان است. به همین خاطر ـ یعنی آنگونه که نظریه به طور تلویحی بیان می‌کند ـ انتخاب انسان‌ها باید دست کشیدن از کنترل بر زندگانی خود باشد تا به این ترتیب شاید مطابق با اولویت‌ها، سیاست‌ها و « طرح‌های کشوری و ملی »‌ی یک مرجع یگانه، خواسته‌هایشان و آروزهایشان برآورده شود. مطابق با آن نظریه و در چنین راه و رسمی، خواسته‌ها و آرزوهای انسان‌ها به نحو موثرتری به توسط تمامی امکانات موجود برآورده می‌شود. البته چنین تمناهایی که ارضاء می‌شوند دیگر همان تمناهای خود آنها نیستند، بلکه صرفاً تمناهایی که به کمک آمار به اهداف سیاسی مناسب تبدیل شده‌اند. البته هیچ کدام از این‌ها بدون هزینه هم نیست. اگر یک ارتش نظامی، همانگونه که روبرت هین لین (Robert Hein-lein) می‌نویسد، تشکیلاتی دائمی برای نابودی زندگی و دارایی است، پس حکومت مدرن با تعداد بیشماری نهاد خصوصی و گروه‌هایی با حقوق انحصاری، تشکیلاتی دائمی برای جدایی انسان‌ها از زندگانی و دارایی شخصی خود است. خود انسان‌ها، به آن اندازه که دیگر از اعضای نخبگان اهل سیاست گذاری محسوب نمی‌شوند، باید به عنوان « منابع کشوری و ملی » مورد برخورد قرار گیرند تا حکومت حقوق انسانی آنها را به جا آورد. آنها به معنای دقیق کلمه باید در تلاش برای یکسان سازی ارضاء خواسته‌ها و در هماهنگی با تشکیلات و منابع مالی حکومتی که مدعی اختیارداری آنها است اداره شوند. این دیدگاهی پیچیده و در شیوه‌ی خودش مسحور کننده از انسان‌ها و حقوق آنها است، اما من هیچ نظر موافقی با آن ندارم. من نمی‌توانم معتقد باشم که آزمندی، و نه طبیعت عقلانی انسان ویژگی متمایز کننده و صفت بارز « منزلت انسان » است. اعتقاد به آن برابر است با پذیرش این که حقوق فرد درست به اندازه‌ی خواسته‌های او نامحدود است و از این رو منابع اصلی نزاع و هرج و مرج است. هیچ کجای سنت کلاسیک قانون و حقوق طبیعی نشانی از چنین اعتقادی نمی‌توان یافت. حقوق بشر میراث نظریه‌های نمونه در سنت مثلاً توماس آکویناس یا جان لاک نیست. حقوق بشر UD با هر دیدگاهی که انسان‌ها را ـ و نه فقط آرزوها و خواسته‌هایشان را ـ جدی بگیرد بیگانه است. عدالت اجتماعی گونه‌ای از عدالت نیست، بلکه همانقدر با عدالت بیگانه است که یکسان سازی ارضاء خواسته‌ها از روابط سامان بخش میان انسانی که در هماهنگی با آزادی قرار دارد دور است
 

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...

رابطه ی فقر و خشونت

2,313

بازدید

خشونت یکی از عواطف مهم انفعالی است که کار با اهمیتی برای انسان انجام می دهد، یعنی به او در حفظ و نگهداری خویش کمک می کند. قرآن کریم متذکر می شود «با کفاری که در برابر گسترش اسلام ایستادگی می کنند با خشونت و شدت رفتار شود» (نجاتی، عثمان، ۱۹۶۹) از سوی دیگر قرآن کریم ما را به کنترل خشونت سفارش می کند. زیرا هنگام خشم فکر انسان از کار باز می ماند و قدرت صدور احکام و دستورهای صحیح را از دست می دهد.
بیان مسأله:
پدیده ی خشونت یکی از مسائل مهم جوامع انسانی است که جلوه های آشکار آن را می توانیم همه روزه در خیابان ها، پارک ها، و محیط های شغلی، تحصیلی و خانوادگی ببینیم. در واقع گستره ی خشونت آن قدر زیاد است که موجب شده محققین انواع خشونت را هم از حیث قلمروهای عینی بروز آن و هم از حیث تجلیات متنوع آن از هم متمایز کنند.
در واقع آمارهای ارائه شده از سوی مراجع رسمی نشان دهنده ی حضور جدی پدیده ی خشونت در ایران حداقل در اشکالی چون قتل، خودکشی، فرار از خانه و نزاع است. یک نگاه گذرا به مقایسه ی آماری خشونت در اشکال قتل و خودکشی نشان می دهد که در سال ۲۰۰۰ میانگین قتل در جهان ۸/۸ (درصد هزار نفر) بوده و در ایران ۶۴/۳ بوده است. همچنین میانگین خودکشی در این سال در جهان ۵/۱۴ درصد و در ایران ۶۳/۶ گزارش شده است.
(Whqlibdoc.whoint/hq/2002/924154)
اگرچه این مقایسه نشان می دهد که فاصله ی میزان خشونت در اشکال فوق در ایران تا میانگین جهانی قابل ملاحظه است معهذا این ارقام هشدار دهنده است.
گذشته از این سایر اشکال خشونت، هم چون خشونت های خانوادگی، کودک آزاری، خشونت در محیط های کار و تحصیل و جرایم مالی نیز در جامعه ی ما به چشم می خورد. امّا آمار و اطلاعات معتبری در این زمینه وجود ندارد این در حالی است که بسیاری از مصادیق خشونت به مراجع رسمی گزارش نمی شوند. (سومزی، ۱۳۷۵)
سازمان بهداشت جهانی خشونت را چنین تعریف می کند: استفاده ی عمدی از نیروی فیزیکی تهدیدآمیز یا واقعی، بر علیه کسی یا علیه یک گروه یا اجتماع که دارای احتمال وقوع جراحت، مرگ، آسیب روان شناختی، عدم توسعه یا محرومیت باشد. (بوکهارت ۲۰۰۲)
این تعریف از یک سو دربرگیرنده ی همه ی انواع خشونت است و از سوی دیگر «کاربرد نیروی فیزیکی» را جزء ذاتی خشونت محسوب می کند.
در تعریف دیگری که دیکشنری سایت www.word refrence.com ارائه داده است خشونت عبارت است از یک عمل پرخاشگرانه علیه شخص یا چیزی که در برابر او مقاومت می کند.
همین منبع خشونت را در سه مقوله قرار می دهد:
الف) عمل: در سطح عملی در برگیرنده ی پرخاشگری، اعمال خصمانه، کاربرد زور، داد و بیداد و آشوب کردن، خشونت عمومی، دیوانگی جاده ای، خشونت خانگی.
ب) کیفیت: درنده خویی و ستمگری، تندخویی، غضبناکی، روحیه ی انتقام جویی.
ج) حالت: حالت سرکشی منجر به صدمه یا جراحت و ویرانی یا تخریب، حالت اختلال و بی نظمی، حالت گردنکشی و اغتشاش گری، حالت تغییر فاحش خشم و دیوانگی.
انواع خشونت:
خشونت از حیث گستره ی شمول، مقاصد عاملین خشونت و نیز ماهیت کارکردی آن به دسته های مختلفی طبقه بندی شده است:
الف) خشونت معطوف به خود: مرتکب و قربانی یک نفر هستند و این نوع خشونت در دو شکل خودآزاری و خودکشی وجود دارد.
ب) خشونت بین شخصی: این نوع خشونت میان افراد در یک رابطه ی رودررو رخ می دهد. خشونت خانوادگی و خشونت اجتماعی از این نوع است. خشونت خانوادگی در برگیرنده ی خشونت علیه همسر یا شریک جنسی، خشونت علیه کودکان و خشونت علیه سالخوردگان است و خشونت اجتماعی شامل خشونت علیه بزرگسالان (خشونت با آشنایان و غریبه ها)، خشونت جوانان، خشونت مرتبط با جرایم مالی و خشونت در محیط های کاری است.
ج) خشونت جمعی: مرتبط با گروه های بزرگتر افراد در زمره ی خشونت جمعی است از قبیل خشونت های سیاسی و اقتصادی. (بوکهارت ۲۰۰۲)
به طور کلی محرک های بیرونی که منجر به خشونت و پرخاشگری می شوند عبارتند از:
الف) برخی محرک ها از طریق اجبار احساسی و تداعی با حوادث ناخوشایند به واکنش های خشونت آمیز منجر می شود.
ب) برخی از افراد به واسطه ی گریز از تهدید و حمله ی دیگران در خشونت علیه آنها پیش روی می کنند.
ج) وجود یک ابزار خشونت در معرض دید، محرکی برای تشدید کنش پرخاشگرانه به شمار می رود. (فرجاد ۱۳۷۲)
مفهوم فقر: از دیدگاه جامعه شناسی تعریف دقیق فقر و تعیین حدود آن خالی از اشکال نیست زیرا همانند بسیاری از پدیده های اجتماعی فقر نیز اعتبار زمانی و مکانی دارد و با خود اجتماع متحول می شود ولی آن چه مسلم است فقر زاییده ی دو عامل تعیین کننده ی کمبود و مالکیت است. بدین معنی که در بسیاری از جوامع همه چیز به قدر وفور وجود ندارد و تقاضا بیش از عرض است. در نتیجه هرچه که برای زندگی ضروری و کمیاب است ارزش اقتصادی پیدا می کند و به محض اینکه ارزشمند می شود در بسیاری از کشورها عده ی قلیلی آن را تصاحب می کنند و عده ی کثیری محروم می شوند به دنبال این امر کسانی که امکان دست یابی به شیء نادر را ندارند نسبت به آن احساس فقر می کنند. (شیخاوندی، ۱۳۵۳)
پدیده ی فقر نیز به طور قراردادی با فقدان منابع مالی کافی تعریف می شود. می توان رقم درآمد را برای تشخیص بین خانواده هایی که فقیرند و آنها که نیستند به کار برد.
در واقع معنی فقر خیلی بیش از کم پولی است. فرهنگ فقر در محله ی فقر، زاده می شود و همراه با بچه ای از فامیلن نامناسب، ناحیه ای نامناسب از مملکت و از اقوام و نژاد خاصی رشد می کند. این خاصیت «دوام به نیروی خود» فقر شایسته توجه است. (هارلینگتون ۱۹۶۲)
چون ارزش های ملّی هر جامعه، موفقیت و کسب هرچه بیشتر را می خواهد لذا ما همیشه کوشش به منظور بهبود وضع خویش و پیشرفت را تحسین می کنیم. دنیای تبلیغات سبب انگیزش خواسته های مادی ما می گردد و محسّنات دلنشین «داشتن» را به رخ ما می کشد. این ثروت بارز فقیر را وا می دارد که به علّت ناداری احساس تحقیر، و به ناداری خود بیشتر آگاه شود و مشاهده ی این اختلاف دایم به زندگی خود فقیر بیش تر اثر کرده و آنها را به شکست خویش و احساس درماندگی واقف تر می سازد. (آیرین ۱۹۶۹)
در آمریکا شخصیت فقیر درهم شکسته است. اعتماد به نفس او ملوث گشته و امید و انگیزه از روح فقیر ریشه کن شده و خشونت در او افزون گشته است. (لویس۱۹۶۹)
بر طبق نظریه ی رابرت مورتون  (1940) افراد به علّت اینکه برای رسیدن به اهداف، وسایل لازم را در اختیار ندارند در شرایط آنومیک قرار می گیرند که موجب ایجاد فشار روانی در افراد می شود که جلوه ی بیرونی این فشار روانی خشم است.
در روی آورد یادگیری اجتماعی خشونت به کشاننده های بیرونی مرتبط با آن بیش از کشاننده های درونی توجه دارد و از این رو بندورا (۱۹۸۶) معتقد است در پیش بینی ظهور خشونت و پرخاشگری بایستی شرایط زمینه ساز بیش از مستعد بودن افراد مورد نظر قرار بگیرد.
اقتصاد آنان و سایر اندیشمندان طی بررسی های گوناگون کوشیده اند نشان دهند که ریشه ی برخی از رفتارهای نابهنجار در امکانات اقتصادی نهفته است. در میان عواملی که می توان اقتصادی به شمار آورد مسائل مربوط به کمبودهای غیرمادی مانند فرهنگ، مهارت و کمبودی مادی مانند کاهش قدرت خرید و بی خانمانی است. (شینی وندی ۱۳۵۳)
در پیوند برخی از انواع کج روی ها مانند انواع بیماری های روحی با وضع اقتصادی تردیدی نیست و بررسی های متعدد گواه آن است:
مثلاً فورناساری دی ورس  که یکی از پیشتازان جرم شناسی است طی یک بررسی نشان داده است که در ایتالیا خانواده های فقیر ۶۰% جمعیت را تشکیل می دهند ولی جرایم مربوط به آنها ۸۵ تا ۹۰% کل جرایم است.
آلفرد مارشال  در کتاب تاریخی خود درباره ی تئوری اقتصاد سرمایه داری (۱۸۹۱) نوشت:
درست است که علی رغم فقر، تحت تأثیر عوامل مذهبی، روابط دوستی و محبت های خانواده ممکن است انسان احساس بزرگترین خوش بختی را بکند ولی با این وجود باید اذعان داشت که در محیط فقر، به ویژه در مناطق پرجمعیت، فقر اقتصادی موجب از بین رفتن و پژمرده شدن استعدادهای انسانی می شود.
مارکس معتقد است که جنایت، فحشا، فساد، رفتار خلاف اخلاق و خشونت در درجه ی نخست ناشی از فقر است که زاییده ی سیستم سرمایه داری است به این صورت که عده ی معدودی با در اختیار گرفتن وسایل تولید، ثروت ها را به طور نامساوی قسمت می کنند و تناقضات اجتماعی را پدید می آورند.
همچنین میزان نسبتاً کم درآمد با میزان نسبتاً زیادی از خشونت میان زنان و شوهران ارتباط داشت. در یک پژوهش سراسری در مورد خشونت های خانوادگی در آمریکا، پژوهشگران دریافتند که خانواده های فقیرتر از درگیری ها و خشونت های بیش تری خبر می دهند. (برکوتیز۱۹۸۶)
تحقیقات نشان داده اند که مناطق دارای بزهکاری زیاد بر اساس بیکاری بالا، زندگی فقیرانه و بدون امکانات مشخص می شود. البته بعید است که بتوان فقر را به عنوان یکی از موضوعات در ارتباط با خشونت ریشه کن کرد امّا از راه سیاست گذاری های مناسب در آموزش و پرورش و سایر سازمان های اجتماعی می توان مانعی بزرگ در راه این سرچشمه ی ناخوشایند زندگی ایجاد کرد. (دویچ ۱۹۶۰)
مسأله ی پژوهش: آیا بین خشونت و فقر (کمبود امکانات مادی برای رسیدن به اهداف) رابطه وجود دارد؟

6+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...



هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت


دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد