خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


مختصری از زندگینامه باباطاهر

899 views

بازدید

مختصری از زندگینامه باباطاهر
۴٫۹۵ (۹۸٫۹%) ۷۳ votes

1+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
مختصری از زندگینامه باباطاهر
4.95 (98.9%) 73 votes

شناختی از زندگانى امیرالمومنین (ع)

199 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
حضرت على (ع) در سیزده رجب سال ۳۰ عام الفیل در کعبه به دنیا آمد مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب نام داشت. در بیست و یکم ماه رمضان سال ۴۰ هجرى در شهر کوفه به درجه شهادت رسید. قبر مطهرش در نجف اشرف قرار دارد
بخشهاى زندگانى على (ع)
با توجه به اینکه امیرمومنان ده سال پیش از بعثت پیامبر (ص) دیده به جهان گشود و در حوادث تاریخ اسلام هموارده در کنار پیامبر اسلام (ص) قرار داشت و پس از درگذشت آن حضرت نیز سى سال زندگى نمود، مى‏توان مجموع عمر ۶۳ ساله او را به پنج بخش زیر تقسیم نمود:
۱- از ولادت تا بعثت پیامبر اسلام،
۲- از بعثت تا هجرت پیامبر به مدینه،
۳- از هجرت تا درگذشت پیامبر اسلام،
۴- از رحلت پیامبر اسلام تا آغاز خلافت آن حضرت،
۵- دوران خلافت آن بزرگوار
۱- از ولادت تا بعثت پیامبر اسلام( ص)
چنانکه اشاره کردیم، اگر مجموع عمر على (ع) را به پنج بخش تقسیم کنیم، نخستین بخش آن را زندگى امام پیش از بعثت پیامبر تشکیل مى‏دهد. مقدار عمر امام در این بخش از ده سال تجاوز نمى‏کند زیرا زمانى که على (ع) دیده به جهان گشود، بیش از سى سال از عمر پیامبر نگذشته بود و پیامبر در چهل سالگى به رسالت مبعوث گردید، بنابراین على (ع) در موقع بعثت پیامبر بیش از ده سال نداشت.
در آغوش پیامبر
على(ع) در این دوره که دوره حساس شکل‏گیرى شخصیت و دوره پذیرش تربیتى و روحى او بود، در خانه حضرت محمد (ص) و تحت تربیت او به سربرد. مورخان اسلامى در این زمینه مى‏نویسند:
یک سال، قحطى بزرگى در مکه رخ داد. در آن زمان ابوطالب عموى پیامبر داراى عائله زیاد و هزینه سنگینى بود. حضرت محمد (ص )به عموى دیگر خود «عباس» که از ثروتمندترین افراد بنى هاشم بود، پیشنهاد کرد که هر کدام از ما یکى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببریم تا فشار مالى ابوطالب کم شود، عباس موافقت کرد، و هر دو نزد ابوطالب رفتند و موضو(ع) را با او در میان گذاشتند. ابوطالب با این پیشنهاد موافقت کرد. در نتیجه عباس، «جعفر» و حضرت محمد ص «على» را به خانه خود برد. على (ع) همچنان در خانه آن حضرت بود تا آنکه خداوند او را به نبوت مبعوث فرمود و على (ع) او را تصدیق کرد و از او پیروى نمود. پیامبر اسلام (ص) پس از گرفتن على (ع) فرمود: همان را برگزیدم که خدا او را براى من برگزید.
از آنجا که حضرت محمد (ص) در سنین کودکى – پس از درگذشت عبدالمطلب – در حانه عمویش ابوطالب و تحت کفالت او بزرگ شده بود، مى‏خواست با تربیت یکى از فرزندان او، زحمات وى و همسرش فاطمه بنت اسد را جبران کند و از میان فرزندان او نظر به على (ع) داشت
على (ع) در دوران خلافت خود، در خطبه «قاصعه» به این دوره تربیتى خود اشاره نموده و مى‏فرماید:
«شما (یاران پیامبر) از خویشاوندى نزدیک من با رسول خدا و موقعیت خاصى که با آن حضرت داشتم آگاهید و مى‏دانید موقعى که من خردسال بودم، پیامبر مرا در آغوش مى‏گرفت و به سینه خود مى‏فشرد و مرا در بستر خود مى‏خوابانید به طورى که من بدن او را لمس مى‏کردم، بوى خوش آن را مى‏شنیدم و او غذا در دهان من مى‏گذارد
من همچون بچه‏اى که به دنبال مادرش مى‏رود، همه جا همراه او مى‏رفتم، هر روز یکى از فضائل اخلاقى خود را به من تعلیم مى‏کرد و دستور مى‏داد که از آن پیروى کنم.»
على (ع) در غار حرأ
حضرت محمد (ص) پیش از آنکه به رسالت مبعوث شود، سالى یک ماه در غار حرأ به عبادت مى‏پرداخت و در این مدت اگر تهیدستى نزد وى مى‏رفت به او طعام مى‏داد و وقتى که ماه به پایان مى‏رسید و مى‏خواست به خانه برگردد، ابتدأا به مسجدالحرام مى‏رفت و هفت بار یا هر قدر که خدا مى‏خواست خانه خدا را طواف مى‏کرد و سپس به منزل خود باز مى‏گشت.
قرائن نشان مى‏دهد که حضرت محمد (ص) با عنایت شدیدى که نسبت به على (ع) داشت او را در آن یک ماه همراه خود به حرأ مى‏برد
وقتى که فرشته وحى براى نخستین بار در همان غار بر حضرت محمد (ص) نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على (ع) در کنار آن حضرت بود و آن روز از همان ماهى بود که حضرت محمد (ص) براى عبادت به کوه حرأ مى‏رفت
على (ع) در خطبه «قاصعه» در این باره مى‏فرماید:
«پیامبر هر سال در کوه حرأ به عبادت مى‏پرداخت و جز من کسى او را نمى‏دید…هنگامى که وحى بر آن حضرت نازل شد، صداى ناله شیطان را شنیدم، به رسول خدا عرض کردم: این ناله چیست؟ فرمود: این ناله شیطان است و علت ناله‏اش این است که او از اینکه در روى زمین اطاعت شود، ناامید گشته است. آنچه را من مى‏شنوم تو نیز مى‏شنوى و آنچه را مى‏بینم تو نیز مى‏بینى جز اینکه تو پیامبر نیستى، بلکه وزیر (من) و بر خیر و نیکى هستى.»
این گفتار گر چه مى‏تواند مربوط به عبادت پیامبر در حرأ در دوران پس از رسالت باشد، ولى قرائن گذشته و اینکه عبادت پیامبر در حرأ غالبا قبل از رسالت بوده است، نشان مى‏دهد که این گفتار مربوط به دوران قبل از رسالت پیامبر اسلام (ص) باشد. در هر حال پاکى روح على (ع) و تربیتهاى پیگیر پیامبر سبب شد که او در همان دوران کودکى با قلب حساس، دیده نافذ و گوش شنوا، چیزهایى را ببیند و اصواتى را بشنود که براى مردم عادى دیدن و شنیدن آنها ممکن نیست.
ابن ابى الحدید معتزلى در شرح نهج البلاغه مى‏نویسد:
«در کتب صحاح روایت شده است که وقتى جبرئیل براى نخستین بار بر پیامبر نازل گردید و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على (ع) در کنار پیامبر اسلام بود.»
از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «على (ع) پیش از رسالت پیامبر اسلام ص همراه آن حضرت نور نبوت را مى‏دید و صداى فرشته را مى‏شنید. پیامبر اسلام (ص) به او مى‏فرمود: اگر من خاتم پیامبران نبودم، تو شایستگى مقام نبوت را داشتى ولى تو وصى و وارث من، سرور اوصیأ و پیشواى پرهیزگاران هستى.»
۲- از بعثت تا هجرت پیامبر
دومین قسمت از زندگانى على (ع) را بخش از بعثت تا هجرت به مدینه تشکیل مى‏دهد که از نظر زمانى سیزده سال مى‏شود. این بخش از زندگانى امام شامل یک سلسله خدمات و مجاهدات درخشان و اقدامات بزرگ و برجسته على (ع) در راه پیشرفت اسلام مى‏باشد که در تاریخ اسلام نصیب کسى جز او نشده است
نخستین کسى که اسلام آورد
نخستین افتخار على (ع) در این دوران پیشگام بودن وى در پذیرفتن اسلام، و یا به عبارت صحیح‏تر، ابراز و اظهار اسلام دیرینه خویش است زیرا على (ع) از کوچکى یکتاپرست بود و هرگز آلوده به بت پرستى نبود(۹)تا اسلام او به معناى دست کشیدن از بت پرستى باشد (در حالى که در مورد سایر یاران پیامبر چنین نبود)
پیشگام بودن در پذیرفتن اسلام، ارزشى است که قرآن مجید روى آن تکیه کرده و صریحا اعلام نموده است که کسانى که در گرایش به اسلام پیشگام بوده‏اند، در پیشگاه خدا ارزش والایى دارند، آنجا که مى‏فرماید: «و پیشگامان، پیشگام، آنان مقربانند./
توجه خاص قران به موضو(ع) «سبقت در گروش به آیین اسلام» به حدى است که حتى کسانى را که پیش از فتح مکه ایمان آورده و جان و مال خود را در راه خدا بذل نموده‏اند، ز افرادى که پس از پیروزى مسلمانان برمکیان، ایمان آورده و جهاد کرده‏اند، برتر شمرده است چه رسد به کسانى که پیش از هجرت و در سالهاى نخست ظهور اسلام، مسلمان شده‏اند، آنجا که مى‏فرماید:
«کسانى از شما که پیش از پیروزى (فتح مکه) در راه خدا انفاق کردند و سپس به جهاد پرداختند، با کسانى که بعد از آن در راه خدا انفاق و جهاد کردند، یکسان نیستند، بلکه آنان در پیشگاه خدا مقامى برتر دارند و خداوند به هر دو وعده نیک داده است…»
علت برترى امیان مسلمانان پیش از فتح مکه (که در سال هشتم هجرى صورت گرفت) این است که آنان در موقعى ایمان آورند که اسلام در جزیره العرب به اوج عظمت نرسیده بود و هنوز پایگاه بت پرستان یعنى شهر مکه به صورت دژ شکست ناپذیرى باقى بود و خطرهایى از هر طرف جان و مال مسلمانان را تهدید مى‏کرد. البته مسلمانان پس از مهاجرت به مدینه و گرایش اوس و خزرج و قبایل اطراف مدینه به اسلام، از پیشرفت و ایمنى نسبى برخوردار بودند و در بسیارى از درگیریهاى نظامى غالب و پیروز مى‏شدند، ولى خطر هنوز بکلى برطرف نشده بود. بنابراین در صورتى که گروش به اسلام و بذل مال و جان در چنین شرائطى، از ارزش خاصى برخوردار باشد، قطعا اظهار ایمان و اسلام در آغاز دعوت پیامبر که قدرتى جز قدرت قریش و نیرویى جز نیروى بت پرستان در کار نبود، ارزش بالاتر و بیشترى خواهد داشت. از این نظر سبقت در اسلام در میان یاران پیامبر، از افتخارات مهم بشمار مى‏رفت
با این توضیح میزان ارزش پیشگامى على (ع) در اسلام بخوبى روشن مى‏گردد
دلائل پیشگامى على (ع) در اسلام
دلائل و شواهد پیشگامى على (ع) در متون اسلامى به قدرى فراوان است که بیان همه آنها از حد گنجایش این کتاب بیرون است ولى به عنوان نمونه تعدادى از آنها را ذیلا مى‏آوریم:
الف- پیش از همه، خود پیامبر اسلام (ص) به پیشقدم بودن على (ع) تصریح کرده و در میان جمعى از یاران خود فرمود:
«نخستین کسى که در روز رستاخیز با من در کنار حوض (کوثر) ملاقات مى‏کند پیشقدمترین شما در اسلام، على بن ابى طالب است.»
ب – دانشمندان و محدثان نقل مى‏کنند:
حضرت محمد (ص) روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد و على (ع) فرداى آن روز (سه شنبه) با او نماز خواند.
ج- امام در خطبه «قاصعه» مى‏فرماید: «آن روز اسلام جز به خانه پیامبر و خدیجه راه نیافته بود و من سومین نفر آنها بودم. نور وحى و رسالت را مى‏دیدم، و بوى نبوت را مى‏شنیدم.»
د- امام در جاى دیگر از سبقت خود در اسلام چنین یاد مى‏کند:«خدایا من نخستین کسى هستم که به سوى تو بازگشت، و پیام تو را شنید و به دعوت پیامبر تو پاسخ گفت و پیش از من جز پیامبر اسلام کسى نماز نگزارد.»
ه على (ع) مى‏فرمود: من بنده خدا و برادر پیامبر و صدیق اکبرم، این سخن را پس از من جز دروغگوى افترأ ساز، نمى‏گوید. من هفت سال پیش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم .
و- عفیف بن قیس کندى مى‏گوید:
من در زمان جاهلیت بازرگان عطر بودم. در یکى از سفرهاى تجارتى وارد مکه شدم و مهمان عباس (یکى از بازرگانان بزرگ مکه) شدم، در یکى از روزها در مسجدالحرام در کنار عباس نشسته بودم، در این هنگام که خورشید به اوج رسیده بود، جوانى به مسجد در آمد که صورتش همچون قرص ماه نورانى بود، نگاهى به آسمان کرد و سپس رو به کعبه ایستاد و شروع به خواندن نماز کرد، چیزى نگذشت که نوجوانى خوش سیما به وى پیوست و در سمت راست او ایستاد. سپس زنى که خود را پوشانده بود، آمد و در پشت سر آن دو نفر قرار گرفت و هر سه با هم مشغول نماز و رکوع و سجود شدند
من (از دیدن این منظره که در مرکز بت پرستان، سه نفر آیین دیگرى غیر از مرام بت پرستى را برگزیده‏اند) در شگفت ماندم، رو به عباس کرده و گفتم: حادثه بزرگى است! او نیز این جمله را تکرار کرد و افزود: آیا این سه نفر را مى‏شناسى؟ گفتم: نه. گفت: نخستین کسى که وارد شد جلوتر از هر دو نفر ایستاد، برادر زاده من محمد بن عبدالله (ص)، و دومین فرد، برادرزاده دیگر من على بن ابى طالب (ع)، و سومین شخص همسر محمد است. و او مدعى است که آیین وى از طرف خداوند نازل شده است و اکنون در روى زمین، جز این سه نفر کسى از این دین پیروى نمى‏کند.
این قضیه بخوبى نشان مى‏دهد که در آغاز دعوت پیامبر اسلام (ص) غیر از همسرش خدیجه، تنها على (ع) آیین او را پذیرفته بوده است.
حامى و جانشین پیامبر (ص)
پیامبر اسلام به مدت سه سال، از دعوت عمومى خود دارى مى‏ورزید و تنها در تماسهاى خصوصى با افرادى که زمینه پذیرش را در آنها احساس مى‏کرد، آنها را به اسلام دعوت مى‏کرد.
پس از سه سال فرشته وحى نازل شد و فرمان خدا را ابلاغ کرد که پیامبر دعوت همگانى خود را از طریق دعوت خویشان و بستگان آغاز نماید. فرمان خدا چنین بود:
«بستگان نزدیک خود را از عذاب الهى بیم ده، و پرو بال مهر و مودت خود را بر سر افراد با ایمان فروگستر (نسبت به آنان ابراز علاقه و محبت کن) پس اگر با تو از در مخالفت وارد شوند بگو من از کارهاى (بد) شما بیزارم.»
علت اینکه دعوت خویشان براى نقطه شروع دعوت همگانى انتخاب شد، این است که تا نزدیکان یک رهبر الهى و یا بشرى به او ایمان نیاورند و از او پیروى نکنند، هرگز دعوت او درباره بیگانگان موثر واقع نمى‏شود زیرا نزدیکان همواره از اسرار و رازها و ملکات خوب و بد وى کاملا واقف و مطلع هستند، از این رو ایمان آنان نشانه وارستگى مدعى رسالت به شمار مى‏رود، چنانکه اعراض و روى گردانى اکثریت قریب به اتفاق آنها نشانه دورى مدعى از خلوص و صفا و صدق در ادعأ است. از این نظر پیامبر به على (ع) دستور داد که چهل و پنج نفر از شخصیتهاى بزرگ بنى هاشم را براى ضیافت ناهار دعوت کند و غذایى از گوشت همراه با شیر آماده سازد.
مهمانان همگى در وقت معین به حضور پیامبر شتافتند و پس از صرف غذا «ابولهب» عموى پیامبر با سخنان سبک خود مجلس را از آمادگى براى طرح سخن و تعقیب هدف، انداخت و مجلس بدون اخذ نتیجه به پایان رسید و مهمانان پس از صرف غذا و شیر، خانه رسول خدا را ترک گفتند و پیامبر تصمیم گرفت که فرداى آن روز، ضیافت دیگرى ترتیب دهد و همه آنان را جز ابولهب به خانه خود دعوت نماید. باز على (ع) به دستور پیامبر غذا و شیر آماده نمود و از شخصیتهاى برجسته و شناخته شده بنى هاشم براى صرف ناهار و استما(ع) سخنان پیامبر دعوت به عمل آورد. مهمانان همگى باز در موعد مقرر حضور بهم رسانیدند. پیامبر ص پس از صرف غذا سخنان خود را چنین آغاز کرد:
«هیچ کس از مردم براى کسان خود چیزى بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام، نیاورده است. من خیر دنیا و آخرت براى شما آورده‏ام. خدایم به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگى وى و رسالت خویش، دعوت کنم. چه کسى از شما مرا در این راه کمک مى‏کند تا برادر و وصى و نماینده من در میان شما باشد؟»
او این جمله را گفت و مقدارى مکث نمود تا ببیند کدامیک از آنان به نداى او پاسخ مثبت مى‏دهد؟ در این موقع سکوتى مطلق آمیخته بإ؛ ّّ بهت و تحیر بر مجلس حکومت مى‏کرد و همگى سر به زیر افکنده و در فکر فرو رفته بودند.
ناگهان على (ع) که سن او در آن روز از ۱۵ سال تجاوز نمى‏کرد، سکوت را درهم شکست و برخاست و رو به پیامبر کرد و گفت:
«اى پیامبر خدا من تو را در این راه یارى مى‏کنم»، سپس دست خود را به سوى پیامبر دراز کرد تا دست او را به عنوان پیمان فداکارى بفشارد. در این موقع پیامبر دستور داد که على (ع) بنشیند. بار دیگر پیامبر گفتار خود را تکرار نمود،
باز على برخاست و آمادگى خود را اعلام کرد. این بار نیز پیامبر به وى دستور داد بنشیند. در مرتبه سوم نیز مانند دفعات پیشین کسى جز على برنخاست و تنها او بود که بپاخاست و پشتیبانى خود را از هدف مقدس پیامبر اعلام کرد. در این موقع پیامبر (ص) دست خود را بر دست على زد و جمله تاریخى خود را در مجلس بزرگان بنى هاشم درباره على بیان نمود و گفت:
«هان اى خویشاوندان و بستگان من! على برادر و وصى و خلیفه من در میان شما است.»
بدین ترتیب نخستین وصى پیامبر اسلام به وسیله آخرین سفیر الهى در آغاز رسالت که هنوز جز عده ناچیزى به آیین وى نگرویده بودند، تعیین گردید.
از اینکه پیامبر در یک روز نبوت خود و امامت على و اعلام کرد و روزى که به بستگان خود گفت مردم من پیامبر خدا هستم، همان روز نیز فرمود که على وصى و جانشین من است، مى‏توان مقام و موقعیت امامت را در اسلام به نحو روشن ارزیابى نمود و به این مطلب توجه کرد که این دو مقام از یکدیگر جدا نبوده و همواره امامت مکمل برنامه رسالت است.
فداکارى بزرگ
در سال سیزدهم بعثت، به دنبال انعقاد پیمان عقبه دوم در شب سیزدهم ذیحجه، میان پیامبر اسلام (ص) و یثربیان که طى آن مردم یثرب پیامبر را به آن شهر دعوت نموده و قول حمایت و دفا(ع) از آن حضرت دادند، و از فرداى آن شب مسلمانان مکه بتدریج به یثرب هجرت کردند، سران قریش دانستند پایگاه تازه‏اى براى نشر دعوت اسلام در یثرب آماده شده است، از اینرو احساس خطر کردند، چه، مى‏ترسیدند که پس از آنهمه آزار و اذیت که به پیامبر و پیروان او رسانده‏اند، پیامبر در صدد انتقام بر آید و اگر هم فرضا قصد جنگ نداشته باشد، ممکن است راه بازرگانى قریش به شام را که از کنار یثرب عبور مى‏کرد، مورد تهدید قرار دهد. براى رویارویى با چنین خطرى، در آخر ماه صفر سال ۱۴ بعثت در «دارالندوه» (مجلس شوراى مکه) اجتما(ع) کردند و به چاره اندیشى پراختند. در این شورا برخى از حاضران پیشنهاد کردند که پیامبر تبعید یا زندانى شود ولى پیشنهاد رد شد. سرانجام تصمیم گرفتند او را به قتل برسانند، اما کشتن پیامبر کار آسانى نبود زیرا بنى هاشم آرام نمى‏نشستند و به خونخواهى بر مى‏خاستند. سرانجام تصمیم گرفتند که از هر قبیله جوانى آماده شود تا شبانه دسته جمعى بر سر حضرت محمد (ص) بریزند و او را در بستر خواب قطعه قطعه کنند، در این صورت قاتل، یک نفر نخواهد بود و بنى هاشم نمى‏توانند به خونخواهى برخیزند زیرا جنگ با همه قبائل براى آنان مقدور نخواهد بود و ناچار به گرفتن خونبها راضى خواهند شد و ماجرا خاتمه خواهد یافت. قریش براى اجراى نقشه خود شب اول ربیع الاول را انتخاب کردند.
خداوند بعدها هر سه نقشه آنان را یادآورى نموده و فرمود: «به یادآور هنگامى را که کافران نقشه مى‏کشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند و یا (از مکه) خارج سازند. آنها چاره مى‏اندیشیدند (و تدبیر مى‏کردند) و خداوند هم تدبیر مى‏کرد و خدا بهترین چاره جویان (و مدبران) است».
به دنبال این تصمیم قریش، فرشته وحى پیامبر را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت و دستور الهى را ابلاغ کرد که پیامبر شهر مکه را به عزم یثرب ترک کند.
در اینجا براى شکست نقشه دشمن لازم بود پیامبر (ص) از شیوه «رد گم کردن» استفاده کند تا بتواند از شهر خارج شود. براى این منظور لازم بود فرد جانباز و فداکارى شب در بستر پیامبر بخوابد تا گروهى که به خانه او یورش مى‏برند، تصور کنند او هنوز خانه را ترک نگفته است و در نتیجه فکر آنان فقط متوجه خانه او شود و از کنترل راهها غفلت کنند. چنین فردى جز على (ع) کسى نبود.
از این نظر پیامبر نقشه سران قریش را با على در میان گذاشت و فرمود: امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزى را که من هر شب بر روى خود مى‏کشیدم، بر روى خود بکش تا تصور کنند که من در بستر خفته‏ام (مرا تعقیب نکنند).
على (ع) به این ترتیب عمل کرد، ماموران قریش از سر شب خانه پیامبر را محاصره کردند و بامداد که با شمشیرهاى برهنه به خانه هجوم بردند، على (ع) از بستر بلند شد.
آنان نقشه خود را تا آن لحظه صد در صد دقیق و موفق مى‏پنداشتند، با دیدن على سخت برآشفتند و روى به وى کرده گفتند: محمد کجاست؟ على فرمود: مگر او را به من سپرده بودید که از من مى‏خواهید؟ کارى کردید که او ناچار شد خانه را ترک کند.
در این هنگام به سوى على (ع) یورش بردند و به نقل «طبرى» او را آزردند و آنگاه وى را به سوى مسجدالحرام کشیدند و پس از بازداشت مختصرى او را آزاد ساختند و در سمت مدینه به تعقیب پیامبر پرداختند، در حالى که پیامبر در غار «ثور» پنهان شده بود. قرآن مجید این فداکارى بزرگ على (ع) را در تاریخ جاودانگى بخشیده و طى آیه‏اى او را از کسانى معرفى مى‏کند که در راه خدا جان خود را فدا مى‏کنند:
«بعضى از مردم باایمان (همچون على در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر) جان خود را براى کسب خشنودى خدا مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.»
مفسران مى‏گویند: این آیه درباره فداکارى بزرگ على (ع) در لیله المبیت نازل شده است. خود حضرت نیز در شوراى شش نفرى که به دستور عمر براى تعیین خلیفه تشکیل گردید، با این فضیلت بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج کرد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا جز من چه کسى در آن شب پرخطر که پیامبر عازم غار «ثور» بود، در بستر او خوابید و خود را سپر بلا نمود؟
همگى گفتند: کسى جز تو نبود.
۳- از هجرت تا وفات پیامبر (ص)
على (ع) برادر پیامبر (ص)
اخوت اسلامى و پیوند برادرى از اصول اجتماعى آیین اسلامى است. پیامبر اسلام به صورتهاى مختلف و گوناگون در ایجاد و استوار ساختن این پیوند، کوشش نموده است. از آن جمله پس از ورود به مدینه تصمیم گرفت میان مسلمانان مهاجر و انصار پیمان برادرى منعقد سازد، به این منظور روزى در اجتما(ع) مسلمانان بپاخاست و فرمود: «تآخوا فى الله اخوین اخوین»: در راه خدا، دو تا دوتا برادر شوید. آنگاه مسلمانان دوبدو دست یکدیگر را به عنوان برادرى فشردند و بدین ترتیب وحدت و همبستگى بین آنان استوارتر گردید.
البته در این پیمان نوعى هماهنگى و تناسب افراد با یکدیگر از نظر ایمان و فضیلت و شخصیت اسلامى رعایت مى‏شد. این معنا با دقت در وضع و حال افرادى که با هم برادر شدند بخوبى روشن مى‏گردد.
پس از آنکه براى هر یک از حاضران برادرى تعیین گردید، على (ع) که تنها مانده بود، با چشمان اشکبار به حضور پیامبر عرض کرد: بین من و کسى پیوند برادرى برقرار نساختى. پیامبر فرمود: تو برادر من در دو جهان هستى. (۲۵)آنگاه بین خود و على (ع) عقد برادرى خواند. این موضوع میزان عظمت و فضیلت على (ع) را بخوبى نشان مى‏دهد و روشن مى‏سازد که وى تا چه حد به رسول خدا نزدیک بوده است.
در جبهه‏هاى جنگ‏
زندگى على (ع) از هجرت تا وفات پیامبر، شامل حوادث و رویدادهاى فراوان بویژه فداکاریهاى بزرگ آن حضرت در جبهه‏هاى جنگ است. پیامبر اسلام پس از هجرت به مدینه، بیست و هفت «غزوه»با مشرکان و یهود و شورشیان داشت که على (ع) در بیست و شش غزوه از این غزوات شرکت داشت و فقط در غزوه «تبوک» به علت حساسیت شرائط که بیم آن مى‏رفت منافقان در غیاب پیامبر در مرکز حکومت اسلامى دست به توطئه بزنند، به دستور پیامبر (ص) در مدینه ماند. از آنجا که بررسى همه این غزوات از حد گنجایش این کتاب بیرون است، ما براى نمونه تنها نقش على (ع) را در چهار جهاد بزرگ در زمان پیامبر (ص) ذیلا منعکس مى‏کنیم:
الف – در جنگ بدر
مى‏دانیم که جنگ بدر نخستین جنگ کامل العیار میان مسلمانان و مشرکان بود و به همین دلیل نخستین آزمایش نظامى بین طرفین به شمار مى‏رفت و از این پیروزى هر یک از طرفین در این جنگ بسیار مهم بود.
این جنگ در سال دوم هجرت رخ داد. پیامبر (ص) در این سال آگاهى یافت که کاروان بازرگانى قریش به سرپرستى ابوسفیان، دشمن دیرینه اسلام، از شام عازم بازگشت به مکه است، و چون مسیر کاروان از نزدیکیهاى مدینه رد مى‏شد،پیامبر اسلام با ۳۱۳ نفر از مهاجران و انصار به منظور ضبط کاروان به سوى منطقه بدر که مسیر طبیعى کاروان بود، حرکت کرد/
هدف پیامبر ازاین حرکت آن بود که قریش بدانند خط بازرگانى آنها در دسترس نیروهاى اسلام قرار دارد و اگر آنها از نشر و تبلیغ اسلام و آزادى مسلمانان جلوگیرى کنند، شریان حیات اقتصادى آنان به وسیله نیروهاى اسلام قطع خواهد شد.
از طرف دیگر ابوسفیان چون از حرکت مسلمانان آگاهى یافت، با انتخاب یک راه انحرافى از کناره‏هاى دریاى سرخ، کاروان را بسرعت از منطقه خطر دور کرد و همزمان با این عمل، از سران قریش در مکه استمداد کرد/
به دنبال استمداد ابوسفیان، تعداد ۹۵۰ تا ۱۰۰۰ نفر از مردان جنگى قریش به سوى مدینه حرکت کردند. در روز ۱۷ رمضان این گروه با مسلمانان رو در رو قرار گرفتند، در حالى که نیروى شرک سه برابر نیروى اسلام بود.
در آغاز نبرد، سه تن از دلاوران قریش که تا دندان مسلح بودند، به نامهاى: «عتبه» (پدر هند، همسر ابوسفیان) برادر بزرگ او «شیبه» و «ولید» (فرزند عتبه) فریاد کشان به وسط میدان جنگ آمدند و هماورد خواستند. در این هنگام سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد میدان شدند و خود را معرفى کردند. قهرمانان قریش که از جنگ با آنان خوددارى نموده فریاد زد: اى محمد! افرادى که از اقوام ما، همشان ما هستند، براى جنگ با ما بفرست.
در این هنگام رسول خدا (ص) به «عبیده بن حارث بن عبدالمطلب»، «حمزه بن عبدالمطلب» و «على بن ابیطالب (ع) »دستور داد به جنگ این سه تن بروند، این سه مجاهد شجا(ع)، روانه رزمگاه شدند و خود را معرفى کردند. آنان هر سه نفر را براى مبارزه پذیرفتند و گفتند: همگى همشان ما هستند. از این سه تن «حمزه» با،«شیبه»، «عبیده» با «عتبه» و «على» که جوانترین آنها بود، با «ولید»، دایى معاویه، روبرو شدند و جنگ تن به تن آغاز گردید. «على» و «حمزه» هر دو، هماورد خود را بسرعت به قتل رساندند ولى ضربات متقابل میان «عبیده» و «عتبه» هنوز ادامه داشت و هیچ کدام بر دیگرى غالب نمى‏شد، از این رو «على» و «حمزه» پس از کشتن رقیبان خود، به کمک، «عبیده» شتافتند و عتبه را نیز به هلاکت رساندند.
على (ع) بعدها در یکى از نامه‏هاى خود به معاویه با اشاره به این حادثه نوشت: شمشیرى که آن را در یک جنگ بر جد تو(عتبه) و دایى تو(ولید) و برادرت حنظله فرود آوردم، هم اکنون نزد من است.
پس از پیروزى سه قهرمان بزرگ اسلام بر دلاوران قریش که اثر خرد کننده‏اى در روحیه فرماندهان سپاه شرک داشت، جنگ همگانى آغاز شد و منجز به شکست فاحش ارتش شرک گردید، به طورى که هفتاد نفر اسیر گشتند.
در این جنگ بیش از نیمى از کشته شدگان با ضربت شمشیر على (ع) از پاى درآمدند.
مرحوم شیخ مفید، سى و شش تن از کشه شدگان مشرکین در جنگ بدر را نام مى‏برد و مى‏نویسد:«راویان شیعه و سنى به اتفاق نوشته‏اند که این عده را على بن ابى طالب (ع) شخصا کشته است، بجز کسانى که در مورد قاتل آنان اختلاف است و یا على در کشتن آنان با دیگران شرکت داشته است.»
شجاعت بى نظیر در جبهه احد
روحیه قریش بر اثر شکست در جنگ بدر سخت افسرده شد، و براى گرفتن انتقام کشته شدگان خود و جبران این شکست بزرگ تصمیم گرفتند با نیروى فراوان و مجهز به مدینه حمله کنند و
عوامل اطلاعاتى پیامبر اسلام (ص) تصمیم قریش را در این زمینه به آن حضرت گزارش کردند. پیامبر براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشکیل داد. گروهى از مسلمانان نظر دادند که بهتر است ارتش اسلام از مدینه بیرون رود و در بیرون شهر با دشمن بجنگد.
پیامبر با هزار نفر مدینه را به سوى کوه احد در سمت شمال شهر ترک گفت:
در بین راه سیصد نفر از هوادان عبدالله بن ابى، منافق مشهور، به تحریک وى به مدینه بازگشتند و تعداد نیروهاى اسلام به هفتصد نفر کاهش یافت. بامداد روز هفتم شوال از سال سوم هجرت در دامنه کوه احد دو لشکر در برابر هم صف آرایى کردند.
پیامبر اسلام پیش از آغاز جنگ، با یک دید نظامى، میدان جنگ را مورد بررسى قرار داد و نظرش به نقطه‏اى جلب شد که ممکن بود دشمن در گرماگرم جنگ از آن نقطه نفوذ کرده از پشت سر به مسلمانان حمله کند. از این نظر افسرى بنام «عبدالله بن جبیر» را با پنجاه نفر تیرانداز روى تپه‏اى مستقر ساخت تا از رخنه احتمالى دشمن از آن نقطه جلوگیرى کنند و دستور داد به هیچ وجه نباید آن نقطه حساس را ترک کنند و چه مسلمانان پیروز شوند و چه شکست بخورند.
از طرف دیگر در جنگهاى آن زمان، پرچمدار، نقش بسیار بزرگى داشت و از اینرو پرچم را همیشه به دست افرادى دلیر و توانا مى‏سپردند. استقامت و پایدارى پرچمدار و اهتزاز پرچم در رزمگاه، موجب دلگرمى جنگجویان بود، و برعکس، کشته شدن پرچمدار و سرنگونى پرچم مایه تزلزل روحى آنان مى‏گردید، به همین جهت پیش از آغاز جنگ به منظور جلوگیرى از شکست وحى سربازان، چند نفر از شجاعترین رزمندگان به عنوان پرچمدار تعیین مى‏گردید.
در این جنگ نیز قریش به همین ترتیب عمل کردند، و پرچمدارانى از قبیله «بنى عبدالدار» که به شجاعت معروف بودند، انتخاب کردند ولى پس از آغاز جنگ پرچمدار آنان یکى پس از دیگرى به دست تواناى على (ع) کشته شدند و سرنگونى پى در پى پرچم باعث ضعف و تزلزل روحى سپاه قریش گردید و افرادشان پا به فرار گذاشتند.
از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «پرچمداران سپاه شرک در جنگ احد نه نفر بودند که همه آنها به دست على (ع) به هلاکت رسیدند».
ابن اثیر نیز مى‏گوید: «کسى که پرچمداران قریش را شکست داد، على (ع) بود.»
به روایت مرحوم شیخ صدوق، على (ع) در احتجاجهاى خود در شوراى شش نفرى که پس از مرگ عمر، جهت تعیین خلیفه تشکیل گردید، روى این موضو(ع) تکیه نمود و فرمود:
شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا در میان شما کسى جز من هست که نه نفر از پرچمداران بنى عبدالدار را (در جنگ احد) کشته باشد؟
سپس امام افزود: پس از کشته شدن این نه نفر بود که غلام آنان بنام «صواب» که هیکلى بس درشت داشت، به میدان آمد و در حالى که دهانش کف کرده و چشمانش سرخ گشته بود، مى‏گفت: به انتقام اربابانم جز محمد را نمى‏کشم. شما با دیدن او جاخورده خود را کنار کشیدید ولى من به جنگ او رفتم و ضربت متقابل بین من و او رد و بدل شد و من آنچنان ضربتى بر او وارد کردم که از کمر دو نیم شد.
اعضاى شورا، همگى سخنان على (ع) را تصدیق کردند.
بارى، سپاه قریش هزیمت یافت و افراد تحت فرماندهى عبدالله بن جبیر با دیدن این صحنه خواستند به منظور جمع آورى غنایم رفتند و عبدالله بن جبیر با کمتر از ده نفر همانجا ماند.
در این هنگام خالد بن ولید که با گروهى سواره نظام در کمین آنان بود، چون این وضع را دید، به آنان حمله کرد و پس از کشتن آنان از پشت جبهه به مسلمانان یورش برد و این همزمان شد با بلند شدن پرچم آنان توسط یکى از زنان قریش بنام «عمره بنت علقمه» که جهت تشویق سربازان قریش به میدان جنگ آمده بودند.
از این لحظه، وضع جنگ بکلى عوض شد، آرایش جنگى مسلمانان بهم خورد، صفوف آنان از هم پاشید، ارتباط فرماندهى با افراد قطع گردید و مسلمانان شکست خوردند و حدود هفتاد نفر از مجاهدان اسلام، از جمله «حمزه بن عدالمطلب» و «مصعب بن عمیر» یکى از پرچمداران ارتش اسلام، به شهادت رسیدند.

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

زندگینامه حضرت یوسف

610 views

بازدید

زندگینامه حضرت یوسف
۳ (۶۰%) ۱ vote
یوسف از انبیای مرسل است و پدرش یعقوب و مادرش راحیل که به هنگام وضع حمل (ابن یامین) «برادرش» فوت کرد. او به حسن صورت، زیبا و آراستگی معروف و مشهور گشت. خواب او دل پدر را بیش از پیش ربود. ولی یوسف را از بازگوکردن این خواب با برادرانش منع کرد اما او را برای پرورش به نزد عمه‌اش فرستاد که این کار او دلایلی داشت:
الف) از ترس برادرانش که او را آزار و اذیت نکنند.
ب) زیرا او پیر بود و نمی‌توانست او را بپروراند.
اما هنگامی که بزرگ شد (یوسف). او را از عمه‌اش طلب کرد ولی خواهر یعقوب یوسف را بسیار دوست می‌داشت و او را به شیوه شگرف که در متن توضیح داده شده است از دادن به برادر خود (یعقوب) بازداشت.
این خواب‌های پرمعنا بارها تکرار گشت و تعبیرهای آن‌ها به گوش برادران یوسف می‌رسید و بر حسد و رشک آن‌ها روز به روز افزون می‌گشت به زودی یوسف بزرگ گشت و توانست نزد پدر بازگردد و برادرانش هم از این فرصت برای از میان برداشتن او استفاده کردند و او را به صحرا برده و در چاهی انداختند. کاروانی که از «مدین» به مصر می‌رفت او را با خود به آنجا برد و به عنوان برده او را به فروش گذاشتند و چون زیبا و آراسته بود، خانواده عزیز مصر او را خریدند و بدین سان او در خانواده‌ای والا بزرگ گشت و بر زیبایی‌اش افزون گشت تا این که زلیخا زن عزیز مصر عاشق او شد اما یوسف به او اعتنایی نمی‌کرد. تا این که عشق زلیخا بر شوهرش آشکار گشت اما او این کار را از یوسف دانست و او را به زندان افکند. اما او در همان جا هم از عبادت خدا دست برنداشت و علاوه بر آن به تفقد حال زندانیان و تعبیر خواب آن‌ها می‌پرداخت. بالاخره با تعبیر خواب فرعون از زندان بیرون آمد و چون او (فرعون) آراستگی، خردمندی، جمال و کمال او را دید از خاصان و امینان خود، وی را گمارد: یوسف از فرعون درخواست کرد که او را به مقام عزیز مصر بنشاند و او هم این کار را کرد، و چون یوسف از عدل و عدالت در مصر، دیگر کشورهای اطراف شهره‌ی عام و خاص گشت. برادرانش که با قحطی دست و پنجه نرم می‌کردند برای خرید گندم به نزد او رفتند ( اما او را نمی‌شناختند) و بعد از اینکه ایشان را نزد خود دید. ابن یامین را به جرم دزدی‌ای که خودش (یوسف) ترتیب داده بود نزد خود نگاه داشت و برادران دیگر را نزد پدر فرستاد و یعقوب چون بعد از مرگ یوسف ابن یامین را بیشتر از دیگر برادرانش دوست می‌داشت، او را هم از دست داده بود از گریه فراوان چشمانش سفید گشت. دوباره برادران یوسف برای خرید گندم نزد وی رفتند. اما این بار یوسف خود را به آنان شناسانید و برای علاج چشمان پدر، پیراهن خود را با برادرانش راهی زادگاهش کرد و چون پدر خبر زنده بودن پسر را شنید با پسرانش عازم مصر گشت و با استقبال با شکوه یوسف روبه‌رو شد. یوسف شرح حال خود را از چاه‌خواری تا تخت شهیادی برای پدر بازگو نمود و برای پدر و برادرانش مقامی فراخور حالشان ترتیب داد اما پدر بعد از چندی بیمار گشت و فوت کرد و طبق وصیت پسران را به خاکسپاری او در فلسطین مجبور کرد. چون عزیز سابق مصر درگذشت به درخواست فرعون مصر، یوسف زلیخا را که در عاشقی یوسف می‌سوخت به زنی اختیار کرد. حاصل آن دو پسر به نام «افرائیم» و «منسه» و دختری که به رحمه موسوم بود. جسد یوسف پس از مرگ در مصر ماند تا این که موسی آن را به فلسطین برد.

رسول گفت، صلی الله علیه و سلم، درآموزید بندگان خود را سورت یوسف، علیه السلام، که هر بنده‌ای از بندگان من که آن را بخواند و درآموزد اهل و فرزندان خود را و بندگان خود را، خدای تعالی سکرات مرگ بر وی آسان کند و او را قوت و توفیق دهد که هیچ‌کس را حسد نکند.
سعدبن‌ابی وقاص گوید: قرآن بر پیغامبر، علیه‌السلام، فرو می‌آمد، در مکه؛ و پیغامبر، صلی‌الله علیه، بر یاران می‌خواند. مگر ملالتی به طبع ایشان راه یافت. گفتند یا رسول‌الله، لو قصت علینا (کاش برای ما داستانی می‌سرودی)؛ چه بود اگر خدای تعالی سورتی فرستد که در آن سورت امر و نهی نبود؛ و در آن سورت قصه‌ای بود که دلهای ما بدان بیاساید. خدای گفت، عزوجل: نحن نقص علیک احسن القصص (نیکوترین داستانها بر تو برخوانیم) اینک قصه یوسف ترا برگوییم تا تو بریشان خوانی. و این قصه را احسن القصص خواند، زیرا که در این قصه ذکر پیغامبران و بسامانان (معصومین) است؛ و ذکر فریشتگان، و پریان و آدمیان، و چهارپایان، و مرغان، و سیر (جمع سیرت) پادشاهان و آداب بندگان و احوال زندانیان و فضل عالمان و نقص جاهلان و مکر و حیلت زنان و شیفتگی عاشقان و عفت جوانمردان و ناله محنت‌زدگان و تلون احوال دوستان در فرقت و وصلت، و عز و ذل، و غنا و فقر و اندوه و شادی و تهمت و بیزاری و امیری و اسیری. این همه نکتها درین قصه بجای آید. و درین قصه علم توحید و علم سر و علم فقه و علم تعبیر خواب و علم فراست و علم معاشرت و علم سیاست و تدبیر معیشت ‌درمی‌آید.
و مدار این قصه بر نیکویی است: یعقوب صبر نیکو کرد؛ از برادران تضرع نیکو، از یوسف عفو نیکو. و این قصه نیکوگوی با نیکوخوی از نیکوروی. در این قصه چهل عبرت است که مجموع آن در هیچ قصه‌ای بجای نیست. برای این وجوه راست که خدای، عزوجل، این قصه را احسن القصص می‌خواند.
داستان یوسف قصه‌ای دلکش است که آغازش از محبت است و میانه‌اش پر از اشتیاق و هجرت و پایانش مشعر به عصمت و رحمت. هر فصل آن مشتمل بر نکته‌ای و هر باب آن متضمن حکمتی است و مورخان و نویسندگان هر کدام این داستان را به شیوه‌ای بدیع و اسلوبی عجیب بازگفته‌اند و ما خلاصه این داستان را که به فرموده قرآن مجید احسن القصص است در اینجا نقل می‌کنیم.
یوسف پسر یعقوب از انبیای بزرگ مرسل است و به حسن صورت و زیبائی معروف و مشهور بوده است. روزی که در کنار پدرش یعقوب به خواب رفته بود چنان دید که بر بالای کوهی بلند که دامان آن چشمه‌های روشن و سبزه‌زارهای دلپسند است رفته است و یازده ستاره با آفتاب و ماه در پیش او به سجده افتاده‌اند. چون این خواب را با پدر بازگفت پدر دریافت که او به مقامی بزرگ خواهد رسید و آن کوه بلند اشاره به تخت سلطنت است و چشمه‌ها و سبزه‌زارهای دلپسند کنایه از سعادت و اقبال اوست و یازده ستاره یازده برادر او باشند که پیش او پیشانی بر زمین نهند و آفتاب و ماه دو شخص عالی قدر باشند که با اسباط موافقت نمایند. پس یعقوب با پسر گفت: یا بنی لاتقصص رؤیاک علی اخوتک فیکیدوا لک کیداً ان الشیطان للانسان عدو مبین( آیه ۵ از سوره یوسف) یعنی ای پسرک من، این خواب خود را به برادرانت بازمگو که با تو نیرنگ سازند، همانا که شیطان دشمن آشکار انسان است. و گفت زود باشد که خداوند نعمت خود را بر تو و خانواده تو تمام کند و به مقام بلند پدرانت رساند.
پس از چندی برادران یوسف از آن خواب آگاه شدند و آتش حسد در ایشان بالا گرفت و همه پیش برادر خود روبین که به اصابت رأی از همه ممتاز بود رفتند و گفتند پسر راحیل خوابی عجیب دیده است که دل پدر را بدان خواب ربوده است. روبین از سخن ایشان در شگفت شد و گفت اگر چنین خوابی دیده است عجبی نیست که نهال سعادت او بر جویبار آمالش بالیدن گیرد و ستاره بختش درخشیدن آغاز کند برادران از شنیدن سخن روبین ناراحت‌تر شدند و از حسد بی‌خواب گشتند.
یوسف پس از چندی باز در خواب دید که از سرانگشتانش آب می‌چکد و بر سر و روی برادرانش می‌ریزد. یعقوب آن را چنین تعبیر کرد که به هنگام قحطی کشت‌زار امید برادران از ابر احسان او سیراب شود و باز یوسف را وصیت کرد که آن خواب را به کسی بازنگوید. چون برادران از این خواب هم آگاه شدند و زیادت محبت پدر او را به او مشاهده کردند حسدشان بیشتر از پیش شد و مصمم شدند تا یوسف را از میان بردارند.
گویند راحیل مادر یوسف به هنگام وضع حمل ابن یامین از دنیا رفت و یوسف در آن هنگام دو ساله بود. یعقوب تربیت پسر دوساله خود را به خواهر خود سپرد و چون یوسف بزرگ شد و در زیبائی از حد گذشت یعقوب خواست تا یوسف را از خواهر خود بگیرد و پیش خود ببرد ولی خواهر راضی نمی‌شد تا آنکه یعقوب تصمیم گرفت او را از خواهر بگیرد. خواهر حیله‌ای اندیشید و کمربندی را که از ابراهیم به یادگار مانده بود از زیر لباسهای یوسف بر او پوشانید. چون یعقوب خواست تا یوسف را ببرد راحیل کمربند ابراهیم را طلب کرد و چون بازنیافت یوسف را برهنه کرد و آن را در میان او دید. رسم چنین بود که اگر کسی مال خود را نزد دیگری پیدا کند آن شخص را تا یک سال و به روایتی تا آخر عمر نزد خود نگاه دارد پس یوسف در نزد عمه خود ماند و بزرگ شد تا عمه از دنیا رفت و یعقوب او را نزد خود برد و روز به روز بر محبت او به یوسف فزون گشت چنانکه کمربند و عصای ابراهیم و جامه اسحاق را که خداوند به او داده بود به او ارزانی داشت.
یوسف خوابهائی چند دید که همه حکایت از آن می‌کرد که برادرانش به او سجده می‌کنند و این معنی روز‌به‌روز بر حسد برادران می‌افزود و چنانکه گفتیم همگی تصمیم بر آن گرفتند که یوسف را از میان بردارند. پس از یعقوب خواستند که یوسف را همراه ایشان به دشت و صحرا فرستد ولی یعقوب نپذیرفت. سرانجام برادران به تدبیر شیطان تا بهار که فصل خرمی و شکوفائی دشت و لاله‌زار است صبر کردند و در بهاران که سبزه بردمید آنان نیز در یوسف دمیدن گرفتند که در فصل بهار در خانه نباید نشست و باید به دشت و صحرا برای تماشای سبزه و گلها رفت و چندان گفتند که یوسف را راضی ساختند و او این کار را به اجازه پدر موکول کرد. آنها نزد پدر رفتند و از او خواستند که یوسف را با ایشان برای بازی و تماشا به صحرا بفرستد ولی یعقوب گفت می‌ترسم که در حین بازی از او غافل مانید و گرگ او را بخورد. آنان گفتند که از او مواظبت خواهند کرد و خود یوسف نیز پیش پدر الحاح کرد و در گریه افتاد تا آنکه یعقوب به ناچار به رفتن او راضی شد.
روز بعد برادران یوسف را برداشتند و به راه افتادند و یعقوب چندی با ایشان همراه شد تا آنکه برادران و یوسف او را وداع کردند و یعقوب از دنبال ایشان همی نگریست. تا از چشم یعقوب دور نشده بودند یوسف را مانند دسته گل گرامی می‌داشتند ولی همینکه از چشم یعقوب ناپدید شدند شروع به آزار یوسف کردند و او را به باد مسخره و استهزا گرفتند و شیری را که یعقوب داده بود تا یوسف بخورد بر زمین ریختند و آب را از او دریغ کردند و به زاریها و التماس‌های او گوش ندادند و خواستند که او را بکشند. اما یهودا که یکی از برادران یوسف بود برادران را از قتل او مانع آمد و چون ایشان اصرار کردند گفت بهتر است او را در چاهی بیندازیم که اگر کشته شود تقصیر ما نباشد و اگر بیرون آید ما از تهمت قتل بری باشیم.
برادران سخن یهودا را پذیرفتند و او را در سه فرسخی کنعان به چاهی که عمق آن هفتاد گز بود بردند و پیراهنش را از تنش بیرون کردند و او را در آن چاه انداختند و سنگی بر سر آن گذاشتند. گویند یهودا به هنگام غروب بر سر چاه آمد و با یوسف سخن گفت و بر حال او گریه کرد ولی برادرانش رسیدند و او را ملامت کردند و سنگی گران‌تر بر سر چاه گذاشتند. خداوند در چاه برای تسلی یوسف به او وحی فرستاد که روزی خواهد رسید که تو این کار ایشان را به ایشان بازخواهی گفت: و اوحینا الیه لتتبئنهم بامرهم هذا و هم لایشعرون (آیه ۱۵ از سوره یوسف). یعنی به او وحی کردیم که تو این کار ایشان را به ایشان آگاهی خواهی داد و ایشان از این وحی آگاه نبودند. برادران به هنگام شب به خانه بازگشتند و جامه‌های خود را به دروغ شکافته و ناله‌های دروغین می‌کردند و پیراهن یوسف را به خونی دروغین آلوده کرده به پدر بازنمودند و گفتند: انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب (آیه ۱۷ از سوره یوسف)، یعنی ما به مسابقه در دو و تیراندازی پرداختیم و یوسف را در کنار متاع خود گذاشتیم ولی گرگ آمد و او را خورد. و چون پیراهن خون‌آلود یوسف را به یعقوب بنمودند و یعقوب آن را بدید گفت عجب گرگی بوده است که او را پاره کرده است اما پیراهنش را ندریده است. پس از آن گفت: بل سولت لکم انفسکم امراً فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون ( آیه ۱۸ از سوره یوسف). نفس شما امر بزرگی را در نظر شما آسان کرده است، پس شکیبائی در این کار زیباست و خداوند بر تحمل آنچه وصف می‌کنید یاری دهنده است. یعقوب در فراق فرزند سخت اندوهناک شد و گریه و ناله آغاز کرد.
یوسف سه روز در آن چاه بماند تا کاروانی که از مدین به مصر می‌رفت نزدیک آن چاه فرود آمد. کاروانیان خواستند که از چاه آب بکشند و دلو در آن فرو کردند. یوسف در آن دلو نشست و آنکه دلو را می‌کشید چون او را دید فریاد برآورد که مژده که در این دلو کودکی است. برادران که از بیرون شدن او آگاهی یافتند نزد کاروانیان شتافتند و او را مال و بنده خود خواندند چنانکه خداوند می‌فرماید: و اسروه بضاعه والله علیم بما یعملون. یعنی حال او را نهان داشتند و او را کالای خود خواندند و خداوند به کار ایشان دانا بود. پس گفتند این بنده‌ای گریزپاست و از این روی او را به بهائی ناچیز که چند درهم باشد بفروختند و یوسف از ترس جان دم برنیاورد و راز برادران را آشکار نکرد. گویند شمعون که از برادران یوسف بود برای فروش برادر قباله‌ای نوشت و در آن قباله شرط کرد که تا به مصر نرسند بند از پای یوسف برندارند.
چون یوسف را به مصر بردند او را شست و شو دادند و جامه نیک پوشاندند تا به فروش برسانند. یوسف که زیبا بود پس از شست و شو و جامه نیک بسیار زیباتر شد و او را بر کرسی نشاندند و ندا دردادند تا هر که بیشتر بها بپردازد یوسف از آن او باشد. اتفاق افتاد که امیر و خواجه فرعوم مصر او را به بهائی گزاف خرید و به خانه برد. یوسف قباله‌ای را که برادران برای فروش او نوشته بودند از فروشندگان خود گرفت و نزد خود نگاه داشت.
آن امیر که یوسف را خریده بود عزیز نام داشت او را به خانه برد و به زنش که زلیخا نام داشت سپرد چنانکه خداوند در سوره یوسف می‌فرماید: و قال الذی اشتریه من مصر لامراته اکرمی مثواه عسی ان ینفعنا او نتخذه ولداً، یعنی آنکه او را در مصر خریده بود به زنش گفت از او نیک پذیرائی کن شاید که ما را سود دهد و یا او را به فرزندی برداریم.
یوسف در آن خانه بزرگ شد و نیرو گرفت و خداوند به او دانش و حکمت و فرزانگی بخشید چنانکه می‌فرماید: ولما بلغ اشده اتیناه حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنین. یعنی: و چون یوسف به نیروی خود رسید او را داوری و دانش دادیم و ما نیکوکاران را چنین پاداش می‌دهیم.
چون نیروی جوانی و جمال یوسف رو به فزونی نهاد زلیخا شیفته او شد اما هر چه خواست خود را در نظر یوسف بیاراید و او را نیز مجذوب و شیفته خود سازد یوسف که علاوه بر حسن و جمال به زیور خلق و کمال نیز آراسته بود عنایتی به او نکرد و دامن عفت خود را گردآلود شهوت نساخت. تا روزی که یوسف در خانه بود زلیخا درها را محکم ببست و او را به خود خواند و چنانکه خدا می‌فرماید: و قالت هیت لک یعنی به او گفت بیا به سوی من، ولی یوسف سرباز زد و گفت: معاذالله انه ربی احسن مثوای انه لایفلح الظالمون، یعنی پناه می‌برم، به خدا، عزیز خداوندگار من است و از من نیکو پذیرائی کرده است (و من به او خیانت نکنم) و همانا که ستمکاران رستگار نگردند. پس از آن زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف نیز اگر در دلش نور و برهان الهی نتابیده بود و زشتی آن کار به او نمودار نمی‌شد، آهنگ او می‌کرد اما چون او از بندگان مخلص خدا بود از این کار سرباز زد و به سوی در دوید تا بیرون برود. زلیخا نیز پشت سر او دوید و دم در پیراهن او را از پشت سر گرفت و به خود کشید ولی یوسف مقاومت کرد و پیراهن پاره شد. در این میان عزیز از راه رسید و آن دو را در آن حال بدید و زلیخا که سخت شرمسار و مضطرب شده بود به شوهرش خطاب کرد و گفت: کیفر آنکه به زن تو بداندیشی کند چیست جز آنکه یا باید به زندان برود و یا به عذابی دردناک گرفتار آید؟ یوسف گفت: این زلیخا بود که مرا به خود می‌خواند نه من. عزیز که از آتش حمیت و غیرت برافروخته شده بود می‌خواست او را بکشد که یکی از خانواده او که آن دو را بر آن احوال دیده بود گفت: ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هو من‌الکاذبین و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین (آیه ۲۷ از سوره یوسف)، یعنی: اگر پیراهن یوسف از پیش رو پاره شده است زلیخا راست گفته است و یوسف دروغگو است، و اگر پیراهن او از پشت پاره شده باشد یوسف راست می‌گوید و زلیخا دروغگو است. عزیز چون پیراهن را بدید صدق یوسف بر او آشکار شد و گفت این از نیرنگهای شما زنان است و نیرنگ شما بزرگ است. پس روی به یوسف کرد و گفت: ای یوسف از سر این لغزش درگذر و آن را بازگو مکن تا رسوا نشویم و آنگاه روی به زلیخا کرد و گفت: از گناهی که کرده‌ای بازگرد زیرا تو خطاکار بوده‌ای. زنان بزرگ مصر چون این حکایت را شنیدند زبان به طعن و سرزنش زلیخا گشودند و او را در گرفتار شدن به عشق جوانی که خریده و پرورده او بود ملامت کردند. زلیخا برای اینکه جمال یوسف را به ایشان بنمایاند و عشق و آشفتگی خود را موجه سازد دعوتی ساخت و پنج تن از زنان بزرگان دولت مصر را که مخصوصاً او را مذمت می‌کردند به خانه خویش خواند و گویند این پنج تن زنان ساقی فرعون و خوانسالار و حاجب و میرآخور و زندانبان او بودند. پس برای پذیرائی جلو هر یک ترنجی و کاردی بنهاد و آنگاه یوسف را برای خدمت پیش ایشان فراخواند. چون آن زنان جمال دلارای یوسف را بدیدند واله و حیران شدند و دست از ترنج نشناختند و با کارد دست خود را بریدند. خداوند در این باره در قرآن مجید چنین می‌‏فرماید:  وقالت نسوه فی المدینه امراه العزیز تراود فتیها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنریها فی ضلال مبین، یعنی زنانی در شهر چنین گفتند که زن عزیز جوانی را که در خانه‌اش است به خود همی خواند زیرا آن جوان او را از عشق خود آشفته کرده است و ما او را آشکارا در گمراهی می‌بینیم.
 فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن و اعتدت لهن متکا و اتت کل واحده منهن سکینا و قالت اخرج علیهن فلما راینه اکبرنه و قطعن ایدیهن و قلن حاش لله ما هذا بشراً ان هذا الا ملک کریم. یعنی چون زلیخا گفتگوی نهانی ایشان را درباره خود شنید ایشان را فراخواند و برای ایشان تکیه‌گاهی (یا ترنج‌هائی) فراهم ساخت و به هر یک کاردی داد و آنگاه به یوسف گفت تا پیش ایشان بیاید. چون آن زنان او را بدیدند در نظر ایشان بس بزرگ آمد و گفتند پاکا خداوند ما که این آدمیزاد نیست و نمی‌تواند جز فرشته‌ای نازنین باشد. آنگاه زلیخا گفت: فذلکن الذی لمتننی فیه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم یفعل ما امره لیسجنن و لیکونن من الخاسرین یعنی این است آنکه من او را به خود خواندم ولی خود را از من نگاه داشت و اگر خواست مرا نپذیرد به زندان خواهد رفت و خوار خواهد شد.
پس عزیز مصر که فطفیر نام داشت به خواست زلیخا او را به زندان افکند ولی زلیخا فرمود تا در زندان بند بر پای او نگذارند و اسباب راحت او را فراهم سازند. یوسف در زندان به عبادت خدا و تفقد حال زندانیان می‌پرداخت و چون تعبیر خواب نیکو دانستی خوابهای ایشان را تعبیر می‌کرد.
پس چنین اتفاق افتاد که شرابدار و خوانسالار فرعون مرتکب گناهی شدند و فرعون ایشان را به زندان انداخت و گویند شرابدار را گناهی نبود و خوانسالار گناه‌کار بود. چون آن دو یوسف را بدیدند که چگونه خوابهای زندانیان را تعبیر می‌کند پیش او رفتند و هر دو خوابی برای او نقل کردند. شرابدار گفت که چنان دیدم که باز در کاسه برای خداوندگار خود شراب می‌فشارم و خوانسالار گفت چنان دیدم که طبقی نان بر سر نهاده می‌برم و مرغان از آن نان می‌خورند. یوسف ایشان را به پرستش خدای یگانه خواند و گفت: یا صاحبی السجن ا ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار؟ ای دو یار زندانی، آیا خدایان پراکنده بهتراند یا خدای یگانه توانا؟ ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان، شما جز نامهائی را که خود و پدران‌تان نهاده‌اید نمی‌پرستید و خداوند برهانی عقلی بر این کار به شما نفرستاده است.
آنگاه به تعبیر خواب آن دو تن پرداخت و گفت آنکه در خواب دید که شراب می‌افشرد آزاد خواهد شد و دوباره به پروردگار خود شراب خواهد داد و آنکه دید نان بر سرش می‌برد و مرغان از آن می‌خورند پادشاه او را بر دار خواهد کرد و مرغان از کاسه سر او خواهند خورد و این تعبیری که از من خواستید و من گفتم قضای الاهی است و واقع خواهد شد. آنگاه به شرابدار گفت تو که دوباره ساقی فرعون خواهی شد مرا به یاد دار و نزد فرعون از من پایمردی کن.
پس آن دو تن را از زندان بردند و خوانسالار را بردار کردند و شرابدار را پیش شاه بردند و او همچنان به ساقیگری پرداخت ولی یوسف را فراموش کرد و از او نزد خداوندگارش یاد نکرد. پس از چندی فرعون در خواب دید که هفت گاو فربه از نیل بیرون آمدند و به دنبال ایشان هفت گاو لاغر بیرون آمدند و آن هفت گاو فربه را خوردند اما همچنان لاغر ماندند گوئی که آن هفت گاو فربه را نخورده‌اند. و پس از آن هفت خوشه خشک پژمرده دید که بر آن هفت خوشه سبز نیکو در پیچیدند. چون فرعون از خواب بیدار شد جادوگران و کاهنان و خواب‌گزاران را بخواند و گزارش خوابهائی را که دیده بود از ایشان پرسید. کاهنان و خواب‌گزاران گفتند این که پادشاه دیده است خوابهای آشفته است و ما گزارش خوابهای آشفته را ندانیم. در این میان آن ساقی که از زندان و خشم فرعون رهائی یافته بود یوسف را به یاد آورد و گفت من می‌توانم گزارش این خواب را برای شما بگویم. پس پیش یوسف رفت و گفت ای یوسف راستگو گزارش این خواب را برای من بازگو، یوسف گفت هفت گاو فربه و هفت خوشه سبز نیکو نشانه هفت سال پرآبی و فراوانی است و باید در این هفت سال گندمها را در همان خوشه، آنچه بیش از نیاز مردم باشد، نگاه دارید و انبار کنید. و آن هفت گاو لاغر و هفت خوشه خشک باریک نشانه هفت سال خشکی و نایابی است و باید آنچه در سالهای فراوانی انبار کرده‌اید در سالهای نایابی به مردم بدهید تا آسوده گردند و دچار گرسنگی نشوند. آنگاه پس از سالهای نایابی سال‌های پر باران و پرآب خواهد آمد.
چون این گزارش را به فرعون رساندند آن را بپسندید و گفت تا یوسف را نزد وی برند. یوسف گفت من از زندان بیرون نیایم مگر آنکه فرعون از آن زنان بپرسد که چرا دستهای خود را بریدند و بعد چرا آن نیرنگ را اندیشیدندو فرعون را برانگیختند تا مرا به زندان افگند. فرعون از ایشان پرسید چرا یوسف را به خویش فراخواندید و یوسف با شما چه کرد؟ آن زنان گفتند: به خدا که او پاک بود و ما از او بدی ندیدیم. زن عزیز گفت اکنون حق فاش و آشکار شد و این من بودم که او را به سوی خود خواندم و در این دعوی یوسف راست می‌گوید. یوسف گفت پس عزیز باید بداند که من در غیبت او به او خیانت نکردم و خداوند نیرنگ خیانتکاران را از اثر می‌اندازد. من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم زیرا نفس انسان همواره انسان را به بدیها می‌راند مگر آنکه بخشایش و رحمت پروردگار او را در برگیرد.
فرعون گفت تا یوسف را پیش او بردند و چون جمال و کمال و خردمندی و آراستگی او را دید او را از خاصان خود کرد و گفت تو نزد من منزلت و مکانت والائی خواهی داشت و امین من خواهی بود. یوسف از فرعون درخواست که او را بر انبارها و گنجهای خود بگمارد و فرعون هم چنین کرد و او را مأمور ساخت که در سال‌های فراوانی انبارها را پر کند و در سالهای نایابی آنچه در انبارها انباشته شده است به مردم بدهد تا از گرسنگی تلف نشوند. یوسف این خدمت را به خوبی انجام داد و در سالهای نایابی و قحطی چنان به عدل و درستی رفتار کرد که مردم از آسیب قحط و تنگی رهائی یافتند.


1+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
زندگینامه حضرت یوسف
3 (60%) 1 vote



هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد