خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


راه هاى اثبات نبوت

235 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
بحث ما درباره نبوت است که به یک اعتبار دومین اصل و به اعتبار دیگر سومین اصل از اصول دین است . اصول دین به یک اعتبار عبارت است از توحید , نبوت و معاد , ولى از دیده شیعیان چون دو چیز دیگر هم جزء اصول دین است , گفته مى شود که اصول دین پنج است : توحید , عدل , نبوت , امامت و معاد . به هر حال نبوت یکى از ارکان اصول دین است . راجع به نبوت بحثهاى زیادى هست که ما عجالتا فهرست بحثها را آن اندازه اى که فعلا به نظرمان رسیده عرض مى کنیم و ممکن است که آقایان هم موضوعاتى داشته باشند که لازم باشد در اطراف آنها بحث شود . مفهوم عمومى اى که همه مردم از نبوت دارند این است که بعضى از افراد بشر واسطه هستند میان خداوند و سایر افراد بشر , به این نحو که دستورهاى خدارا از خدا مى گیرند و به مردم ابلاغ مى کنند . تا این حد را همه در تعریف نبوت قبول دارند . این دیگر تفسیرى همراهش نیست : گروهى از افراد بشر که دستورهاى خدا را از ناحیه خداوند مى گیرند و به مردم ابلاغ مى کنند . آنگاه در اینجا مسائل زیادى هست . یکى از مسائل این است که اساسا چه نیازى در عالم به این کار هست که دستورهایى از ناحیه خدا به مردم برسد , اصلا مردم نیاز به چنین چیزى دارند که از ناحیه خدا به آنها دستور برسد , یا نه , چنین نیازى نیست ؟ و تازه اگر چنین نیازى هست آیا حتما راه برآورده شدن این نیاز این است که به وسیله افرادى از بشر این دستورها ابلاغ بشود , راه دیگرى وجود ندارد ؟ اگر گفتیم این نیاز هست , این نیاز از چه قسمت است ؟ آیا زندگى اجتماعى بشر بدون آنکه یک دستور الهى در آن حکمفرما باشد نظم و نظام نمى پذیرد ؟ یا نه , از این جهت بشر نیازى ندارد , از آن جهت نیاز دارد که زندگى بشر محدود به زندگى دنیا نیست , یک زندگى ماوراء دنیایى هم وجود دارد و آن زندگى ماوراء دنیا از نظر اینکه بشر در آنجا سعادتمند باشد بستگى دارد به اینکه در این دنیا چگونه زندگى کند , چه جور معتقدات و افکارى داشته باشد , چه جور خلقیاتى داشته باشد و چه جور اعمالى داشته باشد که اعمال صالح گفته مى شود . چون سعادت بشر در آن دنیا بستگى دارد به افکار و معتقدات و اخلاقیات و اعمالش در این دنیا , پیغمبران دستورهایى از ناحیه خدا براى بشر آورده اند که فکر و عمل و اخلاق خودش را طورى تنظیم کند که در آن دنیا سعادتمند باشد . و یا هر دو , یعنى هم زندگى اجتماعى بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتیاج دارد که آن دستورهاى خدایى اجرا بشود و هم زندگى اخروى بشر , و ایندو به یکدیگر پیوسته و وابسته اند نه اینکه ضد یکدیگر باشند که آنچه زندگى اجتماعى را صالح مى کند آن دنیا را خراب کند و بالعکس , نه , در هر دو , بشر چنین نیازى دارد . پس یک بحث درباب نبوت مسأله نیاز به انبیاست .
بحث دیگر درباب نبوت این است که انبیاء که ما مى گوییم دستورها را از ناحیه خدا مى گیرند این را چگونه مى گیرند ؟ که این نامش ( وحى) است , بحث در مسأله وحى است , یعنى انبیاء این تعبیر را درباره خودشان به کار برده و گفته اند از ناحیه خدا به ما وحى مى شود . آنگاه درباب وحى , نام فرشتگان را آورده اند , جبرئیلى مخصوصا نامش برده شده است در خود قرآن و در کتابهاى دیگر آسمانى به عنوان واسطه وحى , و به هر حال این گرفتن دستور , تلقى کردن دستورهاى خدا که خودشان اسم ( وحى) رویش گذاشته اند چگونه و به چه شکل است ؟
مسأله دیگر که باز یک مسأله اساسى درباب نبوت است این است که انبیاء ( ۱ ) معجزه داشتند و معجزه هایى مىآوردند . معجزه چیست ؟ خود معجزه هم به اندازه مسأله وحى یک مسأله مرموزى است . آیا اصلا معجزه وجود داشته است و مى توا ند وجود داشته باشد ؟ آیا معجزه ضد علم است یا ضد علم نیست ؟ علم و معجزه آیا با هم ناسازگارند یا ناسازگار نیستند ؟
به نظر من مىآید که بحثهاى اساسى درباب نبوت همین سه بحث است : یکى  اینکه آیا نیاز به دستورات الهى هست یا نیست و اگر هست از چه راه ؟ دیگر اینکه این کیفیت ارتباط چگونه کیفیتى است ؟ و سوم اینکه معجزات که دلیل و آیت پیغمبران است چیست و چگونه بوده است و ماهیت معجزه چیست , رابطه اش با علم چه رابطه اى است ؟
البته مسائل دیگرى هم در اینجا هست گو اینکه به اندازه این مسائل , اساسى نیست ولى به هر حال آنها هم مسائل مهمى است .

( نبى) و ( رسول)
مثلا یکى از مسائل که از نظر قرآنى خیلى قابل بحث است این است که در قرآن , هم تعبیر ( نبى) آمده است و هم تعبیر ( رسول) , نبى و رسول , نبیین و رسل , آیا نبوت با رسالت فرق مى کند , یعنى دو مقام و دو خصوصیت است ؟ یا نه , یک چیز است که با دو اسم تعبیر شده است ؟ کلمه ( نبى) از ماده ( نبأ) است . نبأ یعنى خبر , البته خبرهاى مهم و عظیم و خبرهاى صادق . مثل اینکه هر خبرى را نبأ نمى گویند , کلمه ( حدیث ) یا ( خبر) را ممکن است بگویند ولى کلمه ( نبأ) یک اهمیت دیگرى دارد . نبى یعنى خبر دهنده , چون انبیاء از خدا خبرهایى آورده و به مردم داده اند , به این اعتبار به آنها گفته اند ( نبى) . کلمه ( رسول ) از ماده ( رسالت) است که اصل معنایش رهایى است در مقابل قید . ( مرسل) در زبان عرب یعنى رها شده , در مقابل ( در قید شده) . مثلا اگر مویى را همین طور رها کنند به پایین , مى گویند ( ارسله) یعنى رهایش کرد , اما اگر مو را با سنجاقى ببندند این نقطه مقابل ارسال است . ولى این کلمه را در مطلق مورد فرستادن به کار مى برند . وقتى که کسى , کسى یا چیزى را از جایى به جایى مى فرستد , به آن مى گویند ( ارسال) و ( رسول) یعنى فرستاده به طور کلى . نمایندگانى که مثلا یک امیر , یک پادشاه از پیش خودش نزدیک نفر دیگر مى فرستد اینها را معمولا در زبان عربى ( رسول) مى گویند , رسولى فرستاد یعنى نماینده اى فرستاد , فرستاده اى فرستاد . این معنى لغوى اش .
آیا در اصطلاح قرآن میان ( نبى) و ( رسول) فرقى هست که قرآن وقتى به کسى مى گوید ( نبى) به یک عنایت خاصى مى گوید و وقتى مى گوید ( رسول) به عنایت دیگرى است که احیانا ممکن است کسى نبى باشد رسول نباشد , یا برعکس رسول باشد نبى نباشد , چنین چیزى هست یا نه ؟ این هم بحثى است که چون در درجه اول لزوم نیست ما فعلا وارد آن نمى شویم , اگر لازم بود روى این جهت هم بحث مى کنیم که آیا میان ایندو فرق هست و یا فرق نیست ؟ این مخصوصا از این جهت ضرورت پیدا مى کند که در آیه ختم نبوت , ما به این تعبیر داریم که : (   ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین)   ( 2 ) . بعضى ها ( البته در عصرهاى اخیر و نه آدمهاى حسابى , افرادى که دنبال بهانه مى گردند ) گفته اند در اینجا قرآن که نفرموده رسالت ختم شده است , فرموده نبوت ختم شده است , چه مانعى دارد که نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد ؟ اگر بگوییم نبوت مگر چیست که ختم شده و رسالت ختم نشده ؟ مى گویند انبیاء فقط به کسانى مى گفتند که مثلا در عالم رؤیا , در عالم خواب چیزهایى را مى دیدند , اما رسالت مطلب دیگرى است که آن ختم نشده . این را فقط براى اینکه توجه به اهمیت مطلب داده باشیم عرض کردم . ما آن سه بحث اساسى و اصولى خودمان را عرض بکنیم .

نیاز به رسالت
مسأله اول مسأله نیاز به رسالت بود . بدون شک اگر ما مسأله آخرت را بپذیریم یعنى اگر قبول کنیم که زندگى بشر با مردنش در این دنیا پایان نمى پذیرد و نشئه دیگرى ماوراء نشئه دنیا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حیات و زندگى دارد و در آنجا هم به نوعى مرزوق است , سعادتى دارد , شقاوتى دارد : (   و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون ۰ فرحین بما اتیهم الله من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم)   ( 3 ) ( این جزو خبرهایى است که پیغمبران آورده و داده اند و از جنبه هاى علمى و فلسفى هم بحثهایى شده ) اگر ما تنها مسأله آخرت را بپذیریم ( برزخ و آخرت و اینها ) بدون شک علم و عقل بشر کافى نیست براى تحقیق در مسائل آخرت و تشخیص اینکه چه چیز براى سعادت اخروى نافع است و چه چیز مضر . حتى بشر با علم و عقل خودش اصلا نمى تواند پى ببرد به وجود یک نشئه اى . تا امروز هم که علم بشر اینهمه پیش رفته است هنوز ما بعد مرگ به عنوان یک مجهول براى بشر تجلى مى کند , هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فکرى , اگر از نظر کلى بخواهیم ببینیم , به صورت یک مجهول است براى بشر , یعنى نمى تواند این را از نظر علمى صد در صد اثبات کند که چنین چیزى هست ( البته یک قرائن و دلائلى هست اما یک امرى که از نظر علم , قطعى تلقى شده باشد نیست ) کما اینکه از نظر علم نمى تواند این را صد در صد نفى کند بگوید نه , علم کشف کرده که چنین چیزى نیست . جزء مجهولات بشر است .
پس اگر مسأله عالم آخرت را که باز خود پیغمبران هستند که اصل وجود آن را خبر داده اند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان داده اند در نظر بگیریم نیاز به انبیاء صد در صد قطعى است و جاى بحثى در آن نیست .
آن چیزى که بیشتر باید رویش بحث کرد مسأله زندگى اجتماعى است که آیا واقعا این زندگى دنیایى بشر نیازى به پیغمبران دارد یا ندارد ؟ اولا ببینیم خود قرآن چه مى گوید ؟ آیا در قرآن به این مسأله عنایتى هست یا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد ؟ ما مى بینیم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بیان نمى کند , مسأله زندگى دنیا را هم از نظر هدف انبیاء مطرح مى کند , خیلى هم واضح و صریح , در آن آیه معروف : (   لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط)   ( 4 ) پیامبران خودمان را با دلایل و بینات فرستادیم , کتاب و مقیاس همراه آنها فرستادیم تا در میان مردم عدالت بر پا بشود . پس معلوم مى شود قرآن این را یک نیازى دانسته است و براى این اصالتى قائل شده است , و در اینجا حتى آن هدف دیگر یعنى شناخت خداوند را هیچ ذکر نمى کند , در جاهاى دیگر ذکر مى کند ولى در اینجا این هدف را ذکر نمى کند شاید براى اینکه نشان بدهد که این هم اصالتى دارد و واقعا این جهت مورد نیاز است و باید باشد . پس قرآن که نظر داده است که از ضرورتهاى زندگى بشر وجود عدالت است وجود پیغمبران را براى برقرارى عدالت لازم و ضرورى مى داند .
از نظر علمى چطور ؟ از نظر مطالعات اجتماعى چطور ؟ آیا چنین ضرورتى هست یا نه ؟ راجع به این خیلى مى شود بحث کرد , ما یک بحث مختصرى عرض مى کنیم , اگر باز نیاز باشد ممکن است که بیشتر بحث کنیم .
بشر یک موجود خاصى است که زندگى اش باید زندگى اجتماعى باشد یعنى بدون اینکه با یکدیگر زندگى کنند و با یکدیگر ارتباط داشته باشند و زندگى تعاونى داشته باشند امکان پذیر نیست , ولى برخلاف سایر جاندارهاى اجتماعى که به حکم غریزه و اجبار زندگى شان اجتماعى هست , به حکم غریزه اجبار نداردکه زندگى اش اجتماعى باشد . مقصودم این جهت است که حیوانهاى اجتماعى از طرف خود خلقت و طبیعت مسخر و مجبورند که اجتماعى زندگى کنند , تقسیم کار را خود خلقت و طبیعت در میان آنها انجام داده , قانون اجتماعى شان را خود خلقت جبرا براى آنها وضع کرده است و آنها هم به طور خودکار , کار خودشان را انجام مى دهند . مثلا زنبور عسل , ما داریم مى خوانیم و مى بینیم که تکلیف و وظیفه خودش را اجبارا مى داند , یعنى لزومى نیست با تعلیم و تربیت یاد بگیرد و کوشش کند تا بفهمد راه چیست , اجبارا به او داده شده است . وظیفه و راه خودش را اجبارا مى داند . پستها هم عوض نمى شود , هر کدام یک مقام معلومى دارند , آن که کارگر است , کارگر است و آن که مهندس است , مهندس است و آن که حاکم و حکمران و ملکه است , ملکه است . حتى ساختمانهاى اینها با هم متفاوت است , برعکس بشر که باید زندگى اش زندگى اجتماعى باشد و به حکم اینکه یک موجود مختار و عاقل و آزادى آفریده شده است تمام اینها را خودش باید انجام دهد به اختیار خودش , خودش باید فکر کند و ( ۵ ) برود براى خودش انتخاب کند . این نقصها از نظر غریزى در بشر هست به این معنا که به او این غریزه داده نشده است . حالا چرا داده نشده است , آن خودش یک حساب دیگرى دارد که گفته اند چرا داده نشده است . آنوقت بشر به موجب همین که مختار و آزاد آفریده شده است امکان تخلف از وظیفه همیشه برایش هست , و به حکم اینکه غریزه حیات دارد و مى خواهد زندگى بکند , نفع جو آفریده شده و دنبال منفعت خودش هست , این است که هر فردى آن چیزى که ابتدائا درباره آن فکر مى کند این است که در اجتماع دنبال هدفهاى شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع , یعنى آن چیزى که اول براى بشر و براى فکر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع , مصلحت اجتماع را نه خوب تشخیص مى دهد و نه به فرض تشخیص دادن رعایت مى کند . حیوان اجتماعى به حکم غریزه مصلحت اجتماع را تشخیص مى دهد مى رود دنبالش و به حکم غریزه هم آن را اجرا مى کند , و بشر در هر دو ناحیه این نیاز را دارد , نیاز دارد به یک هدایت و رهبرى که او را به سوى مصالح اجتماعى اش هدایت و رهبرى کند , و نیازمند است به یک قوه و قدرتى که حاکم بر وجودش باشد که آن قوه حاکم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعى بفرستد . مى گویند پیغمبران براى این دو کار آمدند , هم او را به مصالح اجتماعى رهنمایى مى کنند و هم که این دومى شاید بالاتر است او را موظف مى کنند , یک قدرتى بر وجودش مسلط مى کنند به نام ( ایمان) که به حکم این قدرت آن مصالح اجتماعى را اجرا مى کند , دنبال آنچه که مصلحت اجتماعى تشخیص مى دهد ( حالا یا به حکم وحى یا به حکم عقل و علم , فرق نمى کند ) مى رود و اگر حکومت دین و حکومت انبیاء در میان بشر در گذشته و حال نبود , به عقیده اینها اصلا بشریتى نبود , یعنى اصلا امروز بشرى روى زمین نبود , بشر خودش را خورده بود , اصلا بشر فانى شده بود . بشر بقاى خودش را در روى زمین و همین تمدنى را که امروز در روى زمین دارد مدیون پیغمبران است . آنها , هم او را رهبرى کردند و هم خودش را از شر خودش نگهدارى کردند , و حتى امروز هم که اینهمه علم پیش رفته و عقل بشر کامل شده است باز هم نقش انبیاء محفوظ است , یعنى همین الان هم بشر تربیتهاى انسانى اى که دارد , ارث از گذشته اى است که سر منشأش پیغمبران بوده اند , و مقدار انسانیتى که دارد باز هم از بقایاى همان تعلیمات دینى و کتابهاى آسمانى است که اگر فرض کنیم همین الان تأثیر کتابهاى آسمانى را با یک قوه و قدرتى از روح بشر به کلى بیرون بکشیم , این مساوى خواهد بود با فناى بشریت یعنى با از بین رفتن روح انسانیت به طور کلى و قهرا فناى بشریت , بشر به صورت یک موجودات درنده اى در خواهد آمد که هیچ روح اجتماعى نداشته باشند و همه مجبور باشند با همدیگر باشند ولى نه مجموع شیرها بخواهند با هم زندگى کنند , چون خیلى تفاوت است میان افراد بشر , مثل یک جنگلى خواهد بود  که در آن عده اى گوسفند باشد , عده اى گرگ , عده اى شغال , عده اى شیر , عده اى ببر , عده اى پلنگ , عده اى شتر و عده اى اسب , اینها به جان یکدیگر بیفتند و قوى ضعیف را پایمال خواهد کرد .
این یک خلاصه اى بود که مى خواستم در این باره عرض کنم , چون خودم نمى دانم که لازم هست ما درباره این مطلب زیاد بحث کنیم یا نه . این به عبارت دیگر همان بحث ( نیاز به دین) است که بشر در زندگى اجتماعى خودش به دین نیاز دارد . روح مطلب همین بود که عرض کردم , که اگر بیش از این نیاز باشد بعد روى آن بحث مى کنیم .
پس راهى که از جنبه نیاز به نبوت ذکر شده است دوتاست : مسأله آخرت , مسأله زندگى اجتماعى و فردى .

وحى
حالا بیاییم وارد مسأله دوم بشویم : مسأله وحى , مسأله اینکه پیغمبران از خدا دستور مى گرفتند , چگونه دستور مى گرفتند ؟ کیفیتش چگونه بوده است ؟ مقدمتا این مطلب را مى توانیم بگوییم که همان طور که گفته اند هیچ کس نمى تواند ادعا بکند که من مى توانم حقیقت این کار را تشریح بکنم . اگر کسى بتواند چنین ادعایى بکند خود همان پیغمبران هستند , براى اینکه این یک حالتى است , یک رابطه اى است , یک ارتباطى است نه از نوع ارتباطاتى که افراد بشر با یکدیگر دارند یا افراد عادى بشر با اشیاء دیگرى غیر از خدا دارند . کسى هیچ وقت ادعا نکرده است که کنه و ماهیت این مطلب را مى تواند تشریح بکند , ولى از این هم نباید مأیوس شد که تا حدودى مى شود درباره این مطلب بحث کرد , لااقل از راه اینکه یک چیزهایى را مى شود نفى کرد و درباره یک چیزهایى از روى قرائنى که خود پیغمبران گفته اند مى شود بحث کرد . در اینجا به طور کلى سه نظریه است .

نظریه عوامانه
یک نظریه نظریه عامیانه است . من نمى گویم درست یا نادرست , بعد که آیات قرآن را خواندیم ببینیم که قرآن با کدامیک تطبیق مى کند . یک نظرى عوام الناس دارند و آن این است که تا مى گویند ( وحى) اینجور به فکرشان مى رسد که خداوند در آسمان است , بالاى آسمان هفتم مثلا , در نقطه خیلى خیلى دورى , و پیغمبر روى زمین است , بنابراین فاصله زیادى میان خدا و پیغمبر وجود دارد , خدا که مى خواهد دستورهایش را به پیغمبرش برساند نیاز دارد به یک موجودى که بتواند این فاصله را طى کند و آن موجود قهرا باید پر و بال داشته باشد تا این فاصله را طى کند , و از طرفى هم باید عقل و شعور داشته باشد که بتواند دستورى را از خدا به پیغمبر القاء کند . پس این موجود باید از یک طرف جنبه انسان باشد و از یک جنبه مرغ . باید انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براى پیغمبر بیاورد چون مى خواهد نقل کلام و نقل سخن کند , ولى از طرف دیگر چون این فاصله بعید را مى خواهد طى کند ( اگر هر انسانى مى توانست که خود پیغمبر مى رفت و بر مى گشت ) باید یک پر و بالى داشته باشد تا این فاصله میان زمین و آسمان را طى کند , و او همان است که به اسم ( فرشته) نامیده مى شود . عکس فرشته ها را هم که مى کشند و انسان نگاه مى کند مى بیند یک انسان است , سر دارد , چشم دارد , لب دارد , بینى دارد , گردن دارد , دست دارد , پا دارد , کمر دارد و همه چیز دارد به اضافه دو تا بال نظیر بال کبوتر , فقط لباس ندارد که حتى بى شلوارش را هم مى کشند . آقا بزرگ حکیم گفته بود ( اینکه مردم شنیده اند ملائکه مجردند , اینها مجرد از تنبان فرض کرده اند ( به همان زبان مشهدى ) , مجرد است یعنى خالى از تنبان است , شلوار پایش نیست .
این یک تصور است , خدا چون در آن بالاى بالا قرار گرفته است وقتى مى خواهد براى پیغمبرش خبر دهد به آن فرشته مى گوید , او هم پر و بال مى زند , از بالا مىآید پایین , بعد هم با پیغمبر حرف مى زند , با همین گوش و با همین چشم , پیغمبر مى بیند یک انسانى آمد با بال , از در وارد شد حرفش را زد و رفت . پیغمبر از چه طریق حرف خدا را تلقى مى کند ؟ از همین طریق که حرف ما را تلقى مى کند , با این تفاوت که حرف ما را بلاواسطه مى شنود , خود ما را مى بیند و حرف ما را مى شنود , ولى حرف خدا را چون در فاصله دورى قرار گرفته است به وسیله یک انسان بالدار مى شنود اما از همین راه مى شنود , مىآید حرف مى زند و گفتگو مى کند و مى رود . این یک نوع تصور است . عامه مردم درباب وحى چنین تصورى دارند .


0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

سال پیامبر (ص)

210 views

بازدید

سال پیامبر (ص)
۵ (۱۰۰%) ۱ vote
سال پیامبر اعظم (ص) سال ورود پیامبر به زندگی ماست. زندگی ما سالهاست که احساس تنهایی می کند. زندگی فردی و اجتماعی ما فقدان حضور زنده‌ی پیامبر (ص) را حس می کند. فکر می کنید اگر پیامبر (ص) این روزها، از کوچه های ما می گذشت، چه کار می‌کرد؟ و به ما چه می گفت؟ حضور پیامبر چه تغییراتی را در زندگی فردی ما نوید می داد؟ اگر پیامبر در عرصه روابط اجتماعی حاضر می شد، چه تاثیری بر زندگی ما می‌گذاشت؟ اصلا، اگر این روزها پیامبر در کنار ما بود و ما حضور او را حس می کردیم همان گونه بودیم و دینداری می کردیم که اینک هستیم؟
پیامبر اکرم (ص) پیامبر همیشه‌ی زندگی است. پیامبر همه‌ی زمانها، پیامبر همه مکان ها، پیامبر اعظم (ص) باید بار دیگر به میدان زندگی برگردد و با صدایی رسا از دو گوهر گران بها و دو ویعه‌ی گران بهای خود پرده بردارد. پیامبر باید دوباره بیاید و رسالت عظیم خود را بازخوانی کند تا ما از خواب برخیزیم و بدانیم که چرا این دو ودیعه مهم را در میان ما گذاشت.
اگر پیامبر (ص) از کوچه های ما می گذشت و به درون زندگی و خلوت ما نظر می انداخت از رفتاری که با کتاب خدا و عترت او داریم خشنود بود؟ بد نیست که یک بار از میان زندگی خود بگذریم با این فکر که سایه به سایه‌ی پیامبر اعظم (ص) قدم می زنیم.
سال پیامبر اعظم سال تک نگاه‌های بلند سال طرح های هوشمندانه برای آینده کشور است سال حرکت به پیش است.
پیامبر اعظم یک وجود کهکشان وار است و در او هزاران نقطه‌ی درخشنده فضیلت وجود دارد پیامبر اعظم همراه اخلاق است.
کسانی که با تاریخ سرو کار دارند و مقداری از عمرشان را به مطالعه شرح و بیوگرافی مردان گذشته و بانوان معروف اختصاص می دهند، ممکن است هدفهای مختلفی داشته باشند. گروهی خواندن و مطالعه‌ی کتابهای تاریخ را یک نوع سرگرمی می دانند. ساعتهای فراغت خودشان را با خواندن کتابهای تاریخ می گذارنند. تاریخ می خوانند تا در ضمن گذارندن وقت سرگرمی، مطالب و داستانهای شگفت انگیز و جالبی را یاد بگیرند و در جمع های دوستانه با آب و تاب برای دیگران تعریف کنند. عده‌ی دیگری از خواندن تاریخ هدفهای عالی تر و ارزنده‌تری دارند. شرح حال مردان بزرگ را مطالعه می کنند تا درس زندگی بیاموزند. رمز عظمت و موفقیت اشخاص را از لابه‌لای تاریخ به دست می آورند تا از اعمال و رفتارشان سرمشق بگیرند. علل شکست ملت ها از درون تاریخ استخراج می نمایند تا خودشان به آنها گرفتار نشوند. و اجتماعشان را از آنها دور باشد.
همچنین کسانی که شرح حال پیغمبران بزرگ را می خوانند و زندگی ائمه اطهار و مردان دین را مورد بررسی قرار می دهند دو دسته‌اند. یک دسته، هدفی جز گذراندن و وقت گذرانی ندارد. داستان پیمبران و امامان را می خواندن تا در ضمن سرگرمی داستانهای شگفت انگیز یاد بگیرند و در مجالس تکرار کنند و از خواندن و شنیدن مطالب عجیب و غریب لذت می برند.
دسته ی دیگر، زندگی و شرح حال برگزیدگان الهی را مطالعه می کنند تا از عظمت و محبوبیت آنان را به دست آورند و طریق زندگی و راه و روش آنان را که همان صراط مستقیم است بشناسند و از اعمال و رفتارشان درس زندگی بیاموزند.
متاسفانه اکثر کسانی که به تاریخ ائمه مراجعه می کنند از دسته‌ی اولند. اکثر کتابهای تاریخ پیمبران و ائمه اطهار هم مناسب حال آن دسته و بر طبق مذافق آنان تهیه شده است. کتابهای تاریخ پر است از مطالب شگفت انگیز و گاهی اغراق آمیز همخه مسلمانی درباره‌ی پیغمبر و هر یک از امامان چندین داستان شگفت انگیز شنیده و به یاد دارد. اما از برنامه های اجتماعی آنان و اعمال و کردار فردی و رفتارشان با ستمکاران و خلفای وقت چندان اطلاعی ندارند.
عبدا… و آمنه
عبدالمطلب، بزرگ و فرمانروای بنی هاشم بود. او ده فرزند داشت که کوچکترین و برترین آنان «عبدا…» نام داشت. در نزدیکی مکه قبیله ای به نام «بنی زهره» از نسل «زهره بن کلاب بن جره» زندگی می کردند. در این قبیله زنی به نام آمنه دختر یکی از بزرگان قبیله زهره به نام «وهب بن عبد صناف» نیز زندگی می کرد. وقتی عبدا…، جوانی برومند شد، پدرش «آمنه» را به همسری او در آورد و مراسم ازدواج به بهترین شکل انجام گرفت.

میلاد فرخنده
هنوز مدتی گذشته بود که آمنه باردار شد و نطفه پاک بهترین مخلوق خداوند در رحم او جای گرفت. اما عبدا… پدر بزرگوار آن حضرت، برای بازرگانی به شام رفت، وقتی به شهر یثرب که بعد «مدینه الرسول» نام گرفت رسید از دینا رفت و پیامبر یتیم به دنیا آمد. میلاد مبارک آن حضرت با حوادث شگفت انگیزی همراه بود. هنگامی که به دنیا آمد آتشکده‌ی فارس سرد شد و دریاچه ساوه خشک شد و کاخ کسری پادشاه ایران در هم شکست و بتها واژگون شدند.

دوران شیر خوارگی
با به دنیا آمدن این کودک، خاندان بنی هاشم جشنی با شکوه برگزار کردند.
چرا که عبدا… بیش از دیگر فرزندان بنی هاشم پیش آنها محبوب بود و فوت عبدا… در قلب بنی هاشم شکافی بزرگ ایجاد کرده بود بنابراین میلاد محمد می توانست مرهمی بر این همه درد باشد. او می توانست جای خالی پدرش را پر کند و یاد آن جوان بزرگوار در دلها زنده سازد.
در سرزمین مجاز نیز بعضی از قبایل صحرانشین از راه شیر دادن کودکان درآمد می کردند به این کار مشهور بودند از جمله ی آنها قبیله بنی سعد بود که زنان آن قبیله برای یافتن کودک شیرخوار به مکه می آوردند و مزد خوبی هم می گرفتند.
بنابراین، عبدالمطلب، بزرگ بنی هاشم و سرپرست محمد، زنی پاک دامن را انتخاب نمود تا محمد را شیر بدهد و او را تربیت کند. این زن «حلیمه» نام داشت و به قبیله «بنی سعد» که در اطراف شهر طائف زندگی می کردند تعلق داشت.
با ورود محمد به میان خانواده‌ی حلیمه آنها شش نفر شدند که شامل زن و شوهر، دو دختر به نامهای انیسه و شیما و عبدا… و محمد بودند. روزها از پی هم می گذشت و محمد و عبدا… کم کم بزرگ شدند. روزهای آسایش فرا رسید و خیر و برکت به خانه‌ی حلیمه روی آورد. یکی از ثروتمندان بنی سعد، گله‌ی خود را برای چراندن به حارث شوهر حلیمه سپرد و مزد زیادی به او داد که بیشتر از نیاز آنها بود و حارث با مالی که به دست آورد گوسفندانی خرید و کم کم صاحب گله شد.
وضع زندگی خانواده ی حلیمه تغییر کرد و آنها دیگر برهنه و گرسنه نبودند و حلیمه و حارث فهیمه نعمتهایی که به آنها داده بود و از وجود مبارک آن طفل شیر خوارت است. هر چه محمد بزرگتر می شد آرامش بیشتر در خانه حکمفرا می شد. حلیمه به او شیر می داد و فرزندانش او را سیراب کردند و هر کدام سعی می کردند او را در آغوش بگیرند و کسی که بیشتر به او محبت می کرد خوشبخت تر بود. آن طفل تنها مورد محبت حلیمه و خانواده اش نبود بلکه قبیله‌ی بنی سعد نیز به او صحبت می کردند. همچنین، قبیله‌ی بنی سعد فهمید آن طفل علاوه بر داشتن خیر و برکت برای خانواده‌ی حلیمه برای قبیله هم برکت داشته و باعث شده است که خشکسالی به آن قبیله وارد نشود و در زمانهایی باران باریده که فکرش را هم نمی کردند. به برکت وجود آن کودک درختان نخل میوه های فراوان داشند و چراگاهها پر از علف شده بودند و بنی سعد به وجود برکت محمد اعتراف کردند.
آنها نمی دانستند که خیر و برکت این طفل تنها به قبیله‌ی بنی سعد و عربستان اختصاص ندارد بلکه تمام دنیا از خیر و برکت او بهره مند خواهند شد.
روزها سپری شد و دو سال از زمان شیر خواری محمد به پایان رسید و حلیمه باید طبق معمول کودک را به مادرش برگرداند.

دروان کودکی
خانواده‌ی حارث آماده‌ی وداع با آن کودک خوش یمن شدند. سکوت سنگین و غم انگیزی در آن خانه حکفرما شده بود. آن روز همه گریه می کردند. حتی برادر رضایی محمد نیز از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد. اما چاره ای نبود و این خانواده به جز صبر بر دوری او چاره ای نداشتند.
حلیمه محمد را بغل گرفت و بر اسب سوار شد همسر و فرزندانش دور او جمع شده بودند و گریه می کردند حلیمه از آنها دور شد. آنها به حلیمه و اسبش چشم دوختند تا از نگاهشان ناپدید شد.
حلیمه وارد مکه شد و به خانه آمنه رفت، مادر با شوق فرزند خود را در آغوش گرفت و خوشحال بود و نمی دانست چطور از حلیمه تشکر کند. سپس حلیمه را در آغوش گرفت و از او قدرانی کرد.
لحظاتی سپری شد و آمنه طفل را در آغوش گرفت و گونه هایش را با دست لمس کرد و صورتش را به صورت خود چسباند تا دلش آرام بگیرد حلیمه این صحنه را دید و حال مادری را مشاهده کرد که بعد از مدتی طولانی به فرزند خود می رسد و چیزی را که می دید بسیار فراتر از تصور او بود.
سپس رو به آمنه کرد و گفت: «تو مادر او هستی و او به دنیا آورده ای ولی من هم به او شیر داده ام و او را دوست دارم و این دوستی حقی را برایم ایجاد می کند تا از او حمایت کنم و او را از مشکلاتی که در شهر مکه دارد دور کنم و او از هوای پاک بیابان استفاده کند. مکه شرایط خوب بیابان را ندارد در آنجا کودک آزادست و بازی می کند. به هر جای می خواهد می رود و در نتیجه قوی و با اراده می شود در صحرا او دارای جسم و روحی قوی می شود و فکر او نیز باز می شود آمنه به این سخنان گوش می داد حلیمه ساکت شد تا آمنه بر سخنان او فکر کند.
سپس احساسات انسانی او بر احساسات مادریش غلبه کرد و با مشورت با جد محمد به حلیمه اجازه داد که محمد را با دیگر نزد خود ببرد.
محمد آرام در فضای بیابان رشد می کرد و دوستانی پیدا کرده بود و با آنها بازی می کرد. محمد در میان بنی سعد، به همین منوال روزگار می کرد تا به سن پنج سالگی رسید حلیمه با بی میلی او را به میان خانواده اش و پیش مادرش بازگرداند.
روزی آمنه تصمیم گرفت تا محمد را نزد دایی هایش در یثرت (مدینه) ببرد. در آن زمان محمد شش ساله بود. آمنه در راه بازگشت به مکه بیمار شد و در محلی به نان «بواع» میان مکه و مدینه از دنیا رفت و در همان جا دفن شد. محمد مادر خود را از دست داد در حالی که فقط یک سال با او زندگی کرده بود و پدر خود را هرگز ندیده.
مرگ آمنه برای عبدالمطلب بسیار سخنت و یتیم شدن محمد برایش بسیار سنگین بود. عبدالمطلب چر چه توان داشت برای محمد به کار می برد و علاوه بر جد بودن پدر و مادر او نیز بود. و همسرش هاله که نیز دختر عموی آمنه بود به محمد همانند عموی حمزه که هم سن او بود رسیدگی می کرد.
هنگامی که به سن هشت سالگی رسید سرپرست و جدس عبدالمطلب نیز از دنیا رفت و سرپرستی محمد را به ابوطالب سپرد. او برای این کار بهترین اقدامات را به عمل می آورد و با محمد بسیار مهربان بود و بیشتر از فرزندان خودش به او رسیدگی می کرد. او را با خود به انجمنهای عمومی می برد و به دلیل اینکه محمد اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند. او را برای چوپانی گوسفندان می فرستاد و او نیز از تجربه های زمان کودکی در نزد حلیمه استفاده می کرد. همان طور که حضرت موسی، داوود و شعیب (ع) چوپان بودند بنابراین محمد بن عبدا… هم از کودکی چوپانی را تجره می کرد تا روزی رهبری امت اسلامی را به دوش کشد.

دوران جوانی
محمد تا دوازه سالگی چوپانی کرد سپس به لحاظ موقعیت مکه تصمیم به تجارت گرفت. او در این باره فکر کرد و منتظر فرصت مناسبی بود تا تصمیم خود را عملی بسازد بالاخره این زمان فرا رسید و ابوطالب تصمیم گرفت برای تجارت به شام برود.
محمد نظر خود را به ابوطالب اعلام کرد، عمویش نگاهی محبت آمیز به او کرد و نتوانست پیشنهاد محمد را قبول نکند اما از محمد فرصت خواست تا کمی فکر کند.
ابوطالب دیگر فکر کردن در این موضوع را کافی دانست و آماده‌ی سفر شدند. وقتی کاروانیان راه سفر را پیش گرفتند، امری شگفت آور که قبلا همانند آن را ندیده بودند توجهشان را به خود جلب کرد. آنها متوجه شدند که پاره ای از ابر در طول راه در بالای سر قافله قرار دارد و آنها را از گرمای آزار دهنده‌ی خورشید در امان نگه داشته است این گونه سفر پر رنج را به مسافرتی خوش و راحت تبدیل کرده است.
پس از طی مسافتی طولانی کاروان به منطقه بصری در شام رسیدند در آنجا صومعه ای قرار داشت که راهبی به نام بحیرا در آن زندگی می کرد.
پیش از آنکه کاروان برسد حاضران دیدند که راهب چشم به راه صحرا دوخته و منتظر است. هنگامی که کاروان نزدیک شد، مردم دیدند که راهب به پاره ابری که در آسمان با قدمهای اسبان و شتران حرکت می کند، نگاه می کند. وقتی کاروان قریش به میدان معبد رسید راهب از آنها دعوت کرد که آن شب را در صومعه او به صبح برسانند. همگی از این کار بی سابقه او متحیر شدند.
راهب بر سر سفره ی شام به کاروانیان گفت علت گرامیداشت قریش از سوی من تنها به خاطر وجود این جوان خجسته در میان آنهاست. آنگاه رسالت مقدس آن حضرت را در آینده نوید داد. این بشلارت بار دیگر در شام تکرار شد. در آنجا محمد (ص) را راهب دیگری به نام «ابوالمویعب» و آن راهب به مردم مژده داد که این «پیامبر آخرالزمان» است.
محمد (ص) از این سفر به مکه بازگشت . همراهانش که در این سفر از او کرامتها و بزرگواری های بسیار دیده بودند هنگامی که برگشتند بعضی از آنچه را که رخ داده بود برای دیگر مردم تعریف کردند و اینگونه محمد در میان آنها به نیکی و بزرگی مشهور شد.
محمد (ص) در زندگی عادی و روزمره‌ی خود مثل مردم بود و آنها نصیحت و ارشاد می کرد. و آنها را از انجام دادن کارهای زشت باز می داشت به طوری که در میان جوانان در داشتن شخصیت نمونه بود. محمد (ص) در بیست سالگی شاهد جنگ فجار و ریختن خون بود به همین دلیل آنان را سرزنش می کرد با وجود اینکه عموهایش در این جنگ حضور داشتند.
محمد (ص) این جنگ را جنگی ظالمانه و بدون توجیه می دانست و تقدس ماههای حرام را زیر پا گذاشته می دید. آن جنگ تماما گناه بود و اگر او می توانست جلوی آن جنگ را بگیرد لحظه ای درنگ نمی کرد، ولی رسوم عرب مانع تدبیر عاقلان می شد. محمد (ص) شاهد این جنگ بود ولی هرگز در آن شرکت نکرد. و تنها به این دلیل تلاش فراوان در توقف جنگ و برقراری صلح نقش آشکاری داشت. بزرگان و سران را به آرام کردن اوضاع و نادیده گرفتن کینه ها تشویق می کرد. در همین موقع که محمد (ص) برای خاموش کردن جنگ مجار تلاش می کرد در پیمان میان گروهی از جوانان به نام «حله الفضول» نیز شرکت کرد. داستان حله الفضول این است که مردی از قبیله ی زبیر برای فروش کالاهای خود به مکه آمد عاص بن وائل کالاهای او را خرید ولی قیمت آنها را نپرداخت. آن مرد به شخصی که بتواند حق او را بگیرد پناه برد ولی موفق نشد بنابراین به محل مرتفعی رفت و از قریش دادخواهی کرد.
این عمل غیرت قریش را به جوش آورد و آنها بلافاصله پیمان خود را اجرا کردند و گروهی به طرف عاص بن رائل حرکت کردند و کالاهای مرد زبیری را پس گرفتند. زبیر بن عبدالمطلب در این باره چنین سروده است:
ان الفضول تعاقدوا و تحالفوا     الا یقیم ببطن مکه ظالم
امر علیه تعاقدوا و توافقوا         فالجار و المعتر فیهم سالم
پنج سال از انعقاد حله الفضول گذشت، اکنون محمد (ص) بیست پنج ساله است و همچون گذشته به اصلاح امور جامعه می پردازد و در عین حال به کارهای تجاری هم مشغول است.

پیشنهاد ازدواج
تاریخ به ما خبر می دهد که خدیجه از بعضی دانشمندان زمان خود شنیده بود که محمد (ص) پیغمبر آخر الزمان است و خودش به آن موضوع عقیده داشت. بعد از آنکه مدتی محمد را به عنوان امین کاروان تجارت انتخاب نمود و (میسره) غلام خودش را ناظر جریان سفر قرار دادئه و آن غلام وقایع و حوادث شگفت انگیزی را از محمد برای خدیجه تعریف کرده آن بانوی شریف و رشید شخص محبوب گمشده ی خودش را یافت. و آن حضرت احضار نمود و گفت: ای محمد من چون تو را شریف و امانتدار و خوش خلق و راستگو یافته ام میل دارم با تو ازدواج کنم.
محمد (ص) جریان را با عموهایش و خویشانش در میان گذاشت آنها به عنوان خواستگاری نزد عموی خدیجه رفتند و مقصودشان را در ضمن خطبه ای اظهار کردند.
 ولی چون نتوانستند به خوبی سخن بگویند خود خدیجه از نهایت شوق با زبان رسا گفت: ای عمو شما گر چه در سخن گفتن از من سزاوارترید اما از خودم بیشتر اختیارم را ندارید.
سپس به محمد گفت: ای محمد. خود را به تو تزویع کردم و مهرم را در حال خودم قرار دادم. به عمویت بفرما برای ولیدی عروسی شتری بکشد.
تاریخ می گوید: خدیجه پسر عمویش ورقه را واسطه قرار داد تا وسیله ی ازدواج با محمد (ص) را فراهم سازد هنگامی که ورقه به خدیجه بشارت داد که محمد و خویشاوندانش را به ازدواج راضی کردم خدیجه به پاس این خدمت بزرگ، خلعش را به او عطا کرد که پانصد اشرفی ارزش داشت.
وقتی محمد (ص) خواست از خانه خارج شود خدیجه به او گفت خانه من خانه تو و من کنیز تو هستم. هر وقت خواستی به خانه ی خود بازگرد.
این ازدواج برای محمد (ص) خیلی ارزش داشت زیرا از یک طرف فقیر و تهیدست بود و همین علت با علل دیگر تا سن بیست و پنج سالگی نتوانست ازدواج کند. از طرف دیگر بی خانمان و تنها بود و احساس تنهایی می کرد و به وسیله ی این ازدواج مبارک هم نیازمندیش بر طرف می شد و هم یار و غمخوار و مشاور خوبی پیدا کرد.

فلسفه ی تعداد زوجات پیامبر (ص)
آیا پیامبر اکرم (ص) همسران زیادی گرفتند؟ چرا؟
اصل تعداد زوجات پیامبر (ص) قطعا صحت دارد و جای تردید نیست. البته درباره تعداد آنها اختلاف است آنچه محققان با اطمینان نام برده اند بازده همسر است که عبارتند از: خدیجه، سوده، عایشه، خصه، زینت ام المساکین، ام حبیبه (رمله) ام سلمه، زینب بنت جحش، صفیه، میمونه و جدیریده درباره انگیزه ی و علل این ازدواج ها نکات مهم و فراوانی باید مورد توجه قرار گیرد.
درست است که از نظر شرعی گفته قرآن کریم، پیامبر (ص) اجازه این ازدواج را داشته اند اما نباید از این حقیقت غفلت کرد که هر یک از این ازدواج ها دلیل و فلسفه ی خاص خود را دارد. دقت در این انگیزه ها و علت ها، هر محقق منصفی را به این نتیجه می رساند که یک یک این ازدواج ها نه تنها منطقی بلکه ضروری و لازم بوده است. در میان این انگیزه ها بدون شک کمترین انگیزه و عامل، علائق جنسی و لذت های شهوانی بوده است. برای درک این حقیقت کافی است به یاد آوریم که اولا پیامبر (ص) در سن ۲۵ سالگی با زنی که عمرش نزدیک به چهل سال بود ازدواج کرد و تا وقتی که این بانو زنده بودند یعنی تا ۵۰ با زن دیگری ازدواج نکردند. این در حالی بود که ایشان هیچ مشکلی برای ازدواج با دختران بالغ و داشتن همسران متعدد نداشتند هم شرع آن را جایز می دانست و هم عرف جامعه. تمام ده همسر بعدی پیامبر (ص) بعد از رحلت خدیجه (س) و در حدود ۵۱ تا ۶۳ سالگی عمر شریف آن حضرتت بوده است.
ثانیا تعداد ازدواج های پیامبر (ص) علل دیگری نیز داشت. در برخی از این ازدواج ها مصلحت عام و در بعضی مصلحت خاص قرار داشت. مثلا در ازدواج آن حضرت با جویرید ام جبیبه، حضه و عایشه مصلحت عمومی مسلمانان در نظر بود و این ازدواج ها به صلاح و خیر جامعه اسلامی و وسیله حفظ و گسترش اسلام بود. همانطور که در ازدواج پیامبر (ص) با زنیب بنت جحش مصلحت خاص مبنی بر تصویب و تثبیت و تحکیم یک حکم شرعی که خلاف عرف جامعه بود (حرمت ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده) در نظر بود. زینت دختر عمه پیامبر بود که به پیشنهاد آن حضرت با زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر ازدواج کرد اما آنها با هم ناسازگاری داشتند. و در نهایت از هم جدا شدند. مدتی پس از این طلاق جبرئیل از طرف خداوند متعال بر رسولش نازل شد و فرمان خود را مبنی بر ضرورت ازدواج پیامبر (ص) با زینب به ایشان ابلاغ کرد تا مسلمانان بدانند و بپذیرند که همسر پسر خوانده حکم عروس را ندارد و ازدواج با او پس از جدایی از همسر اولش بدون مانع است. آیه شریفه قرآن صریحا تعبیر «زوجناکها» آورده که نشان دهنده آن است خداوند او را به ازدواج پیامبر (ص) در آورده نه آن که برخی افسانه سرایان بیمار دل ادعا کرده اند پیامبر مجذوب زیبایی زینب شده باشد.
شگفت انگیز است پیامبری که خود زینب جوان را به عقد زید در آورده حالا که زینت مدتی با زید زندگی کرده تازه متوجه او شده باشد. آن هم پیامبری که معشوق همواره عزیزش پیرزنی دندان ریخته و سپید موی چون خدیجه (س) بود و زیبایی معنوی آن چنان چشم و دلش را سیراب کرده بود که میلی به جاذبه های مادی نداشت. برخی نویسندگان و به اصطلاح عرفای خوش خیال هم که نقل کرده اند که پیامبر (ص) هر وقت خیلی ملکوتی و معنوی می شد رو به همسری عایشه می کرد و می گفت «کلمینی یا حمیرا» یا «اشغلینی یا حمیرا» گویا خود و نفس اماره خویش را ملاک قیاس آن حضرت گرفته اند و بعد هم شروع کرده اند به آوردن تحلیل های دور از مقام عظیم پیامبر (ص).
ازدواج های پیامبر بی استثنا حاوی مصلحتی عام یا خاص بودند در کنار این مصلحت ها البته بحث قلب های بزرگان با نفوذ آن عصر همچون ازدواج با ام رمله دختر ابوسفیان و صفیه دختر بزرگ یهودیان و تقلیل ضرر و زیر چتر حمایت گرفتن برخی همچون حضمه، ام حبیبه زینب هلالی و ام سلمه و صفیه نیز مطرح است.

حجاب نبوی
رسول خدا (ص) نسبت به ترتبیت خانواده به ویژه همسر حساسیت ویژه ای داشند. چگونگی برخورد و گفت و گو با نامحرمان بخش مهمی از این تربیت بود. در این زمینه ایشان از طریق وحی الهی نکات دقیق فراوانی را مطرح کرده اند که چهار محور اصلی آن عبارتند از:
۱ – رعایت ستر و حجاب ۲- داشتن حیا و شرم ۳- دروی از خودآرایی و خودنمایی ۴- آشکار کردن برخی از زینت ها و آرایش ها.
درباره‌ی اهمیت و ضرورت رعایت حجاب برای تمامی زنان مسلمان آیه ۵۹ سوره ی احزاب می فرماید هان ای پیامبر به همسرانت و دخترانت و زنان مومنین بگو تا لباس ها چادر مانند خود را پیش بکشند تا اینگونه شناخته نشوند و مورد اذیت قرار نگیرند بنابراین حجاب امر واجب و صریح خداوند است و تخلف عمدی از آن موجب مجازات و غذاب الهی می شود.
اما لازمدی داشتن یک حجاب واقعی که مورد تایید پروردگار باشد و بنده را نزد خدا عزیز و محبوب بگرداند حجابی همراه با حیا و شرم است چرا که می دانیم گاهی بعضی از افراد یک نگاه صرفا شکی و فرمالیته از حجاب دارند یعنی شکل حجاب رعایت می شود ولی روح باطن، اهل و هدف حجاب توجه نمی شود. به عنوان مثال دیده می شود خانمی با داشتن پوشش اسلامی رفتارهای سبک و جلفی از خود نشان می دهد و در مقابل نامحرم بی جهت پرگویی می کند و می خندد، شوخی می کند و حرکت های تند و زننده دارد و به اصطلاح درست عامیانه بی حیای می کند به همین جهت قرآن کریم علاوه بر اینکه دستور رعایت حجاب اسلامی را صادر می کند تذکر می دهد که مرد و زن باید «عض بصر» داشته باشند یعنی هنگام برخورد و صحبت کردن چشم فرو نهند و خیره نگاه نکنند.
 
پدر و مادر فاطمه (س)
شخصیت هر فردی تا حدود زیادی به اوضاع خانوادگی و شخصیت و اخلاق پدر و مادر و محیط او بستگی دارد به پدر و مادر و طرز تربیت آنهاست.
در تعریف و توصیف پدر فاطمه (س) احتیاجی به توضیح و شرح نیست زیرا شخصیت فوق العاده و عظمت روحی و اخلاقی پسندیده و همت عالی و فداکاری و شجاعت پیغمبر اکرم (ص) به هیچ مسلمان بلکه بر هیچ فرد مطلعی پوشیده نیست. در عظمت آن حضرت همین بس که خدا درباره اش می فرماید: «ای محمد اخلاق تو برزگ و شگفت آور است».

مادر فاطمه (س)
مادر فاطمه زنی بود به نام خدیجه خویلد. خدیجه در یکی از خانواده های اصیل و شریف قریش به دنیا آمد و تربیت یافت افراد خانواده اش همه دانشمند و فداکار و روحانی و حمایت کننده از خانه کعبه بودند «هنگامی که (تبع) پادشاه یمن تصمیم گرفت حجر الاسود را از مسجد الحرام به یمن منتقل کند خویلدر پدر خدیجه دز مقابل او به دفاع برخواست به واسطه مبارزات و فدارکاریهای او بود که تبع از تصمیم خود منصرف شد و آن سنگ مقدس را از جایش حرکت نداد.
اسدبن‌عبدالعزی جد خدیجه یکی از اعضاء برجسته ی پیمان «خلف الفضول» است.
گر چه تاریخ جزئیات زندگی آن بانوی شریف را ثبت نکرده اما همان مقدار که باقی مانده می تواند شخصیت برجسته ی او را تا حدودی روشن سازد.
خدیجه در آغاز جوانی با عتیق بن عائذ ازدواج کرد اما چندی نگذشت که عتیق دیده فرو بست و خدیجه را با مال ثروت سرشار تنها گذاشت.
چندی بی شوهر ماند بعدا با یکی از بزرگان بنی تمیم بنا «هند بن بناس» عروسی کرد اما هند هنوز جوان بود که از دنیا رفت و خدیجه را با ثروت هنگفتی بی شوهر گذاشت.
یکی از نکاتی که می تواند روح بزرگ و همت عالی و به استقلال نفسانی آن بانوی شریف را روشن سازد این است که خدیجه ثروت هنگفتی را که از شوهر اول و دومش به ارث بود راکد نگذاشت و در زه رباخواری که معمول آن زمان ها بود نیز نینداخت بلکه آن را در راه تجارت و بازرگانی و بازرگانی انداخت و افراد درستکاری را استخدام نمود و به وسیله ی آنان به تجارت پرداخت.
خدیجه از راه مشروع تجارت، ثروت سرشاری به دست آورد به طوری که نوشته اند: هزاران شتر در دست کار کنارش بود که در اطراف کشورها مانند مصر و شام و حبشه به تجارت مشغول بودند ابن هشام نوشته: و خدیجه زن شریف و ثروتمندی بود که تجارت اشغال داشت مردانی را اجیر کرده بود که برایش تجارت می کردند».
یکی از نکات برجسته و درخشان زندگی خدیجه داستان ازدواج او با پیامبر است. بعد از آنکه شوهر اول و دوم خدیجه وفات نمودند بلکه استقلال طلبی و آزادی مخصوص در آن بانوی بزرگ پیدا شد و همانند عاقل ترین و رشیدترین مردان به تجارت می پرداخت و تن به ازدواج نمی داد با اینکه از جهت اصالت و نجابت خانوادگی و مال ثروت فراوان خواستگاران زیادی داشت و حاضر بودند مهریه های سنگین بدهند و با او ازدواج کنند ولی او قبول نمی کرد.
اما نکته‌ی جالب اینجاست که همین خدیجه که حاضر نبود به هیچ قیمتی با سران و اشراف عرب و مردان ثروتمند ازدواج کند با کمال شوق و علاقه حاضر شد با محمد که شخص یتیم و تهیدستی بود ازدواج کند. او در مورد وصلت با محمد نه تنها راضی نشد بلکه خودش با کمال اصرار و علاقه پیشنهاد ازدواج و مهریه اش را نیز در مال خودش قرار داد.


0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
سال پیامبر (ص)
5 (100%) 1 vote



هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد