خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

من کیستم؟

771 views

بازدید

من کیستم؟
۵ (۱۰۰%) ۱ vote
بسم الله الرحمن الرحیم
 اِقْرَأ بِاسْمِ ربَّکَ الَّذی خَلَق* خَلَقَ الانسانَ مِنْ عَلَق *اِقْرَأ وَ رَبُّکَ الَاکْرَمُ* اَلَّذی عَلَّمَ بِالقَلَم *عَلّمَ الِانسانَ ما لَمْ یَعلَم.** هُوَ الَّذی بَعَثَ فی الاُمّیین رَسولاً مِنْهُم یَتلُوا عَلَیهِم آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الکِتابَ وَ الحِکْمَهَ وَ اِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مبُین.
 
من کیستم؟
هر گاه محیط اطراف خود را می نگریم. هستی و موجودات گوناگون آنرا می بینیم،سپس در دیده های خود کاوش می کنیم و گاه دست به قلم می بریم و یافته ها  و اندیشه های خود را می نگاریم،این سوال پیش می آید: براستی این کیست که مینگرد و مینگارد؟براستی این چه حقیقتی است که کاوش می کند و یافته ها را با یکدیگر مقایسه می کند، بعضی موجودات را ضعیف و بعضی را قوی تر و کاملتر می یابد و انسان را از همه موجودات هوشمندتر و کاملتر می یابد و در بین افراد بشر، انسان دانا را ازنادان برترمی داند؟
کیست که دست به قلم میبرد و اطلاعات را طبقه بندی می کند و بعد از آنها بهره برداری  می کند؟ این چه حقیقتی است که در بین یافته های خود قدم برداشته و آنها را نسبت به یکدیگر مقایسه می کند؟ موجودات را شناسایی نموده و از یکدیگر تفکیک می کند وهمه هستی را به خدمت میگیرد؟
چه خوب است بدانیم، این کیست که می شنود و می بیند و فکر می کند ،آنگاه در شنیده ها و دیده ها و تفکرات خود سفر می کند؟
گیاه شناسی که به شناسایی گیاه، خاک و اصلاح بذرو… می پردازد، تحقیق می کند ،می آموزد و اطلاعات خود را به دقت ثبت می کند، چرا هرگز از حقیقت وجود خود، آن حقیقتی که سالها آموخت و فهمید و تمیز داد، سوال نکند؟از من کیستم که می فهمم ؟ و من کیستم که تحقیق می کنم؟
پزشکی که بدن انسان و چگونگی رابطه بدن با محیط را شناسایی میکند، به تحقیق در علل بیماری و درمان آن می پردازد، چرا لحظه ای در فکر فرو نرود که بگوید آنکس که سالها در پی دانش و علم رفته است و این علم پزشکی را آموخته است، کیست؟ دانشمند علوم تجربی که بارها اعضا را بررسی کرده و بارها در آزمایشگاه آنها را موشکافی کرده است هر چه در تشریح دقیق شد، جایگاه انباشته شدن دانسته ها و اطلاعات را در هیچ عضوی نیافت. براستی دانایی از کجا  به دست می رسد و روی کاغذ ثبت میشود؟ او در تشریح مغز کاوش
نمود، نوشته ها و مفهوم ها را در سلولهای مغز نیافت، پس خاطرات، دانائیها و دانش ها در کجاست؟ در کجای مغزانباشته شده است؟ اگرمغز نیز از سلولها و ذراتی مادی تشکیل شده که محتویات سلولهای آن نیز دائماً در حال تغییر و تجدید هستند. پس آن خاطرات قدیم در کجا ثبت است؟ که هر گاه اراده می کنیم آن خاطرات را ازعمق وجود خود فرا می خوانیم؟ این دانائی من که دارائی من است در کجاست؟
در محیط اطراف خود سفر کردیم همه چیز را دیدیم و شنیدیم و لمس کردیم و بوئیدیم، اندیشیدیم ،در بیرون خود سیر کردیم اکنون سفر در خود را آغاز کنیم که حکایتها در درون ماست.
 
همه ما درابتدای امر می دانیم که هستیم و واقعیت داریم ودیگر موجودات نیز هستند. این قدرت ادراک هستی ،در وجود همه ما، به اندازه شعورما است ،آن کودک شیرخوار ادراک می کند آنجا که سینه مادر را به دهان می گیرد و شیر می خورد، اگر از نهانٍِ وجود کودک بیرون بکشید، خواهد گفت من می دانم که هستم و این منبع شیر نیز واقعیت و وجود دارد و چون هست به سوی آن رو می کنم و آنرا می طلبم. زیرا اگر شیر وجود نداشت هرگز آنرا طلب نمی کردم . بنابراین اولین دریافت هرانسانی که پا به عرصه این جهان می گذارد ، درک هستی است. انسان در اولین مرتبه شهود ادراکی خود، در متنٍ هستی قرار می گیرد.
از همان ابتدا قوای پنجگانه (حواس) کودک ، بخصوص دو قوه ادراکی بینایی و شنوایی که بسیار قوی و وسیع عمل می کنند، شروع به کار می کند و کودک تا چشم باز می کند، از خودش تا پدر و مادر و زمین و آسمان و ماه و خورشید و جنگلها و دریاها را می بیند و با نظام هستی آشنا می شود و می یابد که همه هستند، همه وجود دارند، منتهی از آنجا که کودک است در آغاز الفاظ و اسامی را نمی داند، تا آنگاه که از پدر و مادر خود، اسم  موجوداتی را که می بینید سوال می کند  و با الفاظ و عناوین آشنا می شود، ‌اما حتی قبل ازآموختن اسم مادر، اسم شیر، به وجود آن کاملاً آگاهی دارد.
ما می خواهیم از ابتدائی ترین نقطه آغاز کنیم و بالا برویم؟ گویا که اکنون برای اولین بار چشم و گوش خود را به روی جهان باز کردیم، به محض گشودن چشم و گوش چیزی به جز اینکه هستیم، ندیدیم و نشنیدیم. با اعضا و جوارحمان همه را لمس کردیم و جز هستی، امر دیگری را نیافتیم، همه آفتاب و تاریکی شب، سرما، گرما همه را حس کردیم و فهمیدیم که هستند و واقعیت دارند.
علامه حسن زاده آملی ازاین علم من کیستم؟اینگونه یاد می کند:
معرفت نفس همان روان شناسی و خودشناسی است که اقرب طرق به ماورای طبیعت و صراط مستقیم خداشناسی است. انسان بزرگترین جدول بحر وجود، و جامع ترین دفتر غیب و شهود، و کاملترین مظهر واجب الوجود است.
این جدول اگر درست تصفیه و لای رو بی شود مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می گردد. این دفتر شایستگی لوح محفوظ شدن کلمات نوریه شجون حقائق اسماء و شئون رقائق طلّیه آنها را دارا ااست.
دفتر حق است دل به حق بنگارش
نیست روا پرنقوش باطله باشد 
سیرا انفسی غایت آن معرفت شهودی است که لم اعبد ربالم اره، و سیر آفاقی نهایت آن معرفت فکری که اولئک ینادون من مکان بعید  انسان کاری مهمتر ازخودسازی ندارد، و آن مبتنی بر خود شناسی است.
ایشان در کتاب معرفت نفس آورده اند:
«وجود است که مشهود ما است؛ ما موجودیم و جز ما همه موجودند؛ ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمی‌یابیم جز وجود را نمی‌بینیم. وجود را در فارسی به هست و هستی تعبیر می‌کنیم. در مقابل وجود عدم است که از آن به نیست و نیستی تعبیر می‌شود. و چون عدم نیست و نیستی است پس عدم هیچ است و هیچ، چیزی نیست تا مشهود گردد و اگر بحثی از عدم پیش آید به طفیل وجود خواهد بود. پس وجود است که منشأ آثار گوناگون است و هرچه که پدید می‌آید باید از وجود باشد نه از عدم. و من بدیهی‌تر از این درس چیزی نمی‌دانم.»
خلاصه اینکه جز هستی چیزی نیست و همه هستند و هر اثری از هستی است.
 
حال که وجداناً و عیاناً می‌دانیم که این ممیّز و حاکم، هر یک از ما است و هر یک از ما دارای این چیز تمیز دهنده است که در هر حال و در هر جا و در هر وقت دارای آن است، می‌پرسیم که ذات آن چیز یعنی گوهر و سرشت آن چیست و چگونه موجودی است؟ و اگر گفتیم در بیرون ما است، چگونه با ما ربط دارد؟ وانگهی ما کیستیم که او در بیرون ما است؟ و اگر گفتیم در ما است در کجای ما است؟ و اگر گفتیم عضوی از اعضای پیدا یا پنهان ما است کدام عضو است؟
آیا انسان مرده، که تمام اعضا و جوارج ظاهر و باطن او صحیح و کامل است دارای «آن چیز» است که انسان مرده هم ممیّز است؟ می‌بینیم که نیست؛ و اگر آن چیز هیچ یک از اعضا و جوارح نیست، پس به مردن، انسان چه شده است؟ آیا معدوم شده است یا باز موجود است؟ و اگر معدوم شده است آیا خودش نابود شده است و ذات خود را نابود کرده است یا دیگری او را نابود کرده است؟ و درباره دیگری می‌پرسیم که این دیگری کیست که او را نابود کرده است، و چرا او را نابود کرده است، و او چرا از خود دفاع نکرده است؟ و اصلاً نابود کردن « بود» چه معنی دارد و چگونه «بود» «نابود» می‌شود؟ آیا می‌توان باور کرد که خودش نابود شده است و یا خودش ذات خود را نابود کرده است؟ و اگر باز موجود است به کجا رفته است و به مردن چه شده است؟ چرا او را با چشم نمی‌بینیم؟ اصلاً خود مردن یعنی چه؟ فرق آن با زیستن چیست؟ موت چیست؟ حیات چیست؟ آیا مردن به معنی معدوم شدن است یا معنای دیگری دارد؟
 
و باز سؤال پیش می‌آید که من کیستم که دارای آن چیزم؟ آیا من غیر از آن چیزم یا عین آنم؟ و اینکه می‌گویم من تمیز داده‌ام و من سنجیده‌ام، آیا گوینده این مطلب یعنی این حاکم و ممیّز و مقایس، غیر از آن من است یا همان من است؟ و اگرگوئیم عین من نیست و جز من است، چگونه کاری را که دیگری یعنی آن چیز کرده است به خود نسبت می‌دهم که من کرده‌ام؛ و به همین منوال پرسشهای بسیاری پیش می‌آید. آیا نباید در یک یک آنها بحث کرد؟ آیا نباید اهل حساب بود؟ آیا نباید بدانیم کیستیم؟ چگونه حکم می‌فرمائید؟
اینک تنها مطلب بی دغدغه‌ای که بدان اعتراف داریم این است که هر یک از ما دارای چیزی هست که بدان چیز تمیز می‌دهد و مقایسه می‌کند و حکم می‌نماید و نتیجه می‌گیرد. آن چیز را باید به نامی بخوانیم؛ به هر اسمی بخوانی مختاری، در نام‌گذاری دعوی نداریم؛ خواه قوه ممیّزه‌اش خوانی، خواه قوه عاقله‌اش نامی، خواه نفس ناطقه‌اش دانی. خواه به روح یا به عقل  یا به خرد یا به جان یا به روان یا به نیرو یا به «من» یا به «انا» یا به دیگر نامها بدان اشارت کنی. و آنچه در این مقام اهمیّت بسیار بسزایی دارد این است که باید کتاب وجود خود را فهمیده ورق بزنیم، و کلمه کلمه آنرا ادراک کرده و یافته و رسیده پیش برویم که این قوه ممیّزه چیست؟ و این انسان کیست؟ و کجائی است؟ و به کجا می‌رود؟ و آغاز و انجامش چه خواهد شد؟ آیا عاطل و باطل است و ترکیب و مزاجی اتفاقی است و با تراکم ذرّات اتمها و نوترونها و پروتنها به چنین صورتی پدید آمده است؟ و مردن، اضمحلال و انحلال و از هم گسیختگی آنها است و با ویران شدن بدن و خرابی آن، دیگر انسانی نیست و کسی باقی نمانده است؟ چنانکه کوزه‌ ای اتفاقی پدید آمد و پس از چندی شکست و دیگر کوزه‌ای نیست؟ ببینیم از روی منطق دلیل و برهان به کجا می‌رسیم و چه نتیجه می‌گیریم.
در دیگر سخن به این نکته خواهیم پرداخت:
آیا آنچه مشهود ما است واقعیتی دارد یا نه؟ به عبارت دیگر آیا هستی را حقیقتی است یا اینکه هیچ چیز، حقیقتی ندارد؟ فی‌المثل، همه‌ این جهان هستی چون سرابی است که به صورت آب می‌نماید، و چون نقش دومین چشم، لوچ است که به شکلی درآمده است که در نتیجه حق و واقع را مطلقاً انکار کنیم و مدعی گردیم که وجود موجود نیست و سرای هستی پنداری و خیالی از ما است.
 منبع :معرفت نفس و شرح آن/ ج۱/ علامه حسن زاده آملی
 
 
 
جایگاه من در هستی؟
 آدمی پیش از آنکه قدم به دنیا گذارد و جهان و آنچه در آن است را بشناسد،  در عالم رحم و جنینی به رشد و نمو اعضای خود بسیار توجه داشت. در حالیکه با ورود به این دنیا، محور توجه او به عالم بیرون خود، بیش از توجه به گوهر وجود و خویشتن خویش شده است.
آدمی از بدو تولد چشم به هستی باز کرده، می یابد، می بیند و می شنود و با بیرون از خود ارتباط برقرار می کند. و دنیای بیرون از خود را محور توجه و کنکاش  قرار می دهد، ولی از خود بی خبر است!!
براستی، چه دستگاههای پیچیده ای در بدن ما در کار است تا رشته زندگی را برقرار نگه دارد!. براستی، انسان چقدر از آنچه که در درون او می گذرد را تدبیر می کند؟ و تا چه اندازه  از آن آگاه است؟
 گوارش: غذا را فرو می بریم، در معده و روده با کمک اسید معده و شیره لوزالمعده و صفرا و …….. تمام مواد غذایی تفکیک و هضم و آماده جذب و مازاد آن دفع می شود.
 
اندامهای حرکتی: چه مراحل پیچیده ای برای حرکت دادن ، در بدن انسان طی می شود. به محض اراده انسان، از قشر خاکستری جلوی مغز، فرمان به بخشهای زیرین مخابره شده و از طریق نرونهای عصبی  به واسطه مواد شیمیایی فرمان را به نرونهای عصبی دیگر انتقال می دهند و این جریان الکتریکی پس از عبور از مغز و نخاع و اعصاب محیطی دست ،به عضلات فرمان انقباض هماهنگ را می دهد و شما می توانید قلم را در دست حرکت دهید و پیچیده تر اینکه اندیشه و تفکرات چگونه از مرکز حافظه و تعقل به قلم و کاغذ می رسد؟
دیدن :انتقال پرتوهای نور از محیط اطراف پس از عبور از قرنیه و عدسی و مایع اتاق های تاریک، به سلولهای استوانه ای و مخروطی شبکه برخورد می کند و پیام دریافت نور از راه اعصاب دوم مغزی به مرکز بینایی می رود. چگونه انتقال نور به چشم منجر به پدیده عظیم دیدن می شود؟
شنیدن: چگونه اصوات و امواج پس از عبور از کانال گوش و برخورد به پرده گوش و ارتعاش سه استخوانچه و انتقال به جسم حلزونی و انتقال به عصب ۸ مغز منجر به شنیدن می شود؟
تنها می دانیم که غذایی را می خوریم، اشیاء را می بینیم، صدا را می شنویم. و بالاتر اینکه می اندیشیم و به خاطر می آوریم اما چگونه؟  همه ما قبول داریم که بدن، جسمی است که تحت نیرو و حقیقتی اداره می شود که تمام اعمال ما دیدن و شنیدن و …… به تدبیر آن حقیقت است چشم و گوش همچون ابزار در اختیار آن نیرو و حقیقت است.
اکنون برای شناسایی گوهر گرانبهای وجود خود، سفری در مشهودات خود می نماییم تا ببینیم آثار وجودی کدامیک بیشتر است و جایگاه انسان در این نظام هستی کجاست؟
 
در اطراف ما جماد، گیاه و حیوان و انسان وجود دارد که همه در بعضی خصوصیات مشترک هستند ولی در بعضی جهات کاملاً اختصاصی هستند: حجم و وزن و شکل که از ویژگیهای جمادات است در سایر انواع موجودات همچون گیاه و حیوان و انسان هم مشترک است. گیاه از جهتی قویتر است و علاوه بر ویژگی اجسام  (وزن و حجم) رشد و نمو دارد، بطوریکه رشد و نمو موجب برتری گیاه نسبت به اجسام است. و حیوان نیز ویژگی کلی جمادات (وزن و حجم) و نباتات (حس و رشد) را دارد و علاوه بر آن، در رشد و نمو و حرکت قویتر و صاحب اراده و اختیار و قوه وهم  (درک محبت و دشمنی) است و در مقایسه، حیوان بیشتر از گیاه و گیاه بیشتر از جماد (اجسام بی جان) آثار و برتری دارد و انسان علاوه بر ویژگیهای کلی جماد، گیاه و حیوان دارای قوایی است که او را از همه برتر کرده و همه عالم را مسخّر او کرده است و در میان انسانها، دانا برتر از نادان است و همه اکتشافات و اختراعات و کاوشگریها و صنایع و تکنولوژیها از دانشمندان است که همه موجودات تحت فرمان انسان دانا می باشند. پس آنچه موجب برتری انسان دانا به انسان نادان  می شود علم است که نتیجه می گیریم علم برترین موجود است
 

1+

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
من کیستم؟
5 (100%) 1 vote

جدایی واقعی

241 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
دنیای انسان، دنیای خلق اندیشه های اوست. اندیشه های زیبا و مثبت، یک زندگی زیبا را بشارت می دهد و اندیشه های منفی و کریه، یک زندگی نابسامان را تصویر می کند.
در این راستا بشر به عنوان قائم مقام خدای رحمان، شگفتی های زیبایی از خود نشان داده است و ثابت کرده است آنجایی که بخواهد می تواند واقعیت ها را جادوگرانه خلق کند و به پدیده ای به ظاهر جادویی، رنگ واقعیت بخشد.
دیگر خود را محدود نخواهید دانست، بلکه درخواهید یافت حقیقتِ وجود و توان شما نامحدود است.
به جای این که خود را در اختیار وراثت، محیط و عوامل فراطبیعی بدانید، به این مرحله از آگاهی خواهید رسید که، خود شما واقعیت وجود خود را می سازید و به جای این که نیروهای ذاتی و الهی مستقل از شما کار کنند، با شما همراه خواهند بود.
به جای این که زندگی را آشفته و درهم بدانید، باور خواهید کرد که در هر آشفتگی نظم وجود دارد و در عالمی که بر اساس نظم مطلق است، تصادف معنی ندارد.
وقتی ما آماده باشیم تا از این زندگی که به آن خو گرفته ایم فراتر رویم، قلمرو دیگری وجود دارد که می توانیم به آن گام نهیم. این قلمرو، با قوانین علمی و منطقی هماهنگی ندارد. این قلمرو که در درون هریک از ما قرار دارد، از مرزها، قوانین و محدودیت های عادی فارغ است. این قلمرو، سرزمین واهی نیست که تنها در تصور بگنجد، بلکه واقعیتی معجزه آساست که در اختیار هرکسی قرار دارد؛ به شرطی که آماده باشد.
سه مسیر به سوی آگاهی
۱٫ آگاهی از طریق تحمل درد و رنج
تجربه، شیوه یادگیری از طریق بازاندیشی و درک ماهیت حوادث است که با تکرار پی در پی این الگوی درد و رنج به دست می آید.
زندگی آزمون است و تا از اشتباهات خود درس نگیریم، محکوم به تکرار آنها هستیم.
برای کسانی که در این گروه قرار می گیرند، جادوی واقعی دست نیافتنی خواهد بود.
۲٫ آگاهی از طریق توجه به پیامدها
چه چیزی در این حادثه وجود دارد که می توانم به گونه ای مفید از آن استفاده کنم؛ حتی اگر ندانم چرا این حادثه هم اکنون اتفاق افتاده است؟
وقتی تمام توجه شما معطوف به این باشد که از هر رخدادی چه می توانید بیاموزید، از این گونه افکار رنج نمی برید که «چرا من؟» ، «من خیلی بدبختم»، «آیا وحشتناک نیست؟» تحول در اندیشه، به شما این امکان را می دهد که به جای غصه خوردن، به پیامدهای هر حادثه و آنچه می توانید از آن بیاموزید بنگرید. به جای دیدگاه «بیچاره من»، به دیدگاهی آموزنده روی می آورید. مثلاً از خود می پرسید: «چگونه می توانم از این بیماری که هم اکنون با آن دست به گریبانم، نتیجه ای دلخواه به دست آورم؟» یا: «در ممورد خودم چه می توانم یاد بگیرم و برای برخورد مؤثر با این مسئله چقدر از توانم را قادرم فرا بخوانم؟»
زندگی کردن برای نتیجه بسیار بهتر از زندگی کردن با درد و رنج است.
۳٫ آگاهی از طریق شناختن هدف و رسالت
«برای غلبه انسان بر مشکلاتش احتمالاً هیچ چیز مهم تر از این نیست که بداند در زندگی رسالتی بر عهده دارد.»
هر چیزی در این عالم هدفی دارد. در واقع، شعور یا عقل ناپیدایی که به گونه ای هدفمند درون همه چیز جاری است، در درون شما نیز جریان دارد.
شما رسالت زندگی خود را فراتر از موفقیت، پیشرفت و درخشش بدانید و در نتیجه هر لحظه ای را تمام و کمال و یا عشق زندگی خواهید کرد.
«همواره با عشق و صداقت کار کن و به هیچ وجه به ثمره کار خود وابسته مباش. اگر بتوانی به این مرحله از موهبت زندگی برسی، به گونه ای معجزه آسا به آرامش دست خواهی یافت. در تمام مراحل زندگی هدف داشته باش. از هرگونه شهرتی که حاصل کار توست چشم پوشی کن. همواره این احساس را داشته باش که به خداوند نیاز داری و به هر طریقی که می توانی به دیگران خدمت کن.» این شیوه فرد اعجازگر است.
به جای جمع کردن مال، تصاحب ثروت و رقابت ناسالم، از گذشت، تعاون و فعالیت لذت ببرید.
دارایی کامل فقط با بخشش محقّق می شود و آنچه نمی توانی ببخشی مالک و صاحب توست.
دانشجو- همواره دانشجو باشید. آماده و مشتاق یادگیری، از هرکسی و در هر جایی باشید. دانشجو بودن به این معناست که برای یادگیری آمادگی داری.
وقتی قلباً این گونه باور داری که با هر فردی که در زندگی خود برخورد می کنی چیزی دارد که به تو بیاموزد، آماده خواهی بود که از پیشنهادهای او به گونه ای مطلوب بهره بگیری.
اگر دانشجو باشی، می پذیری که هر کسی و هر چیزی به نحوی معلم توست.
وقتی دانشجوی آماده ای شدی، فردی بیگانه که در مورد چگونگی غلبه خود بر اعتیاد در سال های قبل با شما سخن می گوید، رهنمودی می شود برای شما تا با کمک آن بر عادات بد شخصی خود فایق آیید.
مجبور نیستی بیش از این منتظر باشی. هم اکنون شروع کن، همه کمکی را که نیاز داری خواهی یافت.
آمادگی یعنی اشتیاق. اشتیاق صادقانه و از صمیم قلب. وقتی این گونه آماده باشید، معلم خود را خواهید یافت.
معلم- معلم همه جا هست. همین که آمادگی خود را به اشتیاق بدل سازید، کمکی را که نیاز دارید، کائنات در اختیارتان خواهد گذاشت. زمانی که مشتاق باشید، در همه مراحل زندگی خود معلم را پیدا خواهید کرد.
این معلم هم اکنون در زندگی شما وجود دارد؛ هر لحظه که آماده باشید، ممکن است این معلم به صورت حادثه ای بروز کند، یا به شکل اخراج از کار که شاید خواست خدا باشد. اما این فرد عاقل در همه حال در دسترس شماست. اشتیاق شماست که معلم را قادر می سازد به شما کمک کند.
غیر از ویژگی هدفمند بودن و آمادگی، برای این که خودتان را در چارچوب فکری و ذهنی مناسب قرار دهید، رهنمودهایی وجود دارد. برای این که بتوانید وارد این مرحله شوید و آنچه را پیشتر غیر ممکن می دانستید، حقیقتاً آشکار کنید، آن رهنمودها یا «آگاهی ها» لازم است.
به یاد حرف های مسیح (ع) در مورد معجزه می افتم: «آن که به من ایمان دارد، آنچه را من انجام می دهم او نیز انجام خواهد داد؛ و او کارهایی بزرگ تر از این نیز به انجام خواهد رساند.»
هفت باور برای جلوه گر ساختن جادوی واقعی
۱٫ نیروی حیاتی نامرئی، اما قابل شناختی در درون شما وجود دارد.
۲٫ اقکار شما از درونتان سرچشمه می گیرند و در اختیار شما هستند.
۳٫ هیچ گونه محدودیتی وجود ندارد.
۴٫ زندگی شما هدفمند است.
همه کائنات سامانه ای هوشمند است. وجود مادی شما نیز از یک سری نظام تشکیل شده است که در حد کمال مطلوب عمل می کنند.
باور کنید که هدف دارید و در مسیری هستید که زندگی جادویی را در تمام زمینه های مورد نظر خود ایجاد خواهید کرد.
۵٫ تنها راه غلبه کردن بر ضعف ها، فکر نکردن به آنهاست.
۶٫ اگر به این نتیجه رسیدید که آنچه باور دارید، غیرممکن است، در این صورت باورهای خود را تغییر دهید.
این باور را که غیرممکن است بتوانید چیزی را در ذهن خود تصور کنید، به فراموشی بسپارید و به جای آن امکان پذیر بودن این باور را جایگزین سازید. همین الان و در همین لحظه این حرکت را شروع کنید.
۷٫ شما می توانید به ماورای منطق بروید.
یک بُعد معنوی و الهی نیز وجود دارد که فراسوی مرزها و حدود دنیای مادی ماست.
ما در دنیای مادی متولد می شویم؛ تولد دوم ما ورود به دنیای غیرمادی است.
                                بهاگاواد گیتا
از شما می خواهم به انسان معنوی بدل شوید؛ زیرا این گونه است که اعجاز و جادوی واقعی عملی خواهد شد و آن گاه که به آگاهی قلبی از خود غیرمادی خویش رسیدید، یعنی همان خویشتنی که محدودیت مکانی ندارد، در این صورت همه اطلاعات به ظاهر علمی مفهوم خود را از دست خواهد داد.
امام صادق علیه السلام می فرمایند: ما رأیت شیئاً الّا رأیتُ الله قبله و بعده. یعنی:
هیچ چیزی نمی بینم، مگر آن که خدا را پیش و پس از آن ببینم.
۱٫ انسان مادی در زندگی، فقط به حواس پنج گانه خود توجه دارد.
۲٫ انسان مادی بر این باور است که ما در این جهان تنها هستیم، اما انسان معنوی می داند که هرگز تنها نیست.
۳٫ توجه انسان مادی به قدرت بیرونی معطوف است؛ اما انسان معنوی به توانمندی های درونی خود توجه دارد.
برای انسان معنوی، استفاده از قدرت بر ضد دیگران پذیرفته نیست. او علاقه ای به جمع آوری قدرت ندارد، بلکه برعکس، به کمک به دیگران علاقه مند است. این قدرت، عشق است. در این گونه قدرت، هیچ نوع خشم و عصبانیتی وجود ندارد. توانمندی واقعی این است که بدانیم آدمی می تواند با کسانی که دیدگاه های متفاوتی دارند زندگی کند و نیازی نیست که بر دیگران تسلط داشته باشد و آنان را قربانی خواسته های خود سازد. انسان معنوی می داند قدرت عظیمی که می تواند دنیای مادی را به طور دقیق مدیریت کند، از ذهن انسان سرچشمه می گیرد. ذهنی که در آرامش است، ذهنی که درد دیگران را می فهمد و در فکر آسیب رساندن به دیگران نیست، از هر نیروی مادی دیگری در دنیا قوی تر است. هدف از قدرت جسمانی نباید برتری نسبت به حریف و تسلط بر او، بلکه باید بر پایه رفع تجاوز باشد. این نوع قدرت، لذت معنوی دارد و برای قدم نهادن در این راه، به قدرت بیرونی نیازی نیست.
اگر احساس کردید دیگر لزومی ندارد بر دیگران مسلط باشید، مال بیشتری کسب کنید یا بر محیط اطراف خود تسلط داشته باشید، در این حالت، تمرکز خود را از قدرت بیرونی به قدرت شخصی معطوف کرده اید. در این صورت درخواهید یافت که قدرت شخصی شما، شما را ضعیف نمی کند تا قربانی دیگران باشید، بلکه کاملاً برعکس، در خواهید یافت که دیگران نیز در فکر آزار و اذیت شما نیستند و چنین تهدیدهایی را مهار خواهید کرد. بی نیازی شما به این که نشان دهید چقدر قدرتمندید، این فرصت را به شما می دهد که به دیگران تفویض قدرت کنید.
۴٫ انسان مادی خود را از همه، جدا و متمایز می داند؛ فردی که فقط خودش را می بیند.
انسان مادی به گونه ای می اندیشد و عمل می کند که گویی جزیره ای است جدا و دور از دیگران و بی ارتباط با آنان.
۵٫ انسان مادی در زندگی تنها قانون علت و معلول را باور دارد.
آدمی که تنها با قوانین علت و معلول زندگی می کند، هرگز نمی تواند انتظار داشته باشد که معجزه بیافریند؛ زیرا معجزه و جادوی واقعی، فراتر از منطق فیزیک است.
۶٫ هدف انسان مادی، موفقیت، کارآیی و تملک و هدف انسان معنوی اخلاق، آرامش و کیفیت زندگی است.
۷٫ انسان مادی چیزی از مراقبه یا مدیتیشن نمی داند، در حالی که انسان معنوی نمی تواند زندگی بدون آن را تصور کند.
۸٫ برای انسان مادی، مفهوم شهود یا الهام، تا حد حدس یا فکری که تصادفاً به ذهن انسان برسد، تنزل پیدا می کند. اما برای انسان معنوی، الهام خیلی بالاتر از حدس است و رهنمود یا کلام خدا تلقی می شود و این نگرش معنوی هیچ گاه نه خوار شمرده و نه نادیده گرفته می شود.
۹٫ انسان مادی از شیطان تنفر دارد و مصمم است تا با هر آنچه شیطانی است مبارزه کند. انسان معنوی می داند که از آن متنفر است و با آن مبارزه می کند، او را ضعیف می کند.
جادوی واقعی وقتی در زندگی شما اتفاق می افتد که تنفر را از زندگی خود دور کنید؛ حتی اگر تنفر شما از خودِ تنفر باشد!

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!



هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد