خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

تزکیه و تربیت در قرآن ۶(بخش پایانی)

213 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
مولفان این کتاب , دلخوشند که مطالب آن را از متون قدیم انتخاب کرده اند, اعم از این که مطلب صحیح باشد یاغلط.
راسـتـى جـاى آن است که بر حسن انتخاب آنان صدها آفرین فرستاده شود! طفلى که تازه قدم به دبـیـرسـتان مى گذارد و مى خواهد بفهمد که بر قرآن کریم چه تفسیرهایى نوشته شده است , براى اولـیـن بـار بـا تـرجمه تفسیر طبرى که مولفین کتاب با تحقیق و کنجکاوى فراوان طبق ذوق و سلیقه خودقسمتى از آن را انتخاب کرده اند,آشنا مى شود.
گواین که این قسمت از منابع بنى اسرائیل به نام تفسیر قرآن یادداشت شده باشد و نویسنده تفسیر نیز همچون مولفان کتاب قرائت فارسى , مطلبى رانسنجیده و نفهمیده در کتاب خود ضبط کرده باشد.
اکنون مطلبى را که هیچ ارتباطى با قرآن کریم ندارد, به نام تفسیر قرآن مطالعه فرمایید تا بدانید چگونه خانه پرورش و آموزش از پاى بست ویران است و ما همچنان به فکر نقش ایوان آن هستیم ! در آن جـا مـى نویسد: ابلیس گرد بهشت مى گردید و نگاه همى کرد, چون نگه کرد,مارى برون آمد ازبهشت .
و این مار چهار پاى داشت همچون چهار پاى شتر و ابلیس آن مار را گفت که من آدم را نصیحتى خواهم کرد سخت نیکو و مرا پیش او راه نمى دهند.
باید که تو مرا پیش آدم برى تا من این نصیحت را بگویم و او تو را سپاسدارى کند.
پـس آن مـار مرابلیس را به دهان خویش اندر جاى داد و ابلیس اندردهان ماررفت و مار او را پنهان رضوان , در بهشت برد و آن جا بنشاند و چشم ابلیس بر طاووس افتاد.
ابـلـیـس از آن طـاووس بـپرسید که آن درخت کدام است که خداى عز وجل , آدم را گفت از آن مـخـور؟طـاووس آن درخـت گـنـدم او را بـنـمود و گفت :این است بو ابلیس مرایشان را شتاب هـمـى کـرد بـه خـوردن آن و مـى گفت که زودباشید و از آن بخوریدبو چون گندم به حلق آدم فـروگذشت و به شکم رسید, آن حله هاى بهشت از ایشان فرو ریخت بپس از آن درخت هاى بهشت سرفرودآوردند و موى هاى این چهارتن به شاخ ‌هاى خویش برپیچیدندو هرچهار را ازبهشت بیرون انداختند.
مر آدم را به هندوستان انداختند به سرکوه سرندیب و مرحوا را به جده انداختند بر لب دریا از مکه بر هفت سنگ و ابلیس را به سمنان انداختندبه حدود رى و مار را بر اصفهان انداختند ((۲۱۷))
.
در چـنـیـن شـرایطى چگونه مى توان منتظربود که فطرت خداپرستى نوباوگان اجتماع ما زنده بماند و پس از پایان تحصیلات عالیه , افرادى صالح و باایمان باشند.
اصل چهارم از قطعنامه کنفرانس آموزش عالى رامسر مى گوید:اصلاح وضع آموزش عالى و امور دانشگاه ها, رابطه مستقیم و ناگسستنى با وضع آموزش ابتدایى و متوسطه دارد.
روزنـامه کیهان در همان شماره مى نویسد:سه مساله اساسى در زمینه آموزش ابتدایى و متوسطه ایران از دیرگاه مطرح است : ۱ـ مساله کادر آموزشى ,۲ـمساله جا, ۳ـمساله کتاب و جزوات درسى .
در زمینه این مسائل , عوامل فرعى ترى مانند شهریه , نام نویسى , عدم تجهیز مدارس , نقل و انتقال مـعـلـمـان و محصلان و امور دیگرى وجوددارد که به هرحال چون عوامل اصلى و تعیین کننده اى نیست , مى تواند در حاشیه این رپرتاژ باشد ((۲۱۸))
.
نقص کار مدارس .
در مـدارس و دانـشـگاه ها سعى مى شود که افراد, همچون انبار فرمول ومحفوظات دیگر, پرورش یابند.
گـاهـى هم به قهرمانان ورزش مدال داده , از آنها تجلیل مى کنند, اما هرگز روى عواطف آنها و جنبه هاى غیر عقلانى روان که زره شخصیت رامى سازد ((۲۱۹))
دقت نمى کنند.
آن انـدازه کـه بـراى نـمـره ریـاضـیـات و دروس علمى دقت مى شود, براى نمره نظم و انضباط دانش آموز دقت نمى شود.
نـاظم هاى دبیرستان ها و دبستان ها, منتظرند که با فرا رسیدن موسم امتحانات , سیاهه اى در این مورد تهیه کنند و تحویل دهند, بدون این که واقعادرباره نظم و انضباط برنامه اى وجود داشته باشد یا کوششى انجام گیرد, در حالى که :نظم درونى , همیشه پاداش خود را مى گیرد.
این پاداش , نیروست .
نیرو شادى مى آورد, شادى درونى , صامت و وصف ناپذیر که نغمه عادى زندگى مى گردد.
این وضع فیزیولژیکى و روانى هرقدر به نظرمعلمان واجتماع شناسان امروزى , غریب بیاید, مع هذا رکـن ضـرورى شـخصیت را مى سازد و همچون فرودگاهى است که روان مى تواند از آن به پرواز درآید واوج بگیرد ((۲۲۰))
.
على (ع )به فرزندش امام حسن (ع )فرمود:قلب جوان , همچون زمینى است که از زراعت خالى است ومى تواند هرگونه بذرى که در آن افشانده شود,بپذیرد و بپروراند, از این رو پیش از آن که قلب و عقل و استعداد تو قابلیت خود را بر اثر چیزهاى ناشایسته از دست بدهند و نتوانند بذر تربیت سالم را بپرورانند, به تربیت تو مبادرت کردم ((۲۲۱))
.
چـه خـوب اسـت کادر آموزشى ما بعد از پدران و مادران , این گفته را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار دهند و به این وضع نابسامان خاتمه بخشند!شماسرى به مدارس بزنید, مى بینید هر ساعتى دو بار زنگها به صدا در مى آید.
بـا بـه صـدا در آمدن نخستین زنگ , گروهى طفل بالغ ونابالغ از اتاقهاى غالبا تنگ وتاریکى ـکه کـلاسـش نـام داده اندـهمچون آهوان وحشى ورم خورده , بیرون مى ریزند و فضاى مدرسه را پر از غلغله مى سازند.
جز هیاهو و زد و خورد, چیزى نمى بینید و نمى شنوید.
دربـان مـدرسـه بـا تـمـام قـوا و نـیـروى خود, براى جلوگیرى دانش آموزان از فرار, مى کوشد و بلندگوى مدرسه مرتبا اعلام مى کند که از خروج آنهاجلوگیرى شود.
ناظم ها و روسا و مدیران با شلاق هاى زمخت خود, در گوشه و کنار, کمین کرده اند تا متخلفان را به سخت ترین کیفر مبتلا سازند و حسابشان را کف دستشان بگذارند! طولى نمى کشد که با به صدا درآمـدن دومـیـن زنـگ , دانـش آمـوزان کـه راه فـرار را بـه روى خـود مـسـدود مـى بینند و از طـرفى ممکن است یک غیبت غیر مجاز دردفتر برایشان ثبت کنند و احیانامنجر به اخراج آنها شود, به طرف کلاس ها هجوم مى برند.
تازه این کوشش هاى پى گیر و در عین حال خسته کننده , نه براى این است که انسان هاى واقعى و شـریـف تـحـویل اجتماع داده شود, بلکه صرفا به منظوراین است که از نظر نمره هاى درسى عقب نمانند و کارنامه قبولى خود را دریافت دارند.
اما افسوس !فى الحال ما در دنیایى به سرمى بریم که براى زندگى مساعدنیست .
در محیطى که با احتیاجات حقیقى جسم و جان ما تطابق نیافته است .
در دیـده مردم امروزى , راستگویى , وفادارى به قول و کار شرافتمندانه و خیانت نکردن به دیگران , مسخره مى آید.
مـعـلـمـان و استادان توجه نمى کنند که حس شرافت و حس اخلاق , خیلى مهم تر از موفقیت در امتحانات و کنکورهاست .
شاگردان نیز در این عدم توجه شریکند.
هرکس را که به وجود خوبى و بدى معتقد باشد, ساده مى دانند و هرکس بگوید که حسد به دیگران عـادت زشـتـى اسـت و آشـفـتـگى خانواده ومدرسه ,نشانه انحطاط است , همشهرى بدى در نظر مى آید ((۲۲۲))
.
در حـال حـاضـر, روزانـه هـزار نـفـر در دنـیـا خـودکـشى مى کنند ((۲۲۳))
و غالب آنها جوانان تحصیل کرده و درس خوانده و به خصوص دختران جوان هستند.
گاهى اوقات ملاحظه مى کنیم که کودکان خردسال به فجیع ترین جنایت ها دست مى زنند.
دخـتـر یـازده سـاله اى که به جرم خفه کردن دو دختر بچه خردسال , محکوم به حبس ابد شده بود گفت : من طرز خفه کردن طفل را از تلویزیون آموختم ((۲۲۴))
.
این است وضع دستگاه هاى تربیتى ما و وضع نوباوگانى که توسط این دستگاه ها تربیت مى شوند.
نـه تنها پدر و مادر و معلم , بلکه رادیو و تلویزیون و سینما و روزنامه و مجله وب در این گناه بزرگ شریک و در پیشگاه خداوند بزرگ مسوولند.
۲۴ـ عقل و عاطفه .
نقش غده ها.
این مساله مسلم است که روان ما داراى دو جنبه عقلى و عاطفى است .
هـمـان طـور کـه دسـتگاه پیچیده مغز ما منشا تفکر و تعقل است و سلول هاى بى شمار آن به طور اسرارآمیزى کار خود را به دقت انجام مى دهند,عواطف ما نیز در مغز براى خود جایگاهى دارند.
غده هیپوفیز ((۲۲۵))
که در کف مغز جاى دارد, به واسطه اهمیت زیادش , رئیس ارکستر بدن لقب گـرفته است و در حقیقت , فرمانرواى مطلقى است که به غده هاى دیگر دستور کار بیشتر یا کمتر مى دهد.
ترشح قسمت جلویى این غده , در رشد قامت و اعمال جنسى اثر دارد.
اگـر تـرشـح ایـن قسمت زیادتر از حد معمول باشد, شخص غول پیکر مى شود واگر ترشح از حد طبیعى کمتر باشد, فرد, قصیرالقامه مى شود.
ترشح قسمت عقبى این غده , در دخل و خرج بدن موثر است .
کـودکـى که زیاده از حد, چاق و از لحاظ اعمال جنسى دیر بالغ مى شود و تنبل و کند است , بر اثر بدکار کردن این قسمت از غده هیپوفیزاست ((۲۲۶))
.

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

تزکیه و تربیت در قرآن ۵

204 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!

دین و روانشناسی دینی

یـعـنـى هـنگامى که انسان دچار یاس مى شود, زبانش دراز (و ترسش کم ) مى شود همان طورکه گربه مغلوب , به سگ حمله مى برد.
وقت ضرورت چونماند گریز ــــــ دست بگیرد سرشمشیر تیز ((۱۷۸))
.
حقیقت عاطفه .
از ایـن کـه بـگـذریـم , ملاحظه مى کنیم که هیچ گاه به وسیله علایم بدنى , نمى توان به حقیقت عاطفه پى برد.
آنـچـه مـسـلم است این است که در برابر عاطفه نامطبوع برسرعت حرکت نبض و سرعت تنفس , افـزوده مـى شـود, فـشـار خون بالا مى رود و کار انقباض وانبساط عضلات معده آهسته و گاهى مـتوقف مى شود و در برابر عاطفه مطبوع ـمثل عشق و شادى ـشفتگى بدنى خیلى ملایم است و حتى بین افراد هم از این لحاظ تفاوت وجوددارد, ولى به هرحال نمى توان به خصوصیت آن عاطفه مطبوع و نامطبوع پى برد.
بـا توجه به قاعده فوق ,معلوم مى شود که دستگاه دروغ یاب ـکه مرکب از چندین ابزار ثبت کننده است و آن را براى اندازه گیرى تغییرات فیزیولژیک بدن به کار مى برند ـچندان دقیق نیست .
این دستگاه در بازجویى هاى جنایى به کار مى رود, از این رو به دروغ یاب معروف شده است .
تـنـهـا نـتـیـجـه اى که ممکن است از این دستگاه گرفته شود, این است که متهم , ممکن است با مشاهده این دستگاه , دچار ترس شود و همین , به کشف حقیقت کمک کند.
در حقیقت , ترس متهمان و ضعف روحى آنان است که به کشف ماجرا کمک مى کند.
دین داران جاهل و دانشمندان بى دین .
مـا طى دوبـخـش , راجـع بـه نـقـش عـواطـف بحث کردیم و این خود ممکن است براى برخى از خـوانـنـدگان سؤ تفاهمى ایجاد کند و تصور کنند که اگرزندگى را دربست در اختیار عواطف بگذارند, سعادتمند خواهندشد, در حالى که چنین نیست .
بسیارى از بدبختى ها و سیه روزى ها و جنگ ها, زایده پاره اى از عواطف نابه جا و مزاحم است .
ایـن عـواطـف نـابه جا, سبب ناتوانى روح انسان مى شود وانسان را از کاروان تمدن و نیل به کمال , عقب مى افکند.
هـنـگامى ستاره اقبال و خوشبختى انسان در آسمان زندگى مى درخشد که داراى روحى استوار باشد.
مردمى که داراى روحى ضعیف وناتوان هستند, نمى توانند به اوج سعادت و خوشبختى برسند.
آنـهـا هـمـواره در لجنزار جهل و نابخردى , دست و پا مى زنند و در میان تار و پودهاى اوهامى که برگرد خود تنیده اند, محاصره شده اند.
قـرن ها عقب تر از معاصران خود زیست مى کنند و درحالى که دیگران به سرعت روبه ترقى و کمال مى روند, آنها همچنان در آتش اوهام و خرافات خویش مى سوزند.
بـسیارى از مردم هندوستان با این که سال هاست به استقلال رسیده اند, مع الوصف , هنوز در برابر گـاو تـعـظیم مى کنند و آن را خداى خود مى پندارند!تازه این هنوز نسبت به گذشته آنها بسیار نـاچـیـز و غـیر قابل توجه است , نهرو مى نویسد: رسم ساتى این بودکه اگر شوهرى مى مرد, موقع سوختن او,زنش هم خود را در آتش مى افکند و با شوهرش مى سوخت ((۱۷۹))
.
این رسم را انگلیسى ها برانداختند و نهرو آن را یکى از کارهاى مثبت آنها مى شمارد.
تشخیص جامعه اى که از روح استوار بى بهره مى باشد,از راه هاى متعدد, امکان پذیر است .
بـررسـى نـحـوه عقاید دینى , سیستم حکومت و اظهار نظرهایى که در مورد پدیده ها یا فنومن ها مى کنند, مى تواند تا حدود زیادى ما را به استوارى یانااستوارى روح آن جامعه آگاه سازد.
انـجیل که ساخته و پرداخته مردمى است که روحى ناتوان داشته اند, مى گوید:خوشبخت کسانى هستند که در نادانى از اسرار کاینات به سرمى برند,چون در این صورت است که خدا را خواهند دید.
بـدیـن تـرتـیـب , چـنـین مردمى که احیاناخیلى هم مذهبى مى شوند و تعصب غلط را با ایمان به مـذهـب ,در مـى آمـیزند, حقیقت مذهب را در چهار چوبه جهل به کاینات , کوردلى و بى خبرى از حقایق عالم , محدودمى کنند و به انسانهاى علیل و سست تبدیل مى شوند.
ایـن قضاوت نا به جا خود منجر به جنایات شرم آورى از قبیل کشتن , سوزاندن و تکفیر دانشمندان دوره رنسانس اروپا شد! نتیجه دیگر آن را از زبان دکتر مارتین لوترکینگ , رهبر سیاهان آمریکا, در کـتاب نداى سیاه بشنوید:کسانى هستند که در میان پیروان دین رواج داده اند که دین و دانش با هم سازگار نیست , ولى دروغ است .
مـمـکـن اسـت بـیـن افـراد روحـانـى بـا روح نـاتـوان و مـردان دانـش بـا روح استوار, اختلافى وجودداشته باشد, ولى هرگز بین دین و دانش اختلافى وجودندارد.
جهان این دو از هم متمایز و راه هاى آنها از هم جداست .
دانـش مـى جـویـد و دیـن تفسیر مى کند, دانش به آدمى معلوماتى مى دهد که قدرت است و دین به آدمى قدرتى مى بخشد که کنترل است , دانش معمولابه کردار مى پردازد و دین به آثار.
دانش و دین رقیب هم نیستند,بلکه مکمل یکدیگر مى باشند.
دانـش از نـابـودى دین در کارهاى نامعقول و ناصواب و مخالفت فلج کننده , با پیشرفت فرهنگ و عـلـوم در مـیـان توده مردم , جلوگیرى مى کند ومتقابلادین مانع است که علم در لجنزار پیش پا افتاده مادیات و افکار مخالف اصول اخلاقى فرو برود.
به نظر مى رسد که عالى ترین توجیه براى جمع میان دین و دانش , همین است .
نتیجه این مى شود که اگر دین و دانش از یکدیگر جدا شوند, دردى را دوا نخواهندکرد.
مـردم جـاهـل بـسـیـارى از قـضاوت هاى غلط خود را به حساب دین مى گذارند! عدد سیزده را منحوس مى شمارند.
اگـر احـیـانـا شـماره پلاک منزلشان سیزده باشد, آن را به صورت ۱+۱۲ مى نویسند تا نحوست آن گـریـبـانـشـان را نـگـیرد! یک عطسه , ممکن است جلوبسیارى از کارهاى مهم آنها را بگیرد! از گـرفـته شدن ماه و خورشید بیمناکند! طلوع ستاره دنباله دار را علامت نزول بلامى دانند!برنامه کـارهـاى خود را بامراجعه به فالگیران و تقویم منجمان تنظیم مى کنند! و تقارن و طلوع و غروب ستارگان را در سعادت و گرفتارى خود موثرمى دانند!گاهى هم کارآنها به مرده پرستى و پاره اى از اوهـام دیـگـر مى کشد! در حالى که دین صحیح , از همه عواملى که موجب ترس یا امید بیهوده مى شود و روح انسان را ناتوان مى سازد, متنفراست .
هنگامى که پسر پیامبر عالى قدر اسلامر از دنیا رفت , خورشید گرفته شد, مردم گفتند: خورشید بـر اثـر مـرگ فـرزند پیغمبر خدار دچار حزن و اندوه ودر نتیجه چهره اش تیره شده است پیشواى اسـلام فـرمـود:ان الـشـمـس والـقمر آیتان من آیات اللّه فلا ینکسفان لموت احد, ماه و خورشید, دونشان ازنشانه هاى قدرت خدا هستند و براى مرگ هیچ کس , گرفته نمى شوند ((۱۸۰))
.
به همین ترتیب , ملت هایى که از لحاظ علم پیشرفت کرده اند, اما از لحاظ اخلاق و دین و معنویت , سیر قهقرایى کرده اند, مردمى ناتوان هستند.
استوارى روح و استقامت و ثبات در برابر هواى نفس و تمایلات حیوانى ندارند, بنابراین دین داران جاهل و دانشمندان بى دین هیچ یک سعادتمندنیستند, زیرا هردوى آنها روح ناتوانى دارند.
ویـل دورانت مى نویسد: امروز فرهنگ ما سطحى و دانش ما خطرناک است , زیرا از لحاظ ماشین , توانگر و از نظر غایات و مقاصد, فقیر هستیم .
آن تعادل ذهنى که وقتى ازایمان دینى گرمى برمى خاست , از میان رفته است .
عـلـم مـبـانى فوق طبیعى , اخلاقیات را از ما گرفته است و گویى همه جهان در اصالت فردیتى درهم و برهم ـکه نشانه قطعه قطعه شدن نامنظم خوى ومنش است ـگم گشته است .
قرآن کریم مى گوید:یرفعاللّه الذین آمنوا منکم والذین اوتواالعلم درجات ,خداونددرجات مردمى را بالا مى برد که از ایمان و علم ,برخودارباشند ((۱۸۱))
.
بـدیـهـى اسـت که در این صورت , دیگر آثارى از ضعف و ناتوانى روحى درزندگى چنین مردمى مشاهده نخواهدشد و روح استوار در همه جا با آنهاهماهنگ خواهدبود.
امام باقر(ع ) فرمود:المومن اصلب منالجبل , مومن , از کوه استوارتر است ((۱۸۲))
.
بـراى ایـن کـه بـتـوانـیم وظیفه مربیان و نقش عمده اى که آنها در تقویت روحیه تربیت یافتگان بـه عـهـده دارنـد, بـه خوبى روشن کنیم , ناگزیریم بحث خود رادر زمینه عواطف مزاحم توسعه دهیم , از این رو تحت عنوان ترس با شما سخن مى گوییم .
۱۹ـ ترس .
منشا روانى ترس .
ترس , یکى از عواطفى است که بسیارى از نیروها و استعدادهاى درونى آدمى را فلج مى سازد و از شکوفاشدن آنها جلوگیرى مى کند.
تـرس بـاعـث ضـعـف و زبونى انسان در زندگى مى شود و شجاعت , انسان را تا سرحد آرمان ها و مقاصدى که دارد, همراهى و یارى مى نماید.
اگـرچـه امـروز تـرس بـه آن صـورتى که در انسان هاى نخستین وجودداشت و با تغییرات شدید فیزیولژیکى همراه بود, وجودندارد, مع الوصف , آنچه که به طور مشترک , در میان انسان هاى اولیه و انـسـان هـاى امـروزى و حـتـى حیوانات , منشا ترس مى شود, احساس خطراست :خطر گم شدن یاکم شدن .
روان شـنـاسـان مـى گـویند:ترس در صورتى عارض مى شود که شخص , خطرى را (از فرو رفتن سـوزن در پـوسـت بـدن گـرفـتـه تا ناخوشى سخت و خطرمرگ ب) احساس کرده , حالت دفاعى به خودگیرد ((۱۸۳))
.
تـرس , عـاطـفه اى است که گریبان کودکان , جوانان و بزرگسالان را مى گیرد و سعادت آنها را تهدید مى کند.
افراد, برحسب تفاوت سنى خویش , دچار ترس هاى مختلف و گوناگونى مى شوند.
بیست تاپنجاه درصد از کودکان دو ساله تا شش ساله , از تاریکى مى ترسند, زیرا نیروى تخیل قوى آنها و افسانه هاى وحشت انگیزى که خوانده یاشنیده اند سبب مى شود که تاریکى را پر از موجودات عجیب و غریب ببینند.
دارویـن مـعـتقدبود که ترس از حیوانات , براى کودکان ارثى است , ولى مهر و محبتى را که انسان به حیوانات از خود نشان مى دهد,بعدها فرامى گیرد.
نـقـاط مـرتـفع , غرش رعد, سوت کارخانه , بازیچه هایى که جاندار به نظر مى آیند و سایه متحرک , اطفال را مى ترسانند.
بچه ها از قیافه هاى ناشناس , بیمناکند.
گاهى براثر همان نیروى قوى تخیل و عدم دخالت حس و لمس , دچار رویاهاى مخوف مى شوند, حتى جابه جا شدن , براى چنین اطفالى ترس آوراست .
تحمل پرتاب شدن به هوا و قرارگرفتن روى شانه , براثر عادت است .
اطفال بزرگ تر, بیشتر از امورواقعى از قبیل مرگ , صاعقه , زلزله , بیمارى وب مى ترسند.
جوانان از این که مورد تمسخر و استهزا قرار گیرند, بیمناکند.
تـرس بـزرگـسالان , بیشتر از شکست در کار و پیشه , عدم تامین زندگى و از کف رفتن حیثیت اجتماعى است .
علایم ترس , لرزش اندام , عقب نشینى و فرار است .
حـرکـاتـى کـه بـراثـر تمایل به فرار, در انسان ظاهرمى شود, صورت هاى مختلفى دارد: بانویى که مى ترسد دراجتماع مورد قبول واقع نشود, انزوا و کناره گیرى اختیارمى کند.
ایـن کـناره گیرى موجب تاثر و پریشانى خاطرمى گردد و اگر شدت پیدا کند, عوارض روحى و عصبى نیز به دنبال خواهدداشت .
کسانى که از شکست در کار و حرفه بیمناکند, معمولا به رختخواب پناه مى برند و تمارض مى کنند.
گـاهـى هـم بـه قـدرى با تخیلات شیرین خود سرگرم مى شوند که موضوع ترس آور را به شکلى فراموش مى کنند.
سربازانى که در میدان جنگ دچار ترس مى شوند, به قدرى فشار روحى آنها شدیداست که برخى از آنها دچار کورى و فلج مى شوند یااین که زبان آنها بندمى آید.
فواید و مضرات ترس .
باید به این نکته توجه داشت که ترس , یا فطرى و ذاتى انسانى است و یا اکتسابى .
بدون تردید آنچه آفریدگار جهان در نهاد انسان به ودیعت گذاشته است ,نه تنها ضرر ندارد, بلکه وجـودآن ـاگـر مـورد اسـتـفاده صحیح قرارگیرد ـمفید وسودمند است , بنابراین لازم است که کـودکـان را طـورى پـرورش دهـیم که در برابرخطر, ترس داشته باشند, زیرا چنین ترسى , آنها را مـجـهـز مـى کـند که جان و شخصیت خود را درمقابل آن حفظ کنند, البته خطر واقعى نه خطر موهوم .
تـخـلف از قوانین و مقررات اجتماعى , موجب گرفتارى , بى آبرویى و احیانا مرگ انسان مى شود و این یک خطر واقعى است .
کـودکان را باید از همان دوران کودکى از هرنوع تخلفى ترسانید, البته این ترسانیدن , باید عاقلانه باشد.
شرح سرگذشت مردمى که براثر تخلف از قوانین و مقررات تسلیم چوبه دارشده اند و یا سال ها در سـیـه چـال زنـدان به سر برده اند و حیثیت خود راپایمال کرده و آبروى خود را از دست داده اند و مـعـرفـى افـرادى کـه بـر اثـر پـاکـدامـنـى , راسـتـى و درسـتـى , عـمرى را به عزت و شرافت و آبـرومـنـدى گـذرانـیده اند, براى کودکان , درسى آموزنده است که آنها را وادار مى کند تا عواقب تخلفات را مطالعه و عاقلانه از آن اجتناب کنند.
بـا ایـن همه , نباید آنها را از هرخطرى ترسانید, بلکه باید به آنها فهماند, آن جا که نگهدارى و حفظ جـان و مـال بـه قـیـمـت از دسـت رفتن استقلال وطن ,ناموس و عقیده تمام شود, شجاعانه باید جانبازى و فداکارى کرد.
امـا تـرسـى که انسان را به سوى کمال و راستى سوق دهد و از حرکات زشت و ناپسند جلوگیرى کند, باید در وجود انسان زنده بماند.
از نـظـر اسلام , ترس از مجازات و کیفر خداوند براى مردم لازم است و به طور یقین چنین ترسى , امنیت و آسایش را براى جامعه به ارمغان مى آورد.
اگـر در هـمـان جـامـعـه , خـیانت و تجاوز رواج یابد و براثر آن , ناامنى شدیدى زندگى مردم را فرابگیرد, به واسطه عدم ترس از خداوند و کیفراوست .
ترس از کیفرهاى قانونى ـهرچند هم بى رحمانه باشد ـنمى تواند جاى ترس از کیفر الهى را بگیرد, زیـرا بـه جـرات مـى توان ادعا کرد که غالب متخلفان از قوانین , یا اصلا کیفر نمى بینند, یا به کیفر واقعى نمى رسند و این خود عللى دارد که این جا مجال ذکر آن نیست .
کسانى هم پیدا مى شوند که بدى نکردن آنها, از ترس کیفر نیست .
همان طور که خوبى هاى آنها هم براى پاداش نمى باشد.
على (ع ) فرمود:پروردگارا! عبادت من براى طمع بهشت و ترس دوزخ نیست ب .
تـرس هـایى که بسیار ابلهانه و مایه سرافکندگى و شکست و حاکى از ضعف و ناتوانى انسان است , ترس هایى اکتسابى است .
درحقیقت ترس هاى اکتسابى یا غیر واقعى , بر اثر احساس خطر غیر واقعى و موهوم پیدامى شوند.
در درجـه اول بـایـد از پـیـدایـش چنین ترس هایى جلوگیرى کرد و در درجه دوم باید در صدد ریشه کن کردن آن برآمد.
به عقیده روان شناسان , ترس بى جا از جنبه عقلى واخلاقى و مزاجى , مضر است .
شـایـد اکـثر خوانندگان به تغییرات بدنى که با ترس همراه است پى برده باشند: اختلال گردش خون , پریدگى رنگ صورت , تنگى نفس , گرفتگى گلو,لرزش اندام , خشکى دهان , راست شدن مو بـرانـدام و شـدت ضـربان قلب , از همه نمایان تر است , از این رو ترس ـبه خصوص اگر شدید باشد ـاعمال مختلف بدن را مختل مى سازد و شخص را بیمار و احیانانابود مى کند.
بر اثر ترس ,حافظه و عقل انسان , ضعیف مى شود و گاهى هم انسان دچار جنون مى شود.
کم رویى , موهوم پرستى و سست عنصرى از مضرات اخلاقى ترس است .
نقش پدران , مادران و مربیان .
کودک , از صداى بلند, ترس فطرى دارد.
اگـر هـنـگـام نزدیک شدن او به چیز مورد علاقه اش , فریادى از جانب بزرگ تر بشنود, از آن چیز خواهد ترسید و همین ترس ممکن است به اشیاى مشابه آن نیز سرایت کند.
دانـشجویى از نزدیک شدن پرمرغ به بدنش , دچار حمله و ترس شدیدى مى شد و حتى از دیدن پر مرغ مى ترسید.
تحقیقات روان شناسى نشان داد که او در سن دو سالگى , مورد حمله خروسى واقع شده است .
رادیو, داستانى راجع به دیو, جن و پرى مى گفت و پسربچه اى گوش مى داد.
موقع رفتن به رختخواب , طفل به گریه افتاد و شرح قصه را براى مادر تعریف کرد و معلوم شد که از این که دیوها به رختخوابش رفته باشند,مى ترسد.
مـادر چـراغ قـوه اى بـه دسـت طـفـل داد و در حـالى که او را قوت قلب مى داد, از او خواست که رخـتـخـواب را بـررسـى نماید و ببیند که نه دیو درآن جاست و نه جن و پرى ! ((۱۸۴))
روشى که روان شناسان براى معالجه ترس , پیشنهاد مى کنند.
کـم کـردن قـدرت انـگـیـزه تـرس آور و بـه عـبارت دیگر, همراه ساختن محرک ترس با یک چیز نشاطوراست .
این کار, سبب مى شود که از قدرت انگیزه ترس آور, کاسته شود.
هـنـگـامـى کـه طفل , مشغول خوردن غذاست , مى توان آرام آرام , چیزى که ازآن ترس دارد, به او نزدیک کرد, البته خیلى با احتیاط, چه در غیراین صورت ,ممکن است ترس دیگرى از خود غذا هم پیدا کند, پس همراه ساختن یک موقعیت فرح بخش با موقعیت ترس آور, به تدریج از ترس کودکان مى کاهد.
بـراى علاج ترس کودکانى که از تاریکى مى ترسند و شبها نمى خوابند, مى توان به تدریج نور را کم کرد, تا این که با تاریکى خو بگیرند.
اگر هم زمان خواب آنها را با قصه هاى شیرین و لالایى توام سازیم , مفیدتر خواهدبود.
مربیان , پدران و مادران دلسوز و مهربان , از ترسانیدن اطفال و تضعیف روحیه آنان خود دارى مى کنند.
بـسـیـارى از مـادران هـسـتـنـد کـه براى آرام کردن و تسلیم ساختن کودک , از نیروى تخیل او سـؤاسـتـفاده مى کنند و او را از موجودات موهوم و افسانه اى ,چون لولو و دیو و غول , یا موجودات واقعى , چون سگ و گربه و گرگ , مى ترسانند.
خـوشـحـالند که از این رهگذر, طفل را آرام و خاموش کرده اند, ولى غافلند از این که با این عمل خـود, روحـیـه طـفـل را فـلـج مـى کنند و براى همیشه اورا دستخوش ترس هاى مضر و بیهوده مى سازند.
مسو, حکیم ایتالیایى , مى گوید:آینده و عظمت هر ملتى , تنها بسته به تجارب و صنعت و دارایى و رزمجویى افراد آن ملت نیست , بلکه ضمنا منوط به استعداد کودکان آن ملت و به درجه بى باکى و ترسناکى آنهاست .
باید به خاطر داشت که ترس , مرضى است مثل سایر امراض و اقدام در معالجه آن ضرورى مى باشد.
اگر آدم بى باک گاهى اشتباه مى کند, آدم ترسو همیشه خطاکار است ((۱۸۵))
.
پـدران و مـادران و مـربـیـانـى که به وظیفه خویش آگاهند, در مورد ترس کودکان وتربیت آنها توجه لازم را مبذول مى دارند.
روان شـناسان براى معارضه با ترس , توجه به نکات زیر را به مربیان توصیه مى کنند: ۱ـخوددارى از ترسانیدن کودک .
۲ـهر ترسى با عکس العمل بدنى همراه است .
بدن هاى قوى عکس العمل ضعیف و بدن هاى ضعیف , عکس العمل شدید دارند, پس با بنیه قوى و مزاج سالم , بهتر مى توان در برابر مخاطرات ترس , ایستادگى کرد و تقویت بدن , لازم و مفید است .
۳ـهمان طور که گفتیم : نیروى تخیل اطفال , قوى است .
هـمـین تخیلات , در خواب و تاریکى و تنهایى , باعث وحشت آنها مى شود, پس اگر کودک درباره تـخـیـلات خود تحقیق کند, مثلا او را وادار کنیم که در تاریکى اشیاى اتاق را لمس کند یا این که نـاگـهـان چراغ را روشن کنیم تا متوجه شود که تاریکى در ماهیت اتاق و اشیایى که در آن است , تغییرى ایجاد نکرده است , به برطرف شدن ترس او کمک شایانى خواهد شد.
۴ـکودکانى که به سن پنج یا شش سالگى رسیده اند داراى حس غرور و عزت نفس هستند.
مـى تـوان از هـمـیـن حس آنها استفاده کرد و به آنها گفت : تو بزرگى , خجالت بکش ! خلاصه هر اندازه بتوانیم به جاى تخیلات آنها, استدلال ومنطق بنشانیم , مفیدتر است .
۵ـدادن سرمشق بى باکى به کودک .
متاسفانه برخى از پدران و مادران , خود ترسوهستند و از تاریکى یا غرش رعد وب بیم دارند.
اینها نمى توانند براى فرزندان خود سرمشق بى باکى باشند.
۶ـ تلقین نیز وسیله خوبى است براى مبارزه با ترس .
اگر انسان به خود تلقین کند ترسونیست , دلیر و شجاع است , بسیار مفید خواهدبود.
قـرآن کـریـم کـه پیروان خودرا دلیر و بى باک تربیت مى کند, مى گوید:دوستان خدا, ترس و غم ندارند ((۱۸۶))
.
و نـیـز مى فرماید: آنان که گفتند: پروردگار ما خداست , آنگاه استقامت کردند, فرشتگان بر آنها نازل مى شوند و به آنها مى گویند: مترسید و محزون نباشید و بشارت باد به بهشت موعود! ((۱۸۷))

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

تزکیه و تربیت در قرآن ۴

177 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!

دین و روانشناسی

ولـى از ایـن جهان کوچک , یعنى از این وجود خودمان چه شناخته ایم ؟ چه استفاده هایى برده ایم ؟ چه تغییرات مفیدى در خود ایجاد کرده ایم ؟نخواسته ایم بفهمیم یا نتوانسته ایم ؟! راستى آیا حق با خواجه حافظ شیرازى است که مى گوید:.
وجود ما معمایى ست حافظ ــــــ که تحقیقش فسون است و فسانه .
یـا حق با دکتر آلکسیس کارل است که در کتاب انسان موجود ناشناخته مى گوید:جهل ما از خود زیـاداسـت و نـواحى وسیعى از دنیاى درونى ما هنوزناشناخته مانده است و بیشتر پرسش هایى که محققان و مطالعه کنندگان زندگى انسان طرح مى کنند, بدون پاسخ مانده است , یا این که حق با حـکـیـم یونانى , سقراط است که مى گفت : خود را بشناس ؟! همان طورى که روان شناسان , براى شـنـاخت انسان همواره در کوشش و تلاش هستند ومى گویند: اولین هدف روان شناسى علمى , برقرار ساختن اصول و کشف حقایقى است که سبب مى شود رفتار و سلوک را بهتر بفهمیم .
عـلـم بـه رفتار که در اثر مشاهده و تجربه حاصل مى شود, به ما کمک مى کند که خود و دیگران را بهتر بشناسیم و در نتیجه بهتر بتوانیم رفتار خود ودیگران را کنترل کنیم ((۱۵۲))
.
مـغـز مـا و سـلسله اعصاب ما چیزهایى هستند که کار تفکر, تخیل , حفظ, احساس و تحریک را بر حسب ظاهر برعهده دارند.
آیـا اینها خود به طور خودکار, این کار را مى کنند یا این که نیروى دیگرى بر اینها حکومت مى کند؟ گروهى این , گروهى آن پسندند.
در خـود عمل سلول هاى عصبى ـکه دانشمندان فیزیولوژى و روان شناسى توانسته اند از طرز کار آنـهـا پـرده بـردارند ـهنوز نقاط مبهمى وجوددارد,سلول عصبى که آن را نورون مى نامند از یک طـرف داراى رشـته اى طولانى است که آن را اکسن ((۱۵۳))
مى نامند و از طرف دیگر داراى چند رشته کوتاه است که آنها را دندریت ((۱۵۴))
مى گویند.
وظـیفه آکسن , گرفتن تحریکات و تاثیرات عضوهاى حسى است که به صورت موجى ازالکتریسته به نورون دیگر منتقل مى شود.
نـقـطـه اى کـه درآن جـا دنـدریـت یـک نـورون بـا آکـسـن نـورون دیـگر, بستگى پیدامى کند, سیناپس ((۱۵۵))
مى گویند.
نـقطه ابهام این جاست که موج مزبور به وسیله یکى از رشته هاى دندریت عبور مى کند و به آکسن مـى رسـد و بـا رشـته هاى دیگر دندریت سروکارى ندارد, ولى همیشه از یک رشته عبور نمى کند, شاید تفاوت هایى که در حواس ما هست , ناشى از همین عبور موج از یکى ازرشته هاى دندریت باشد.
ما گاهى از بوى عطر لذت مى بریم و گاهى متنفر مى شویم .
طعم یک غذا همیشه براى ما یکسان نیست .
شنیدن یک سخنرانى یا یک حکایت , همیشه براى ما مطبوع و دلچسب نیست .
علت چیست ؟ آیا اینها نقش همان رشته هاى دندریت است یا چیز دیگر؟! ((۱۵۶))
ناشناخته تر.
از این جهان کوچک , جهانى کوچک تر ولى ناشناخته تر واسرارآمیزتر نیز وجود دارد.
آن جا که نه چشم کار مى کند, نه گوش آهنگى مى شنود ونه براى حدس و گمان راهى است .
آن جـا که بر خلاف تصور ظاهر بینان و کوته نظران , دنیایى است اسرارآمیز, پیچیده و بغرنج , یعنى دنیاى کودک .
مـا دسـت کم , با بزرگ ها تماس مى گیریم , صحبت مى کنیم , آثارى در چهره آنها و وضع ظاهرى آنـهـا مى نگریم که از درون آنها, از دنیاى اسرارآمیز آنهاتا حدى پرده بر مى دارد و مى توانیم ازاین رهگذر با آنها روابطى داشته باشیم .
آنـان آثـارى از قبیل رنج و لذت ـکه روان شناسان آنها را انفعالات مى نامند ـو خشم , حسد, کینه , تـرس , غـم , شـادى , نـفـرت , رقـت , عـشق , محبت ,شرم و حیا وبـکه روان شناسان آنها را عواطف مى نامندـاز خود نشان مى دهند.
حـتـى اشـخـاصـى به کمک هوش و فراست و تجارب شخصى , مثل یک روان شناس با مردم رفتار مـى کـنـنـد, محبوب مى شوند, سخنان و مقالاتشان درمردم اثر مى گذارد, در دل هاى مردم جا مـى گـیـرنـد و بـر دل هـایشان حکومت مى کنند و چه استفاده هاى تربیتى که اینها مى توانند از موقعیت خودبنمایند! مى توانند سرمشقى خوب باشند و جامعه را به سوى کمال و سعادت رهنمون گـردنـد! ولـى از کـودک چه مى فهمیم ؟ او هنوز نه تنهابى تجربه است و رابطه و تماسى با کسى نـدارد, بـلـکه سلسله اعصاب او نیز ـچنان چه باید و شاید ـرشد نکرده و عمل دستگاه ها از یکدیگر مجزانشده اند.
آکسن ها مثل سیم هاى تلفن , نزدیک یکدیگر قرار گرفته اند و تشکیل یک کابل مى دهند.
بدیهى است که سیم هاى تلفن ـکه در درون یک کابل جاگرفته اندـهرکدام حامل خبر مخصوصى هستند و براى این که با یکدیگر اتصال پیدا نکنند, باپوششى از سیم هاى دیگر جداشده اند.
اکثر آکسن ها نیز پس از رشد کامل , به وسیله پوششى از یکدیگر جدا مى شوند.
بااین که پوشیده شدن آکسن ها از پیش از تولد شروع مى شود, تا مدت ها بعد از تولد ادامه دارد.
در انـسان بیش از نصف آکسن ها بعد از تولد داراى روپوش مى شوند, ولى در حیوانات ـتقریبا ـاین عـمل تا هنگام تولد انجام یافته است ,از این روبرخى از حیوانات مثل جوجه مرغ و موش صحرایى و مـى توانند تمام اعمال جوجه و موش وب بالغ را انجام دهند, اما بچه انسان چطور؟ تیلنى وکازاماژر ثـابت کرده اند که حتى اعصاب بچه گربه نیزتا داراى روپوش نشوند,نمى توانند برخى از اعمال را انجام دهند ((۱۵۷))
.
انفعالات و عواطف .
بنابراین , دنیاى کودک خیلى مرموز و پیچیده و بغرنج است .
به عقیده برخى از روان شناسان کودک فقط میان رنج و بى تفاوتى نوسان مى کند.
هـنـگـام گـرسنگى , گرمى , سردى , و ترى بستر, آزار مى بیند و رنج بروى چیره مى شود و هنگام تـعـادل حرارت , خشکى و راحتى بستر, سیرى شکم و نداشتن درد, دیگر هیچ گونه احساسى به او دست نمى دهد و در حال بى تفاوتى و بى خبرى , در دنیاى پیرامون خود غرق مى شود و وجود خود رااحساس نمى کند ((۱۵۸))
.
چـنانکه گذشت , در انسان بالغ همه انفعالات و عواطف , مراتب رشد و تکامل خود را پیموده و در مـوقـعـیـت هـاى مختلف , عواطف و انفعالات گوناگونى از خود نشان مى دهد و به طور کلى هر احـسـاسـى بـا یـک حـالـت انـفـعـالـى یـا عـاطـفـى همراه است , حتى احساساتى که ما در برابر آنـهـاـظاهراـبى تفاوت هستیم , در نهایت با یکى از حالات عاطفى یا انفعالى همراه است ولو این که خیلى خفیف و ناچیز باشد.
در حالى که کودک چنین نیست و اگر عقیده مذکور صحیح باشد, در حال آسایش , او هیچ گونه احساسى ـحتى احساس وجود خود ـندارد.
در کـتـاب روان شناسى رشد و پرورش کودک آمده است : هنگام تولد, کودک براى ابراز پاسخ ‌هاى عاطفى آمادگى بالقوه دارد.
در آغـاز, جز انفعالات مبهم چیزى از رفتار عاطفى کودک مفهوم نمى شود, ولى به تدریج واکنش هـاى عاطفى وى شکل و الگوى مشخص به خودمى گیرد, به طورى که مى توان تشخیص داد که آیـا کـودک دچـار تـرس , خـشم یا عاطفه دیگر است ؟ به احتمال قوى نوزاد و کودک خردسال جز دوحـالـت نسبى خوشى و آشفتگى ـکه با احتیاجات طبیعى جسم او ارتباط دارد ـچیزى احساس نمى کند.
اکـنـون ما در صدد این هستیم که آمادگى بالقوه طفل را براى پاسخ ‌هاى عاطفى ـ آن طورى که باید و شاید ـ به مرحله فعلیت رسانیم و راه صحیح ومستقیم آن را پیدا کنیم .
به خواست خداوند متعال تحت عنوان پرورش عواطف این هدف را دنبال خواهیم کرد.
۱۴ ـ پرورش عواطف .
انسان در صحنه زندگى .
مـحـیـط زنـدگى اجتماعى انسان درست مانند یک جنگل است : در جنگل , گیاهان و درختانى گـوناگون که هرکدام از نظر خاصیت رنگ , گل و میوه , باهم تفاوت هایى بسیار دارند, به چشم مى خورد.
دسـتـه اى از درخـتـان , سر به فلک کشیده و با شاخ و برگ انبوه خود, سطح زمین را با سایه خود پوشانده اند.
دسـتـه اى دیـگـر, هـمـواره در زیـر سـایه آنها زندگى مى کنند و از دنیاى وسیع و پهناور بیرون بـى خـبرند و سرانجام نوبت به گیاهانى مى رسد که بیش ازچند سانتى متر طول ندارند و در این محیط تنگ و کم نور, به سختى اکسیژن و مواد مورد لزوم را از هوا مى گیرند.
در دنیا نیز همه نوع آدم پیدا مى شود: آدم هایى پاى بند به اصول و موازین اخلاقى , وظیفه شناس و آشـنـا بـه آداب مـعـاشرت و مهربان و با عاطفه وآدم هایى بى بندو بار, بى وجدان , وظیفه نشناس , دسـتـه اى امـیـن و راسـتـگـو,مـردم دوسـت و فعال و دسته اى شرور و سربار و طفیلى دیگران , گـروهـى خـیال پرداز, شاعر, شعردوست , نقاش , هنرمند و گروهى متفکر, محقق , اهل تفحص و سـیـر و سیاحت و سرانجام مردمى که جاه طلبى و حب ریاست , طورى آنها را کور و کر کرده است کـه انسانیت , وجدان و انصاف را براى آن زیر پا مى گذارند و درست نقطه مقابل , کسانى هستند که به جاه و مقام بى علاقه هستند یااین که مشروع آن را مى پسندند.
علاوه بر همه اینها, اختلافات ناشى از ساختمان بدنى آنها نیز در خور توجه و دقت است .
شـایـد ـبـلکه حتمامقدار زیادى از این تفاوت ها لازم باشد تا جامعه ـکه از همین افراد گوناگون سـاخـته شده است ـبتواند به سیر تکاملى خود ادامه دهد و از لحاظ کمبود مصالح ـکه چیزى جز نیروى انسانى نیست دچار وقفه و رکود نشود.
ولـى نـبـایـد فراموش کرد که تفاوت ها و اختلافات تا آن جا مفید است که عامل پیشرفت و تکامل اجتماع باشد, اما آن جا که سدى در راه پیشرفت وتکامل باشد, بایدبه آن پایان بخشید.
روى هـمـیـن اصـل , اوگوست کنت ـکه به عنوان پدر جامعه شناسى جدید شهرت یافته است ـبا مـلاحـظـه انـقـلاب فرانسه و هرج و مرج هایى که به دنبال آن بر اثر اختلاف روش ها و سلیقه هاى جـمـعـیـت ها و احزاب مختلف پدیدآمده بود, به فکر مى افتد که باید دوره انقلاب را بست و براى بـسـتـن دوره انقلاب , باید توجه کرد که آنچه باعث تباین اعمال مى گردد, تباین عواطف است و آنـچـه تـبـاین عواطف را سبب مى شود, تباین در عقاید است , پس اگر بخواهیم توافقى در اعمال بـرقـرار کنیم باید هماهنگى عواطف را مستقرسازیم و این ممکن نخواهد بود مگر این که سازشى بین عقاید برقرارنماییم , راه نجات و رستگارى فرانسه و دنیا, غیر از این نیست .
این مطلب از لحاظ کلى و اساسى , مطلبى صحیح است .
مـا بـه نتیجه اى که اوگوست کنت براى تاسیس فلسفه تحققى (پوزیتیویسم ) ((۱۵۹))
خود از آن مى گیرد, کارى نداریم .
آنـچـه در این جا مورد نظرماست , این است که به همان نسبت که تفاوت افراد مفید است , مضر و خـطـرنـاک نیز خواهدبود, بنابراین , باید کارى کرد که در میان افراد یک نوع هماهنگى عاطفى ـو حتى فکرى ـبرقرار شود تا پیشرفت جامعه متوقف نماند.
وراثت و محیط.
نکته اى که از نظر ما به جهت درک همه جانبه موضوع مقاله , توجه به آن لازم است , پیداکردن رمز این تفاوت ها و دگرگونى هاست .
اگـرچـه یـک مـرتبه دیگر هم به اختصار درباره آن بحث کرده ایم و تحت عنوان :اگر همه مردم یکسان باشند, علل تفاوت ها را بیان نموده ایم .
در ایـن جـا نـیـز یـادآور مـى شـویـم کـه شـخصیت انسان بر روى دو پایه وراثت و محیط تربیت , اسـتواراست : هرگاه ملاحظه کنیم کودکانى که در یک محیط تربیت مى شوند و پرورشکار آنها را یـکـسـان تـربیت مى کند, با هم اختلاف پیدا مى کنند, باید توجه کنیم که علت اختلاف آنها عامل وراثت است .
بـالـعـکـس اگـر عـامـل وراثـت آنـهـا یـکـى بـاشد, مع الوصف با هم مختلف باشند, طبعا علت اخـتـلاف ,مـحـیـط تـربـیـتـى آنهاست , مثلا دوقلوهایى که از هر لحاظاز حیث وراثت به یکدیگر شـبـیهند ((۱۶۰))
,اگر از تربیت مساوى بهره مند شوند, طبعا با یکدیگر کمتر فرق پیدا مى کنند و اگر از تربیت مختلف برخوردار شوند, با هم مختلف خواهند بود.
عـلـت ایـن کـه اطفال یک خانواده با هم اختلاف پیدا مى کنند, اختلافى است که در عامل وراثت آنهاست .
بحث وراثت و محیط یکى از مباحث دقیق و شیرین روان شناسى است .
امیدواریم در فرصت مناسب , این بحث را دنبال کنیم .
دکـتـر آلـکـسـیـس کارل فرانسوى در کتاب انسان موجود ناشناختهمى گوید:بین کودکان یک خـانواده ـکه همگى در دامان یک مادر و به یک نحو پرورش یافته اندـ اختلافات فاحشى در شکل و قـد و سـاخـتـمـان بـدنـى و حـالـت عـصبى و میزان فعالیت فکرى و صفات معنوى وجود دارد, بدیهى است که این اختلافات , ارثى است .
اصـولا عـقـیـده روان شناسان این است که اگر چه تاثیر محیط در خصوصیات خلقى و شخصیت آدمـى مورد قبول عموم است , این طور به نظر مى رسدکه توارث نیز در تشکل خصوصیات خلقى و شخصیت انسان , تاثیر به سزایى دارد.
مـقـصـود ایـن نـیـسـت کـه خـصـوصـیـاتـى نـظیر خشونت و رافت و امانت , مستقیما به وراثت بستگى دارد,بلکه منظور آن است که ساختمان عصبى موروثى ,ما را براى بعضى از اعمال و حالات , مستعدتر از رفتار و احوال دیگر مى سازد.
در مـطـالـعـه مربوط به دوقلوهاى همانند, معلوم شده است که این دوقلوها از لحاظ احساسات و خصوصیات خلقى و ترس و اضطراب و اعتماد به نفس و همچنین ثبات عاطفى , به مراتب بیشتر از دوقلوهاى همزاد به یکدیگر شباهت دارند.
شـواهـد بـسـیـارى در دسـت اسـت کـه نـشان مى دهد, استعداد ابتلا به بعضى از امراض روحى , ارثى است , مثلا مى توان گفت که استعداد ابتلا به یکى ازامراض روحى ـکه به تقسیم خاطر موسوم است و تقریبا یک درصد اهالى آمریکا گرفتار آن هستند ـتا اندازه اى ارثى است .
احـتمال این که بچه هاى پدر و مادرى که مبتلا به این بیمارى هستند, به این مرض مبتلا شوند, دو تا سه در صد است .
اگـر یـکى از دوقلوهاى همانند اسکیزوفرنیک شود, یعنى به بیمارى تقسیم خاطر مبتلا گردد, احـتـمـال ایـن کـه دو قـلـوى همانند او نیز اسکیزو فرنیک شود, شش برابر آن است که برادر و یا خـواهـرمعمولى او مبتلا به این مرض شوند, البته محیط, عامل موثرى براى شیوع مرض است و با یک فشارممتد, استقامت روحى فرد را در هم مى شکند.
ایـن اسـتقامت روحى در افراد فرق مى کند و براى اشخاصى که استعداد به ابتلاى مرض را دارند, معمولااین استقامت کمتر است ((۱۶۱))
.
اکنون که چگونگى حالات انسان را در صحنه زندگى و تاثیر عامل وراثت و محیط را در شخصیت او دانستیم , باید نقش یک پرورشکار خوب راموردبررسى قراردهیم .
این بحث را در فصل آینده مطالعه فرمایید.
۱۵ ـ حرکات و رفتار عاطفه اى .
عاطفه چیست ؟.
پرده هاى ابهام و تاریکى , یکى پس از دیگرى بالا مى روند.
چـهره دلرباى حقیقت , با همه نازها و کرشمه هاى خود, گاه و بى گاه در برابر چشمان کنجکاو و متجسس آدمى , نمودار مى شود.
راسـتـى اگـر بـه دنـبال کاوش ها, جستجوها و تحقیقات عمیق و طولانى , چهره حقیقت نمودار نمى گشت , براى کاوشگران و جویندگان اسرار حقایق ,چقدر گران تمام مى شد و چگونه عفریت یـاس و نـومـیـدى , سـایه شوم خود را بر دل هاى پرتاب و توان آنان مى افکند و از کوشش و تلاش بازشان مى داشت .
انـسـان در راه جـسـتجوى اسرار و کشف رازها و گشودن گره ها, در همه سو گام زده است و تا آن جا که امکانات به او اجازه داده , پیشروى نموده است ,اگرچه هنوز با همه عشق ها و شیفتگى ها, هـفـت شـهـر حـقـیقت را نگشته و حتى از خم یک کوچه آن هم نگذشته است ! گروهى از علما و دانـشـمـنـدان ,کار شناخت اسرار و دقایق عالم بیرون را به دیگران واگذاشتند و خود به مطالعه عمیق در درون انسان پرداختند, شاید از این جرم صغیر ـکه همچون مشتى از خروار است و جهان بزرگ , در آن نهفته است !ـطرفى ببندند و حقایقى از وجود آدمى کشف کنند.
متاسفانه با همه پیشرفت هایى که در این راه شده , هنوز دانش یقینى در بسیارى از مسائل به دست نیامده است و اطلاعات و معلومات روانى ,نتوانسته اند یک سلسله قوانین کلى و عمومى که در تمام شـرایـط زمـانـى و مـکـانى صادق باشند, در دسترس انسان قراردهند, با این همه نباید نومیدشد, بـه خـصـوص که با پیدایش برخى از قوانین در روان شناسى , نظیر قانون وبرـفخنر ((۱۶۲))

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

تزکیه و تربیت در قرآن ۳

234 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
درسـت اسـت کـه بـایـد افـراد جـامعه به گونه اى تربیت شوند که در راه اداى وظیفه , ستایش و سـرزنش دیگران در نظرشان یکسان باشد, آیا اجتماع وظیفه اى ندارد؟ آیا اگرصرفا به افراد چنین روحـیـه اى بـبـخـشـیـم که اعتنایى به مدح و ذم دیگران نداشته باشند و خود با انجام وظایف , به خـودشـان خـرسندى و نشاط بخشند, کافى است ؟ آیا اجتماع باید طورى باشد که به قول معروف : پـشـک و مـشـک را یـکـسان ببیند؟! آیا بهتر این نیست که جامعه بهترین کیفر دهنده بدکاران و بزرگ ترین مشوق و پاداش دهنده نیکوکاران باشد؟ پس در درجه دوم , وظیفه مربى و به طور کلى وظیفه همه افراداجتماع است که از راه تشویق و پاداش , نیروى فوق العاده اى به کودکان و جوانان و خـلاصـه هـمـه خـدمـتگزاران اجتماع بدهند, تا آنها با نشاط و پایدارى به کار خود ادامه دهند و همچنین , با آنانى که کجروى و خیانت مى کنند, با اظهار تنفر و هرگونه روشى که موثرو به جا و عاقلانه تشخیص داده شود, به مبارزه پردازند.
خوشبختانه دستورات اسلام در این زمینه , چون دیگر زمینه ها غنى است .
عـلى (ع ) در فرمان تاریخى خود به مالک اشتر مى فرماید: ولا یکونن المحسن والمسئ بمنزله سوا فـان فى ذلک تزهیدا لاهلالاحسان فى الاحسان ,وتدریبا لاهل الاسائه على الاسائه والزم کد منهم مـاالـزم نـفسه , باید نیکوکار و بدکار, در نظر تو یکسان نباشند, چنین روشى نیکوکاران را از نیکى بـازمـى دارد و بـدکـاران را بـه بـدى تـشـویق مى کند و هر یک از ایشان را به آنچه خود براى خود برگزیده است , پاداش و کیفر ده ((۱۱۸))
.
ایـن دسـتور در هر دوره و هرجایى , براى کلیه مردم قابل اجراست , ولى نباید فراموش کرد که در این راه دو چیز, هم مضر و هم گناه است : یکى افراط و دیگرى تفریط.
نـه افـراط و زیـاده روى در تـشـویـق و پـاداش رواسـت و نه افراط و زیاده روى در تنبیه و توبیخ , همچنان که در هر دو مورد, تفریط نیز بخشودنى نیست .
عـلى (ع ) فرمود: الثنا باکثر منالاستحقاق ملق , والتقصیر عن الاستحقاق عئ او حسد, ستایشى که بـالاتـر از حـد اسـتحقاق افراد باشد, چاپلوسى وستایشى که کمتر از میزان استحقاق باشد عجز یا حسداست ((۱۱۹))
.
اکنون لازم است که حس حق شناسى وسپاسگزارى را در دل افراد احیا کنیم و همچنین لازم است که حس تنفر و انزجار از خاینان و کجروان رادر جامعه بیدار گردانیم , تا قدر و منزلت افراد خادم و خاین در اجتماع مشخص شود و افراد شیاد نتوانند جایگاه هاى حساس مدیریتى را اشغال کنندو آنهایى را که گویاتر از بلبل و پاک تر از فرشته اند, خاموش سازند و به کنج انزوا فرستند.
بـا تـوجـه بـه ایـن کـه سـپـاسـگـزارى خداوند, یکى از وظایف انسان و مورد تایید قرآن و احادیث اسـلامـى اسـت , بـا وجـود ایـن در یـکـى از روایـات آمـده اسـت کـه :اشکرکم للّه اشکرکم للناس , سـپـاسگزارترین شما در برابر خداوند, کسى است که بهتر از عهده سپاسگزارى افراد برآید و حس حق شناسى وسپاسگزارى در دل او زنده و ثابت باشد ((۱۲۰))
.
این موضوع , در مورد کودکان که هدف این مقالات پرورش آنهاست , نیز کاملا صدق مى کند, ولى بازهم آگاهى و احتیاط مربى بسیار لازم است , چه حالات و روحیات اطفال به طور کامل با یکدیگر فرق مى کند.
شواهد تجربى حاکى است که ستایش براى کودکان عادى و کند ذهن , اثرى بیشتر و براى کودکان درخـشـان اثـرى کمتر دارد, اما سرزنش در کودکان درخشان اثرى بیشتر داردو دختران بیش از پسران در مقابل ستایش حساسیت دارند, ولى پاره اى مطالعات دیگر, حاکى است که صرف نظر از هـمـه تـفاوت هاى فردى ,سنى و هوشى , ستایش کارگرترین مشوق است و سرزنش وانتقاد, اثرى کمتردارند ((۱۲۱))
.
۸ ـ عـادت .
نقش حیاتى عادت .
اگـر چـه انـسـان بـا داشتن نیروى عقل , از موجودات این جهان ,امتیاز مى یابد ومى تواند در باره گـفتار و رفتار خویش , به اندیشه پردازد, آن گاه پس ازتشخیص نیک از بد, راه صواب را بپیماید, ولى اگر بنابراین باشد براى هرکارى کوچک , مدت ها ـدست کم چند لحظه ـسر به جیب تفکر فرو برد,مشکل بزرگ زندگى اش از همین جا آغاز مى شود و همه یا بیشتر کارها متوقف مى ماند.
خوشبختانه قسمت عمده کارها به گفته روان شناسان : بر اثر تکرار فراوان به صورت اعمال خودکار درآمـده اسـت ((۱۲۲))
و آدمـى براى انجام آنها نیازى به تفکرجدید ندارد, تنها یک قسمت ناچیز و مـخـتـصـرى اسـت کـه بـه تـفـکـر جـدید نیازمند است و همان هم بر اثر تکرار, به صورت اعمال خودکاردرمى آید وزمینه براى ابتکارات تازه فراهم مى گردد.
جان دیوئى مى گوید:عادت باعث صرفه جویى در صرف انرژى است و از این رو به ارگانیسم , امکان تغییر و تحول مى دهد, به عبارت دیگر: عادت زمینه ابتکاراست ((۱۲۳))
.
انـسـان از ساده ترین کارها,مانند لباس پوشیدن , غذا خوردن وب گرفته , تا کارهاى دشوار, از قبیل رانـنـدگـى , خواندن , نوشتن , سخنرانى وب همه رابه طورخود کار انجام مى دهد و این که برخى از روان شناسان او را مخلوق عادت ((۱۲۴))
دانسته اند, از همین لحاظاست وبدون شک , وجود عادت درزندگى , یگانه وسیله سعادت و خوشبختى است .
جان دیوئى مى گوید:یکى دیگر از عناصرى که عادت را تشکیل مى دهد, عنصر روانى است .
هـر عـادتـى مـوجـد تـحول روانى است , هرگاه به کارى معتاد شویم تمایل یا علاقه شدیدى به آن پیدامى کنیم و از اجراى آن لذت مى بریم , با خوشى وخوش بینى به آن مى نگریم , دانسته یا ندانسته , براى آن کار فواید و مزایاى فراوان برمى شماریم و اگر از آن کار ممنوع شویم , احساس محرومیت وناراحتى مى کنیم , طرز تفکر و کیفیت عواطف ما سخت زیر نفوذ عادات ما قراردارند ((۱۲۵))
.
عادت هاى ناروا و علاج آن .
باید توجه داشت استعدادهایى که در وجود آدمى نهفته است , ممکن است مورد بهره بردارى درست یا نادرست قرار گیرد.
زیـانـى که دامنگیر انسان شده و مى شود, این است که به جاى این که همواره در راه تشکیل عادات خـوب و پـسـنـدیده کوشا باشد و از تشکیل عادات زشت و ناروا جلوگیرى نماید, دستخوش خطا مـى شـود و وجـود خـود را بـا عـادتـهـاى نـاروا وزشت , آلوده ساخته تا دم مرگ نیز با آنها دست به گریبان مى ماند.
ژان ژاک روسو, در کتاب معروف خود امیل مى گوید: من همیشه کوشش مى کنم که فرزند خود را عادت دهم به اینکه هرگز عادتى نکند.
این گفتار اگر چه به ظاهر صحیح نیست , ولى از آن جا که بسیارى ازعادات انسان نتیجه دوران کـودکـى اوسـت , صـحـیـح است , زیرا در این دوران نیروى تشخیص انسان ضعیف است و اگر از آمـوزش و پـرورش صـحـیـح بـرخـوردار نـباشد, به طور کورکورانه و ماشینى , عادت هایى در او تـشـکـیـل مى شود که اگر با آنها مبارزه نشود و ریشه کن نگردد, تا پایان عمر با او بوده و بسا او را دستخوش رکود و جمود مى سازد و از تحصیل عادات مفیدهم باز مى دارد.
بنابراین , کودکى که هر نوع عادتى مى پذیرد و خود او هم به هیچ نحو نمى تواند میان عادات نیک و بـد فـرق گـذارد, باید تحت مراقبت دقیق درآید و بایک سلسله عادات نیک , پرورش یابد و شکى نیست که پله اول تشکیل عادات نیک و بد, خانواده , به ویژه آغوش گرم مادران است .
از هـمـیـن جـاست که کودک , به دزدى , دروغگویى , لافزنى , تنبلى , فرار از انجام وظیفه وب عادت مى کند و پدران و مادران باید کودک را عادت دهند که به این صفات زشت عادت ننماید.
پـس از آن که قوه تمیز و تشخیص در آدمى بیدار شد, باید خود از تشکیل عادات بد در وجود خود جـلـوگـیرى نماید و تحت تاثیر هوا و هوس ,معاشر ناجنس و اشتباهات دیگر, گرفتار عادت هاى ناروا نشود.
بـسـیـارى از جـوانـان , بـراثـر یـک اشتباه , دوستى ناباب , هوسى ابلهانه وبعمرى را به پریشانى و بـدبـختى مى گذرانند و همواره در آتش پشیمانى وحسرت مى سوزند و بر لحظات غفلت و اشتباه خویش , لعن و نفرین مى فرستند.
بیمارى عادات ناروا, خطرناک تر از هر نوع بیمارى کشنده و زیان بخش است .
روان شناسان سعى کرده اند راه هایى براى جانشین ساختن عادات خوب به جاى عادات بد, پیشنهاد کنند و این قبیل بیماران را درمان روحى بخشند.
براى ترک عادت نامطلوب , نباید هیچ گونه استثنایى قائل شد و باید عادات ارادى جدید را تمرین و عـادات غـیر ارادى را با تمرین هاى ارادى ترک کردو مشخصاتى صریح براى عادت جدید تعیین نمود.
عادت و آموزش و پرورش .
باید اعتراف کرد که نقش معلم و متصدیان آموزش و پرورش در بنیان گذارى عادات نیکو, بسیار مهم است .
بـدنیست بدانیم که برخى , آموزش و پرورش را عبارت از:تحصیل عاداتى که سبب سازگارى فرد با محیط مى شود ((۱۲۶))
دانسته اند, البته این سازگارى باید سبب ایجاد تغییراتى در محیطشود و صرفا عملى منفى و منفعل و معلول حوادث محیط نباشد.
بـا تـوجـه بـه تـعریف مذکور, دراین جا دو وظیفه اساسى براى معلم بیان مى شود:۱ـایجاد عادات مطلوب ,۲ـترک دادن عادات زشت و ناروا.
همان طورکه گفتیم , طفل یا نوجوان به خودى خود قادر نیست خویشتن را در ایجاد عادات نیک و ترک عادات ناروا رهبرى کند.
این وظیفه مربى واقعى و معلم وظیفه شناس است که در راه آموزش و پرورش آنها سعى بیشتر و پـى گـیرتر و دقت شایسته ترى از خود ابراز دارد,استعدادهاى نهفته نونهالان را کشف کند, نقاط ضـعـف آنـهـا را جـسـتـجـو نـمـایـد و بـا صـبـر و حوصله , به تدریج عادات زشت آنها را به دست فـرامـوشـى بـسپارد و آن عاداتى که سبب سازگارى آنان با محیط و فعالیت و ابتکارو سعادتشان مى شود در آنها به وجود آورد.
بـایـد طورى کودک و نوجوان را تحت مراقبت دقیق قرارداد و طورى از آموزش و پرورش واقعى بـرخـوردار سـاخـت که همواره از روى فکر و اندیشه و ملاحظه غایت و نتیجه عمل , آن را از روى شـعـور و اراده تـمـریـن کـنند, تا به صورت عادت و خودکار درآید, و هم در موارد لازم بتوانند با یـک تصمیم , عادتى را ترک نمایند ودر تمام عمر از همین راه و رسم صحیح پیروى کنند و هرگز دچار عادت هاى کورکورانه نگردند.
آرى , مـعلم خوب همواره به شاگردان خود درس فضیلت و انسانیت مى دهد و عقل آنها را بیدار و آگاه مى سازد وکاخ سعادت آنها را با روشى خردمندانه در محیط آموزشگاه پى ریزى مى نماید.
پـدران نـباید خیال کنند که وظیفه آنها تنها نان و لباس دادن است و نسبت به آموزش و پرورش کـودکـان و تشکیل عادات نیکو در وجود آنها وظیفه اى ندارند, و معلمان نیز نباید تصور کنند که تـنـهـا بـا یـاددادن و خواندن و نوشتن , تمام وظیفه هاى آنها انجام گرفته است و در مورد عادات نـامـطـلوب و تربیت اخلاقى و اجتماعى کودکان , سهمى ندارند و به عبارت دیگر, تصور نکنند که درس هـاى آمـوزشـگـاهى ارزش اخلاقى ندارد, بلکه باید درآموزشگاه ها به وسیله درس جداگانه اخلاقى شاگردان را با مسائل اخلاقى , آشنا بکنند.
جـان دیـوئى مـى گـویـد:آمـوزش و پرورش , دست کم در جامعه دموکراتیک , نه تنها باید رفتار خارجى افراد را با موازین اجتماعى همنوا سازد, بلکه افکار و امیال آنان را موافق آرمان هاى اخلاقى جامعه پرورش دهد, تا رفتار آنان خودبه خود بر موازین اخلاقى استوار شود ((۱۲۷))
.
مـربـیـان بـایـد بـکـوشـند تا عالم سازى را با آدم سازى توام سازند, وگرنه پیشرفت علم و عقب ماندگى انسانیت همواره بر دردها و گرفتارى هاى بشر مى افزاید.
مـا بـیـش از آن کـه به مهندسان کارخانه راه سازى و ساختمان احتیاج داشته باشیم , به مهندسان انسانى نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهدرسید.
۹ ـ سرمایه هاى مادى و معنوى .
مشکلات قرن ما.
در فـصـل پـیش , درباره عادت ـموضوعى که از نظر دانشمندان آموزش و پرورش اهمیتى به سزا دارد ـبـحـث کـردیـم و سـرانـجـام , رشته سخن به این جارسید که ما بیش از آن که به مهندسان کـارخـانـه , راه سـازى و ساختمان احتیاج داشته باشیم به مهندسان انسانى نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهدرسید.
اکـنـون بـاید دید, علت عقب افتادگى یک ملت , تنها نداشتن ذوب آهن , کارخانه , نیروى تولید و افـزارکـشـاورزى نـواست , یااین که علاوه بر همه اینها,نداشتن یا به کار نبردن سرمایه هاى معنوى است ؟ چرا ممالک مترقى با این که از جنبه هاى مادى به طور کامل برخوردارند, همواره در نگرانى واضـطـراب بـه سـر مـى برند و از آرامش و راحتى محرومند؟ علت این است که توسعه روزافزون قـدرت ها و فراوانى سلاح هاى آتش زا هر لحظه خطرهاى سهمگینى را در برابر مردم جهان نمودار مى سازد و آینده مبهم و تاریکى را مجسم مى نماید.
آیـنده علم با همه امیدها و آرزوهایى که به دنبال دارد, معلوم نیست براى بشر مفید یا مضر باشد و این از لحاظ استفاده هاى خطرناکى است که ممکن است بشراز علم بکند.
تـنـهـا سـالانـه ۱۲۰میلیارد دلار از ثروت و درآمد جهان را تسلیحات مى بلعد و به گفته دبیر کل سازمان ملل متحد:مساله این است که آیا سرانجام ما نژادبشر را منقرض خواهیم کرد یا این که عالم بشریت از جنگ دست برخواهد داشت .
از دانـشـمـنـد بـزرگ عصر اتم و فیلسوف عالى قدر, انشتین پرسیدند:در جنگ سوم , چه سلاحى به کارخواهد رفت ؟ وى از پاسخ این سوال خوددارى کرد و خود را به نادانى زد و گفت : اگر جنگ چهارمى پیش آید, اسلحه آن منحصر به فلاخن خواهدبود! یعنى طورى دنیا زیر و رو مى گردد که بـشرى باقى نخواهد ماند و اگر بشرى باقى بماند زندگى او به صورت زندگى بشر ما قبل تاریخ در خواهد آمد.
بیشتر کوشش دنیاى قرن بیستم , صرف خلع سلاح , رهایى از استعمار و پشتیبانى از کشورهاى در حـال تـوسـعـه مـى گردد و این امر نشان مى دهد که هنوز دنیاى ما محل امن و امان و سعادت و خـوشـبـختى نشده است و ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم ! اوتانت دبیر کل وقت سازمان ملل متحد مى گوید:اغلب کشورهایى که تازه از استعمار رهایى یافته و در حال توسعه اند, فاقد سازمان ادارى و فـنـى هـسـتند, زندگانى اقتصادى و مالى آنها عموما متزلزل است , احتیاج مبرمى به مدرسه و مـعـلـم دارند و غالبا قربانى عدم ثبات اوضاع سیاسى خود مى شوند و به عهده سازمان ملل متحد است که آنها رایارى کند تا بتوانند مشکلات خود را حل کنند.
وانـگـهـى , تنها این کشورها دچار این گرفتارى ها و بدبختى ها نیستند, بلکه دو میلیارد از مردم جـهـان : یـعنى در حدود سه چهارم ساکنان کره زمین با فقر وبدبختى نفس مى کشند و از حداقل ضروریات زندگى هم محرومند, روى همین جهات بود که سازمان ملل متحد به موجب قطعنامه مورخ سال۱۹۶۱ م .
سال هاى ۱۹۶۰تا ۱۹۷۰م .
را دهـسـالـه سـازمان ملل متحد براى توسعه اعلام کرد, تا با اقدامات سازمان , تفاوت فاحش بین درآمـد یـک کـارگـر مـتوسط در کشورهاى صنعتى وقوت لایموت انسان متوسط در کشورهاى تـوسعه نیافته , از میان برداشته یا تعدیل شود و در کشورهاى در حال توسعه , درآمد ملى را تا سال ۱۹۷۰سالى پنج درصد افزایش دهد.
* * * از آنـچـه بـه عـنوان مشکلات قرن ما گفته شد, این نتیجه به دست مى آید که در درجه اول , سـرمـایـه هاى مادى در همه جاى دنیا و به دست تمام مردم جهان نیست , بلکه در برخى از ممالک بـزرگ مـتـمـرکـز شـده است و سایر ممالک به علل و جهاتى , از تحصیل این سرمایه ها محرومند ونـمـى تـوانـنـد روى پـاى خـود بایستند و در درجه دوم ,نه تنها سرمایه هاى مادى نتوانسته است دردهاى بشر را درمان کند, بلکه خود بر دردها و مشکلات بشر افزوده است .
بـا ایـن هـمـه شکى نیست که یک ملت , آن گاه مى تواند به سعادت واقعى برسد که از سرمایه هاى مادى و معنوى برخوردار باشد.
ما در پى نشان دادن رمز سعادت واقعى هستیم .
اوتـانـت , علل عقب افتادگى بسیارى از ممالک روى زمین را فقدان سازمان ادارى و فنى , تزلزل زندگى اقتصادى و مالى , احتیاج مبرم به مدرسه ومعلم و عدم ثبات اوضاع سیاسى مى داند.

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

تزکیه و تربیت در قرآن ۲

387 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
هـمچنین کودکى که دچار فرسودگى عصبى شده است و در نتیجه خود را غیر قابل براى تجمع حـواس نـشـان مـى دهد و دچار برخى تخیلات نارواگردیده است , باید از کار فکرى ممنوع و به طبیب مراجعه داده شود تا سلامت خود را باز یابد.
انـسـان در موقع دقت سعى مى کند از تعداد تنفس هاى خود بکاهد, در حقیقت , دقت کامل وقتى صورت مى گیرد که دم زدن تعطیل شود.
پـس سالم نبودن ریه ها و مجارى تنفسى و یک ابتلاى ساده پلیپ ممکن است کودکى را تا سرحد کودنى تنزل دهد, در حالى که واقعا داراى هوشى سرشار است .
رعایت همه این نکات , براى تامین سعادت کودک , بر مربیان لازم است .
اجـتماع باید کلیه وسایل را براى شکوفا شدن استعدادهاى کودکان فراهم سازد و تمام موانع را از سر راه آنها بردارد.
در این صورت بارگران مسئولیت به مقصد مى رسد.
کـوشـش مـا در ایـن کتاب این است که با شرح و تفصیل بیشترى , جامعه را متوجه این مسئولیت گردانیم و در این راه از خداوند بزرگ یارى مى طلبیم .
۲ ـ نفوذهاى اجتماعى .
وجـه امـتـیاز هر فردى را باید در منش و شخصیت او و به عبارت دیگر, در واکنشهایى که در برابر پدیده هاى مختلف از خود نشان مى دهد, جستجوکرد.
در روان شـنـاسـى , شـعـبه اى به وجود آمده است که به نام کاراکترلوژى ((۸۶))
یا خصلت شناسى خوانده مى شود.
این علم در عین این که ناقدان سرسختى دارد, طرفداران پرو پا قرصى نیز دارد.
بدیهى است که این علم ,سعى مى کند که افراد را آن چنان که هستند, بشناسد و اسرار درونى آنها را کشف کند.
یقینا شناسایى دقیق افراد و حتى خویشتن ,فواید ارزنده اى را در بر دارد.
شـخصى که خود را بشناسد خیلى بهتر و سریع تر از افرادى که خود رانشناخته اند, مى تواند در راه ترقى و تکامل , گام بردارد و نیازمندى هاى خودرامرتفع سازد.
جـمله تاریخى خود را بشناس ! در تعلیمات سقراط حکیم , همچنان باقى مانده است و از نظر آیین مقدس اسلام خودشناسى مقدمه خداشناسى وخداشناسى وسیله یک زندگى آرام و خوش و دور از نگرانى و اضطراب است .
کاراکترلوژى در آموزش و پرورش , راهنماى خوبى است .
متصدیان آموزش و پرورش مى توانند در پرتو این علم در راه ایجاد دگرگونى مطلوب در افرادى کـه تـحت تربیت هستند گام هاى موثرى بردارند وآنها را به شاهراه سعادت هدایت نمایند, زیرا تا خـصـوصـیـات جـسـمـى و روانـى افـراد شـنـاخـتـه نـشـود و واکنش هاى مختلفى که در برابر پـدیـده هـاى مختلف , از خود نشان مى دهند کشف نشود, آموزش و پرورش آنها به نحو مطلوب و مترقى , امکان پذیر نخواهدبود.
عـیـب عـمده کار کسانى که وظیفه خطیر آموزش و پرورش را به عهده گرفته اند, این است که مـانند یک فرمانده مستبد همواره با جمله بکن و نکن !قدرت خود را به رخ افرادى که تحت تربیت آنـهـا هـستند مى کشند و بدون این که به شخصیت و خصایل ذاتى و اکتسابى آنها احترام کنند, از آنهامى خواهند که دستورها و تکالیف را بدون چون وچرا انجام دهند, به همین جهت مى بینیم که هـمواره شکافى عمیق میان این دو طبقه ـکه باید بیش از همه طبقات به یکدیگر نزدیک بوده و با یکدیگر تفاهم داشته باشند ـوجود دارد و نتیجه مطلوب نیز کمتر گرفته مى شود.
براى رفع این عیب بزرگ است که کاراکترلوژى در خدمت آموزش و پرورش درآمده است : محیط خانه یا محیط خصایل ارثى , محیط مدرسه یامحیط اکتسابات , محیط اجتماع یا محیط به کار بستن اکـتـسـابـات سـه عـامـل مـهـم تشکیل شخصیت و منش افراد هستند و بر روى خصلت انسانى تاثیربه سزایى مى گذارند.
بـه کار بستن اکتسابات , در عین حال جنبه آموزندگى دارد, یعنى در این حالت , اکتسابات انسان در نـهاد آدمى رسوخ مى کند و افقهاى تازه اى به روى انسان گشوده مى شود و انسان از خویشتن , مى آموزد.
از نـظـر آمـوزش و پرورش , توصیه مى شود که انسان همواره تعادل میان اکتسابات و به کار بستن آنها را حفظ کند, یعنى هم دنبال دانش هاى نو برود وهم آنچه را یاد گرفته است , به کار ببندد.
اگـر صرفا به کار ببندد و اکتساب و آموزش در کار نباشد, تعادل از دست مى رود و ارزش مطالب آموختنى گذشته نیز کم مى شود.
پـیـامـبر اسلام , سفارش مى کند که از گهواره تا گور دانش بجویید و کرارا در کلمات پیشوایان اسلام آمده است که علم بدون عمل , ارزشى ندارد.
خلاصه , عوامل مذکور در حقیقت , سرنوشت انسان را تعیین و مسیر زندگى او را رسم مى کنند و بـراى شـناسایى منش و شخصیت افراد و آموزش وپرورش صحیح آنان , ناگزیریم این عوامل را به طور کامل , مورد توجه و دقت قرار دهیم .
عوامل دیگر.
مـطـلـبى که ما را نسبت به نوآموزان , نگران مى کند این است که , آنها گاهى رو به فساد و تباهى مى روند و دستخوش انحراف مى گردند, بااین که مدرسه و محیط تشکل خصایل ارثى یعنى خانه , چنین اقتضایى را ندارند.
این جاست که ما باید به سراغ عوامل دیگر برویم و متوجه باشیم که نفوذ آنها هم شاید دست کمى از عوامل سه گانه مذکور نداشته باشد.
این عوامل خیلى آسان , بدون توجه مربیان کار خود را مى کنند و مسیر زندگى اطفال و جوانان را درست بر خلاف مسیرى که خانه و مدرسه رسم کرده اند, ترسیم مى کنند.
از همین جا فرق عمده مردم عصر ما با مردم عصرهاى گذشته روشن مى شود.
ایـن که مى بینیم مردم گذشته کمتر از مقتضیات خانوادگى و تربیتى منحرف مى شدند و مردم امروز, خیلى زیاد منحرف مى شوند, علت آن را باید درارمغان هاى تمدن قرن طلایى جستجوکرد.
انسان از آغاز کودکى با یک سلسله داستان هاى راست یا دروغ سر و کار دارد.
ایـن داسـتـان ها را یا از زبان این و آن , یا از رادیو, تلویزیون و فیلمهاى سینما یا از کتاب ها, جراید و مجلات فرا مى گیرد.
قـهرمانان داستان هاى شورانگیز, به خصوص اگر در آن داستان ها جنبه هاى هنرى به خوبى به کار رفـته و از ذوقى لطیف و سرشار الهام گرفته باشد,فوق العاده در نظر انسان اهمیت پیدا مى کند و انسان مى کوشد تمام خصوصیات زندگى خود را با وضع آنها منطبق سازد.
کمتر کسى پیدا مى شود که داراى استقامت باشد و تحت تاثیر قرار نگیرد.
در هـر اجـتـمـاعـى افـراد زبـده و بـرجسته , مورد توجه قرار مى گیرند و توجه سایرین را به خود جـلـب مـى کنند, طبق اصول روان شناسى رفتار این قبیل افراد, در روحیه دیگران اثر مى گذارد, ایـنـها نیز به نوبه خود قهرمانانى هستند که درتعیین مسیر زندگى توده مردم نقش مهمى بازى مى کنند.
بـدون تـردیـد, ایـنها اگر واجد صفات عالى و کمالات انسانى باشند, به خوبى مى توانند جامعه را به سوى کمال رهبرى کنند و پیشوایان معنوى و روحانى براى جامعه خویش باشند, ولى باید به حال جـامـعـه اى تـاسـف خـورد که افراد سرشناس و معروف آن و به عبارت دیگر, قهرمانان آن جامعه فاقدکمالات انسانى بوده و عناصرى کثیف و آلوده باشند ((۸۷))
.
پیامبر عالى قدر اسلامر با توجه به جنبه هاى روحى انسان ها فرمود: مردم به دین زمامداران خویش هستند.
روان شناسان مى گویند: قهرمان جویى از خصوصیات سنین تکلیف و شباب است .
همچنین شرکت در دسته هاى اجتماعى باشگاه ها, دوره ها, انجمن هاى سرى وغیره , در این دوره خیلى رایج است .
اکـنـون بـه تناسب نیازمندى هاى هر طبقه از جامعه , نشریات مخصوصى به وجود آمده است : براى کـودکـان , کـتـاب هـا و مـجـلات مـخـصوصى منتشرمى شود, جوانان هم به نوبه خود کتاب ها و مجلاتى دارند,بانوان نیز از این رهگذر, بى بهره نمانده اند.
حوادث جالب توجه و اخبار وحشتناک و تکان دهنده اى که احیانا با زرق وبرق و عکس و تفصیلات در اختیار مردم گذارده مى شود!چیزى نیستند که بتوان از نظر دور داشت .
مسائل جنسى و جنایاتى که در حوزه امور جنسى رخ مى دهد و به وسیله جراید و مجلات غربى با آب و تاب در دسترس عموم قرارمى گیرد,بدون تردید تاثیر به سزایى در زندگى انسان دارد.
انتشار این قبیل مطالب , بشر را در ورطه سقوط قرارداده است .
برخى هنوز تردید دارند که آیا این قبیل مطالب را باید با وضوح و روشنى براى کودکان بیان کرد, یا به طور کلى آنها را در عالم بى خبرى نگاه داشت .
شاید بهترین راه این باشد: به جاى این که این قبیل مطالب با آب و تاب نقل شود, نقل آنها به اجمال بـرگـزارگـردد و در عوض , عواقب شوم و ندامت هاو بدبختى هایى که به دنبال دارد, با وضوح و تفصیل نقل شود, تا درس عبرت شود و جنبه آموزشى و پرورشى پیدا کند.
در مورد جنایات دیگر نیز همین رویه دنبال شود.
هماهنگى کلیه عوامل .
بـراى ایـن کـه آمـوزش و پـرورش بـه نـحـو مطلوبى صورت گیرد و نتیجه خوب بدهد, باید تمام دستگاه هایى که روى خصلت و شخصیت افراد اثرمى گذارند, به دقت کنترل شوند و با یک برنامه وسـیـع و هـمـه جـانبه , میان آنها هماهنگى کامل برقرارگردد, تا خانه , مدرسه , رادیو, تلویزیون , سینما,کتاب , مجله , روزنامه و سرانجام افراد سرشناس و قهرمان جامعه , یک ایدآل به افراد بدهند و آنها را درراه صلاح و خوشبختى رهنمون گردند.
فـیـلـم هـاى سـینما و کتب و مجلات و روزنامه ها ـبه ویژه آنها که به نام کودکان یا جوانان منتشر مـى شـونـد ـباید جنبه تجارت و بازرگانى به خود نگیرند وگردانندگان آنها با انواع دسیسه ها و مـخـالـفـت با دین , وجدان ,اخلاق و مقررات اجتماعى , در صدد بالا بردن تیراژ و جلب مشتریانى بیشتر نباشند وهمواره هدف مقدس اصلاح جامعه را بر تمام منافع شخصى مقدم دارند.
بـرنـامـه هـاى رادیـو و تلویزیون باید بیش از هر چیز, مورد توجه واقع شوند و زیر نظر متخصصان آمـوزش و پـرورش قرار گیرند, تا نتیجه مطلوب از کارآنها گرفته شود و به جاى این که به عنوان بـهترین وسیله ارشاد و هدایت و تعلیم و تربیت صحیح و مترقى از آنها استفاده شود, احیانا وسیله اغوا وسوق دادن نوباوگان اجتماع به سوى فساد و بى بندوبارى نباشند.
در مـورد داستان ها, مخصوصادقت بیشترى لازم است , زیرا اصولا داستان ها براى کودکان و حتى بزرگسالان , تاثیر تربیتى فراوانى دارند, از این روباید قهرمانان داستان ها, مظاهر کامل انسانیت و نمونه هایى از صمیمیت و صفا و فداکارى و پاک طینتى و دیندارى باشند.
امروزدیگر تنها با اصلاح برنامه مدارس و محیط خانه , نمى توان منتظر بود که در جامعه ـن طورى که باید و شاید ـافرادى شایسته تربیت شوند و درنتیجه منظور مربیان تامین شود.
روسـو معتقد بود که باید اشخاص را به طور منفرد به دست معلم تربیت کرد و حتى او را از محیط خـانه جدا نمود تا تحت تاثیر هیچ عاملى غیر ازمربى خود واقع نشود, در کتاب امیل مى نویسد:هر چیز که از دست خداوند یا خالق طبیعت بیرون مى آید, خوب است , فقط دست هاى بشر آن رافاسد و خراب مى کند.
((۸۸))
ولى شک نیست که این عقیده نمى تواند جامه عمل به خود بپوشد.
خـواه ناخواه , افراد جامعه از دوران کودکى تا دوران جوانى و پیرى , تحت تاثیر عوامل مذکور قرار خواهندگرفت و در شخصیت آنها اثر خواهدگذاشت .
بـدیـن تـرتـیب تنها راه علاج تمام نگرانى هایى که اکنون متفکران را به خود مشغول ساخته است , کنترل تمام دستگاه ها و برقرارکردن هماهنگى کامل میان آنهاست .
۳ ـ هماهنگى نیروها.
از آموزش و پرورش چه مى خواهیم ؟.
ب از خانه اى غریو شادى برخاست , دوستان و خویشاوندان به فراخور حال خویش , هدیه هایى تقدیم کـردنـد, تـبـریک گفتند و در مراسم جشن ,شرکت جستند, زیرا نخستین کودک خانواده پس از روزها و ماه ها انتظار, قدم به عرصه زندگى گذاشته بود.
آرى آقـا و بـانو, سرانجام پدر و مادر شدند و به دنبال آن ,وظایف خطیرى در زندگى پیدا کردند, وظـایـفـى کـه بـه سـرنـوشـت , سـعـادت و شـخـصـیت یک انسان بستگى دارد, انسانى ناتوان و نیازمندبه پرستار مهربان و فداکار, ولى دوست داشتنى , نور چشمى و جگر گوشه اى با یک سلسله استعدادهاى مختلف به دنیا آمده , به زندگى پدر و مادر رونقى تازه و صفا و گرمى بخشیده است و ساعتها والدین خود را سرگرم و مشغول مى سازد.
از هـمـین جا طرح آینده یک کودک ریخته مى شود, آموزش و پرورش او آغاز مى گردد, تجربه ها مـى انـدوزد, تـجـربـه هـایـى بـسیار ساده و سطحى ,یادمى گیرد که پستان مادر را بمکد,هنگام گرسنگى با ناله و گریه ,توجه مادر را به خویش جلب کند, از دیدن قیافه هاى آشنا لبخند بزند,از دیدن قیافه هاى ناآشنا گریه کند, کم کم صدا و قیافه مادر را تشخیص دهد و.
سال هاى اول زندگى سپرى مى شود.
طـفـلک زبان بازکرده , حرف مى زند, راه مى رود, اسباب بازى را مال خود مى داند, به کسى اجازه دسـت زدن به آنهارا نمى دهد, غیر از پدر و مادر, باعده اى دیگر هم آشنا مى شود, دلش مى خواهد به گردش و تفریح رود و گاه گاهى با پدر و مادر, همکارى نماید, ولى هنوز هم وابسته ونیازمند است ,آموزش و پرورش مى خواهد, تا بتواند انسانى مستقل , تکامل یافته , اجتماعى و داراى صفات و مـلـکـات نـیکو شود, هنوز احتیاج به یک مربى لایق داردکه از میان استعدادها و توانش هاى ضد و نـقـیـض , تـنـهـا اسـتـعـدادهـا و تـوانـش هـاى خـوب او را بـه ثـمر برساند و بقیه را ریشه کن و یادست کم ضعیف سازد.
مـربى هرکس که باشد, پدر و مادر, معلم یا دیگرى , موظف است قدم به قدم , طفل را دنبال کند و او را در شـاهـراه ترقى و تکامل وشکفته شدن غنچه استعدادهاى نیکو یارى دهد, تا آن جا که بى نیاز شـودو در کوره زندگى به صورت فولادى آبدیده درآید, شلاق عادات وسنن زشت , روح و ذهنش رامـکـدر نـسازد, راه و رسم زندگى را خوب بداند,خوب کار کند, خوب استراحت کند, بهداشت جسمى و روحى را رعایت کند, خوب معاشرت نماید, خوب فکر کند, دچار کشمکش روانى نگردد, وظـایف فردى , اجتماعى , دینى و دنیوى را به نحو شایسته اى انجام دهد, احساس ضعف و حقارت , مـانـنـد مـیکرب یا ویروس سرطان , او را شکنجه ندهد, محیط خود را بشناسد, اطلاعات کافى و تجربیات لازم را بیندوزد, طرزاستفاده از منابع طبیعى و زندگى را بداند, براى جامعه و خانواده عـضـوى مـفـیـد بـاشد, با زیباییهاى طبیعت آشنا باشد, داراى فکر ابداعى و انتقادى ودید وسیع جهان بینى باشد وب , این است آنچه ما از آموزش و پرورش مى خواهیم و دانشمندان این فن , پس از بررسى هاى زیاد, آن را جسته ,راه هایى براى رسیدن به آن را نشان داده اند.
ژان ژاک روسو معتقد بود که : امیل ((۸۹))
باید مکتشف و یا مخترع شود و هرگز نباید تقلید کند, بـایـد اسـتعدادها و قواى مکنونه او بیدار شود و نبایدوى متکى به حافظه و یا انبارکردن معلومات به شکل محفوظات در ذهن خود بشود.
باید حس اعتماد به نفس داشته باشد.
متکى به قواى خود بوده , از اتکاى به دیگران دورى جوید ((۹۰))
.
با خویشتن آشتى کنیم .
براى تامین هدف آموزش و پرورش , در درجه اول , مربى باید با خود آشتى کند.
اصولا میان طرز فکر, رفتار و گفتار او نباید ضدیت و تناقضى باشد.
او بـاید بدون این که چیزى را تحمیل کند و با اعمال زور کودک را به انجام آن وادارنماید, در صدد اصلاح خویش برآید و از این راه اعتماد او رابه خود جلب نماید, حس احترام او را برانگیزد و خود را در نظر او محبوب و دوست داشتنى جلوه گر سازد.
ایـن جـاست که به آسانى نتیجه مطلوب گرفته مى شود و گام هاى سریع در راه رسیدن به هدف , برداشته مى شود, آرى :.
درس معلم ار بود زمزمه محبتى ــــــ جمعه به مکتب آورد طفل گریزپاى را.
قـرآن کریم این حقیقت را در چهارده قرن پیش , چنین بیان کرده است : اتامرونالناسبالبر وتنسون انـفسکم ,آیا مردم را به نیکى امر مى کنید و خویشتن رااز یاد مى برید؟ ((۹۱))
راستى آیا هرگز فکر کـرده ایـد کـه ضدیت و تناقض میان اندیشه , گفتار و رفتار مربى , بیش از هرچیز براى فردى که تحت تربیت است , ناگوار است ؟ آیا مى دانید که او با مشاهده چنین وضع ناگوارى , سخت گیج و سرگردان مى شود, اعتماد و ایمانش از وى سلب مى گردد وبه تدریج در صدد پیدا کردن بهانه و عـذرتـراشى براى شانه خالى کردن از زیربار وظایف و تکالیف برمى آید و این خوى زشت را در تمام مراحل ودوران زندگى پى مى گیرد و زیانهایى غیر قابل بخشش و جبران ناپذیر به اجتماع و خود وارد مـى کند و بیمارى او همچون بیمارى هاى اپیدمیک به دیگران نیز سرایت مى نماید؟ به عقیده مـا ایـن بـى بـنـد و بـارى هـا, لاابالیگرى ها, افراط و تفریطها, وظیفه نشناسى ها, رشوه خوارى ها, حق کشى ها,جنایت ها, دزدى ها, قتل وغارت ها و در نهایت , تمام کارهاى خلاف انسانیت ,غالبا ناشى از ایـن اسـت که اشخاصى که در حقیقت مورد توجه افراد تحت تربیت هستند و نقش مهمى را در تـشکیل شخصیت آنها دارند, هنوز خود بهره اى از کمال و آدمیت نیافته اند و صفات زشت خود را دانسته یاندانسته به آنها منتقل مى کنند.
ایـن عـوامـل , یـکـى و دو تـا نیستند: پدر, مادر, همبازى , قهرمانان فیلم ها و داستان ها و رمان ها, سرشناسان جامعه , معلم , کتاب , مجله , رادیو, تلویزیون ,سینما, تئاتر و به طور کلى محیط زندگى , نیروها و عواملى هستند که کودک از مکتبشان درس مى گیرد, این جاست که با کمال تاسف , باید هـمـه گـناه ها رابه گردن محیط فاسد انداخت , افرادى که در حقیقت داغ ننگ بر سیماى بشر هـسـتـنـد و بـا افـکـار منحط و پوسیده و رفتار زشت خود, بار غمى جانکاه بر دوش خردمندان و متفکران اجتماع مى گذارند.
اگـر ما مى توانستیم به آنهایى که خوى و اخلاق خود را به دیگران منتقل مى کنند, به آنهایى که نام مـعـلم , پدر, مادر, قهرمان وب روى خود گذاشته اند, نام راهنما مى دادیم و به آنها مى فهماندیم که پـیـش از ایـن کـه پدر, مادر, معلم , قهرمان وب باشند, راهنما و راهبر نوباوگان هستند و موظفند ـاگرچه سعادت خودشان را هم نخواهندـ براى سعادت انسان هاى نیازمند و ناتوان , هرچه زودتر با خـویـشتن آشتى کنند و میان گفتار, کردار و اندیشه خود سازگارى وتوافق برقرارکنند و به این همه نگرانى ها و واکنش هاى ناگوار خاتمه بخشند, شاید به مقصود نزدیک مى شدیم و خواسته ها و ایدآل هاى ما به صورت آرزو باقى نمى ماند.
ولى هیهات ! اصول و روش ها.
بـه همان نسبت که در فلسفه , مکاتب مختلفى به وجود آمده است , در فلسفه آموزش و پرورش نیز مکاتب مختلفى وجود دارد.
پیروان مکاتب مختلف فلسفى در آموزش و پرورش به تناسب مکتب فلسفى خود, داراى خط مشى و روش خاصى هستند:از نظر طرفداران فلسفه طبیعى , ((۹۲))
خود کودک و اعمال مکانیکى او, از نـظـر طـرفـداران اصـالت روح یا ذهن گرایان , ((۹۳))
فعالیت هاى روحى , فکرى و معنوى او, از نـظـرطرفداران ثنویت , ((۹۴))
روح و جسم او, از نظر طرفداران اصالت عمل , ((۹۵))
تجربیات او مورد نظر است .
شکاکان ((۹۶))
هم خود را بى اطلاع از رموز تربیت مى دانند.
علماى آموزش و پرورش , هریک پیرو یکى از این مکتب ها بوده , به تناسب آن , اصول و روش هایى را پیشنهاد کرده اند.
نـکـتـه اى که در این جا باید مورد توجه واقع شود این است که اگر بنا باشد انرژى هایى که در راه آموزش و پرورش طفل به هدر مى رود و نیروهایى که صرف مى شود, هرکدام خط سیرى جداگانه داشـتـه بـاشـد و بـر خـلاف یـکـدیگر کوشش کنند, طفل دچار نگرانى و حیرت مى شود و نتیجه مـطلوب گرفته نمى شود,مثلا اگر مادرى فرزند خود را از برف بازى منع کند و طفل هم اطاعت نماید, ولى در محیط مدرسه , برف بازى یکى از سرگرمى هاى زنگ تفریح باشد و کودکان با شوق و رغبت , بدون هیچ مانعى برف بازى کنند, نتیجه چه خواهدشد؟ نتیجه این مى شود که شخصیت مادر در نظرطفل کوچک شود, دیگر ارزش گفته هاى او نیزاز بین برود و سرپیچى از دستور مادر براى طفل امرى عادى و خالى از اشکال شود.
پـس بـاید روش خانه و مدرسه به طور کامل با یکدیگر هماهنگ باشند و هردو یک هدف را تعقیب کنند.
مـعـلـمـان و دسـتـگـاه هاى مختلف تربیتى بدون این که نیروى ابتکار خود را از دست دهند,باید روش هاى خود را هماهنگ سازند و هدف واحدى را ـکه عبارت از تکامل و ترقى افراد تحت تربیت است ـتعقیب نمایند.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که طبق آنچه گفته شد, کودک نوزاد, داراى استعدادهاى مختلف است , حتى به یک موضوع در همه حال یک واکنش از خود نشان نمى دهد.
تـمام نیروهایى که در کار آموزش و پرورش او هستند, باید سعى کنند که میان نیروهاى باطنى او نیز هماهنگى برقرار سازند.
ایـن جـاسـت که در نتیجه هماهنگى میان گفتار, کردار و اندیشه هر مربى , هماهنگى روش ها و نیروهاى مختلف که دست اندرکار تربیت طفل هستندو برقرارى هماهنگى میان نیروهاى درونى طفل , هدف آموزش و پرورش به معناى واقعى تامین مى شود و نتیجه آن ـکه عبارت از اصلاح فرد وجامعه است ـبه طور قطع تامین خواهد شد.
امیدواریم با توجه به نکاتى که گوشزد شد و مى شود,بتوانیم تحولى تازه در آموزش و پرورش نسل آینده به وجودآوریم و اصالت مذهبى و ملى خودرا در برابر سیل بنیان کن مفاسد تمدن غرب حفظ کنیم .

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!

تزکیه و تربیت در قرآن

408 views

بازدید

امتیاز به این مطلب!
براى بررسى این مساله , زیر هشت عنوان بحث مى کنیم :.
الف ) تعریف تزکیه و مقایسه آن با تربیت .
ب ) اهمیت تزکیه در قرآن .
پ ) تزکیه , هدف است یا وسیله ؟.
ت ) ارتباط تزکیه با ایمان , تقوا, جهاد و.
ث ) اسباب تزکیه .
ج ) ارتباط تزکیه و تعلیم .
چ ) آثار تزکیه .
ح ) اهداف تزکیه .
این بحث ها صرفا قرآنى است و به همین جهت است که آیات متعددى در لابه لاى بحث ها مطرح و احیانا از کتب تفسیر نیز استفاده مى شود.
* * * الف ) تعریف تزکیه و مقایسه آن با تربیت .
واژه تزکیه , مصدر باب تفعیل از ریشه زکا است .
راغب اصفهانى از واژه شناسان برجسته قرآن مى گوید: اصل الزکا النموعن برکه اللّه تعالى و یعتبر ذلک بالامور الدنیویه والاخرویه ((۳))
, اصل زکات ,رشد و نموى است که از برکت خداوندى باشد و این , هم به امور دنیوى اعتبار مى شود و هم به امور اخروى .
اهل لغت مى گویند: زکا یزکو زکا وزکوا وزکى یزکى زکى الزرع : نما, هنگامى که فعل زکا و سایر هم ریشه هاى آن را به کشت وزرع نسبت دهیم , به معناى رشد و نمو آن است .
هـمـین ریشه هنگامى که به باب تفعیل رود و به خداوند نسبت داده شود, به معناى تطهیر و نمو دادن و اصـلاح اسـت و هـنگامى که به صورت جمله زکى ماله آورده شود, به معناى این است که شـخـص , زکـات مـال خـود را داده است و هنگامى که به صورت زکى نفسه ذکر شود, به معناى این است که شخص , خود را ستوده و تبرئه کرده است .
در قرآن مجید, هم ثلاثى مجرد این ریشه به کار رفته و هم باب تفعیل آن .
نکته شایان توجه این که ملزوم رشد و نمو, پاکى است .
تـا مـوجـودى پـاکیزه و صافى نباشد و عوامل مضاد و مزاحم از او دور نگردند, در خور رشد و نمو نـیـست و به همین جهت است کسانى که مى خواهندآراسته به فضایل و مکارم اخلاقى شوند, باید نخست رذایل را ریشه کن کنند و عوامل باز دارنده را از خود دور گردانند.
مـگـر مـمـکـن است که دل , خانه و آشیانه شیاطین باشد و در عین حال , خانه و آشیانه فرشتگان گردد؟ هرگز فرشته , همنشین دیو و رذیلت ,همنشین فضیلت و خوى نیک , همسایه خوى زشت نمى شود! خلوت دل نیست جاى صحبت اغیار ــــــ دیو چو بیرون رود فرشته در آید به همین جهت است که گاهى در کاربرد مشتقات واژه , تنها پاکى مورد نظر است و گاهى تنها رشد و نمو و گاهى هر دو.
در مورد دادن زکات مال , ممکن است تنها پاکى مال از حقوق دیگران , منظور باشد و ممکن است هم پاکى و هم افزونى مال , مورد توجه باشد.
در مـورد تـزکیه نفس و خودستایى , فقط پاک کردن نفس از اتهامات , منظور است و قطعا رشد و نموى در کار نیست .
امـا آن جـا کـه فعل تزکیه به خداوند یا رسول گرامى او نسبت داده مى شود, تطهیر و نمودادن و اصلاح مورد نظر است , چرا که ملزوم , بدون لازم ولازم بدون ملزوم تحقق ندارد.
ایـن کـه راغب , رشد و نمو را مخصوص دنیا یا آخرت نمى کند, به خاطر این است که اگر موجود, استعداد رشد دو جهانى داشته باشد, محال است که به برکت خداوند, رشد و نمو کند و رشد و نمو او فقط دنیوى باشد و از رشد و نمو اخروى محروم گردد.
و اما تربیت از ماده ربایربو ربا وربوا گرفته شده که به معناى زیادت و افزونى مال است و به همین جهت است که واژه ربا به معناى سودى است که ربا خوار به دست مى آورد.
مشتقات تربیت در قرآن کریم , در دو مورد استعمال شده است :.
۱) مـى بـیـنیم هنگامى که موسى در برابر طغیان و استکبار فرعون قیام مى کند تا مستضعفان را نجات دهد, فرعون به او مى گوید:.
قـال الـم نربک فینا ولیدا ولبثت فینا من عمرک سنین ((۴))
, آیا در دوران کودکى , تو را در میان جـمـع خـود تـربیت نکردیم و سال هایى از عمر خود را درمیان ما نگذرانیدى ؟! در این جا فرعون خـودش را مربى موسى معرفى مى کند و از این که متربى در برابر مربى قیام کرده و تاج و تخت او را به خطرانداخته , مورد عتاب و ملامت قرار مى دهد.
سـپـس مـى گوید: وفعلت فعلتک التى فعلت وانت من الکافرین ((۵))
, و کارى را که نباید انجام دهى , انجام دادى (و یکى از ما را کشتى ) و حال آن که تواز کسانى هستى که کفر نعمت مى کنند.
آرى فـرعـون دو مـنت مى گذارد و دو اعتراض مى کند: دومنتش یکى نجات موسى از رودنیل و پرورش او و دیگرى نگهدارى او در میان خانواده براى سال هاى متمادى است .
دو اعتراضش یکى سابقه آدم کشى و دیگرى کفران نعمت است .
او بـا دو مـنـت خـود مـى خـواهد بگوید که از موسى انتظار کمک دارد, نه انتظار مخالفت و با دو اعتراضش مى خواهد بگوید: کسى که سابقه آدم کشى دارد و کفران نعمت مى کند, شایسته رهبرى و رسالت نیست .
پاسخ موسى به فرعون , بسیار جالب است , او مى گوید:.
فعلتها اذا وانا من الضالین ((۶))
, من اقدام به آدم کشى کردم , در حالى که از بى خبران بودم .
در حـقیقت مى خواهد با پاسخ به اشکال دوم فرعون , به ظاهر وانمود کند که آن موقع , راه حق را نـمى دانسته و خداوند بعدا راه حق را به او نشان داده است , ولى در باطن , منظورش این است که کـشـتـن آن قـبـطى حـق بـوده , و او از عواقب ناگوار آن , بى خبر بوده است , بنابراین , پاسخ وى به فرعون , توریه است , یعنى گفتن سخنى که باطنش حق است و ظاهر آن براى مخاطب , معناى دیـگـرى افـاده مـى کند, یعنى گوینده , زمانى که در بن بست قرار مى گیرد, هم در باطن دروغ نمى گوید و هم به حسب ظاهر, مخاطبش را راضى مى کند و از بن بست خلاص مى شود.
سـپس مى گوید: ففررت منکم لما خفتکم فوهب لى ربى حکما وجعلنى من المرسلین ((۷))
, به دنـبـال حـادثه قتل , چون از شما ترسیدم , فرار کردم وخداوند به من علم و دانش بخشید و مرا از فرستادگان قرار داد.
پـس قیام و اعتراض موسى به خاطر فرمان حق و علم و آگاهى ناشى از رسالت است و لذا این جا پاسخ دومین اعتراض فرعون هم روشن مى شود,چرا که کفران نعمت خداوند به مراتب , زشت تر از کـفـران نـعـمـت فـرعـون اسـت , وانـگـهـى نـعـمت هایى که در اختیار فرعون است , همه از آن خداست ,کارى که موسى کرده , در حقیقت , شکر نعمت است , نه کفر نعمت .
و اما پاسخ وى به منت هاى فرعون چنین است :.
وتـلـک نـعمه تمنهها على ان عبدت بنى اسرائیل ((۸))
, آیا تو که بنى اسرائیل را بنده و برده خود کردى , بر من منت مى گذارى ؟.
یـعـنى منشا نعمت و منت تو ظلمى است که بر بنى اسرائیل روا داشته اى و اگر بنى اسرائیل اسیر ظلم تو نمى شدند, من هم گرفتار تنور آتش و امواج نیل و ورود به کاخ شوم تو نمى شدم .
۲) در ضمن توصیه هایى که قرآن کریم در مورد وظایف فرزند نسبت به والدین ذکر کرده , دستور مـى دهد که : وقل رب ارحمهما کما ربیانى صغیرا ((۹))
, و بگو: پروردگارا, همان گونه که آنها مرا در کودکى تربیت کردند, به آنها رحمت کن .
مـعلوم مى شود که تربیت به معناى بزرگ کردن است و به همین جهت است که در آیه , اختصاص به دوران صغر و کودکى پیدا کرده است .
در دعاى ابوحمزه ثمالى از ادعیه سحر ماه مبارک رمضان و از زبان امام سجاد(ع ) که بزرگ ترین و بـرجـسته ترین نیایش کننده عصر خویش است ,چنین آمده : وارحمهما کما ربیانى صغیرا, اجزهما بـالاحـسـان احـسانا وبالسیئات غفرانا ((۱۰))
, پروردگارا, همان گونه که آنها مرا در کودکى تربیت کردند,آنها را رحمت کن .
به آنها در برابر نیکى , پاداش نیکو و در برابر بدى ها, آمرزش عطا کن .
از این بیان معصوم , استفاده مى شود که تربیت با احسان و سیئه (نیکى و بدى ) جمع مى شود و به هـمـیـن جهت , انسان مکلف است که پدر و مادر راکه تربیتش کرده و از خردسالى به بزرگسالى اش رسانیده اند, دعاى خیر کند و از خدا بخواهد که نیکى ها و زحمات پسندیده آنها را پاداش دهد وبـدى هـا و سـیـئاتى که از لحاظ وظیفه مادرى و پدرى مرتکب شده اند, مشمول مغفرت خویش سازد.
بنابراین باید بگوییم : تزکیه و تربیت , مغایر یکدیگرند, چرا که تربیت , مخصوص دوران کودکى است و تزکیه به دوران خاصى اختصاص ندارد.
از سوى دیگر, تربیت با سیئه جمع مى شود, حال آن که تزکیه به هیچ وجه باسیئه سازگار نیست .
ب ) اهمیت تزکیه در قرآن .
یکى از برنامه هاى مهم در نظام آفرینش , بعثت انبیاست .
بعثت , مکمل خلقت و تامین کننده اهداف آفرینش است .
اگـر در نـظـام آفـرینش , بعثت نباشد, قطعا اهداف آفرینش تحقق نمى یابد, یعنى نظام آفرینش , نظامى عبث و بیهوده خواهد بود.
قرآن کریم براى بعثت انبیاى عظام الهى , اهدافى ذکر کرده است .
ایـن اهـداف در چـهـار آیـه تـکـرار شده است : ۱) کما ارسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا ویـزکـیکم ویعلمکم الکتاب والحکم ;۱۲۷;رذچ& ویعلمکم مالم تکونوا تع لمون ((۱۱))
, همان گونه (که با تغییر قـبـله , نعمت خود را بر شما کامل کردیم ) رسولى در میان شما از خودتان فرستادیم که آیات ما را بـرشـمـا تلاوت کند و شما را تزکیه نماید و شما را کتاب و حکمت بیاموزد و آنچه نمى دانستید به شما یاد دهد.
برنامه ها و اهداف رسالت در این آیه عبارتند از: الف ). تلاوت آیات و پى در پى آوردن آن به صورت نظامى صحیح .
ب ). تزکیه .
پ ). تـعـلـیـم کـتـاب و سنت , بنابراین که حکمت به معناى سنت نبوى باشد یا تعلیم کتاب و اسرار و فـلـسـفـه هـا و عـلل و نتایج آن , بنابر معناى دیگرى براى حکمت , و البته اینها نیز داخل در سنت مى باشند, مگر این که سنت را به معناى احکام صادره از مقام رسالت بدانیم .
ت ). تعلیم چیزهایى که مردم آنها را نمى دانستند.
الـبته اینها هم داخل در تعلیم کتاب و حکمت است و گویا از راه ذکر خاص بعد از عام مى خواهد بفهماند که اگر پیامبران نبودند, بسیارى از علوم وحقایق بر بشر مخفى و مکتوم مى ماند.
۲) ربـنـا وابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم آیاتک ویعلمهم الکتاب والحکمه ویزکیهم انک انت الـعـزیـز الـحـکیم ((۱۲))
, پروردگارا, در میان ایشان پیامبرى از خودشان مبعوث کن که آیاتت را برایشان تلاوت کند و آنها را کتاب و حکمت تعلیم دهد و تزکیه شان کند که تو عزیز و حکیمى .
در این آیه که از دعاهاى حضرت ابراهیم خلیل است , تمام اهداف و برنامه هاى آیه قبل , بجز چهارم , آمده است .
۳) لقد من اللّه على المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الـکتاب والحکمه وان کانوا من قبل لفى ضلال مبین ((۱۳))
, خداوند بر مومنان منت گذاشت که در مـیـان آنها پیامبرى از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها تلاوت کند و آنها را تزکیه کند و کتاب و حکمت تعلیمشان دهد و حال آن که آنها از پیش در گمراهى آشکار بوده اند.
در این آیه نیز به سه هدف و برنامه اشاره شده و هدف چهارم ذکر نشده است .
۴) هـوالذى بعث فى الامین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمه وان کـانـوا مـن قـبـل لفى ضلال مبین ((۱۴))
, خداوند همان است که در میان مردم امى , پیامبرى از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنها تلاوت کند و آنها را تزکیه نماید و کتاب و حکمت تعلیمشان دهد, وحال آن که آنها از پیش در گمراهى آشکار بودند.
در ایـن آیـه هـم فقط به سه هدف اشاره شده و معلوم داشته که محیط بعثت و نشر آیات و احکام شـریعت در میان مردم امى بوده و منظور از امى ,مردم درس نخوانده یا مردم منسوب به ام القرى یعنى مکه است .
در ایـن چـهار آیه , یکى از اهداف و برنامه هاى مهم پیامبر اسلام , تزکیه انسان ها شمرده شده و در حـقـیـقـت مى توان گفت : تمام برنامه هاى او در تعلیم وتزکیه یا ـ برابر اصطلاح روزـ در تعلیم و تربیت خلاصه مى شود.
پ ) تـزکـیـه هدف است یا وسیله ؟ از آیات قرآنى گاهى استفاده مى شود که تزکیه هدف است نه وسیله و از برخى دیگر, عکس آن استفاده مى شود.
۱) آیـاتى که تزکیه را هدف مى شناسد: الف ـ آیات چهارگانه مربوط به اهداف و برنامه هاى بعثت که شرح آنها گذشت .
ب ـ آیات مربوط به انفاق مال و صدقه و زکات .
در این گونه آیات , فایده و هدف انفاق و صدقه وزکات , تزکیه و تزکى ـ اولى از ناحیه فاعل و دومى از ناحیه قابل ـ ذکر شده است .
راغـب اصفهانى درباره زکات مى گوید: زکات به چیزى گفته مى شود که حق خداست و انسان , آن را از مال خود جدا مى کند و به فقرا مى دهد.
علت این که آن را زکات نامیده اند, این است که در آن , امید برکت یا تزکیه و تنمیه نفس به خیرات و برکات است یا هر دو, چرا که هر دو خیر درزکات موجود است و خداوند در قرآن , زکات را با نماز همراه ساخته است ((۱۵))
.
قـرآن مـجـیـد درباره گرفتن صدقه ـ که همان زکات است ـ به پیامبر اکرمر مى فرماید: خذ من اموالهم صدقه تطهرهم وتزکیهم بها وصل علیهم ((۱۶))
, ازاموال آنها زکات بگیر که وسیله تطهیر و تزکیه آنهاست و بر آنها درود بفرست .
و نـیـز مى فرماید: وسیجنبها الاتقى * الذى یوتى ماله یتزکى ((۱۷))
, به زودى پرهیزکارترین افراد که مالش را براى تزکیه شدن به فقرا مى دهد, از آن ,دور داشته مى شود.
پ ـ آیـه اى کـه بـه عـفـت و پاکدامنى مربوط است , چنان که مى فرماید: قل للمومنین یغضوا من ابـصـارهـم ویـحـفظوا فروجهم ذلک ازکى لهم ((۱۸))
, به مومنان بگو که چشمشان رااز نگاه ناروا بپوشند و فروج و اندامشان را حفظ کنند که این به پاکى (جانشان ) نزدیک تر است .
ت ـ آیات مربوط به آداب معاشرت و راه و رسم زندگى .
* دربـاره عـدم ورود بـه خانه مردم بدون اذن و اجازه مى فرماید: وان قیل لکم ارجعوا فارجعوا هو ازکـى لـکـم , ((۱۹))
و اگر به شما گفته شود که بازگردید, باز گردید که براى پاکى شما بهتر است .
* دربـاره ایـن کـه نـبـاید زنان مطلقه را از ازدواج مجدد با مردان دلخـواه منع کنند, مى فرماید: ذلـکـم ازکـى لکم واطهر واللّه یعلم وانتم لاتعلمون ((۲۰))
,این دستور براى تزکیه و طهارت شما بهتر است , خداوند مى داند و شما نمى دانید.
ث ـ آیات مربوط به فضل و رحمت خداوند و تاثیر آن در تزکیه و پاکى نفوس .
ولولافضل اللّه علیکم ورحمته مازکى منکم من احد ابدا ((۲۱))
, اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود, هیچ یک از شما هرگز تزکیه نمى شدید.
ولـولافضل اللّه علیک ورحمته لهمت طائفه منهم ان یضلوک ((۲۲))

0

نويسنده / مترجم : -
زبان کتاب : -
حجم کتاب : -
نوع فايل : -
تعداد صفحه : -

 ادامه مطلب + دانلود...
امتیاز به این مطلب!



هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد