آمار کاربران

    تك كتاب به زبانهاي ديگر

    نرم افزار مطالعه كتاب ها

    منو اصلي

    صفحه اصلي
    دانشنامه بزرگ تک کتاب
    جستجو در تك بوك
    كتابخانه تك كتاب
    انجمن تك بوك
    مقالات سايت
    آموزش تصویری دانلود کتاب ها


    فيلمنامه و نمايشنامه
    موضوعات كتاب ها:
    كتاب داستان و رمان
    كتاب پزشكي
    دانلود كتاب تاريخي
    کتاب اجتماعي سياسي
    دانلود كتاب كودكان
    كتاب علوم غريبه
    كتاب علمي دانشگاهي
    دانلود كتاب موفقيت
    كتاب تجارت الكترونيك
    دانلود كتاب كامپيوتر
    آموزش زبان خارجي
    كتاب متفرقه
    دانلود كتاب مذهبي
    دانلود كتاب شعر
    دانلود كتاب ادبيات
    دانلود كتاب ورزشي
    دانلود كتاب هنر
    كتاب جغرافيا و نقشه
    كتاب بانوان و زيبايي
    كتاب نقد و بررسي
    فيلمنامه و نمايشنامه
    كتاب مديريت
    كتاب زبان اصلي
    دانلود كتاب صوتي
    كتاب گوشي موبايل
    كتاب فلسفه و منطق
    كتاب رشته برق
    بازي شطرنج آنلاين
    تست هوش آنلاين

    نقشه سايت
    نظر سنجی
    آمار بازدید
    آرشیو اخبار
    ارتباط با سایت
    برترین ها
    آخرين كتاب ها
    تنظیمات کاربری
    دریافت فایل

    ليست كابران



    خروجي تك كتاب
    rss takbook
    خروجي برترين كتاب ها
    خروجي آخرين كتاب ها
    خروجي دانلود رايگان

    بزرگترین فروشگاه آنلاین

    برترین کتابها

    » دانلود کتاب اشعار سهراب سپهری برای موبایل
    » دانلود کتاب آموزش فتوشاپ بصورت تصویری
    » دانلود کتاب آموزش گام به گام بورس
    » دانلود کتاب آموزش تصویری پاورپوینت powerpoint 2007
    » دانلود کتاب آموزش ساخت کاردستی
    » دانلود کتاب آموزش مسائل زناشويي - جلد3
    » دانلود کتاب رمان ایرانی عاشقانه عشق پنهان
    » دانلود کتاب آموزش آشپزي - شيريني كيك دسر
    » دانلود کتاب آموزش روابط زناشویی توسط دکتر مجد
    » دانلود کتاب آموزش گرامر زبان انگلیسی
    » دانلود کتاب آموزش اکسل 2007 - Exel 2007
    » دانلود کتاب آموزش کامل ویندوز 7
    » دانلود کتاب نقشه جهان بصورت كامل
    » دانلود کتاب نقشه تهران
    » دانلود کتاب شناخت كامل داروها
    » دانلود کتاب آموزش جامع اکسل 2010 excel
    » دانلود کتاب آموزش عکاسی
    » دانلود کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی
    » دانلود کتاب مفاتيح الجنان
    » دانلود کتاب اصول حسابداری 1
    » دانلود کتاب آموزش جامع سی شارپ #C
    » دانلود کتاب داستانهاي هزار و يك شب
    » دانلود کتاب صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز
    » دانلود کتاب زیبایی و آرایش
    » دانلود کتاب آموزش HTML بصورت كامل با دهها مثال و فلش

    ارسال کتاب برای انتشار

    نویسندگانی که قصد انتشار کتابشان در تک بوک دارند یک نسخه الکترونیک آن به همراه توضیحاتی از کتاب به ایمیل زیر ارسال تا بررسی شود.
    takbook.com[at]gmail.com
    کتاب های ارسالی در چهارچوب قوانین جاری جمهوری اسلامی ایران باشد.
     عنوان خبر: امام علی (ع) كشته عدل خویش


    جمله معروف «قتل لشده عدله» كه درباره حضرت علی (ع) شهرت یافته است گویای واقعیتی است كه در زمان آن حضرت نیز مورد توجه واقع شده است وآن میزان توجه ایشان به برقراری عدالت در جامعه است. در اسلام اگر چه شرط عدالت فردی، حتی برای افراد عادی در صورتی كه به اموری چون قضاوت، گواهی دادن یا امام جماعت بودن می پردازند، ضروری است و فقدان عدالت در این افراد، تصدی ایشان در قضاوت، شهادت و امامت جماعت را نامشروع می سازد.اما در عین حال، عدالتی كه در قرآن مورد توجه است «عدالت اجتماعی» است واز همین رو آیات زیر در قرآن به همین معنا به كار برده شده اند.

    و امرت لاعدل بینكم (و فرمان یافته ام كه میان شما عدالت كنم) و اذا حكمتم بین الناس ان تحكموا بالعدل (و چون میان مردم حكم كردید، به عدالت حكم كنید) در صورتی كه مفهوم ظلم در موارد غیر اجتماعی نیز به كار رفته است. مانند:
       
    ان الشرك ظلم عظیم
    (همانا شرك به خداوند ظلم عظیمی است)
       
    ربنا ظلمنا انفسنا
    (پروردگارا ما به خود ظلم كردیم)
    عدالتی كه علی (ع) به جهت شدت پایبند بودن برآن به شهادت رسید نیز همین عدالت اجتماعی است نه عدالت فردی «5» با این توضیح كه عدالت علی(ع) یعنی اینكه امیرالمومنین (ع) نه تنها عادل بوده است و به عدالت رفتار می كرده است كه خواهان اجرای عدالت در اجتماع نیز بوده است.
    در واقع امام علی (ع) نه تنها عادل بود بلكه به منظور عملی ساختن فرمان پروردگار «كونوا قوامین بالقسط درپی اجرای عدالت و گسترش آن در جامعه بود. قیام به قسط یعنی اقامه و به پاداشتن عدل و این غیر از عدالت فردی و عادل بودن از جنبه شخصی است اجرای عدالت در نظر امیرالمومنین علی (ع) از آن رو مهم، ضروری و گریزناپذیر است كه اصلاح جامعه را در گرو آن می داند:
       
    و من الناس من لایصلحها الاالعدل
    توده را جز اجرای عدالت، چیزی اصلاح نمی كند. علی (ع) اجرای عدالت را زمینه ساز نابودی فساد اجتماعی می داند و داروی درد جوامع را اجرای عدالت می داند و از همین رو اجرای آن را به همه توصیه می كند و بر حاكمان ضروری می شمارد. و اگر خود خلافت را می خواست، برای آن بود كه سنت رسول خدا را بر پای دارد و عدالت را بگمارد. نه آنكه دل به حكومت خوش كند و مردم را به حال خود واگذارد.

    در نامه یی كه هنگام خلافت ظاهری خود به عثمان پسر حنیف كه از جانب او در بصره حكومت داشت نوشت و او را سرزنش كرد كه چرا به میهمانی ای رفته كه توانگران در آن بوده اند نه مستمندان، گوید: «بدین بسنده كنم كه مرا امیر مومنان گویند و در ناخوشایندی های روزگار شریك مردم نباشم؟ یا در سختی زندگی بر ایشان نمونه یی نشوم؟»حضرت علی (ع) رضایت عمومی اجتماع را در گرو اجرای عدالت می داند و عدالت را نه تنها تضمین كننده آرامش درونی افراد كه گنجایش ظرف عدالت را وسیع می داند، در حالی كه گستره ظلم را تنگ می شمرد. می فرماید: ان فی العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق .

    «در عدالت گشایش برای عموم است، آن كس كه عدالت بر او گران آید، تحمل ستم برای او سخت تر است.» عدالتخواهی در آموزه تشیع امری فراگیر است و ائمه، عموما به این موضوع با دیده ضرورت می نگریسته اند. امام سجاد (ع) در ضمن دعای مكارم الاخلاق بسط و گسترش عدل و عدالت را از خداوند طلب می كند: و البسنی زینه المتقین فی بسط العدل اقامه عدل اگر چه از سوی یك یا چند نفر در جامعه مطلوب است ولی قدر و منزلت بزرگ در زمینه عدالت گستردگی و اقامه آن در سطح وسیع اجتماع است و از همین رو است كه امام سجاد (ع) توفیق گسترش آن را طلب می كند.
    حضرت علی (ع) همچنین در سفارشی به زیاد بن ابیه كه وی را به جای عبدالله بن عباس، به فارس و شهرهای پیرامون آن حكومت داد، فرموده است:
    «عدالت را بگستران، و از ستمكاری پرهیز كن، كه ستم رعیت را به آوارگی كشاند و بیدادگری به مبارزه و شمشیر می انجامد.»

    آن حضرت در ضمن خطبه 87 می فرماید: «مگر من پرچم ایمان را در بین شما استوار نساختم؟ و از حدود و مرز حلال و حرام آگاهی تان ندادم؟ مگر پیراهن عافیت را با عدل خود به اندام شما نپوشاندم؟ و نیكی ها را با اعمال و گفتار خود در میان شما رواج ندادم؟» «علی (ع) هرگز در راه اجرای عدالت مسامحه را جایز نمی داند به ویژه در جایی كه پای بیت المال در میان باشد می خروشد. وی درباره اموال فراوان بیت المال كه یكی از حكام به بعضی از خویشاوندان خود بخشیده بود، فرمود: «به خدا سوگند بیت المال تاراج شده را هر كجا بیابم به صاحب اصلی آن باز می گردانم گرچه با آن ازدواج كرده، یا كنیزی خریده باشند، زیرا در عدالت گشایش برای عموم است و آن كس كه عدالت برای او گران آید، تحمل ستم برای او سخت تر است.» اگر در جامعه یی این پندار غالب شود كه روی آوری به عدالت و اجرای آن در هر شرایطی از وجود ستم در جامعه والاتر است، آن جامعه خود به اجرای عدالت خواهد پرداخت و مردم خود قیام به قسط خواهند كرد.

    وجود عدالت در جامعه نه فقط برای تامین خدایی شدن انسان ها و حركت رو به بالای جامعه ضروری است كه حتی ثبات و دوام حكومت به آن بستگی دارد:
    سخن آخر اینكه علی (ع) مربی و امامی است كه اهل ملل و ادیان عالم به عظمت او اقرار می كنند. ادیب جهانی مسیحی، جرج جرداق لبنانی، او را «صوت عدالت انسانی» می نامد و پنج جلد كتاب بی نظیر درباره او می نویسد و دست تمنا به سوی تاریخ می گشاید و به تاریخ خطاب می كند: آیا نمی شود به نام تكرار تاریخ یك علی بن ابیطالب دیگر به بشریت ارزانی داری؟

    چهره علی در هاله یی اثیری، از عدالت و انسان دوستی، هر لحظه بر زندگی بشریت می تابد و خون عدالت، كه به هنگام «نماز صبح» از پیشانی نورانی او بر محراب ریخت، هر بامداد خورشید را بیدار می كند تا فریاد علی را همگان بشنوند: عدالت، عدالت …. و سرانجام این عدالت است كه بر همه جا و همه چیز حاكم می گردد. اجرای عدالت از نظر علی(ع) با نیت پاك و كاستن از طمع و افزودن بر ورع و پرهیزكاری میسر است. و سر انجام علی (ع) به لقا حق رسید و عدالت نگاهبان امین و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: فضایل امام علی (ع)

    1- نخست ايمان آورنده به رسول خدا: از كتاب فضائل امام علي (ع)    نوشته عزت السادات ناظري
    از مطالبي كه دلالت بر ولايت بلافصل علي (ع) دارد و نيز بيانگر يكي ديگر از فضايل ايشان مي باشد داستان يوم الدار است كه در اولين روز دعوت علي پيامبر(ص) صورت گرفته است و در همان نخستين روز علي (ع) حمايت خود را از پيامبر (ص) اعلام كرده و پيامبر نيز در همان اولين روز علي (ع) را به عنوان برادر و وصي و جانشين خود معرفي كرده است.
    طبري در تاريخ خود از امير المومين علي (ع) در تفسير آيه ”و انذر معيشرتك الاقربين“ نقل كرده كه چون آيه فوق نازل شد پيامبر برخاست و فرمود : خدا فرمان داده كه نزديكان خود را بيم دهم و سختت دلگيرم مي دانم وقتي سخن آغاز كنم با من بدي مي كنند، خاموش ماندم تا جبرئلي بيامد و گفت : ” از معتمد! اگر آنچه را فرمان داده ام انجام ندهي عذابت مي كنم“ اينك طعامي آماده و ظرفي پر از شير كن و فرندان عبدالمطلب را دعوت نما كه با آنها سخن گويم و فرماني را كه دارم برسانم.علي (ع) گفت: آنچه پيامبر فرموده بود انجام داده ام و خويشان را كه در حدود چهل نفر بودند دعوت نمودم و عموهاي وي ، ابوطالب و حمزه و اوبولهب و عباس در ميان آنها بودند چون حاضر شدند پيامبر فرمود: تا طعامي را كه آماده كرده بودم بياورم و چون طعام را آوردم رسول خدا(ع) قطعه گوشتي برداشت و آن را تكه تكه كرد و در اطراف ظرف گذاشت و فرمود : به نام خداي آغاز كنيد ، ميهمانان غذار را خوردن و همگي سير شدند سپس پيامبر فرمود: همه ميهمانان را نوشيدني بده .ميهمانان متفرق شدند و پيامبر (ص) با آنها سخن نگفت .‌روز ديگر پيامبر به من فرمود : به همان گونه ميهماني ديگري ترتيب بده  فرمان او را اچرا كردم.پس از صرف غذا رسول خدا شروع به سخن كرد و فرمود: اي فرزندان عبدالمطلب به خدا هيچكس از مردم عرب چيزي بهتر از آنچه من آورده ام براي قوم خويش نياورده است من براي شما خير دنيا و آخرت را آورده ام و خداي تعالي مرا فرمان داده كه شما را به سوي او خوانم، كدامتان مرا در اين كار ياري مي كنيد كه برادر و وصي و جانشين من باشيد؟ قوم خاموش ماندند و من ه از همه خردسالتر بودم گفتم : از پيامبر خدا من پشتيبان تو خواهم بود و او گردن مرا بگرفت و فرمود: اين برادر و وصي و جانيشن من است ، مطيع او باشيد.
    ميهمانان برخاستند و به ابوطالب گفتند: به تو گفت كه از پسرت اطاعت كني.اين داستان را ” فرات بن ابراهيم“ نيز در تفسير خود در ذيل آيه مورد بحث آورده است.ضمنا روايات بسيار زياد ديگري از پيامبر و نيز از خود علي (ع) و صحابه ديگر كه مضمون آنها پيشگام بودن علي (ع) در ايمان آورده به رسول خدا(ع) مي باشد وارده شده است كه نقل آنها موجب تاليف كتابي جداگانه خواهد شده و كتبي حديث و تاريخ مملو از آنهاست.
    ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از ابي رافع روايت كرده كه مي گويد: من ربذه رفتم تا ابوذر را ديدار كنم چون خواست از نزد او بروم رو به من كرده و جمعي نيز با من بودند گفت: در آينده نزديك فتنه و آزمايشي پديد مي آيد. پس تقوا پيشه كنيد و در آن زمان علي بن ابي طالب را رها نكنيد و از وي پيروي نماييد كه من از رسول خدا(ع) شنيدم كه به علي (ع) مي فرمود “ انت من آمن بي، اول من يصا فتحي يوم القيامه دامت الصديق الكبر و انت الفاروق اللذي يفرق بين الحق و الباطل و انت يعوب المومنين و المال يعوب الكافرين و انت اخي و وزيري و خير من اترك بعدي تعضي ديني و تچزي موعوي“ كه از اين امت و در روايات مسلمان است كه مي گويد:“ اول هذا الامه و روا علي نبيعتا الحومن الها اسلاما” علي بن ابي طالب نخستين كسي كه از اين امت در كنار حومن بر پيامبر در آيد نخستن كسي است كه اسلام آورده و او علي بن ابي طالب است بود.
    ابن هشام از ابن اسحاق آورده است: ” نخستين مردي كه به رسول خدا گرويد و او را بدانچه كه از جانب خدا آورده بود گواهي داد علي بن ابي طالب بود. در آن وقت 10 سال از عمر وي مي گذشت و از جمله نعمتهاي خدا بر علي آن بود كه پيش از اسلام در كنا رسول خدا به سر مي برد.
    علامه اميني (ع) در كتاب شريف “الغدير” عقيده بيش از پنجاه نفر از صحابه و تابعين مانند انس بن مالك، بريده اسلمي، زيد بن ارقم عبدلله بن عباس ، سلمان فارسي، ابوذر، مقداد، جناب بن ارت حذيفه، عمربن خطاب،و... را از روي كتب بزرگان اهل سنت نقل كرده و بيش از هفتاد حديث آورده است كه همگي گفته اند كه علي بن ابي طالب نخستن مسلمان و مومن به رسول خدا بود. زيد بن ارقم مي گويد: ” اول من اسلم مع رسول الله علي بن ابي طالب“ يعني نخستين كسي كه با پيامبر خدا اسلام را پذيرفت علي بن ابي طالب بود در كتاب ” احقاق الحق“ نيز به صورت پراكنده بيش از اين روايت شده است. علاوه بر همه آنچه گفتيم فرمايش امير مومنان(ع) خود برترين شاهد بر اين گفتار است آنجا كه در نهج ابلاغه مي فرمايد: ” هر سال در مرا خلوت مي گزيد من او را ديدم و جز من كسي وي را نمي ديد. حضرت علي گفت من سومين آنان بودم كه روشنايي وحي و پيامبري ار مي ديدم و بوي نبوت را مي شنودم و در خطبه ديگر همان كتاب شريف مي فرمايد: ” هيچ كس پيش از من به پذيرفتن دعوت حق نشتافت و چون من صله حرم و افزودن در بخشش و كرم نيافت“
    قسمت ديگري از سخنان آرت حمزت را كه مستقيما در نهج البلاغه جمع آورد شده توسط ” سيد رضي“ نيامده است و در منابع اهل سنت وارد شده در اينجا مي آوريم. از آن جمله است اين حديث كه طبري و سنايي و ابن ماجد و حام و ديگران از علما و محدثين اهل سنت آن را نقل كرده ان كه فرمود: ” انا عبدالله و اخو رسول“ منم بنده خدا و برادر رسول الله منم صديق اكبر و مدعي آن نشود كسي جز دروغگويي تهمت زن و حقا كه من هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز خواندم و من نخستين كسي بودم كه با او نماز خواند . در حديث ديگري از آن حضرت فرمود: ” الهم لا اعرف عبدا من هذه الامه عبدك قبل غير بنيك قال هلاث مرات ثم قال لقد مليت قبل ان يصلي الناس و في لفظ قبل اين يصلي احد “ و از آن جلمه اشعاري است كه در اين باره از آن حضرت روايت شده و علماي شيعه مانند شيخ مفيد و طبرسي و ديگران و همچنين بيش از بيست و پنج تن از علماي اهل سنت مانند ياقوت حموي و بيهقي و ابن حوزي و ابن كثير و .. اين اشعار را در كتب خود نقل كرده اتند كه نام جملگي آنان را مرحوم علامه اميني در كتاب شريف الغدير آورده است.
    شرح اين موضع در ميان دانشمندان به حدي است كه برخي از آنها ادعاي اجماع و اتفاق بر آن كرده اند، از جمله از علماء بزرگوار شيعه شيخ مفيد در كتاب ” الضمول المختاره“ فرمايد” اجمعت الله علي ان اميرالمومنين (ع) اول ذكر اجاب رسول الله و لم يختلف من ذلك احد من اهل العلم الله ان العمانيه طفت في ايمان اميرالمومنين(ع)     اصغر سند في حال الاجابه 000 ) يعني اجماع است اسلام بر اين است كه اميرالمومنين (ع) نخستين كسي است كه جز آنكه عثمانيه در مورد ايمان آن حضرت صغير ايشان را غيبت شمرده است و 000 )) مرحوم مفيد پس از تجزيه و تحليل و نقل قول درباره سن آن حضرت با استفاده از قرآن و تاريخ و حديث به اين اشكال واهي با قاطعيت پاسخ گفته و روايات بسياري را كه دال بر سبقت آن حضرت در ايمان به رسول خدا مي باشند ذكر مي كند .
    از دانشمندان اول سنن نيز گروهي براين مطلب ادعاي اجماع كرده اند از جمله (( ابن عبدالي )) در كتاب (( الاستيعاب في معرفه الاصحاب )) كه در اين كتاب آورده است : (( اتفتوا علي ان خديجه اول من آمن بالله ، رسوله و صدقه فيما جاء به ثم علي بعدها )) (( ابو جعفر اسكافي )) نيز مي نويسد: (( متروي الناس كافه افتخار علي بالسبق الي الاسلام )) همانطور كه گفتيم احاديث زيادي درباره سابق بودن علي (ع) در ايمان آوردن به رسول خدا وارد شده كه آوردن همه آنها تاليف چند جلد كتاب است . و ما اگر در اين باره حديثي و روايتي هم نداشتيم روي قاعده طبيعي مي دانستيم با توجه به اينكه علي (ع) از كودكي در خانه رسول خدا بوده و هم چون فرزند براي آن حضرت به شمار مي رفته و شب و روز نزد او بوده و محرم اسرار زندگي او گرديده بي هيچ چون و چرا باور داشتن بودن در تفسير علي بن ابراهيم قمي در تفسير آيه شريفه (( افمن شرح الله صدره الاسلام فهو الانور من ربه فويل للقاسيه و تو بهم من ذكر الله اولئك في ظلل مبين )) مي خوانيم كه جمله (( افمن شرح الله صدره الاسلام )) درباره امير مومنان علي (ع) نازل شده است .

    2- افضليت علي (ع) بر انبياء     از كتاب فضايل امام علي (ع)  نوشته عزت السادات ناظري
    در جلد 2 از كتاب ناسخ صفحه 15  نقل مي كند كه : حزه دختر حليمه سويه بر حجاج بن يوسف در آمد در حضور او ايستاد ( حجاج گفت تويي حمزه بنت حليمه سعديه امر رسول خدا (ص) به خزه فرمود : مرا بيتي است كه از مرد بي ايمان به ظهور پيوست ( يعني اينكه گفته اند ( اتقوا من فراسته المومن )) و شان مومن است تو با اينكه مومن نيستي به مي شناختي ) حجاج گفت خدا تورا در اينجا رسانيد چه شنيده ام ، توعلي را بر ابي بكر ، عمر و عثمان تفضيل مي دهي عره گفت دروغ گفته است
    آن كسي كه گفته من علي را خاصه بر ايشان تفضيل مي نهم . حجاج گفت : مگر بر غير ايشان تفضيل مي دهي گفت من علي  را بر آدم ابوالبشر و نوح و ابراهيم و لوط و داوود و سليمان و موسي و عيسي (ع) تفضيل مي نهم . حجاج گفت : واي بر تو همانا تو علي را بر صحابه فضيلت مي نهي كافي نيست كه اورا بر هشت نفر از انبياء عظيم الشان تفضيل مي دهي ؟ اگر بر اين دعوي حجتي نياوري گردن تو را خواهم زد ، حزه فرمود : من علي را بر اين هشت نفر از انبياء تفضيل نمي دهم لكن خداوند متعال علي را بر آنها تفضيل داده است در قرآن شريف در حق آدم مي فرمايد : ( فهمي آدم به) يعني آدم (ع) در حضرت خداوند عصيان ورزيد ( ترك اول سرزد ) و دچار شده و درباره علي (ع) مي فرمايد ( و كان سعيه مشكورا ) .
    حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون بگو بدانم به كدام سند علي را بر نوح و لوط تفضيل مي گذاري ؟ حره فرمود : در آنجا كه خداي متعال مي فرمايد : (( ضرب الله مثلا للذين كفروا امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عباده الصالحين فخانتا هما و لم يغنيا عنصما من الله شيئا و قيل ادخلالنا مع الداخلين )) كه دو زوجه اين پيغمبر را به كفر و خيانت و دخول موصوف لكن علي بن ابيطالب را در تحت سوره المنتفقي (( ان الله يرضي لرضا فاطمه يغضب لغضبها )) حجاج گفت يا حره نيكو گفتي اكنون بگو چگونه علي را بر پيغمبر اولولعزم ابراهيم خليل تفضيل مي دهيم ؟ حزه گفت خداوند متعال تفضيل داده در كتاب خود آنجا كه مي فرمايد (( و اذ قال ابراهيم رب ارني

     كيف نحي الموتي قال اولم تو من قال بلي و لكن ليطمئن قلبي )) يعني در آن وقت كه ابراهيم گفت : اي پروردگار من به باز نماي چگونه مردگان را زنده مي كني از جانب خداوند متعال خطاب شد مگر به احياي اموات ايمان نياوردي ؟ عرض كرد ايمان آوردم اما مي خواهم قلبم مطمئن شود ، ولي مولاي من اميرالمومنين در مراتب دقيق و كمال ايمان به آن حضرت رب العالمين كلامي مي فرمايد كه هيچ يك از مسلمانان در آن اختلاف نكردند و آن كلام اين است كه فرمود : (( كشف العظاء ما اذت يقينا )) يعني اگر تمام حجت برداشته شود بر تعيين من افزوده نشود يعني چنان در مراتب ايمان استوار و در مدارج شهود ارتقاء يافته ام كه كشف حجب ( پرده ها ) و علم آن درنزد من يكسان است و اين كلمه اي است كه بيش از آن حضرت و بعد از او كسي نگفته .
    حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون باز گوي به چه سند و حجت علي را به موسي (ع) تفضيل مي دهي ؟ حره فرمود : به سبب قول خداي عزو جل كه مي فرمايد ( فخرج منها خائفا يترقب )) ( يعني حضرت موسي از مصر پايتخت فرعون در حال حذف و نگراني خارج شد ) امام علي (ع) در فراش رسول خدا (ص) بيتوته نمو در خويشتن را فداي آن حضرت ساخت و هيچ بيمناك نشد و خداوند متعال اين آيت را در شان او فرستاد ( و من الناس من يشري نشر ابتغاء مرضات الله )) يعني بعضي از مردمان كساني باشند كه مي فروشند خويش را و بدن عزيز خود را به جهت رضاي پروردگار خود . حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون بگو بدانم به چه حجت علي را از داوود پيامبر افضل مي شماري ؟ حره فرمود : خدايش فضيلت داده است آنجا كه مي فرمايد ((
    يا داوود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله )) يعني اي داوود ما تو را در زمين به خلافت و سلطنت ممتاز گردانيديم تا درميان مردم به حق و راستي حكومت كني و متابعت هواي نفس نمايي كه متابعت هواي نفس انسان را گمراه مي كند .
    حجاج گفت : حكومت داوود چه چيز بود . حره گفت : درباره تو مرد كه يكي باغ انگور داشت و ديگري گوسفند به ناگاه گوسفندان به باغ رفته و انگورستان را خوردند . صاحب باغ به داوود شكايت كرد و گفت بايد گوسفندان را بفروشد و از بهاي او تعمير باغ نمايد . پسرش سليمان فرمود اي پدر بايد از بهاي شير و پشم و گوسفندان به صاحب باغ دار اين است كه خدا مي فرمايد : (( فقهمنا سليمان )) يعني اين مسئله را به سليمان فهمانديم تا حكم به عدل و حق باشد بالجمله حره فرمود اما مولاي ما امير المومنين (ع)  فرمود : سلوني عما فوق العرش و عما دون العرش سلوني قبل ان تفقدوني )) بپرسيد از من از بالاي عرش و زير عرش و بپرسيد از من هرچه خواهيد پيش از آنكه مر نيابيد ( واز ميان شما بروم و دار فاني را وداع كنم ) و رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود (( افظلكم علي و اعملكم و افظاكم علي )) حجاج گفت : نيكو گفتي اكنون بگو با كدام حجت علي را بر سليمان تفضيل مي دهي ؟ حره مي فرمايد : (( رب هب لي ملكا لا ينبغي من بعدي )) ( يعني اي پروردگار ببخش به من سلطنتي و قدرتي كه سزاورا نباشد براي احدي غير از من اما مولاي من اميرالمومنين مي فرمايد (( يا دنيا طلقتك ثلاثا ، لاحاجه لي فيك )) اي دنيا تورا سه طلاقه كردم و بر خويشتن حرام ساخته ام واز اين روي مرا با تو حاجتي نباشد در اين وقت خداوند آيه اي فرستاد (( تلك الدار الاخره نجعلها الذين لا بريدون علوا في الارض و لا نساء )) يعني اين سزاي آخرتست كه مفمومي داشته و مقرر فرموديم براي آنان كه به زندگاني دنيا و حطام جهان و برتري و سلطنت و فساد انگيختن در زمين اراده نكردند .
    حجاج گفت اي حره نيكو گفتي اكنون بگو با كدام حجت علي را بر عيسي تفضيل داده اي ؟ حره فرمود : خداوند متعال علي را بر عيسي (ع) تفضيل داده به اين كلام خود كه مي فرمايد (( اذ قال يا عيسي بن مريم اانت قلت للناس اتخذوني و امي العين من دون الله قال سبحانك ما يكون لي ان لقول ما ليس لي بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما في و لا اعلم ما في تمسك انك انت علام الغيوب ما قلت لهم الا ما امرتني به ))
    اين حكومت به آخرت افتاد و علي بن ابيطالب (ع) گاهي كه جماعت نصريه آن گونه مهيا كردند درباره آن حضرت (غلو نمودند) حكومت را به تاخير نيفكند يعني در دنيا مكانات ايشان را در كنار ايشان نهاد پس اين است فضائل اميرالمومنين كه با فضائل ديگران سنجيده نمي شود . حجاج گفت احسنت يا حره اگر نه جواب را نيكو نداده بودي مقتول مي شدي جاي داشت كه حره بفرمايد عيسي را نسلي نبود و نسل علي (ع) تا دامنه قيامت باقي است و عيسي را درپشت يازدهمين فرزندان علي (ع) نماز مي خواند و خداي متعال سهمي درمان بني اسرائيل قرار نداد اما براي علي (ع) و اولاد علي (ع) سهم خمس قرار داد و عيسي را عيالي نبود و علي (ع) را مثل فاطمه (س) در خانه بود و مادر عيسي مريم خدمتكار اين خانواده بود .
    3- علي (ع) مولود كعبه از كتاب فضائل امام علي (ع) نوشته عزت السادات ناظري
    در ميان محدثين مشهور است كه حضرت علي (ع) سي سال پس از عام الفيل در سيزدهم رجب در خانه كعبه به دنيا آمده است . ولادت علي (ع) در خانه كعبه از جمله فضائلي است كه تاريخ آن را براي احدي جز آن حضرت نكرده است . بسياري از سيره نويسان و مورخان اهل سنت علاوه بر محدثان شيعه اين داستان را به اجمال و تفضيل نقل كرده اند . در كتاب شريف ((الغدير )) مرحوم علامه اميني داستان ولادت آن حضرت در خانه كعبه را از شانزده كتاب اهل سنت و بيش از پنجاه كتاب از كتابهاي علماي شيعه نقل كرده و اشعار زيادي را نيز در اين باره از شعراء با ذكر دقيق منبع و صفحات آن آورده است . و اصل داستان متواتراست ولي  در كيفيت آن اختلافي در روايات به چشم مي خورد كه ما روايت مرحوم صدق را در اين باره مي آوريم مطابق آنچه شيخ صدوق در كتاب (( معاني الاخبار )) آورده اند كه از يزيد بن مغتب روايت شده كه مي گويد (( من و عباس بن عبد المطلب و جمعي از قبيله بني عبد العزي روبروي خانه كعبه در مسجد الحرام نشسته بوديم كه ناگهان فاطمه بنت اسد كه درد زائيدن فرزند نه ماهه اش را در شكم داشت و او را ناراحت كرده بود پديدار گشته و نزد خانه آمد و گفت : (( رب اني مومنه بك و بما جاء من عندك من رسل و كتب ولني ممدقه بكلام جفني ابراهيم خليل و اندبني البيت العتيق فبحق الذي بني هذا البيت و بحق المولود الذي في بطني لما سرت علي ولادتي ))
    يزيد بن مي گويد : ناگهان ديدم قسمت پشت خانه كعبه شكافته شد و فاطمه به داخل خانه رفت و از ديدگاه ما پنهان گرديد و ديوار خانه نيز (مانند خشت ) بهم پيوست ما كه چنان ديديم خواستيم در را باز كنيم ولي در باز نشد و دانستيم كه ( سري در كار هست و اين ماجرا از جانب خداست و سه روز از اين ماجرا گذشت چون روز چهارم شد فاطمه از همان مكان بيرون آمد و علي (ع) را در دست داشت و به مردم مي گفت : خداي تعالي مرا بر زنان پيش از خود برتري بخشيد زيرا آسيه دختر مزاحم   خداي عزو جل را در مكاني پرستش كرد كه جز بصورت اظطرار و ناچاري نمي بايستي او را پرستش نمود و مريم دختر عمران نخل خشك را حركت داد تا از آن رطب تازه خورد و من در خانه خدا رفتم و از روزي و ميوه بهشتي خوردم و چون خواستم از خانه بيرون بيايم ندا كرد اي فاطمه نام اين مولود را (علي) بگذار كه خداي علي مي فرمايد من نام او را از نام خود جدا كردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشكلات علم خويش اورا واقف ساختم و اوست كسي كه بتها را در خانه من مي شكند و اوست كسي كه بر پشت بام خانه ام اذان مي گويد و مرا تقديس مي كندو واي به حال كسي كه او را دشمن داشته و نافرمانيش كند و همانطور كه گفتيم داستان ولادت علماء اهل سنت در كتاب ( مستردك ) اين حديث را متواتر دانسته و مي گويد ( و متداور الاخبار ان فاطمه بنت اسد ولدت اميرالمومنين علي بن ابيطالب كرم الله وجهه في جوف الكعبه . ما در اينجا به عنوان نمونه شعر سيد حميري را كه در اين باره سروده اند مي آوريم : ولدته في حرم و امنه          والبيت حيث متاوه والمسجد
    زاييد او را در حرم خدا و محل امن او و خانه حق جايي كه حريم خانه و مسجد الحرام بود . سفيد چهره و پاكدامن در بزرگواري كه پاك بود و پاك نوزاد او و زايشگاه او و در شبي كه پنهان شد و ستاره هاي آن و نمايان باشد با ماه روشن فرخنده اي . پيچيده نشد درياچه هاي قابله ها مانند او مگر فرزند آمنه محمد پيامبر (ص) . 

    آيه تطهير از كتاب فضائل امام علي (ْع)                نوشته عزت السادات ناظري
    (( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و تطهيركم تطهيرا )) رجس در لغت به معناي پليدي و آلودگي است و چون با الف و لام جنس آمده همه گونه آلودگي را در بر مي گيرد . بنا بر مفاد اين آيه اهل بيت پيامبر از تمام انواع آلودگي ها از طرف خداوند پاك و تطهير شده اند ، اين آلودگي هم افكار و معتقدان باطل را در بر مي گيرد و هم اعمال زشت و ناروا را (عصمت ) .
    اين آيه اختصاص به اهل بيت دارد و در منزل (( ام سلمه )) همسر پيامبر نازل شده است . آن حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) را فراخواند و در زير جامه و عباي خود جمع كرد و ضمن تلاوت اين آيه فرمود : خدايا ! اينان اهل بيت من هستند آنها را از پليديها پاكشان گردان و براي اينكه قضيه به اطلاع اصحاب و مردم برسد و عموم از آن آگاه شوند مدتها هر روز صبح هنگام رفتن به مسجد از در خانه فاطمه مي گذشت ، آنان را با عنوان اهل بيت خطاب مي فرموده و به نماز فرا مي خواند و آيه تطهير را تلاوت مي كرد احاديث و روايات فراواني وجود دارد كه از طريق شيعه و سني وارد شده و همگي گوياي اين حقيقت است كه اين آيه اختصاص به همان پنج نفر است و ساير افراد از خانواده پيامبر را در بر نمي گرفت ذيلا به چند حديث اشاره مي كنيم از آن جمله روايتي است كه ( حاكم حسكاني ) آن دو كتاب خود از قول (عمر بن ابي سلمه ) مي آورد كه آيه (( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس )) بر پيامبر نازل شد و آن حضرت در خانه ام السلمه بودند پس آن حضرت فاطمه حسن و حسين و علي (ع) را فرا خواند و آنها را زير كسايي جمع كرد علي (ع) را پشت سر فاطمه و حسن و حسين را در جلو و پس فرمود (( اللهم هولاء اهلي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا )) . در اين موقع ام سلمه گفت : فانا معهم : و پيامبر در جواب فرمودند : انت في مكانك و انت علي خير ؛ تو در مكان و مقام خود و بر نيكي هستي ولي جزء اين جمع نمي باشي .
    1- نخست ايمان آورنده به رسول خدا: از كتاب فضائل امام علي (ع)    نوشته عزت السادات ناظري
    از مطالبي كه دلالت بر ولايت بلافصل علي (ع) دارد و نيز بيانگر يكي ديگر از فضايل ايشان مي باشد داستان يوم الدار است كه در اولين روز دعوت علي پيامبر(ص) صورت گرفته است و در همان نخستين روز علي (ع) حمايت خود را از پيامبر (ص) اعلام كرده و پيامبر نيز در همان اولين روز علي (ع) را به عنوان برادر و وصي و جانشين خود معرفي كرده است.
    طبري در تاريخ خود از امير المومين علي (ع) در تفسير آيه ”و انذر معيشرتك الاقربين“ نقل كرده كه چون آيه فوق نازل شد پيامبر برخاست و فرمود : خدا فرمان داده كه نزديكان خود را بيم دهم و سختت دلگيرم مي دانم وقتي سخن آغاز كنم با من بدي مي كنند، خاموش ماندم تا جبرئلي بيامد و گفت : ” از معتمد! اگر آنچه را فرمان داده ام انجام ندهي عذابت مي كنم“ اينك طعامي آماده و ظرفي پر از شير كن و فرندان عبدالمطلب را دعوت نما كه با آنها سخن گويم و فرماني را كه دارم برسانم.علي (ع) گفت: آنچه پيامبر فرموده بود انجام داده ام و خويشان را كه در حدود چهل نفر بودند دعوت نمودم و عموهاي وي ، ابوطالب و حمزه و اوبولهب و عباس در ميان آنها بودند چون حاضر شدند پيامبر فرمود: تا طعامي را كه آماده كرده بودم بياورم و چون طعام را آوردم رسول خدا(ع) قطعه گوشتي برداشت و آن را تكه تكه كرد و در اطراف ظرف گذاشت و فرمود : به نام خداي آغاز كنيد ، ميهمانان غذار را خوردن و همگي سير شدند سپس پيامبر فرمود: همه ميهمانان را نوشيدني بده .ميهمانان متفرق شدند و پيامبر (ص) با آنها سخن نگفت .‌روز ديگر پيامبر به من فرمود : به همان گونه ميهماني ديگري ترتيب بده  فرمان او را اچرا كردم.پس از صرف غذا رسول خدا شروع به سخن كرد و فرمود: اي فرزندان عبدالمطلب به خدا هيچكس از مردم عرب چيزي بهتر از آنچه من آورده ام براي قوم خويش نياورده است من براي شما خير دنيا و آخرت را آورده ام و خداي تعالي مرا فرمان داده كه شما را به سوي او خوانم، كدامتان مرا در اين كار ياري مي كنيد كه برادر و وصي و جانشين من باشيد؟ قوم خاموش ماندند و من ه از همه خردسالتر بودم گفتم : از پيامبر خدا من پشتيبان تو خواهم بود و او گردن مرا بگرفت و فرمود: اين برادر و وصي و جانيشن من است ، مطيع او باشيد.
    ميهمانان برخاستند و به ابوطالب گفتند: به تو گفت كه از پسرت اطاعت كني.اين داستان را ” فرات بن ابراهيم“ نيز در تفسير خود در ذيل آيه مورد بحث آورده است.ضمنا روايات بسيار زياد ديگري از پيامبر و نيز از خود علي (ع) و صحابه ديگر كه مضمون آنها پيشگام بودن علي (ع) در ايمان آورده به رسول خدا(ع) مي باشد وارده شده است كه نقل آنها موجب تاليف كتابي جداگانه خواهد شده و كتبي حديث و تاريخ مملو از آنهاست.
    ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از ابي رافع روايت كرده كه مي گويد: من ربذه رفتم تا ابوذر را ديدار كنم چون خواست از نزد او بروم رو به من كرده و جمعي نيز با من بودند گفت: در آينده نزديك فتنه و آزمايشي پديد مي آيد. پس تقوا پيشه كنيد و در آن زمان علي بن ابي طالب را رها نكنيد و از وي پيروي نماييد كه من از رسول خدا(ع) شنيدم كه به علي (ع) مي فرمود “ انت من آمن بي، اول من يصا فتحي يوم القيامه دامت الصديق الكبر و انت الفاروق اللذي يفرق بين الحق و الباطل و انت يعوب المومنين و المال يعوب الكافرين و انت اخي و وزيري و خير من اترك بعدي تعضي ديني و تچزي موعوي“ كه از اين امت و در روايات مسلمان است كه مي گويد:“ اول هذا الامه و روا علي نبيعتا الحومن الها اسلاما” علي بن ابي طالب نخستين كسي كه از اين امت در كنار حومن بر پيامبر در آيد نخستن كسي است كه اسلام آورده و او علي بن ابي طالب است بود.
    ابن هشام از ابن اسحاق آورده است: ” نخستين مردي كه به رسول خدا گرويد و او را بدانچه كه از جانب خدا آورده بود گواهي داد علي بن ابي طالب بود. در آن وقت 10 سال از عمر وي مي گذشت و از جمله نعمتهاي خدا بر علي آن بود كه پيش از اسلام در كنا رسول خدا به سر مي برد.
    علامه اميني (ع) در كتاب شريف “الغدير” عقيده بيش از پنجاه نفر از صحابه و تابعين مانند انس بن مالك، بريده اسلمي، زيد بن ارقم عبدلله بن عباس ، سلمان فارسي، ابوذر، مقداد، جناب بن ارت حذيفه، عمربن خطاب،و... را از روي كتب بزرگان اهل سنت نقل كرده و بيش از هفتاد حديث آورده است كه همگي گفته اند كه علي بن ابي طالب نخستن مسلمان و مومن به رسول خدا بود. زيد بن ارقم مي گويد: ” اول من اسلم مع رسول الله علي بن ابي طالب“ يعني نخستين كسي كه با پيامبر خدا اسلام را پذيرفت علي بن ابي طالب بود در كتاب ” احقاق الحق“ نيز به صورت پراكنده بيش از اين روايت شده است. علاوه بر همه آنچه گفتيم فرمايش امير مومنان(ع) خود برترين شاهد بر اين گفتار است آنجا كه در نهج ابلاغه مي فرمايد: ” هر سال در مرا خلوت مي گزيد من او را ديدم و جز من كسي وي را نمي ديد. حضرت علي گفت من سومين آنان بودم كه روشنايي وحي و پيامبري ار مي ديدم و بوي نبوت را مي شنودم و در خطبه ديگر همان كتاب شريف مي فرمايد: ” هيچ كس پيش از من به پذيرفتن دعوت حق نشتافت و چون من صله حرم و افزودن در بخشش و كرم نيافت“
    قسمت ديگري از سخنان آرت حمزت را كه مستقيما در نهج البلاغه جمع آورد شده توسط ” سيد رضي“ نيامده است و در منابع اهل سنت وارد شده در اينجا مي آوريم. از آن جمله است اين حديث كه طبري و سنايي و ابن ماجد و حام و ديگران از علما و محدثين اهل سنت آن را نقل كرده ان كه فرمود: ” انا عبدالله و اخو رسول“ منم بنده خدا و برادر رسول الله منم صديق اكبر و مدعي آن نشود كسي جز دروغگويي تهمت زن و حقا كه من هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز خواندم و من نخستين كسي بودم كه با او نماز خواند . در حديث ديگري از آن حضرت فرمود: ” الهم لا اعرف عبدا من هذه الامه عبدك قبل غير بنيك قال هلاث مرات ثم قال لقد مليت قبل ان يصلي الناس و في لفظ قبل اين يصلي احد “ و از آن جلمه اشعاري است كه در اين باره از آن حضرت روايت شده و علماي شيعه مانند شيخ مفيد و طبرسي و ديگران و همچنين بيش از بيست و پنج تن از علماي اهل سنت مانند ياقوت حموي و بيهقي و ابن حوزي و ابن كثير و .. اين اشعار را در كتب خود نقل كرده اتند كه نام جملگي آنان را مرحوم علامه اميني در كتاب شريف الغدير آورده است.
    شرح اين موضع در ميان دانشمندان به حدي است كه برخي از آنها ادعاي اجماع و اتفاق بر آن كرده اند، از جمله از علماء بزرگوار شيعه شيخ مفيد در كتاب ” الضمول المختاره“ فرمايد” اجمعت الله علي ان اميرالمومنين (ع) اول ذكر اجاب رسول الله و لم يختلف من ذلك احد من اهل العلم الله ان العمانيه طفت في ايمان اميرالمومنين(ع)     اصغر سند في حال الاجابه 000 ) يعني اجماع است اسلام بر اين است كه اميرالمومنين (ع) نخستين كسي است كه جز آنكه عثمانيه در مورد ايمان آن حضرت صغير ايشان را غيبت شمرده است و 000 )) مرحوم مفيد پس از تجزيه و تحليل و نقل قول درباره سن آن حضرت با استفاده از قرآن و تاريخ و حديث به اين اشكال واهي با قاطعيت پاسخ گفته و روايات بسياري را كه دال بر سبقت آن حضرت در ايمان به رسول خدا مي باشند ذكر مي كند .
    از دانشمندان اول سنن نيز گروهي براين مطلب ادعاي اجماع كرده اند از جمله (( ابن عبدالي )) در كتاب (( الاستيعاب في معرفه الاصحاب )) كه در اين كتاب آورده است : (( اتفتوا علي ان خديجه اول من آمن بالله ، رسوله و صدقه فيما جاء به ثم علي بعدها )) (( ابو جعفر اسكافي )) نيز مي نويسد: (( متروي الناس كافه افتخار علي بالسبق الي الاسلام )) همانطور كه گفتيم احاديث زيادي درباره سابق بودن علي (ع) در ايمان آوردن به رسول خدا وارد شده كه آوردن همه آنها تاليف چند جلد كتاب است . و ما اگر در اين باره حديثي و روايتي هم نداشتيم روي قاعده طبيعي مي دانستيم با توجه به اينكه علي (ع) از كودكي در خانه رسول خدا بوده و هم چون فرزند براي آن حضرت به شمار مي رفته و شب و روز نزد او بوده و محرم اسرار زندگي او گرديده بي هيچ چون و چرا باور داشتن بودن در تفسير علي بن ابراهيم قمي در تفسير آيه شريفه (( افمن شرح الله صدره الاسلام فهو الانور من ربه فويل للقاسيه و تو بهم من ذكر الله اولئك في ظلل مبين )) مي خوانيم كه جمله (( افمن شرح الله صدره الاسلام )) درباره امير مومنان علي (ع) نازل شده است .

    2- افضليت علي (ع) بر انبياء     از كتاب فضايل امام علي (ع)  نوشته عزت السادات ناظري
    در جلد 2 از كتاب ناسخ صفحه 15  نقل مي كند كه : حزه دختر حليمه سويه بر حجاج بن يوسف در آمد در حضور او ايستاد ( حجاج گفت تويي حمزه بنت حليمه سعديه امر رسول خدا (ص) به خزه فرمود : مرا بيتي است كه از مرد بي ايمان به ظهور پيوست ( يعني اينكه گفته اند ( اتقوا من فراسته المومن )) و شان مومن است تو با اينكه مومن نيستي به مي شناختي ) حجاج گفت خدا تورا در اينجا رسانيد چه شنيده ام ، توعلي را بر ابي بكر ، عمر و عثمان تفضيل مي دهي عره گفت دروغ گفته است
    آن كسي كه گفته من علي را خاصه بر ايشان تفضيل مي نهم . حجاج گفت : مگر بر غير ايشان تفضيل مي دهي گفت من علي  را بر آدم ابوالبشر و نوح و ابراهيم و لوط و داوود و سليمان و موسي و عيسي (ع) تفضيل مي نهم . حجاج گفت : واي بر تو همانا تو علي را بر صحابه فضيلت مي نهي كافي نيست كه اورا بر هشت نفر از انبياء عظيم الشان تفضيل مي دهي ؟ اگر بر اين دعوي حجتي نياوري گردن تو را خواهم زد ، حزه فرمود : من علي را بر اين هشت نفر از انبياء تفضيل نمي دهم لكن خداوند متعال علي را بر آنها تفضيل داده است در قرآن شريف در حق آدم مي فرمايد : ( فهمي آدم به) يعني آدم (ع) در حضرت خداوند عصيان ورزيد ( ترك اول سرزد ) و دچار شده و درباره علي (ع) مي فرمايد ( و كان سعيه مشكورا ) .
    حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون بگو بدانم به كدام سند علي را بر نوح و لوط تفضيل مي گذاري ؟ حره فرمود : در آنجا كه خداي متعال مي فرمايد : (( ضرب الله مثلا للذين كفروا امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عباده الصالحين فخانتا هما و لم يغنيا عنصما من الله شيئا و قيل ادخلالنا مع الداخلين )) كه دو زوجه اين پيغمبر را به كفر و خيانت و دخول موصوف لكن علي بن ابيطالب را در تحت سوره المنتفقي (( ان الله يرضي لرضا فاطمه يغضب لغضبها )) حجاج گفت يا حره نيكو گفتي اكنون بگو چگونه علي را بر پيغمبر اولولعزم ابراهيم خليل تفضيل مي دهيم ؟ حزه گفت خداوند متعال تفضيل داده در كتاب خود آنجا كه مي فرمايد (( و اذ قال ابراهيم رب ارني

     كيف نحي الموتي قال اولم تو من قال بلي و لكن ليطمئن قلبي )) يعني در آن وقت كه ابراهيم گفت : اي پروردگار من به باز نماي چگونه مردگان را زنده مي كني از جانب خداوند متعال خطاب شد مگر به احياي اموات ايمان نياوردي ؟ عرض كرد ايمان آوردم اما مي خواهم قلبم مطمئن شود ، ولي مولاي من اميرالمومنين در مراتب دقيق و كمال ايمان به آن حضرت رب العالمين كلامي مي فرمايد كه هيچ يك از مسلمانان در آن اختلاف نكردند و آن كلام اين است كه فرمود : (( كشف العظاء ما اذت يقينا )) يعني اگر تمام حجت برداشته شود بر تعيين من افزوده نشود يعني چنان در مراتب ايمان استوار و در مدارج شهود ارتقاء يافته ام كه كشف حجب ( پرده ها ) و علم آن درنزد من يكسان است و اين كلمه اي است كه بيش از آن حضرت و بعد از او كسي نگفته .
    حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون باز گوي به چه سند و حجت علي را به موسي (ع) تفضيل مي دهي ؟ حره فرمود : به سبب قول خداي عزو جل كه مي فرمايد ( فخرج منها خائفا يترقب )) ( يعني حضرت موسي از مصر پايتخت فرعون در حال حذف و نگراني خارج شد ) امام علي (ع) در فراش رسول خدا (ص) بيتوته نمو در خويشتن را فداي آن حضرت ساخت و هيچ بيمناك نشد و خداوند متعال اين آيت را در شان او فرستاد ( و من الناس من يشري نشر ابتغاء مرضات الله )) يعني بعضي از مردمان كساني باشند كه مي فروشند خويش را و بدن عزيز خود را به جهت رضاي پروردگار خود . حجاج گفت : احسنت يا حره اكنون بگو بدانم به چه حجت علي را از داوود پيامبر افضل مي شماري ؟ حره فرمود : خدايش فضيلت داده است آنجا كه مي فرمايد ((
    يا داوود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله )) يعني اي داوود ما تو را در زمين به خلافت و سلطنت ممتاز گردانيديم تا درميان مردم به حق و راستي حكومت كني و متابعت هواي نفس نمايي كه متابعت هواي نفس انسان را گمراه مي كند .
    حجاج گفت : حكومت داوود چه چيز بود . حره گفت : درباره تو مرد كه يكي باغ انگور داشت و ديگري گوسفند به ناگاه گوسفندان به باغ رفته و انگورستان را خوردند . صاحب باغ به داوود شكايت كرد و گفت بايد گوسفندان را بفروشد و از بهاي او تعمير باغ نمايد . پسرش سليمان فرمود اي پدر بايد از بهاي شير و پشم و گوسفندان به صاحب باغ دار اين است كه خدا مي فرمايد : (( فقهمنا سليمان )) يعني اين مسئله را به سليمان فهمانديم تا حكم به عدل و حق باشد بالجمله حره فرمود اما مولاي ما امير المومنين (ع)  فرمود : سلوني عما فوق العرش و عما دون العرش سلوني قبل ان تفقدوني )) بپرسيد از من از بالاي عرش و زير عرش و بپرسيد از من هرچه خواهيد پيش از آنكه مر نيابيد ( واز ميان شما بروم و دار فاني را وداع كنم ) و رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود (( افظلكم علي و اعملكم و افظاكم علي )) حجاج گفت : نيكو گفتي اكنون بگو با كدام حجت علي را بر سليمان تفضيل مي دهي ؟ حره مي فرمايد : (( رب هب لي ملكا لا ينبغي من بعدي )) ( يعني اي پروردگار ببخش به من سلطنتي و قدرتي كه سزاورا نباشد براي احدي غير از من اما مولاي من اميرالمومنين مي فرمايد (( يا دنيا طلقتك ثلاثا ، لاحاجه لي فيك )) اي دنيا تورا سه طلاقه كردم و بر خويشتن حرام ساخته ام واز اين روي مرا با تو حاجتي نباشد در اين وقت خداوند آيه اي فرستاد (( تلك الدار الاخره نجعلها الذين لا بريدون علوا في الارض و لا نساء )) يعني اين سزاي آخرتست كه مفمومي داشته و مقرر فرموديم براي آنان كه به زندگاني دنيا و حطام جهان و برتري و سلطنت و فساد انگيختن در زمين اراده نكردند .
    حجاج گفت اي حره نيكو گفتي اكنون بگو با كدام حجت علي را بر عيسي تفضيل داده اي ؟ حره فرمود : خداوند متعال علي را بر عيسي (ع) تفضيل داده به اين كلام خود كه مي فرمايد (( اذ قال يا عيسي بن مريم اانت قلت للناس اتخذوني و امي العين من دون الله قال سبحانك ما يكون لي ان لقول ما ليس لي بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما في و لا اعلم ما في تمسك انك انت علام الغيوب ما قلت لهم الا ما امرتني به ))
    اين حكومت به آخرت افتاد و علي بن ابيطالب (ع) گاهي كه جماعت نصريه آن گونه مهيا كردند درباره آن حضرت (غلو نمودند) حكومت را به تاخير نيفكند يعني در دنيا مكانات ايشان را در كنار ايشان نهاد پس اين است فضائل اميرالمومنين كه با فضائل ديگران سنجيده نمي شود . حجاج گفت احسنت يا حره اگر نه جواب را نيكو نداده بودي مقتول مي شدي جاي داشت كه حره بفرمايد عيسي را نسلي نبود و نسل علي (ع) تا دامنه قيامت باقي است و عيسي را درپشت يازدهمين فرزندان علي (ع) نماز مي خواند و خداي متعال سهمي درمان بني اسرائيل قرار نداد اما براي علي (ع) و اولاد علي (ع) سهم خمس قرار داد و عيسي را عيالي نبود و علي (ع) را مثل فاطمه (س) در خانه بود و مادر عيسي مريم خدمتكار اين خانواده بود .
    3- علي (ع) مولود كعبه از كتاب فضائل امام علي (ع) نوشته عزت السادات ناظري
    در ميان محدثين مشهور است كه حضرت علي (ع) سي سال پس از عام الفيل در سيزدهم رجب در خانه كعبه به دنيا آمده است . ولادت علي (ع) در خانه كعبه از جمله فضائلي است كه تاريخ آن را براي احدي جز آن حضرت نكرده است . بسياري از سيره نويسان و مورخان اهل سنت علاوه بر محدثان شيعه اين داستان را به اجمال و تفضيل نقل كرده اند . در كتاب شريف ((الغدير )) مرحوم علامه اميني داستان ولادت آن حضرت در خانه كعبه را از شانزده كتاب اهل سنت و بيش از پنجاه كتاب از كتابهاي علماي شيعه نقل كرده و اشعار زيادي را نيز در اين باره از شعراء با ذكر دقيق منبع و صفحات آن آورده است . و اصل داستان متواتراست ولي  در كيفيت آن اختلافي در روايات به چشم مي خورد كه ما روايت مرحوم صدق را در اين باره مي آوريم مطابق آنچه شيخ صدوق در كتاب (( معاني الاخبار )) آورده اند كه از يزيد بن مغتب روايت شده كه مي گويد (( من و عباس بن عبد المطلب و جمعي از قبيله بني عبد العزي روبروي خانه كعبه در مسجد الحرام نشسته بوديم كه ناگهان فاطمه بنت اسد كه درد زائيدن فرزند نه ماهه اش را در شكم داشت و او را ناراحت كرده بود پديدار گشته و نزد خانه آمد و گفت : (( رب اني مومنه بك و بما جاء من عندك من رسل و كتب ولني ممدقه بكلام جفني ابراهيم خليل و اندبني البيت العتيق فبحق الذي بني هذا البيت و بحق المولود الذي في بطني لما سرت علي ولادتي ))
    يزيد بن مي گويد : ناگهان ديدم قسمت پشت خانه كعبه شكافته شد و فاطمه به داخل خانه رفت و از ديدگاه ما پنهان گرديد و ديوار خانه نيز (مانند خشت ) بهم پيوست ما كه چنان ديديم خواستيم در را باز كنيم ولي در باز نشد و دانستيم كه ( سري در كار هست و اين ماجرا از جانب خداست و سه روز از اين ماجرا گذشت چون روز چهارم شد فاطمه از همان مكان بيرون آمد و علي (ع) را در دست داشت و به مردم مي گفت : خداي تعالي مرا بر زنان پيش از خود برتري بخشيد زيرا آسيه دختر مزاحم   خداي عزو جل را در مكاني پرستش كرد كه جز بصورت اظطرار و ناچاري نمي بايستي او را پرستش نمود و مريم دختر عمران نخل خشك را حركت داد تا از آن رطب تازه خورد و من در خانه خدا رفتم و از روزي و ميوه بهشتي خوردم و چون خواستم از خانه بيرون بيايم ندا كرد اي فاطمه نام اين مولود را (علي) بگذار كه خداي علي مي فرمايد من نام او را از نام خود جدا كردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشكلات علم خويش اورا واقف ساختم و اوست كسي كه بتها را در خانه من مي شكند و اوست كسي كه بر پشت بام خانه ام اذان مي گويد و مرا تقديس مي كندو واي به حال كسي كه او را دشمن داشته و نافرمانيش كند و همانطور كه گفتيم داستان ولادت علماء اهل سنت در كتاب ( مستردك ) اين حديث را متواتر دانسته و مي گويد ( و متداور الاخبار ان فاطمه بنت اسد ولدت اميرالمومنين علي بن ابيطالب كرم الله وجهه في جوف الكعبه . ما در اينجا به عنوان نمونه شعر سيد حميري را كه در اين باره سروده اند مي آوريم : ولدته في حرم و امنه          والبيت حيث متاوه والمسجد
    زاييد او را در حرم خدا و محل امن او و خانه حق جايي كه حريم خانه و مسجد الحرام بود . سفيد چهره و پاكدامن در بزرگواري كه پاك بود و پاك نوزاد او و زايشگاه او و در شبي كه پنهان شد و ستاره هاي آن و نمايان باشد با ماه روشن فرخنده اي . پيچيده نشد درياچه هاي قابله ها مانند او مگر فرزند آمنه محمد پيامبر (ص) . 

    آيه تطهير از كتاب فضائل امام علي (ْع)                نوشته عزت السادات ناظري
    (( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و تطهيركم تطهيرا )) رجس در لغت به معناي پليدي و آلودگي است و چون با الف و لام جنس آمده همه گونه آلودگي را در بر مي گيرد . بنا بر مفاد اين آيه اهل بيت پيامبر از تمام انواع آلودگي ها از طرف خداوند پاك و تطهير شده اند ، اين آلودگي هم افكار و معتقدان باطل را در بر مي گيرد و هم اعمال زشت و ناروا را (عصمت ) .
    اين آيه اختصاص به اهل بيت دارد و در منزل (( ام سلمه )) همسر پيامبر نازل شده است . آن حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) را فراخواند و در زير جامه و عباي خود جمع كرد و ضمن تلاوت اين آيه فرمود : خدايا ! اينان اهل بيت من هستند آنها را از پليديها پاكشان گردان و براي اينكه قضيه به اطلاع اصحاب و مردم برسد و عموم از آن آگاه شوند مدتها هر روز صبح هنگام رفتن به مسجد از در خانه فاطمه مي گذشت ، آنان را با عنوان اهل بيت خطاب مي فرموده و به نماز فرا مي خواند و آيه تطهير را تلاوت مي كرد احاديث و روايات فراواني وجود دارد كه از طريق شيعه و سني وارد شده و همگي گوياي اين حقيقت است كه اين آيه اختصاص به همان پنج نفر است و ساير افراد از خانواده پيامبر را در بر نمي گرفت ذيلا به چند حديث اشاره مي كنيم از آن جمله روايتي است كه ( حاكم حسكاني ) آن دو كتاب خود از قول (عمر بن ابي سلمه ) مي آورد كه آيه (( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس )) بر پيامبر نازل شد و آن حضرت در خانه ام السلمه بودند پس آن حضرت فاطمه حسن و حسين و علي (ع) را فرا خواند و آنها را زير كسايي جمع كرد علي (ع) را پشت سر فاطمه و حسن و حسين را در جلو و پس فرمود (( اللهم هولاء اهلي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا )) . در اين موقع ام سلمه گفت : فانا معهم : و پيامبر در جواب فرمودند : انت في مكانك و انت علي خير ؛ تو در مكان و مقام خود و بر نيكي هستي ولي جزء اين جمع نمي باشي .

     و نيز ((ثعلبي )) درباره جنگ جمل نقل مي كند (( هنگاميكه از عايشه درباره جنگ جمل و دخالت او در اين جنگ سوال كردند . چنين گفت : احب الناس كان الي رسول الله عليا و فاطمه و حسنا و حسينا (ع) ! و جمع رسول الله بتوب عليهم ثم قال : اللهم هولاء اهل بيتي و حاسي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا ، قالت فقلنا يا رسول الله لنا من اهلك ! قال تنقي فانك الي خير . آيا از من درباره كسي مي پرسي كه همسر محبوب ترين مردم نزد رسول خدا بود من با چشم خود ، علي و فاطمه و حسن و حسين را ديدم كه پيامبر آنها را زير لباسي جمع كرده بود و فرمود : خداوندا : اينها خاندان منند و حاميان من رجس را از آنان      
    پيامبر عبايي برآنها افكند وگفت خداوندا! اينها خاندان منند رجس وآلودگي را از آنها دور كن در اين هنگام آيه انما يريداله ليذهب عنكم...) نازل گرديد دانشمند معروف حاكم حسكاني نيشابوري در((شواهد التنزيل)) اين روايت را به طرق متعدد از راويان مختلفي گردآوري . وروايت در اين زمينه نقل كرده حتي در بعضي از روايات آمده است كه پيامبر سه بار اين جمله را تكرار كرد (( خداوندا اهل بيت من اينها هستند پليدي را از آنها دور كن )) در روايات فراوان ديگري مي خوانيم بعد از نزول آيه فوق پيامبر(ص) مدت شش ماه هنگامي كه براي نماز صبح از كنار خانه فاطمه (س) مي گذشت صدا مي زد ((الصلوه يا اهل البيت انما يريدالله...)) اين حديث را حاكم حسكاني از انس بن مالك نقل كرده است .
    در روايت ديگري كه از ((ابوسعيد خدري )) از پيامبر (ص) نقل شده مي خوانيم پيامبر اين نامه را هشت يا نه ماه ادامه داد. حديث فوق را ابن عباس نيز از پيامبر (ص) نقل كرده است .
    همچنين روايات متعددي از ابوسعيد خدري صحابي معروف نقل شده كه با صراحت گواهي مي دهد ((اين آيه تنها در باره همان پنج تن نازل شده است .قرينه ديگربر اينكه آيه با اين كه در لابلاي بحث از زوجات پيامبر (ص) واقع شده ، ولي شامل آنان نمي شود وتنها آن پنج نفر را در بر مي گيرد ((از زبان مرحوم طبرسي مي شنويم كه مي فرمايد ((اين اولين بار نيست كه در آيات قرآن به آياتي برخورد مي كنيم كه در كنار هم قرار دارند اما از موضوعات مختلفي سخن مي گويند .قرآن پر است از اينگونه بحثها همچنين در كلام وضعاي عرب واشعار آنان نيز نمونه هاي فراواني براي اين موضوع موجود است . كه جمله ((انما يريدالله...)) همراه اين آيات نازل شده است. بلكه از روايات به خوبي استفاده مي شود كه اين قسمت جداگانه نازل گرديده اما به هنگام جمع آوري آيات قرآن د رعصر پيامبر يا بعد از آن د ركنار آيات قرار داده شده است.
    بنابراين با وجود همه اين قرائن تنها تفسير قابل قبول براي اين آيه عبارت است از ((خمسه طيبه))است تنها كسي كه استحقاق حكومت بر مسلمين را داشت كه گفتيم معصوم باشد تا بتواند كتاب الهي را تفسير نمايد اين شخص كسي نبود جز علي.
    4 -خبر دادن آن حضرت از غيبت - از كتابهاي فضائل امام علي (ع)  نوشته عزت السادات ناصري
    خبر دادن آن حضرت از غيبت اگر چه از حدوحصربه در است ليكن به چند نمونه  از اخبار كه مشهور است اكتفا مي شود: آنگه كه متوجه صفين بودند تشنگي بر حيوانات اينان غلبه نمود آن حضرت ديري ديد واز راهب آن دير طلب آب كرد . راهب گفت : از اينجا تا آب سه فرسخ راه است ودر هر يك ماه براي من اندك آبي مي آورند اگر به شما دهم خود تلف مي شوم .حضرت علي (ع) از راه به در رفته اطراف را ملاحظه نمود زميني را نشان داد كه بكنند عددلشكريان نود هزار وچون همه عاجز ماندند خود از اسب فرود آمده وبه سر پنجه خيبر گشا آن سنگ را حركت دادند.وبه دور افكند از زير آن چشمه آبي پيدا شد كه آبش از عسل شيرين تر واز يخ سردتر واز برف سفيدتر بود .تمام لشكر آب خوردند وتمام حيوانات را آب دادند ومشكها را پر كردند وباز امر نمود كه سنگ را بر جاي خود نهند چون مقدور آن لشكر نبودخود به نفس نفس متوجه شده سنگ را به جاي خود نهاد وخاك بر آن ريختند وچون از صفين مراجعت نمودند ياراني كه همراه بودند هر چند تفهمي آن كردند نيافتند .وراهب از دير فرود آمده پرسيد كه اين شخص نبي است به ما رسيده بود كه در حوالي اين دير آبي است واز آن نشان ندهد مگر بني يادمي نبي وپدران من در آرزوي اين سرور مدتها د راين دير به سر برده اند.واين دولت نصيب من شدپس به خدمت آن حضرت به صفين رفت وشهادت واين حديث در كشفاالغمه وكتاب مناقب وديگر كتب به طرق مختلفه مذكور است .ويكي ديگر آنكه بعد از رسول خدا اين ويا امانتي باشد از من به طرق مختلفه مذكور است .ويكي ديگر آنكه بعد از رسول خدا(ص) اميرالمومنين ندا كرد كه هر كه رابر رسول خدا ديني يا امانتي باشد از من بخواهد تا ادا كنم وهر كه مي آمد وطلب مي كرد از قرض يا غير آن گوشه مصلاي خود را بر مي داشت اگر حق بود موافق طلب اود رزير مصلا مي بود به آن شخص مي داد والا فلا وچون اين خبر فاش شد عمر به ابوبكرگفت كه مانيز د راين باب فكري بايد كرد كه نام پست شد ! م بعد از مشورت نمودن با هم قرار گرفتند كه ايشان نيز ندا گفتند ومنادي ايشان نيز ندا كرد وچون خبر به اميرالمومنين رسيد فرمود كه زود باشد كه از اين عمل پشيمان شوند .پس روز ديگر اجراي آمد واز جانشين رسول الله پرسيد ونشانش به ابي بكر دادند اعرابي از اوپرسيد كه تو وصي رسول الله وخليفه اوئي گفت بلي چه مي خواهي ؟گفت :هشتاد ناقه كه رسول خدا ضامن شده بود كه به من بدهند .پرسيد كه چه ناقه وچرا ضامن شده بود كه هشتاد ناقه سرخ موي وسياه چشم به من بدهد بايد داد يا ترك اين دعوي بايد نمود ؟! ابوبكر به عمر گفت د رجواب فكري كن عمر گفت ،اعراب جاهلان مي باشند از او طلب گواه كن چون از او گواه طلبيدند اعرابي گفت : آيا مثل من كسي بر پيامبر شاهد مي تواند گرففت ((ولله ! ما انت بومي رسولله ولا خليفه ...)) يعني به خدا قسم !كه تو وما وخليفه رسول خدا نيستي واز آن مجلس دل آندره وغمناك بيرون آمد.
    سلمان فارسي به آن اعرابي رسيده گفت : بيا تورا و من رسول خدا نشان دهم و چون به خدمت آن سرور رسيد گفت : (( انت و في رسول الله ؟ يعني تويي و من رسول خدا ؟ آن حضرت فرمود كه بلي ما نشاء ؟ يعني بلي من و من رسول خدا چه مي خواهي ؟ اعرابي حرف خود را اعاده نمود . آن حضرت به او گفت : (( اسلمت انت و اهلك )) يعني مسلمان شده اي تو و اهل بيت و خويشان تو اعرابي چون اين بشيند در پاي آن حضرت افتاده مي بوسيد و مي گفت : شهادت مي دهم كه تو وصي رسول خدايي و خليفه اويي چه ميان من و رسول خدا (ص) اين شرط شده بود و ما همه مسلمان شده ايم . پس از آن حضرت امام حسن (ع)  را طلبيده گفت : با سلمان برو به فلان وادي و ندا كنان بگو يا صالح ! چون جواب بشنوي بگوي كه اميرالمومنين فرمود كه هشتاد ناقه كه رسول خدا (ص) ضامن من شده به اين اعرابي تسليم نماي . و چون حضرت امام حسن با سلمان و ديگر مردمان رفتند و آن حضرت ندا  فرمود در جواب شنيد كه (( السمع و الطاقه )) يعني شنيدم و فرمانبردارم و در حال ، زمام نافه از سنگ بيرون آمد و حضرت امام حسن (ع) آن را گرفته بدست اعرابي داد و شتران به همان هيئت بيرون مي آمدند تا هشتاد عدد تمام شد و اعرابي آن را تمام به تصرف در آورده راه قبيله به پيش گرفت .
    آب ريختن پيغمبر به دست اميرالمومنين : ابن عباس مي گويد : پيغمبر اكرم (ص) با عده اي از مهاجر و انصار در مسجد بود جبرئيل نازل شد و عرض نمود اي محمد (ص) حقت سلام مي رساند و مي گويد علي (ع) را حاضر كن  و برويت بنشيند و جبرئيل رفت به طرف آسمان و پيغمبر (ص) امير المومنين را صدا زد و روبروي خود نشاند جبرئيل نازل شد و همراه خود طبقي از رطب آورده بود و جلو روي آنها گذارد و گفت بخوريد بعد از آنكه ميل نمودند آفتابه لنگي آورد و گفت يا رسول الله خدا امر مي كند كه آب به دست علي بريزي . پيغمبر پذيرفت و آب به دستان امير المومنين ريخت . اميرالمومنين عرض كرد يا رسول الله من بايد آب به دست شما بريزم حضرت فرمود : يا علي خدا چنين دستور داده و هرچه آب روي دستان اميرالمومنين (ع) مي ريخت آبها در تشت نمي ريخت اميرالمومنين (ع) عرض كرد يا رسول الله نمي بينم قطره اي از آبها در طشت بريزد پيغمبر (ص) فرمود : يا علي ملائكه سبقت مي گيرند از يكديگر گرفتن آب دستهايت جهت تبرك است !
    (1) بحار ج 39 : ص 121 و مدينه المعاجر ، ج 1 ص 373
    پيغمبر (ص) فرمود : در شب معراج خداي متعال به لغت و زبان علي (ع) با من سخن گفت  . (2) بحار ، جلد 38 ، ص 312
    نقل شده روزي پيغمبر اكرم (ص) 5 مرتبه سر به سجده گذارد بدون ركوع ، عرض كرد يا رسول الله اين سجده ها براي چه بود فرمود : جبرئيل نازل شد و گفت : خدا علي (ع) را دوست مي دارد پس سجده نمودم سر از سجده برداشتم گفت : خدا حسن بن علي را دوست مي دارد باز سجده رفتم سر از سجده برداشتم ، گفت خدا حسين (ع) را نيز دوست مي دارد ، پس سجده نمودم ، بعد از آن گفت خدا فاطمه (س) را دوست مي دارد پس سجده نمودم وبراي مرتبه پنجم گفت خدا دوست مي دارد كساني را كه آنها دوست بدارند پس سجده نمودم .
    (1)    بحار ، جلد 37 ، ص 60
    پيغمبر (ص) به عمويش عباس فرمود : اي عمو شان علي (ع) بزرگ است و مقام علي (ع) بالا است و وزن علي (ع) سنگين است و محبت علي (ع) در ميزان احدي گذارده نمي شود مگر اينكه غلبه مي كند بر گناهانش و بعضي  علي (ع) در ميزان احدي گذارده نمي شود مگر اينكه بر حسناتش ترجيح پيدا مي كند . عباس بن عبد المطلب گفت يا رسول الله من تسليم علي و راضي به او هستم پيغمبر (ص) فرمود عمو جان نگاه كن به آسمان ببين چه مي بيني ، عباس نگاه كرد و گفت : خورشيد تابان و آسمان صاف و روشن ، پيغمبر (ص) فرمود اي عمو تسليم تو به فضايلي كه خدا به علي داده است با بركت تر از اين خورشيد و تابش آن بر نباتات و حبوبات و ميوه جات است و بدان كه به واسطه تسليم تو عده اي از ملائكه مقربين كه عددشان بيش از قطران باران و بيش از ورق درختان و بيش از عدد شن هاي بيابان و بيش از عدد موهاي جنبندگان و بيش از عدد قدمها و نفسهاي انسانها  است  تمامي آن ملائكه مي گويند ( اللهم قيل علي العباس عم نبيك في تسليمه لنبيك في فضل اخيه علي (ع) يعني خدايا درود فرست بر عباس عموي پيغمبرت در تسليم شدنش در برابر پيغمبرت در فضيلت برادرش علي (ع) پس حمد كن خدا را و شكر كن او را به جاي آور كه سود تو بزرگ و رتبه ات در ملكوت آسمانها بالا است
    (1)    آثار و بركات اميرالمومنين (ع) ، ص 22 ، تفسير امام عسكري ، ص 21
    اعتراف عمر و ابي بكر در باره علي (ع)
    عمر بن خطاب مي گويد رسول خدا (ص) فرمود : برتري علي (ع) بر اين امت مانند برتري ماه رمضان است و بر بقيه ماهها ، و مثل برتري شب قدر است بر بقيه شبها و همانند برتري شب جمعه است بر بقيه شبها و فرمود : خوشا به حال كسي كه ايمان آورد با او و تصديق كند و ولايت او را بر آن كسي كه انكار نمايد حق او را و حق است بر خداي متعال كه او را در قيامت از شفاعت محمد (ص) محروم كند   (1) بحار ، جلد 38 ، ص 14
    و مي گفت اعوذ بالله من كل معصله ليس انها ابوالحسن  ، يعني پناه به خدا مي برم از هر مشكل كه اميرالمومنين (ع) در آنجا نهان شد .  ( 2 ) بحار ، جلد 38 ، ص 14 و يا مي گفت : لا ابقايي الله بعدك ، يعني بي تو نباشم و در چند مورد بلكه هفتاد مورد گفته است : لو لا علي لهتك عمر ، يعني اگر علي نبود عمر هلاك مي شد و اين جمله را ابوبكر و عثمان هم گفته اند
    (2)    الغدير ، جلد 6 ، ص 327
    و روزي گفت زنها مهريه زياد نگيرند و اگر بيش از مهريه زنهاي پيغمبر (ص) گرفته اند بايد برگردانند به بيت المال ، زني گفت آيا حرف تورا قبول كنيم يا قول خدا را كه مي فرمايد (( و آتيتم احداهن قنطارا )) يعني اگر مال زيادي هم مهريه قرار داده ايد به آنها بدهيد ، عمر گفت ( كل الناس افقه من عمر ) يا زكل احد افقه من عمر ) ، يعني همه از عمر آگاه تراند حتي زنهاي پشت پرده ، هر چه خواستيد مهر قرار دهيد     (1) الغدير ، ج 5 ، ص 97
    و در خطبه اش مي گفت اگر ما شما را از آن كه مي شناسيد بر گردانيم به انچه كه مي دانيد ( يعني به دوران جاهليت ) چه خواهيد كرد . كسي جواب نداد تا اينكه 3 مرتبه تكرار كرد ، مرتبه سوم اميرالمومنين علي (ع) فرمود : ما تو را توبه مي دهيم پس اگر توبه كردي كه خوب ، گفت اگر توبه نكنم ، فرمود : گردنت را مي زنيم ، گفت الحمدلله كه خدا در اين امت كسي را قرار داده كه اگر كج شديم  ما را راست كند . (2)  بحار ، ج 40 ، ص 180
    و ابي بكر گفت اگر راست رفتم مرا متابعت كنيد و اگر كج رفتم مرا راست كنيد و عمر مي گفت مردم اگر كسي در من اعوجاج و كسي ديد مرا راست كند ، مردي از جا برخاست و گفت : اگر كج رفتي با اين شمشير راستت مي كنيم .
    (3)    سرمايه سخن ، ج 3 ، ص 319
    معجزه زنده شدن عرب بياباني
    ميثم تمار مي گويد يك نفر از اعرابي آمد محضر اميرالمومنين (ع) و به حضرت گفت : شنيده ام شما و پيغمبر و امام و سرپرست  مسلمانان هستي آيا چنين است ؟ اميرالمومنين (ع) فرمود : بگو چنين پيش آمدي شده گفت : من فرستاده شصت هزار نفر از قومم هستم كه با من مرده اي را فرستاده كه مدتي است از قتل او گذشته و مردم درباره او اختلاف دارند و الان در مسجد است اگر آن را زنده كني ما مي دانيم كه شما وصي پيغمبر (ص) و حجت خدا در روي زمين هستي . ميثم مي گويد : اميرالمومنين به من فرمود : اي ابا جعفر سوار شتر شو و در كوچه ها و محله هاي كوفه گردش و اعلان كن و بگو هر كه مي خواهد نظر كند به علومي كه خدا به علي بن ابي طالب داده است فردا بيايد نجف ، چون ميثم برگشت ، اميرالمومنين (ع) فرمود : اي اعرابي را به خانه ات ميهمان كن تا فردا صبح . ميثم مي گويد آن اعرابي را با جنازه اي كه همراه داشت به خانه بردم تا اينكه فردا صبح اميرالمومنين بعد از نماز صبح حركت كرديم و همه مردم كوفه راه افتادند به سوي نجف آن اعرابي را با جنازه آن جوان آمد نجف ، حضرت فرمود : اي مردم كوفه آنچه را كه از ما مي بينيد و مشاهده مي كنيد باز گو كنيد براي مردم ، بعد دستور فرمود : جنازه را حاضر كنند
    از آن اعرابي سوال كرد چند روز است كه اين جوان را كشته اند ، گفت 4 روز است ، حضرت پرسيد سبب مرگش چه بود ؟ اعرابي گفت اين جوان شب سالم بود ، صبح ديدند سر او را بريده اند و لي قاتلش را نمي دانند كيست . حضرت پرسيد چه كسي در صدد خونخواهي اوست ؟ گفت : 50 نفر از فاميلش دنبال خونخواهي اين جوانند ، حضرت فرمود : اين ميت را عمويش كشته است چون با دختر عمويش ازدواج كرده و او را رها كرده و عيال ديگري اختيار كرده است ، اعرابي گفت : ما راضي به گفته شما نمي شويم تا اينكه خود اين جوان بگويد قاتلش كيست اينجا بود كه اميرالمومنين (ع) حمد و ثناي خدا را گفت و درود بر پيغمبر فرستاد و فرمود : اي مردم كوفه بني اسرائيل عزيز تر از علي بر داد رسول خدا نيست ، قسمتي از آن گاو را به آن ميت زدند و زنده كردند و مي دهم عضوي از اعضائم را به بدن اين جوان مي زنم و اين عضو نزد خدا از همه آن گاو بني اسرائيل بهتر است سپس با پاي راستش اين ميت را حركت داد و فرمود : ( قم باذن الله يا مدرك بن حنظفه بن عسان )
    ميثم مي گويد اين جوان را از جا بلند شد و آنقدر زيبا بود كه از ماه و خورشيد زيباتر بود گفت ( لبيك يا حجه الله علي الانام )
    حضرت پرسيد : قاتل تو كيست ؟ گفت عموي حسودم حبيب بن عسان ، حضرت فرمود : اي جوان برگرد به سوي خانواده ات . گفت : من كاري به خانواده ام ندارم ، حضرت فرمود : چرا ؟ گفت : مي ترسم دوباره مرا بكشند و شما آنجا نيستي كه مرا زنده كني ، حضرت رو كرد به آن اعرابي و فرمود : برو به اهلت خبر بده آنچه را كه ديدي ، آن اعرابي هم گفت من دلم مي خواهد تا زنده هستم با تو زندگي كنم . خدا لعنت كند آن كسي را كه حق را ببيند و بداند و انكار كند و اين 2 نفر ماندند با اميرالمومنين با اينكه در صفين كشته شدند  (1) آثار و بركات اميرالمومنين ، ص 113 ، فضائل ابن شادان ، ص 3

    احياء و شب زنده داري و گريه هاي علي
    پيامبر فرمود : همه چشمها روز قيامت گريانند مگر 3 چشم ، آن چشمي كه از گناهان چشم پوشي كند و آن چشمي كه شب را در طاعت خدا به صبح برساند و آن چشمي كه از خوف خدا گريه كند .  (2) كافي ، ج 2 ، ص 80
    ابوذر مي گويد : اميرالمومنين را در بيابان مشاهده كردم ، از رفقا جدا شد و از پشت نخلستانها حركت نمود ، ديگر من او را نديدم ، گمان مي كردم به سوي منزلش رفت اما يكوقت شنيدم صداي ناله جانسوزي مي آيد ، 000 متوجه صدا شدم و به دنبال آن صدا رفتم ديدم صداي ناله اميرالمومنين است ، خودم را مخفي كردم و از حركت ايستادم ببينم آقا چه مي كند ديدم در آن دل شب مشغول نماز است وقتي از نماز فارغ شد ، مشغول دعا و گريه شد ، با خدا مناجات مي كرد ، ( چه مناجاتي ) 000 كم كم صداي ناله علي خاموش شد ، گفتم ديگر خسته شد و خوابش برد ، رفتم براي نماز  صبح آقا را بيدار كنم ، ديدم مثل چوب خشكيده افتاده ، او را حركت دادم ديدم حركت نمي كند ، گفتم : انا لله و انا اليه راجعون به خدا علي از دنيا رفته ، آمدم در خانه اميرالمومنين خبر درگذشت علي را بگويم ، دختر پيغمبر گفت : ابودرداد بگو ببينم چه خبر شده وقتي جريان را گفتم فرمود : ابودرداء به خدا قسم اين غشوه ايست از خوف خدا به علي عارض مي شود رفتم آب آوردم به صورت علي زدم به هوش آمد ، وقتي به من نگاه كرد ديد گريه مي كنم ، فرمود : ابودرداء چرا گريه مي كني ، عرض كردم آقا گريه من براي حال شماست كه اين جوري به خودتان صدمه مي زنيد ، فرمود : ابودرداء پس چه حالي پيدا مي كني آن وقتي كه مرا صدا بزنند براي حساب روز قيامت آن وقت كه گناهكاران يقين مي كنند كه عذاب خدا حتمي است ، آن وقتي كه انسان در برابر خدا قرار مي گيرد  (1)‌بحار ، ج 41 ، ص 11 .
    اما ديگر اين شبها صداي مناجات علي نمي آيد 000
    مناجات علي از سوي نخلستانها نمي آيد                                 صداي دلنشين شاه و انس و جان نمي آيد
    به پاي صوت قرآن چون شده كز خانه حيدر                             نوايي جز صداي ناله و فغان نمي آيد
    علي در بستر مرگ است و مشغول نماز شب                             بگو خادم : به مسجد خسرو خوبان نمي آيد
    يتيمي دامن مادر گرفته اشك مي ريزد                                  كه اي مادر چرا غمخوار ما طفلان نمي آيد
    به وقت مرگ تا حيدر نيايد بر سرم جانا                                  برون از اين بدان اين جان ناقابل نمي آيد .


     ادامه مطلب
     عنوان خبر: نماز در کلام امام علی (ع)

    نماز در كلام على‏ عليه السلام
    حضرت على‏عليه السلام بارها در نهج‏البلاغه از نماز و ياد خدا سخن به ميان آورده كه در كتابى به نام «نماز در نهج‏البلاغه» گردآورى شده است. ما در اينجا جملاتى را در مورد فلسفه ذكر و ياد خدا كه مهمترين مصداقش نماز است از آن حضرت نقل مى‏كنيم:
    مى‏فرمايد: «اِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَالْوَقَرَة وَ تُبْصِرُ بِه بَعْدَ العَشوة» (31) خداوند ذكر و يادش را صيقل روحها قرار داد تا گوشهاى سنگين با ياد خدا شنوا و چشم‏هاى بسته با ياد او بينا شوند.
    آنگاه حضرت در مورد بركات نماز مى‏فرمايد:
    «قَدْ حَفَّتْ بِهِم المَلائِكَة وَ نُزّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكينَه وَ فُتِحَتْ لَهُم اَبْوابَ السَّماءِ وَ اُعِدَّتْ لَهُم مَقاعِدَ الكِرامات» فرشتگان آنان را در بر مى‏گيرند و آرامش بر آنان نازل مى‏شود، درهاى آسمان بر آنان گشوده و جايگاه خوبى برايشان آماده مى‏شود.
    در خطبه‏اى ديگر مى‏فرمايد:
    «و اِنَّها لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَق وَ تُطلِقُها اِطْلاقَ الرَّبَق» (32) نماز گناهان را مثل برگ درختان مى‏ريزد و گردن انسان را از ريسمان گناه آزاد مى‏كند.
    آنگاه در ادامه، تشبيهى جالب از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏فرمايد كه: نماز همچون جوى آبى است كه انسان روزى پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد، آيا ديگر آلودگى باقى مى‏ماند؟
    در خطبه 196 گوشه‏هايى از مفاسد اخلاقى همچون كبر و سركشى و ظلم را برمى‏شمرد و سپس مى‏فرمايد: درماين اين مفاسد نماز و روزه و زكات است. آنگاه در مورد آثار نماز مى‏فرمايد:
    «تَسْكيناً لِاَطْرافِهِم، تَخْشيعاً لِاَبْصارِهِم، تَذْليلاً لِنُفُوسِهِمْ، تَخْفيضاً لِقُلُوبِهِم، اِزالَةً لِلْخَيْلاءِ عَنْهُم اِنْ اَوْ حَشَتْهُم الْوَحْشَة آنَسَهُمْ ذِكْرك» نماز به همه وجود انسان آرامش مى‏بخشد، چشمها را خاشع و خاضع مى‏گرداند، نفس سركش را رام، دلها را نرم و تكبر و بزرگ‏منشى را محو مى‏كند. به هنگام وحشت و اضطراب و تنهايى، ياد تو موجب انس و الفت آنها مى‏شود.
    البتّه روشن است كه همه مردم چنين بهره‏هايى را از نماز ندارند، بلكه تنها گروهى هستند كه شيفته نماز و ياد خدا هستند و آن را با تمام دنيا عوض نمى‏كنند.

    باز هم سيماى نماز
    هر چه براى نماز گفته و نوشته شود حق آن ادا نمى‏شود و چگونه ممكن است عمودِ دين و پرچم اسلام و يادگار اديان و انبيا و محور قبولِ همه اعمال در چند جمله بيان شود؟
    نماز، برنامه هر صبح و شام است بهنگام صبح اولين كلامِ واجب نماز و بهنگام شام آخرين واجب، نماز است. پس آغاز و انجامِ هر روزت با ياد خدا و براى خدا است.
    نماز در سفر يا وطن، در زمين يا هوا، در فقر يا غنى، رمز آنست كه در هر كجا هستى و هر كه هستى مطيع او باشى نه غير او.
    نماز، ايدئولوژى عملى مسلمان است كه در آن عقائد و افكار و خواسته‏ها و الگوهاى خود را بيان مى‏كند.
    نماز، استحكام بخشيدن به ارزشها و جلوگيرى از فروپاشى شخصيتِ افراد و اعضاى جامعه است كه اگر مصالح ساختمان سُست باشد ساختمان فرو مى‏ريزد.
    اذانِ نماز، شيپورِ توحيد است كه سپاه متفرّقِ اسلام را در يك صف و زير يك پرچم فرا مى‏خواند و آنان را پشتِ سر امامى عادل قرار مى‏دهد.
    امام جماعت يكى است تا رمز اين باشد كه امام جامعه نيز بايد يكى باشد تا اداره امور متمركز باشد.
    امام جماعت بايد مراعات ضعيف‏ترين مردم را بكند و اين درس است كه در تصميم‏گيرى‏هاى جامعه مراعاتِ طبقه محروم را بكنيد. پيامبر خدا بهنگام نماز صداى گريه طفلى را شنيد نماز را به سرعت تمام كرد تا اگر مادر طفل در نماز شركت كرده كودكش را آرام كند! (52)
    اولين فرمان بدنبال آفرينش انسان، فرمان سجده بود كه به فرشتگان فرمود: براى آدم سجده كنيد. (53)
    اولين نقطه زمين (مكّه و كعبه) كه از زير آب بيرون آمد و خشكى شد مكان عبادت بود. (54)
    اولين كار رسول خدا پس از هجرت به مدينه ساختن مسجد بود.
    نماز هم انجام معروف است هم نهى از منكر. هر روز در اذان و اقامه مى‏گوييم «حىّ على الصلوة حىّ على الفلاح حىّ على خير العمل» كه همه امر به بالاترين معروف‏ها يعنى نماز است.
    از سوى ديگر نماز انسان را از فساد و فحشا بازمى‏دارد: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنكَر» (55)
    نماز، حركاتى است برخاسته از آگاهى و شناخت. شناختِ خداوند كه به فرمان او و براى او و اُنس با او قيام مى‏كنيم و لذا قرآن ما را از نماز در حال مستى (56) و كسالت (57) نهى كرده است تا آنچه را در نماز مى‏گوييم با توجه و آگاهى باشد.
    نماز، آگاهى‏بخش است. هر هفته روزهاى جمعه نمازجمعه برپا مى‏شود و قبل از نماز دو خطبه خوانده مى‏شود. اين دو خطبه بجاى دو ركعت از نماز و به عبارتى جزئى از نماز است. خطبه‏هايى كه به فرموده امام رضاعليه السلام بايد مردم را از تمام مسائل جهان آگاه كند.
    شنيدن خطبه‏ها و آنگاه نماز خواندن يعنى آگاه شدن و بعد نمازخواندن.
    نماز خروج از خود و پرواز بسوى خداست و قرآن مى‏فرمايد:
    «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» (58) هركس از خانه‏اش به قصد هجرت بسوى خدا و رسولش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش بر خداست.
    امام خمينى مى‏فرمايد: هجرت از خانه دل بسوى خدا، يكى از مصاديق آيه است، هجرت از خودپسندى و خودخواهى و خودبينى به سوى خداپرستى و خداخواهى و خدابينى بزرگ‏ترين هجرت‏هاست. (59)
    نماز به منزله اسم اعظم الهى بلكه خودِ اسم اعظم است.
    در نماز، عزّت ربّ و ذلّت عبد مطرح است كه اين دو مقام بس عالى است.
    نماز پرچم اسلام است. «عَلَمُ الْاِسْلامِ اَلصَّلوة» (60)
    همانگونه كه پرچم نشانه است، نماز نيز نشانه و علامت مسلمانى است. چنانكه پرچم مورد احترام است و اهانت به آن، اهانت به يك ملّت و كشور است، اهانت و بى‏توجهى به نماز نيز بى‏توجهى به كلّ دين است. چنانكه برپابودن پرچم نشانه حيات سياسى و نظامى و قدرت است. در برپابودن نماز نيز اين امور مطرح است.

    نماز و قرآن
    در مواردى قرآن و نماز در كنار هم آمده‏اند، مانند:
    «يَتلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ» (61)
    قرآن تلاوت مى‏كنند و نماز به پاى مى‏دارند.
    و يا در جاى ديگر مى‏فرمايد: «يُمَسِّكوُنَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصّلوة» (62) به قرآن تمسّك مى‏جويند و نماز به پاى مى‏دارند.
    گاهى براى نماز و قرآن، يك صفت آورده شده، چنانكه كلمه ذِكر هم به قرآن گفته شده است: «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكر» (63) ما ذكر را نازل كرديم. و هم فلسفه نماز شمرده شده است: «اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى‏» (64) نماز را بخاطر ياد من به پاى دار.
    جالب آنكه گاهى بجاى كلمه نماز كلمه قرآن آمده است، مانند آيه «اِنَّ قُرآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» (65) كه گفته‏اند مراد از قرآن الفجر، نماز صبح استبگذريم كه خواندن قرآن بصورتِ حمد و سوره، يكى از واجباتِ نماز است و بحث نماز در اكثر سوره‏هاى قرآن، هم در بزرگ‏ترين سوره (بقره) و هم در كوچك‏ترين سوره‏ها (كوثر) آمده است.

    نماز و قصاص!
    نه تنها در اسلام، بلكه در همه اديان الهى قانون قصاص مطرح است كه طبق آن كيفر كسيكه گوش قطع كند آنست كه گوشش بريده شود و كيفر كسى كه دندان بشكند آنست كه دندانش شكسته شود تا عدالت اجرا شود. يكى از موارد قصاص آنست كه دست دزد بايد قطع شود، ولى فقط چهار انگشت او، و كف دست باقى مى‏ماند. زيرا قرآن مى‏گويد: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» (66) محلّ سجده براى خداست.
    چون انسان هنگام سجده بايد كف دست خود را بر زمين گذارد لذا در كيفر سارق بايد به مسأله نماز و سجده توجه داشت و كف دست او را قطع نكرد تا حقّ عبادت حتى براى سارق هم محفوظ بماند!

    نماز و رهبرى
    اگر نماز توسط رهبران الهى اقامه شود بساط ظلم و طاغوت را برهم مى‏زند. نماز عيد امام رضاعليه السلام آنچنان با هيبت و عظمت آغاز شد كه حكومت ظالم بر خود لرزيد و فهميد كه اگر اين نماز به پايان برسد حكومتِ بنى‏عبّاس نيز به پايان خواهد رسيد. لذا مأمون دستور داد كه امام را از وسط راه بازگرداندند.
    دليل آنكه نمازهاى امروز مسلمين اثرى ندارد آنست كه به قسمتى از قرآن عمل شد و قسمتى فراموش شد. زيرا قرآن مى‏فرمايد:
    «وَاَقيمُواالصَّلوةَ وآتُوا الزَّكاةَ وَ اَطيعُوا الرّسُولَ» (67)
    نماز به پاى داريد و زكات دهيد و از رسول خدا اطاعت كنيد.
    امّا امروز بعضى نماز مى‏خوانند و زكات نمى‏دهند و بعضى اهل نماز و زكات هستند، ولى ولايت كفار را پذيرفته‏اند. به عبارت ديگر ايمان به خدا دارند، اما كفر به طاغوت ندارند و اين ايمان ناقص است. در حالى كه خداوند مى‏فرمايد: «فَمَنْ يَكْفُر بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدْاسْتَمْسَك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏» (68) هركس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به ريسمان محكم الهى چنگ زده است.
    يعنى هم كفر به طاغوت و هم ايمان به خدا لازم است، در حالى كه امروزه مسلمين برائت از كفر و طاغوت‏ها را فراموش كرده‏اند. لذا قرآن در مورد كسانى كه به طاغوت مراجعه مى‏كنند مى‏فرمايد: آنها خيال مى‏كنند كه مؤمن هستند: «اَلَمْ تَرَ اِلىَ الَّذينَ يَزْعُمُونَ اَنَّهُم آمَنُوا»
    نمازهاى مشكل‏گشا
    اسلام سفارش مى‏كند هرگاه حاجت يا مشكلى داشتيد، با خواندن نمازهايى مخصوص حلّ مشكل خود را از خدا بخواهيد، كه مناسب است در اينجا يك نمونه از آن نمازها را بياوريم.

    نماز جعفر طيّار
    جعفر طيّار برادر حضرت على‏عليه السلام است كه در هجرت به حبشه توانست با استدلال و رفتار مناسب خود دل نجاشى و عدّه كثيرى را به اسلام جذب كند و مؤسّسِ اسلام در قارّه آفريقا شود. او در جنگ موته دو دستش را در راه خدا داد و خداوند بجاى آن دو بال در بهشت به او داد و لذا به جعفر طيّار مشهور شد. هنگامى كه جعفر از حبشه بازگشت، پيامبرصلى الله عليه وآله به او فرمود: آيا مى‏خواهى هديه با ارزشى به تو عطا كنم؟ مردم گمان كردند كه حضرت مى‏خواهد طلا يا نقره‏اى به او بدهد و لذا هجوم آوردند تا هديه پيامبر را ببينند. اما پيامبر فرمود: نمازى به تو هديه مى‏كنم كه اگر هر روز آنرا انجام دهى، از دنيا و آنچه در دنياست براى تو بهتر باشد و اگر هر روز يا هر جمعه يا هر ماه يا هر سال بجاى آورى، خداوند گناهان بين دو نمازت را (گرچه يكسال باشد) بيامرزد.
    اين نماز به سندهاى معتبر از شيعه و سنّى نقل شده است و نام اِكسير اعظم و كبريت احمر به خود گرفته است.
    امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: هرگاه مشكل يا حاجتى داشتيد پس از خواندن نماز جعفر دعا كنيد كه انشاءاللّه مستجاب مى‏شود. نحوه اين نماز در اوايل مفاتيح در اعمال روز جمعه پس از ذكر نمازهاى امامان معصوم آمده است.
    البتّه اين نماز يكى از دهها نماز مستحبى است كه براى رفع مشكلات وارد شده است. اخيراً كتابى تحت عنوان نمازهاى مستحبى تأليف شده كه حدود سيصدوپنجاه نماز مستحبى را با اسم و رسم آورده است و اين خود از اهميت نماز است كه اينهمه تنوّع دارد و بهر مناسبتى نمازى وارد شده است.

    قداست نماز
    قداستِ نماز به قدرى است كه زمانِ اجراى بعضى مراسم مانند قَسم و اداى شهادت، بعد از نماز قرار داده شده است.
    قرآن در سوره مائده آيه 106 مى‏فرمايد: هرگاه كسى در سفر دچار بيمارى شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، دو نفر مسلمان و يا غير مسلمان را بر وصيّتِ خود گواه گيرد، لكن مراسم اداى شهادت بايد پس از نماز باشد، يعنى آن دو نفر پس از اداى نماز حاضر شده و با قسم خوردن شهادت دهند كه فلان مسلمان در مسافرت چه وصيت كرده است.
    امروزه مرسوم است كه مراسمِ قسم را در حضور قرآن و با دست گذاردن بر قرآن انجام مى‏دهند، امّا خود قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: مراسم قسم پس از انجام نماز باشد!

    جامعيّت نماز
    خداوند، هم در آفرينشِ تكوينى و هم در دستورات تشريعى عالى‏ترين و كامل‏ترين برنامه‏ها را بكار برده است. مثلاً در آفرينش شير مادر تمام ويتامين‏هايى را كه نوزاد نياز دارد در شير مادر جمع كرده است.
    اگر به آفرينشِ انسان نگاه كنيم مى‏بينيم آنچه در طبيعت وجود دارد در وجود انسان نيز قرار داده شده است.
    اگر در طبيعت صداى رعد است، در انسان فرياد است.
    اگر در طبيعت گياه و نبات است، در انسان رويش مو است.
    اگر در طبيعت رودخانه است، در انسان رگهاى ريز و درشت است.
    اگر در طبيعت آب شور و شيرين است، در انسان اشك شور و آب دهان شيرين است.
    اگر در طبيعت معادن بسيار است، در انسان استعدادهاى نهفته فراوان است.
    شعرى است كه به حضرت على‏عليه السلام نسبت مى‏دهند كه فرمود:
    أتزعم انّك جِرم صغير
    و فيك انطوى العالم الاكبر
    اى انسان! تو گمان مى‏كنى جُثّه كوچكى هستى، درحالى كه جهانى بزرگ در تو نهاده شده است.
    نماز نيز يك هنرنمائىِ الهى است كه خداوند تمام ارزشها را به نحوى در آن قرار داده است. چه كمالى است كه براى انسان ارزش باشد اما در نماز يافت نشود؟
    ياد خدا، يك ارزش و تنها وسيله آرام‏بخش دلهاست و نماز ياد خداست. «اللّه اكبر»
    ياد قيامت يك ارزش و بازدارنده از گناه و فساد است و نماز يادآور «يوم الدين» است.
    در خطّ انبيا و شهدا و صالحان بودن يك ارزش است و ما در نماز از خدا مى‏خواهيم در «صراط الذين انعمت عليهم» قرار بگيريم.
    انزجار و برائتِ خود را از ستم‏پيشه‏گان و گمراهان با جمله «غير المغضوب عليهم ولاالضّالين» اعلام مى‏داريم.
    عدالت كه در رأس همه ارزشهاست در امام جماعت نماز لازم شمرده شده است.
    پيروى از امام جماعت در نماز، يك اصلِ با ارزش اجتماعى است كه بجاى خودسرى و تك‏روى تابع رهبرى عادل باشيم.
    در انتخاب امام جماعت همواره توجه به ارزشهاست: عادل‏ترين، فقيه‏ترين، فصيح‏ترين،...
    ايستادن رو به قبله يادآور ارزشهاى بسيارى است، مكّه شكنجه‏گاه بلال، قربانگاه اسماعيل، زادگاه على‏بن‏ابيطالب، پايگاه قيام مهدى، آزمايشگاه ابراهيم و عبادتگاه تمام انبيا و اولياست.
    در نماز هرچه هست تحرّك است، در هر صبح و شام، در ركوع و سجود و قيام، حركت در رفتن به مسجد و مصلّى، پس ساكن و ساكت و گوشه‏گير نباش، بلكه همواره در تلاش و حركت باش، البتّه در جهت خداوند و بسوى او.
    در نماز روح و جان انسان غبارروبى مى‏شود، نماز، غبار غرور و تكبر را مى‏ريزد، چون هر شبانه‏روز دهها بار بلندترين نقطه بدن را به خاك مى‏مالد. و سجده بر خاك بهتر از سنگ است كه تذلّل در به خاك ماليدن است.
    بر زمين و آنچه از زمين روئيده میشود سجده كن، بشرط آنكه خوردنى نباشد تا به فكر شكم نيفتى!

    بر زمينِ پاك سجده كن كه از راه نا پاك نمى‏توان به پاكى و سرچشمه پاكیها رسيد.
    گريه از خوف خدا يك ارزش است و قرآن سجده همراه با گريه را ستايش كرده است: «سُجِّداً وَ بُكِيّاً» (81)
    نماز يك خط الهى است كه از هنگام تولد تا لحظه مرگ براى ما ترسيم شده است:
    نوزاد كه بدنيا آمد در گوش راست و چپ او اذان و اقامه بگو كه سفارش به نماز مى‏كند، «حىّ على الصلوة» و بهنگام مرگ نيز او را با خواندن نماز ميّت دفن كن. در طول زندگى نيز همواره در حال عبادت و پرستشِ خدا باش. «واعبُد رَبّك حتّى‏ يَأتِيكَ اليَقِين» (82)
    نماز پيوند انسان با طبيعت است. براى شناخت وقت نمازها خصوصاً صبح و ظهر بايد به خورشيد نظر كنى. براى بدست آوردن قبله به ستارگان توجه كنى، براى انجام نمازهاى مستحبى در ايام مباركه به حركات ماه دقت كنى. براى غسل و وضو به آب وبراى سجده وتيمم به خاك رو آورى.
    اين ارتباط ميان نماز با خورشيد و ماه و ستاره و آب و خاك بدست كدام طرّاح حكيم برنامه‏ريزى شده است؟
    ديگر واجباتِ دين نيز به نوعى در نماز حضور دارند. نمازگزار همچون روزه‏دار حق خوردن و آشاميدن و رفع شهوت ندارد. نمازگزار همچون كسى كه به حج مى‏رود كعبه قبله و محور كارهاى اوست. نمازگزار همچون كسى است كه به جهاد مى‏رود، لكن به جهاد اكبر كه جهاد با نفس است. نماز خود بالاترين امر به معروف و نهى از منكر است.
    هجرت از مهم‏ترين ارزشهاى دينِ ماست و حضرت ابراهيم بخاطر نماز هجرت كرد و همسر و فرزند خود را در كنار كعبه گذارد و فرمود: «رَبَّنا اِنّى‏ اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِيَّتى‏ بِوادٍ غَيْر ذى‏ زَرْعٍ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوة» (83) پروردگارا! من فرزندانم را در بيابانى خشك ساكن كردم تا نماز اقامه شود.
    جالب آنكه حضرت ابراهيم نمى‏گويد: براى برپاداشتن حجّ هجرت كردم، بلكه مى‏گويد: هدفم از هجرت اقامه نماز بود.
    به هر حال خداوند تمام ارزشها را در نماز و با نماز و براى نماز قرار داده است.
    اگر زينت و نظافت يك ارزش است، اسلام سفارش مى‏كند كه: «خُذُوا زينَتَكُم عِنْدَ كُلِّ مُسْجِد» (84) به هنگام شركت در مساجد خود را زينت كنيد و زينت‏هاى خود را برگيريد. با لباس پاكيزه و معطّر وارد مسجد شويد.
    چنانكه سفارش شده زنان به هنگام نماز، زيورهاى خود را همراه داشته باشند و با آنها خود را زينت كنند. (85)
    حتّى به مسأله مسواك توجه شده و در روايات مى‏خوانيم: نماز با مسواك، هفتاد برابر نماز بدون مسواك است. (86) و فرموده‏اند قبل از رفتن به مسجد سير و پياز نخوريد (87) كه بوى دهان شما ديگران را اذيّت نكند و مردم را از مسجد فرارى ندهد.
    به هرحال اين نمازِ اسلام است و اين نمازِ ما. نمازى كه يا نمى‏خوانيم، يا غلط مى‏خوانيم، يا بى‏توجه مى‏خوانيم و يا بدون جماعت و يا در آخر وقت!!
    مساجد كه زمانى ابراهيم و اسماعيل و زكريا خادمش بودند (88) و مادر مريم نذر مى‏كند فرزندش خادم مسجد باشد، (89) مى‏رسد به جائى كه خادمانش غالباً افرادى از كار افتاده و پير و مريض و فقير و بى‏سواد و گاه بداخلاق هستند! راستى چرا غبارروبى حرم امام رضاعليه السلام افتخار است، اما غبارروبى خانه خدا هيچ!
    چرا بايد مساجد ما به گونه‏اى باشد كه هركس وارد مى‏شود غم و اندوه و كسالت او را بگيرد؟ مگر مسجد عزاخانه است و يا مجلس فاتحه‏خوانى كه همواره پارچه سياه بر در مسجد آويزان باشد؟
    البتّه بحمداللّه در چند سال اخير حركتى در مساجد پيدا شده و بسيارى از آنها مجهز به كتابخانه و صندوقِ قرض‏الحسنه و ديگر امور خدماتى شده‏اند.
    چه زيباست حديثى كه مى‏فرمايد: روز قيامت سه چيز از مردم شكايت مى‏كند: عالمى كه مردم به او مراجعه نكنند، قرآنى كه در منزل باشد اما تلاوت نشود و مسجدى كه مورد بى‏اعتنايى مردم واقع شود. (90)
    سخن در باب مسجد بسيار است و اخيراً كتابى تحت عنوان سيماى مسجد در دو جلد تأليف شده است كه جايگاه مسجد را در جامعه اسلامى روشن مى‏كند. اما در يك كلام مسجد در صدر اسلام محل اجتماع مسلمين براى تصميم‏گيرى‏ها و مشورت‏ها، براى كسب علم و دانشها، پايگاه رزمندگان و جهادگران، محل رسيدگى به مشكلاتِ فقراء و بيماران، مركز قيام عليه حكومت‏هاى ظالم و ايراد خطابه‏هاى تند عليه آنان بوده است.
    همين جايگاهِ رفيع مسجد بوده است كه در طول تاريخ، مسلمين بهترين معمارى‏ها را در ساخت مساجد خود بكار برده و براى اداره مساجد اموال بسيارى را وقف مى‏كرده‏اند، تا مساجد همواره آباد و سرپا باشند.

    نيّت
    اولين ركن نماز نيّت است.
    نيّت، يعنى آنكه بدانيم چه مى‏كنيم و چه مى‏گوييم و براى كه و چه حركت مى‏نمائيم.
    ارزشِ هر كارى به نيّت و انگيزه آنست، نه فقط صِرف عمل. لذا حساب كسى كه بخاطر حفظ نظم و احترام به قانون، پشت چراغ قرمز مى‏ايستد از حساب كسى كه از ترس پليس يا جريمه مى‏ايستد جداست. در همه عبادات و خصوصاً نماز، نيّت جايگاه ويژه‏اى دارد و اصولاً چيزى كه يك كار را عبادت مى‏كند، نيّتِ الهى آن كار است كه اگر آن نيّت نباشد، هرچه هم ظاهر كار خوب و صحيح باشد، امّا ارزش عبادت ندارد. پيامبر گرامى اسلام در اين باره مى‏فرمايند:
    «اِنَّمَا الْاَعْمالُ بِالنّيَّات» (91)
    كارها به واسطه انگيزه‏ها ارزش پيدا مى‏كند وبا آنها سنجيده مى‏شود.
    آرى، فرق مادى يا معنوى بودن يك كار، در تفاوت نيّت‏ها و هدف‏هاست.

    نيّت خالص
    نيّت خالص آن است كه انسان فقط براى خدا كار كند و در عمق جانش هدفى جز او و رضاى او نداشته و از مردم انتظار تشكر يا پاداش نداشته باشد. (92)
    نانى كه اهل بيت رسول خداعليهم السلام در چند شب پى‏درپى هنگام افطار به يتيم و اسير و فقير دادند، ارزش مادّىِ زيادى نداشت، اما چون خالصانه بود خداوند بخاطر آن يك سوره نازل كرد. (93)
    و عطّار نيشابورى در مورد آن مى‏گويد:
    گذشته زين جهان‏وصف سنانش
    گذشته زآن جهان وصف سِه نانش
    در تاريخ مى‏خوانيم كه كسى در جبهه كشته شد و همه گفتند: او شهيد است، اما حضرت فرمودند: او «قَتيل الحِمار» است، يعنى كشته راه الاغ! مردم تعجّب كردند، اما حضرت فرمود: هدف او از آمدن به جبهه، خدا نبود، بلكه چون ديد دشمن سوار بر الاغ خوبى است، با خود گفت: او را مى‏كشم و الاغش را به غنيمت مى‏برم، اما موفق نشد و آن كافر اين مسلمان را كشت، پس او «قَتيل الحِمار» است. (94)
    خالص كردن نيت، كارى بس دقيق و مشكل است. گاهى افكار غيرخدائى چنان در عمق جان انسان رسوخ مى‏كند كه خود انسان هم متوجّه نيست، و لذا در روايت آمده است: ريا و شرك از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر سنگ سياه، آرام‏تر و دقيق‏تر است. (95) چه بسيار افرادى كه به خيال خود قصد قربت دارند، اما هنگام فراز و نشيب‏ها معلوم مى‏شود كه قصد آنها صددرصد خالص نيست.
    به قول علاّمه شهيد مطهرى، نيّت يعنى خودآگاهى، و ارزش عبادت به معرفت و آگاهى است. در روايات مى‏خوانيم:
    «نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» (96)
    نيّت مؤمن از عمل او بهتر است.
    همانگونه كه در مقايسه جسم و روح، روح مهم‏تر از جسم است و انسانيتِ انسان به روح اوست، در مقايسه عمل و نيّت، نيّت مهم‏تر از خود عمل است، چرا كه روحِ عمل است.
    نيّت به قدرى ارزش دارد كه اگر انسان نتواند كار خيرى را انجام دهد، امّا نيّت آنرا داشته باشد كه انجام دهد، خداوند پاداش آنرا به او مى‏دهد.

    قصد قربت
    قصد قربت، يعنى نزديكى به مقام پروردگار، و ناگفته پيداست كه وقتى مى‏گويند: فلانى به فلان مقامِ كشورى نزديك است، مراد نزديكى مكانى و جسمى و فيزيكى نيست وگرنه پيشخدمت‏ها از همه نزديك‏ترند، بلكه مراد از نزديكى، نزديكى معنوى و مقامى و اُنس است.
    انجام كارها براى جلب رضاى خداوند نيز به معناى آن نيست كه خداوند تحت تأثير كارهاى ما قرار بگيرد و تغيير حال بدهد، كه در اين صورت محلّ حوادث و تغيير مى‏شود، بلكه قرب به خدا، يعنى بالارفتن روح از نردبان وجود، كه نتيجه‏اش نفوذ پيداكردن در هستى است. يعنى نزديك شدن به سرچشمه هستى و او را در دل خود يافتن.
    همانگونه كه مراتب وجود در جماد و نبات و حيوان و انسان تفاوت دارد، مراتب انسانها نيز در قرب به سرچشمه هستى متفاوت است و انسان مى‏تواند تا آنجا به خداوند قرب پيداكند و مقرّب درگاه الهى شود كه خليفه خدا در روى زمين گردد. عبادت همراه با قصد قربت، انسان را نورانى‏تر، كاملتر و با ظرفيت وجودى بيشترى مى‏گرداند.
    همه عبادات و خصوصاً نمازهاى مستحبى نقش مهّمى در اين امر دارند، چنانكه در حديث مى‏خوانيم:
    «لا يَزالُ الْعَبْد يَتَقَرَّبُ اِلىَّ بِالنَّوافِل» (97)
    انسان مى‏تواند همواره از طريق نمازهاى مستحبى به خدا نزديك شود.
    نمازِ واجب ممكن است از ترس دوزخ يا قهر خدا انجام شود، امّا نماز نافله نشانه عشق است و رمز اُنس با معبود.

    درجات قرب
    لفظ «درجات» در قرآن، مكرّر و با تعبيرهاى مختلفى آمده است كه نكات لطيفى دربر دارد. براى بعضى مى‏فرمايد: «لَهُمْ دَرَجات» (98) براى آنها درجاتى است. اما درباره عدّه ديگرى مى‏فرمايد: «هُمْ دَرَجاتٌ» (99) آنان خود درجه هستند. مانند افراد بزرگى كه اگر در پايين مجلس هم بنشينند آنجا مى‏شود بالا، يعنى خود آنان درجه سازند، نه آنكه درجه و مقام آنها را بالا ببرد.
    اين درجه‏بندى معنوى مخصوص انسان‏ها نيست، بلكه سلسله مراتب در ميان فرشتگان نيز هست. قرآن در مورد جبرئيل مى‏فرمايد: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمين» (100) يعنى مورد اطاعت ديگر فرشتگان است.
    به هر حال درجات انسان‏ها در اطاعت از خدا متفاوت است:
    1- گاهى فقط مطيع است، اما نه از روى رضا.
    2- گاهى نه فقط مطيع كه محبّ است، يعنى بر اساس عشق و محبّت اطاعت مى‏كند.
    3- گاهى بالاتر از اطاعت و محبّت، به معرفت كامل مى‏رسد و هرچه مى‏بيند او را مى‏بيند.
    حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «ما رَأَيْتُ شَيْئاً اِلاَّ وَ رَأَيْتُ اللَّه قَبْلَه و بَعْدَه و مَعَه» (101)

    راه رسيدن به قرب
    رسيدن به قرب الهى و قصد قربت از دو راه است:
    يكى شناخت عظمت و مقام خداوند و ديگرى شناخت پوچى و بى‏اعتبارى غير او.
    قرآن همواره نعمت‏ها و الطاف الهى را بر بندگان مطرح مى‏كند تا انسان را عاشق خدا كند. ذكر صفات او، آفريده‏هاى او، امدادهاى مادى و معنوى او و دهها نعمت بزرگ و كوچك، همه و همه بخاطر آنست كه محبت و عشق ما را به خدا زياد كند.
    از طرف ديگر آيات زيادى ضعف و پوچى غير او را شمرده و مى‏فرمايد: غير او نه عزّتى دارد نه قدرتى، اگر همه جمع شوند و بخواهند مگسى خلق كنند نمى‏توانند، جز او چه كسى مى‏تواند به نداى افراد مضطرّ و درمانده پاسخ دهد؟ آيا درست است كه ديگران را در كنار خدا مطرح كنيم و آنها را همسان و يكسان با خدا بدانيم؟
    خاطره
    يكى از مراجع تقليد جهان تشيّع، آيةاللّه العظمى بروجردى بود. ايشان در ايام سوگوارى در منزلش عزادارى برپا مى‏كرد. در يكى از اين جلسات حال ايشان خوب نبود، لذا در همان اتاق شخصى خود استراحت مى‏كردند و به صداى سخنران گوش مى‏دادند.
    يكى از حاضران در مجلس عزا مى‏گويد: براى سلامتى امام زمان و آقاى بروجردى صلوات.
    ناگهان ديدند كه ايشان عصاى خود را به در مى‏كوبد، نزديكان آقا حاضر شدند و پرسيدند: چه امرى داريد؟ اين مرجع بزرگوار فرمودند: چرا نام مرا در كنار نام امام‏زمان‏عليه السلام برديد؟ من كه لايق نيستم شما نام مرا در رديف نام امام ببريد و براى هر دو صلوات بفرستيد. (105)
    اين مرجع دينى كه نايب امام زمان است حاضر نمى‏شود نامش در رديف نام امام معصوم آورده شود، اما بسيارى از ما از روى كج‏فهمى و بى‏ادبى، نام موجوداتى ضعيف و سراپا نياز و احتياج را در كنار خداوند قادر مطلق متعال قرار مى‏دهيم و گويا آنها را در يك رديف مى‏دانيم.


    كيفيّت يا كمّيت
    اسلام به چگونگى كار و هدف و انگيزه آن توجه بسيار كرده است. قرآن از عملِ بهتر ستايش مى‏كند نه عملِ بيشتر، و مى‏فرمايد:
    «لِيَبْلُوَكُمْ اَيّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً» (106)
    خداوند شما را در بوته امتحان قرار مى‏دهد تا مشخّص شود كداميك از شما بهترين عمل را بجاى آورد.
    حضرت على‏عليه السلام در ركوع انگشترش را به فقيرى داد و آيه‏اى از قرآن بخاطر آن نازل شد. مردم گمان كرده‏اند نازل شدن يك آيه بخاطر يك انگشتر، از آن جهت بوده كه انگشتر قيمتى بوده و لذا گفته‏اند: قيمت انگشتر به مقدار خراج و مالياتِ شامات و سوريه بوده است.
    در حالى كه انگشترى با چنين قيمت هرگز با زهد على‏عليه السلام سازگار نيست، چنانكه با عدل على هم نمى‏سازد كه او چنين انگشترى در دست كند و بعضى در فقر و ندارى باشند. اما حقيقت آنست كه نزولِ آيه «اِنَّما وَلِيّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُه وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (107) بخاطر كيفيت عمل بود نه كميّت آن، بخاطر اخلاص وقصد قربت بود، نه وزن وحجم وقيمتِ انگشتر.
    خاطره
    بهلول گروهى را ديد كه مسجدى مى‏سازند و ادعا مى‏كنند كه براى خداست، او بر سنگى نوشت: بانى اين مسجد بهلول است و آنرا شبانه بر در مسجد نصب كرد. روز بعد كه كارگران سنگ را ديدند به هارون‏الرشيد ماجرا را گفتند او بهلول را حاضر كرد و پرسيد چرا مسجدى را كه من مى‏سازم به نام خودت كرده‏اى؟
    بهلول گفت اگر تو مسجد را براى خدا مى‏سازى بگذار نام من بر آن باشد خدا كه مى‏داند بانى مسجد كيست، او كه در پاداش دادن اشتباه نمى‏كند. اگر براى خداست چه نام من باشد چه نام تو اين كه مهم نيست. بهلول با اين كار به او فهماند كه قصد قربت ندارد بلكه قصد شهرت و نام دارد. به همين جهت قرآن اعمال كفار را به سراب تشبيه مى‏كند كه بنظر آب مى‏آيد امّا واقعيتى ندارد: «وَالَّذينَ كَفَروُا اَعْمالُهُم كَسَرابٍ بِقيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» (108)
    اعمال كافران همچون سرابى است در بيابان خشك، كه انسان تشنه آنرا آب مى‏پندارد.
    اصولاً اسلام، عملى را صالح مى‏داند كه هر چهار عنصر آن نيك باشد: عمل، انگيزه، وسيله و شيوه.
    نه تنها در ابتداى كار قصد قربت لازم است، بلكه در طول عمل بايد قصد قربت دوام داشته باشد، والاّ كلّ عمل باطل است. اگر موتور هواپيما حتى دقيقه‏اى از كار بيفتد سقوط حتمى است. شرك و ريا در نيّت، حتى اگر يك لحظه باشد تمام عمل را حبط و نابود مى‏كند.
    خاطره
    در يك مسافرت هوايى، همه مسافرين هواپيما را كه در آستانه حركت بود پياده كردند و ساعت‏ها پرواز به تأخير افتاد. سبب آنرا پرسيدم، گفتند: يك سوسك در هواپيما ديده شده است! گفتم: اين همه تأخير بخاطر يك سوسك! گفتند: بله زيرا چه بسا همين سوسك يك سيم را بجود و سيستم كنترل هواپيما مختلف شود و حادثه‏اى رخ بدهد.
    چه بسا كارهاى خيرى كه بايد سبب پرواز انسان به سوى خدا شود، امّا بخاطر يك مرض روحى نه فقط موجب صعود، بلكه سبب سقوط او گردد.


     ادامه مطلب
     عنوان خبر: امام جواد (ع)

    اسم آن بزرگوار محمد است و كنية مشهور او ابا جعفر الثاني و ابن الرضا، و لقب مشهور ايشان جواد و تقي است.
    عمر مبارك ايشان بيست و پنج سال است و پس از زهراي مرضيه كسي در ميان اهل بيت ديده نمي شود كه عمري چنين كوتاه داشته باشد. تولد آن بزرگوار شب جمعه دهم ماه رجب سال 195هجري در مدينه واقع شد و شهادت آن بزرگوار به دستور معتصم عباسي(برادر مأمون الرشيد) به دست ام الفضل زن امام جواد و دختر مأمون عباسي در آخر ذي القعدة‌ سال 220هجري واقع شد. مدت امامت او تقريباً هفده سال است، زيرا هشت ساله بود كه پدر بزرگوارش از دنيا رفت و آن حضرت به امامت رسيد.
    مأمون بعد از شهادت حضرت رضا(ع) به بغداد آمد و مقر حكومت خود را آنجا قرار داد و چون شنيد كه علماي بلاد به مدينه رفته اند آن بزرگوار را به امامت پذيرفته اند، بهراس افتاد و حضرت جواد را به بغداد احضار كرد. مأمون از آن حضرت تجليل كرد و دختر خود ام الفضل را به عقد ايشان درآورد.
    امام جواد پس از مدتي با ام الفضل به قصد زيارت بيت الله الحرام به حجاز رفتند و پس از اعمال حج به مدينه برگشتند و تا مأمون زنده بود در مدينه بودند. بعد از مرگ مأمون برادرش معتصم به منصب خلافت نشست و چون از حضرت جواد و استقبال مردم از آن بزرگوار مي ترسيد، حضرت را جبراً به بغداد طلبيد و طولي نكشيد كه حضرت جواد(ع) را شهيد نمود.
    عمر حضرت جواد گر چه كوتاه بود و غالباً در تبعيد صرف شد، ولي بايد گفت عمر پر بركتي بود. و كليني رحمه الله در كافي از حضرت رضا نقل مي كند فرموده اند: هذا المولود الّذي لم يولد مولود اعظم بركةً منه.
    اين مولود ـ حضرت جواد ـ مولودي است كه پر بركت تر از او زاييده نشده است.
    از جمله امتيازهاي امام جواد اظهار علم اهل بيت است و بايد گفت شجاعي در ميدان علم مثل او نيامده است.
    در تاريخ آمده است كه چون حضرت رضا(ع) از دنيا رفت عده اي از بزرگان و علما به مدينه آمدند و سي هزار مسئله در چند روز از حضرت جواد عليه السلام سؤال نمودند و حضرت جواد بدون تأمل و فكر جواب دادند.
     و چون مأمون عباسي آن بزرگوار را به بغداد آورد و تصميم گرفت براي خاموشي اعتراضها دخترش را به عقد ايشان درآورد، مجلسي با شكوهي ترتيب داد و در جلسه علما و بزرگان را دعوت كرد. يحيي بن اكثم يكي از علماي اهل تسنن و قاضي آن زمان، از حضرت سؤال كرد كه اگر محرمي صيدي را بكشد حكم او چيست؟ حضرت جواد عليه السلام بلافاصله شقوق مختلفي فرمود كه همه و من جمله يحيي بن اكثم مبهوت شدند. فرمودند: آن صيد را در حرم كشته است يا در خارج حرم؟ عالم به حكم بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا نه؟ آن محرم عبد بوده يا آزاد؟ بالغ بوده يا نابالغ؟ كار اولش بوده يا قبلاً نيز صيدي كرده است؟ اين صيد از طيور بوده است يا نه؟ آن صيد بزرگ بوده يا كوچك؟ آن كار در روز بوده يا در شب؟ محرم به احرام حج بوده يا محرم به احرام عمره؟ مأمون مجلس را متشنج ديد. همه بخصوص يحيي بن اكثم مبهوت و مفتضح شده بودند. به حضرت جواد گفت كه خطبه بخوانيد. آن بزرگوار، ام الفضل را به پانصد درهم به عقد خود درآوردند. سپس مأمون از شقوق مسئله سؤال نمود و حضرت حكم كلية شقوق را بيان نمود در آخر كار حضرت مسئله اي از يحيي بن اكثم پرسيد، و شايد هم براي تفريح بود چون مجلس عقد و عروسي بود.
    فرمود: آن چه زني است كه صبح بر مرد حرام و چون روز بلند شود بر او حلال مي شود و چون ظهر مي شود حرام مي شود و عصر حلال و مغرب حرام و آخر شب حلال و پس از طلوع فجر حرام و بعد از طلوع فجر حلال مي شود؟ يحيي بن اكثم گفت: نمي دانم، شما بگويد تا همه بدانيم. فرمودند: آن كنيزكي است كه اول صبح اجنبي بوده است و چون روز بلند شد آن مرد كنيز را خريد و بر او حلال شد و ظهر او را آزاد كرد و بر او حرام شد و عصر او را به عقد خود درآورد و حلال شد و چون مغرب شد ظهار كرد و به واسطة‌ ظهار بر او حرام شد و نصف شب كفارة ظهار داد و حلال شد و آخر شب او را طلاق داد و حرام شد و چون طلوع شد رجوع كرد و او را براي خود تحليل نمود.
    گرچه اين گونه مسائل شايستة مقام مقدس حضرت جواد نيست
    ولي چونکه با کودک سرو كارت فتاد                      آن زبان كودكي بايد گشاد
    از اين جهت مي بينيم كه در تشقيق مسئله و يا در جواب اين مسئله صداي احسنت احسنت از مجلس بلند مي شود. مأمون مي گفت: حضرت جواد گر چه كوچك است لكن اين اهل بيت كوچكي و بزرگي ندارند، او مي تواند حرف خود را به كرسي بنشاند.
    مسئله سومي كه جلو آمد مسئله دزد است كه در زمان معتصم واقع شده بود.
    چون حضرت جواد(ع) را جبراً دفعه دوم به بغداد آوردند ـ و بايد گفت كه حضرت را براي شهادت آوردند و منتظر وقت بودند ـ معتصم به آن حضرت خيلي احترام گذارد. روزي كه بسياري از علما و بزرگان و اشراف در مجلس بودند دزدي را آوردند كه به دزدي اقرار كرد و بايد بر او حدّ جاري مي شد. معتصم پرسيد: دست از كجا بايد بريده شود؟ ابن ابي داوود كه قاضي و از علماي بزرگ آن زمان بودگفت از مچ، و به آية‌ تيمّم تمسك كرد. و ديگران گفتند از مرفق و به آية‌ وضوء تمسك كردند و اختلاف بالا گرفت. معتصم رو كرد به حضرت جواد و از او جواب خواست. حضرت فرمودند: از آخر انگشتها بايد قطع كرد و به آية‌ شريفة‌ المساجدلله جاهاي سجده براي خدا است تمسك كردند و فرمودند آنچه براي خدا است نبايد قطع كرد. صداي تحسين از مجلس بلند شد و به فتواي حضرت جواد عمل كردند.
    نبايد فراموش كرد كه جوادالائمه(ع) حكم خدا را فرموده است و براي تقريب ذهن عوامانة‌ مجلس به آية‌ شريفه تمسك نموده اند. و الا تمسك به آية شريفه از نظر دقت فقهي ناتمام است و در فقه ائمه عليهم السلام جاهاي فراواني دستور داده شده كه مواضع سجده نيز قطع شود نظير محارب كه يك دست و يك پاي او ـ از نظر قرآن شريف ـ قطع مي شود و يا كشته و يا تبعيد مي شود و اگر دزد دفعه دوم دزدي كند پاي او را قطع مي كنند چنانچه اگر كسي دست يا پاي كسي را قطع كند او را قصاص مي كنند و دست يا پاي او را قطع مي كنند.
    خلاصة‌ سخن، حضرت جواد(ع) حكم خدا را فرمودند و چون آنان دليل مي خواستند نمي توانستند بفرمايند من مبيّن قرآنم و عالم به ما سوي الله مي باشم. و احكام خداوند را مي دانم. از اين جهت براي اقناع آنان بود كه به آية‌ شريفه تمسك فرمود و بايد گفت حكمي كه در اين مجلس بيان شده است خالي از تقيه نبوده است.
    ابن ابي داوود خود مي گويد كه به قدري جلسه بر من گران آمد كه از خداوند طلب مرگ كردم. بالاخره نتوانستم صبر كنم و حسد خود را خاموش نمايم. پس از چند روز نزد معتصم آمدم و گفتم: مي دانم جهنّمي مي شوم ولي از نصيحت خليفه چاره اي نيست. اين مردي كه بر فتواي او حكم كردي و فتواي ما را زير پا گذاردي، مردم او را خليفه مي دانند و حمايت تو از او از ميان بردن خلافت است. ابن ابي داوود مي گويد معتصم متغير و متنبه شد. مي گويند يكي از علل قتل امام جواد همين سعايت بوده است.
    اگر حسادت در انسان گل كند، اگر عالم خود را نساخته باشد، اگر يكي از صفات رذيله انسان را كنترل كند و زير چتر خود درآورد انسان مهيا است دانسته به جهنم رود. چنانچه قرآن شريف به اين مطلب تصريح دارد:
    افرايت من اتّخذ الهه هواه و اضلّه الله علي علم [1].
    آيا نديدي كسي را كه هوي خود را خداي خود گرفته و خداوند دانسته زمينة‌ ضلالت را فراهم مي كند.
    بشر اگر مهذّب نشد ابن ابي داوود مي شود كه نظيرش در تاريخ فراوان است.
    باري، گر چه اين شجاعت علمي ار امتيازات امام جواد (ع) است و نظيرش براي ساير ائمه اتفاق نيفتاده است، ولي اين گونه مسائل كه برخي از آنها گذشت با مقام مقدس علمي امام جواد سازگار نيست. مقام علمي امام جواد را بهتر است از زبان خودش بشنويم.
    در مشارق الانوار منقول است كه چون حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد حضرت جواد الائمه(ع) به مسجد رسول الله آمد، منبر رفت و چنين فرمود:
    انا محمّد بن عليّ الرّضا انا الجواد انا العالم بانساب النّاس في الاصلاب انا اعلم بسرائر كم وظواهركم و ما انتم سائرون اليه . علم منحنا من قبل خلق و بعد فناء السموات والارضين و لولا تظاهر اهل الباطل و دولة‌اهل الضلال و شوب اهل الشّكّ لقلت قولاً تعجب منه يده والآخرون ثمّ وضع يده الشّريفة‌ علي فيه و قال يا محمّد اصمت كما اصمت آباوك من قبل.

    »من محمد بن علي جوادم. من عالم به نسبهاي همة‌ مردم هستم، مردمي كه به دنيا آمده اند يا نيامده اند من اعلم از خود شما به ظواهر شما و باطنهاي شما هستم. اين علم قبل از خلقت عالم هستي داشته ايم و بعد از فناي عالم هستي نيز داريم. اگر نبود تظاهرات اهل باطل و دولتهاي باطل عليه ما، و اگر نبود مردم عوام و شكهاي آنان، چيزهايي مي گفتم كه همه تعجب كنند. سپس امام جواد دست بر دهان خود نهاد و فرمود ساكت باش چنانچه پدرانت ساكت بودند.«
    اين است مقام اهل بيت و علم آنان و اين است مقام امام جواد وعلم او و اينكه واسطة فيض اين عالم است.
    در خاتمه چند روايتي از امام جواد كه به يك مضمون است، از ميان روايات فراواني كه در كتب روايي شيعه از آن بزرگوار نقل شده مي آوريم. باشد كه تذكري براي ما باشد. قال جواد االائمّة‌ عليه السّلام الّثقة بالله تعالي ثمن لكلّ غال وسلّم لكلّ عال.
    اعتماد به خداي متعال بهاي هر چيز گرانقيمتي نردبان براي هر جاي بلند است.
    و قال عزّ المؤمن غناه عن النّاس.
    عزّت مؤمن بي نيازي او از مردم است.
    وقال كيف يضيع من الله تعالي كافله و كيف ينجو من الله تعالي طالبه ومن انقطع الي غير الله و كّله الله اليه. ومن عمل بغير علم ما افسده اكثر ممّا يصلح.
    چگونه واگذارده به خود شود كسي كه خدا را كفيل خود قرار داده است؟ و چگونه نجات مي يابد كسي كه خدا در صدد او است؟ كسي كه اعتماد به غير خدا پيدا كند خداوند او را به خودش وا مي گذارد، و كسي كه بدون علم كاري را انجام دهد فساد آن بيشتر از اصلاح است.
    اين روايات كه نظير آن در روايت اهل بيت بسيار است به ما مي آموزد كه ما بايد در هر حال و براي هركار اعتماد به خدا داشته باشيم. از همه بريدن و به خداوند متعال پيوستن ماية‌ سعادت است، از خدا بريدن و به ديگران چشم اميد داشتن جز نگراني، نا اميدي و شقاوت چيز ديگري در بر نخواهد داشت.
    آنچه انسان را از غم و غصه، دلهره و اضطراب خاطر، ترس و وحشت از آينده و يا از ديگران نجات مي دهد اعتماد به خدا است و آن چه غم و غصه مي آورد، دلهره، اضطراب خاطر را زياد مي كند، چشم اميد به ديگران داشتن است. پروردگار عالم در قرآن به اين نكته در آيات فراواني اشاره مي كند.
    خداوند مي فرمايد: و من يتّق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكّل علي الله فهو حسبه انّ الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا [2].
    هر كه تقوا پيشه كند ـ رابطة او با خدا محكم باشد ـ پروردگار عالم در بن بستها براي او راه فرار و چاره مي آفريند و از راهي كه اميد ندارد به او روزي مي دهد.، هر كه به خدا اعتماد كند خدا او را كفايت مي كند.
    همانا خداوند قدرت براي همه چيز دارد و براي هر چيزي مقدري قرار داده است.
    اين آية شريفه به ما مي آموزد مقدر كسي كه توكل به خدا كند، اعتماد به خدا داشته باشد سعادت است و پروردگار عالم يار و مددكار او است. اين آية شريفه به ما مي آموزد فقط اعتماد به خدا چاره ساز، بها براي هر چيز و نردبان براي هر نارسايي است.
    الثّقة بالله ثمن لكلّ غال و سلّم لكلّ عال.
    پروردگار عالم در قرآن مي فرمايد: مثل الذين اتّخذوا من دونه اولياء كمثل العنكبوت اتّخذت بيتاً و انّ اوهن البيوت لبيت العنكبوت لوكنتم تعلمون [3].
    مثل افرادي كه به غير خداوند تكيه كنندـ وآنان رادوست،ياروكمك كارخود پندارندـ مثل عنكبوت است كه خانه مي سازد معلوم است كه خانة‌ عنكبوت بسيارسست وبي بنياد است.يك باد مختصر،يك باران بسياركم آن را نابود مي كند.
    انسان وقتي عزيز است،پا برجاست، وقتي مورد عنايت خاص خدا است كه اميدي جز به خدا نداشته باشد والا حوادث وطوفانهاي روزگار وبرخوردها اورا واميدش را نابود مي كند.
    عزّ المؤمن غناه عن النّاس، من انقطع الي غير الله و كّله الله اليه.
    اباصلت مي گويد: »بعد از شهادت حضرت رضا(ع) مطرود مأمون عباسي شدم و به زندان افتادم و چون اميدم به مأمون و سركردگان و اميران و ديگر دست اندر كاران حكومت بود، يكسال زير غل و زنجير ماندم. شبي توسّل به خدا يافتم و خدا را به اهل بيت قسم دادم، اميدم را از همه قطع كردم و به او پيوستم. ناگهان جواد الائمه را در زندان ديدم. چون چشمم به ايشان افتاد گريه كردم، گله كردم كه چرا به داد من نمي رسيد. فرمود: »ابا صلت چه وقت خواستي و نيامدم؟ « سپس دست مرا گرفت و از ميان زندانبانها بيرون آورد و فرمود: »برو به اميد خدا كه ديگر به تو دسترسي پيدا نخواهند كرد.«
    تذكري كه اينجا بايد داده شود اين است كه توسل به امام جواد(ع) براي امور دنيويه گرفتاريها، غمها و غصه هاي بزرگ، دردهاي بي درمان معنوي و ظاهري بسيار مؤثر است. حتي اهل تسنن نيز بسيار به قبر مطهر متوسل مي شودند.
     
    حركت فرهنگي و سياسي امام جواد (ع)
    نضج گيري نحله ها و فرقه هاي گوناگون در عصر امام جواد(ع) ، فرايند عوامل گوناگوني چون گسترش جهان اسلام و ورود اعتقادات و باورهاي مذاهب و اديان ديگر ، ترجمه آثار فلاسفه يونان و درگيريها جناح بنديها و بلوك بندي قدرت بود .
    امام جواد (ع) همانند پدر بزرگوارشان در دو جبههُ سياست و فكر و فرهنگ قرار داشت .موضعگيرها و شبهه افكني هاي فرقه هايي چون زيديه ، واقفيه ، غلات مجسمه، امام را بر آن داشت تا در حوزه فرهنگ تشيع در برابر آنان موضعي شفاف اتخاذ كند .
    امام در موضعگيري در برابر فرقه زيديه كه امامت را پس از علي بن حسين زين العابدين (ع) از آن زيد مي پندارند .. در تفسير آيه " وجوه يومئذ خاشعة عاملة ناصبة " آنها را در رديف ناصبي ها خواندند. رجال كشي ،ص 319 - مسند الامام جواد (ع)، ص 150
    حضرت در برابر فرقه واقفيه كه قائل به غيبت امام موسي كاظم(ع) بوده و بدين بهانه وجوهات بسياري را مصادره كرده بودند . آنان را نيز مصداق آيه " وجوه يومئذ خاشعة عاملة ناصبة " به شمار آورده و در بياني فرمودند : شيعيان نبايد پشت سر آنها نماز بخوانند. رجال كشي ،ص391 - مسند عطاردي ، ص 150
    حضرت در برابر غلات زمان خويش به رهبري ابوالخطاب كه حضرت علي(ع) را تا مرز الوهيت و ربوبيت بالا برده بودند، فرمودند : لعنت خدا بر ابوالخطاب و اصحاب او و كساني كه درباره لعن او توقف كرده يا ترديد كنند. رجال كشي ،ص 444
    موضعگيري تند حضرت درباره اين فرقه تا بدانجا بود كه حضرت در روايتي به اسحاق انباري مي فرمايند: " ابوالمهري و ابن ابي الرزقاء به هر طريقي بايد كشته شوند ".  مسندالامام جواد ، ص298 حضرت در برابر فرقه مجسمه كه برداشتهاي غلط آنان ازآياتي چون " يدالله فوق ايديهم " و " ان الله علي العرش استوي "
     
    خداوند سبحان را جسم مي پنداشتند، فرمودند: " شيعيان نبايد پشت سر كسي كه خدا را جسم مي پندارد نماز گذارده و به او زكات بپردازند. تهذيب،ج3،ص283 فرقه كلامي معتزله كه پس از به قدرت رسيدن عباسيون به ميدان آمد و در سده نخست خلافت عباسي به اوج خود رسيد يكي ديگر از جريانهاي فكري و كلامي عصر امام جواد (ع) است .موضعگيري حضرت امام جواد (ع) چون پدر بزرگوارشان در اين برهه و در مقابل اين جريان كلامي از جايگاه ويژه اي برخوردار است تا آنجا كه مناظرات حضرت جواد(ع) با يحيي بن اكثم كه از بزرگترين فقهاي اين دوره به شمار مي رفت ، را مي توان رويارويي تفكر ناب تشيع با مناديان معتزله به تحليل نهاد كه همواره پيروزي باامام جواد (ع) بوده است .
    امام جواد (ع) در راستاي بسط و گسترش فرهنگ ناب تشيع كارگزاران و وكلايي در مناطق گوناگون و قلمرو بزرگ عباسيان تعيين و يا اعزام نمود . به گونه اي كه امام در مناطقي چون اهواز ، همدان ، ري ، سيستان ، بغداد ، واسط ، سبط ، بصره و نيز مناطق شيعه نشيني چون كوفه و قم داراي وكلايي كارآمد بود .امام جواد (ع) در راستاي نفوذ نيروهاي شيعي در ساختار حكومتي بني عباس براي ياري شيعيان در مناطق گوناگون به افرادي چون" احمد بن حمزه قمي "اجازه پذيرفتن مناصب دولتي داد، تا جايي كه افرادي چون " نوح بن دراج " كه چندي قاضي بغداد و سپس قاضي كوفه بود، از ياران حضرت(ع) به شمار مي رفتند كساني از بزرگان و ثقات شيعه چون محمد بن اسماعيل بن بزيع ( نيشابوري ) كه از وزراي خلفاي عباسي به شمار مي رفت به گونه اي با حضرت در ارتباط بودند كه وي از حضرت جواد (ع) پيراهني درخواست كرد كه به هنگام مرگ به جاي كفن بپوشد و حضرت خواست او را اجابت و براي وي پيراهن خويش را فرستاد.
    حركت امام جواد (ع) در چينش نيروهاي فكري و سياسي، خود حركتي كاملاً محرمانه بود، تا جايي كه وقتي به ابراهيم بن محمد نامه مي نويسد به او امر مي كند كه تا وقتي " يحيي بن ابي عمران" ( از اصحاب حضرت ) زنده است نامه را نگشايد . پس از چند سال كه يحيي از دنيا مي رود ابراهيم بن محمد نامه را مي گشايد كه حضرت در آن به او خطاب كرده : مسئوليتها و كارهايي كه به عهده ( يحيي بن ابي عمران ) بوده از اين پس بر عهده توست . بحارالانوار، ج 50،ص 37 اين نشانگر آن است كه حضرت در جو اختناق حكومت بني عباس مواظبت و عنايت داشت، تا كسي از جانشيني نمايندگان وي اطلاعي حاصل ننمايد.دوران دشوار امام جواد (ع) در نقش و تبليغ شيعي را بايد در هم عصر بودن وي با دو خليفه عباسي نگريست خصوصا مامون عباسي كه به گفته ابن نديم "اعلم تر از همه خلفا نسبت به فقه وكلام بوده است. " دوران هفده ساله امامت حضرت جواد (ع) همزمان با دو خليفه بني عباسي مامون و معتصم بود ، 15 سال در دوره مامون -ازسال 203 ق سال شهادت حضرت رضا (ع) تا مرگ مامون در 218 - و دو سال در دوره معتصم - (سال مرگ ما مون 218 تا 220) شرايط دوره 15 ساله نخست حضرت درست همان شرايط پدر بزرگوارش بود كه در مقابل زيركترين و عالم ترين خليفه عباسي قرار داشت .مامون كه در سال 204 هجري وارد بغداد شد امام جواد (ع) را كه بنا بر برخي از روايات سن مباركشان در اين دوران10 سال بيش نبود از مدينه به بغداد فرا خواند و سياست پيشين خويش را در محدود ساختن امام رضا (ع) در خصوص امام جواد (ع) نيز استمرار داد .ترس از علويان و محبت اهل بيت در دل مسلمانان از يك سو و متهم بودن وي در به شهادت رساندن امام رضا (ع) در جهان اسلام از سوي ديگر، وي را بر آن داشت تا با به تزويج در آوردن دختر خويش ام الفضل، ضمن تبرئه خويش و استمرار حركت عوامفريبانه در دوست داشتن اهل بيت، پايه هاي حكومت خويش را مستحكم سازد .اين حركت مامون چون سپردن ولايتعهدي به امام رضا (ع) 9 مورد اعتراض بزرگان بني عباس قرار گرفت اما مشاهده علم و درايت حضرت جواد(ع) در همان سن آنانرا به قبول اين ازدواج ترغيب ساخت. امام جواد (ع) شرايط خود را همان شرايط پدر خويش ديد، از اينرو با پذيرش ازدواج با ام الفضل نقشه پليد مامون در به قتل رساندن وي و شيعيان را از صفحه ذهن مامون زدود.حضرت(ع) كه به خوبي از سياستها و نقشه هاي مامون در بهره برداري از جايگاه ديني و اجتماعي خود باخبر بود، پس از ازدواج اقامت در بغداد را رد و به مدينه بازگشت و تا سال شهادت خويش در آنجا مقيم شد .
    نامه هاي ام الفضل به پدر خويش مبني بر عدم توجه امام جواد (ع) به وي، بيانگر اجباري بودن ازدواج وي با ام الفضل و نداشتن فرزندي از ام الفضل از امام جواد (ع) پرده از هوشمندي امام (ع) برمي دارد؛ چون كه مامون بر آن بود تا با به دنيا آمدن فرزندي از ام الفضل وي را به عنوان يكي از فرزندان رسول خدا (ص) در بين شيعيان، محور حركتهاي آينده خود و بني عباس قرار دهد. مامون در سال 218 ه .ق در مسير حركت به سوي جنگ تا روم درگذشت . علي رغم تمايل سپاه و سران بني عباس به خلافت عباس فرزند مامون ، عباس بنا بر وصيت پدر با عمويش ابو اسحاق معتصم بيعت كرد .
    معتصم هشتمين خليفه عباسي پس از ورود به بغداد، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند .حضرت در سال 218 پس از معرفي امام هادي(ع) به جانشيني خود به همراه ام الفضل به بغداد رفت .در اين سفر حضرت با شخصيتي متفاوت از مامون روبرو شد ، شخصيتي با روحيه نظامي گري و فاقد بينش علمي . معتصم كه مايه هاي حيله گري و عوامفريبي هاي مامون را در خود نداشت ، موضعگيري متضاد با اهل بيت خود را در بين مردم آشكار ساخت .امام عليه السلام در دو سال آخر عمر خويش تحت نظارت شديدتر دستگاه امنيتي و نظامي معتصم قرار گرفت. از اينرو شرايط امام جواد به گونه اي شد كه حضرت توسط معجزات و كرامات و شركت در جلسات علمي ، امامت خود را به ديگران به اثبات مي رساند .امام جواد (ع) در طول زندگي پربار اما كوتاه خويش بر آن بود تا ارتباط با مردم را حتي در سخت ترين شرايط حفظ كند و با بذل و بخشش به فقرا و مساكين كرامت اهل بيت را به اثبات رساند. وي اين سيره خويش را به امر پدر بزرگوارش آغاز و به انجام رساند . امام رضا (ع) در يكي از نامه هاي خود به حضرت جواد (ع) مي نويسد :" به من خبر رسيده است كه ملازمان تو ، هنگامي كه سوار مي شوي از روي بخل تو را از در كوچك بيرون مي برند تا از تو خيري به كسي نرسد تو را به حق خودم بر تو، سوگند مي دهم كه از درب بزرگ بيرون آيي و به همراه خود زر و سيم داشته باش تا به نيازمندان و محتاجان عطا كني. "و اين آغاز يك حركت مردمي ، معنوي و انساني بود كه به استحكام پايگاه مردمي حضرت منجر شد و دستگاه بني عباس را از نام " جواد " به معناي بخشنده به هراس وا داشت .

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: علت و معلول



    كهن‏ترين مسأله فلسفه ، مسأله علت و معلول است . در هر سيستم فلسفی‏
    نام علت و معلول برده می‏شود ، بر خلاف اصالت وجود يا وجود ذهنی كه در
    برخی سيستمهای فلسفی جايگاه بلندی دارد و برخی از سيستمهای فلسفی ديگر
    كوچكترين آگاهی از آن ندارند و يا بحث قوه و فعل كه در فلسفه ارسطو نقش‏
    مهمی ايفا می‏كند و يا بحث ثابت و متغير كه در فلسفه صدرالمتألهين مقام‏
    شايسته‏ای يافته است .
    " عليت " نوعی رابطه است ميان دو شی‏ء كه يكی را علت و ديگری را
    معلول می‏خوانيم ، اما عميق‏ترين رابطه‏ها . رابطه علت و معلول اين است كه‏
    علت ، وجود دهنده معلول است . آنچه معلول از علت دريافت می‏كند تمام‏
    هستی و واقعيت خويش است . لهذا اگر علت نبود معلول نبود . ما چنين‏
    رابطه‏ای در جای ديگر سراغ نداريم كه اگر يكی از دو طرف رابطه نبود ديگری‏
    هم نباشد . عليهذا نياز معلول به علت ، شديدترين نيازها است ، نياز در
    اصل هستی . بنابراين اگر بخواهيم علت را تعريف كنيم بايد بگوييم : "
    آن چيزی است كه معلول در كيان و هستی خود به او نيازمند است ".
    از جمله مسائلی كه در باب علت و معلول هست اين است كه هر پديده‏ای‏
    معلول است و هر معلولی نيازمند به علت است پس هر پديده‏ای نيازمند به‏
    علت است . يعنی اگر چيزی در ذات خود عين هستی نيست و هستی ، او را
    عارض شده و پديد آمده است ناچار در اثر دخالت عاملی بوده است كه آن‏
    را علت می‏ناميم . پس هيچ پديده‏ای بدون علت نيست . فرضيه مقابل اين‏
    نظريه اين است كه فرض شود پديده‏ای بدون علت پديد آيد . اين فرضيه به‏
    نام " صدفه " يا " اتفاق " ناميده می‏شود . فلسفه ، اصل عليت را
    می‏پذيرد و به شدت نظريه " صدفه " و " اتفاق ) را رد می‏كند .
    اين كه هر پديده‏ای معلول و نيازمند به علت است مورد اتفاق فلاسفه و
    متكلمين است ولی متكلمين چنين پديده‏ای را به " حادث " تعبير می‏كنند و
    فلاسفه به " ممكن " . يعنی متكلمين می‏گويند هر " حادث " معلول و
    نيازمند به علت است و فلاسفه می‏گويند هر " ممكن " معلول و نيازمند به‏
    علت است . و اين دو تعبير مختلف نتيجه‏های مختلف می‏دهند كه در بحث‏
    حادث و قديم به آن اشاره كرديم .
    مسأله ديگر در باب علت و معلول اين است كه هر علتی فقط معلول خاص‏
    ايجاد می‏كند نه هر معلولی را ، و هر معلولی تنها از علت خاص صادر می‏شود
    نه از هر علتی . به عبارت ديگر ميان موجودات جهان وابستگيهای خاصی هست‏
    پس هر چيزی منشأ هر چيزی نمی‏تواند بشود و هر چيزی ناشی از هر چيزی نمی‏تواند باشد . ما در تجربيات عادی خود به اين حقيقت جزم داريم كه مثلا غذا خوردن علت سير شدن است و آب نوشيدن علت سيراب شدن و درس خواندن علت باسواد شدن
    لهذا اگر بخواهيم به هر يك از معلولات نامبرده دست بيابيم به علت خاص‏
    خودش متوسل می‏شويم . هيچگاه برای سير شدن به آب نوشيدن يا درس خواندن‏
    متوسل نمی‏گرديم و برای باسواد شدن غذا خوردن را كافی نمی‏دانيم .
    فلسفه ثابت می‏كند كه در ميان تمام جريانات عالم چنين رابطه مسلمی‏
    وجود دارد و اين مطلب را به اين تعبير بيان می‏كند :
    " ميان هر علت با معلول خودش سنخيت و مناسبت خاصی حكمفرماست كه‏
    ميان يك علت و معلول ديگر نيست " .
    اين اصل مهمترين اصلی است كه به فكر ما انتظام می‏بخشد و جهان را در
    انديشه ما ، نه به صورت مجموعه‏ای هرج و مرج كه در آن هيچ چيزی شرط هيچ‏
    چيزی نيست ، بلكه به صورت دستگاهی منظم و مرتب در می‏آورد كه هر جزء آن‏
    جايگاه مخصوص دارد و هيچ جزئی ممكن نيست در جای جزء ديگر قرار گيرد .
    مسأله ديگر در باب علت و معلول اين است كه در فلسفه ارسطو علت چهار
    قسم است : علت فاعلی ، علت غائی ، علت مادی ، علت صوری . در
    مصنوعات بشری اين چهار علت به خوبی صادق است . مثلا اگر خانه‏ای بسازيم‏
    ، بنا و عمله علت فاعلی است و سكونت در آن خانه ، علت غائی است ، و
    مصالح آن خانهعلت مادی است ، و شكل ساختمان كه متناسب با مسكن است نه مثلا با انبار يا حمام يا مسجد ، علت صوری است .
    از نظر ارسطو هر پديده طبيعی ، مثلا يك سنگ ، يك گياه ، يك انسان هم‏
    عينا دارای چهار علت مزبور هست .
    از جمله مسائل علت و معلول اين است كه علت در اصطلاح علماء طبيعی‏
    يعنی در اصطلاح طبيعيات ، با علت در اصطلاح الهيات و علماء علم الهی‏
    اندكی متفاوت است : از نظر علم الهی كه اكنون آن را به نام " فلسفه "
    می‏خوانيم علت عبارت است از وجود دهنده ، يعنی فلاسفه چيزی را علت چيز
    ديگر می‏خوانند كه آن چيز وجود دهنده چيز ديگر بوده باشد وگرنه آنرا علت‏
    نمی‏خوانند و احيانا آنرا " معد " می‏خوانند . ولی علماء علوم طبيعی حتی‏
    در موردی كه رابطه ميان دو چيز صرفا رابطه تحريك و تحرك است كلمه علت‏
    اطلاق می‏كنند . علهذا در اصطلاح علماء طبيعی ، بنا علت خانه است زيرا بنا
    به وسيله يك سلسله نقل و انتقالها بالاخره منشأ ساختن يك خانه شده ، ولی‏
    علماء علم الهی هرگز بنا را علت خانه نمی‏خوانند ، زيرا بنا به وجود
    آورنده خانه نيست ، بلكه مصالح خانه قبلا وجود داشته است و كار بنا فقط
    اين بوده كه به آنها سازمان داده است . همچنين پدر و مادر نسبت به‏
    فرزند بر حسب اصطلاح علماء علوم طبيعی علت شمرده می‏شوند ولی بر حسب‏
    اصطلاح فلسفه ، آنها " مقدمه " ، " معد " و " مجرا " ناميده می‏شوند
    ، علت شمرده نمی‏شوند .
    مسأله ديگر در باب علت و معلول اين است كه سلسله علل ( البته علل به‏
    اصطلاح فلاسفه نه علل به اصطلاح علمای طبيعی ، يعنی علل وجود نه علل حركت )
    متناهی است و محال است نامتناهی باشد ، يعنی اگر وجود يك شی‏ء ، صادر
    از علتی و قائم به علتی باشد و وجود آن علت نيز قائم به علت ديگر ، و
    وجود آن علت نيز قائم به علت ديگر باشد ممكن است هزارها و ميليونها و
    يا ميلياردها علت و معلول به اين ترتيب هر كدام صادر از ديگری باشد و
    بالا برود ، ولی در نهايت امر به علتی منتهی می‏گردد كه آن علت قائم‏
    بالذات است و قائم به علتی ديگر نيست زيرا تسلسل علل غير متناهيه محال‏
    است . فلاسفه ، براهين زيادی اقامه می‏كنند بر امتناع تسلسل علل غير
    متناهيه ، و اين تعبير را مخفف می‏كنند و می‏گويند : تسلسل علل محال است‏
    . و غالبا تعبير را از اين هم مخفف‏تر می‏كنند و می‏گويند تسلسل محال است‏
    و البته مقصود اين است كه تسلسل علل غير متناهيه محال است .
    كلمه تسلسل از ماده " سلسله " است كه به معنی زنجير است . پس‏
    تسلسل يعنی زنجيره شدن علل غير متناهيه . فلاسفه ، نظام و ترتيب علل و
    معلولات را به حلقات زنجير كه به ترتيب پشت سر يكديگر قرار گرفته‏اند ،
    تشبيه كرده ‏اند .



     ادامه مطلب
     عنوان خبر: تقوی در نهج البلاغه


    آغاز سخن
    در آيين مقدس اسلام ودر قرآن كريم تقوي و پرهيزگاري زير بناي اعمال نيك هر انسان مسلمان و مومن قلمداد شده است كه گويي منهاي هيچ عبادت و هيچ طاعتي از انسان پذيرفته نيست:
    انّما يتقبّل الله من المتقين.
    جز اين نيست كه خداوند از متقيان وپرواداران مي پذيرد.
    اصولا تقوي و پرواداري هم هدف است وهم خود زمينه ساز و وسيله اي است براي پاكي وتعالي روح آدمي كه هيچ مسلمان ومومني بدون زمينه تقوي نمي تواند در راه ارشاد, هدايت و رستگاري گام بسپارد:
    ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين.
    اين كتاب كه ترديد وشكي در آن نيست , مايه هدايت و رستگاري است فقط براي پرهيز گاران ومتقيان.
    لذا مي بينيم كه مساله تقوي در قرآن و سنت پايگاهي عظيم دارد,كرارا ودر موارد متعددي از آن سخن به ميان آمده واز بعدهاي مختلفي مورد بحث قرار گرفته است واولياي دين پيرامون آن وبيان صفات متقين و فضائل آنان داد سخن داده اند.
    وبا مطالعه نهج البلاغه نيز مي توان دريافت كه تقوي در نظر حضرت علي (ع)اهمييت بسيار داشته است .
    به همين دليل من وظيفه خود احساس كردمتا با تهيه مقاله اي گفتار آن حضرت را در مورد تقوي و متقين وآثار آن بيان كنم .
    كه در اينجا لازم مي دانم از جناب آقاي كيفي مسئول محترم واحدقرآن آموزش وپرورش ناحيه چهار كه ازراهنمائي هاي ايشان بسياراستفاده كردم تشكر كنم.ولازم ميدانم از مديريت و معاونين دبيرستان امام رضا(ع) وهمچنين مسئول كتابخانه اين دبيرستان كه كمكهاي شاياني در اين راه به من كردند كمال سپاسگزاري را داشته باشم .
    تصويري از نهج البلاغه
    نهج البلاغه كتابي است حاوي 239 و 79 نامه و 480 حكمت و كلمات قصار كه اميرالمؤمنين علي (ع) در زمان كوتاه خلافت خود ، ايراد نموده است و محمدبن حسين موسوي معروف به «سيدرضي» (359-406) كه از بزرگان علماء شيعه است در سال 400 هجري آنرا برشته تحرير در آورده است.
    مؤلف نهج البلاغه درباره هدف از تأليف مي گويد در آغاز جواني شروع به تأليف كتابي درباره خصائص ائمه عليهم السلام نموده و مشتمل بر سخنان و ساير خصوصيات آنها بوده در بخش آخر مربوط به حضرت علي كلمات قصا آن حضرت را نوشتم كه پس از اين كه برخي از دوستان آن را ديدند بسيار پسنديدند و از من تقاضا كردند كه خطبه ها و نامه هاي آنحضرت را هم اضافه كنم. آنها مي دانستند كه چنين كتابي از لحاظ شاهكارهاي فصاحت و بلاغت و گوهرهاي درخشان ادب عربيت بي مانند خواهد بود ، زيرا اميرالمؤمنين(ع) سرچشمه فصاحت و زادگاه بلاغت است.
    كتاب نهج البلاغه در مدت هزار سال همواره در آسمان علم و ادب و همچون خورشيدي فروزان ، درخشيده و نورافشاني كرده است و به زبان هاي زنده دنيا ، مانند انگليسي ، فرانسه ، آلماني ، فارسي و اردو ترجمه شده است و دانشمندان اسلامي صدها شرح و منتخب و مختصر و سيري در نهج البلاغه براي اين كتاب نوشته اند1.
    سيد رضي در مورد نام اين كتاب مي گويد: اين كتاب را بدان جهت نهج البلاغه ناميدم كه بابهايش بر روي بيننده باز مي گردد و به خواست و منظور خود نزديك مي شود. هم برآورنده نياز دانشمند و دانشجو است و هم منتهاي آرزوي بليغ و زاهد و در ضمن آن سخنان شگفت آوري درباره توحيد و عدل و منزه داشتن خداي سبحان و متعال از تشبيه او با خلق مي آيد تا هر شبهه اي در پرتو نور پراكنيهايش آشكار گردد و هر بيمار حقيقي با داروي شفابخش آن بهبودي يابد2.









    تقوي از ديدگاه لغت
    كلمه تقوي از ريشه (وقي ) گرفته شده كه به معاني باپاي برهنه و پاورچين وبا پروا راه رفتن ,اصلاح كردن چيزي و نگه داري آمده است وواژه (اتقا’)هم از باب افتعال به معاني پرهيز ,اجتناب ودوري گزيدن است و وقتي به خدا اضافه شده وگفته شود (اتق الله )به معني ترسيدن از مجازات الهي است واحتراز از آن چيزي است كه خداوند دوست نمي داردوكلمه (تقاه) نيز به معناي خشيت از مقام ربوبي است.
    تقوي درقرآن
    لغت تقوي و مشتقات ان در حدود دويست وسي و هشت مورد درقرآن آمده است,اما احصا و بررسي جامع آن كه در حديث وسنت آمده فرصتي بيشتر لازم دارد.
    در قرآن مجيد به آثار گوناگون تقوي اعم از فردي,اجتماعي,مادي ومعنوي اشارتهاشده است ومفسران گرانقدراسلام هم در تشريح و تحليل ابعادمختلف آن قلمفرسائيها فرموده اند.
    از نظر علامه طباطبائي متقيان همان مومنانند وهرگز تقوي خصوصيتي از خصوصيات طبقه أي از طبقات مومنان نيست بلكه تقوي صفتي است كه درصورت تحقق ايمان و جامه وجود پوشيدن آن با همه مراحل ايمان جمع ميشود و تحقق مي يا بد.ودليل اين مطلب آن است كه خداي متعال طايفه معيني از طوايف مومنان را با اختلاف درجات و طبقاتشان با صفت تقوي نستوده هر چند كه طي آيه هاي نخست سوره بقره به ذكر چند صفت معرف تقوي پرداخته است و آن صفات عبارتند از:ايمان به غيب,اقامه نماز,انفاق ازآنچه كه خداوندسبحان روزي فرموده,ايمان به آنچه كه بر پيامبران نازل شده و يقين و اذعان به آخرت.
    هرجا تقوي وجود داشته باشد ايمان نيز آنجا وجود دارد,كه در حقيقت تقوي تحقق خارجي ايمان و عينيت آن است.
    به هرحال در لابلاي آيات قرآن براي تقوي آثار و نتايج گوناگوني ذكر شده است كه مي توان به اثر تقوي در معيشت دنيا و انعكاس آن در حيات نظامي اشاره كرد.
     








    تقوي در نهج البلاغه
    در لابلاي سخنان وخطبه ها و نامه هاي علي (ع) در نهج البلاغه نيز بارها وبارها از تقوي و خصوصيات متقيان صحبت به ميان آمده است وامام بزرگوار ومعصوم به مناسبتهاي مختلف به آثار تقوي و چگونگي حيات پروا پيشگان در بعد هاي گوناگون آن اعم از مادي ,معنوي , فردي , اجتماعي , اخلاقي وغيره ونيز در تشريح صفات و مشخصات پرهيز گاران اشارتها فرموده است وحتي گاهي در اين زمينه به القاي خطبه مستقل و نسبتا مفصل پرداخته است كه مهمترين و پر مضمون ترين آنها خطبه أي است كه به خطبه همّام شهرت دارد.
    و اينك به بررسي تك تك فضائلي كه حضرت علي (ع) در مورد تقوي و متقين واثرات آن در تكامل بشري فرموده است مي پردازيم:
    برنامه روز و برخورد با مردم
    و اما النهار فحلماء علماء ابرار اتقياء قد براهم الخوف بري اقداح ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضي و ما بالقوم من مرض و يقول : لقد خولطواولقد – خالطهم امر عظيم لايرضون من اعمالهم القليل و لايستكثرون الكثير فهم لانفسهم متهمون و من اعمالهم مشفقون .
    اما روز ، پس دانايان با حلم اند ، نيكوكاران پارسايند ، خوف و خشيت خدا آنان را چوبين كرده كه قدشان همچون تير تراشيده است . بيننده اي به خدا مي نگرد ،‌پس بيمارشان مي پندارد ؛ اما ابداً بيماري و ناخوشي ندارند . بيننده اي مي گويد : اينان قاطي كرده اند . آري ، امر عظيمي در درون انان خلجان دارد :‌به عمل اندك و كم خشنود نيستند و كار زياد را هم زياد نمي دانند ؛‌خود را در انجام مسؤوليتها متهم مي دارند و از پذيرفته نشدن اعمالشان خائف و بيمناك اند.
    اميرالمومنين (ع) دراين بخش از كلامش نيز به بيان چند صفت فضيلت براي متقين پرداخته است :
    1.حلم ( يا حكمت )‌.
    2. علم و دانش و آگاهي .
    3. احسان و نيكوكاري .
    4. تقوي .
    5. خوف .
    6. راضي و خشنود نبودن به عمل اندك .
    7. عمل خير هر چند زياد را زياد ندانستن.
    8. خود را در انجام وظايف و مسؤوليتها متهم دانستن.
    9. از پذيرفته نشدن عملهاي خير بيمناك بودن.
    و سرانجام بيان قضاوت مردم عامي و عادي است كه تصور مي كنند ايشان مريض اند و يا دچار اختلال هستند كه لاغر اندام و آشفته خاطرشان مي بينند. در حالي كه چنين نيست و نه تنها آنان بيمار و رنجور نيستند بلكه تندرست تر و سالم تر از سايرين اند ، و نه تنها اختلال ندارند بلكه حواسي جمع تر از حواس مردم عادي دارند چون عواقب امور و نتايج اعمال را به دقت تمام و با ديدي الهي مي نگرند.

    1.    صفت حلم ، فضيلتي است ميان دو رذيله مهانت و غضب كه يكي تفريط است و ديگري افراط .
    «مهانت » يعني پستي و حقارت، كه انسان هرگز در برابر هيچ امري خشونت و تندي نكند و در برابر هر عملي عكس العمل متناسب نشان ندهد و به اصطلاح آنچنان لين العريكه باشد كه با هم ، اعم از خوب و بد ، و در برابر هر عملي ، چه صلاح و چه فساد ، يكسان برخورد كند و انعطافي و انفعالي عمل نمايد- و متقين ، ابداً چنين نيستند – و « غضب » عبارت است از اينكه انسان با هم كس و درهمه جا خشونت و تندي به كار برد و هرگز مورد را ارزيايب نكند ، كه پارسايان از اين افراط نيز به دورند و صفت و خصلتي متعادل ميان آن دو دارند؛ ي عني حليم اند ، بجا و بموقع نرمش و انعطاف دارند و در جاي خود هم خشونت و تندي مي كنند .
    از سوي ديگر اگر نسخه بدل « حكما » را در نظر بگيريم – كه در بعضي نهج البلاغه ها چنان آمده – حكمت نيز فضيلتي است از فضايل پارسايان كه ايشان حكيمان اند و همه چيز و همه كس را در جايگاه متناسب خود مي بينند و رعايت مي نمايند مضاف بر اينكه حكمت هم مانند حلم از جنود و لشكريان عقل محسوب مي شد.

    2.    متقين ، عالم و دانشمند و خبير و آگاه اند و از جنبه نيروي عقلاني و حكمت نظري و در تحليل مسائل فكري و عقيدتي سرآمدند، كه آنان با دانش و نظر و استدلال به معارف توحيد و شناختهاي الهي رسيده اند نه از روي تقليد و پيروي كوركورانه و بدون تفكر و انديشه .

    3.    متقي ، آدمي نيكوكار و اهل احسان و نيكي است ،‌كه آن از صفات بارز مؤمن است و مؤمنان ، محسنان و نيكوكاران و ابرارند.

    4.تقوي در اين مورد به معناي خاص آن به كار رفته است ، يعني ترس از خدا و مجازات او ،‌و لذا متقي و پارسا از كليه قبايح كرداري و سيئات نفساني مي هيزد.

    5. وصف خوف . در مورد متقيان به طور مكرر صحبت از خوف و بيم به ميان مي آيد و نيز از هويدايي و بروز آثار اين خوف در سيما و جنات ايشان و درتن و اندامشان و در نفسيات و روحياتشان صحبت مي شود و با ملاحظه متعلقات خوف صفات ديگري براي پرواپيشگان و پارسايان ذكر مي گردد مانند بيم از مردودي اعمال و عبادات و امثال آن.
    امير المؤمنين مي فرمايد : شخص متقي و پرهيزگار ، از خوف خدا و از ترس نافرماني او و از بيم ارتكاب گناه و انجام موجبات خشم و غضب الهي ، شديداً نگران است و لذا اندامي لاغر و باريك دارد.
    امام سجاد علي بن الحسين (ع) وقتي مي خواست وضو بگيرد رنگ رخسارش مي پريد . خانواده اش مي گفتند :‌چه امري پيش آمده است ؟ مي فرمود : مي دانيد كه در برابر چه ذاتي مي خواهم بايستم ؟ 1
    خوف يكي از درجات عالي عرفاني است و مقام خائفان بس ارجمند و والاست . خوف يك صفت اثباتي است كه به مؤمن جرأت ،‌شهامت و شجاعت مي بخشد ، زيرا او تنها از مجازات و كيفر الهي مي ترسد و از ما سوي الله واهمه اي ندارد و به همين سبب همه از او بيم دارند و برايش حساب بازمي كنند.
    و امام صادق (ع) فرمود :
    من خاف الله اخاف الله منه كل شي و من لم يخف الله اخافه الله من كل شي.2
    هر كس از خدا بترسد ، خداوند همه چيز را از او مي ترساند و هر كس از خدا نترسد ، خداوند او را از همه چيز مي ترساند.
    شارح بحراني در اينجا از شرح خطبه چنين مي نويسد : خوف و ترس آنچنان متقي رامشغول مي كند كه او بر بدن و صلاح آن نمي پردازد و در نتيجه ،‌اشتها و قوه غازيه از ايجاد بدل ما يتحلل باز مي ماند و اندامش لاغر و باريك مي گردد ،‌همچون چوبي تراشيده و دراز ، و به سبب همين وضع بيننده او را مريض مي پندارد ، در صورتي كه او اصلاً مريض نيست ،‌و بيننده چنين مي انگارد كه او گرفتار اختلاس حواس است و اين اشاره به حالتي است كه براي برخي عارفان به هنگام ارتباط بامبداء اعلي رخ مي دهد كه به بدن خود نمي رسند و حركات و سخنان خود را نمي توانند ضبط كنند و در نتيجه سخني نامتعارف و ناخوشايند براي ظاهر بينان شريعت به زبان مي آورند ، پس آنان را به اختلال حواس ،‌و جنون و گاهي هم به كفر و بيديني نسبت مي دهند… 1
    به نظر مي رسد كه اين گونه برداشت از بيان علي (ع) دور افتادن از شريعت و طريقتي است كه انبياي عظام ، بخصوص رسول خاتم محمد مصطفي (‌ص) و او صياي كرامش ، در تعاليم اسلام بيان داشته اند . آنان در برنامه هايشان كوشيده اند كه در انسانها از همه نظر تعادل ايجاد كنند ،‌اعم از جنبه هاي روحي و جسمي ، و اينچنين برداشت صوفي منشانه و تفسير يك بعدي كلام اميرالمومنين (ع) تداعي امري مي كند كه از سيره خود آنان به دور است .
    پس چگونه مي توان تصور كرد كه مردي عارف و انساني متقي و پارسا حرفي بزند كه با ظاهر شريعت سازگار نباشد ، كه اعتبار شريعت به ظاهر و باطن هر دو است نه به يكي . پس بهتر است تفسير كلام علي (ع) را از بيان خود او بگيرم.

    6.متقي به عمل اندك راضي و خشنود نيست . او هر چند اعمال خير و پسنديده انجام دهد باز آن را كم مي شمارد . يكي از شارحان نهج البلاغه مي نويسد : تصور متقضيان در مورد خويش آن است كه براي مبارزه و كار و كوشش و تلاش آفريده شده اند نه براي تنبلي و بطالت.1
    به هر حال ، چون افراد متقي به غايات شريفه و اهداف عاليه عبادات آگاه اند و نتايج اعمال صالحه ، كه عبارت از دور شدن از آتش و ورود به بهشت است ، برايشان معلوم و مكشوف مي باشد و مي دانند كه هر چه عمل خير بيشتر انجام دهند ، به رضوان الهي بهتر خواهند رسيد ؛ لذا هر چند عمل خير زياد انجام دهند آن را با در نظر گرفتن اين هدف و غايت ، اندك مي شمارند.

    7.پارساريان هر چند عمل خير فراوان انجام مي دهند مع ذلك دچار عجب و غرور نمي شوند ، كه عجب در عبادت و بندگي موجب حبط و بطلان اعمال عبادي مي شود و انسان را بر لبه پرتگاه سقوط قرار ميدهد.
    امام محمد باقر (ع) فرمود : سه چيز كمر انسان را مي شكند : اول اينكه انسان عمل خودرا زياد بداند ، دوم گناهان خويش را فراموش كند ، سوم خود بين باشد و از رأي و فكر خويش خوشش آيد.1

    8.متقي با اينكه هر چند در توان دارد انجام مي دهد و در عمل به وظيفه و مسؤوليت بندگي قصور و كوتاهي نمي كند مع ذلك خودرا متهم مي دارد و هميشه از خطا و تقصير بيمناك است .
    اميرالمومنين (ع) در خطبه پنجاه و دو نهج البلاغه مي فرمايد : به خدا سوگند ، اگر دلهاي شما آب شود و چشمايتان از شوق خدا و يا ترس او خون بگريد ، پس تا دنيا باقي است زنده بمانيد و عمر كنيد ، اعمال خير شما ، هر چند كه تمام قدرت و كوشش خود را به كار گيريد ، با نعمتهاي بزرگ خدا و فقط اين نعمت كه او شما را به سوي ايمان رهنمون شده است برابري نتواند كند.
    و امام ابوالحسن موسي الكاظم (ع) فرمود : اي فرزندم ! هر چه مي تواني در عبادت و بندگي خدا بكوش ، مع ذلك خود را از دايره تقصير و كوتاهي در عبادت خدا خارج مدان ؛ چون خداوند آن گونه كه شايسته است ، عبادت نمي شود.2

    9.خوف از مردودي اعمال خير و عبادات ،‌از ديگر صفات متقين است . و اين چند صفت اخير در ارتباط هم اند ، زيرا كه دانستن طاعت هر چند زياد باشد و كافي ندانستن عبادات زياد در برابر عظمت خداوند و نعمتهاي بيكرانش و نداشتن عجب به چند عمل خير ، مجموعاص حالتي در انسان متقي ايجاد مي كند كه او را وامي دارد تا اعمال و عباداتش خالص و به دور از هرگونه شائبه ريا و ناخالصي باشد ؛‌لذا هميشه بيم از آن دارد كه عملهايش به او مردود شود .
    در تفسير همين آيه از رسول خدا سوال مي شود كه آيا مقصود كساني هستند كه معصيت و نافرماني خدا مي كنند ، مرتكب زنا و سرقت مي شوند و مي و شراب مي نوشند و مع ذلك از خدا مي ترسند ؟ در پاسخ فرمود : نه بلكه منظور از آيه كساني هستند كه روزه مي گيرند و صدقه مي دهند و نماز مي خوانند ، مع ذلك مي ترسند كه از ايشان ، پذيرفته نشود1

    عكس العمل متقي در برابر تنا گويي مردم
    اذا زكي احد منهم خاف ممايقال له فيقول انا اعلم بنفسي من غيري وربي اعلم بي مني بنفسي اللهم لا تواخذني بما بقولون و اجعلي افضل مما يظنون و غفرلي ما لايعلمون.
    هرگاه يكي از ايشان تجليل و تعريف شود و مورد ستايش و تمجيد قرار گيرد ، از اين كار بيمناك مي گرددو مي گويد من بر نفس خودم از ديگران آگاهترم و پروردگار من هم از خود من بر نفس من واقفتر و داناتر است . خدايا ! مرا در مقابل آنچه مي گويند مؤاخذه مفروما و مرا بهتر از آنچه اينان مي پندارند قرار بده و بر من ببخش آنچه  را كه مردم از آن بي خبرند.
    شخص متقي و پرواپيشه وقتي مورد ستايش قرار مي گيرد و كسي او را مدح و ثنا مي گويد و كمالات و فضايل او رامطرح مي سازد ، از اين كار نه تنها خوشش نمي آيد و برخود نمي بالد و دچار عجب و خود بهتربيني نمي شود بلكه اين عمل ستايشگران و مداحان را وسيله اي قرار مي دهد براي ابتهال به درگاه ربوبي. بنابراين با نيايش به پيشگاه الهي ، در مقام خنثي سازي هر اثري بر مي آيد كه از نظر رواني ممكن است اين مدح و ثنا در روح او باقي بگذارد .
    اصولاً تزكيه و ستايش نفس و باليدن به وجود فضايل و كمالات ، موجب لغزش و انحطاط انسان مي شود و او را دچار غرور و عجب و از خود راضيگري مي كند ؛ لذا خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد:
    فلا تزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقي.1
    خود را نستاييد و تزكيه نفس نكنيد ، كه خداوند داناتر است كه چه كسي با تقوي و متقي است .
    شيخ طبرسي در تفسير اين آيه مي نويسد : خودرا بزرگ مشماريد و نفس خود را با صفاتي كه ندارد تعريف و تمجيد نكنيد ، چون خداوند به نفس شما آگاهتر است ،و يا مقصود آن است كه عبادات و اعمال نيكتان را ذكر نكنيد و خود را به سبب انجام آن كارها تعريف و تمجيد ننماييد ، كه در اين صورت ، اعمال و عبادتهاي شما خالصتر و به خشوع نزديكتر و از ريا و ناخالصي دورتر خواهد بود، و خداوند داناتر است كه چه كسي از شرك و گناهان كبيره مي پذيرد و يا نيكوكار ، مطيع و مخلص است.2
    و امام محمد باقر (ع) در تفسير آيه مزبور فرمود :يكي از شما به زيادي نماز ، روزه ، زكات و عبادت افتخار نكند ، زيرا خداوند داناتر است كه متقي و پرهيزگار كيست.3
    محمد جواد مغنيه مي نويسد : انسان دو گونه زندگي دارد : ظاهري و باطني. زندگي ظاهري اش براي مردم است ، اما زندگاني باطني و دروني اش براي خداست ، و اين تنها خداوند است كه از درون وباطن انسان مطلع و با خبر است نه ديگران 4


    نشانه ها  وعلامتهاي پرواپيشگان و متقيان .
    فمن علامه احدهم انك تري له قوه في دين و حزماً في لين و ايماناً في يقين و حرصاً في علم و علماً في حلم و قصداً في غني و خشوعاً في عباده و تجملاً في فاقه و صبراً في شده و طلبا في حلال و نشاطا في هدي و تحرجا عن طمع.
    پس ، از جمله نشانه هاي يكي از ايشان آنكه تو براي او توان و نيرويي در دين ، دورانديشي و محكم كاري در عين نرمش ، ايماني در مرحله يقين ، حرص و علاقه شديدي به علم و دانش ، دانايي و علمي توأم با حلم ومتانت ، ميانه روي و صرفه جويي در توانگري ، فروتني و خشوعي در عبادت و بندگي ، آراستگي اي به هنگام فقر و نداري ، بردباري و صبري در شدت و سختي ، جويايي حلال و دلشادي همراه با هدايت و درستكاري ،‌و بالاخره دوري واجتناب از آز و طمع مشاهده مي كني.

    اميرالمومنين (ع) در اين فراز از بيانش ، باز به تشريح صفايي براي متقين مي پردازد كه در حقيقت يك سلسله فضايل و صفات كماليه اي هستند كه بر وزنه و وقارو شخصيت انساني فرد متقي مي افزايند . اين فضايل به ترتيب عبارتند از :‌

    1.توان ديني . متقي در دين خود نيرومند ، محكم و استوار است . پس تشكيك شكاكان و نيرنگ دغلبازان او را متزلزل نمي كند.

    2.نرمش توأم با دورانديشي. نرمخويي وملاطفت پارسايان نه به سبب مهانت و ضعف و سستي ، كه از روي دورانديشي و محكم كاري است .

    3.ايمان در حد يقين . ايمان به طور كلي عبارت است از شناخت خداوند و اذعان به هستي او و گرايش به رسول و پيامبر و تصديق آنچه كه از سوي خداي تعالي بر رسول فرود آمده است . اين شناخت و گرايش و تصديق ،‌قابل شديد و ضعف و داراي مراتب متعددي است : گاهي از روي تقليد و ديگر بار از روي علم و آ‌گاهي بدون توجه به علم و آگاهي و سومين بار از روي علم و آگاهي با توجه به اين علم و آگاهي ، كه چنين ايماني را « علم اليقين » گويند و هرگز احتمال در آن راه پيدا نمي كند.
    و امام ابوالحسن رضا (ع) فرمود :
    انما هوالاسلام و الايمان فوقه بدرجه و التقوي فوق الايمان بدرجه و اليقين فوق التقوي بدرجه.1
    ارزنده ترين چيز ،‌اسلام است . و ايمان يك مرتبه از آن بالاتر است و  تقوي نيز يك مرتبه بالاتر از ايمان قرار دارد و يقين هم يك مرتبه بالاتر از اين آخري ، است .

    4.علاقمندي شديد به علم و آگاهي. و همان گونه كه قبلاً اشاره فرمود متقيان گوششان را وقف شنيدن دانشهاي مفيد كرده اند و در اين راه تلاشگري خستگي ناپذيرند.

    5.دانايي توأم با حلم و متانت ، كه متقين دانشمنداني حليم و متين و با وقارند نه همچون سبكسران تهي مغزي كه نواري پر شده از اصطلاحات و ضبطي فراهم شده از تكرار مكررات را مي مانند.

    6.اقتصاد در معيشت و صرفه جويي در زندگي با وصف غنا و دارايي . زيرا پارسايان مردماني مقتصد هستند كه در عين غنا و ثروتمندي و در حال تمكن و بي نيازي ،‌صرفه جويي مي كنند و غنا آنان را به طغيان و سركشي وا نمي دارد ، كه طبيعت انسان چنين است :
    و همچنين پرواپيشگان در تحصيل مال و ثروت نيز مردماني مقتصد و ميانه رو هستند و در حد لزوم به آن مي پردازند نه چندان كه از انجام فرايض باز بمانند.

    7.خشوع و خضوع در عبادت و بندگي خدا. زيرا قرآن مؤمنان را چنين مي ستايد:
    الذين هم في صلوتهم خاشعون.1
    آنان كه در نماز خاشع و خاضع اند.
    و از آثار خشوع و خضوع در نماز آنكه نماز گزار به آداب مقرره توجه كند ، چشم از سجده گاه برندارد و به چپ و راست ننگرد . روزي پيامبر اسلام (ع) نمازگزاري را ديد كه با ريش خود بازي مي كرد، فرمود : اگر دل او خاشع مي بود ، اعضاي او نيز داراي خشوع مي شدند.2
    پس خشوع و خضوع در عبادت ،‌نتيجه تفكر و انديشيدن درباره عظمت و جلال كردگاري است ،‌كه خشوع روح عبادت است .

    8.آراستگي در عين فقر و نياز . متقين مردماني عفيف و پاك نظرند و اگر حياناص گرفتار فقر و ناداري شوند عزت نفس را از دست نمي دهند و ابداً از مردم سوال نكرده ، زبان به شكايت نمي گشايند و از آ‌نان چيزي نمي طلبند ،‌بلكه در عين شدت نيازمندي ،‌ اظهار بي نيازي مي كنند.
    و در حديث آمده است كه خداوند دوست مي دارد اثر نعمت خود را بر بنده اش ببيند و دوست نمي دارد اظهار فقر وحاجت را ، و نيز از بندگانش كساني را كه حليم و با عفت اند دوست مي دارد و دشمن مي دارد بد دهن و سوالگر سمج را . 1

    9.صبر در سختيها . مردمان متقي در شدايد دنيا ومكاره و ناخوشيهاي اين جهان صبور و شكيبا و بردبارند و آن همه سختيها و رنجها را در برابر شادماني و فرحي كه در حيات اخروي نصيبشن خواهد شد تحمل مي كنند و تلخيها و مرارتهاي زندگي را در مقابل لذتي كه از لقاء‌الله و رضوان الهي به دست خواهند آورد شيرين مي شمارند.

    10.در جستجوي روزي حلال . متقي در تأمين و طلب روزي و رزق حلال است و به آن قناعت مي كند و به طور جد از حرام مي پرهيزد. شخص پارسا از تقديرات الهي و اندازه گيريهاي خلقت و قوانين آفرينش و سنتهاي ربوبي اطلاع داد و از حدود شريعت و مقررات ديني نيز آگاه است ؛‌لذا در چهارچوب قضا و قدر و در محدوده شرع تلاش و كوشش مي كند و روزي حلال مي طلبد و مي داند كه تا اجلش فرا نرسيده است به آن دست خواهد يافت و روزي خودرا خواهد خورد . بنابراين به مال ديگران طمع نمي ورزد و با روزي حرام شكم خودرا پر نمي كند و بيشتر از سهم و اندازه اي كه برايش تعيين شده است به خود اختصاص نمي دهد.

    11.شادماني و نشاط در مسير هدايت . چنانكه گفتيم پارسايان ايماني در مرحله يقين دارند وبا نشاط تمام براي رسيدن به رضوان الله به انجام عبادت خداوند مي پردازند ،‌نه آنكه در انجام وظايف و تكاليف بي حال و كسل باشند ، كه كسالت و بي حال و فتور ، ناشي از شك و ترديد است . بعلاوه انسان مخلص در انجام عبادت نشاط دارد و اين ، شخص رياكار است كه به هنگام خلوت با پروردگار بي حال است ، اما در حضور مردم گمراهانه به نماز و نيايش مي پردازد و نمازي دراز مي گزارد.
    12.دوري از طمع . داشتن آز و طمع و چشم دوختن به آنچه كه دست مردم است از عمده ترين رذايل نفساني و منشأ بسياري از مفاصد اخلاقي و اجتماعي است ؛ زيرا اين صفت رذيله و اين خصلت نكوهيده و ذميمه موجب خفت و خواري و بي مقداري انسان و باعث حسادت ، عداوت ، بدگويي از مردم ، رسوايي و بالاخره مداهنه و تملق براي اهل معصيت مي شود و تخم نفاق در دل مي افكند و جلوي امربه معروف و نهي از منكر را مي گيرد.
    و از امام ابوعبدالله الصادق(ع) سوال شد كه چه چيز ايمان را در دل بنده خدا ثابت نگاه مي دارد ؟ فرمود : ورق . و سوال شد كه چه چيز انسان را از حريم ايمان خارج مي كند ؟ فرمود : طمع.1

    نشانه هاي ديگر
    يعمل الاعمال الصالحه وهو علي وجل ، يمسي و همه الشكر و يصبح و همه الذكر ، يبيت حذراً و يصبح فرحا ، حذراً لما حذر من الغفله و فرحاً بما اصاب من الفضل و الرجمه.
    اعمال صالح و كارهاي شايسته انجام مي دهد در حالي كه خوف دارد . شامگاه فرا مي رسد و او مي كوشد كه سپاس خدا را بگزارد و با مداد مي شود در حالي كه هدفش يادخداست ، شب مي رسد در حالي كه بيمناك است و روز روشن مي شود در حالي كه شادمان است ؛ بيمناك از غفلت و شادمان به آن فضل ورحتمي كه به وي رسيده است .
    مؤمن و متقي ، انفاق و احسان مي كند درحالي كه خوف او را فرا مي گيرد و از آن بيم دارد كه مبادا اعملش خالص براي خدا و به دور از ريا و ناخالصيهاي ديگر – آن طور كه خداوند مي خواهد – نباشد؛ چرا كه شرايط عبادات و فرايض ديني دو گونه اند : شرايط صحت و شرايط قبولي، فراهم كردن شرايط صحت از تأمين شرايط قبولي آسانتر است ، و چه بسا عملي به طور صحيح انجام بگيرد اما به علت نداشتن شرايط پذيرش ، در پيشگاه الهي رد شود.
    امام سجاد (ع) كه به عزم حج و انجام مناسك آن حركت مي فرمود و آماده تلبيه مي گرديد و مي خواست «‌لبيك »‌بگويد ، تنش مي لرزيد و صدايش مي بريد و گاهي بيهوش مي افتاد و مي فرمود : چگونه لبيك بگويم حال آنكه از آن بيم دارد كه جواب رد بشنوم و عبادتم مقبول درگاه ربوبي قرار نگيرد؟
    امام (ع) در اين قسمت از بيان نشانه هاي پارسايان ضمن اشاره به خوفي كه در ابعاد گوناگون برايشان چيره است به چند حالت و خصوصيت آن نيز اشاره مي فرمايد كه عبارتند از : حالت شكر و سپاس در پايان هر روز ، ذكر و ياد خدا در هر بامداد ،‌نگراني از غلبه غفلت و بي خبري ،‌شادماني و خرسندي خاطر از فضل و احسان و رحمت خداوندي .

    حالت شكر و سپاس
    فردمؤمن و انسان با تقوي كاملاً توجه دارد كه در لحظه لحظه زندگي و در عرصه حيات ، بويژه در طول روز، با تلاش و كوشش خود غرق در نعمتهاي بي پايان خداوندي است . شخص با ايمان و متقي ، همه خيرات و نيكيها و تمام موفقيتها را از سوي پروردگار و از عنايات او مي داند ، همچنانكه  كليه تلخيها و ناكاميها را از سوي خود معلول نقصان تدبير و فكر خويشتن تلقي مي كند؛ لذا درهر حال شاكر و سپاسگزار است – چه كامروا باشد و موفق يا ناكام باشد وغير موفق .
    اصولاً مقام شكر، از مقامات عاليه براي عارفان الهي است و خداون در قرآن كريم سپاسگزاران را مكرراً ستوده است.مقام شكر در قرآن از دو نظر قابل توجه است :‌اول اينكه خداوند خود را با صفت شاكر و شكور توصيف فرموده و شكرگزاري را از خلاق ربوبي دانسته : و الله شكور حليم.1 و چه خلقي از اين والاتر و ارجمندتر تواند بود كه آن از اخلاق الله شمرده شده است ؛ دوم اينكه خداوند افزوني نعمتهايش را در صورت شكرگزاري بندگانش به طور مطلق و بدون استثناء وعده داده است ( لئن شكرتم لازيدنكم). در حالي كه بي نياز كردن بندگانش را اجابت فرمودن ، روزي دادن ، بخشيدن ، پذيرش توبه رابه طور مقيد و وبا استثنا وعده فرموده است .

    يادخدا
    پرواپيشگان هر بامداد ياد خدا مي كنند و با در نظر گرفتن او به كار روزانه مي پردازند تا هر عمل و كاري براي خدا و هر سعي و كوششي فراهم كننده رضا و خشنودي او باشد . ذكر خدا و هميشه به ياد او بودن از خصلتهاي ويژه مؤمنان راستين است واز مقامات عالي عارفان.
    مقصود از ذكر ، اعم از ذكر و ياد قلبي و زباني است ،‌زيرا همچنانكه دل انسان نبايد از ياد خدا غافل باشد . زبان او نيز بايد هميشه به ياد و ذكر او بچرخد ، اين خود مقدمه اي است براي ذكر قلبي. و شايد مقصود از ذكر آشكار و نهان كه در برخي روايات آمده همين باشد كه ذكر قلبي پنهان است و ذكر زباني آشكار و خداوند منافقان را نكوهش كرده كه انان كمتر به ياد خدا هستند.
    اما مؤمنان و متقيان هميشه ، در آشكار و نهان و به دل و به زبان ، به ياد خدا هستند و به همين جهت بيش از همه عظمت ، قدرت و شكوه هستي خداوندي را درك مي كنند به هر حال ، ذكر خدا و ياد او كردن بزرگترين عبادت است (ولذكرالله اكبر). امام صادق (ع) فرمود : كسي كه در ميان مردم غافل به ياد خدا باشد همانند جنگجويي است كه در ميان يك لشكر غافل بسر مي برد.

    شب بانگراني سربربالين مي نهند و روز، شادمان از فضل و رحمت الهي اند.
    پارسايان شب هنگام كه مي خواهند به استراحت بپردازند خوف از آن دارند كه خستگي بر آ‌نها چيره گردد و آنان را دچار غفلت نمايد ودر نتيجه عوض اينكه پاسي از شب را براي تهجد و عبادت خدا بيدار بمانند به غفلت و بي خبري بگذرانند ؛‌اما روز از اينكه از فضل و احسان و مرحمت خداوندي بهره مندند ، شاد و خرسند در نظر مي رسند.
    اين دو خصلت در حقيقت به همان دو خصلت خوف و رجا بر مي گردد كه امام آنها را از فضايل و خصال برجسته متقيان برشمرده است : اولي از مصاديق و موارد خوفي است كه در سطح كلي بر متقي چيره مي شود ودومي مصداق روح رجا و اميد:‌
    امام صادق (ع) فرمود : پدرم مي فرمود هيچ بنده با ايماني نيست مگر آنكه در دل او دو نور است : نور بيم و نور اميد، كه اگر وزن و سنجيده شوند يكي بر ديگري رجحان ندارد و يكي زيادتر از ديگري نيست.1
    و امام ابوعبدالله جعفر بن محمد (ع) ، فرمود :
    حسن الظن بالله ان لاترجوالا الله و لا تخاف الاذنبك .
    حسن ظن به خدا همين است كه جز به او اميد نداشته باشي و جز از گناهت نترسي.

    درگيري با نفس
    ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يعطها سؤلها فيما تحب . قره عينه فيما لايزول وزهادته فيما لايبقي .
    اگر نفس او در مورد اعمالي كه از انجام آنها كراهت دارد سركشي كند ، (درعوض ) او را در مورد كارهايي كه دوست مي دارد و به انجام آنها تمايل نشان مي دهد ، محروم مي سازد . روشنايي چشمش در نعمتهاي پايدار است ، اما نسبت به امور ناپايدار و فاني بي رغبت و بي علاقه مي باشد.

    از آنجايي كه شأن متقي و مومن آن است كه از گناه و معصيت متنفر باشد و از اطاعت و عبادت خدا خوشش بيايد ولي كار نفس اماره برعكس است ، زيرا معصيت را براي لذتهاي آني اش خوش دارد و از طاعت و بندگي به سبب رنج و زحمت – ولومختصر منزجر و آزرده است، لذا شخص با تقوي هميشه با نفس خود درگير مبارزه است و خواهشهاي او را برآورده نمي سازد و در برابر تمايلاتش مي ايستد و خوراكش را تأمين نمي كند تا بدين وسيله سورت و حدت نفس بشكند و سرانجام براي انجام عبات خدا رام گردد. وبديهي است كه منظور امام از اينكه متقي به هنگام سركشي نفسش تمايلات و خواهشهاي او را بر آورده نمي سازد ، آن است كه انسان پارسا و باپروا موقعي كه نفسش با تمام نيرو طالب لذات و خوشيها و بي رغبت به طاعت و عبادت است فوراً درصدد تنبيه و تأديب او بر مي آيد . پس واداشتن نفس به يك سلسله كارهاي ناخوشايند و يا عمل نكردن به برخي خواسته هاي او – هرچند مشروع – او را ادب كرده ،به بند مي كشد.
    نكته ديگر در اين بخش از خطبه آن صفت والايي است كه امام براي متقين بيان فرموده است و آن اينكه : انسان متقي ديدي ژرف و گزينش و انتخابي دقيق دارد ؛ لذا فقط به باقيات صالحات و كمالات انساني كه تأمين كننده سعادت واقعي و سبب خلود ذات انساني و خوشبختي جاوداني او هستند دلبستگي پيدا مي كند ، اما نسبت به دنيا و زخارف از بين رفتني آن و زر و زيورهاي فاني بي رغبت مي گردد. به هر حال ، آدم پارسا سعادت و خوشبختي را در بندگي خدا مي جويد ، كه پيامبر (ص) فرمود : … ط وقره عيني في الصلوه».1
    برخي گفته اند مقصود امام از اينكه روشنايي چشم متقي به آن چيزي است كه پايدار و هميشگي است ، آن چيز عبارت از ذات خداوندي است كه شخص با تقوي فقط خدا را دوست مي دارد و بس (و الذين امنوا اشد حباالله)1 و در حديث نبوي آمده است كه ان بزرگوار ، مصعب بن عمير را كه لباسي از پوست بز بر كمر داشت و جلو مي آمد ، نظر فرمود و گفت : نگاه كنيد به اين مردي كه خداوند دلش را با نور ايمان منور و روشن ساخته است ! من او را در نزد پدر و مادرش ديده بودم كه بهترين و پا كيزه ترين خوراكيها و نوشيدنيها را برايش مهيا مي كردند ، ولي او امروز به سبب حب و دوستي خدا اين گونه زاهدانه زيست مي كند.2

    دانش همراه حلم و سخن توأم با عمل
    يمزج الحلم بالعلم و القول بالعمل .
    نرمخويي را با علم و دانش در هم آميخته و سخن و عمل را با هم دارند.

    و اين صفتي است ديگر براي پارسايان ، كه آنان دانشمنداني نرمخو و عالماني با عمل هستند ، نه علمايي تند خو و سخنوراني فاقد عمل ، حلم و نرمخويي مردمان باتقوي از روح جهل و بي خبري نيست ، بلكه با حفظ علم و معرفت و آگاهي ، مردمي حليم و نرمخو هستند.
    پارسايان مردان عمل هستند . اگر به معروف و انجام كار نيك امر مي كنند ، قبلاً‌خود آن را بجا مي آورند و اگر از منكر و عمل بد نهي مي نمايند ، خود از آن امتناع مي ورزند و هرگاه به كسي وعده دهند حتماص به آن عملم مي كنند.

    فكبكبوا فيها هم و الغاوون. 1
    پس آنان و همه گمراهان به روي در آن ( دوزخ ) افكنده شوند.
    امام صادق (ع) در تفسير اين آيه به ابوبصير فرمود : آنان مردمي هستند كه عدل و داد را به زبان توصيف مي كنند اما خود ، خلاف آن را انجام مي دهند2 كه شيعيان و متقيان ،‌درست نقطه مقابل آنند ، يعني چيزي را كه عدالت مي دانند ، بدان عامل هم هستند.

    برخي وارستگيهاي خلقي و رفتاري
    تراه قريباً امله ، قليلاً زلله ، خاشعاً قلبه ، قانعه نفسه ، منزوراً اكله ، سهلاً امره ، حريزاً دينه ، ميته شهوته ، مكظوماً غيظه.
    او را مي بيني ( در وضع و حالتي كه ) آرزويش كوتاه و نزديك ، لغزشش كم ، دلش خاشع ، نفسش قانع . خوراكش اندك ، كارش آسان ، دينش محكم ، شهوتش مرده و خشمش فرو خورده است .

    مؤمن و متقي ،‌منتظر لقاء الله و ديدار الهي و مشتاق آخرت و نعمتهاي جاويدان آن و بي رغبت به دنيا و متنفر از زر و زيورهاي فاني و فريباي آن است و چون آرزوي دور و دراز داشتن نشن حب دنيا و فراموشي آخرت است ، پس اهل تقوي از اين خصلت به دورند بلكه آرزويي اندك و در حد ضرورت معيشت دنيا دارند و به عبارت ديگر ، نهايت آرزويشان تأمين آذوقه حلال و لازم و تهيه لباس ضروري است .
    شخص مؤمن و پارسا چون داراي ملكه عدالت است و براساس جاذبه هاي رواني به دنبال كارهاي خير و نيك مي رود ، طبعاً از ارتكاب گناهان كبيره و از تكرار گناهان كوچك مصون مي باشد و به همين سبب در زندگي دنيا كمتر دچار لغزش و خطا و انحراف مي شود و از آنجايي كه عظمت پروردگار را درك مي كند و به راستي ، قدرت و شكوه هستي او را به چشم دل و عين اليقين مشاهده مي كند ، لذا هميشه دلي خاشع و خائف دارد و چون مي داند كه تمايلات نفس بي انتها و چرا گاه آن بي حد و مرز است اما اراده و فرمان خدا در مورد بر آوردن خواستهاي نفس درچهارچوبي معين محدود مي باشد . لذا نفس انسان با تقوي به آنچه خداوند اجازه داده و اراده فرموده است قناعت مي كند ، علاوه آنكه او به حكمت الهي در تقدير معيشت انساني و به فوايد و آثار قناعت توجه كامل دارد.
    پرخوري موجب قساوت قلب و تيرگي باطن مي شود ، اما كم خوري دل را نازك ، قلب را صاف ، ذهن را روشن و قريحه را تيز و وقاد مي كند و در نتيجه انسان از عاطفه ، عقل و فكر بهره مند مي شود و حال مناجات و عبادت خدا در او پديد مي آيد ، كه انسان متقي ، انسان كاملي است و اين صفت كمال و اين خصلت والا در او وجود دارد . امير المومنين در جاي ديگر از نهج البلاغه فرموده است :
    اخمصهم من الدنيا بطناً.1
    پيامبر خدا در ميان مردم دنيا شكمي خالي تر دارد.
    مرد پارسا و با تقوي زندگيش آسان و مؤنه و هزينه ايش سبك و اندك است و براي كسي به تكلف و زحمت نمي افتد و راضي به آن نمي شود كه كسي به سبب او دچار رنج و مشقت شود ، كه در فرهنگ اسلامي بدترين برادر و دوست كسي است كه ديگران براي او به تكلف و زحمت مي افتند.
    متقي ، ديني قوي و محكم و غير قابل نفوذ دارد ؛ يعني هرگز شك و شبهه و ترديد و دودلي به عقايد او راه پيدا نمي كند ، بلكه با ورهايش برمبناي علم و يقين استوار است نه بر حدس و گمان و احتمال .
    انسان پارسا با برنامه هاي شرعي و ديني ، شهوت خود ار مي ميراند و از سورت و حدت و شدت آن مي كاهد و چنين نيست كه با شهوتراني و بي عفتي ، آتش شهوتش را تيزتر كند كه علي اميرالمومنين (ع) فرمود :
    عفت وپاكدامني بهترين و با فضيلت ترين عبادت است .1
    شخص پرواپيشه خشم و غضب خود را نيز در كنترل دارد و به هنگام لزوم آن را فرو مي خورد و اين طور نيست كه مدام به فكر تشفي خاطر و انتقامجويي باشد.
    كظم غيظ و فرو خوردن خشم از فضايل نفساني در ارتباط با قوة غضبي است . امام سجاد (ع) مي فرمود : هيچ جرعه اي نزد من محبوبتر و دوست داشتني تر از خشمي نيست كه مي توانستم آن را عملي سازم ولي نكرده و آن را فرو خورده باشم.
    و امام صادق (ع) فرمود : هركس خشم خودرا فرو خورد در حالي كه اگر مي خواست مي توانست آن را عملي كند و انتقام بگيرد،  خداوند قلب چنين انساني را در روز قيامت پر از رضا و خشنودي خويش مي فرمايد.1

    اميد به خير و ايمني از شر
    الخير منه مأمول ، و الشرمنه مأمون .
    از او اميد خير مي رود و از شرش هم خاطرها جمع است.

    شخص باتقوي انساني است سود رسان و مفيد ؛ لذا مردم هميشه به خير و خدمت و نفع رساني او اميدوارند و از آنجايي كه او فردي خوش قلب و سليم النفس است ، شر و آسيب و زيانش هم به احدي نمي رسد .
    ياددارنده خدا در همه حال و همه جا
    ان كان في الغافلين كتب في الذاكرين ، و ان كان في الذاكرين لم يكتب من الغافلين .
    اگر در ميان مردمان غافل و بي خبر از خدا بسر برند جزو يادآوران او نوشته مي شوند و هگراه در ميان ذاكران و مردم ياددارنده خدا باشند . در جرگه بي خبران و غافلان به حساب نمي آيند.
    شارحان نهج البلاغه اين فراز از خطبه امام را گونه  گون فهميده و معني كرده اند:
    1-متقين هنگامي كه ساكت اند و به زبان خدارا ياد نمي كنند ، در شمار غافلان از خدا و فراموش كنندگان او نيستند ، زيرا به دل او را ياد مي كنند و از ذكر او غافل نمي باشند ، و موقعي هم كه در ميان افرادي هستند كه خدا را ياد مي كنند طبعاً متقيان نيز در رديف ذاكران خدا قرار دارند.

    2-اگر متقيان و پارسايان با مردم غافل و بي خبر از خدا همنشين باشند از آنها اثر نپذيرفته ، رنگ نمي گيرند و محيط و جو فاسد ، آنان را فاسد و غافل از خدا نمي كند.

    3-انسان باتقوي هميشه و همه وقت به ياد خداست ، اعم از اينكه در ميان غافلان بسر برد و يا همراه و همنشين ذاكران و ياد داران خداوند باشد ، زيرا موقعي كه او را در ميان كساني است كه دچار غفلت اند و او هم مثل آنان به ظاهر و به زبان از خدا ياد نمي كند، دلش به ياد خدا مي تپد ، به هنگام همنشيني با ذاكران و يادداران خدابا زبان و دل هر دو به ياد خداست.

    4-شخص پرواپيشه هنگامي كه در محيطي فاسد قرار مي گيرد و در ميان مردم غافل زندگي مي كند مثل آنان فاسد نمي شود و دچار غفلت و فراموشي خدا نمي گردد ، زيرا او مي داند هنر آن است كه انسان در عين حضور ميان غافلان و اشخاص فاسد ،به ياد خدا باشد و گفتار غفلت نشود وچنين ذكر و يادي اجري عظيم و پاداشي بزرگ و مقامي ارجمند دارد.


     ادامه مطلب
     عنوان خبر: امام علی از نگاه تاریخ

     
    نام: علي (ع)
    القاب: امير المؤمنين، مرتضي، وصي، حيدره، يعسوب المؤمنين، يعسوب الدين.
    كنيه ها: ابوالحسن، ابولحسين، ابوالسبطين،ابوالريحانتين، ابوتراب.
    نام پدر و مادر: ابوطالب- فاطمه بنت اسد.
    زمان ومحل تولد: سيزدهم رجب ده سال قبل از بعثت داخل كعبه معظمه متولد شد.
    دوران امامت: 30 سال كه چهار سال و نه ماه آن را عهده دار خلافت بود.
    زمان و محل شهادت: صبح روز 19 رمضان سال چهل هجري در محراب عبادت، در مسجد كوفه توسط ابن ملجم مرادي ضربت خورد و در شب 21 ماه رمضان در سن 63 سالگي به شهادت رسيد.
    مرقد شريفش: در نجف اشرف در كشور عراق است.
     
    جراحات سخت علي (ع)
    علي در جنگ احد شصت و يك زخم برداشت و حضرت فاطمه زهرا (ص) به معالجه آن حضرت پرداخت اما چيزي نگذشت كه با نگراني به خدمت پيامبر رسيده و عرضه داشتند كه وضع بدن علي طوري است كه هر زخمي را مي بنديم ديگري گشوده مي شود و زخمهاي تن او آنچنان زياد و خطر ناك است كه نگرانيم.
    پيامبر )ص( و جمعي از مسلمانان به عنوان عيادت به منزل علي )ع( وارد شدند، در حاليكه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود. پيامبر با دست مبارك خود بدن او را مسح مي كرد و مي فرمود: كسي كه در راه خدا اين چنين ببيند آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است. و زخم هايي كه پيامبر دست روي آنها مي كشيد به زودي التيام مي يافت.
    علي )ع( در اين هنگام گفت: الحمد الله كه با اين همه، فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم. خداوند در آياتي از قرآن مجيد به كوششهاي او و فداكاريهاي مجاهدان ديگر اشاره كرده است.

    مقام و منزلت علي عليه سلام
    جابربن عبدااله انصاري گفت: ما در كنارخانه خدا  در خدمت رسول خدا ()ص() نشسته بوديم كه علي به سوي ما آمد. هنگامي كه چشم پيامبر )ص( به او افتاد فرمود: برادرم به سراغ شما مي آيد. و سپس رو به كعبه كرد و گفت: به خداي اين كعبه قسم كه اين مرد و شيعيانش در قيامت رستگارند.
    بعد رو به كرد و فرمود: او قبل از همه شما به خدا ايمان آورد، و قيام او به فرمان خدا بيش از همه شماست، وفايش به عهد الهي از همه بيشتر، قضاوتش به حكم الله نزديكتر مساواتش در تقسيم بيت المال از همه زيادتر، عدالتش درباره رعيت از همه فزون تر، و مقامش نزد خدا از همه بالاتر است.
    جابر گفت در اينجا آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه نازل شد و پس از آن هنگامي كه علي )ع( مي آمد اصحاب پيامبر )ص( مي گفتند: بهترين مخلوق خدا بعد از رسول الله آمد.

    زهد علي عليه السلام
    سويد بن غفله گفت: بعد از آنكه امام علي )ع( به خلافت رسيد، به محضر ايشان وارد شدم، ديدم امام )ع( روي حصير كوچكي نشسته اند و در خانه ايشان جز حصير چيز ديگري نديدم. عرض كردم يا امير المومنين بيت المال در دست شماست ولي از مايحتاج چيزي در اين منزل نمي بينم!
    فرمود: اي سويد شخص عاقل در خانه اي كه از آنجا كوچ خواهد كرد اثاث تهيه نمي كند، براي ما خانه امني است(آخرت) كه بهترين مطاع و اثاث و كالاي خود را به آنجا فرستاديم و ما هم به همين زودي به آنجا رهسپار خواهيم شد.
    رشوه يا هديه ؟
    اشعث بن قيس براي پيروزي بر طرف دعواي خود در محكمه عدل علي (ع) متوسل به رشوه شد و شبانه ظرفي پر از حلواي لذيذ به در خانه علي ()ع() آورد و نام آن را هديه گذاشت علي (ع) برآشفت و فرمود: سوگواران بر عزايت اشك بريزند، آيا با اين عنوان آ‚ده اي كه مرا فريب دهي و از آئين حق بازداري؟ بخدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنجه  در زير آسمانهاي آنهااست به من دهند كه پوست جوي به ظلم از دهان مورچه اي برگيرم، هرگز نخواهم كرد، دنياي شما از برگ جويده اي در دهان ملخ براي من كم ارزش تر است، علي را با نعمتهاي فاني و لذتهاي زودگذر چه كار؟

    نهج البلاغه
    كتاب شريف و ارزشمند نهج البلاغه، مجموعه سخنان برجسته امام علي )ع( است كه سيد رضي متولد 359 هجري قمري از دانشمندان بزرگ شيعي مي باشد آنها را انتخاب و جمع آوري نموده است و به آن نام نهج البلاغه يعني راه و روش بلاغت داده است. نهج البلاغه را اخ القران گفته اند. كتاب نهج البلاغه داراي سه بخش مي باشد كه عبارتند از:
    1-    بخش خطبه ها: در اين بخش علاوه بر خطبه ها، قسمت هاي مهمي از سخنان برگزيده آن حضرت كه به منزله خطبه است گرد آوري شده است. تعداد اين خطبه ها را طبق تنظيم سيد رضي 239 و طبق شماره گذاري ديگر 241 خطبه نوشته اند.
    2-    نامه ها: در اين بخش نامه هاي امام علي عليه السلام به فرمانداران و استانداران و بعضي اشخاص گرد آوري شده است. تعداد نامه ها و عهد نامه هاي نهج البلاغه 79 عدد مي باشد.
    3-    كلمات قصار(كوتاه و حكمت آميز): در اين قسمت 480 جمله كوتاه و حكمت آميز درباره موضوعان مختلف گرد آوري شده است.
     
    •    مصدر روايت: پيامبر اسلام (ص)
    •    راوي: ابان از سليم
    •    زمان: سالهاي سكوت
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    فضايل علي: مقام و منزلت او نزد خدا و رسول و امت اسلامي
    •    ولايت علي متمم و مكمل ايمان است، ايمان در ظرف ولايت قوام و دوام مي يابد.
    متن
    ابان از سليم بن قيس نقل كند كه گفت: شنيدم كه علي )ع( مي گويد: از رسول خدا مرا ده مقام و منزلت است كه هر كدام شان مرا بي نهايت خوشحال مي سازد.
    به حضرتش گفته شد: اي امير مؤمنان! آنها را براي ما بيان كن!
    فرمود: رسول خدا )ص( به من فرمود:ّ اي علي! تو برادري، دوست همدمي، تو وصي تو وزيري، تو جانشين من در خاندان و مالي و در هر چه و هر جا كه نباشم هستي. مقام تو نزد من مانند مقام من نزد پروردگارم است، تو جانشينم در ميان امتم هستي، دوست تو دوستم است و دشمن تو دشمنم، تو امير مؤمنان و سرور مسلمانان پس از من هستيّ . سپس علي )ع( به اصحابش رو كرد و فرمود: اي گروه ياران! به خدا سوگند در هيچ كاري پا جلو ننهادم مگر به آنچه رسول خدا در آن با من عهد بسته بود. خوشا به حال كسي كه دوستي ما خاندان در قلبش جاي يافته است تا با دوستي ما ايمان در قلبش همچون كوه احد پا برجا و استوار شود و هر كس دوستي ما را در دل نداشته باشد ايمان در دلش محو مي شود آن گونه كه نمك در آب حل مي گردد.
    به خدا سوگند و باز هم به خدا سوگند! در ميان جهانيان يادي از ياد من براي رسول خدا دوست داشتني تر نيست و نماز بر دو قبله چون نماز من نيست چرا كه هنوز كودك و نابالغ بودم كه نماز مي خواندم، و فاطمه پاره تن رسول خدا )ص( همسرم است، فاطمه اي كه در زمان خويش چون مريم دختر عمران در زمان او است. و نكته سوم را به شما بگويم كه : حسن و حسين فرزندان اين امت هستند، آن دو نسبت به محمد )ص( مانند دو چشم نسبت به سر مي باشند و من جاي دو دست براي بدن را دارم و فاطمه جاي قلب را در بدن دارد. ما همانند كشتي نوح هستيم كه هر كس بر آن درآيد نجات يابد و هر كس از آن عقب ماند غرق گردد.
    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    صدوق/خصال. باب 10،ح6،7،8+ صدوق/امالي48+ طوسي/ امالي 85+ بحار39/352،337،338


     
    •    مصدر روايت: پيامبر اسلام (ص)
    •    راوي: ابان از سليم از سلمان، ابوذر و مقداد
    •    زمان نقل: سالهاي سكوت (سال 16ه)
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    قلمر و آگاهي و دانش رسول خدا
    •    خويشاوندي پيامبر و علي
    •    فضائل علي
    •    مباني امامت علي و آل (ع)
    متن
    ابان بن ابي عياش از سليم بن قيس و او از سلمان و ابوذر و مقداد نقل كند كه : گروهي از منافقان گرد هم آمدند و گفتند : محمد دارد ما را از بهشت و نعمتهايي كه خداوند براي دوستان و بندگان فرمانبردارش آماده كرده و از دوزخ و خفت و خواري كه خداوند براي دشمنان و بندگان نافرمانش فراهم ساخته خبر مي دهد، اگر راست مي گويد ما را از پدران و مادران ما خبر دهد و بگويد كه بهشتي هستيم، يا دوزخي و از آنچه كه دير يا زود در همين دنيا روي خواهد داد.
    اين سخن به رسول خدا )ص( رسيد، به بلال فرمود كه نداي نماز جماعت دهد، مردم بسيار گرد آمدند تا كه مسجد انباشته شد و جا بر آنان تنگ آمد. رسول خدا )ص( خشمناك بيرون شد و در حالي كه دستها و پاهايش از پيراهن برون زده بود بر منبر شد، سپاس و ستايش خداي گفت و فرمود: اي مردم! من هم آدمي مانند شما هستم كه فقط پروردگارم به من وحي مي كند و مرا به آنجام رساندن پيامش مخصوص گردانيده و به نبوتش برگزيده و بدين سان مرا بر همه فرزندان آدم برتري داده و مرا هر آنچه بخواهد از غيب آگاه مي كند، پس هر چه مي خواهيد از من بپرسيد.
    مردي مؤمن و خدا و رسول دوست، برخاست و گفت: اي پيامبر خدا! من كه هستم؟ فرمود: تو عبدالله بن جعفر هستي، رسول خدا ))ص(( او را فرزند پدرانش دانست. آن مرد خوشحال برجايش نشست.
    سپس مردي منافق و بيمار دل و دشمن خدا و رسولش برخاست و گفت: اي رسول خدا! من چه كسي هستم؟
    فرمود: تو فلاني پسر فلاني، چوپان بنوعصمه كه بدترين شاخه قبيله ثقيف هستند مي باشي. آنان نافرماني خدا كردند، خداوند هم خوارشان نمود. آن مرد نشست و بدين سان خداي خوارش نمود و در برابر چشم همه رسوايش كرد، چرا كه مردي پيش از اين شكي نداشتندكه وي از دلاوران و بزرگان قريش است.
    سپس فرد سومي برخاست كه منافق و بيماردل بود گفت: اي رسول خدا! بهشتي ام يا دوزخي؟ فرمود: دوزخي هستي! آن مرد نشست و خداوند خوارش نمود و در برابر همه رسوايش كرد.
    عمر بن خطاب برخاست و گفت: ما خوشنوديم كه خداوند پروردگار ما و اسلام دين ما و تو اي رسول خدا پيامبر ما هستي، و به خدا پناه مي بريم از خشم او و رسولش، از ما در گذر اي رسول خدا خداي از تو در گذرد، عيب ما را بپوشان خداي تو را بپوشاند. رسول خدا فرمود: خوب! بعد از اين حرفها، سئوالي هم داري؟ عمر گفت: اي رسول خدا! خواهان عفو امت هستم.
    علي بن ابي طالب ))ع(( برخاست و گفت: اي رسول خدا! نسبم را بفرما كه من چه كسي هستم تا مردم خويشاوندي مرا با تو بدانند.
    فرمود: اي علي! تو و من از دو شط نور خلق شديم كه از زير عرش تابيده بودند و تقديس خداي مي كردند، و اين دو هزار سال پيش از آفرينش خلق بود، سپس از آن دو شط نور دو قطره آب زلال سپيد به هم پيچيده پديد آمد و سپس آن دو قطره آب زلال در اصلاب بزرگوار و ارحام پاكيزه و پاك منتقل گرديد تا كه نيمي از آن در صلب عبدالله و نيمي در صلب ابوطالب قرار گرفت و من شدم و تو شدي و اين فرموده خداوند است كه :ّ او است خدايي كه آفريد از آب بشري را، و او را داراي سبب و نسب كرد، پروردگارت توانا استّ. اي علي! تو از مني و من از تو، گوشت تو با گوشتم، خون تو با خونم در آميخته، تويي رابطه ميان خدا و خلقش پس از من هر كس ولايت تو را انكار كند رابطه ميان خويش و خدا را بريده است و از دوزخيان است، اي علي! خداوندجز به وسيله من و سپس به وسيله تو شناخته نشود، هر كس ولايت تو را انكار كند پروردگاري خداوند را انكار كرده است، اي علي! تو پس از من نشانه بزرگ خداوند در زمين هستي، تو ركن اكبري در قيامت، هر كس در سايه تو پناه گيرده رستگار است، زيرا بندگان خدا را تو حساب رسي، ميزان ميزان تو است، صراط صراط تو است، جايگاه جايگاه تو است، حساب حساب تو است، هر كس به تو رو كند نجات يابد و هر كس با تو مخالفت كند تباه و هلاك شود، خدايا گواه باش، خدايا گواه باش. سپس حضرتش از منبر به زير آمد.
    - اين روايت در منبع زير نيز آمده است:
    بحار22/147

    •    مصدر روايت: پيامبر اسلام (ص)
    •    راوي: ابان از سليم از ابوذر
    •    زمان نقل: سالهاي سكوت
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    كيفيت: روايت تبليغاتي راديكاليزم دوره حضور
    متن
    ابان بن ابي عياش از سليم بن قيس نقل كند كه گفت: به ابوذر گفتم: خداي بيامرزدت، شگفت انگيزترين سخناني را كه از رسول خدا درباره علي بن ابي طالب شنيده اي برايم تعريف كن. گفت: شنيدم كه رسول خدا مي فرمايد: ّ پيرامون عرش نود هزار فرشته اند كه تسبيح و عبادتي جز فرمانبري از علي بن ابي طالب و بيزاري از دشمنانش و طلب آمرزش براي پيروانش ندارند.ّ
    گفتم: خداي بيامرزدت، جز اين، گفت: شنيدم كه مي فرمود: خداي جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل را به اطاعت از علي و بيزاري از دشمنانش و آمرزش براي پيروانش، مخصوص گردانيده استّ
    گفتم: خداي بيامرزدت جز اين، گفت: شنيدم كه رسول خدا مي فرمود:ّ خداوند هماره در هر امتي كه پيامبري مرسل داشته، بر آنان به حقانيت علي احتجاج مي كند، هر كدام شان كه علي شناس تر باشند، بزرگترين مقام را نزد خداوند دارندّ
    گفتم: خداي بيامرزدت، جز اين، گفت: چرا، شنديم كه رسول خدا )ص( مي فرمود: اگر من و علي نبوديم، خداوند شناخته نمي شد، اگر من و علي نبوديم خداوند عبادت نمي شد، اگر من و علي نبوديم ثواب و عقابي نبود، ميان خدا و علي پرده و پوششي در كار نيست، علي پرده و پوشش ميان خدا و خلقش استّ.
    سليم گفت: سپس از مقداد پرسيدم و گفتم: خداي بيامرزدت، برترين سخني را كه از رسول خدا درباره علي بن ابي طالب )ع( شنيده اي برايم تعريف كن. گفت: شنيدم از رسول خدا )ص( كه مي فرمود: خداوند در قلمرو قدرت و حكومت خويش يكي است، انوارش را كه پيشوايان معصوم باشند به بندگانش مي شناساند، سپس امر خويش را به آنان واگذار مي كند و بهشت خويش را بر آنان مباح ساخته است. هر كس از انس و جن را كه بخواهد قلبش را پا گرداند ولايت علي بن ابي طالب را به وي مي شناساند، و هر كس را كه بخواهد قلبش را تيره و تار گرداند او را از شناخت ولايت علي بن ابي طالب محروم مي سازد، به آن كه جان به دست او است سوگند! آنچه باعث شد  تا خداوند آدم را بيافريند و در او از روح خويش بدمد و توبه اش را بپذيرد، و او را به بهشتش بازگرداند، فقط نبوت من و ولايت علي بن ابي طالب بود. به آن كه جانم به دست او است. به خاطر نبوت من و اقرار به ولايت علي پس از من، ملكوت آسمانها و زمين به ابراهيم نشان داده شد. به آن كه جانم به دست او است سوگند. به خاطر نبوت من و شناخت علي پس از من بود كه موسي در گهواره سخن گفت و عيسي بر جهانيان معجزه نشان داد. به آن كه جانم به دست او است سوگند! هيچ پيامبري به نبوت نرسيد مگر بر اثر شناخت خداوند و اقرار به ولايت ما و هيچ آفريده اي شايستگي شناخت خدا را نيافت مگر با اعتراف و اقرار به عبوديت براي خدا و اقرار به ولايت علي پس از من!.
    مقداد خاموش شد، گفتم: خداي بيامرزدت، جز اين؟ گفت: چرا، شنيدم كه رسول خدا ))ص(( مي فرمود: علي معيار ديانت اين امت وگواه بر آن وسرپرست حساب رسي آن است. علي است آن قله بزرگ و شاهراه روشن حق و راه راست خداوند پس از من، به وسيله او از گمراهي راه يابند و از ناداني آگاه شوند و نجات يابند و به هنگام مرگ آرام گيرند و از هراس بياسايند و بديها پاك شود و عذاب برطرف گردد و رحمت نازل شود. او چشم بينا و گوش شنوا و زبان گوياي خدا در ميان خلقتش است، دست گسترده رحمت خدا بر سر بندگانش است، جلوه او بر گستره آسمانها و زمين است، ريسمان نيرومند و استوار او است، عروه الوثقاي ناگسستني او است، دروازه او است  كه از آن درآيند، خانه او است كه هر كه درآيد در امام باشد. در رستاخيز نشانه او برصراط است، هر كس او را شناسد به بهشت درآيد و هر كس او را انكار كند به دوزخ درافتد.
    - اين روايت در منبع زير نيز آمده است:    بحار 40/95

    •    مصدر روايت: سلمان فارسي
    •    راوي: ابان از سليم از سلمان
    •    زمان نقل: سالهاي سكوت (سال 15ه)
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    كيفيت: رويات تبليغاتي راديكاليزم دوره حضور
    متن:
    ابان از سليم بن قيس نقل كند كه گفت: شنيدم كه سلمان فارسي مي گويد:
    ّ همانا كه علي دري است كه خداوند آن را گشوده است، هر كه در ان درآيد در امان باشد و هر كه از آن در شود كافر باشد.ّ
    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    كليني/كافي 2/388،389+ارشاد القلوب 179+ بحار 40/97،76
     
    •    مصدر روايت: پيامبر اسلام (ص)
    •    راوي: سليم از جابر بن عبدالله
    •    زمان حادثه: سالهاي حيات رسول در مدينه
    •    مكان حادثه: مدينه، مسجد پيامبر
    •    زمان نقل: سالهاي سكوت
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    متن
    سليم از جابر بن عبدالله انصاري نقل كند كه گفت: روزي در مسجد پيامبر بوديم كه رسول خدا )ص( در حالي كه در دستش طنابي از ليف خرما بود، از خانه در آمد و بر ما گذشت. آن را بر ما مي نواخت و مي فرمود: در مسجد نخوابيد. جابر گفت: از مسجد در آمديم و علي )ع( خواست كه با ما بيرون رود. رسول خدا )ص( فرمود: اي برادر كجا مي روي؟ آنچه براي من در مسجد حلال است براي تو نيز حلال است، تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسي هستي، همانا كه خداوند به موسي فرمود: تا مسجدي پاك و پاكيزه بنا كند كه در آن جز او و هارون و دو پسرش شبر و شبير نباشند. اي برادر! به آن كه جانم  به دست اوست نگهباني حوضم در دست تو است و آن گونه كه مرد از شترش در مقابل شتر گر نگهداري مي كند، تو را مي بينم كه نگهبان حوضم هستي و در دست تو عصايي از چوب درخت عوسج است.

    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    ابن شهر آشوب/ مناقب2/194. خوارزمي/ مناقب 60.+ الحلي/كشف اليقين 60.+ كشف الغمه 1/151.+ الحاكم/ مسترك 3/138.+ بحار 32/260+ 39/30+ 2/322.

    •    مصدر روايت: امام علي (ع)
    •    راوي: سليم
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    فضائل علي (ع)
    متن:
    سليم بن قيس گفت: شنيدم كه امر مؤمنان مي فرمايد: گويي رسول خدا )ص( را در صحن مسجدش مي بينم كه مي فرمايد: بدانيد! مسجدم بر هر فرد جنب و حائضي جز من و برادرم علي و دخترم و زنان و خدم و حشمم، حرام است، آيا شنيديد، آيا براي شما روشن كردم، بدانيد و گمراه نشويد. به اين سخنان همچنان ندا داده مي شد.
    -اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    ابن شهر آشوب/ مناقب 2/194+ بيهقي/سخنان7/65.+ حلبي/السيره/375.+ بحار 39/30.+ الغدير 3/212.


    •    مصدر روايت: پيامبر اسلام (ص)
    •    راوي: ابان از سليم از سلمان
    •    زمان نقل: سالهاي سكوت (سال15ه)
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: فضائل علي (ع)
    •    كيفيت: روايت تبليغاتي راديكاليزم دوره حضور
    •    فضائل علي
    •    مباني امامت علي و آل
    متن
    ابان از سليم و او از سلمان نقل كند كه گفت: قرشيان هر گاه نشستي داشتند و فردي از اهل بيت را مي ديدند، سخنشان را قطع مي كردند. يك روز مردي از آنان گفت: محمد در ميان خاندانش مانند درخت خرمايي است در خاكروبهّ
    اين سخن به رسول خدا )ص( رسيد، حضرتش خشمگين شد و از خانه درآمد و به منبر شد و بر آن نشست تا كه مردم جمع شدند، سپس ايستاد و سپاس و ستايش خداي گفت و فرمود: اي مردم! من كي هستم؟ گفتند: فرستاده خدا هستي. فرمود: من فرستاده خدا هستم، محمد پس عبدالله پسر عبدالمطلب پسر هاشم هستم. و همچنان نسبش را برشمرد تا كه به نزار رساند. سپس فرمود: بدانيد كه من و اهل بيتم نوري بوديم در محضر خداوند، دو هزار سال پيش از آنكه آدم را بيافريند، و آن نور هر گاه تسبيح مي گفت، فرشتگان در پي تسبيح آن، تسبيح خداي مي گفتند. پس از آنكه آدم را آفريد آن نور را در صلب او نهاد و سپس آن نور در صلب آدم به زمين هبوط كرد، سپس در صلب نوح به كشتي در آمد، سپس در صلب ابراهيم در آتش نمرود افكنده شد و هماره همچنان در اصلاب بزرگوار مي چرخيد تا كه ما خاندان، از برترين و خالص ترين جايگاه و گرامي ترين رستنگاهها در ميان پدران و مادران بيرون آمديم، هيچ يك از آنان را پليدي زنا نيالوده است.
    بدانيد كه ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهم بهشت هستيم من و علي و جعفر و حمزه و حسن و حسين و فاطمه و مهدي.
    بدانيد كه خداوند به زمينيان نگاهي انداخت و از ميانشان دو فرد را برگزيد: يكي مرا كه فرستاده و پيامبر برانگيخت و ديگري علي بن ابي طالب را  و به من وحي كرد كه او را برادر و دوست و وزير و وصي و جانشين بگيرم.
    بدانيد كه پس از من علي ولي هر مؤمني است، هر كس او را دوست بدارد، خداي او را دوست دارد، و هر كس او را دشمن دارد خداي او را دشمن دارد،‌تنها مؤمن او را دوست دارد و تنها كافر او را دشمني ورزد، او پس از من محور زمين و مايه آرامش آن است، او كلمه تقواي خداوند و عروه الوثقاي او است كه ّ ميخواهند نور خدا را با دهن هاشان خاموش كنند، حال آنكه خداوند نور خويش را به آسمان رساند، هر چند كه كافران ناخوش دارند. بدانيد كه خداوند بار ديگر به زمينيان نگاهي انداخت و پس از من دروازه وصي از خاندانم برگزيد و آنان را بهترين امتم يكي پس از ديگري قرارد داد، آنان مانند ستارگان آسمانند كه هرگاه يكي غروب كند ديگري طلوع نمايد، آنان پيشوايان هدايتند و هدايت شده، نيرنگ نيرنگبازي زيان شان نزند و خواري خوار كننده اي خوارشان نسازد، آنان حجت هاي خداوند در زمين و گواهان او بر خلقش و خزانه داران دانشش و مفسران و حبش و جايگاههاي حكمتش مي باشند، هر كس اطاعت شان كند خداي را اطاعت كرده و هر كس نافرماني شان كند خداي را نافرماني كرده است، آنان با قرآن هستند و قرآن با آنان، از قرآن جدا نشوند تا در كنار حوض بر من درآيند. بايد كه اين حقيقت را حاضران به غايبان برسانند. سپس سه مرتبه فرمود: خدايا گواه باش، خدايا گواه باش، خدايا گواه باشد.

    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    نعماني/الغيبه 52+شاذان بن جبريل/الفضايل134

    •    مصدر روايت: امام علي (ع)
    •    راوي: ابان از سليم
    •    زمان: سال 40 هجري
    •    مكان: مسجد كوفه
    •    موضوع: دانش علي (ع)
    •    گسترده دانش بي كران علي(ع)
    متن
    ابان از سليم نقل كند كه گفت: روزي در مسجد كوفه در محضر علي (ع) نشسته بودم و مردم پيرامون حضرتش بودند، فرمود: پيش از آن كه مرا از دست دهيد از من بپرسيد، از كتاب خدا بپرسيد، به خدا سوگند! آيه اي نيست كه نازل شده باشد و رسول خدا (ص) آن را بر من نخوانده و تأويلش را به من نياموخته باشد.
    ابن كوّا گفت: آن آياتي كه بر حضرتش نازل شده و تو غايب بوده اي چه؟ فرمود: آري! هر آيه اي كه بر حضرتش نازل مي شد و من نبودم وقتي خدمتش مي رسيدم مي فرمود: اي علي! خداوند پس از تو اين و آن آيه را نازل كرد، و برايم مي خواند و مي فرمود: تأويلش اين است و آن، و مرا مي آموخت.
    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    طوسي/امالي 2/136.+ بجار 40/186.
    •    مصدر روايت: امام علي(ع)
    •    راوي: ابان از سليم
    •    زمان: سال چهل هجري
    •    مكان: كوفه
    •    موضوع: دانش علي (ع)
    •    گسترده دانش بي كران علي (ع)
    •    اديان شناسي علي (ع)
    متن:
    ابان گويد سليم گفت: شنيدم كه علي (ع) خطاب به پيشواي بزرگ يهوديان مي فرمود: شما چند فرقه شديد؟ گفت: اين تعداد فرقه. علي(ع)فرمود: دروغ مي گويي! سپس رو كرد به مردم و فرمود: به خدا سوگند! اگر برايم كرسي نهند، ميان يهوديان بر اساس تورات شان و ميان مسيحيان بر اساس انجيل شان و ميان مسلمانان بر اساس قرآن شان قضاوت كنم. يهوديان به هفتاد و يك فرقه تقسيم شدند، هفتاد تاي آنها در دوزخ اند و يك فرقه شان بهشتي است و آن فرقه اي است كه از يوشع بن نون وصي موسي علي(ع) پيروي كردند. مسيحيان به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند. هفتاد و يك فرقه شان در دوزخ اند و يك فرقه در بهشت و آن فرقه اي است كه شمعون وصي عيسي (ع) را پيروي كردند. و امت اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسيم شوند كه هفتاد و دو فرقه دو دوزخ اند و يك فرقه در بهشت وآن فرقه اي است كه وصي محمد (ص) را پيروي كنند، و حضرتش با دستش بر سينه اش زد. سپس فرمود: سيزده فرقه از هفتاد و سه فرقه، همه شان مدعي ارادت و دوستي من هستند يك فرقه شان در بهشت است و دوازده فرقه شان در دوزخ جاي دارند.

    - اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    طوسي/ امالي 2/137.+ طبرسي/ ا حتجاج 1/391.+ صدوق/ خصال 2/585.+ بخار 28/5،7،4.+ قزويني / الصوارم47
     
    •       مصدر روايت: امام علي(ع) عبدالله بن عباس
    •    راوي: ابان از سليم
    •    زمان: دهه چهل هجري
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: دانش علي(ع)
    •    گستره دانش بي كران علي(ع)
    متن
    ابان گويد كه سليم گفت: به ابن عباس گفتم: مهمترين و برجسته ترين چيزي را كه از علي بن ابي طالب(ع) شنيده اي، به من بگو كه آن چيست؟
    سليم گفت: ابن عباس برايم  سخني گفت كه آن را از علي (ع) نيز شنيده بودم، علي (ع) فرمود: رسول خدا ))ص(( در دستش كتابي بود و مرا فرا خواند و فرمود: اي علي! اين كتاب نزد تو باشد. گفتم: اي پيامبر خدا! اين چه كتابي است؟! فرمود: كتابي كه خداوند نوشته و در آن نام سعادتمندان و شقاوتمندان امت من تا روز قيامت آمده است. پروردگارم مرا فرمود كه آن را به تو دهم.

    -اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    بصائر 191،192.+ محاسن 280.+ قرب الاسناد 13.+ بحار 40/187

    •    مصدر روايت: سعد بن ابي و قاص
    •    راوي: سليم از سعد
    •    زمان: پس از نبرد صفين
    •    مكان: مدينه
    •    موضوع: علي از زبان دشمنانش
    •    علي )ع( از زبان دشمنانش، سعد بن ابي و قاص به حقانيت علي و فضايلش اعتراف مي كند و …
    متن
    سليم بن قيس گفت: سعد بن ابي و قاص را ملاقات كردم و به او گفتم: از علي )ع( شنيدم كه گفت: از رسول خدا )ص( شنيدم كه مي فرمود:“ از فتنه اي كه در پيش است بپرهيزيد، از فتنه سعد بپرهيزيد، او به خوار ساختن حق و اهل حق فرا خواهدخواندّ سعد گفت: پروردگارا! به تو پناه مي برم از اينكه به علي كينه ورزم يا با او بجنگم يا دشمني نمايم يا او به من كينه ورزد و يا بجنگد و يا دشمني نمايد. علي را فضايلي است كه احدي از مردم را مانند آنها نيست. او كسي است كه آيات برائت را بر مشركان خواند، آنك كه رسول خدا )ص( فرمود : اين پيام خداوند را كسي جز من و يا مردي از من نرساند. و در نبرد تبوك فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسي هستي به جز نبوت، چرا كه پس از من پيامبري نيست و فرمان رسول خدا )ص( مبني بر بستن هر دري كه به مسجد باز مي شد به جز در خانه علي عمر كوشيد كه به اندازه روزنه اي و نگاه چشمي هم كه شده خانه اش به مسجد را ه داشته باشد، رسول خدا )ص( نپذيرفت، حمزه و عباس و جعفر گله كردند كه در خانه هامان را بستي و در خانه علي را بازگذاشتي؟ فرمود: شخص من در خانه تان را نبستم و در خانه اش را باز نگذاشتم، اين خداوند بود كه در خانه هاتان را بست و در خانه اش را گشود. رسول خدا ))ص(( ميان هر دو نفر از يارانش پيمان برادري برقرار كرد، علي ))ع(( گفت: ميان يارانش پيمان برادري بستي و مرا رها كردي؟
    رسول خدا ))ص() فرمود: تو برادرم و من برادرت در دنيا و آخرت هستم. در نبرد خيبر هنگامي كه ابوبكر و عمر از عرصه جنگ فرار كردند، رسول خدا خشمگين شد و فرمود: با كساني كه مشركان را مي بينند و فرا مي كنند چه مي شود كرد! فردا پرچم را به دست كسي دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد وخدا و رسولش او را دوست دارند كه نه بترسد و نه فرار كند و برنگردد تا خداوند به دست او خيبر را بگشايد. چون صبح شد نزد رسول خدا )))ص(( شديم، فرمود:“ برادرم كجاست، علي را برايم صدا زنيد“ علي را آوردند، چشم درد داشت، بر او بالا پوشي بود كه گرد آرد بر آن نشسته بود، پيدا بود كه داشته براي همسرش گندم آرد مي كرده، رسول خدا به او گفت كه سرش را در دامن حضرتش گذراد، آنگاه رسول خدا در چشمش آب دهان انداخت، سپس برايش پرچمي بست و در حقش دعا كرد.
    علي به نبرد شتافت و برنگشت تا كه خداوند به دستش خيبر را گشود و صفيه دختر حيي بن اخطب را اسير كرد و نزد رسول آورد. پيامبر او را آزاد كرد و با وي ازدواج نمود و آزاديش را مهرش قرار داد. اي سليم! مهمتر از ان، جريان روز غدير خم است كه رسول خدا )ص( دستش را گرفت و بالا برد و فرمود: آيا من سزاوارتر به شما از خودتان نيستم؟ گفتند: آري! فرمود: آيا من سزاوارتر به شما از خودتان نيستم؟ گفتند: آري! فرمود: هر كه را من مولاي اويم اين علي مولاي او است، پروارگارا! دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمني ورزد، و بايد كه حاضران به غايبان برسانند. سليم گفت: سعد رو كرد به من و گفت: من در ياري علي شك كردم و از طرفي نمي خواستم خودم را به كشتن بدهم، و اگر علي را فضيلتي بوده كه من از آن خبر نداشتم خودم را خطا كار و گناهكار نمي دانم! بلكه او را بر حق مي دانم.


    -اين روايت در منابع زير نيز آمده است:
    اثبات الهداه 2/36، 185.+ بحار 42/155
     
    •    درآمد روايت: سليم از سلمان (سال 15ه)
    •    مصدر روايت: حسن بصري
    •    راوي: ابان از حسن بصري
    •    زمان: نيمه اول قرن اول هجري
    •    مكان: بصره
    •    موضوع: حقانيت علي (ع)
    •    كيفيت: حقانيت علي (ع)
    •    حقانيت و مباني امامت علي (ع) از زبان حصن بصري
    متن
    سليم بن قيس گفت: از سليمان شنيدم كه مي گفت: رسول خدا (ص) به علي (ع) فرمود: اگر گروههايي از امت من آنچه را كه مسيحيان درباره عيسي بن مريم مي گويند نمي گفتند، درباره تو سخن مي گفتم كه امتم جاي پايت را در خاك بجويند و بر آن بوسه زنند.
    ابان گويد: اين حديث را از قول سليم و به نقل از سلمان براي حسن بن ابي الحسن بصري كه در خانه ابو خليفه بود خواندم. حسن گفت: به خدا سوگند! درباره علي دو حديث شنيده ام كه آن را به احدي نگفته ام. حسن حديث تسليم فرشتگان به علي و حديث روز احد را برايم خواند كه بعد آن دو را در كتاب سليم يافتم، وي آن دو حديث را از قول علي (ع) روايت كرده و گفته بود كه آن دو حديث را از حضرتش شنيده است.
    ابان گويد: وقتي حسن اين دو حديث را براي ما خواند، پس از اينكه حاضران رفتند و كسي جز من و ابوخليفه نماند با وي خلوت كردم و آن شب را نزد او ماندم.
    در آن شب حسن گفت: اگر آن روايتي كه مردم از پيامبر نقل مي كنند نبود، بر اين باور بودم كه پس از درگذشت رسول خدا همه مردم جز علي و پيروانش هلاك شده اند. گفتم: اي ابوسعيد! ابوبكر و عمر هم؟ گفت: آري! گفتم: آن روايت چيست اي ابوسعيد؟ گفت: سخن حذيفه كه:گروهي نجات يابند و پيروان شان هلاك شوند. گفته شد: چنين چيزي چگونه ممكن است اي حذيفه؟! گفت: گروهي كه داراي سوابقي در اسلام بودند و بعد كارهاي ناروا و بدعتهايي پديد آوردند و گروهي كه داراي سوابقي نبودند و از كارهاي نارواي آنان پيروي كردند، گروه اول به خاطر سوابق شان در اسلام نجات يافتند و گروه دوم به خاطر پيروي از بدعتهاي شان هلاك گرديدند. و فرموده رسول خدا به عمر هنگامي كه از حضرتش در مورد كشتن حاطب بن ابي بلتعه اجازه مي خواست، رسول خدا فرمود: تو چه مي داني اي عمر! شايد خداوند بر گروهي از مجاهدان بدر نظر خاصي داشته باشد و فرشتگانش را گواه گرفته باشد كه : من آنان را آمرزيده ام هرچه مي خواهند بكنندا!!. و حديث جابر بن عبدالله انصاري كه گفت: رسول خدا (ص) از دو موجب ياد كرد، اصحاب گفتند: اي رسول خدا! منظور از دو موجب چيست؟ فرمود: هر كس خدا را ملاقات كند و به او شرك نورزيده باشد به بهشت درآيد و هر كس به او شرك ورزيده باشد به دوزخ در آيد. من براي ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير اميد نجات و رستگاري ندارم.
    گفتم: آيا اگر خلافت از رسول خدا و رسولش فقط از آن علي (ع) مي بود و نه آنان باز هم بدكاري ابوبكر را مانند بدكاري عثمان و طلحه و زبير مي دانستي؟
    گفت: اي نادان! نگو“اگر مي بود“ به خدا سوگند! خلافت از آن علي است نه آنان و چگونه خلافت از آن علي پس از اين چهار خصلت نباشد؟ در اين باره راويان ثقه اي مرا از رسول خدا احاديث بسياري حديث كرده اند كه نمي شود شمرد.
    گفتم: اين چهار خصلت چيست؟
    گفت: سخن رسول خدا درباره او، و انتصاب وي به امامت امت در روز غير خم، و سخن رسول خدا درباره او در نبرد تبوك كه فرمود: تونسبت به من مانند هارون نسبت به موسي هستي به جز نبوت، و اگر جز نبوت بود باز هم استثنا مي كرد و ما به يقين مي دانيم كه خلافت غير از نبوت است. و در آخرين خطبه اش كه حضرتش براي مردم ايراد كرد و ديگر پس از آن خطبه اي نخواند تا كه در گذشت كه در آن فرمود: اي مردم! من در ميان شما دو چيز مهم بر جاي مي نهم تا زماني كه به آن دو چنگ آويزيد هرگز گمراه نشويد و آن دو، كتاب خدا و اهل بيت من است، هماناكه خداوند با من پيمان بسته كه ان دو از هم جدا نشوند تا كه در كنار حوض بر من در آيند، درست مانند اين دو انگشت و نه اين دو انگشت (انگشت مياني وانگشت سبابه اش را نشان داد) زيرا هر كي در كنار ديگري است، پس به اين دو چنگ آويزيد تا هرگز گمراه نشويد، بر آنان پيشي نگيريد كه هلاك شويد، آنان را چيزي نياموزيد تا هرگز گمراه نشويد، بر آنان پيشي نگيريد كه هلاك شويد، آنان را چيزي نياموزيد كه از شما داناترند. رسول خدا ابوبكر و عمر را كه ششمين و هفتميم از آن هفت نفر بودند فرمود كه بر علي به امارت مؤمنان سلام دهند. به جانم سوگند اي ابان! اگر روا باشد كه براي عثمان و طلحه و زبير آمرزش بخواهيم چرا كه بدكاريهاي آنان بر ما پوشيده نمانده، بر ما است كه اگر بتوانيم براي آن دو هم آمرزش بخواهيم، زيرا طلحه و زبير با علي بيعت كردند و من شاهد بودم، بيعت به رضا و رغبت نه از روي فشار  اكراه، سپس به خاطر دنيا دوستي و قدرت طلبي بيعت شان را شكستند و خونهاي محترمه را ريختند و پس از شرك به خدا گناهي بالاتر از ريختن خونهاي محترمه نيست. اما عثمان، افراد نادان و سفيه را به خود نزديك كرد، پرهيزكاران را دور ساخت، رانده شده رسول خدا را به مدينه راه داد و به خود پناه داد، دوستان خدا و صالحان را تبعيد كرد و راند، بيت المال را سرمايه ثروتمندان ساخت، بر خلاف كتاب خدا حكم كرد، بدكاريهاي او بيشتر از آن است كه شمرده شود، بزرگترين بدكاري او سوختن قرآن بود و زشت ترين آنها اقامه نماز چهار ركعتي در مني بر خلاف سنت رسول خدا.
    گفتم: پس چرا بر او رحمت مي فرستي و او را برتر مي داني!؟
    گفت: چنين مي كنم تا به گوش دوستان و طرفداران ستمكارش حجاج و ابن زياد و پدرش برسد، آيا نمي داني كه آنان كسي را كه متهم به دشمني با عثمان و دوستي علي و اهل بيتش مي كنند، تبعيدش نمايند و او را بكشند؟ و رسول خدا فرمود: مؤمن نبايد خود را خوار و ذليل كند. گفتم : چه خواري و ذلتي است اين؟!  گفت: همين كه خود را در معرض بلا قرار دهد و سخني گويد كه برآن اثري بار نيست. روزي كه عثمان كشته شد از علي (ع) شنيدم كه از رسول خدا (ص) روايت مي كرد و مي گفت: رسول خدا فرمود: همانا كه تقيه بخشي از دين خدا است آن كه تقيه ندارد دين ندارد، به خدا اگر تقيه نبود، در دولت شيطان خداوند در زمين پرستيده نمي شد. مردي به وي گفت: دولت شيطان چيست؟ فرمود: آنك كه پيشواي گمراهي بر مردم حكومت كند، آنان دولت شيطان بر آدم است و هر گاه پيشواي هدايتي بر مردم حكم راند آن دولت آدم بر ابليس است.
    سپس حضرتش با عمار و محمد بن ابي بكر آهسته سخن مي گفت و من گوش مي كردم، مي فرمود: از روزي كه پيامبرتان در گذشت شما هماره در دولت شيطان بسر برده ايد چرا كه مرا رها كرديد و جز من را پيروي نموديد. سپس حضرتش سه روز از مردم گريخت، او را در كلبه چوبي بنونجار يافتند و آوردند و گفتند: ما در امر خلافت سه روز مشورت كرديم، از ميان مردم كسي جز تو را سزاوار اين مهم نيافتيم، تو را به خدا سوگند مي دهيم كه امت محمد را رها نكني تا بيچاره شود و سرنوشت آن را ديگري غير از تو برعهده گيرد. با حضرت بيعت كردند. نخستين كساني كه با وي بيعت كردند طلحه و زبير بودند، سپس به بصره آمدند و پنداشتند كه از روي اكراه بيعت كرده اند و دروغ مي گفتند. سپس مردي از مهره  خدمت حضرتش آمد، محمد بن ابي بكر در كنار علي نشسته بود، حضرت به او گفت و من گوش مي كردم، اي برادر مهره اي! آيا آمده اي كه بيعت كني؟ گفت: آري! فرمود با من بيعت مي كني مبني بر اينكه رسول خدا در گذشت و خلافت از آن من بود و پس ابوقحافه به دشمني و ستم آن را از ما ستاند و سپس عمر آن را از ما ستاند؟ گفت: آري! او با حضرتش بر اين اساس و از روي رضا و رغبت بيعت كرد.
    ابان گويد: به حسن گفتم: آيا با همه مردم بر همين اساس بيعت كرد؟ گفت: نه، فقط با كساني بر اين اساس بيعت كرد كه به اين حقايق كاملا آگاه بودند و حضرتش به آنان اعتماد داشت.
    اي ابان! اگر روا باشد كه براي عثمان كه گناهان كبيره و كارهاي زشتي مرتكب شد آمرزش بخواهيم، روا خواهد بود كه براي ابوبكر و عمر هم آمرزش بخواهيم، زيرا با وجودي كه از خون ريزي گذشتند و در دوران خلافت خود با گذشت بودند و كفايت داشتند وسيره و سنت پسنديده اي داشتند و مانند عثمان به بدعت وستم رفتار نكردند و مانند طلحه و زبير به خاطر دنيا دوستي و قدرت طلبي پيمان نشكستند و خون نريختند، اما از رسول خدا(ص) شنيده بودند كه آنان را از كاري كه كردند برحذر داشته بود، اما با وجود دليل فرمان خدا و رسولش را ناديده انگاشتند و با آنچه كردند فرمان خدا و رسول خدا را ناچيز و سبك نمودند.
    اي ابان! اگر بگويي كه ابوبكر و عمر آنچه را كه رسول خدا درباره حقانيت و خلافت علي گفته بود شنيدند، خوب عثمان و طلحه و زبير هم آن را شنيده بودند و چنان كردند و جنگ افروختند و خون ريختند، و اگر بگويي كه “ ابوبكر و عمر بنيانگذار آن توطئه بودند و امت را با گرفتن خلافت از علي دچار فتنه و بدبختي ساختند، با وجودي كه به يقين مي دانستند آنان را در خلافت حقي نيست و خداوند آن را براي غيرشان قرار داده بود، و اين دو تا بر علي به امارت مؤمنان سلام كردند و حتي از رسول خدا پرسيدند كه : آيا اين به فرمان خدا و رسولش است؟ كه فرمود: آري به فرمان خدا و رسولش است“ كه البته اين حرفها سرجاي خود است و در آن بحثي نيست. ابوذر هنگامي كه داشت جريان سلام اين دو و خودش و مقداد و سلمان را به علي بر امارت مؤمنان، برايم تعريف مي كرد گفت: از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: هيچ امتي نبوده و نيست كه سرنوشت و حكومت خود را به فردي واگذارد كه در ميان امت فردي داناتر از او باشد و به قهقرا نرود مگر به آنچه ترك كرده است باز گردد. اي ابان! ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه وزبير و همه اصحاب پيامبر در اين حقيقت شكي، اختلاف نظر و نزاعي نداشتند كه علي بن ابي طالب. نخستين شان بود كه اسلام آورد و داناترين شان است و بيش از همه شان در راه اسلام رنج كشيده و در راه خدا جهاد كرده و با پهلوانان شرك و كفر جنگيده و جان خويش را سپر بلاي رسول خدا ساخته است و مشكلي براي رسول خدا پيش نيامده كه علي را به خاطر اعتماد و شناخت وي جلو نينداخته باشد، و دژي نبوده كه علي نگشوده باشد و اينكه علي داناترين شان به كتاب خدا و سنت پيامبرش است و اينكه او را رسول خدا بيشتر از همه شان دوست دارد، و اينكه او وصي رسول خدا است و اينكه در هر شب و روز گاه و بيگاه بر رسول خدا وارد مي شده و با حضرتش خلوت مي كرده و هر چه مي پرسيده رسول خدا پاسخش مي داده و هرگاه خاموش مي شده رسول برايش شروع مي كرده، و اينكه علي پس از رسول خدا در فقه و علم به احدي نياز نداشته و همه شان به او نياز داشتند و او به كسي نيازمند نيست و اينكه داراي سوابق و مناقب است و آنچه درباره او در قرآن نازل شده، براي ديگري نشده است و اينكه علي بخشنده ترين ايثار كننده ترين و شجاع ترين شان است، خصلت خوبي نيست كه در او نباشد و در اين مورد مثل  و مانندي ندارد، در پارسايي در دنيا و در اجتهادش هموزني ندارد و در فضايلي كه خداوند به او اختصاص داده پس از رسول خدا، احدي از مردم به او نمي رسد، بنابر اين هيچ يك از اصحاب در خير و خوبي بر او پيش نگرفته است و جز او احدي را رسول خدا امارت نداده است و جز او احدي را اجازه امامت نماز جماعت نداده است.
    ابان گويد: گفتم: اي ابوسعيد! آيا رسول خدا(ص) به ابوبكر نفرمود كه با مردم نماز گزارد؟ گفت: كجايي ابان؟! مگر علي نبود كه پيامبر به ابوبكر بگويد با مردم نماز بخواند؟! علي در تمام لحظات بيماري در كنار رسول خدا بود و به جاي حضرتش با مردم نماز مي خواند. و از طرفي ابوبكر هنوز نماز را به پاپان نرسانده بود كه رسول خدا خودش آمد و ابوبكر را كنار زد و با مردم نماز خواند! به خدا از علي شنيدم كه مي گويد: رسول خدا در بيماريش برايم هزار دروازه از دانش را گشود كه هر بابي هزار باب ديگر گشايد. علي در پايداري عليه ستم كوشيده، وقتي ياراني يافت بر اساس تأويل قرآن جنگيد آن گونه كه رسول خدا بر اساس تنزيل آن جنگيد. امر به معروف كرد و نهي از منكر نمود، در راه خدا جهاد كرد تا كه شهيد شد و خداوند را پاك و پاكيزه ملاقات كرد، با ناكثين و قاسطين و مارقين كه خدا و رسولش او را به قتال آنان فرموده بودند، جنگيد.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: وصاياي امام علي(عليه السلام) به جوانان

       منبع اصلي اين نوشتار نامه سي ويکم نهج البلاغه است که حاوي رهنمود هاي پدري نمونه به جواني نمونه ودر حال رشد است. اين نامه که از مشهورترين وصاياي اميرالمومنين (عليه السلام) است و به قول سيد رضي (عليه السلام) پس از مراجعت از « صفين» در محلي به نام «حاضرين » به فرزندشان حسن بن علي(عليه السلام) مرقوم داشته اند، شيعه وسني به آن توجه کرده اند به طوري که دانشمند معروف اهل سنت، ابواحمد حسن بن عبدالله بن سعيد عسکري درباره آن گفته است : « اگر از حکمت عملي چيزي يافت شود که لازم باشد با طلا نوشته شود، همين رساله است که امام علي(عليه السلام) در آن جميع ابواب علم وطرق سلوک وتمام منجيات ومهلکات وراه هاي هدايت ومکارم اخلاق واسباب سعادت وطرق رهايي از اين مهلکه ها ووصول به بالاترين درجات کمال انساني را با بهترين عبارت بيان فرموده است.»(1)
     
    مخاطب امام علي(عليه السلام) در اين رساله تنها فرزندش امام حسن(عليه السلام) نيست بلکه آن حضرت با سخنان حکيمانه خود به همه جوانان حقيقت جو توجه کرده است. گر چه غور در درياي بي کران معارف نهج البلاغه با بضاعت اندک ما سازگار نيست ولکن:
     آب دريا را اگر نتوان کشيد                   هم به قدر تشنگي بايد چشيد
     با توجه به محدوديت صفحات، چند اصل مهم تربيتي را بيان ومتن کامل نامه را به خوانند گان محترم به ويژه نسل جوان واگذار مي کنيم.
     1. تقوا وپاک دامني:
    مهم ترين سفارش امام(عليه السلام) به فرزند دلبندش ، تقواي الهي است ، آن جا که مي فرمايد:
    واعلم يا بني ان احب ما انت اخذ به الي من وصيتي تقوي الله (2)
    پسرم، بدان محبوبترين چيزي که از ميان گفته هايم در اين وصيت نامه به آن تمسک مي جويي، تقواي الهي وپرهيز کاري است
     حصار مستحکم:
    اهميت وجايگاه تقوا براي جوانان آن وقت معلوم مي شود که تمايلات واحساسات دوره جواني مد نظر قرار گيرد. براي جواني که در معرض طغيان غرايز واحساسات تند وشکوفايي خواهش هاي نفساني وغريزه جنسي وتخيلات موهوم به سر مي برد، تقوا به منزله قلعه وحصار مستحکمي است که او را از تاخت وتاز دشمنان مصون مي دارد ومانند سپري است که ازاصابت تيرهاي زهرآگين شياطين باز مي دارد. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    اعلموا عبادالله ان التقوي دار حصن عزيز(3)
    بدانيد اي بند گان خدا، تقوا دژي مستحکم وغير قابل نفوذ است
     استاد مطهري(ره) مي گويد: « نبايد تصور کرد که تقوا از مختصات دين داري است، از قبيل نماز وروزه ، بلکه تقوا لازمه انسانيت است. انسان اگر بخواهد از طرز زندگي حيواني وجنگلي خارج شود ناچار است که تقوا داشته باشد. »(4)
     جوان همواره بين دوراهي قرار دارد وبه سوي دو نقطه متضاد کشيده مي شود. از يک طرف، نداي وجدان اخلاقي والهام اورا به سوي خوبي ها سوق مي دهد واز طرف ديگر غرايز دروني ونفس اماره و وسا وس شيطاني اورا به ارضاي خواهش هاي نفساني فرمان مي دهد. در اين جنگ وگريزتنها جواني مي تواند از اين صحنه کشمکش ونزاع بين عقل وشهوت، خير وفساد وپاکي وآلودگي به سلامت خارج شود که خود را به سلاح ايمان وتقوا مجهز کرده واز ابتداي جواني به خود سازي وجهاد با نفس بپردازد.
     حضرت يوسف(عليه السلام) در سايه همين تقوا بود که توانست با اراده اي قوي از آزمون سخت الهي سربلند بيرون آيد وبه اوج عزت نايل شود. قرآن مجيد رمز پيروزي يوسف(عليه السلام) درعرصه مبارزه با نفس را رعايت دو اصل مهم واساسي « تقوا» و« خويشتن داري» مي داند ومي فرمايد:
    انه من يتق ويصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين (5)
    کسي که پرهيزگاري کند وشکيبايي ورزد، خداوند پاداش نيکو کاران را ضايع نمي کند
     تقويت اراده:
    بسياري از جوانان از ضعف اراده وفقدان قدرت تصميم گيري شکايت مي کنند وبراي درمان آن چاره جويي مي کنند. آنان مي گويند: براي ترک عادات زشت وناپسند بارها تصميم گرفته ايم اما کم تر موفق شده ايم. امام علي (عليه السلام) از تقوا به عنوان عامل تقويت اراده ومالکيت نفس که نقش عمده اي در ترک گناه وعادات ناپسند دارد، ياد مي کند ومي فرمايد: آگاه باشيد! خطاها وگناهان مانند اسب هاي سرکش ولجام گسيخته اي هستند که گناه کاران بر آن ها سوارند وآنان رادر قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت وتقوا همانند مرکب هاي راهوار وآرامي است که صاحبانشان بر آن ها سوارند وزمامشان را به دست دارند وآنان راتا بهشت پيش مي برند.(6)
     
    بايد در نظر داشت که اين کار شدني است. افرادي که در اين وادي قدم بنهند، مشمول الطاف خفيه الهي خواهند بود. چنان که قرآن کريم مي فرمايد:
    والذين جاهدوا فينا لنهد ينهم سبلنا(7)
    آنان که درراه ما جهاد وکوشش مي کنند، راه هاي خود را به آن ها نشان مي دهيم
    2. فرصت جواني:
    بدون ترديد يکي از عوامل مهم موفقيت وکام يابي، بهره برداري صحيح واصولي از شرايط وفرصت هاي مناسب است، که فرصت جواني از اساسي ترين آن ها به شمار مي رود. نيروي معنوي وقواي جسماني، گوهر گران سنگي است که خداوند متعال در اختيار نسل جوان قرار داده است. بر اين اساس پيشوايان دين همواره بر اغتنام فرصت جواني تاکيد کرده اند. امام علي(عليه السلام) در اين باره مي فرمايد:
    بادرالفرصه قبل ان تکون غصه (8)
    پيش از آن که فرصت از دست رود ومايه اندوهت گردد، آن را غنيمت شمار
     
    سعدي با الهام از سخنان بزرگان مي گويد:
     جوانا  ره  طاعت   امروز گير                         که فردا جواني نيايد زپير
    قضا روزگاري زمن در ربود                        که هر روزش از پي شب قدر بود
     من آن روز  را قدر نشناختم                           بدانستم اکنون که در باختم
     امام علي(عليه السلام) در تفسير آيه شريفه
    لا تنس نصيبک من الدنيا(9)
    بهره ات را از دنيا فراموش مکن
    مي فرمايد:
     لا تنس صحتک وقوتک وفراغک وشبابک ونشاطک ان تطلب بها الاخره (10)
    سلامتي وقدرت وفراغ بال وجواني ونشاط خود را فراموش مکن، از آن ها در راه آخرت استفاده کن
     آن حضرت درباره کساني که از نعمت جواني بهره صحيح وکافي نبرده اند مي فرمايد: « آن ها در ايام سلامت بدن سرمايه اي مهيا نکردند ودر اولين فرصت ها زندگي درس عبرتي نگرفتند، آيا کسي که جوان است جز پيري انتظار دارد.» (11)
     سوال از جواني :
    جواني ونشاط وبالندگي، نعمت بزرگي است که در روز قيامت از آن سوال مي شود. در روايتي از رسول اکرم(صلي الله عليه و اله و سلم) نقل است که فرمود : در قيامت هيچ يک از بندگان، قدم از قدم بر نمي دارند تا از وي چهار سوال شود؛ از عمرش که آن را در چه راه بکارانداخته وچگونه فاني کرده است، ازجوانيش که آن را در چه راهي پايان داده است، از اموالش سوال مي شود که از چه راهي به دست آورده ودر چه راهي خرج کرده است واز حب ودوستي با اهل بيت از وي سوال مي شود.(12)
     رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه و اله و سلم) در کنار ايام عمر به طور جداگانه اي از جواني نام برده اند که ارزش اختصاصي جواني را مي رساند. متاسفانه شرايط فوق العاده وفرصت استثنايي دوران جواني کوتاه وزود گذر است وبلبل جواني روزي از شاخسارعمر خواهد پريد. تا هست قدرش را بدانيم وآن را يک سرمايه شماريم. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    شيئان لا يعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافيه (13)
    دو چيز است که قدر وقيمتشان را نمي شناسد مگر کسي که آن دو را از دست داده باشد: يکي جواني وديگري تندرستي
     3. خود سازي :
    بهترين زمان براي تربيت وخود سازي، دوره جواني است، زيرا صفحه دل جوان با زشتي ها وخصلتهاي ناپسند شکل نگرفته و چراغ فطرت در دلش خاموش نگشته است . امام علي(عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) چنين مي فرمايد:
    انما قلب الحدث الارض الخاليه ما القي فيها من شيء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان يقسوا قلبک ويشتغل لبک (14)
    قلب نوجوان مانند زمين خالي است که هر چه در آن بيفشاني آن را مي پذيرد، پس پيش از اين که قلبت سخت شود وفکرت به امور ديگر مشغول گردد، به تعليم وتربيت تو مبادرت کردم وهمت خود را بر تربيت تو گذاشتم
     عادات ناپسند در دوران جواني ريشه دار نشده است، از اين رو مبارزه با آن سهل وآسان است. جوانان بايد از اين امتياز بزرگ به شايستگي استفاده کنند. امام خميني(ره) بر ضرورت اصلاح در ايام جواني تاکيد مي کردند. ايشان در يکي از سخنراني هاي خود فرمودند: « جهاد اکبر، جهادي است که انسان با نفس طاغوتي خودش انجام مي دهد. شما جوان ها از حالا بايد شروع کنيد به اين جهاد. نگذاريد که قواي جواني از دستتان برود. هر چه قواي جواني از دست برود، ريشه هاي اخلاق فاسد در انسان زياد تر مي شود وجهاد مشکل تر. جوان زود مي تواند در اين جهاد پيروز شود. پير به اين زودي نمي تواند. نگذاريد اصلاح حال خودتان را از زمان جواني به زمان پيري بيفتد.»(15)
     خاربن وخارکن:
    استاد مطهري(ره) مي گويد: « مولوي مثلي مي آورد راجع به اين که هر چه انسان بزرگ تر مي شود صفات او قوي تر وريشه دار تر مي گردد. مي گويد: مردي خاري را در معبر کاشت ومردم از اين بوته خار در رنج بودند. او قول داد که سال ديگر آن را بکند وسال ديگر نيز کار را به سال بعد موکول کرد وسال هاي بعد نيز به همين ترتيب عمل کرد. از طرفي درخت، سال به سال ريشه دارتر مي شد واز طرف ديگر خود او سال به سال ضعيف تر ميگرديد؛ يعني ميان رشد درخت وقوت او نسبت معکوس برقرار بود. حالات انسان نيز مانند خاربن وخارکن است. روز به روز صفات در انسان ريشه هاي عميق تري پيدا مي کند واراده انسان را ضعيف تر مي کند. قدرت يک جوان در اصلاح نفس خود از يک پير بيش تر است.»


     خاربن در قوت وبرخاستن                   خارکن در سستي ودر کاستن(16)
     بايد جوانان عزيز اين هشدار امام علي(عليه السلام) را جدي بگيرند که مي فرمايد:
    غالب الشهوه قبل قوه ضراوتها فانها ان قويت ملکتک واستفادتک ولم تقدر علي مقاومتها (17)
    پيش از آن که تمايلات نفساني به تجري وتندروي عادت کنند با آن ها مقابله کن، زيرا اگر تمايلات درتجاوزوخود سري نيرومند شوند، فرمانرواي تو خواهند شد وتو را به هر سو که بخواهند مي برند وقدرت مقاومت در برابر آن ها را از دست خواهي داد
     مولوي مي گويد:
    زان که خوي بد بگشته ست استوار                    مور شهوت شد زعادت هم چو مار
    مار شهوت را بکش در ابتدا                               ورنه اينک گشت مارت اژدها(18)
     4. بزرگ منشي:
    يکي ديگر از وصاياي امام علي(عليه السلام) به جوانان ، پرورش عزت نفس وبزرگ منشي است، آن جا که مي فرمايد:
    اکرم نفسک عن کل دنيه وان ساقتک الي الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا ولا تکن عبد غيرک وقد جعلک الله حرا (19)
    بزرگوارتر از آن باش که به پستي تن دهي هر چند تورا به مقصود رساند، زيرا نمي تواني در برابر آن چه از آبرو وشخصيت در اين راه از دست مي دهي بهايي به دست آوري، وبنده ديگري مباش که خداوند تو را آزاد آفريده است
     حس عزت طلبي يکي از نيازهاي اساسي است که خوش بختانه دست آفرينش بذر آن را در نهاد آدمي افشانده است. بديهي است که اين بذر نيازبه مراقبت ورشد وشکوفايي دارد. عزت نفس موجب بهره وري فرد از نيروي خرد وبه کارگيري آن در امور زندگي ومنشا تکوين شخصيت در انسان است. بي دليل نيست که نظام سلطه فرعوني در طول تاريخ براي استثمار ديگران، در گام نخست روح مکرمت انساني را نشانه گرفته وشخصيت آنان را تحقير مي کند. قرآن مجيد در اين باره مي فرمايد:
    فاستخف قومه فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقينذ(20)
    فرعون قومش را تحقير کرد، پس آن ها از او اطاعت کردند، چون آن ها قومي فاسق بودند
     عزت وبزرگواري نفس در گرو اموري است که بدان اشاره مي شود:
     ترک گناه:
    از مواردي که به عزت نفس آدمي آسيب فراواني مي رساند، ارتکاب به گناه وناپاکي است. پرهيز واجتناب از آلودگي به گناه از عوامل دست يابي به شرافت نفس است. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    من کرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصيه (21)
    کسي که براي نفس خود کرامت قائل است، آن را با گناه پست وخوار نمي سازد
     گناهان بزرگ هم چون زنا، دروغ، غيبت، فحش وناسزا با بزرگ منشي وکرامت نفس تضاد آشکار دارد.
     روح بي نيازي:
    چشم طمع داشتن به مال ديگران ودرخواست کمک کردن درغير موارد اضطرار، شرافت وعزت نفس را مخدوش مي کند. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    المسئله طوق المذله تسلب العزيزعزه والحسيب حسبه (22)
    درخواست از مردم، طوق ذلتي است که عزت را از عزيزان وشرافت را از شريفان سلب مي کند
     نگرش صحيح:
    عزت وکرامت نفس تا حد زيادي بستگي به نگرش انسان به خود دارد. کسي که خود را ناتوان جلوه دهد، مردم نيز او را ذليل وخوارمي بينند. از اين روامام علي(عليه السلام) ميفرمايد:
    الرجل حيث اختار لنفسه ان صانها ارتفعت وان ابتذلها اتضعت (23)
    ارزش وشخصيت هر فردي وابسته به روشي است که اتخاذ مي کند. اگر نفس خود را از پستي وذلت بر کنار نگاه داشت، به مقام رفيع انساني نايل مي شود واگر عزت معنوي خويش را ترک گفت، به پستي وذلت مي گرايد.
     اگر در جهان بايدت برتري                 نيايد که خود پست ودون بشمري
    چو خود، خويشتن پست بيني وخوار            دگر از کس اميد عزت مدار
     پرهيز از گفتار ورفتار ذلت آميز:
    کسي که خواهان کرامت وعزت نفس است از هر سخن يا عملي که نشانه ضعف وناتواني است، اجتناب کند، اسلام به منظور تحقق اين امر، از تملق وچاپلوسي، شکايت ازروزگار وطرح مشکلات زندگي براي مردم بلند پروازي هاي بي جا وحتي تواضع بي مورد نهي کرده است. هيچ مسلماني حق ندارد با چاپلوسي که منافي با شرافت وآزادگي است، خويشتن را آلوده کند. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    کثره الثناء ملق يحدث الزهو ويدني من العزه (24)
    زياده روي در ستايش تحسين، تملق وچاپلوسي است که از يک سو در مخاطب نخوت وتکبر پديد مي آورد از سوي ديگر عزت نفس را دور مي کند
     شکايت از زندگي وطرح مشکلات با مردم به عزت نفس آسيب جدي مي رساند. امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
    رضي بالذل من کشف لغيره (25)
    کسي که مشکلات زندگي اش را براي ديگران آشکار کند، در حقيقت به خفت وذلت رضايت داده است
     5. وجدان اخلاقي:
    يکي از وصاياي امام علي(عليه السلام) به جوانان، ميزان قرار دادن وجدان اخلاقي معاشرت اجتماعي است. آن حضرت خطاب به فرزندش چنين مي فرمايد:
    يا بني اجعل نفسک ميزانا فيما بينک وبين غيرک (26)
    پسرم، خود را معيار ومقياس قضاوت بين خود وديگران قرار ده
     
    ناديده گرفتن اين اصل مهم اخلاقي نتيجه اي جز تيرگي روابط دوستانه نخواهد داشت؛ همان گونه که التزام به وجدان اخلاقي تضمين کننده دوستي پايدار وروابط اجتماعي است. اگر در جامعه، تمام افراد بر اساس وجدان با يک ديگر معاشرت کنند وبه حقوق ومنافع وحيثيت ديگران احترام بگذارند، روابط اجتماعي مستحکم، آرامش وامنيت جامعه تقويت خواهد شد. وجدان اخلاقي، آدمي را چون طبيب به درد ودرمان خويش متوجه وسلامت روان را اعلام مي کند. در روايتي آمده است که مردي خدمت رسول خدا(صلي الله عليه و اله و سلم) رسيد وعرض کرد: همه وظايف خود را به خوبي انجام مي دهم ولي يک گناه را نمي توانم ترک کنم وآن رابطه نامشروع است. اصحاب از اين سخن درآشفتند. حضرت فرمود: شما کاري نداشته باشيد، من مي دانم چگونه با او بحث کنم. آن گاه فرمود: شما مادر، خواهر، وبه طور کلي ناموس داريد؟ جوان عرض کرد: آري . رسول خدا(صلي الله عليه و اله و سلم) فرمود : آيا مي پسندي ديگران با ناموس ومحارم تو چنين روابط مشروع داشته باشند؟ عرض کرد : خير. حضرت فرمود : پس چگونه حاضر مي شوي دست به چنين کار نادرستي بزني؟ جوان سر به زير افکند وعرض کرد : ديگر تعهد مي کنم دنبال چنين گناهي نروم.(27)
     هر انسان مسلماني وظيفه دارد در برخورد با مردم از نداي دروني خود پيروي وبه رضاي وجدان عمل کند . امام سجاد(عليه السلام) مي فرمايد: حق مردم آن است که از آزار آن ها خود داري کني وچيزي را براي آنان دوست بداري که براي خود دوست مي داري وترک کني آن چه را براي خود نمي پسندي.(28)
     
    اسلام با توجه دادن به وجدان اخلاقي مي کوشد تا افراد بشر در باطن خود مراقبي بگمارند تا آن ها را از تجاوز وآزار به ديگران حتي در حالت خشم و دشمني باز دارد. بر اساس قرآن مجيد به نفس لوامه که همان وجدان است، قسم ياد کرده و مي فرمايد:
    لا ا قسم بيوم القيامه ولا اقسم بالنفس اللوامه (29)
    سوگند به روز رستاخيز وسوگند به جاني که نفس را در مورد عصيان وارتکاب گناه سرزنش وملامت مي کند
     
    روان شناسان اين حس سرزنش کننده باطني را وجدان اخلاقي مي نامند.
    اندرون من خسته دل ندانم کيست                که من خموشم واو در فغان ودر غوغاست
     تجربه اندوزي:
    استفاده ازتجارب ديگران ازجمله مواردي است که دروصاياي امام علي(عليه السلام) ديده مي شود. آن حضرت مي فرمايد:
    اعرض عليه اخبار الماضين وذکره بما اصاب من کان قبلک الاولين وسرفي ديارهم وآثارهم فانظر فيما فعلوا وعما انتقلوا واين حلوا ونزلوا (30)
    اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه کن وآن چه را که به پيشينيان رسيده به ياد آر، در ديار وآثار مخروبه آن ها گردش کن ودرست بنگر آن ها چه کرده اند. ببين از کجا منتقل شده اند ودر کجا فرود آمده اند
     هر چند آحاد جامعه به راهنمايي افراد آزموده واستفاده از تجارب به دست آمده از سرگذشت پيشينيان دارد، زيرا :
    اولا، جوان به مقتضاي سن کم خود، داراي ذهني خام وعاري از تجربه است. او سرد وگرم روزگار را نچشيده وبا مشکلات ودشواري هاي کم تري در زندگي روبه رو شده است، که گفته اند:« آن چه را که جوان در آيينه مي بيند پير در خشت خام بيند».

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: نماز در كلام على‏عليه السلام

    حضرت على‏عليه السلام بارها در نهج‏البلاغه از نماز و ياد خدا سخن به ميان آورده كه در كتابى به نام «نماز در نهج‏البلاغه» گردآورى شده است. ما در اينجا جملاتى را در مورد فلسفه ذكر و ياد خدا كه مهمترين مصداقش نماز است از آن حضرت نقل مى‏كنيم:
    مى‏فرمايد: «اِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَالْوَقَرَة وَ تُبْصِرُ بِه بَعْدَ العَشوة» (31) خداوند ذكر و يادش را صيقل روحها قرار داد تا گوشهاى سنگين با ياد خدا شنوا و چشم‏هاى بسته با ياد او بينا شوند.
    آنگاه حضرت در مورد بركات نماز مى‏فرمايد:
    «قَدْ حَفَّتْ بِهِم المَلائِكَة وَ نُزّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكينَه وَ فُتِحَتْ لَهُم اَبْوابَ السَّماءِ وَ اُعِدَّتْ لَهُم مَقاعِدَ الكِرامات» فرشتگان آنان را در بر مى‏گيرند و آرامش بر آنان نازل مى‏شود، درهاى آسمان بر آنان گشوده و جايگاه خوبى برايشان آماده مى‏شود.
    در خطبه‏اى ديگر مى‏فرمايد:
    «و اِنَّها لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَق وَ تُطلِقُها اِطْلاقَ الرَّبَق» (32) نماز گناهان را مثل برگ درختان مى‏ريزد و گردن انسان را از ريسمان گناه آزاد مى‏كند.
    آنگاه در ادامه، تشبيهى جالب از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏فرمايد كه: نماز همچون جوى آبى است كه انسان روزى پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد، آيا ديگر آلودگى باقى مى‏ماند؟
    در خطبه 196 گوشه‏هايى از مفاسد اخلاقى همچون كبر و سركشى و ظلم را برمى‏شمرد و سپس مى‏فرمايد: درماين اين مفاسد نماز و روزه و زكات است. آنگاه در مورد آثار نماز مى‏فرمايد:
    «تَسْكيناً لِاَطْرافِهِم، تَخْشيعاً لِاَبْصارِهِم، تَذْليلاً لِنُفُوسِهِمْ، تَخْفيضاً لِقُلُوبِهِم، اِزالَةً لِلْخَيْلاءِ عَنْهُم اِنْ اَوْ حَشَتْهُم الْوَحْشَة آنَسَهُمْ ذِكْرك» نماز به همه وجود انسان آرامش مى‏بخشد، چشمها را خاشع و خاضع مى‏گرداند، نفس سركش را رام، دلها را نرم و تكبر و بزرگ‏منشى را محو مى‏كند. به هنگام وحشت و اضطراب و تنهايى، ياد تو موجب انس و الفت آنها مى‏شود.
    البتّه روشن است كه همه مردم چنين بهره‏هايى را از نماز ندارند، بلكه تنها گروهى هستند كه شيفته نماز و ياد خدا هستند و آن را با تمام دنيا عوض نمى‏كنند.

    باز هم سيماى نماز
    هر چه براى نماز گفته و نوشته شود حق آن ادا نمى‏شود و چگونه ممكن است عمودِ دين و پرچم اسلام و يادگار اديان و انبيا و محور قبولِ همه اعمال در چند جمله بيان شود؟
    نماز، برنامه هر صبح و شام است بهنگام صبح اولين كلامِ واجب نماز و بهنگام شام آخرين واجب، نماز است. پس آغاز و انجامِ هر روزت با ياد خدا و براى خدا است.
    نماز در سفر يا وطن، در زمين يا هوا، در فقر يا غنى، رمز آنست كه در هر كجا هستى و هر كه هستى مطيع او باشى نه غير او.
    نماز، ايدئولوژى عملى مسلمان است كه در آن عقائد و افكار و خواسته‏ها و الگوهاى خود را بيان مى‏كند.
    نماز، استحكام بخشيدن به ارزشها و جلوگيرى از فروپاشى شخصيتِ افراد و اعضاى جامعه است كه اگر مصالح ساختمان سُست باشد ساختمان فرو مى‏ريزد.
    اذانِ نماز، شيپورِ توحيد است كه سپاه متفرّقِ اسلام را در يك صف و زير يك پرچم فرا مى‏خواند و آنان را پشتِ سر امامى عادل قرار مى‏دهد.
    امام جماعت يكى است تا رمز اين باشد كه امام جامعه نيز بايد يكى باشد تا اداره امور متمركز باشد.
    امام جماعت بايد مراعات ضعيف‏ترين مردم را بكند و اين درس است كه در تصميم‏گيرى‏هاى جامعه مراعاتِ طبقه محروم را بكنيد. پيامبر خدا بهنگام نماز صداى گريه طفلى را شنيد نماز را به سرعت تمام كرد تا اگر مادر طفل در نماز شركت كرده كودكش را آرام كند! (52)
    اولين فرمان بدنبال آفرينش انسان، فرمان سجده بود كه به فرشتگان فرمود: براى آدم سجده كنيد. (53)
    اولين نقطه زمين (مكّه و كعبه) كه از زير آب بيرون آمد و خشكى شد مكان عبادت بود. (54)
    اولين كار رسول خدا پس از هجرت به مدينه ساختن مسجد بود.
    نماز هم انجام معروف است هم نهى از منكر. هر روز در اذان و اقامه مى‏گوييم «حىّ على الصلوة حىّ على الفلاح حىّ على خير العمل» كه همه امر به بالاترين معروف‏ها يعنى نماز است.
    از سوى ديگر نماز انسان را از فساد و فحشا بازمى‏دارد: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنكَر» (55)
    نماز، حركاتى است برخاسته از آگاهى و شناخت. شناختِ خداوند كه به فرمان او و براى او و اُنس با او قيام مى‏كنيم و لذا قرآن ما را از نماز در حال مستى (56) و كسالت (57) نهى كرده است تا آنچه را در نماز مى‏گوييم با توجه و آگاهى باشد.
    نماز، آگاهى‏بخش است. هر هفته روزهاى جمعه نمازجمعه برپا مى‏شود و قبل از نماز دو خطبه خوانده مى‏شود. اين دو خطبه بجاى دو ركعت از نماز و به عبارتى جزئى از نماز است. خطبه‏هايى كه به فرموده امام رضاعليه السلام بايد مردم را از تمام مسائل جهان آگاه كند.
    شنيدن خطبه‏ها و آنگاه نماز خواندن يعنى آگاه شدن و بعد نمازخواندن.
    نماز خروج از خود و پرواز بسوى خداست و قرآن مى‏فرمايد:
    «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» (58) هركس از خانه‏اش به قصد هجرت بسوى خدا و رسولش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش بر خداست.
    امام خمينى مى‏فرمايد: هجرت از خانه دل بسوى خدا، يكى از مصاديق آيه است، هجرت از خودپسندى و خودخواهى و خودبينى به سوى خداپرستى و خداخواهى و خدابينى بزرگ‏ترين هجرت‏هاست. (59)
    نماز به منزله اسم اعظم الهى بلكه خودِ اسم اعظم است.
    در نماز، عزّت ربّ و ذلّت عبد مطرح است كه اين دو مقام بس عالى است.
    نماز پرچم اسلام است. «عَلَمُ الْاِسْلامِ اَلصَّلوة» (60)
    همانگونه كه پرچم نشانه است، نماز نيز نشانه و علامت مسلمانى است. چنانكه پرچم مورد احترام است و اهانت به آن، اهانت به يك ملّت و كشور است، اهانت و بى‏توجهى به نماز نيز بى‏توجهى به كلّ دين است. چنانكه برپابودن پرچم نشانه حيات سياسى و نظامى و قدرت است. در برپابودن نماز نيز اين امور مطرح است.

    نماز و قرآن
    در مواردى قرآن و نماز در كنار هم آمده‏اند، مانند:
    «يَتلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ» (61)
    قرآن تلاوت مى‏كنند و نماز به پاى مى‏دارند.
    و يا در جاى ديگر مى‏فرمايد: «يُمَسِّكوُنَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصّلوة» (62) به قرآن تمسّك مى‏جويند و نماز به پاى مى‏دارند.
    گاهى براى نماز و قرآن، يك صفت آورده شده، چنانكه كلمه ذِكر هم به قرآن گفته شده است: «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكر» (63) ما ذكر را نازل كرديم. و هم فلسفه نماز شمرده شده است: «اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى‏» (64) نماز را بخاطر ياد من به پاى دار.
    جالب آنكه گاهى بجاى كلمه نماز كلمه قرآن آمده است، مانند آيه «اِنَّ قُرآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» (65) كه گفته‏اند مراد از قرآن الفجر، نماز صبح استبگذريم كه خواندن قرآن بصورتِ حمد و سوره، يكى از واجباتِ نماز است و بحث نماز در اكثر سوره‏هاى قرآن، هم در بزرگ‏ترين سوره (بقره) و هم در كوچك‏ترين سوره‏ها (كوثر) آمده است.

    نماز و قصاص!
    نه تنها در اسلام، بلكه در همه اديان الهى قانون قصاص مطرح است كه طبق آن كيفر كسيكه گوش قطع كند آنست كه گوشش بريده شود و كيفر كسى كه دندان بشكند آنست كه دندانش شكسته شود تا عدالت اجرا شود. يكى از موارد قصاص آنست كه دست دزد بايد قطع شود، ولى فقط چهار انگشت او، و كف دست باقى مى‏ماند. زيرا قرآن مى‏گويد: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» (66) محلّ سجده براى خداست.
    چون انسان هنگام سجده بايد كف دست خود را بر زمين گذارد لذا در كيفر سارق بايد به مسأله نماز و سجده توجه داشت و كف دست او را قطع نكرد تا حقّ عبادت حتى براى سارق هم محفوظ بماند!

    نماز و رهبرى
    اگر نماز توسط رهبران الهى اقامه شود بساط ظلم و طاغوت را برهم مى‏زند. نماز عيد امام رضاعليه السلام آنچنان با هيبت و عظمت آغاز شد كه حكومت ظالم بر خود لرزيد و فهميد كه اگر اين نماز به پايان برسد حكومتِ بنى‏عبّاس نيز به پايان خواهد رسيد. لذا مأمون دستور داد كه امام را از وسط راه بازگرداندند.
    دليل آنكه نمازهاى امروز مسلمين اثرى ندارد آنست كه به قسمتى از قرآن عمل شد و قسمتى فراموش شد. زيرا قرآن مى‏فرمايد:
    «وَاَقيمُواالصَّلوةَ وآتُوا الزَّكاةَ وَ اَطيعُوا الرّسُولَ» (67)
    نماز به پاى داريد و زكات دهيد و از رسول خدا اطاعت كنيد.
    امّا امروز بعضى نماز مى‏خوانند و زكات نمى‏دهند و بعضى اهل نماز و زكات هستند، ولى ولايت كفار را پذيرفته‏اند. به عبارت ديگر ايمان به خدا دارند، اما كفر به طاغوت ندارند و اين ايمان ناقص است. در حالى كه خداوند مى‏فرمايد: «فَمَنْ يَكْفُر بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدْاسْتَمْسَك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏» (68) هركس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به ريسمان محكم الهى چنگ زده است.
    يعنى هم كفر به طاغوت و هم ايمان به خدا لازم است، در حالى كه امروزه مسلمين برائت از كفر و طاغوت‏ها را فراموش كرده‏اند. لذا قرآن در مورد كسانى كه به طاغوت مراجعه مى‏كنند مى‏فرمايد: آنها خيال مى‏كنند كه مؤمن هستند: «اَلَمْ تَرَ اِلىَ الَّذينَ يَزْعُمُونَ اَنَّهُم آمَنُوا»
    نمازهاى مشكل‏گشا
    اسلام سفارش مى‏كند هرگاه حاجت يا مشكلى داشتيد، با خواندن نمازهايى مخصوص حلّ مشكل خود را از خدا بخواهيد، كه مناسب است در اينجا يك نمونه از آن نمازها را بياوريم.

    نماز جعفر طيّار
    جعفر طيّار برادر حضرت على‏عليه السلام است كه در هجرت به حبشه توانست با استدلال و رفتار مناسب خود دل نجاشى و عدّه كثيرى را به اسلام جذب كند و مؤسّسِ اسلام در قارّه آفريقا شود. او در جنگ موته دو دستش را در راه خدا داد و خداوند بجاى آن دو بال در بهشت به او داد و لذا به جعفر طيّار مشهور شد. هنگامى كه جعفر از حبشه بازگشت، پيامبرصلى الله عليه وآله به او فرمود: آيا مى‏خواهى هديه با ارزشى به تو عطا كنم؟ مردم گمان كردند كه حضرت مى‏خواهد طلا يا نقره‏اى به او بدهد و لذا هجوم آوردند تا هديه پيامبر را ببينند. اما پيامبر فرمود: نمازى به تو هديه مى‏كنم كه اگر هر روز آنرا انجام دهى، از دنيا و آنچه در دنياست براى تو بهتر باشد و اگر هر روز يا هر جمعه يا هر ماه يا هر سال بجاى آورى، خداوند گناهان بين دو نمازت را (گرچه يكسال باشد) بيامرزد.
    اين نماز به سندهاى معتبر از شيعه و سنّى نقل شده است و نام اِكسير اعظم و كبريت احمر به خود گرفته است.
    امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: هرگاه مشكل يا حاجتى داشتيد پس از خواندن نماز جعفر دعا كنيد كه انشاءاللّه مستجاب مى‏شود. نحوه اين نماز در اوايل مفاتيح در اعمال روز جمعه پس از ذكر نمازهاى امامان معصوم آمده است.
    البتّه اين نماز يكى از دهها نماز مستحبى است كه براى رفع مشكلات وارد شده است. اخيراً كتابى تحت عنوان نمازهاى مستحبى تأليف شده كه حدود سيصدوپنجاه نماز مستحبى را با اسم و رسم آورده است و اين خود از اهميت نماز است كه اينهمه تنوّع دارد و بهر مناسبتى نمازى وارد شده است.

    قداست نماز
    قداستِ نماز به قدرى است كه زمانِ اجراى بعضى مراسم مانند قَسم و اداى شهادت، بعد از نماز قرار داده شده است.
    قرآن در سوره مائده آيه 106 مى‏فرمايد: هرگاه كسى در سفر دچار بيمارى شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، دو نفر مسلمان و يا غير مسلمان را بر وصيّتِ خود گواه گيرد، لكن مراسم اداى شهادت بايد پس از نماز باشد، يعنى آن دو نفر پس از اداى نماز حاضر شده و با قسم خوردن شهادت دهند كه فلان مسلمان در مسافرت چه وصيت كرده است.
    امروزه مرسوم است كه مراسمِ قسم را در حضور قرآن و با دست گذاردن بر قرآن انجام مى‏دهند، امّا خود قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: مراسم قسم پس از انجام نماز باشد!

    جامعيّت نماز
    خداوند، هم در آفرينشِ تكوينى و هم در دستورات تشريعى عالى‏ترين و كامل‏ترين برنامه‏ها را بكار برده است. مثلاً در آفرينش شير مادر تمام ويتامين‏هايى را كه نوزاد نياز دارد در شير مادر جمع كرده است.
    اگر به آفرينشِ انسان نگاه كنيم مى‏بينيم آنچه در طبيعت وجود دارد در وجود انسان نيز قرار داده شده است.
    اگر در طبيعت صداى رعد است، در انسان فرياد است.
    اگر در طبيعت گياه و نبات است، در انسان رويش مو است.
    اگر در طبيعت رودخانه است، در انسان رگهاى ريز و درشت است.
    اگر در طبيعت آب شور و شيرين است، در انسان اشك شور و آب دهان شيرين است.
    اگر در طبيعت معادن بسيار است، در انسان استعدادهاى نهفته فراوان است.
    شعرى است كه به حضرت على‏عليه السلام نسبت مى‏دهند كه فرمود:
    أتزعم انّك جِرم صغير
    و فيك انطوى العالم الاكبر
    اى انسان! تو گمان مى‏كنى جُثّه كوچكى هستى، درحالى كه جهانى بزرگ در تو نهاده شده است.
    نماز نيز يك هنرنمائىِ الهى است كه خداوند تمام ارزشها را به نحوى در آن قرار داده است. چه كمالى است كه براى انسان ارزش باشد اما در نماز يافت نشود؟
    ياد خدا، يك ارزش و تنها وسيله آرام‏بخش دلهاست و نماز ياد خداست. «اللّه اكبر»
    ياد قيامت يك ارزش و بازدارنده از گناه و فساد است و نماز يادآور «يوم الدين» است.
    در خطّ انبيا و شهدا و صالحان بودن يك ارزش است و ما در نماز از خدا مى‏خواهيم در «صراط الذين انعمت عليهم» قرار بگيريم.
    انزجار و برائتِ خود را از ستم‏پيشه‏گان و گمراهان با جمله «غير المغضوب عليهم ولاالضّالين» اعلام مى‏داريم.
    عدالت كه در رأس همه ارزشهاست در امام جماعت نماز لازم شمرده شده است.
    پيروى از امام جماعت در نماز، يك اصلِ با ارزش اجتماعى است كه بجاى خودسرى و تك‏روى تابع رهبرى عادل باشيم.
    در انتخاب امام جماعت همواره توجه به ارزشهاست: عادل‏ترين، فقيه‏ترين، فصيح‏ترين،...
    ايستادن رو به قبله يادآور ارزشهاى بسيارى است، مكّه شكنجه‏گاه بلال، قربانگاه اسماعيل، زادگاه على‏بن‏ابيطالب، پايگاه قيام مهدى، آزمايشگاه ابراهيم و عبادتگاه تمام انبيا و اولياست.
    در نماز هرچه هست تحرّك است، در هر صبح و شام، در ركوع و سجود و قيام، حركت در رفتن به مسجد و مصلّى، پس ساكن و ساكت و گوشه‏گير نباش، بلكه همواره در تلاش و حركت باش، البتّه در جهت خداوند و بسوى او.
    در نماز روح و جان انسان غبارروبى مى‏شود، نماز، غبار غرور و تكبر را مى‏ريزد، چون هر شبانه‏روز دهها بار بلندترين نقطه بدن را به خاك مى‏مالد. و سجده بر خاك بهتر از سنگ است كه تذلّل در به خاك ماليدن است.
    بر زمين و آنچه از زمين روئيده مى‏شود سجده كن، بشرط آنكه خوردنى نباشد تا به فكر شكم نيفتى!
    بر زمينِ پاك سجده كن كه از راه نا پاك نمى‏توان به پاكى و سرچشمه پاكى‏ها رسيد.
    گريه از خوف خدا يك ارزش است و قرآن سجده همراه با گريه را ستايش كرده است: «سُجِّداً وَ بُكِيّاً» (81)
    نماز يك خط الهى است كه از هنگام تولد تا لحظه مرگ براى ما ترسيم شده است:
    نوزاد كه بدنيا آمد در گوش راست و چپ او اذان و اقامه بگو كه سفارش به نماز مى‏كند، «حىّ على الصلوة» و بهنگام مرگ نيز او را با خواندن نماز ميّت دفن كن. در طول زندگى نيز همواره در حال عبادت و پرستشِ خدا باش. «واعبُد رَبّك حتّى‏ يَأتِيكَ اليَقِين» (82)
    نماز پيوند انسان با طبيعت است. براى شناخت وقت نمازها خصوصاً صبح و ظهر بايد به خورشيد نظر كنى. براى بدست آوردن قبله به ستارگان توجه كنى، براى انجام نمازهاى مستحبى در ايام مباركه به حركات ماه دقت كنى. براى غسل و وضو به آب وبراى سجده وتيمم به خاك رو آورى.
    اين ارتباط ميان نماز با خورشيد و ماه و ستاره و آب و خاك بدست كدام طرّاح حكيم برنامه‏ريزى شده است؟
    ديگر واجباتِ دين نيز به نوعى در نماز حضور دارند. نمازگزار همچون روزه‏دار حق خوردن و آشاميدن و رفع شهوت ندارد. نمازگزار همچون كسى كه به حج مى‏رود كعبه قبله و محور كارهاى اوست. نمازگزار همچون كسى است كه به جهاد مى‏رود، لكن به جهاد اكبر كه جهاد با نفس است. نماز خود بالاترين امر به معروف و نهى از منكر است.
    هجرت از مهم‏ترين ارزشهاى دينِ ماست و حضرت ابراهيم بخاطر نماز هجرت كرد و همسر و فرزند خود را در كنار كعبه گذارد و فرمود: «رَبَّنا اِنّى‏ اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِيَّتى‏ بِوادٍ غَيْر ذى‏ زَرْعٍ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوة» (83) پروردگارا! من فرزندانم را در بيابانى خشك ساكن كردم تا نماز اقامه شود.
    جالب آنكه حضرت ابراهيم نمى‏گويد: براى برپاداشتن حجّ هجرت كردم، بلكه مى‏گويد: هدفم از هجرت اقامه نماز بود.
    به هر حال خداوند تمام ارزشها را در نماز و با نماز و براى نماز قرار داده است.
    اگر زينت و نظافت يك ارزش است، اسلام سفارش مى‏كند كه: «خُذُوا زينَتَكُم عِنْدَ كُلِّ مُسْجِد» (84) به هنگام شركت در مساجد خود را زينت كنيد و زينت‏هاى خود را برگيريد. با لباس پاكيزه و معطّر وارد مسجد شويد.
    چنانكه سفارش شده زنان به هنگام نماز، زيورهاى خود را همراه داشته باشند و با آنها خود را زينت كنند. (85)
    حتّى به مسأله مسواك توجه شده و در روايات مى‏خوانيم: نماز با مسواك، هفتاد برابر نماز بدون مسواك است. (86) و فرموده‏اند قبل از رفتن به مسجد سير و پياز نخوريد (87) كه بوى دهان شما ديگران را اذيّت نكند و مردم را از مسجد فرارى ندهد.
    به هرحال اين نمازِ اسلام است و اين نمازِ ما. نمازى كه يا نمى‏خوانيم، يا غلط مى‏خوانيم، يا بى‏توجه مى‏خوانيم و يا بدون جماعت و يا در آخر وقت!!
    مساجد كه زمانى ابراهيم و اسماعيل و زكريا خادمش بودند (88) و مادر مريم نذر مى‏كند فرزندش خادم مسجد باشد، (89) مى‏رسد به جائى كه خادمانش غالباً افرادى از كار افتاده و پير و مريض و فقير و بى‏سواد و گاه بداخلاق هستند! راستى چرا غبارروبى حرم امام رضاعليه السلام افتخار است، اما غبارروبى خانه خدا هيچ!
    چرا بايد مساجد ما به گونه‏اى باشد كه هركس وارد مى‏شود غم و اندوه و كسالت او را بگيرد؟ مگر مسجد عزاخانه است و يا مجلس فاتحه‏خوانى كه همواره پارچه سياه بر در مسجد آويزان باشد؟
    البتّه بحمداللّه در چند سال اخير حركتى در مساجد پيدا شده و بسيارى از آنها مجهز به كتابخانه و صندوقِ قرض‏الحسنه و ديگر امور خدماتى شده‏اند.
    چه زيباست حديثى كه مى‏فرمايد: روز قيامت سه چيز از مردم شكايت مى‏كند: عالمى كه مردم به او مراجعه نكنند، قرآنى كه در منزل باشد اما تلاوت نشود و مسجدى كه مورد بى‏اعتنايى مردم واقع شود. (90)
    سخن در باب مسجد بسيار است و اخيراً كتابى تحت عنوان سيماى مسجد در دو جلد تأليف شده است كه جايگاه مسجد را در جامعه اسلامى روشن مى‏كند. اما در يك كلام مسجد در صدر اسلام محل اجتماع مسلمين براى تصميم‏گيرى‏ها و مشورت‏ها، براى كسب علم و دانشها، پايگاه رزمندگان و جهادگران، محل رسيدگى به مشكلاتِ فقراء و بيماران، مركز قيام عليه حكومت‏هاى ظالم و ايراد خطابه‏هاى تند عليه آنان بوده است.
    همين جايگاهِ رفيع مسجد بوده است كه در طول تاريخ، مسلمين بهترين معمارى‏ها را در ساخت مساجد خود بكار برده و براى اداره مساجد اموال بسيارى را وقف مى‏كرده‏اند، تا مساجد همواره آباد و سرپا باشند.


    نيّت
    اولين ركن نماز نيّت است.
    نيّت، يعنى آنكه بدانيم چه مى‏كنيم و چه مى‏گوييم و براى كه و چه حركت مى‏نمائيم.
    ارزشِ هر كارى به نيّت و انگيزه آنست، نه فقط صِرف عمل. لذا حساب كسى كه بخاطر حفظ نظم و احترام به قانون، پشت چراغ قرمز مى‏ايستد از حساب كسى كه از ترس پليس يا جريمه مى‏ايستد جداست. در همه عبادات و خصوصاً نماز، نيّت جايگاه ويژه‏اى دارد و اصولاً چيزى كه يك كار را عبادت مى‏كند، نيّتِ الهى آن كار است كه اگر آن نيّت نباشد، هرچه هم ظاهر كار خوب و صحيح باشد، امّا ارزش عبادت ندارد. پيامبر گرامى اسلام در اين باره مى‏فرمايند:
    «اِنَّمَا الْاَعْمالُ بِالنّيَّات» (91)
    كارها به واسطه انگيزه‏ها ارزش پيدا مى‏كند وبا آنها سنجيده مى‏شود.
    آرى، فرق مادى يا معنوى بودن يك كار، در تفاوت نيّت‏ها و هدف‏هاست.

    نيّت خالص
    نيّت خالص آن است كه انسان فقط براى خدا كار كند و در عمق جانش هدفى جز او و رضاى او نداشته و از مردم انتظار تشكر يا پاداش نداشته باشد. (92)
    نانى كه اهل بيت رسول خداعليهم السلام در چند شب پى‏درپى هنگام افطار به يتيم و اسير و فقير دادند، ارزش مادّىِ زيادى نداشت، اما چون خالصانه بود خداوند بخاطر آن يك سوره نازل كرد. (93)
    و عطّار نيشابورى در مورد آن مى‏گويد:
    گذشته زين جهان‏وصف سنانش
    گذشته زآن جهان وصف سِه نانش
    در تاريخ مى‏خوانيم كه كسى در جبهه كشته شد و همه گفتند: او شهيد است، اما حضرت فرمودند: او «قَتيل الحِمار» است، يعنى كشته راه الاغ! مردم تعجّب كردند، اما حضرت فرمود: هدف او از آمدن به جبهه، خدا نبود، بلكه چون ديد دشمن سوار بر الاغ خوبى است، با خود گفت: او را مى‏كشم و الاغش را به غنيمت مى‏برم، اما موفق نشد و آن كافر اين مسلمان را كشت، پس او «قَتيل الحِمار» است. (94)
    خالص كردن نيت، كارى بس دقيق و مشكل است. گاهى افكار غيرخدائى چنان در عمق جان انسان رسوخ مى‏كند كه خود انسان هم متوجّه نيست، و لذا در روايت آمده است: ريا و شرك از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر سنگ سياه، آرام‏تر و دقيق‏تر است. (95) چه بسيار افرادى كه به خيال خود قصد قربت دارند، اما هنگام فراز و نشيب‏ها معلوم مى‏شود كه قصد آنها صددرصد خالص نيست.
    به قول علاّمه شهيد مطهرى، نيّت يعنى خودآگاهى، و ارزش عبادت به معرفت و آگاهى است. در روايات مى‏خوانيم:
    «نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» (96)
    نيّت مؤمن از عمل او بهتر است.
    همانگونه كه در مقايسه جسم و روح، روح مهم‏تر از جسم است و انسانيتِ انسان به روح اوست، در مقايسه عمل و نيّت، نيّت مهم‏تر از خود عمل است، چرا كه روحِ عمل است.
    نيّت به قدرى ارزش دارد كه اگر انسان نتواند كار خيرى را انجام دهد، امّا نيّت آنرا داشته باشد كه انجام دهد، خداوند پاداش آنرا به او مى‏دهد.

    قصد قربت
    قصد قربت، يعنى نزديكى به مقام پروردگار، و ناگفته پيداست كه وقتى مى‏گويند: فلانى به فلان مقامِ كشورى نزديك است، مراد نزديكى مكانى و جسمى و فيزيكى نيست وگرنه پيشخدمت‏ها از همه نزديك‏ترند، بلكه مراد از نزديكى، نزديكى معنوى و مقامى و اُنس است.
    انجام كارها براى جلب رضاى خداوند نيز به معناى آن نيست كه خداوند تحت تأثير كارهاى ما قرار بگيرد و تغيير حال بدهد، كه در اين صورت محلّ حوادث و تغيير مى‏شود، بلكه قرب به خدا، يعنى بالارفتن روح از نردبان وجود، كه نتيجه‏اش نفوذ پيداكردن در هستى است. يعنى نزديك شدن به سرچشمه هستى و او را در دل خود يافتن.
    همانگونه كه مراتب وجود در جماد و نبات و حيوان و انسان تفاوت دارد، مراتب انسانها نيز در قرب به سرچشمه هستى متفاوت است و انسان مى‏تواند تا آنجا به خداوند قرب پيداكند و مقرّب درگاه الهى شود كه خليفه خدا در روى زمين گردد. عبادت همراه با قصد قربت، انسان را نورانى‏تر، كاملتر و با ظرفيت وجودى بيشترى مى‏گرداند.
    همه عبادات و خصوصاً نمازهاى مستحبى نقش مهّمى در اين امر دارند، چنانكه در حديث مى‏خوانيم:
    «لا يَزالُ الْعَبْد يَتَقَرَّبُ اِلىَّ بِالنَّوافِل» (97)
    انسان مى‏تواند همواره از طريق نمازهاى مستحبى به خدا نزديك شود.
    نمازِ واجب ممكن است از ترس دوزخ يا قهر خدا انجام شود، امّا نماز نافله نشانه عشق است و رمز اُنس با معبود.

    درجات قرب
    لفظ «درجات» در قرآن، مكرّر و با تعبيرهاى مختلفى آمده است كه نكات لطيفى دربر دارد. براى بعضى مى‏فرمايد: «لَهُمْ دَرَجات» (98) براى آنها درجاتى است. اما درباره عدّه ديگرى مى‏فرمايد: «هُمْ دَرَجاتٌ» (99) آنان خود درجه هستند. مانند افراد بزرگى كه اگر در پايين مجلس هم بنشينند آنجا مى‏شود بالا، يعنى خود آنان درجه سازند، نه آنكه درجه و مقام آنها را بالا ببرد.
    اين درجه‏بندى معنوى مخصوص انسان‏ها نيست، بلكه سلسله مراتب در ميان فرشتگان نيز هست. قرآن در مورد جبرئيل مى‏فرمايد: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمين» (100) يعنى مورد اطاعت ديگر فرشتگان است.
    به هر حال درجات انسان‏ها در اطاعت از خدا متفاوت است:
    1- گاهى فقط مطيع است، اما نه از روى رضا.
    2- گاهى نه فقط مطيع كه محبّ است، يعنى بر اساس عشق و محبّت اطاعت مى‏كند.
    3- گاهى بالاتر از اطاعت و محبّت، به معرفت كامل مى‏رسد و هرچه مى‏بيند او را مى‏بيند.
    حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «ما رَأَيْتُ شَيْئاً اِلاَّ وَ رَأَيْتُ اللَّه قَبْلَه و بَعْدَه و مَعَه» (101)

    راه رسيدن به قرب
    رسيدن به قرب الهى و قصد قربت از دو راه است:
    يكى شناخت عظمت و مقام خداوند و ديگرى شناخت پوچى و بى‏اعتبارى غير او.
    قرآن همواره نعمت‏ها و الطاف الهى را بر بندگان مطرح مى‏كند تا انسان را عاشق خدا كند. ذكر صفات او، آفريده‏هاى او، امدادهاى مادى و معنوى او و دهها نعمت بزرگ و كوچك، همه و همه بخاطر آنست كه محبت و عشق ما را به خدا زياد كند.
    از طرف ديگر آيات زيادى ضعف و پوچى غير او را شمرده و مى‏فرمايد: غير او نه عزّتى دارد نه قدرتى، اگر همه جمع شوند و بخواهند مگسى خلق كنند نمى‏توانند، جز او چه كسى مى‏تواند به نداى افراد مضطرّ و درمانده پاسخ دهد؟ آيا درست است كه ديگران را در كنار خدا مطرح كنيم و آنها را همسان و يكسان با خدا بدانيم؟
    خاطره
    يكى از مراجع تقليد جهان تشيّع، آيةاللّه العظمى بروجردى بود. ايشان در ايام سوگوارى در منزلش عزادارى برپا مى‏كرد. در يكى از اين جلسات حال ايشان خوب نبود، لذا در همان اتاق شخصى خود استراحت مى‏كردند و به صداى سخنران گوش مى‏دادند.
    يكى از حاضران در مجلس عزا مى‏گويد: براى سلامتى امام زمان و آقاى بروجردى صلوات.
    ناگهان ديدند كه ايشان عصاى خود را به در مى‏كوبد، نزديكان آقا حاضر شدند و پرسيدند: چه امرى داريد؟ اين مرجع بزرگوار فرمودند: چرا نام مرا در كنار نام امام‏زمان‏عليه السلام برديد؟ من كه لايق نيستم شما نام مرا در رديف نام امام ببريد و براى هر دو صلوات بفرستيد. (105)
    اين مرجع دينى كه نايب امام زمان است حاضر نمى‏شود نامش در رديف نام امام معصوم آورده شود، اما بسيارى از ما از روى كج‏فهمى و بى‏ادبى، نام موجوداتى ضعيف و سراپا نياز و احتياج را در كنار خداوند قادر مطلق متعال قرار مى‏دهيم و گويا آنها را در يك رديف مى‏دانيم.


    كيفيّت يا كمّيت
    اسلام به چگونگى كار و هدف و انگيزه آن توجه بسيار كرده است. قرآن از عملِ بهتر ستايش مى‏كند نه عملِ بيشتر، و مى‏فرمايد:
    «لِيَبْلُوَكُمْ اَيّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً» (106)
    خداوند شما را در بوته امتحان قرار مى‏دهد تا مشخّص شود كداميك از شما بهترين عمل را بجاى آورد.
    حضرت على‏عليه السلام در ركوع انگشترش را به فقيرى داد و آيه‏اى از قرآن بخاطر آن نازل شد. مردم گمان كرده‏اند نازل شدن يك آيه بخاطر يك انگشتر، از آن جهت بوده كه انگشتر قيمتى بوده و لذا گفته‏اند: قيمت انگشتر به مقدار خراج و مالياتِ شامات و سوريه بوده است.
    در حالى كه انگشترى با چنين قيمت هرگز با زهد على‏عليه السلام سازگار نيست، چنانكه با عدل على هم نمى‏سازد كه او چنين انگشترى در دست كند و بعضى در فقر و ندارى باشند. اما حقيقت آنست كه نزولِ آيه «اِنَّما وَلِيّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُه وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (107) بخاطر كيفيت عمل بود نه كميّت آن، بخاطر اخلاص وقصد قربت بود، نه وزن وحجم وقيمتِ انگشتر.
    خاطره
    بهلول گروهى را ديد كه مسجدى مى‏سازند و ادعا مى‏كنند كه براى خداست، او بر سنگى نوشت: بانى اين مسجد بهلول است و آنرا شبانه بر در مسجد نصب كرد. روز بعد كه كارگران سنگ را ديدند به هارون‏الرشيد ماجرا را گفتند او بهلول را حاضر كرد و پرسيد چرا مسجدى را كه من مى‏سازم به نام خودت كرده‏اى؟
    بهلول گفت اگر تو مسجد را براى خدا مى‏سازى بگذار نام من بر آن باشد خدا كه مى‏داند بانى مسجد كيست، او كه در پاداش دادن اشتباه نمى‏كند. اگر براى خداست چه نام من باشد چه نام تو اين كه مهم نيست. بهلول با اين كار به او فهماند كه قصد قربت ندارد بلكه قصد شهرت و نام دارد. به همين جهت قرآن اعمال كفار را به سراب تشبيه مى‏كند كه بنظر آب مى‏آيد امّا واقعيتى ندارد: «وَالَّذينَ كَفَروُا اَعْمالُهُم كَسَرابٍ بِقيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» (108)
    اعمال كافران همچون سرابى است در بيابان خشك، كه انسان تشنه آنرا آب مى‏پندارد.
    اصولاً اسلام، عملى را صالح مى‏داند كه هر چهار عنصر آن نيك باشد: عمل، انگيزه، وسيله و شيوه.
    نه تنها در ابتداى كار قصد قربت لازم است، بلكه در طول عمل بايد قصد قربت دوام داشته باشد، والاّ كلّ عمل باطل است. اگر موتور هواپيما حتى دقيقه‏اى از كار بيفتد سقوط حتمى است. شرك و ريا در نيّت، حتى اگر يك لحظه باشد تمام عمل را حبط و نابود مى‏كند.
    خاطره
    در يك مسافرت هوايى، همه مسافرين هواپيما را كه در آستانه حركت بود پياده كردند و ساعت‏ها پرواز به تأخير افتاد. سبب آنرا پرسيدم، گفتند: يك سوسك در هواپيما ديده شده است! گفتم: اين همه تأخير بخاطر يك سوسك! گفتند: بله زيرا چه بسا همين سوسك يك سيم را بجود و سيستم كنترل هواپيما مختلف شود و حادثه‏اى رخ بدهد.
    چه بسا كارهاى خيرى كه بايد سبب پرواز انسان به سوى خدا شود، امّا بخاطر يك مرض روحى نه فقط موجب صعود، بلكه سبب سقوط او گردد.

    آثار و بركات نيّت پاك
    با نگاهى كوتاه و گذرا به آيات و روايات، آثار و بركات زيادى براى نيتّ پاك درمى‏يابيم كه بطور فشرده گوشه‏هايى از آنها را بيان مى‏كنيم:
    1- كسى كه حُسن نيّت داشته باشد رزق او فراوان مى‏شود. (117) شايد مراد حديث آن باشد كه بخاطر حُسن نيّت، رفتار و برخورد او با مردم به نحو مطلوب مى‏شود و قهراً افراد بيشترى جذب شغل و كار او مى‏شوند و درآمد بيشترى بدست مى‏آورد.
    2- حُسن نيّت، توفيقات انسان را زياد مى‏كند، زندگى طيّب و دلچسب مى‏شود و دوستان زيادى را براى انسان مى‏آورد. (118)
    الطاف الهى به قدر حُسن نيّت افراد است و هرچه نيت بهتر و خالص‏تر باشد لطف خداوند نيز بيشتر مى‏گردد.
    3- به انسان طول عمر مى‏دهد.
    در روايات آمده: كسى كه حج را تمام كرد، اگر در موقع بازگشت به وطن نيّت كند و تصميم بگيرد براى سال بعد هم به حج بيايد، خداوند بخاطر همين آرزوى خوب، به او طول عمر مى‏دهد. (119)
    4- حسن نيّت، گذشته انسان را جبران مى‏كند. على‏عليه السلام مى‏فرمايد: اگر گنهكار با حسن نيت توبه كند خداوند آنچه را به عنوان كيفر از او گرفته به او پس مى‏دهد و هرگونه مشكلى در كارش باشد اصلاح مى‏كند. (120)
    5 - خداوند به نيّتِ كار خير، پاداش آن كار خير را مى‏دهد گرچه انسان موفق به انجام آن كار نشود. با نيّتِ صادق، كارهاى نشده براى انسان به حساب مى‏آيد، چنانكه در روايت آمده: اگر انسان مؤمنى بگويد: اگر خداوند به من امكانات مى‏داد چنين و چنان مى‏كردم. و اين آرزو صادقانه باشد، خداوند پاداش آن كارهاى خير را به او مرحمت مى‏فرمايد. (121) حتى اگر صادقانه آرزوى شهادت كند و از خداوند شهادت بخواهد، خداوند او را به درجات شهدا مى‏رساند گرچه در رختخواب از دنيا برود. (122)
    از لطف خدا همين بس كه براى تصميم به كار خير پاداش مى‏دهد، امّا براى نيّتِ گناه تا وقتى گناهى انجام نشود كيفر نمى‏كند. (123)
    6- نيّت پاك مى‏تواند مادّى‏ترين امور زندگى را عامل قرب انسان قرار دهد، چنانكه معنوى‏ترين حالات مانند سجده و گريه اگر از روى ريا باشد وسيله دورى انسان از خدا مى‏گردد.
    در روايات مى‏خوانيم: همانگونه كه جسم با روح پايدار است دين با نيت صادق استوار است. (124) دل پاك و حُسن نيت از بهترين ذخائر و گنجينه‏هاى الهى است و هرچه نيت بهتر باشد ارزش اين گنج بيشتر خواهد بود (125) و اصولاً نيّت و تصميم و اراده جدّى، توان بدنى انسان را چندبرابر مى‏كند.
    امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: خداوند در قيامت مردم را بر اساس نيّاتى كه دارند محشور مى‏كند. (126) كسى كه هدفش انجام وظيفه باشد براى او نوع كار و رسيدن به نتيجه مهم نيست. چنانكه قرآن مى‏فرمايد:
    «وَ مَنْ يُقاتِلْ فى‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ اَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ اَجْراً عَظيماً» (127)
    كسى كه در راه خدا بجنگد، چه كشته شود و چه پيروز شود ما پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
    آنچه مهم است جهاد در راه خداست اما اينكه نتيجه‏اش شكست باشد يا پيروزى، در پاداشِ الهى تأثيرى ندارد. قرآن در جاى ديگرى مى‏فرمايد:
    «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً اِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْت فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُه عَلَى اللَّهِ» (128)
    كسى كه براى هجرت بسوى خدا و پيامبر، از خانه‏اش خارج شود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش با خداست.
    از اين آيه نيز بخوبى فهميده مى‏شود كه اگر انسان بخاطر خدا از خانه خارج شود، گرچه به مقصد هم نرسد پاداش دارد. مهم نيّتِ عمل است نه خود عمل، مهم قدم گذاردن در راه است نه رسيدن به مقصد.
    رسول خداصلى الله عليه وآله به ابى‏ذر فرمود: تصميم بر كار خير داشته باش گرچه توفيق عمل پيدا نكنى، زيرا اين تصميم تو را از جرگه غافلين بيرون مى‏آورد. (129)
    در حديثى ديگر مى‏خوانيم: هر كارى كه همراه با نيت الهى باشد بزرگ است، گرچه آن كار ساده و كوچك باشد. (130) چنانكه مهم‏ترين كارها، اگر با نيت صحيح نباشد ارزشى ندارد. پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: بيشتر شهداى امّت من در رختخواب از دنيا مى‏روند و چه بسيارند كسانى كه در جبهه كشته مى‏شوند اما خدا بر نيتّ آنان آگاه است. (131)
    پيامبر گرامى اسلام در جنگ تبوك فرمود: همانا كسانى كه در مدينه هستند اما آرزوى جبهه و شركت با ما را دارند بخاطر همان نيّت در اجر ما شريكند. (132)
    چنانكه در روايتى ديگر مى‏خوانيم: كسى كه با فكر بيدارشدن براى نماز شب به رختخواب مى‏رود، اگر هم در خواب بماند خداوند خوابش را صدقه و نفس كشيدنش را تسبيح قرار مى‏دهد و پاداشِ نماز شب را برايش ثبت مى‏فرمايد. (133)
    بى‏جهت نيست كه به ما سفارش شده حتى در خوردن و خوابيدن هم هدف مقدّسى داشته باشيد. (134) و اگر شخصى را بخاطر خداوند دوست بداريد و خيال كنيد كه او انسان خوبى است، گرچه او دوزخى باشد اما شما مأجور هستيد. (135)

    امتياز نيّت بر عمل
    امتيازى كه نيّت كار بر نفس كار دارد، اين است كه در انجام كار، گاهى ريا و خودنمائى مطرح است امّا در نيتّ چون يك امر درونى است و آثار ظاهرى ندارد، ريا و سمعه و امثال آن راه ندارد. امتياز ديگر نيتّ بر عمل آنست كه هميشه و همه جا ممكن است و شرائط خاصى نمى‏طلبد امّا انجام يك عمل نياز به شرائط و امكاناتِ فراوانى دارد.
    در روايات، عنوانى است به نام رواياتِ «مَنْ بَلغ» كه اين دسته روايات مى‏گويد: اگر كسى روايتى شنيد كه مى‏گويد فلان عمل پاداش دارد و آن عمل را انجام داد، خداوند آن پاداش را به او مى‏دهد گرچه آن روايت درست نباشد، زيرا كسى كه به آن حديث عمل كرده با حسن نيّت انجام داده است.


     ادامه مطلب
     عنوان خبر: سوره بينه آيات 8-1


    سوره بينه آيات 8-1
    11798/1- شرف الدين نجفي مي گويد: محمد بن خالد برقي روايت مي كند از عمروبن شمر و او از جابر ابن يزيد و ايشان از ابا جعفر  (ع) درباره اين قول حق عزوجل (1) آنها تكذيب كنندگان شيعه هستند زيرا مقصود از كتاب همان آيات است و اهل كتاب شيعيان هستند و اين آيه (1) يعني مرحبه   (1) مي گويد: تا اينكه حق براي آنها آشكار گرديد  و آيه (2) مقصود محمد (ص) است (2) يعني به سوي ولي امر پس از خود راهنمايي كرد آنها را كه همان ائمه  (ع) و كتاب قرآن است.
    و (2) در نزد آنها حق المبين (آشكار) است و (4) يعني تكذيب كنندگان شيعه و اين كلام (4) يعني پس از اينكه حق به سوي آنها آمد (5) آن گروهها (امر نشدند) (5) و اخلاص همان ايمان به خدا و رسول او و امامان  (ع) است (5) و نماز امير المومنين علي بن ابي طالب  (ع) است (5) و مقصود از آن فاطمه  (ع) است.
    و اين كلام خداوند عز و جل (7) مي گويد كساني كه به خدا و رسول او و واليان امر او ايمان آوردند و از آنچه به آن امر كردند اطاعت نمودند و اين همان ايمان و عمل صالح است.
    11799/2- و اين كلام خداوند متعال (8)، ابا عبدا... (ع) فرمود: خداوند از مومن در دنيا و آخرت خشنود است و شخص مومن نسبت به آنچه كه در قلب خود دارد از خداوند راضي است اگره در دنيا كم شدن (گرفتن) حقي را ببينيد و در روز قيامت آنگاه كه پاداش را با چشم خود ببينيد از خداوند با حق رضا (رضايت كامل) خشنود است و اين كلام خداوند (8) و اين آيه (8) يعني از خداوند اطاعت نمود.
    11800/3- شرف الدين نجفي مي گويد: علي بن اسباط روايت كرد از ابن ابي حمزه و او از ابي بصير و ايشان از ابا عبدا... (ع) درباره اين كلام خداوند عزو جل (5) فرمود، مقصود از آن دين قائم  (ع) مي باشد.
    11801/4- محمدبن عباس از احمد بن هيثم و او از حسن بن عبدالواحد و او از حسن بن حسين و ايشان از يحيي بن مساور و او از اسمائيل بن زياد و ايشان از ابراهيم بن مهاجر و او نيز از يزيد بن شراحيل كه نويسنده كلام علي  (ع) بود چنين نقل كردند كه گفت: شنيدم  (ع) مي فرمود: رسول خدا براي من روايتي ميگفت در حاليكه به سينه من تكيه كرده بود و عايشه كنار گوش من بود و گوش فرا مي داد تا آنچه مي گويد را بشنود و پيامبر (ص) فرمود: اي برادرم آيا اين كلام عزوجل را نشنيده اي؟ (7): مقصود تو و شيعيان تو هستند و موعد من و شما در حوض كوثر است آنگاه كه مردم بيرون مي آيند (از خاك) و فراخوانده مي شوند در حالي كه شريف هستند و آراسته و سير و سيراب هستند.
    11802/5- و از او نقل شده كه از احمدبن هوذه و او از ابراهيم بن اسحاق و ايشان از عبدا... بن حمار و او از عمروبن شمر و او نيز از ابي مخنف كه از يعقوب بن يزيد ذكر مي كرد چنين گفت كه دركتاب هاي پدر خود يافته است كه علي  (ع) فرموده: شنيدم رسول خدا (ص) مي فرمود (7) سپس به من رو مي كرد و گفت: مقصود تو هستي اي علي و شيعيان تو و ميعاد تو و آنها بر لب حوض كوثر است و آنها با پيشاني هاي سپيد و با آراستگي و تاج دار مي آيند. يعقوب گفت: اين حديث را ابا جعفر (ع) روايت كرد و فرمود: و همچنين در نزد ما كتاب علي  (ع) آمده است.
    11803/6- و از او روايت شده كه از احمدبن محمد وراق و او از احمد بن ابراهيم و ايشان از حسن بن ابي عبدا... و او از مصعب بن سلام و ايشان از ابوحمزه ثمالي و او نيز از ابا جعفر  (ع) كه از جابربن عبدا...(رض ا...) نقل مي كرد چنين گفت: رسول خدا (ص) در مورد بيماري كه به آن دچار شده بود به فاطمه  (ع) فرمود: اي دخترم پدر و مادرم فداي تو باد شوهرت را نزد من بفرست و او را نزد من فراخوان و فاطمه به حسن  (ع) فرمود: نزد پدرت برو و به او بگور: پدر بزرگم تو را خوانده است و حسن به نزد او رفت و او را ندا داد و اميرالمومنين  (ع) پذيرفت و وارد خانه رسول خدا (ص) گرديد و فاطمه در نزد رسول ا... بود و مي گفت:‌وا مصيبتا از اين بيماري تو اي پدر.
    رسول خدا (ص) فرمود: از اين روز به بعد بلايي بر پدر تو وارد نمي شود. اي فاطمه قلب پيمابر شكافته نمي شود و چهره اش مجروح نمي گردد و بلايي به سوي او خوانده نمي شود ولي سخن من نظير سخن پدرت بر فرزندش ابراهيم است: چشم مي گريد و قلب دردمند مي شود و ما نمي گوييم خداوند خشم نمي گيرد و اي ابراهيم ما در مورد تو محزون هستيم و ابراهيم اگر زنده مي ماند، پيامبر مي گرديد. سپس فرمود اي علي به من نزديك شو پس به او نزديك شد و فرمود: گوش خود را به دهان من نزديك بنما پس چنين كرد. ايشان فرمود: اي برادر آيا اين كلام خداوند را در قر آن شنيدي (7)؟ گفت بله اي رسول خدا. فرمود: آنها تو و شيعيان تو هستند مي آيند با چهره سپيد و آراسته و سير و سيراب. آيا اين كلام خداوند را در كتاب او شنيدي (6)؟ فرمود: بله اي رسول خدا. فرمود: آنها دشمنان تو و شيعيان تو هستند كه روز قيامت با چهره سياه و به شدت تشنه مي آيند. بدكاران در عذاب و كافران منافق. آن براي تو و شيعيان تو است (جنات عدن) و اين براي دشمنان تو و پيروانشان (عذاب).
    11804/8- و از او نقل شده كه از جعفر بن محمد حسني و او از محمد بن احمد كاتب چنين گفت: محمد بن علي بن خلف و او از احمد بن عبدا... و او از معاويه و او نيز از عبيد ا... بن ابي رافع و ايشان از پدر خود و او از پدر بزرگ خود ابي رافع براي ما چنين روايت كرد: علي  (ع) به اهالي شورا گفت: به خدا شما را قسم مي دهم. آيا به ياد داريد روزي كه شما آمديد و آنها همراه رسول خدا (ص) نشسته بودند و او فرمود: اين برادر من است كه براي شما آوردم سپس رو به سوي كعبه نمود و فرمود: قسم به خداي كعبه نباشد. اين فرد و شيعيان او در روز قيامت رستگارانند سپس به سوي شما روي آورد و گفت: اما من از نظر ايمان بر شما اولي هستم. و محكم ترين شما بر امر خداوند و وفادارترين شما به عهد الهي و اجراكننده ترين شما نسبت به احكام خداوند و عادل ترين شما نسبت به مردم بهتر از شما حق را بطور مساوي تقسيم مي كنم و از نظر برتري و مزيت از شما برتر هستم درنزد خداوند. و خداوند چنين نازل نموده (7) و رسول خدا را بزرگ داشت و شما را بزرگ داشت و همه شما به من تبريك و شادباش گفتيد آيا مي دانيد كه اين امر چنين بود؟ گفتند به خداي سوگند آري.
    11805/8- شيخ در كتاب اماليه مي گويد: بر ابي القاسم علي بن شبل بن اسد وكيل خوانده مي شد و من مي شنيدم و درمنزل او در بغداد و در ربض بر در محول در ماه صفر 410 بوديم: ظفر بن حمدون بن احمد بن شداد با درائي ابومنصور در ماه ربيع الاخر سال 347 در بادرايا بود گفت: ابراهيم بن اسحاق نهاوندي احمري در منزل خود در فارسفان يكي از روستاهاي اسفيد هان يكي از دههاي نهاوند در ماه رمضان سال 295 چنين نقل كرد: عبدا… بن حمار انصاري از عموبن ثمر و او از يعقوب بن ميثم تمار مولي علي بن حسين براي ما چنين روايت نمود. بر ابا جعفر  (ع) يافتم كه علي  (ع) به پدرم ميثم گفت: دوستان خاندان محمد را دوست بداراگرچه فاسق و زناكار باشند و دشمنان خاندان محمد را دشمن بدار اگر چه اهل روزه و درستكار باشند و من شنيدم كه رسول خدا (ص) مي فرمود (7) سپس رو به من نمود و فرمود: به خدا سوگند آنها تو و شيعيان تو هستند اي علي و ميعاد تو و آنها فردا بر حوض كوثر است در حالي كه چهره هاي سپيد آراسته و تاج دار دارند. و ابا جعفر  (ع) مي فرمود: اين امر دركتاب علي  (ع)آشكار است.
    11806/9- و از او نقل شده كه گفت: ابو عمر الواحد بن محمدبن عبدا... بن محمد بن مهدي به ما چنين خبر داد: ابو العباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقده به ما گفت: محمد بن احمد بن حسن قطراني براي ما چنين روايت نمود. ابراهيم بن انس انصاري به ما گفت: ابراهيم بن جعفر بن عبدا... بن محمد بن سلمه از ابي زبير و او از جابربن عبدا... به ما چنين گفت: ما در نزد رسول خدا (ص) بوديم و علي بن ابي طالب (ع) جلو آمد و پيامبر (ص) فرمود: برادرم به سوي شما آمد. سپس فرمود: او به همراه من برترين شما از نظر ايمان است و وفادار ترين شما به عهد القي و استوارترين شما به امر خداوند و عادل ترين شما با مردم و بهتر از همه شما حق را به طور مساوي تقسيم مي كند و از نظر مزيت نزد خداوند از شما برتر است و چنين نازل شد (7) و گفت: و ياران محمد (ص) هرگاه علي  (ع) مي آمد مي گفتند: خيرالبريه (بهترين مردم) آمده است.
    11807/10- ابو عبدا... احمد بن عبدو معروف به ابن حشر به ما گفت ابوالحسن علي بن محمد بن زبير قرشي چنين خبر داد كه علي بن حسن بن فضال به ما گفت عباس بن عامر براي ما چنين نقل كرد احمد بن رزق از يحيي بن علاد رازي و او از ابا عبدا... (ع) چنين نقل نمود: علي  (ع) نزد پيامبر رفت در حالي كه پيامبر در خانه ام سلمه بود و هنگامي كه او را ديد گفت: اي علي آنگاه كه امتها جمع گردند و ميزان ها قرار گيرند و اخلاق آنها روز رستاخيز آشكار گردد و مردم به آنچه از آن گريز ندارند خوانده شوند، حال تو چگونه است؟
    گفت: چشمان اميرالمومنين (ع) اشك آلود گرديد و رسول خدا (ص) فرمود: چه چيز موجب گريه تو است اي علي؟ به خدا سوگند تو و شيعه تو با چهره هاي سپيد و آراسته و سيراب و با صورت درخشان فرا خوانده مي شويد و دشمنان تو با چهره هاي سياه و بدكاران در حال عذاب هستند اما اين كلام خداوند را شنيده اي (7) تو و شيعيان تو مقصود هستند و كساني كه كفر ورزيدند و آيات ما را تكذيب كردند و بدترين مردمان هستند كه دشمنان تو مي باشند. صاحب كتاب اربعين در حديث 28 از احاديث اربعين مي گويد. ابو علي حسن ابن علي بن حسن صفار با خواندن آن بر او، به ما چنين گفت: ابو عمر بن مهدي به ما گفت: ابو العباس بن عقده به ما چنين خبر داد: محمدبن احمد قطواني براي ما چنين روايت كرد: ابراهيم بن جعفر بن عبدا…بن محمد بن مسلم از ابي زبير و او از جابربن عبدا… به ما گفت: ما در نزد پيامبر (ص) بوديم و علي بن ابي طالب  (ع) به نزد ما آمد و پيامبر (ص) فرمود: برادرم به نزد شما آمد سپس رو به كعبه كرد و با دست به آن ضربه زد و نظير آنچه كه از شيخ در كتاب اماليه گفته شد ذكر نمود.
    11808/11- ابن فارسي در كتاب امروضه مي گويد: امام باقر  (ع) فرمود رسول خدا (ص) به علي  (ع) در ابتدا چنين گفت (7) آنها تو و شيعيانت هستد.
    11809/12- ابن شهر آشوب از ابي بكر هذلي و او از شعبي چنين نقل مي نمايد: مردي نزد رسول خدا (ص) آمدو گفت: اي رسول خدا، چيزي به من ياد بده كه به واسطه آن خداوند به من نفع دهد. فرمود: تو را به كار نيك سفارش مي كنم كه به طور عاجل در دنيا و آخرتت به تو نفع مي رساند و علي  (ع) ناگهان به نزد پيامبر رفت و فرمود اي رسول خدا فاطمه تو را خوانده است فرمود بله. آن مرد پرسيد اين كيست اي رسول خدا؟ فرمود: او از كساني است كه خدا در مورد آنها اين آيه را نازل كرده است.(7)
    11810/13- ابن عباس و ابوبرزه و ابن شراحيل و امام باق  (ع) گفتند: پيامبر (ص) به علي  (ع) در ابتدا فرمود: (7) تو و شيعيانت مقصود هستيد و ميعاد من و شما در حوض كوثر است. آنگاه كه مرديم بر انگيخته مي شوند و تو و شيعيانت سير و سيراب با چهره سپيد و آراسته مي آييد. و در خبر ديگر آمده: تو بهترين مردم هستي و شيعيان تو سپيد چهره و آراسته هستند.
    11811/14- ابونعيم اصفهاني در كتاب ما نزل من القرآن في علي  (ع) با استناد به شريك بن عبدا... و او از قول ابي اسحاق و او از حارث چنين مي گويد علي  (ع) فرمود: ما اهل بيت با مردم قياس نمي شويم. مردي برخاست و به نزد ابن عباس آمد و او را از اين امر مطلع كرد او گفت: علي  (ع) راست گفته پيامبر با مردم مورد مقايسه قرار نمي گيرد و اين آيه 7 در مورد علي  (ع) نازل شده است.
    11812/15- ابوبكر شيرازي در كتاب «نزول القرآن في شأن اميرالمومنين  (ع)» مي فرمايد: مالك ابن انس از حميد و او از انس بن مالك اين مطلب را نقل كرد كه (7) در مورد علي  (ع) نازل شده كه اولين كسي بود كه پيامبر (ص) را تصديق كرد (7) كساني كه به انجام واجبات تمسك جستند (7) يعني علي برترين خليفه پس از پيامبر (ص) است و تا آخر سوره همچنين مي باشد.
    11812/16-  اعمش از عطيه و او از حذري و خطيب خوارزمي از جابر روايت كرده كه وقتي اين آيه نازل گرديد پيامبر (ص) فرمود: علي برترين مردم است. و در روايت جابر آمده اصحاب رسول خدا هنگامي كه علي  (ع) مي آمد مي گفتند: برترين مردم آمد.
    11814/17- و از گفته مخالفان است، موفق بن احمد در كتاب «المناقب» گفته: سيد حفاظ ابو منصور شهردار بن شيرويه ديلمي در نامه اي كه به من در همدان نوشته بود گفت ابولفتح عبدوس بن عبدا... بن عبدوس همداني به ما چنين خبر داد از قول شريف ابي طالب مفصل بن محمد بن طاهر جعفري (رضي ا...) در خانه خود در اصفهان در ميان گروه خوارج به ما چنين گفت: شيخ حافظ ابوبكر احمد بن موسي بن مودويه بن موذك اصفهاني به ما چنين خبر داد كه احمد ابن محمد بن سري به ما گفت: منذربن محمد بن منذر براي ما روايت كرد كه پدرم به من گفت: عمويم حسين بن سعيد از پدر خود و او از اسماعيل بن زياد بزاز و او از ابراهيم بن مهاجر به ما چنين خبر داد: يزيد بن شراحيل انصاري نويسنده سخنان علي  (ع) به ما گفت: شنيدم علي  (ع) مي گويد: رسول خدا (ص) براي من روايتي بيان مي كرد درحالي كه به سينه من تكيه كرده بود گفت يا علي آيا اين كلام خداوند را شنيده اي (7) ؟ تو و شيعه تو مقصود هستيد و موعد من و شما بر سر حوض است آنگاه كه مردم براي حساب برانگيخته مي شوند آنها (و تو) با چهره هاي سپيد و آراسته مي آيند.
    11815/18- حبري روايت كرد، كه سلسله روايت را به ابن عباس مي رساند و مي گويد: (7) در مورد علي  (ع) و شيعه او نازل شده است.
    11816/19- علي بن ابراهيم درمعني اين سوره (6) مي گويد يعني قريش. منفكين يعني آنها در كفر خود باقي ماندند تا اينكه قرآن (بينه) به آنها رسيد.
    11817/20- سپس مي گويد: در روايت ابي حارود از ابا جعفر  (ع) نقل شده كه بينه محمد رسول ا... (ص) است.
    11818/21- و علي بن ابراهيم درباره (4) مي گويد : هنگامي كه پيامبر (ص) قرآن را آورد با آن مخالفت كردند و پس از آن پراكنده شدند و اين كلام خداوند (5) مقصود پاكان است. (5) يعني اين درست است و اين سخن حق تعالي (6) كساني كه قرآن بر آنها نازل شده و كفر ورزيدند و بر اميرالمومنين  (ع) عصيان و سركشي كردند (6) و اين كلام (7) درمورد خاندان رسول خدا (ص) نازل شده است.
    11819/22- پس علي بن ابراهيم مي گويد: سعيد بن محمد به ما گفت: بكر بن سهل براي ما چنين روايت كرد. عبدالغني بن سعيد از موسي بن عبد الرحمن و او از مقاتل بن سليمان و ايشان از ضحاك بن مزاحم و او از ابن عباس در مورد اين كلام خداوند به ما چنين نقل كرد (7) مقصود بهترين خلق است (8) توصيف كنندگان بهتر از آن را توصيف نكرده اند. (8) يعني از اعمال آنها خداوند راضي است (8) و آنها از پاداش خداوند راضي و خشنود هستند (8) مقصود كساني هستند كه خداترس هستند و از گناهان پرهيز مي كنند.
    11820/23- احمد بن محمد بن خالد از قول يعقوب بن يزيد و او از بعضي كوفيان و آنها از عنسبه و ا و از جابر و ايشان از ابا جعفر  (ع) چنين روايت مي كند در اين كلام خداوند (7) آنها شيعه ما اهل بيت هستند.
    11821/24- طبرسي مي گويد: در كتاب شواهد التنزيل از حاكم ابي قاسم حسكاني آمده : ابوعبدا... حافظ با استناد به يزيد بن شراحيل انصاري نويسنده كلام علي  (ع) به ما چنين خبر داد: شنيدم علي  (ع) مي گويد: رسول خدا (ص) بيما نبود و سينه من تكيه گاه ايشان بود و فرمود: اي علي آيا اين كلام خداوند متعال را نشنيده اي (7)؟ آنها شيعه تو هستند و موعد من و آنها بر حوض كوثر است هنگامي كه همه مردم براي حساب جمع مي شوند آنها با چهره هاي سپيد و آراسته فراخوانده مي شوند.
    11822/25- و طبرسي روايت كرده كه از مقاتل بن سليمان نقل شده كه از ضحاك و او از ابن عباس در مورد اين آيه (7) گفته است: در مورد علي  (ع) و اهل بيت او  (ع) نازل شده است.

    َ

     ادامه مطلب