آمار کاربران

    تك كتاب به زبانهاي ديگر

    نرم افزار مطالعه كتاب ها

    منو اصلي

    صفحه اصلي
    دانشنامه بزرگ تک کتاب
    جستجو در تك بوك
    كتابخانه تك كتاب
    انجمن تك بوك
    مقالات سايت
    آموزش تصویری دانلود کتاب ها


    فيلمنامه و نمايشنامه
    موضوعات كتاب ها:
    كتاب داستان و رمان
    كتاب پزشكي
    دانلود كتاب تاريخي
    کتاب اجتماعي سياسي
    دانلود كتاب كودكان
    كتاب علوم غريبه
    كتاب علمي دانشگاهي
    دانلود كتاب موفقيت
    كتاب تجارت الكترونيك
    دانلود كتاب كامپيوتر
    آموزش زبان خارجي
    كتاب متفرقه
    دانلود كتاب مذهبي
    دانلود كتاب شعر
    دانلود كتاب ادبيات
    دانلود كتاب ورزشي
    دانلود كتاب هنر
    كتاب جغرافيا و نقشه
    كتاب بانوان و زيبايي
    كتاب نقد و بررسي
    فيلمنامه و نمايشنامه
    كتاب مديريت
    كتاب زبان اصلي
    دانلود كتاب صوتي
    كتاب گوشي موبايل
    كتاب فلسفه و منطق
    كتاب رشته برق
    بازي شطرنج آنلاين
    تست هوش آنلاين

    نقشه سايت
    نظر سنجی
    آمار بازدید
    آرشیو اخبار
    ارتباط با سایت
    برترین ها
    آخرين كتاب ها
    تنظیمات کاربری
    دریافت فایل

    ليست كابران



    خروجي تك كتاب
    rss takbook
    خروجي برترين كتاب ها
    خروجي آخرين كتاب ها
    خروجي دانلود رايگان

    بزرگترین فروشگاه آنلاین

    برترین کتابها

    » دانلود کتاب اشعار سهراب سپهری برای موبایل
    » دانلود کتاب آموزش فتوشاپ بصورت تصویری
    » دانلود کتاب آموزش گام به گام بورس
    » دانلود کتاب آموزش تصویری پاورپوینت powerpoint 2007
    » دانلود کتاب آموزش ساخت کاردستی
    » دانلود کتاب آموزش مسائل زناشويي - جلد3
    » دانلود کتاب رمان ایرانی عاشقانه عشق پنهان
    » دانلود کتاب آموزش آشپزي - شيريني كيك دسر
    » دانلود کتاب آموزش روابط زناشویی توسط دکتر مجد
    » دانلود کتاب آموزش گرامر زبان انگلیسی
    » دانلود کتاب آموزش اکسل 2007 - Exel 2007
    » دانلود کتاب آموزش کامل ویندوز 7
    » دانلود کتاب نقشه جهان بصورت كامل
    » دانلود کتاب نقشه تهران
    » دانلود کتاب شناخت كامل داروها
    » دانلود کتاب آموزش جامع اکسل 2010 excel
    » دانلود کتاب آموزش عکاسی
    » دانلود کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی
    » دانلود کتاب مفاتيح الجنان
    » دانلود کتاب اصول حسابداری 1
    » دانلود کتاب آموزش جامع سی شارپ #C
    » دانلود کتاب داستانهاي هزار و يك شب
    » دانلود کتاب صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز
    » دانلود کتاب زیبایی و آرایش
    » دانلود کتاب آموزش HTML بصورت كامل با دهها مثال و فلش

    ارسال کتاب برای انتشار

    نویسندگانی که قصد انتشار کتابشان در تک بوک دارند یک نسخه الکترونیک آن به همراه توضیحاتی از کتاب به ایمیل زیر ارسال تا بررسی شود.
    takbook.com[at]gmail.com
    کتاب های ارسالی در چهارچوب قوانین جاری جمهوری اسلامی ایران باشد.
     عنوان خبر: دانستنیهای کامپیوتر و اینترنت

     BIOS چیست؟

    یکی از متداولترین موارد کاربرد حافظه های Flash ، استفاده از آنان د ر Basic Input/Output System)) است . BIOS این اطمینان را به عناصر سخت افزاری نظیر : تراشه ها ، هارد یسک ، پورت ها ، پردازنده و ... خواهد داد که بدرستی عملیات خود را در کنار یکدیگر انجام دهند. هر کامپیوتر ( شخصی ، دستی ) دارای یک ریزپردازنده بعنوان واحد پردازشگر مرکزی است . ریزپردازنده یک المان سخت افزاری است .بمنظور الزام پردازنده برای انجام یک عملیات خاص، می بایست مجموعه ای از دستورالعمل ها که نرم افزار نامیده می شوند نوشته شده و در اختیار پردازنده قرار گیرد. از دو نوع نرم افزار استفاده  می گردد : - سیستم عامل : سیستم عامل مجموعه ای از خدمات مورد نیاز برای اجرای یک برنامه را فراهم می نماید. ویندوز 98 ، 2000 و یا لینوکس نمونه هائی از سیستم های عامل می باشند. - برنامه های کاربردی : برنامه های کاربردی نرم افزارهایی هستند که بمنظور تامین خواسته های خاصی طراحی و در اختیار کاربران گذاشته می شوند. برنامه هائی نظیر : Word ، Excel و ... نمونه هائی از این نوع نرم افزارها می باشند. BIOS در حقیقت نوع سومی از نرم افزارها بوده که کامپیوتر بمنظور عملکرد صحیح خود به آن نیاز خواهد داشت. خدمات ارائه شده توسط BIOS نرم افزار BIOS دارای وظایف متعددی است . ولی بدون شک مهمترین وظیفه آن استقرار سیستم عامل در حافظه است . زمانیکه کامپیوتر روشن و ریزپردازنده سعی در اجرای اولین دستورالعمل های خود را داشته باشد ، می بایست دستورالعمل های اولیه از مکان دیگر در اختیار آن گذاشته شوند ( در حافظه اصلی کامپیوتر هنوز اطلاعاتی قرار نگرفته است ) دستورالعمل های مورد نظر را نمی توان از طریق سیستم عامل در اختیار پردازنده قرار داد چراکه هنوز سیستم عامل در حافظه مستقر نشده و همچنان بر روی هارد دیسک است . مشکل اینجاست که می بایست با استفاده از روشهائی به پردازنده اعلام گردد که سیستم عامل را به درون حافظه مستقر تا در ادامه زمینه استفاده از خدمات سیستم عامل فراهم گردد. BIOS دستورالعمل های لازم را در این خصوص ارائه خواهد کرد. برخی از خدمات متداول که BIOS ارائه می دهد ، بشرح زیر می باشد: - یک برنامه تست با نام POST بمنظور بررسی صحت عملکرد عناصر سخت افراری - فعال کردن تراشه های BIOS مربوط به سایر کارت های نصب شده در سیستم نظیر : کارت گرافیک و یا کنترل کننده SCSI - مدیریت مجموعه ای از تنظیمات در رابطه با هارد دیسک،Clock و ... BIOS ، یک نرم افزار خاص است که بعنوان اینترفیس ( میانجی ) بین عناصر اصلی سخت افزارهای نصب شده بر روی سیستم و سیستم عامل ایفای وظیفه می نماید. نرم افزار فوق اغلب در حافظه هائی از نوع Flash و بصورت یک تراشه بر روی برد اصلی نصب می گردد. در برخی حالات تراشه فوق یک نوع خاص از حافظه ROM خواهد بود. زمانیکه کامپیوتر روشن می گردد BIOS عملیات متفاوتی را انجام خواهد داد: - بررسی محتویات CMOS برای آگاهی از تنظیمات خاص انجام شده - لود کردن درایورهای استاندارد و Interrupt handlers - مقدار دهی اولیه ریجسترها و مدیریت Power - اجرای برنامه POST بمنظور اطمینان از صحت عملکرد عناصر سخت افزاری - تشخیص درایوی که سیستم می بایست از طریق آن راه اندازی (Booting) گردد. - مقدار دهی اولیه برنامه مربوط به استقرار سیستم عامل در حافظه (Bootstrap) اولین موردی را که BIOS بررسی خواهد کرد، اطلاعات ذخیره شده در یک نوع حافظه RAM با ظرفیت 64 بایت است . اطلاعات فوق بر روی تراشه ای با نام CMOS)Complementry metal oxid semiconductor) ذخیره می گردند. CMOS شامل اطلاعات جزئی در رابطه با سیستم بوده و درصورت بروز هر گونه تغییردر سیستم، اطلاعات فوق نیز تغییر خواهند کرد. BIOS از اطلاعات فوق بمنظور تغییر و جایگزینی مقادیر پیش فرض خود استفاده می نماید. Interrupt handlers نوع خاصی از نرم افزار بوده که بعنوان یک مترجم بین عناصر سخت افزاری و سیستم عامل ایفای وظیفه می نماید.مثلا" زمانیکه شما کلیدی را برروی صفحه کلید فعال می نمائید، سیگنال مربوطه، برای Interrupt handler صفحه کلید ارسال شده تا از این طریق به پردازنده اعلام گردد که کدامیک از کلیدهای صفحه کلید فعال شده اند. درایورها یک نوع خاص دیگر از نرم افزارها بوده که مجموعه عملیات مجاز بر روی یک دستگاه را تبین و راهکارهای ( توابع ) مربوطه را ارائه خواهند. اغلب دستگاه های سخت افزاری نظیر: صفحه کلید، موس ، هارد و فلاپی درایو دارای درایورهای اختصاصی خود می باشند. با توجه به اینکه BIOS بصورت دائم با سیگنال های ارسالی توسط عناصر سخت افزاری مواجه است ، معمولا" یک نسخه از آن در حافظه RAM تکثیر خواهد شد. راه اندازی ( بوتینگ، Booting) کامپیوتر پس از روشن کردن کامپیوتر، BIOS بلافاصله عملیات خود را آغاز خواهد کرد. در اغلب سیستم ها ، BIOS در زمان انجام عملیات مربوطه پیام هائی را نیز نمایش می دهد ( میزان حافظه، نوع هارد دیسک و ...) بمنظور آماده سازی کامپیوتر برای ارائه خدمات به کاربران، BIOS مجموعه ای از عملیات را انجام می دهد. پس از بررسی و آگاهی از تنظیمات موجود در CMOS و استقرار Interrupt handler در حافظه RAM ، کارت گرافیک بررسی می گردد. اغلب کارت های گرافیک ، دارای BIOS اختصاصی بوده که حافظه و پردازنده مربوط به کارت گرافیک را مقدار دهی اولیه می نماید. در صورتیکه BIOS اختصاصی برای کارت گرافیک وجود نداشته باشد از درایور استانداری که در ROM ذخیره شده است ، استفاده و درایو مربوطه فعال خواهد شد ( درایور استاندارد کارت گرافیک ) در ادامه BIOS نوع راه اندازی ( راه اندازی مجدد (Rebbot) و یا راه اندازی اولیه (Cold Boot ) را تشخیص خواهد داد .برای تشخیص موضوع فوق، از محتویات آدرس 0000:0472 حافظه استفاده می گردد. در صورتیکه در آدررس فوق مقدار 123h موجود باشد ، بمنزله "راه اندازی مجدد" بوده و برنامه BOIS بررسی صحت عملکرد حافظه را انجام نخواهد داد. در غیر اینصورت ( در صورت وجود هر مقدار دیگر در آدرس فوق ) یک "راه اندازی اولیه " تلقی می گردد. در این حالت بررسی صحت عملکرد و سالم بودن حافظه انجام خواهد شد. در ادامه پورت های سریال و USB برای اتصال صفحه کلید وموس بررسی خواهند شد. در مرحله بعد کارت های PCI نصب شده بر روی سیستم بررسی می گردند. در صورتیکه در هر یک از مراحل فوق BIOS با اشکالی برخورد نماید با نواختن چند Beep معنی دار، مورد خطاء را اعلام خواهد کرد. خطاهای اعلام شده اغلب به موارد سخت افزار سیستم مربوط می گردد. برنامه BIOS اطلاعاتی در رابطه با نوع پردازنده ، فلاپی درایو ، هارد دیسک ، حافظه تاریخ و شماره ( ورژن ) برنامه BIOS ، نوع صفحه نمایشگر را نمایش خواهد داد. در صورتیکه بر روی سیستم از آداپتورهای SCSI استفاده شده باشد ، BIOS درایور مربوطه آن رااز BIOS اختصاصی آداپتور فعال و BIOS اختصاصی اطلاعاتی را در رابطه با آداپتور SCSI نمایش خواهد داد. در ادامه برنامه BIOS نوع درایوی را که می بایست فرآیند انتقال سیستم عامل از آن آغاز گردد را تشخیص خواهد داد. برای نیل به هدف فوق از تنظیمات موجود در CMOS استفاده می گردد. اولویت درایو مربوطه برای بوت سیستم متغیر و به نوع سیستم بستگی دارد. اولویت فوق می تواند شامل مواردی نظیر : A,C,CD و یا C,A,CD و ... باشد.(A نشاندهنده فلاپی درایو C نشاندهنده هارددیسک و CD نشاندهنده درایو CD-ROM است ) در صورتیکه درایو مشخص شده شامل برنامه های سیستم عامل نباشد پیام خطائی نمایش داده خواهد شد. (Non System disk or disk error ) پیکربندی BIOS در بخش قبل اشاره گردید که BIOS در موارد ضروری از تنظیمات ذخیره شده در CMOS استفاده می نماید. برای تغییر دادن تنظیمات مربوطه می بایست برنامه پیکربندی CMOS فعال گردد. برای فعال کردن برنامه فوق می بایست در زمان راه اندازی سیستم کلیدهای خاصی را فعال تا زمینه استفاده از برنامه فوق فراهم گردد. در اغلب سیستم ها بمنظور فعال شدن برنامه پیکربندی کلید Esc یا Del یا F1 یا F2 یا Ctrl-Esc یا Ctrl-Alt-Esc را می بایست فعال کرد.( معمولا" در زمان راه اندازی سیستم نوع کلیدی که فشردن آن باعث فعال شدن برنامه پیکربندی می گردد، بصورت یک پیام بر روی صفحه نمایشگر نشان داده خواهد شد ) پس از فعال شدن برنامه پیکربندی با استفاده از مجموعه ای از گزینه های می توان اقدام به تغییر پارامترهای مورد نظر کرد. تنظیم تاریخ و زمان سیستم ، مشخص نمودن اولویت درایو بوت، تعریف یک رمز عبور برای سیستم ، پیکربندی درایوها ( هارد، فلاپی ، CD) و ... نمونه هائی از گزینه های موجود در این زمینه می باشند. در زمان تغییر هر یک از تنظیمات مربوطه در CMOS می بایست دقت لازم را بعمل آورد چراکه در صورتیکه عملیات فوق بدرستی انجام نگیرد اثرات منفی بر روی سیستم گذاشته و حتی در مواردی باعث اختلال در راه اندازی سیستم خواهد شد. BIOS از تکنولوژی CMOS بمنظور ذخیره کردن تنظیمات مربوطه استفاده می نماید . در این تکنولوژی یک باتری کوچک لیتیوم انرژی(برق) لازم برای نگهداری اطلاعات بمدت چندین سال را فراهم می نماید ارتقاء برنامه BIOS تغییر برنامه BIOS بندرت انجام می گیرد. ولی در مواردیکه سیستم قدیمی باشد، ارتقاء BIOS ضروری خواهد بود.با توجه به اینکه BIOS در نوع خاصی از حافظه ROM ذخیره می گردد، تغییر و ارتقاء آن مشابه سایر نرم افزارها نخواهد بود. بدین منظور به یک برنامه خاص نیاز است . برنامه های فوق از طریق تولید کنندگان کامپیوتر و یا BIOS عرضه می گردند. در زمان راه اندازی سیستم می توان تاریخ ، شماره و نام تولید کننده BIOS را مشاهده نمود.

     BOOT

    بوت شدن را می توان به 4 مرحله تقسیم کرد:

     

    1-            POST

    2-            LOAD

    3-            راه  اندازی سیستم عامل توسط خودش

    4-            بارگزاری و اجرای یک برنامه کاربردی

     

     

    مرحله اول: POST  . برنامه راه اندازی که در ROM BIOS  قرار دارد منابع سخت افزاری و نیازمندی های آن را تشخیص می دهد و منابع سیستمی مورد نیاز برای آن را تعیین می کند  .

    وقتی شما سیستم خود را روشن می کنید ، CPU کارش رو با مقدار دهی اولیه خودش آغاز می کند و سپس برای اجرای دستور العمل ها به BIOS    مراجه می کند . پس از آن  BIOS  عملیات  POST  را انجام می دهد .

        زمانیکه در ابتدا برق سیستم وصل می شود ساعت سیستم تولید پالس ساعت می کند .
         CPU خودش را مقدار دهی اولیه می کند یعنی مقادیر داخل خودش را تنظیم می کند.
         CPU به آدرس حافطه  FFFF0H مراجعه می کند می کند که همیشه محل ذخیره سازی اولین دستورالعمل برنامه راه انداز  BIOS است. این دستورالعمل  CPU را برای اجرای عملیات  POST  هدایت می کند .
        POST  ابتدا برنامه عملیاتی  BIOS را وارسی و سپس CMOS را بررسی می کند و بعد از آن آزمایشی برای عدم خرابی باتری انجام می شود.
        وقفه های سخت افزاری ناتوان می شوند این به این معناست که فشردن یک کلید از صفحه کلید هیچ چیزی را تغییر نمی دهد .
        آزمایشهایی بر روی CPU انجام می شود و دوباره مقدار دهی اولیه می شود.
        یک بررسی صورت می گیرد تا اگر راه اندازی سرد صورت گرفته است 16 بیت اولیه  RAM  نیز تست شود.
        از دستگاه های سخت افزاری نصب شده بر روی کامپیوتر صورت برداری شده و با اطلاعات پیکر بندی که توسط  BIOS صورت گرفته مقایسه می شود.
        کارت تصویر،حافظه ،صفحه کلید ، فلاپی درایوها ، درایوهای سخت ، پورت ها و سایر دستگاه های سخت افزاری تست و پیکر پندی می شود .  IRQها ، آدرس های ورودی و خروجی و کانال های  DMA  توسط  BIOS  مشخص می شوند .

    پس از مراحل فوق  BIOS  جستجو را برای سیستم عامل آغاز می کند .

    در خلال  POST  در صورتی که خطایی رخ دهد سیستم آن را با صدای بوق به کاربر اطلاع می دهد.

        پس از تست کارت گرافیک BIOS با نوشتن و خواندن داده ،  RAM را آزمایش می کند. در این مرحله شمارش  RAM  بر روی صفحه نمایش نشان داده می شود.
        پس از  RAM  صفحه کلید بررسی می شود در این مرحله اگر کاربر کلیدی را پایین نگه دارد خطایی رخ می دهد سپس ابزار های ذخیره سازی کنترل می شوند.
        سخت افزاری که توسط BIOS  پیدا شده با اطلاعات  CMOS  ، جامپرها . DIP سوئیچ ها مقایسه می شود، و منابع مورد نیاز آنها به آنها تخصیص داده می شود.

    منابع سیستمی به روش های گوناگونی به دستگاهها اختصاص داده می شود .جامپرها و  DIP سوئیچ ها می توانند برای در خواست یک منبع تنظیم شوند برای مثال ممکن است یک جامپر در صورت بسته بودن IRQ5  را انتخاب کند و در صورت باز بودن  IRQ7  را انتخاب کند. بعضی منابع ممکن است که از قبل توسط برنامه ای که فقط برای کنترل شرایط ویژه طراحی شده و در BIOS  قرار دارد تعیین شده اند.( HARD CODED)


    پیکر بندی سیستم:

    در BIOS SETUP

    هر سیستم کامپیوتری باید دارای یک پیکربندی باشد. این پیکربندی در XT ها توسط جامپرها و در سیستم های AT توسط اطلاعات ذخیره شده در حافظه RAM موسوم به CMOS تعیین می شود. در سیستم های XT با جابجایی جامپرها، تعریف پیکربندی از درایو 5/3 به ؟ و یا از صفحه نمایش تکرنگ به رنگی و غیره قابل انجام می باشد. در حالی که در سیستم های AT برای عوض کردن پیکربندی آن باید اطلاعات و پارامترهای موجود در حافظۀ CMOS را تغییر دهیم.

     

    1-12 اجرا کردن ست آپ

    با اجرا کردن ست آپ در صفحه نمایش منوی اصلی شکل 1-12 ظاهر خواهد شد.

    تذکر: ست آپ شکل 1-12 از نوع AMI بوده که برای وارد شدن به آن باید قبل از بوت شدن سیستم کلید DEL را بزنیم.

    پارامترهای استاندارد STANDARD CMOS SETUP (CMOS)

    در این منو، پارامترهای استاندارد و ثابت هر سیستم از قبیل هارد، فلاپی، تاریخ، ساعت، نوع کارت ویدئو و غیره تعریف می شود و پارامترهای تعریفی قابل تغییر نیز می باشد. در این ست آپ جهت حرکت بین منوها، باید از کلیدهای جهت استفاده نماییم. از کلیدهای PGUP و PGDOWN جهت تغییر پارامترها، و از کلید F2 و F3 جهت تغییر رنگ صفحه نمایش و از F15 جهت ذخیره تغییرات در Cmos استفاده می شود.

    پارامترهای منوی استاندارد عبارت اند از:

    تاریخ (date): چنانچه مایل باشیم می توانیم تقویم موجود در حافظه cmos استفاده می شود.

    ساعت (time): با این منو می توانیم ساعت و دقیقه و ثانیه را مشاهده کنیم و فقط ساعت و دقیقه قابل عوض کردن می باشد.

    فلاپی b و a: در این قسمت می توانیم درایوها را به شکل دلخواه انتخاب نماییم. هر کدام از درایط می توانند پنج انتخاب داشته باشند که عبارت اند از:

    نصب نشده [3/5 (1/44 mb) 3/5(720 kb) 5/25(1/2 mb) 5/25(360 kb)(notinstally)

    هارد دیسک d وc: دراین فیلد پارامترهای فیزیکی والکترونیکی استاندارد هاردها قابل انتخاب می باشد و می توانیم یکی از انواع را برای هاردهایمان انتخاب نماییم. یکی از تیپ ها، مربوط به استفاده کننده می باشد که در آن می توان پارامترهای هارد را خودمان انتخاب کنیم. در اکثر ست آپ ها، تیپ 47 مربوط به استفاده کننده بوده و تعیین پارامترهای آن بر عهده استفاده کننده می باشد.

    صفحه نمایش اولیه (primary display) : به وسیله این فیلد نوع آداپتور گرافیک نصب شده بر روی سیستم قابل انتخاب می باشد.

    صفحه کلید (keyboard) : این فیلد دو انتخاب دارد که عبارت اند از INSTALLED  و NOT  INSTALLED اگر پارامترها اول انتخاب شود، سیستم در حین بوت شدن، صفحه کلید را تست خواهد کرد ولی اگر پارامتر دوم انتخاب شده باشد، سیستم در حین بوت شدن صفحه کلید را تست نخواهد کرد.

    حافظۀ اصلی و توسعه یافته (BASE MEMORY AND EXTENDED MEMORY)RAM.

    این منو در سمت راست بالای صفحه نمایش ظاهر شده و مقدار آن توسط خود سیستم انتخاب و توسط استفاده کننده قابل تعویض نمی باشد.

    شکل 2-12  محتویات صفحۀ استاندارد را نشان می دهد.

    اگر مقدار حافظه فیزیکی موجود روی مادربورد با مقدار از قبل ذخیره شده در CMOS اختلاف داشته باشد، هنگام بوت شدن سیستم یک پیام خطا مبنی بر اجرای مجدد ست آپ روی صفحه نمایش ظاهر خواهد شد. برای برطرف شدن خطا، فقط کافی است که یکبار برنامه ست آپ را اجرا نماییم و سپس محتویات آنرا در CMOS RAM ذخیره کنیم و آنگاه از آن خارج شویم.

    پارامترهای توسعه یافته (ADVANCED CMOS SETUP) SETUP

    این منو جهت تغییر پارامترهای فرعی پیشرفته ست آپ مورد استفاده قرار می گیرد. این پارامترها عبارت اند از: تست حافظه بالای یک مگا بایت، سایه کردن RAM مربوط به سیستم و ویدتو در DRAM، چک کردن کمک پردازنده و ... . شکل 3-12 منوی ست آپ نمونه را نشان می دهد.

    وظایف کلیدهای تابعی که در پائین صفحۀ این منو لیست شده اند عبارت اند از:

    ESC. برای بازگشت به یک منوی قبل از استفاده می شود.

    کلیدهای جهت: از کلیدهای جهت دار برای انتخاب پارامترهای فوق استفاده می شود.

    کلیدهای PD و PU. برای تغییر حالت یا مقدار پارامترها به کار برده می شوند.

    کلید F1: با فشردن کلید F1 یک راهنمای کمکی در اختیار شما قرار می گیرد.

    کلیدهای F2/F3: می توان رنگ صفحه را تغییر داد.

    کلید F6: اگر بخواهیم مقادیر پیش فرض خود بایاس را استفاده نماییم، کافی است که کلید F6 را بزنیم.

    کلید F7: با فشردن کلید F7، مقادیر موجود در زمان روشن شدن سیستم در حافظه CMOS قرار می گیرد.


    پارامترهای این منو عبارت اند از:

    ABOVE IMB MEMORY TEST: با فعال کردن این منو (ENABLED)، کل حافظه RAM موجود بر روی مادربورد در زمان بوت شدن سیستم تست خواهد شد، ولی اگر غیرفعال باشد (DISABLED)، فقط حافظه زیر یک مگابایت تست خواهد شد.

    HARD DISK TYPE 47 RAM AREA: هدف از این منو این است که آدرس حافظه RAM مورد استفاده برای ذخیره اطلاعات اضافی توسط بایاس سیستم برای تیپ 47 که مربوط به استفاده کننده است را مشخص نماییم که دو مقدار می تواند داشته باشد:

    0.300 رزرو کردن محدوده آدرسی از پشته (آدرس 30H:0)

    DOS 1KB. رزرو کردن آخرین یک کیلوبایت مربوط به حافظه اصلی DOS یعنی 640 کیلو بایت و کاهش آن به مقدار 1 کیلو بایت.

    SYSTEM BOOTUP NUMLOCK. به وسیله این منو می توانیم وضعیت چراغ

    NUMLOCK را در زمان روشن شدن سیستم مشخص می نماییم که دارای دو حالت خاموش (OFF) و روشن (ON) می باشد.

    CACHE MEMORY. با وجود سرعت بالای حافظۀ RAM، در بسیاری مواقع، CPU برای جواب گرفتن از آن باید زمانی را بیکار باشد. برای از بین بردن این زمان تلف شده و افزایش بازدهی سیستم، یک حافظۀ استاتیکی واسط بین حافظه دینامیکی و CPU می باشد. اما وجود این حافظه علاوه بر روی مادربورد، در داخل خود CPU نیز می تواند باشد. با انتخاب این منو، می توانیم وجود حافظه CACHE در خارج از CPU و یا در هر دو مکان را (هم در روی مادربورد و هم داخل CPU) ست نماییم.

    PASSWORD CHECKING OPTION. در این منو می توانیم، ورود به ست آپ سیستم و یا بوت شدن سیستم را منوط به دادن یک رمز نماییم که البته دادن رمز در یکی از منوهای اصلی ست آپ که بعداً آنرا بررسی می کنیم امکان پذیر می باشد. در این منو فقط فعال یا غیرفعال بودن آن برای یکی از دو حالت قابل انتخاب می باشد.

    VIDEO ROM SHADOW. با توجه به بالاتر بودن سرعت RAM نسبت به ROM، قرار دادن محتویات ROM در داخل RAM، به بالا بردن سرعت سیستم کمک زیادی خواهد نمود. به این عمل (کپی کردن محتویات ROM ویدئو و یا  ROM سیستم در RAM در زمان بوت شدن سیستم)، سایه کردن ROM گفته می شود. با این منو می توانیم این عمل را فعال یا غیرفعال نماییم. در ست آپ این سیستم، کل محدودۀ مربوط به ROM ویدئو 32 کیلو بایت می باشد که در آدرس های C000 و C400 هر کدام به مقدار 16 کیلوبایت قرار دارد. شایان گفتن است که با فعال کردن این منو سرعت سیستم به میزان چشم گیری در انتقال اطلاعات بالا خواهد رفت.

    SYSTEM ROM SHADOW F000, 64K: با این انتخاب می توانیم سایه کردن حافظه ROMBIOS سیستم را فعال و یا غیرفعال نماییم که مقدار آن در این ست آپ همانطور که از شکل مشخص است KB 64 می باشد.

    پارامترهای پیشرفتۀ تراشۀ اصلی سیستم (Advanced clipset setup)

    برای برنامه ریزی تراشه اصلی روی مادربورد، می توانیم از این منو کمک بگیریم. این منو را در دست آپ هایی خواهید یافت که مادربورد دارای تراشه های پیشرفتۀ قابل برنامه ای برای کنترل حافظهRAM ، حافظه CACHE و کنترل I/O ها باشد. باوارد شدن به این منو، پارامترهای شکل 4-12 در اختیار شما خواهد بود. لازم به یادآوری است که در هر مرحله با فشار کلید F1 یک راهنمای کمکی در مورد آن قسمت از منو در اختیار شما قرار خواهد گرفت.

    AUTO-CONFIGURATION. این فیلد می تواند شش فیلد بعدی خود را تحت کنترل داشته باشد. اگر این فیلد ENABLE باشد. آنگاه شش فیلد بعدی توسط خود بایاس با توجه به نوع مادربورد، تعیین خواهد شد. ولی اگر این فیلد فعال باشد (DISABLE)، آنگاه شش فیلد بعدی توسط استفاده کننده قابل انتخاب و تغییر می باشد. که در زیر این منوها را شرح خواهیم داد.

    DMA ADREESS/DATA HOLD TIME. در طی اجرای سیکل اصلی DMA، آدرس و اطلاعات از طریق باس X-BUS و S-BUS نگهداشته شده، تا در اختیار حافظه RAM و CACHE قرار گیرد. زمان نگهداری این اطلاعات، توسط این منو قابل انتخاب می باشد اگر سرعت پردازنده MHZ33 باشد باید مقدار T2-1 و در غیر این صورت T3-2 انتخاب شود.

    ATBUS CLOCK SELECTION. این پالس یک خروجی برای اسلات های I/O CHANNEL می باشد. این فیلد جهت تعیین پالس ساعت اصلی برای باس به کار برده می شود و توسط استفاده کننده نباید انتخاب شود، بلکه انتخاب آن بستگی مستقیم به پالس اصلی پردازنده دارد که حالت های مختلف آن عبارت اند از:

        CPUCLIK/8
        CPUCLIK/2 (اگر فرکانس سیستم 16 یا MHz 20 باشد.).
        CPUCLIK/6 (اگر فرکانس سیستم MHz 50 باشد.)
        CPUCLIK/5
        CPUCLIK/4 (اگر فرکانس سیستم MHz 33 باشد.)
        CPUCLIK/3(اگر فرکانس سیستم MHz 25 باشد.)

    I/O RECAVERY TIME DELAY. برای کار کردن کارت های مختلف که در اسلات های سیستم قرار می گیرند، باید این فیلد تنظیم باشد. بسیاری از کارت ها با سرعت های پائین کار می کنند. برای درست کارکردن کارت های با سرعت پایین بر روی مادربوردهای با سرعت بالا باید از این منو، سرعت پایین را انتخاب نماییم.

    CACHE READ HIT BRUST. با وجود بالا بودن سرعت دستیابی در حافظه های استاتیکی در بسیاری از مادربوردها که سرعت بالایی دارند، CPU برای دستیابی به اطلاعات باید منتظر جواب دادن حافظه های استاتیکی باشد، بدین معنی که در بسیاری از مراحل اجرای یک برنامه، CPU باید بیکار باشد. میزان منتظر بودن CPU به سرعت آن و سرعت دستیابی حافظۀ استاتیکی بستگی دارد. انتخاب هایی که در این فیلد وجود دارند عبارت اند از:

    3-2-2-2                         3-1-1-1                         2-1-1-1

    این فیلد تعداد سیکل هایی که باید CPU در هنگام خواندن اطلاعات از SRAM منتظر بماند را مشخص می کند.

    CACHE WRITE HIT WAIT STATE. این منو تقریباً با منوی قبلی یکی می باشد و مدت زمانی که CPU در هنگام نوشتن اطلاعات باید منتظر باشد را برای SRAM مشخص می نماید. لازم است که قبل از تغییر این منو به سرعت CPU و SRAM توجه شود. حالت های مختلف این منو عبارت اند از:

    OWS                   1WS           2WS

    تذکر: اگر حافظه RAM دارای سرعت کم باشد و شما در این منو صفر را انتخاب نمایید و CPU نیز سرعت بالایی داشته باشد آنگاه ممکن است که سیستم قفل نماید. بنابراین تعیین مقدار این فیلد با نوع حافظۀ RAM از نظر سرعت و CPU رابطه مستقیم دارد.

    MEMORY REMAPPING. این منو برای فعال یا غیر فعال کردن سیستم در مپ کردن KB 384 از حافظه در بالای 1 مگا بایت به کار برده می شود. باید توجه داشت که نباید زمانی که سیستم یک مگا بایت حافظه دارد، این منو فعال باشد. اگر سایه کردن ROM در DRAM فعال باشد، KB 256 برای این کار باقی می ماند.

    MEMORY ABOVE 16 MB CACHABLE. این منو، برای استفاده از 16MB حافظه RAM در SRAM به کار برده می شود. در حالت نرمال این منو می تواند YESست شود.

    تذکر: فعال بودن این پارمتر زمانی تأثیر دارد که بر روی سیستم بیشتر از MB16 حافظه RAM باشد.

    F0000-FFFFF, C4000-C7FFF, C000-C3FFF CACHABLE. اگر ROM مربوط به VIDEO و سیستم سایه شده باشند، می توانیم برای بالا رفتن سرعت (استفاده از SRAM توسط ROM  ها) این منو را فعال نماییم.

    NON-CACHABLE BLOCH/ BLOCK2 ENABLE. اگر این منو در حالت غیرفعال باشد، آنگاه منوی بعد در دسترس نخواهد بود. بنابراین اگر بخواهیم منوی بعدی در دسترس باشد و بتوانیم از آن استفاده نماییم باید این منو در حالت فعال قرار گیرد.

    NON-CACHABLE BLOCH/ BLOCK2 SIZE. برای استفاده بعضی از کارت های I/O که به حافظه نیاز دارند باید مقداری از فضای حافظه برای آنها رزرو شود. اندازه بلوک یک و دو می تواند از KB 4 تا MB 16 حافظه را برای این کار رزرو نماید. آدرس بلوک یک در اندازه آن بلوک ضرب شده و آدرس فیزیکی آن به دست می آید. حالت هایی که برای بلوک یک وجود دارد عبارت اند از:

    4، 8، 16، 128، 256، 512، کیلو بایت و یک مگا بایت.

    حالت های موجود برای بلوک 2 عبارت اند از:

    64، 128، 256، 512، (کیلوبایت) و 1، 2، 4، 8، 16 (مگابایت)

    LOCAL BUS READY DELAY. در حالت عادی ، برای بالا بدرن بازدهی سیستم، باید این منو را غیر فعال نماییم (DISABLE). اگر کارتی داریم که از باس VESA استفاده می نماید، باید این منو در حالت (ENABLE) باشد.

    عوض کردن کلمه رمز (CHANGE PASSWORD SETUP)

    برای عوض کردن کلمه عبور، باید این منو را از صفحه اصلی انتخاب نماییم. لازم به گفتن است که باید حالت رمز برای سیستم و یا ست آپ فعال باشد. هنگام انتخاب این منو دو حالت می تواند اتفاق بیافتد:

    1)    قبلاً رمزی مشخص نشده باشد. در این صورت کادر زیر برای گرفتن یک رمز ظاهر می شود:

     

     

     ENTAR NEW PASSWORD

    با وارد نمودن رمز دلخواه و زدن کلید اینتر، مجدداً رمز را از شما خواهد پرسید که باید مجدداً آن را وارد نمایید. با زدن کلید اینتر در دفعۀ دوم، رمز فوق توسط سیستم پذیرفته شده که باید در حافظه CMOS ذخیره شود.

    2)    اگر از قبل در حافظه CMOS، رمزی باشد ابتدا از شما رمز قبلی را می پرسد:

    ENTAR CURRENT PASSWORD         :

    با دادن جواب درست آنگاه رمز جدید را از شما خواهد خواست.

    تذکر: اگر بعد از تعیین رمز، کلمه رمز فراموش شود تنها راه برای از بین بردن آن خالی کردن محتویات حافظه CMOS می باشد. که این کار را بعداً توضیح خواهیم داد.

    پیدا نمودن اتومات پارامترهای هارد (AUTO DETECT HARD DISK)

    با انتخاب این منو می توانیم پارامترهای اصلی هارد (سیلندر، هد، سکتور، اندازه و...) را بدون داشتن دفترچۀ راهنما به دست آوریم.

    نوشتن در CMOS و خروج از (WRITE TO CMOS AND EXIT) SETUP

    با انتخاب این منو از شما در مورد ذخیره کردن تغییرات داده شده در CMOS و خروج از برنامه ست آپ سؤال خواهد شد. برای ذخیره شدن تغییرات داده شده در ست آپ باید به عنوان آن جواب YES داده شود.

    خروج از SETUP بدون ذخیره در CMOS (DO NOT WRITE TO CMOS AND EXIT)

    با انتخاب این منو، بدون ذخیره تغییرات داده شده در CMOS از برنامه ست آپ خارج خواهد شد. برای انجام این کار باید به آن جواب YES داده شود.

    تذکر 1: ست آپ هایی که در اینجا بررسی شد به عنوان نمونه بود و ممکن است با سیستم شما اختلافاتی داشته باشد ولی سعی شده که اهم پارامترها را توضیح دهیم گرچه در فصول بخش دوم به کرات پارامترهای مختلف ست آپ را بررسی و توضیح خواهیم داد.

    تذکر 2: با آمدن بورد اصلی از نوع PCI به بازار، ست آپ های جدید با پارامترهای جدید نیز به همراه آنها آمده است که در آخرین فصل این کتاب با بررسی ست آپ یک مادربورد پنتیوم PCI آنها را توضیح خواهیم داد.

     

     

     

     

    محدوده فضای اطلاعات و پارامترهای بایاس

    هر کدام از المان های سخت افزاری دارای پارامترها و اطلاعاتی هستند که بایاس باید از آنها خبر داشته باشد، به عنوان مثال صفحه کلید دارای یک بافر حافظۀ RAM بوده که باید ابتدا، انتها و اندازۀ آن در حافظۀ دینامیکی برای بایاس مشخص باشد. برای این منظور از آدرس 0040H:0000H به مقدار 256 بایت به عنوان محدودۀ متغیرها و پارامترهای بایاس بوده که هیچ برنامۀ کاربردی قادر به نوشتن بر روی آن نمی باشد. در اینجا سعی خواهیم کرد تعدادی از این پارامترها را برای علاقه مندان به برنامه نویسی جهت به دست آوردن پارامترهای سخت افزاری سیستم ها، توضیح دهیم. برای هر کدام از پارامترهای فوق چهار مطلب را (آدرس آفست با توجه به ثابت بودن سگمنت، عملکرد، تعداد بایت اشغالی، وقفه ای که توسط آن پارامتر یا محدوده قابل دستیابی می باشد) را توضیح خواهیم داد.

    1. آفست: OOH        تعداد بایت: 64 بایت    وقفه قابل دستیابی به آن: 14H

    عملکرد: آدرس پورت سریال را در خود دارد.

    در هنگام بوت شدن سیستم، توسط برنامۀ POST تعداد پورت های سریال نصب شده بر روی سیستم مشخص شده و آدرس آن ها در این 64 بایت قرار می گیرد. به ازای هر پورت RS232 دو کلمه یا چهار بایت اشغال شده است. به عنوان مثال برای پورت سریال شمارۀ یک آدرس 2F8H ذخیره می شود. آدرس هایی که مقدار آن صفر باشد فاقد پورت تعریفی می باشد.

    2. آفست: 08H                      تعداد بایت: 64 بایت    وقفه قابل دستیابی به آن: 17H

    عملکرد: آدرس پورت موازی را در خود دارد.

    در هنگام بوت شدن سیستم، توسط برنامۀ POST تعداد پورت های موازی نصب شده بر روی سیستم مشخص شده و آدرس آنها در این 64 بایت قرار می گیرد. به ازای هر پورت موازی 4 بایت جا اشغال شده است. به عنوان مثال برای پورت موازی LPT یا PRN آدرس 378H ذخیره می شود.

    3. آفست: 10H        اعداد بایت: 2 بایت      وقفه قابل دستیابی به آن: 11H

    عملکرد: پیکربندی سیستم

    این کلمه، پیکربندی سیستم بعد از بوت شدن را در خود دارد، بعضی از بیت های آن در تمام سیستم ها استاندارد بوده ولی در بعضی دیگر ممکن است متفاوت باشد. این کلمه را برای سیستم این تی در زیر توضیح می دهیم:

    بیت 0=1         حداقل یک دیسک درایو بر روی سیستم نصب می باشد.

    بیت 1=1         کمک پردازنده بر روی سیستم موجود می باشد.

    بیت 2 و 3        غیر استفاده و رزرو

    بیت 4 و 5        00= نوع کارت گرافیکEGA/VGA         10= رنگی25×40     10=رنگی25×80

    11= تکرنگ 25×80

    بیت 6 و 7        00=1 دیسک درایو  01=2 دیسک درایو  10=3 دیسک درایو  11=4 دیسک درایو

    بیت 8= رزرو

    بیت 9 و 10 و 11       = تعداد پورت های سریال نصب شده بر روی سیستم.

    بیت 12 و 13= رزرو

    بیت 14 و 15= تعداد پورت های موازی نصب شده بر روی سیستم.

    4. آفست: 13H                      تعداد بایت=2 بایت      وقفه قابل دستیابی به آن: 12H

    عملکرد: اندازۀ حافظه RAM

    در این حافظه مقدار حافظه دینامیکی نصب شده بر روی سیستم که توسط برنامۀ POST BIOS کشف شده قرار می گیرد.

    5. آفست: 17H                      تعداد بایت= 1 بایت     وقفه قابل دستیابی به آن: 16H

    عملکرد: بایت خواندن وضعیت کلیدهای خاص صفحه کلید.

    به وسیلۀ تابع شمارۀ 02H وقفه 16H این بایت قابل خواندن می باشد. چهار بیت با وزن بیشتر این بایت توسط استفاده کننده قادر به عوض کدرن می باشد ولی چهار بیت با وزن کمتر را نباید تغییر داد.

    بیت صفر=1     کلید شیفت سمت راست فشرده شده.

    بیت یک=1      کلید شیفت سمت چپ فشرده شده.

    بیت دو=1        کلید CTRL فشرده شده.

    بیت سه=1        کلید ALT فشرده شده.

    بیت چهار=1    کلید SCROLLLOCK فعال است.

    بیت پنج=1       کلید NUMLOCK فعال است.

    بیت شش=1     کلید CAPSLOCK فعال است.

    بیت هفت=1    کلید INSERT فعال است.

    6. آفست: 1AH                     تعداد بایت: 2 بایت       وقفه قابل دستیابی به آن: 16H

    عملکرد: این کلمه به آفست آدرس کاراکتر بعدی که باید از بافر صفحه کلید خوانده شود اشاره می نماید. در واقع این کلمه به عنوان اشاره گر به ابتدای بافر خالی صفحه کلید اشاره می نماید.

    7. آفست: 1CH         تعداد بایت: 2 بایت       وقفه قابل دستیابی به آن: 16H

    عملکرد: این کلمه به آخرین بایت موجود در بافر صفحه کلید اشاره می نماید. (آفست آدرس آخرین بایت موجود در صفحه کلید.)

    8. آفست: 1EH                      تعداد بایت: 32 بایت    وقفه قابل دستیابی به آن: 16H

    عملکرد: بافر صفحه کلید. این 32 بایت به عنوان بافر صفحه کلید جهت گذاشتن کدهای اسکن و اسکی در ان استفاده می شود. هر کلید زده شده دارای یک کد اسکن و یک کد اسکی در این بافر می باشد. این 32 بایت به صورت دایره ای در نظر گرفته می شود. به طوری که ابتدا و انتها ندارد بلکه دو اشاره گر، آخرین بایت گذاشته شده در بافر (آفست ICH) و آخرین بایت خوانده شده از بافر را (آفست 1AH) در خود دارند. برابر بودن این دو اشاره گر به معنی خالی بودن بافر می باشد. برای خواندن از این بافر می توان از وقفه 16H با توابع مختلف آن کمک گرفت.

    9. آفست: 3FH                      تعداد بایت: یک بایت   وقفه قابل دستیابی به آن: 13H

    عملکرد: حالت موتورهای دیسک درایو. چهار بیت با وزن کمتر این بایت حالت روشن بودن یا خاموش بودن چهار عدد دیسک درایو بر روی سیستم را نشان می دهند. یک بودن هر بیت نشاندهندۀ روشن بودن موتور آن درایو می باشد. بیت 7 نیز معمولاً در زمان نوشتن و یا فرمت کردن یک خواهد شد. اما در زمان خواندن یا جستجو کردن این بیت صفر خواهد بود.

    10- آفست: 41H      تعداد بایت: یک بایت   وقفه قابل دستیابی به آن: 13H

    عملکرد: حالت خطای دیسک. این بابت شامل حالت دیسک در آخرین دستیابی می باشد. اگر این بایت صفر باشد آنگاه عمل تعریف شده برای درایو در حالت معمولی انجام شده است. مقدار دیگر این بایت نشانۀ یک کد خطا خواهد بود که توسط کنترلر دیسک تولید می شود.

    11. آفست: 42H       تعداد بایت: 7 بایت       وقفه قابل دستیابی به آن: 13H

    عملکرد: این 7 بایت حالت کنترلر دیسک را گزارش می نماید. همچنین حالت کنترلر هارد را نیز نشان می دهد.

    بیت 0تا 4: 00H= هیچگونه خطایی رخ نداده است.       01H: تابع ناشناخته می باشد.

    02H: آدرس علامت شده پیدا نشد.     03H: خطای محافظت در مقابل نوشتن

    04H: سکتور پیدا نشد.                                    05H: درایو پیدا نشد.

    08H: خطای سرریز DMA               09H: خطای سرریز سگمنت DMA

    0CH: فرمت ناشناخته است.                10H: خطای CRC در حین خواندن

    بیت 5: خطای کنترلر    بیت 6: خطای جستجو     بیت 7: درایو آماده نیست.

    12. آفست: 49H       تعداد بایت: یک بایت               وقفه قابل دستیابی به آن: 10H

    عملکرد: مد جاری ویدئو. این بایت مد جاری ویدئو که توسط بایاس گزارش شده است را در خود دارد. هنگام استفاده از تابع 0H در وقفه 10H این بایت تغییر می نماید.

    13- آفست: 4ah        تعداد بایت: دو بایت یا یک کلمه                      وقفه قابل دستیابی به آن: 10h

    عملکرد: تعداد ستون های صفحۀ نمایش در مدهای کارکرد صفحه نمایش در خود دارد.

    14. 4CH       اندازه: یک کلمه                      وقفه: 10H

    عملکرد: اندازۀ صفحۀ نمایش. تعداد بایت های لازم برای یک صفحۀ تصویر کامل را در مد ویدئوی جاری در خود دارند. به عنوان مثال در مد متن 25×80 به 4000 بایت نیاز داریم.

    15. 4EH       اندازه: یک کلمه                      وقفه: 10H

    عملکرد: آدرس آفست شروع صفحه جاری را نشان می دهد و مقدار آن به آدرس شروع حافظۀ دینامیکی ویدئو بستگی دارد.

    16. 62H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 10H

    عملکرد: شمارۀ صفحۀ جاری را نشان می دهد.

    17. 63H       اندازه: یک کلمه                      وقفه: 10H

    عملکرد: آدرس پورت کنترلر ویدئو. این کلمه شامل آدرس پورت کارت گرافیک بوده و اگر چند کارت به طور همزمان نصب باشد، آنگاه آدرس پورت کنترلر ویدئو کارت فعال در آن خواهد بود. این آدرس برای کارت تکرنگ 384H و CGA و EGA و VGA آدرس 304H می باشد.

    18. 65H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 10H

    عملکرد: محتویات رجیستر انتخاب کنندۀ مد. این رجیستر مد کارت گرافیک را تعیین می نماید.

    19. 66H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 10H

    عملکرد: محتویات رجیستر ظرف رنگ. این بایت ظرف رنگ فعال را از بین 4 ظرف رنگ در مد 200×320 رنگی CGA انتخاب می کند.

    20. 72H       اندازه: یک کلمه                      وقفه: POST

    عملکرد: در طی برنامۀ POST، یک فرمان رست جهت کنترلر صفحه کلید فرستاده می شود. زمان انجام یک رست گرم (WARM) یا سرد (COLD) این عمل انجام می شود. بعد از روشن شدن سیستم در این کلمه مقدار 1234H قرار می گیرد. حال اگر یکبار دیگر رست گرم انجام شود و در این محل مقدار فوق باشد آنگاه حافظه تست نخواهد شد.

    21. 74H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 13H

    عملکرد: این بایت، حالت عملکرد آخرین عمل هارد دیسک را گزارش می نماید.

    01H= تابع تعریف شده در دسترس نیست یا درایو تعریف شده در دسترس نیست.

    02H= آدرس علامت زده شده پیدا نشد.         04H= سکتور پیدا نشد.

    05H= خطا در رست شدن کنترلر                    07H= خطا در هنگام برنامه ریزی کنترلر

    09H= خطا در انتقال DNA                           0AH= سکتور خراب است.    0BH= ترک خراب است.

    0DH= تعداد سکتورهای تعریف شده در ترک دست نیست.   0EH= آدرس مشخص شده پیدا نشد.

    0FH= خطای سر ریز DMA                         10H= خطای خواندن

    11H= خطای خواندن ECC که اصلاح شده است.                20H= ناقص بودن کنترلر

    40H= خطای دستیابی                                     80H= خطای زمان خروج درایو (time out)

    AAH= درایو آماده نیست.                              CCH= خطای نوشتن.

    22. 75H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 13H

    عملکرد: (فقط در AT): تعداد هارد دیسک های وصل شده به سیستم را در خود ندارد.

    23. 76H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 13H

    عملکرد: (فقط در AT): بایت کنترل مربوط به هارد درایو.

    24. 77H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 17H

    عملکرد: (فقط در AT): این بایت آدرس پورت هارددرایو را در خود دارد.

    25. 78H، 7CH                   اندازه: هر کدام 4 بایت                        وقفه: 14H، 16H

    عملکرد: هر بایت در هر کدام از این چهار بایت مربوط به زمان استراحت آن پورت می باشد. 78H مربوط به چهار پورت موازی و 7CH مربوط به پورت های سریال می باشد. اگر زمان استراحت یا جواب دادن بیشتر از این زمان شود آنگاه یک خطا رخ خواهد داد. (time out error)

    26. 97H       اندازه: یک بایت                       وقفه: 16H

    عملکرد: حالت LED های روی صفحه کلید. این بایت حالت فعال یا غیر فعال بودن سه چراغ LED مربوط به سه کلید (Scrollock, Capslock, Numlock) را گزارش می دهد.

    بیت صفر: 1= روشن بودن Scrollock                       بیت یک: 1= روشن بودن Numlock

    بیت دو: 1= روشن بودن Capslock              بیت 3 تا 7: توسط بایاس متفاوت به شکل متفاوت بکار برده می شود.

    27. A1H      اندازه: 95 بایت                      

    عملکرد: روزرو برای بایاس های مختلف و برنامه های مختلف.


    آشنایی با خطای سخت افزاری سیستم از طریق بوق آن

    همانطور که میدانید یکی از اصلی ترین عملیات کامپیوتر در هنگام روشن شدن عملیات POST یا Power On Self Test میباشد. که تمامی نرم افزارها و قطعات سخت افزاری لازم برای بوت سیستم را تست کرده و آماده به کار میکند و در واقع کامپیوتر شما بعد از فشردن کلید Pwoer توسط شما، در ابتدا تمامی فرمانها را از بایوس کامپیوتر دریافت می کند. از اینرو بایوس وظیفه دارد که مشکلات سخت افزاری را به شما گوشزد کند. همه بایوس ها در هنگام درست بوت شدن سیستم یک بوق کوتاه در شروع کارد میزنند که این بوق به معنی درست و کامل کار کردن تمامی نرمافزارها و سخت افزارهای اصلی سیستم است، اما گاهی نیز اتفاق می افتد که یک یا چندی از برنامه ها یا قطعات معیوب شده یا به عللی از انجام وظیفه باز می مانند، اینجاست که بایوس با تنها راه ارتباطی مستقیم با کاربر ( بوق ) شما را آگاه می سازد. اما تا وقتی که از مفهوم بوقهای بایوس اطلاع نداشته باشید تشخیص اینکه کدام یک از قطعات وظیفه خود را به خوبی انجام نمیدهد، تقریبا غیر ممکن است. ورفع اشکال را با سختی و مشقت بسیار همراه میکند. در ادامه بوقهای اصلی دو شرکت بزرگ تولید کننده تراشه بایوس (AWARD و AMIBIOS) را شرح داده ایم.


    کدهای بوقی بایوس AWARD :

    بایوس آوارد عمدتا به پیامهای خطا برای آگاه کردن کاربران از وجود مسئله اتکا دارد، اما چند کد

    بوقی مشهور وجود دارد که این تراشه بایوس تولید میکند:

    تعداد بوقها در عملیات Post مفهوم بوق

    نا محدود (تکرار شوند) خطای حافظه سیستم

    یک بوق بلند پس از دو بوق کوتاه خطای کارت گرافیک

    یک بوق باند پس از سه بوق کوتاه خطای گرافیک یا حفظه گرافیک

    بوقهای با ارتفاع بالای نا محدود (تکرار شونده) خطای داغ شدن پردازنده

    بوقهای با ارتفاع بالا ،با ارتفاع پایین ( تکرار شونده) خطای پرازنده

     

    کدهای بوقی بایوس AMIBIOS :

    بایوس AMIBIOS محصول شرکت American Megatrends یکی از بایوسهای متداول

     است و آخرین نگارش تعدادی کد بوقی دارد که اشکالات زمان بوت شدن را به کاربران می گوید:

    تعدا بو قها در زمان راه اندازی (پیش از POST) مفهوم بوقها

    1 دیسکت را در دیسکران A: قرار دهید

    2 فایل AMIBOOT.ROM بر روی دیسکت بوت شدنی نیست

    3 خطای حافظه سیستمی

    4 عملیات روز آمد سازی بایوس موفقیت آمیز بوده است

    5 خطای خواندن دیسک

    6 خرابی فرمان صفحه کلید

    7 حافظه فلش بایوس تشخیص داده نشده است

    8 خرابی کنترل کننده دیسکت ران

    9 خطای مجموع بررسی (checksum) بایوس

    10 خطای پاک کردن حافظه فلش

    11 خطای برنامه سازی حافظه فلش

    12 اندازه فایل AMIBOOT.ROM درست نیست ( یا حضور ویروس)

    13 نا همسانی تصویر BIOS ( فایل ROM دقیقا همان نسخه درون بایوس نیست)


    تعداد بوقها در زمان POST

    1 خطای Timer احیای حافظه سیستم

    2 خطای پریتی حافظه سیستم

    3 خطای آزمایش خواندن / نوشتن حافظه سیستم

    4 زمان دار تخته مدار مادر کار نمیکند

    5 خطای پردازنده

    6 کامپیوتر نمی تواند به حافظه حالت حفاظت شده برود

    7 خطای استثنای عمومی (مربوط به پردازنده)

    8 خطای حافظه نمایش ( مربوط به کارت ویدئویی)

    9 خطای مجموع بررسی AMIBIOS ROM

    10 خطای خواندن / نوشتن رجیستر CMOS

    11 اشکال آزمایش حافظه نهانگاهی (cache)


    نکته : اگر موقع عملیات POST یک ، دو یا سه بوق بشنوید، تعویض کارتهای RAM را در نظر بگیرید یا دست کم آنها را بررسی کنید تا اطمینان یابید که درست نصب شده اند. اگر در عملیات POST هشت بوق بشنوید اطمینان یابید که کارت ویدئویی درست نصب شده است، ممکن است لازم باشد که آن را عوض کنید. اگر موقع عملیات POST تعداد بوقها با آنچه گفته شد متفاوت بود ( چهار تا هفت یا 9 تا یازده بوق)، ممکن است یک مطئله جدی در تخته مدار مادر یا قطعات دیگر وجود داشته باشد، کامپیوتر را به یک تعمیگاه تخصصی ببرید.

     

     

    بایاس دارای پارامتر GREEN (محافظ المانهای بیکار) می باشد:

        دارای حالت PLAG AND PLAY, DARK GREEN  می باشد.
        پیکربندی خودکار برای کارت های PCI.
        پالس توقف CPU، پالس صفر واقعی برای پردازنده.
        ذخیرۀ توان ابزارهای I/O (ورودی/ خروجی) در زمان بیکاری آن.

     

     

    ROM  پایدار (FLASH ROM)

     

    از نظر فنی ROM پایدار که EEPROM نامیده می شود و به این معنی است که شما می توانید برنامه موجود درتراشه را بر روی کامپیوتر خود و از طریق نرم افزار تغییر دهید. برنامه تغییر یافته حتی در زمانیکه برای مدتی طولانی کامپیوتر خود را خاموش می کنید حفظ خواهد شد .EEPROM   به کاربر اجازه می دهد که بدون این که حافظه ROM  خود را عوض کند سیستم را ارتقا دهد.

    این نوع ROM ها قابلیت این را دارند که از طریق اینترنت UPGRADE  شوند یعنی اینکه براحتی می توان کد های BIOS  را از طریق اینترنت دریافت و به  BIOS منتقل کرد.

     
    چگونه BIOS را Update کنیم؟
     در این قسمت به این موضوع پرداخته می شود  که چگونه می توان BIOS  را  FLASHکرد.  اصلی  ترین  قسمت  هر کامپیوتر ، سیستم  ورودی  خروجی  اولیه آنست. تغییر دادن اطلاعات موجود در بایوس FLASH کردن یا بروز رسانی نامیده می شود.

    FLASH   کردن بایوس که قدری از تغییر دادن تنظیمات بایوس پیچیده تر است برنامه تعبیه شده در هسته بایوس را تغییر می دهد.اما چرا باید بخواهید نحوه عملکرد بایوس (اصلی ترین جزء سیستم )را تغییر دهید؟ اول این که FLASH کردن بایوس خرده اشکالاتی را که از زمان تولید مادر برد کشف شده اند، تصحیح و برطرف می کند. چه قابلیت های مربوط به مدیریت جریان برق به درستی عمل نکنند و چه کامپیوتر نتواند دستگاه های  PLUG AND PLAY را بطور خودکار تشخیص دهد،عمل FLASH کردن می تواند بایوس را طوری ارتقاء دهد که میزان پاسخگویی یک کامپیوتر افزایش یابد. دوم اینکه یک بایوس ارتقاء یافته اغلب سازگاری با سخت افزار و ادواتی را که پس از ساخت مادربرد تولید شده اند، بهبود می بخشد. هارد دسیک های حجیم تر درایوهای خارجی (EXTERNAL ) و کارت های گرافیکی نوظهور ،هر یک ممکن است با یک بایوس قدیمی تر کار نکنند.سوم اینکه،چند ماه پس از نصب یک تراشه بایوس بر روی یک مادربرد بخصوص ممکن است راه های بهتر و کارآمدتری برای تبادل داده ها و پیکر بندی اجزای سخت افزاری ابداع گردند. بنابراین بروز رسانی تراشه بایوس باعث نیل به بهترین کارایی خواهد شد.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: قرآن و اهداف نبوت


    در اصل گذشته از طريق داورى خرد با لزوم بعثت پيامبران الهى آشنا شديم. اكنون لزوم نبوت را با توجه به اهداف آن از ديدگاه قرآن كريم و روايات بررسى مى‏كنيم. هرچند نگرش قرآنى به اين مسئله نيز يك نوع تحليل عقلانى است.
    قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است:
    1. استحكام مبانى توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و لقد بعثنا في كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت›› (نحل/36):در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا آنان خدا را پرستش كنند و از پرستش مظاهر طغيان، بپرهيزند.بدين منظور پيامبران الهى پيوسته با مشركان درگير بوده و در اين راه رنجهاى بزرگى را متحمل شده‏اند.
    اميرمؤمنان درباره هدف بعثت پيامبران مى‏فرمايد:«و ليعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فيعرفوه بربوبيته بعد ما انكروا، و يوحدوه بالالوهية بعد ما عندوا» (1) : پيامبران را برانگيخت تا بندگان وى آنچه را كه درباره توحيد و صفات خدا نمى‏دانند فراگيرند، و به ربوبيت و پروردگارى و يگانگى او بعد از انكار و عناد، ايمان بياورند.
    2. آشنا كردن مردم با معارف و پيامهاى الهى و راه و روش تزكيه. چنانكه مى‏فرمايد:
    ‹‹هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة›› (جمعه/2): او كسى است كه در ميان اميين پيامبرى را برانگيخت تا آيات حق را بر آنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقى پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزد.
    3. برپا داشتن قسط در جامعه بشرى. چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹لقدارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط›› (حديد/25): ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قسط را به پا دارند. مسلما برپا داشتن قسط در گرو اين است كه انسانها عدالت را در ابعاد و زمينه‏هاى مختلف بشناسند، و از طريق حكومت الهى آن را تحقق بخشند.
    4. داورى در موارد اختلاف. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه›› (بقره/213): مردم يك دسته بيش نبودند ( تا اينكه در ميان آنان اختلاف پديد آمد)، سپس خدا پيامبران را، نويد بخش و بيم دهنده، بر انگيخت و همراه آنان كتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف كرده‏اند داورى كند.
    بديهى است اختلافات مردم منحصر به عقايد نبوده، بلكه شئون مختلف زندگى را در بر مى‏گيرد.
    5. اتمام حجت‏بر بندگان. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس حجة على الله بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما›› (نساء/165): پيامبرانى نويد دهنده و بيم دهنده را برانگيخت تا پس از آمدن پيامبران مردم حجت و عذرى نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حكيم است.
    مسلما خدا در آفرينش انسان هدفى براى خلقت دارد كه اين هدف از طريق تنظيم برنامه‏اى كامل در همه شئون زندگى بشر صورت مى‏پذيرد، و اين برنامه بايد به گونه‏اى از طريق خدا به بشر برسد كه حجت‏بر وى تمام شود و بعدا عذر نياورد كه من راه و رسم درست زندگى را نمى‏دانستم.
    پى‏نوشت:
    1. نهج البلاغه، خطبه‏143.
    منشور عقايد اماميه صفحه 100


    راههاى شناخت پيامبران در چهار اصل
    اصل اول
    فطرت بشر ايجاب مى‏كند كه هيچ ادعايى را بدون دليل نپذيرد، و هركس مدعايى را بدون دليل بپذيرد بر خلاف فطرت انسانى خويش عمل كرده است. ادعاى نبوت عظيم‏ترين ادعايى است كه بشر مى‏تواند داشته باشد، و طبعا براى اثبات چنين مدعاى بزرگى بايستى دليل قاطع و استوارى ارائه كند. اين دليل مى‏تواند يكى از سه امر زير باشد:
    الف - پيامبر پيشين، كه نبوت او با دلايل قطعى ثابت‏شده است، بر نبوت پيامبر بعدى تصريح كند. چنانكه حضرت مسيحعليه السلام بر نبوت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و سلم تصريح كرد و آمدن او را بشارت داد. (1)
    ب - قراين و شواهد گوناگون بر صدق ادعاى او گواهى دهد. اين دلايل را مى‏توان در سيره زندگى، محتواى دعوت، شخصيتهايى كه به او گرويده‏اند، و نيز روش دعوت او به دست آورد. امروزه در محاكم جهان براى شناسايى حق از باطل و مجرم از بى‏گناه همين راه را مى‏پيمايند، و در صدر اسلام نيز با استفاده از همين روش به راستگويى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پى مى‏بردند. (2)
    ج - آوردن معجزه. يعنى همراه با دعوى نبوت، كارى خارق العاده انجام دهد، و ديگران را به تحدى دعوت نمايد، و آن كار خارق العاده با ادعاى او هماهنگ باشد.
    دو راه نخست عموميت ندارد، در حاليكه راه سوم همگانى بوده و در طول تاريخ نبوت، بشر براى شناخت پيامبران از اين راه استفاده كرده، و پيامبران نيز براى اثبات دعوى خود از آن بهره گرفته‏اند.
    اصل دوم
    ميان معجزه و صدق دعوى نبوت، رابطه‏اى منطقى برقرار است. زيرا اگر آورنده معجزه در ادعاى خود راستگو باشد، طبعا مطلب ثابت مى‏شود; و اگر فرض كنيم در ادعاى خود دروغگوست‏باشد بر خداوند حكيم، كه به هدايت‏بندگان خود علاقمند مى‏باشد، شايسته نيست كه چنين قدرتى را در اختيار او قرار دهد. چون مردم با مشاهده اين قدرت خارق العاده به او ايمان مى‏آورند و به سخنان او عمل مى‏كنند. در نتيجه هرگاه او در ادعاى خود دروغگو باشد، آنان را گمراه مى‏كند، و اين امر با عدل و حكمت الهى منافات دارد. اين مسئله يكى از متفرعات قاعده حسن و قبح عقلى است كه قبلا درباره آن بحث‏شد.
    اصل سوم
    انجام كار خارق العاده كه همراه و هماهنگ با دعوى نبوت باشد، «معجزه‏» نام دارد، ولى اگر كار خارق العاده از بنده صالح خدا سر بزند كه مدعى نبوت نباشد، «كرامت‏» ناميده مى‏شود. گواه اين امر كه بندگان صالح خدا (از غير پيامبران) نيز مى‏توانند مبدء كارهاى خارق العاده شوند، يكى نزول مائده آسمانى براى حضرت مريم، و ديگرى انتقال تخت ملكه سبا در يك لحظه از يمن به فلسطين توسط فردى برجسته از ياران حضرت سليمان (آصف بن برخيا) مى‏باشد كه قرآن از هر دوى آنها خبر داده است. درباره مريم مى‏فرمايد: ‹‹كلما دخل عليها زكريا المحراب وجدعندها رزقا...›› (آل عمران/37): هر وقت كه زكريا وارد محراب او مى‏شد پيش او خوردنى مى‏يافت مى‏گفت اى مريم اينها براى تو از كجاست ؟! مريم مى‏گفت از جانب خدا.
    در باره ماجراى تخت‏بلقيس نيز مى‏فرمايد: ‹‹و قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك›› (نمل/40):آن كس كه نزد او دانشى از كتاب بود، گفت من آن را پيش از آنكه چشم بر هم زنى نزد تو مى‏آورم.
    اصل چهارم
    تفاوت معجزه با ديگر امور خارق العاده در امور زير خلاصه مى‏شود:
    الف - آموزش ناپذيرى: آورنده معجزه بدون سابقه هر نوع آموزش دست‏به اعجاز مى‏زند، در حاليكه انجام يافتن امور خارق العاده ديگر، نتيجه يك رشته آموزشها و تمرينهاست. موسى بن عمرانعليه السلام پس از سپرى كردن دوران جوانى راهى مصر شد. در نيمه راه به نبوت و رسالت مبعوث گرديد و خطاب آمد كه اى موسى عصا را بيفكن.چون افكند ناگهان به صورت اژدها درآمد،به‏گونه‏اى كه خود موسى وحشت كرد. نيز به موسى خطاب شد كه دست‏خود را از بغل بيرون آر، چون برآورد، نورى از آن درخشش نمود كه چشم را خيره مى‏ساخت. (3)
    ولى درباره ساحران عصر سليمان يادآور مى‏شود: ‹‹يعلمون الناس السحر...فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء وزوجه›› (بقره/102): شياطين سحر را به مردم مى‏آموختند... و مردم نيز از آن دو ملك، مطالبى مى‏آموختند كه به واسطه آن ميان زن و شوهر جدايى مى‏انداختند.
    ب - معارضه ناپذيرى: معجزه، از آنجا كه از قدرت نامتناهى الهى سرچشمه مى‏گيرد، معارضه ناپذير است، در حاليكه جادو و سحر و نظاير آن از قبيل كار مرتاضان چون از قدرت محدود بشر سرچشمه مى‏گيرد قابل معارضه و اتيان بمثل است.
    ج - عدم محدوديت: معجزات پيامبران محدود به يك نوع يا دو نوع نبوده،و به قدرى مختلف و متنوع است كه نمى‏توان در ميان آنها قدر مشتركى يافت. مثلا انداختن عصا و تبديل شدن آن به اژدها كجا، و دست از گريبان بيرون آوردن و درخشش آن كجا؟! نيز اين دو معجزه كجا و جارى شدن چشمه‏هاى آب توسط زدن عصا به سنگ كجا؟! (4) همچنين اين سه معجزه كجا و زدن عصا به دريا و شكافتن آب دريا كجا؟! (5)
    درباره حضرت عيسى نيز مى‏خوانيم از گل،پرنده‏اى مى‏ساخت، سپس در آن مى‏دميد و به اذن خدا حيات مى‏يافت. افزون بر اين عمل، با كشيدن دست‏بر روى نابينايان و بيماران مبتلا به پيسى، آنها را شفا مى‏بخشيد. همچنين مردگان را زنده مى‏كرد و از اندوخته‏هاى داخل خانه‏ها خبر مى‏داد. (6)
    د - اصولا آورندگان معجزه يا كرامت‏با كسان ديگرى چون ساحران كه دست‏به كارهاى خارق العاده مى‏زنند،هم از نظر هدف، و هم از حيث روحيات متمايزند. گروه نخست اهداف والايى را تعقيب مى‏كنند، در حاليكه گروه دوم اهداف دنيوى دارند; و طبعا روحيات آنها نيز با هم متفاوت است.
    پى‏نوشت‏ها:
    1. سوره صف/6.
    2. پوينده اين راه قيصر، پادشاه روم بود، تاريخ طبرى‏3/240، حوادث سال ششم هجرت.
    3. قصص/32-31.
    4. بقره/60.
    5. شعراء /63.
    6. آل عمران /42.
    منشور عقايد اماميه صفحه 103
    وحى ونبوت در سه اصل
    اصل اول
    در اصل پيش، طرق شناخت پيامبر واقعى از مدعيان دروغين آن بيان گرديد. اينك بايد راه ارتباط پيامبر با عالم غيب را كه «وحى‏» است‏بررسى كنيم.
    «وحى‏»، كه مهمترين راه ارتباط پيامبران با عالم غيب است، مولود غريزه يا عقل بشرى نيست، بلكه آگاهى ويژه‏اى است كه خدا آن را در اختيار پيامبران قرار داده است، تا پيامهاى الهى را به بشر برسانند. قرآن وحى را چنين وصف مى‏كند:‹‹نزل به الروح الامين ×على قلبك›› (شعراء/93-94): اين قرآن را روح الامين(فرشته وحى) بر قلب تو فرود آورده است. اين آيه ناظر به اين است كه آگاهى پيامبر از پيامهاى الهى، نتيجه به‏كارگيرى امورى همچون حواس ظاهرى و نظاير آن نيست، بلكه فرشته وحى آن را بر قلب پيامبر فرود مى‏آورد. (1)
    بنابراين نمى‏توان حقيقت پيچيده وحى را با مقياسهاى عادى تبيين كرد. در حقيقت، نزول وحى يكى از مظاهر غيب است كه بايد به آن ايمان آورد، هرچند حقيقت آن براى ما روشن نباشد. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹الذين يؤمنون بالغيب›› (بقره/2).
    اصل دوم
    كسانى كه مى‏خواهند هر چيز را با مقياسهاى مادى و ابزار حسى بسنجند و حقايق غيبى را در قوالب حسى محصور كنند، وحى الهى را به صورتهاى گوناگون توجيه كرده‏اند، كه همه آنها از نظر ما باطل است. ذيلا به نقل و نقد اين گونه توجيهات مى‏پردازيم.
    الف - گروهى از نويسندگان، پيامبران را از نوابغ بشر دانسته و وحى را محصول تفكر و اعمال حواس باطنى آنان پنداشته‏اند. به پندار اين گروه،حقيقت روح الامين، روح و نفس پاك اين دسته از نوابغ، و كتاب آسمانى نيز همان افكار بلند و والاى آنهاست.
    اين گونه تفسير از وحى، نشانه خودباختگى در مقابل دانش تجربى جديد است كه تنها به روشهاى حسى اعتماد دارد. مشكل مهم اين نظريه آن است كه با سخنان پيامبران الهى منافات دارد، زيرا آنان پيوسته اعلان مى‏كردند كه آنچه براى بشر آورده‏اند جز وحى الهى چيزى يست‏بنابر اين اساس، لازمه تفسير فوق اين است كه پيامبران افرادى دروغگو باشند، و اين با مقام والا و راستى و درستى آنان كه تاريخ از آن خبر داده است، سازگار نيست.
    به ديگر سخن: مصلحان دوگونه‏اند: مصلحانى كه برنامه خود را به خدا نسبت داده‏اند، و مصلحانى كه برنامه خود را زاييده افكار خويش معرفى مى‏كنند، و چه بسا هر دو گروه نيز دلسوز و خيرخواه باشند. بنابر اين نمى‏توان اين دو صنف مصلح را يكى دانست.
    ب - گروهى ديگر، به همان انگيزه كه در نظريه پيشين بيان شد، وحى را نتيجه تجلى حالات روحى پيامبر مى‏دانند. به ادعاى اينان، پيامبر به علت ايمان استوارى كه به خدا دارد، در سايه عبادت بسيار خويش، به مرتبه‏اى مى‏رسد كه يك رشته حقايق عالى را در درون خود مى‏يابد، و تصور مى‏كند كه از جهان غيب بر او القا شده است، در حاليكه دريافتهاى مزبور مبدء و سرچشمه‏اى جز نفس او ندارد. صاحبان اين نظريه اظهار مى‏دارند كه ما در راستگويى پيامبران شك نداريم و معتقديم كه آنان حقيقتا يك رشته حقايق برين را مشاهده مى‏كنند، ولى سخن در منشا اين حقايق عالى است،پيامبران تصور مى‏كنند اين حقايق از عالم بيرون و جهان غيب به آنان القا شده است، در حاليكه سرچشمه آن همان نفس آنان است. (2)
    اين نظريه، سخن جديدى نيست، بلكه ارائه يكى از نظريات دوران جاهليت درباره وحى، منتها با پوششى جديد است. حاصل اين نظريه آن است كه وحى نتيجه تخيل پيامبران و فرو رفتن آنان در خويشتن است،و آنان از كثرت تفكر درباره خدا و عبادت و انديشه اصلاح بشر، ناگهان حقايقى را در برابر خود مجسم مى‏بينند و گمان مى‏كنند كه از عالم غيب بر آنان القا مى‏شود، و اين به نحوى همان تصور عرب جاهلى درباره وحى است كه مى‏گفتند: ‹‹اضغاث احلام›› (انبياء/5): يعنى وحى افكار آشفته‏اى است كه پيامبر مى‏بيند.
    قرآن در آيات ديگر اين نظريه را بشدت رد كرده و مى‏گويد: اينكه پيامبر مدعى ديدن فرشته وحى است راستگوست، نه قلب او خطا كرده و نه چشمش، چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹ما كذب الفؤاد ما راى››. نيز مى‏فرمايد: ‹‹ما زاغ البصر و ما طغى›› (نجم 11و17): دل آنچه را كه چشم ديد، تكذيب نكرد و هرگز ديدگان او لغزش نيافت و خطا نرفت. يعنى واقعا فرشته وحى را ديد، هم با ديد ظاهر و هم با ديد باطن.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: اعجاز قرآن2

      نبوت عامه و نبوت خاصه
    بحثهايى كه ما در گذشته درباره وحى و نبوت مى كرديم از جنبه كلى بود و به اصطلاح درباره ( نبوت عامه) بود . براى اينكه با اين اصطلاح هم آشنا بشويد , بحثهايى كه به طور كلى درباره وحى و نبوت مى شود يعنى قطع نظر از نبوت يك پيغمبربالخصوص , اصلا مسأله پيغمبرى , مسأله نزول وحى , مسأله اينكه هر پيغمبرى بايد معجزه اى داشته باشد مورد بحث قرار مى گيرد , اينها را مى گويند نبوت عامه, يعنى مسائلى كه درباره نبوت به طور كلى بحث مى كنند .
    ولى نبوت خاصه كه نبوت عامه مقدمه اى است براى آن , بحث درباره پيغمبرى يك پيغمبر بالخصوص است . مثلا درباره پيغمبر بزرگوار خودمان ما به طور جداگانه بايد بحث كنيم كه ما چه دلايل و نشانه هايى بر نبوت و پيغمبرى ايشان داريم , چون خود نبوت كه همان وحى يعنى رسالت من جانب الله باشد جزء محسوسات نيست كه مشاهده بشود , يعنى يك پيغمبر كه مدعى است من پيغمبر هستم , پيغمبرى او , رسالت او از جانب خدا مستقيما يك امر محسوسى نيست كه هر كسى به چشم خودش ببيند يا مثلا در زير يك دستگاهى بشود نبوت او را كشف كرد , مثل كسى كه بگويد من بر عكس همه مردم داراى دو قلب هستم , مىآييم او را معاينه مى كنيم ببينيم دو قلب دارد يا يك قلب . آن كسى كه مى گويد بر من از غيب و باطن وحى و الهام مى شود بايد با يك دليلى ثابت بشود كه او واقعا وحى و الهامى دارد . آن دليلش كه در تعبير قرآن كلمه ( آيت) يعنى نشانه آمده است و در اصطلاح علماى اسلامى بعد كلمه ( معجزه) آمده است همان است كه ما با آن نبوت را اثبات مى كنيم . ما فعلا به نبوت ساير انبيايى كه در گذشته بوده اند كار نداريم , درباره نبوت پيغمبر خودمان كه صحبت مى كنيم ايشان چه معجزاتى داشته اند , چه آياتى از جانب خداوند داشته اند كه دليل بر نبوتشان باشد . بزرگترين آيت و بزرگترين دليل و آن چيزى كه به نص قرآن به آن استناد شده است خود قرآن است و بنابراين عمده بحث ما بايد روى خود قرآن متمركز بشود .
    تحدى قرآن
    قرآن نشان مى دهد كه از همان ابتداى نزول يعنى از دوران مكه به اصطلاح متكلمين ( متحدى) بوده است يعنى از آن اولى كه نازل شده است مقرون به اين دعوا بوده است كه اين كلام كلام فوق بشرى است , اين كلام كلام غير قابل تقليد است و مردم را به مبارزه طلبيده است , نه تنها مردم آن محيط و مردم آن عصر را , بلكه مردم همه زمانها را , كه در سوره بنى اسرائيل مى فرمايد : (   قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان     يأتوا بمثل هذا القران لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا)   (1) اگر جن و انس اجتماع كنند و همدست و همفكر شوند و همه آنها بخواهند منتهاى نيروى خودشان را به كار ببرند كه مثل اين قرآن را به وجود بياورند , نمى توانند به وجود بياورند . پس خود قرآن به خودش تحدى كرده است يعنى به مبارزه طلبيده است و اين مطلب را بيان كرده است كه اين كتابى است غير قابل تقليد و مافوق بشرى و بشر جن و انسش قادر نيست مثل اين قرآن را بياورد .
    مزاياى قرآن بر معجزات ديگر
    1 . از نوع سخن بودن
    البته اين جهت هم هست كه اگر بتوانيم مدعاى خود قرآن را ثابت كنيم , آنوقت مزيت اين معجزه بر همه معجزات ديگر روشن است از دو جهت : يكى اينكه از نوع سخن است يعنى يك چيزى است كه خودش مبين يك فكر و يك روح است و يك سلسله مطالب است , چون به اندازه اى كه سخن , گوينده را نشان مى دهد يعنى فاعل خودش را نشان مى دهد هيچ كار ديگرى , كننده را نشان نمى دهد . اين مقدمه را برايتان عرض بكنم :
    هر كارى , كننده خودش را نشان مى دهد . مثلا يك ساختمان مهندس را نشان مى دهد , آينه اى است كه تا حدود زيادى مشخصات روحى آن مهندس را نشان مى دهد . يك قالى هم آن روح بافنده خودش را نشان مى دهد . اگر عصايى تبديل به اژدها مى شود باز روح آن كننده را نشان مى دهد . ولى همه اينها تا حدود زيادى ابهام دارند يعنى آن طورى كه سخن مى تواند گوينده و فاعل خودش را نشان بدهد هيچ كار ديگرى نشان نمى دهد و ما كه همديگر را مى شناسيم وقتى با معاشرين خودمان مى نشينيم گويا تمام روحيه آنها پيش ما مجسم است , تا بگويند آقاى مهندس فلان , آقاى دكتر فلان , يك روحيه خاصى در نظر ما مجسم مى شود كه اگر بخواهيم روحيه او را تشريح كنيم يك كتاب مى نويسيم . اگر از ما بپرسند شما از كجا او را مى شناسيد ؟ بيشترين چيزى كه او را به ما مى شناساند سخنانى است كه ما از او شنيده و ديده ايم .
    2 . قابليت بقا
    مزيت ديگرى كه در اين جهت هست قابليت بقاى آن است . هيچ اثرى به اندازه سخن قابل بقا نيست و سر اينكه معجزه اصلى خاتم الانبياء از نوع سخن انتخاب شده است اين است كه اين دين , دين خاتم است و دينى است كه بايد براى هميشه باقى بماند و بايد جاويدان بماند و يگانه اثرى كه مى تواند به طور جاويدان و دست نخورده باقى بماند سخن است , غير از سخن چيست ؟ از آن معجزاتى كه براى پيغمبران ديگر ذكر مى كنند فرض كنيد مرده اى را زنده كنند , اين يك حادثه اى است كه در يك لحظه واقع مى شود و عده محدودى آن را مشاهده مى كنند , بعد ديگران بايد به نقل بشنوند , برايشان نقل كنند كه در يك روزى چنين حادثه اى واقع شد . و يا هر اثر ديگرى . يك ساختمان هم اگر فرض كنيم معجزه را در ساختمان هم بتوان قائل شد باز همين طور است . يك چيزى كه به طبع خودش مى تواند براى هميشه باقى بماند , سخن است .
    ماهيت ادعاى قرآن
    ما اول بايد در ماهيت ادعاى خود قرآن به بررسى بپردازيم بعد دنبال دليلش برويم , يعنى اول بايد ماهيت دعوا را طرح كنيم , بعد برويم دنبال دليلش . اولين مطلبى كه در ماهيت اين دعواست همين است كه آيا مسأله معجزه بودن قرآن را بعد مسلمين استنباط كرده اند و در آورده اند و فكر كرده اند يا در خود قرآن هم اين مسأله مطرح است كه قرآن معجزه است . گفتيم بله , در خود قرآن اين مسأله مطرح است , خيلى به وضوح هم مطرح است . يكى همين آيه اى بود كه الان براى شما قرائت كردم : (   قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا)   . حال , آيا قرآن كه ادعا كرده است معجزه است مجموعش را ادعا كرده است معجزه است يا قسمتش را هم ادعا كرده معجزه است ؟ يعنى آيا ادعا كرده است كتابى به اندازه قرآن نمى شود آورد كه مثل قرآن باشد يا خواسته بگويد به اندازه قسمتى از قرآن هم نمى شود آورد , يعنى به اندازه يك سوره از سوره هاى قرآن هم نمى شود آورد ؟ اين دومى هم هست . قرآن در آياتى صريحا مى فرمايد يك سوره هم مثل اين قرآن نمى توانيد بياوريد . در بعضى جاها دارد كه ده سوره , شما كه مى گوييد اين قرآن افتراء است ده تا سوره هم شما بياوريد . در يك جا مى گويد يك سوره شما بياوريد , كه اين آيات را هم بخوانيم براى اينكه ماهيت دعواى قرآن روشن بشود . در سوره هود آيه 13 مى فرمايد : (   ام يقولون افتريه)   آيا اينها مى گويند كه اين افتراست , اين سخن را به خدا بسته است و مى گويد سخن خداست و حال آنكه سخن خدا نيست ؟ (   قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات)   شما هم ده تا سوره مثل همين بياوريد از همين افتراها (   و ادعوا من استطعتم من دون الله)   نگوييد هنر ما نمى رسد , هركسى هم كه دلتان مى خواهد دعوت كنيد به همكارى كه در مقابل خدا چنين سوره هايى بياورند (   ان كنتم صادقين)   اگر راست مى گوييد در اين ادعاى خودتان , يعنى اگر واقعا شما كه مى گوييد اين افتراست همين را روى عقيده مى گوييد . قرآن با كلمه (   ان كنتم صادقين)   مى خواهد بگويد اين حرفى كه اينها مى گويند روى عقيده نمى گويند , عقيده ندارند به افترا بودن قرآن , چون نمى خو اهند زير بار بروند و چون عناد دارند اين ادعا را مى كنند .
    در سوره يونس آيه 38 مى فرمايد : (   ام يقولون افتريه)   آيا اينها مى گويند اين افتراست ؟ (   قل فأتوا بسوره مثله) ده تا سوره هم نمى گوييم , بگو يك سوره مثلش بياوريد ( سوره هم كه مى گويد , مى دانيد در قرآن كوچك و بزرگ دارد , سوره (   اذا جاء نصر الله و الفتح)   هم يك سوره است , سوره (   انا اعطيناك الكوثر)   هم يك سوره است ) , شما فقط يك سوره مانند اين بياوريد كافى است . اينجا هم باز مى فرمايد  :(   و ادعوا من استطعتم من دون الله)   نمى گويم خودتان تنها بياوريد , هركس را هم كه دلتان مى خواهد دعوت به همكارى كنيد , با همكارانتان سوره اى مانند قرآن بياوريد . باز اينجا هم مى فرمايد : (   ان كنتم صادقين)   اگر راست مى گوييد در ادعاى خودتان , يعنى شما دروغ مى گوييد و در ادعاى خودتان صادق نيستيد .
    در سوره بقره اينطور مى فرمايد : (   و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فأتوا بسوره من مثله)   ( 2) اگر شما در شك هستيد , واقعا ترديد داريد درباره آنچه كه ما بر بنده خودمان فرود آورده ايم ( اشاره است به اينكه اين چيزى كه ما فرود آورده ايم بر بنده اى , از آن طريق است كه او بنده ماست يعنى از طريق عبوديت به اينجا رسيده است ) خودتان را آزمايشى بكنيد (   فأتوا بسوره من مثله)   سوره اى مانند آن بياوريد . كلمه ( من مثله) را دو جور تعبير كرده اند : يكى اينكه گفته اند ( من مثله) يعنى مانند قرآن , و بعضى گفته اند كه اين اشاره به اين جهت است كه از كسى بياوريد كه او هم مثل اين پيغمبر باشد يعنى از يك فرد امى , فردى مانند او كه هيچ سابقه درس و تحصيل و فرهنگ و مدرسه ندارد . اينجا هم همان جمله ها با تعبيرات ديگرى آمده است , آنجا داشت : (   و ادعوا من استطعتم من دون الله)   , اينجا مى فرمايد : (   و ادعوا شهدائكم من دون الله)   گواهان و شاهدان خودتان را , هركسى كه مى خواهيد , بياوريد . شاهد را شاهد مى گويند به اعتبار اينكه او را دعوت مى كنند كه حقيقت مطلب را او بيايد بيان كند از باب اينكه افراد ديگرى را كه قهرمان شناخته مى شوند بياورند تا عمل آنها گواهى بدهد . باز هم اينجا قيد مى كند : (   ان كنتم صادقين)   اگر راست مى گوييد , يعنى ما كه مى دانيم شما دروغ مى گوييد در اين ادعاى خودتان , يعنى ادعاتان هم ادعاى حقيقى و از روى حقيقت نيست .
    تا اينجا ما دو مطلب در ماهيت ادعاى قرآن روشن كرديم : يكى اينكه قرآن براى خودش ادعاى معجز بودن كرده است و ديگر اينكه اين ادعاى معجز بودن به اين نيست كه تمام قرآن معجزه است , بعض قرآن هم معجزه است , و لهذا در يك جا فرموده ده سوره بياوريد , يك جا همان را هم تخفيف داده و فرموده يك سوره بياوريد كافى است . پس قرآن يك سوره را هم معجزه مى داند .
    اعجاز قرآن در چه قسمتى است ؟ آيا اعجاز قرآن در يك قسمت بالخصوص است يا در قسمتهاى متعدد است ؟ از خود قرآن چه استنباط مى شود ؟ قرآن تصريح نمى كند كه وجه اعجاز فلان وجه بالخصوص است چون واقعا نمى خواهد وجود اعجاز را محدود به يك حد خاصى كند و بلكه در آيات متعدد , در هر قسمتى به يك جنبه بالخصوص اشاره مى كند به عنوان يك اعجاز , كه اينها را برايتان عرض مى كنم , بعد درباره هر يك به طور كلى صحبت مى كنيم .
    فصاحت و بلاغت
    يكى از وجوه اعجاز كه از قديم الايام مورد توجه قرار گرفته و فوق العاده مورد توجه بوده است جنبه لفظى و جنبه ظاهرى قرآن است كه جنبه فصاحت و بلاغت تعبير مى كنند . فصاحت و بلاغت را تا حدودى هر كسى در هر زبانى وارد باشد در آن زبان مى شناسد , كه خودش يك موضوعى است , يعنى روشنى بيان , شيرينى بيان , زيبايى يك بيان , جذابيت يك بيان . راجع به فصاحت و بلاغت , علماى فن بحث كرده اند كه چه چيزهايى سبب مى شود كه كلام زيبا و فصيح شود , از نظر اينكه آهنگ لفظ و حروف چگونه بايد باشد و معانى چگونه بايد دريف شده باشند , و مى گويند قبل از آنكه احتياج به تعريف داشته باشد و ما بخواهيم تعريف كنيم , هر كسى تا حدودى فصاحت و بلاغت را مى شناسد . مثلا در زبان فارسى سعدى به فصاحت معروف است , اينكه هر كسى كه با زبان فارسى آشنايى مختصرى دارد در روح خودش يك جذبه اى نسبت به آثار سعدى احساس مى كند , تابع اين نيست كه اول تعريف فصاحت و بلاغت را از زبان ادبا شنيده باشد بعد رفته باشد دنبال آن . مى گويند كه فصاحت از نوع زيبايى است و هيچ زيبايى اى را مردم به حكم اينكه اول تعريفش را شنيده باشند دنبالش نمى روند . اگر يك صورت زيبا را ديگران جذب مى شوند نه به خاطر اين است كه اول تعريف زيبايى را در مدرسه شنيده اند بعد مى روند دنبال آن . اگر زيبايى بصرى باشد چشم كه افتاد , به سوى آن كشيده مى شود . يا اگر زيبايى سمعى باشد , مثل آهنگها , وقتى كه يك آهنگ زيبا را يك گوش مى شنود به حكم غريزه و طبيعت خودش به سوى آن كشيده مى شود . فصاحت هم يك نوع زيبايى در سخن است . وقتى كه انسان يك سخن زيبا را مى شنود خود به خود به خود سوى آن كشيده مى شود . شعر حافظ نيرويى از زيبايى دارد كه هر كسى كه آن را مى شنود به سوى آن كشيده مى شود :
    سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد
     آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كرد
    گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
    طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد
    بيدلى در همه احوال خدا با او بود
    او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد

    اينها كلامى است كه ما قبل از اينكه بتوانيم توصيف كنيم و بگوييم زيبايى آن در چه چيزش است احساس مى كنيم . مى گويند كه زيبايى مما يدرك و لا يوصف است , ادراك مى شود , توصيف نمى شود . هنوز كسى در دنيا نتوانسته است براى همين زيبايى بصرى فرمول معين كند . تحت فرمول در نمىآيد , يك احساسى است كه در هر كسى هست و لهذا صورتهايى به شكلهاى مختلف زيباست و همه هم جذاب است با اينكه اختلافات زيادى دارند . با يك نقشه مهندسى مثلا , نمى شود زيبايى را معين و تعريف كرد كه چيست , ولى به هر حال زيبايى هست و زيبايى و فصاحت بيش از آنكه با فكر انسان يعنى با علم و عقل , با آن قوه اى كه علوم را درك مى كند سر و كار داشته باشد با احساس و دل انسان سر و كار دارد . سر و كارش با دل است نه با عقل و فكر , و لهذا شعرهاى خيلى زيبا دائر مدار اين نيست كه مطلبش درست باشد , از جنبه زيبايى دائر مدار اين است كه چگونه بيان شده باشد , و لهذا گاهى يك مطلب سراپا دروغ است ولى سراپا فصاحت و بلاغت است . حتى درباب شعر مى گويند  :( احسن الشعر اكذبه) يعنى نيكوترين شعر دروغ ترين شعرهاست , آن شعرى است كه آنقدر در مبالغات دروغ به كار برده باشد تا نيكو شده باشد , كه اينهايى كه عرض مى كنم , از نظر اعجاز قرآن دخيل است , كه قرآن در عين حال كه زيبايى را به منتها درجه دارد سبكش از سبك شعر و كذب و مبالغه به كلى به دور است . اينها را بعد عرض مى كنيم . فردوسى يك اثر حماسى تقريبا جاويدان به وجود آورده است و حال آنكه از جنبه تاريخى يعنى از جنبه فكرى , از جنبه حقيقت هيچ ارزشى ندارد . قصه هاى قبل از اسلامش كه بيشتر افسانه است نه اينكه تاريخ بى اعتبا ر است . قهرمانهاى درجه اول فردوسى قهرمانهاى افسانه اى هستند يعنى واقعيتى نداشته اند . اصلا رستمى را در دنيا نمى شود پيدا كرد . تاريخ نشان نمى دهد م رد قهرمانى را به نام رستم . قطع نظر از اينكه او مشخصاتى افسانه اى براى آن قهرمان قائل شده كه مثلا ششصد سال عمر كرد , اسبى داشت به نام رخش , آن اسب چگونه بود , خودش دو تا گوسفند را يكجا مى خورد و دو خيك شراب را يكجا مى نوشيد , زورش چقدر بود , قطع نظر از اينها , گاهى درباره يك شخصيت واقعى افسانه مى سازند و گاهى اصلا خود شخصيتش هم افسانه است . اصلا چنين آدمى در دنيا وجود نداشته . ولى در عين حال اينها از ارزش فصاحت شاهنامه نمى كاهد . اين را براى اين جهت عرض كردم كه فصاحت از مقوله زيبايى است و زيبايى به دل و احساسات ارتباط دارد نه به عقل و فكر . اين مطلب را از نظر تفسير معنى زيبايى و فصاحت عرض مى كنم . مسأله اعجاز قرآن در آن جهتش كه مربوط به زيبايى است مربوط به جذابيت قرآن است كه چيز جذابى است . آن از مقوله زيبايى است .
    قرآن و تعابير شاعرانه
    تكرار مى كنم - و بعد تشريح مى كنيم - كه اين خصوصيت در زيبايى قرآن هست كه با اينكه فصاحت را به منتها درجه رسانده است از هر نوع تعبير شاعرانه اى كه بوى كذب در آن باشد پرهيز كرده است . مثلا در شعرها داريم :
     يا رب چه چشمه اى است محبت كه من از آن
    يك قطره آب خوردم و دريا گريستم
    طوفان نوح زنده شد از آب چشم من
    با آنكه در غمت به مدارا گريستم
    اين از نظر شعرى خيلى زيباست اما خيلى هم دروغ است , از نظر واقعيت خيلى دروغ است . يك قطره آب خوردم يك دريا گريستم ! وقتى انسان زير ذره بين واقع بينى مى بيند كه يك بشرى كه همه طول قدش يك متر و هشتاد سانتى متر و عرضش نيم متر و وزنش هشتاد كيلوست , مى گويد من يك دريا اشك ريختم كه چشمش وقتى به دريا بيفتد هول مى كند كه به طرف دريا نزديك بشود مى فهمد كه اين سخن دروغ است . به دريا هم قناعت نمى كند :
     طوفان نوح زنده شد از آب چشم من
     با آنكه در غمت به مدارا گريستم
    وقتى انسان زير ذره بين واقعى مى گذارد مى بيند چقدر مزخرف است ! آخر چقدر آدم بايد چرند حرف زده باشد , ولى وقتى كه از جنبه زيبايى نگاه مى كند مى بيند واقعا زيبا گفته . در قرآن بويى از اين تعبيرات نيست .
    قرآن و تشبيهات
     اما تشبيهات . اصلا سخن را اغلب تشبيه زيبا مى كند , و علت اينكه زيبا مى كند اين است كه وقتى مطلبى را تشبيه مى كنند به مطلب ديگرى , دو چيز را قرين يكديگر قرار مى دهند و اين اعجاب را بر مى انگيزد . در قرآن اتفاقا تشبيه هم زياد به كار نرفته و با اين حال زيباست و فوق العاده هم زيباست . تشبيه در قرآن بسيار كم است . قرآن در عين اينكه از مقوله زيبايى است باز با عقل و روح و فكر انسان سر و كار دارد يعنى مسائلى كه مى گويد همان مسائلى است كه عقل مى پذيرد . كتاب هدايت و راهنمايى است . شعر فقط زيبايى است , راهى را نمى خواهد نشان بدهد . جايى كه كسى مى خواهد راهى را نشان بدهد , او ديگر نمى تواند با تعبيرات شاعرانه كه همه اش تخيل است راه را نشان بدهد . وقتى كسى مى خواهد يك مطلب را براى ديگرى بيان كند بايد همان عين حقيقت را به او بگويد , و در قرآن با اينكه تمام آيات آن تعليم و ياد دادن است , همان عين حقيقت را گفتن و بيان كردن است , در عين حال زيبايى هم هست .
    بوده اند در ميان علماى اسلام كه با توجه به اينكه قرآن در بسيارى از آياتش به محتويات خودش يعنى به مطالبش تحدى مى كند , به اينكه ببينيد چه مطالبى در اينجا هست , و بعد مجذوب اين جهت قرآن شده اند و به حق هم مجذوب شده اند , گفته اند اين حرفها چيست كه آمده اند قرآن را تنزل داده و گفته اند كه ( اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت آن است) . نخواسته اند مساله فصاحت و بلاغت را انكار كنند , خواسته اند بگويند قرآن به اين جهتش اعتنايى ندارد . بعضى ديگر كه مجذوب فصاحت و بلاغت قرآن شده اند به محتويات قرآن چندان توجه نكرده اند . ولى البته قول صحيح قول همان اشخاصى است كه مى گويند هيچ جنبه را نبايد مورد غفلت قرار داد , قرآن معجزه است هم به محتويات خودش و هم به لفظ و شكل و زيبايى خودش . چون ما الان راجع به جنبه لفظى فى الجمله بحث مى كنيم از اين جهت است كه راجع به آن سخن مى گوييم .
    به طور قطع , تاريخ نشان مى دهد كه همان كارى كه عصاى موسى براى موسى مى كرده است قرآن براى پيغمبر مى كرده است , يعنى همين آيات قرآن را كه مى خواند افراد كشيده مى شدند و مىآمدند به طرف اسلام . كارش همين بود , و لهذا كفار قريش جلوى او را مى گرفتند . آنها هم كه مى گفتند ساحر و جادوگر است مقصودشان اين بود , مى گفتند در سخنش نوعى جادو به كار است . مثل اين جادوگرها كه مى گويند يك وردى يك چيزى مى خوانند بعد يك كسى را مى كشانند , اينها هم به مردم مى گفتند اين جمله هايى كه اين مى گويد يك وردهاى جادويى است كه وقتى اينها را مى خواند مردم جذب مى شوند . هزاران شاهد تاريخى از صدر اسلام است . لازم نيست ما از صدر اسلام بگوييم , امروز هم افرادى كه جذب پيغمبر مى شوند يكى از عوامل مهم آن فصاحت و زيبايى قرآن است , منتها ما افرادى را مى گوييم كه از نوع جذب مى شوند . خود ما از باب اينكه در يك محيط اسلامى بزرگ شده ايم ممكن است بگوييم ما مجذوب قرآن واقع نشديم . ما در اين محيط رشد كرده و مسلمان شده ايم , حالا هم قرآن را قبول داريم , و لهذا ما مثال مى زنيم براى تازه مسلمانها و نو مسلمانها , و اتفاقا عيب كار ما هم در همين است كه پدر و مادرهاى ما مسلمان بوده اند يعنى از اولى كه بچه بوده ايم قرآن را ديده ايم و لهذا اهميت قرآن از نظر ما پنهان است . اگر ما با همين اطلاعات و معلوماتى كه فعلا داريم براى اولين بار با قرآن برخورد مى كرديم خيلى بهتر قرآن را درك مى كرديم تا اينكه از كودكى قرآن را ديده و با آن مأنوس بوده ايم و حالا داريم مى بينيم . براى امثال ما بعد از تأمل و تدبر روشن مى شود .
    مقايسه قرآن و نهج البلاغه از نظر فصاحت
    يادم نمى رود يك وقتى در قم براى طلاب نهج البلاغه تدريس مى كردم . اميرالمؤمنين خطبه اى دارد كه از خطبه هاى زهدى نهج البلاغه است , راجع به اينكه عمر وفايى ندارد و انسان بايد متوجه باشد كه مردنى هست , وضع مردگان و اموات و وضع عالم بعد از موت را تشريح مى كند , خطبه اى است كه از نظر فن فصاحت و بلاغت هم فوق العاده است , اينقدر در آن تشبيهات عالى است كه واقعا خطبه فوق العاده جذابى است . فصاحت و بلاغت اميرالمؤمنين را احدى چه دوست و چه دشمن انكار ندارد و اين مطلبى است غير قابل بحث , يعنى همين طور كه ما مى گوييم فردوسى يا مى گوييم حافظ , منتها آنها در شعرند , يا اثر اين جور اشخاص را يك اثر جاويدان مى دانيم از نظر فصاحت و بلاغت , در زبان عربى نهج البلاغه اينطور است و بالاتر از اين بدون شك و شبهه , خطبه اينجور شروع مى شود : ( | دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه , لا تدوم احوالها و لا تسلم نزالها . . . العيش فيها مذموم , و الامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفة ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها |) ( 3 ) . خيلى خطبه با حالى است : دنيا خانه اى است كه محفوف است به شدائد و سختيها . امنيت هميشگى در اينجا وجود ندارد . عيش و خوشى و لذتى كه در اينجا هست عيش و خوشى و لذت واقعى نيست . مردمى كه در اينجا هستند حكم نشانه هايى هستند كه از اطراف تيرهاى بلايا به سوى آنها پرتاب مى شود . همين طور جمله جمله حضرت مى گويند تا بعد وارد وضع مردن و بعد از مردن و عالم اموات و بعد عالم قيامت مى شوند . يكدفعه در آخر كلام كه واقعا كلام زيبايى است ( 4 ) يك آيه قرآن مىآورد . در اين آيه قرآن هيچيك از آن نوع تشبيهاتى كه اميرالمؤمنين در كلام خودش به كار برده وجود ندارد ولى به قدرى تفاوت است ميان اين آيه قرآن و تمام اين جمله هاى ا ميرالمؤمنين البته چون پاى قرآن است جسارت به اميرالمؤمنين نيست كه آبروى تمام كلمات اميرالمؤمنين را مى برد . اينها را مى گويد و مى گويد , در آخرش مى گويد : (   هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون)   ( 5 ) . فعلا به معنى اش كار نداشته باشيد , اين الفاظ را كه الان مى خوانم , الفاظ نهج البلاغه را ببينيد چه شكل است , لفظ قرآن را ببينيد چه شكل است . وقتى الفاظ نهج البلاغه را پهلوى قرآن مى گذاريم مثل اين است كه انسان با اتومبيل در جاده اى حركت مى كند مى بيند نشيب و فراز دارد , يكدفعه روى آسفالت جديد قرار مى گيرد مى بيند اتومبيل روى يك خط هموار حركت مى كند و كوچكترين نشيب و فرازى ندارد : ( | دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة , لا تدوم احوالها و لا تسلم نزالها . . . العيش فيها مذموم |) تا آخر , آنگاه مى گويد : (   هنا لك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون   ) يك انسجام عجيب ! من ديدم اينقدر تفاوت است ميان اين جمله و آن جمله كه از زمين تا آسمان . نه تنها تفاوت است ميان كلمات قرآن و جمله هاى اميرالمؤمنين , با جمله هاى خود پيغمبر هم همين طور است , يعنى هر جا پيغمبر خودش خطبه خوانده مثل خطبه اميرالمؤمنين است , هيچ فرق نمى كند . (   تبلوا كل نفس ما اسلفت)   هر نفسى آنچه را كه پيش فرستاده است آزمايش مى كند , مى بيند . اين تشبيه نيست , عين حقيقت است , نه اينكه تشبيه مى كند اين را به كسى كه چيزى را پيش فرستاده . هر نفسى هر چه را كه پيش فرستاده است آزمايش مى كند و مى بيند , چون تمام اعمال انسان از نظر قرآن پيش فرستاده هاست , يعنى عمل انسان قبل از خود انسان مى رود به دنيايى ديگر , بعد خود انسان واقعا مى رود و به عمل خودش ملحق مى شود . (   هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت)   هر نفسى هر چه را كه پيش فرستاده است آنجا به آن مى رسد و آزمايش مى كند يعنى حقيقت عمل خودش را آنجا درمى يابد (   و ردوا الى الله موليهم الحق)   ( قابل توصيف نيست كه اين كلمه ( موليهم الحق) درباره خدا چه تعبير عجيبى است ! ) بازگردانده مى شوند به سوى خدا آن مولاى حقيقى خودشان , مولاى راستين خودشان . نه اينكه انسان هر چيزى را در دنيا كه دنبالش مى رود او را پرستش مى كند او را مولاى خودش گرفته است و او را اطاعت مى كند ؟ حداقل اين است كه انسان شهوت خودش را اطاعت مى كند , غضب خودش را اطاعت مى كند . هر چه انسان در دنيا آزاد باشد بالاخره از چيزى اطاعت مى كند ولو آن چيز يك غريزه از غرائز خودش باشد . در آنجا قرآن مى گويد كه انسان مى فهمد تمام اين مولاها پوچ و بيهوده بوده , به سوى مولاى حقيقى و واقعى بازگشت مى كند ( اين تعبيراتى كه من مى كنم اصلا نمى تواند اين را برساند . ( (   و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون)   آنچنان مجسم مى كند كه هرچه كه انسان در دنيا غير از خدا مى ديده است همه اوهام بوده , همه پوچ بوده , همه افترا بوده , همه دروغ بوده است , انسان به يك ( راست) مى رسد كه مى فهمد هرچه كه قبلا مى ديده درست مثل خواب بوده .
    غرضم اين جهت است كه اصلا خود اين لفظ قطع نظر از معنايش نمى تواند ساخته يك مرد امى باشد . يك مرد امى ( 6 ) بى سواد بى خبر بى اطلاع كه بايد در خرافه ها و اوهامى بسر برد كه اسباب مضحكه براى ما باشد , مى بينيم يكى از منطقهايى كه در كتابش به كار برده اين است : هر كسى هر عملى كه انجام مى دهد نفس آن عمل باقى است . اصلا قرآن هميشه مى گويد خود عمل باقى است , بعد علماء كه آمدند چون نمى توانستند اين را هضم كنند كه خود عمل باقى است يعنى چه من كه امروز نماز مى خوانم نماز من باقى است , آدم نمى تواند باور كند گفتند پس مقصود اين است كه جزاى عمل باقى است . ولى قرآن مى گويد خود عمل باقى است :
      يا ايها الذين امنوا اتقوا الله , و لتنظر نفس ما قدمت لغد , و اتقوا الله , ان الله خبير بما تعملون   (7) . شما بعد از چهارده قرن پيدا كنيد يك كسى بتواند به اين زيبايى و به اين تأثير موعظه كند : (   يا ايها الذين امنوا اتقوا الله)   اى كسانى كه ايمان آورده ايد ( خطاب به مؤمنين است ) تقواى الهى را داشته باشيد , خدا را در نظر بگيريد (   و لتنظر نفس ما قدمت لغد)   لازم است هر نفسى دقت كند در آنچه كه براى فردا پيش مى فرستد ( چقدر اين تعبير عجيب است . ( ! (   و لتنظر نفس ما قدمت لغد)   براى ما مجسم مى شود , مثل اينكه ما فعلا در كشورى مشغول تهيه لوازمى هستيم و مرتب پيش مى فرستيم , اينها را مى فرستيم به آنجايى كه بعد خودمان مى خواهيم برويم . مثلا رفته ايم اروپا و مدت موقتى آنجا هستيم , آنجا مرتب مى خريم و مى فرستيم براى اينكه بعد هم خودمان برويم و با چيزهايى كه پيش فرستاده ايم و زندگى مان را تشكيل مى دهد زندگى كنيم . (   و لتنظر نفس ما قدمت لغد)   واجب است , لازم است , بايد هر نفسى دقت كند در آنچه كه پيش مى فرستد , يعنى منتهاى دقت را در اعمال خودتان انجام بدهيد , اينها پيش فرستاده هاى شماست . اين جور تعبير كردن از انسان و از عمل انسان و از دنياى آينده انسان , دهان يك نفر شهرى درس خوانده و دانشگاه ديده اش هم مى چايد كه بتواند اين طور مطلب را تعبير كند : (   و لتنظر نفس ما قدمت لغد)   . بعد (   و اتقوا الله)   ( سبك موعظه را ببينيد , يك (   اتقوا الله)   مى گويد , يك جمله مى گويد , دوباره (   اتقوا الله)   خدا را در نظر بگيريد , از خدا بترسيد (   ان الله خبير بما تعملون)   ابتدا مى گويد خودتان بازرسى كنيد اعمال خودتان را , دقت كنيد , بعد مى گويد خداوند آگاه است به اعمال شما , يعنى تو خيال نكن اگر دقت نكردى چشم ديگرى نيست كه دقت كند , يك چشم بسيار بسيار دقيقى هست , او مى بيند . پس تو يك وقت اين جور فكر نكن كه حالا مى فرستيم هر چه شد شد , يك جور ديگر مى گوييم . نه , اين جور نيست . خدا قبل از تو اعمال تو را مى بيند . پس تو در اعمال خودت دقت كن . بعد مى فرمايد : (   و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون)   ( 8 ) مباشيد از كسانى كه خدا را فراموش كردند بعد به يك عقوبت بسيار سختى گرفتار شدند , عقوبت بسيار سختشان چيست ؟

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: وحی

    راجع به خود ( وحى) از همه مهمتر همين است كه موارد استعمالش را در قرآن به دست بياوريم تا حقيقتش را بهتر بفهميم . اينها را از لغت نمى شود به دست آورد چون عرف عام مورد استعمال نداشته ، آنچه كه در لغت هست يك معنى نزديك به اين معناست . حالا ما در علوم مثال مى زنيم . ارباب علوم به يك معانى تازه اى مى رسند كه عرف عام به آن معانى نمى رسد ، ناچارند كه يك لغتى براى معنى جديد وضع كنند ، و معمولا ديگر نمى روند لفظى از خارج اختراع كنند ، به قرائن و مشابهاتى كه هست لفظى را از جايى مى گيرند و بعد آن را توسعه و تعميم مى دهند ، ترويجش مى كنند تا قالب جديد پيدا كند . مثلا علم و فلسفه علت و معلول كشف مى كند به صورت يك مفهوم فلسفى و علمى ، ولى عرف به اين معناى عام فلسفى و علمى چنين لفظى براى آن ندارد ، آنگاه اهل لغت مى روند مى بينند كه در زبان عرف يك كلمه اى دارند به نام علت يعنى بيمارى ، وقتى بيمارى پيدا مى شود يك آدمى مى شود معلول يعنى آن بيمارى را به خود مى گيرد ، نزديكترين لغتى كه پيدا مى كنند اين است ، بعد كلمه علت را برمى دارند مىآورند در اين معنا ، اما حالا كه ما مى گو ييم علت ، ديگر مقصودمان بيمارى نيست ، مقصودمان يك مفهوم عام است . اين مال اهل علم و علماء و فلاسفه . در دريافتهاى انبياء هم يك چنين چيزى است يعنى آنچه آنها دريافت مى كنند يك نوع معانى اى است كه قبلا در ميان مردم وجود نداشته كه لفظ داشته باشد . لفظ جديد وضع كردن هم كه اين درد را دوا نمى كند چون لفظ جديد را ميان دو نفر بايد وضع كرد كه هر دوبا معنى آشنا باشند . ناچار از همان الفاظ متداول ، نزديكترين الفاظ را براى اين معنى انتخاب مى كنند . ما اگر بخواهيم به آن معنى نزديك شويم - ما هم كه به آن معنى مستقيما آشنايى نداريم - بايد ببينيم از مجموع مواردى كه به كار برده اند چه درك مى كنيم و چه مى فهميم . در لغت ، معنى ( وحى) هر القاء محرمانه و مخفيانه و پنهان را مى گويند ، القاء مرموز ، مثل اينكه اگر يك نفر به يك نفر ديگر به صورت نجوا و مخفى كه كسى نفهمد ، مطلبى را القاء كند ، اين را در عرف مثلا مى گفته اند وحى . پس ، از معنى لغوى ، آن مقدارى كه در اينجا منظور هست همين جنبه مخفى بودن و مرموز بودنش است نسبت به افهام ساير مردم .
    موارد استعمال وحى در قرآن نظر اقبال درباره وحىحالا موارد استعمال ( از همينها انسان خيلى چيزها مى تواند كشف كند ) : قرآن وحى را اختصاص نداده به آنچه كه به انبياء به اصطلاح گفته مى شود كه ما اصطلاحا ( نبوت) مى گوييم ، وحى را تعميم داده به يك معنا در همه اشياء . اقبال لاهورى در كتاب احياء فكر دينى در اسلام عبارت خوبى دارد ( آقاى آرام ترجمه كرده اند و كتاب خوب و عميقى است ) . اقبال مرد متفكرى بوده يعنى از خودش ابتكار داشته . ابتكارهايش مورد توجه است گو اينكه اطلاعاتش مخصوصا در مسائل اسلامى خيلى وسيع نبوده ، ولى انصافا بايد تصديق كرد كه مرد صاحب فكرى بوده است . اقبال خودش در عين حال يك مشرب عرفانى دارد ، به مسائل عرفانى و سير و سلوك عرفانى و مكاشفات عرفانى سخت معتقد است ، آن عرفان را ( خود آگاهى باطنى) مى نامد . حالا عبارتهايش را مى خوانم . اگر چه قسمتهايى از آن مربوط به بحث ما نيست ولى همه آن را مى خوانم : ( پيغمبرى را مى توان همچون نوعى از خود آگاهى باطنى تعريف كرد كه در آن تجربه اتحادى ( چون حالت عرفانى يك حالت تجربه شخصى است اسمش را گذاشته تجربه اتحادى ، اتحاد هم يعنى اتحاد با خدا ، اتصال با خدا ) تمايل به آن دارد كه از حدود خود لبريز شود و در پى يافتن فرصتهايى است كه نيروهاى زندگى اجتماعى را از نو توجيه كند يا شكل تازه اى به آنها بدهد ( 1 ) . در شخصيت وى مركز محدود زندگى در عمق نامحدود خود فرو مى رود ( 2 ) ، تنها به اين قصد كه بار ديگر با نيروى تازه ظاهر شود ( 3 ) و كهنه را براندازد و خط سيرهاى جديد زندگى را آشكار سازد) .  تا اينجا مقدمه بحثش بود . ويليام جيمز سخنى دارد از نظر روانشناسى كه همين مطلب را ذكر مى كند . او معتقد است كه ( من) ها - يعنى روحها - كه از هم جدا هستند ( الان من غير از شما هستم ، شما غير از ايشان هستيد ، ايشان غير از آن آقاى ديگر هستند ) يك راهى از باطن ميان روحها وجود دارد كه اين راه گاهى بسته است و گاهى باز مى شود . ممكن است يكوقت روحى از همان عالم ارواح و از آن درون ، روزنه اى پيدا كند به روح ديگر و حتى محتويات آن روح را بخواند و بداند و متوجه بشود . اين حرف را در سير حكمت در اروپا هم نقل شده و عرفاى خودمان زياد روى آن تكرار دارند و حتى يكى از علماى بزرگ معاصر كه مدتى هم به اصطلاح اهل سير و سلوك بود و براى خودش اين جور قضايا پيش آمده است نقل مى كرد كه يك وقت براى من اين حالت پيش آمد كه خودم را با يك شخصى كه در ششصد هفتصد سال پيش زندگى مى كرد يكى مى ديدم ، اصلا خودم را او مى ديدم و تمام كارهاى او را كار خودم مى ديدم ( اين باز مهم نيست چون مربوط به گذشته است ) . گفت يك وقتى براى من در سحر اين حالت پيدا شد كه من خودم را يك نفر ديگرى - كه او هم از دوستانش بوده - مى ديدم ، من خودم را او مى ديدم و او را خودم ، و خودم را او ديدم در حالى كه از رختخواب بلند شد رفت وضو گرفت و نماز خواند ، تمام كارهايى كه او مى كرد مى ديدم خودم دارم مى كنم ، خودم را او مى ديدم ، تنها در وقتى كه او رفت براى قضاى حاجت كشف عورت كرد مثل اينكه بر من پوشيده شد . فردا من از او پرسيدم ، تمام جزئياتى كه من در آن وقت خودم را او مى ديدم ، همان كارهايى بود كه آن شب او انجام داده بود . بحث من سر حرف اقبال در اينجاست  ( اين اتصال با ريشه وجود به هيچ وجه مخصوص آدمى نيست ( 4 ) . شكل استعمال كلمه ( وحى) در قرآن نشان مى دهد كه اين كتاب آن را خاصيتى از زندگى مى داند ( 5 ) ، و البته اين هست كه خصوصيت و شكل آن بر حسب مراحل مختلف تكامل زندگى متفاوت است ( 6 ) . گياهى كه به آزادى در مكان رشد مى كند ، جانورى كه براى سازگار شدن با محيط تازه زندگى داراى عضو تازه اى مى شود و انسانى كه از اعماق درونى زندگى ، روشنى تازه اى دريافت مى كند همه نماينده حالات مختلف وحى هستند كه بنا بر ضرورتهاى نوعى كه اين ظرف پذيراى وحى يا ببنا بر ضرورتهاى نوعى كه به آن تعلق دارد اشكال گوناگون دارد) . اين حرف به نظر من بسيار حرف متين و حرف صحيح و درستى است و موارد استعمال كلمه ( وحى) در قرآن همين مطلب را تأييد مى كند ولى بحث ما در مطلق وحى نيست ، اينجا هم كه مى گويند شكل وحى در هر موجودى متناسب با خود آن موجود است ، بحث ما در وحى نبوت است كه شكلش چه شكلى هست . عمده ، آن را ما بايد بدانيم . اين هم باز مسأله اى است كه ما از زبان اولياء وحى بايد بشنويم چون نه مى توانيم روى آن تجربه كنيم و نه مى توانيم استدلال كنيم . ما بايد ببينيم آنها چه گفته اند ، بعد ، از نظر علمى ببينيم چگونه مى توانيم توجيه كنيم .
    وحى انبياء
    در وحى انبياء يك مطلب كه مسلم است اين حد كه اين وحى معلم داشته يعنى بدون معلم نيست ولى معلم غير بشرى و غير طبيعى : (  علمه شديد القوى)  . (  و النجم اذا هوى 0 ما ضل صاحبكم و ما غوى 0 و ما ينطق عن الهوى 0 ان هو الا وحى يوحى 0 علمه شديد القوى  ) ( 7 ) . اين مطلب را ما درباب وحى حتما بايد در نظر بگيريم يعنى فرض معلم و متعلم بايد بكنيم . بنابراين اگر ما بخواهيم اينجور فرض كنيم كه مثل نبوغهاى افراد است ، يك نبوغى كه فقط لازمه اين ساختمان كامل وجودى است ، نابغه هم اينجور است ، يك نابغه طرح ابتكارى مى ريزد ولى اين طرح ابتكارى از خودش است ، به اين معنا كه ساختمانش يك ساختمانى است كه ايجاب مى كند چنين ابتكارى بكند . ولى در وحى هرچه شخصيت كه پيغمبر دارد در واسطه بودنش هست ، تمام شخصيتش در اين است كه توانسته ارتباط با خارج وجود خودش ، با خدا ، با شديد القوى ، با ملك ، با فرشته - هر چه مى خواهيد بگوييد - پيدا كند ، تمام شخصيتش در اين جهت خلاصه مى شود كه با خارج وجود ذهنش ارتباط پيدا كرده . به نظر من وقتى وحى نبوتى را در قرآن مى بينيم اين را نمى توانيم از آن بگيريم . بنابراين اگر شخصى هرچه كار فوق العاده انجام بدهد كه اين جهت در آن نباشد كه او واسطه است كه از بيرون وجود خودش گرفته است ، نمى توانيم اسمش را ( وحى) بگذاريم ، مى خواهد ابتكار باشد مى خواهد نباشد ، هرچه مى خواهد باشد اين وحى نيست .
    جنبه دوم كه باز در وحى مسلما مى شود اين را منظور كرد حالت استشعار است يعنى در حالى كه مى گيرد متوجه است كه از بيرون دارد مى گيرد ( كه اين هم مربوط به همين است كه از خارج مى گيرد ) . مثلا يك الهاماتى گاهى به افراد مى شود بدون اينكه خود فرد هم علتش را بفهمد . بديهى است كه اين الهامات هست . انسان همين قدر مى بيند كه يكدفعه در دلش چيزى القاء شد ( 8 ) ، احساس مى كند يك چيزى را درك كرد بدون اينكه بفهمد كه آن چيست . اين خودش يك نوع القاء است ، يك نوع الهام است .
    تعجب است ، يك مردى كه شايد در حرفهاى خودش اغلب مادى حرف مى زند ( گو اينكه او از يك نظر يك آدم پراكنده گوست ، اسمش را نمى خواهيم ببرم ) مى گفت كه من در پاريس تحصيل مى كردم و يك زن خارجى هم آن وقت گرفته بودم . روزى با زنم قرار گذاشته بوديم كه ساعت مثلا چهار و نيم بعد از ظهر برويم سينما و محل قرارمان هم ايستگاه مترو بود ، جايى كه از پله ها بايد مى رفتيم پايين . مى گفت من چند دقيقه قبل از او رسيدم ، از پله ها كه رفتم پايين ، يكمرتبه مثل اينكه مغزم در يك لحظه اى روشن شد ، تهران را ديدم ، خانه برادرم را ديدم ، ديدم جنازه پدرم را از خانه برادرم دارند مىآورند بيرون ، و مردم را ديدم كه داشتند تشييع جنازه مى كردند . يك حالت ضعفى در من پيدا شد . رنگ در صورتم نماند ، بى حال شدم . بعد زنم آمد گفت چطورى ؟ چرا رنگت پريده ؟ گفتم چيزى نيست ، جواب او را دادم . بعد ديگر نامه پدرم نيامد . به پدرم خيلى علاقه مند بودم ، او هم به من خيلى علاقه مند بود . بعد از آن ديدم كه برادرم نامه مى نويسد . نمى خواستند كه من ناراحت بشوم . تا اينكه من اصرار كردم كه بنويسيد كيفيت چه بوده است ؟ معلوم شد اتفاقا همين جور هم بوده ، پدرم در همان لحظه و همان ساعت ( گفت يادداشت كردم ) در خانه برادرم مرده بود و آن حالت من در همان لحظه اى بوده كه جنازه اش را مىآورده اند بيرون . اين را من از خود آن آدم شنيدم . اگر دروغ هم گفته من از خودش شنيدم . ولى در وحى حالت استشعار هست يعنى آن كسى كه به او وحى مى شود مى فهمد كه دارد از آنجا تلقى مى كند و حتى در قرآن اينطور وارد شده كه پيغمبر اكرم از ترس اينكه آنچه مى گيرد فراموش كند ، از اين طرف هنوز جمله هايى كه مى گرفت تمام نشده بود از سر مى گرفت تكرار مى كرد ، آيه نازل شد كه : (  و لا تعجل بالقرآن من قبل   ان يقصى اليك وحيه)  ( 9 ) شتاب نكن . هنوز داشت از اين طرف مى گرفت ، از اين طرف ديگر داشت تكرار مى كرد ، يعنى اين مقدار مستشعر بود به حالى كه برايش رخ مى دهد ، غير استشعارى نبوده .
    نكته سومى كه مادر وحى انبياء از زبان خود انبياء مى فهميم اين است كه آنها يك موجود ديگرى را غير از خدا به عنوان فرشته ادراك مى كرده اند كه او باز واسطه وحى بوده است ( خود وحى وساطت بشرى است كه واسطه شود ميان خداوند و افراد ديگر . حال او وساطت چرا و چه ضرورتى دارد ، ما به چرايش كار نداريم ، ما داريم از زبان انبياء مى گوييم ) يعنى اينجور نمى گفتند كه ما مستقيم هميشه از خداوند تلقى مى كنيم بدون آنكه موجود ديگرى واسطه باشد ، يك موجود ديگرى را به نام فرشته كه به وجود او هم مستشعر بودند درك مى كردند و براى ما معرفى كرده اند (  نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين . ( 10 ) (  ( جبرئيل) هم در قرآن زياد آمده است . حتى همين ( شديد القوى) كه در اينجا هست ، در تفاسير گفته اند مقصود جبرئيل است ، همان واسطه وحى است . اين واسطه را هم ما نمى توانيم انكار كنيم . البته نمى خواهم عرض كنم كه هيچ گاه وحيى براى پيغمبر صورت نگرفته كه جبرئيل واسطه نباشد . نه ، آن هست ، خود قرآن تصريح مى كند كه هست ، ولى اكثر كه وحى مى شد به وسيله او بوده . حالا اين چگونه است كه گاهى بدون واسطه هم بوده ، خدا مى داند ، شايد هم يك وقتى به رازش پى برديم . (  و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه)  ( 11 ) . مى گويد گاهى مستقيم خود خدا وحى مى كند كه فرشته هم واسطه نيست ، گاهى هم من وراء حجاب است ، يا اينكه يك واسطه و رسولى را - كه اينجا مقصود فرشته است - مى فرستد ، او به اذن پروردگار به پيغمبر وحى مى كند .
    پس اين سه چيز را ما بايد درباب وحى مسلم و مفروض بگيريم . حالا ممكن است چيزهايى ديگر هم بعد به نظر ما برسد . آنگاه بايد ببينيم كه با توجه به اين سه چيز چگونه ما مى توانيم وحى را از نظر علمى توجيه كنيم و هيچ ضرورتى هم ندارد كه ما حتما بگوييم ما بايد حقيقت و كنه و ماهيت وحى را درك كنيم ، آخرش هم يك توجيهى بكنيم و بگوييم همين است و غير از اين نيست . ما بايد به وجود وحى ايمان داشته باشيم ، لازم نيست بر ما كه حقيقت وحى را بفهميم ، اگر بفهميم يك معرفتى بر معرفتهاى ما افزوده شده است ، و اگر نفهميم جاى ايراد به ما نيست ، به جهت اينكه يك حالتى است مخصوص پيغمبران ، كه قطعا ما به كنه آن پى نمى بريم ، ولى چون قرآن وحى را عموميت داده در اشياء ديگر ، شايد به تناسب آن انواع از وحى كه مى شناسيم ، بتوانيم تا اندازه اى آن وحيى را كه با آن از نزديك آشنايى نداريم ، كه وحى نبوت است ، توجيهى بكنيم ، و اگر نتوانستيم توجيهى بكنيم ، از خودمان حتى گله مند نيستيم ، چون يك امرى است مافوق حد ما و يك مسأله اى است كه از مختصات انبياء بوده است .
    سؤال : آيه (  و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شىء)  در سوره انعام را ترجمه فرموديد كه ( نشناخته اند خدا را ) . . . . در كدام تفاسير ( قدر) را به شناختن معنى كرده اند ؟
    جواب : همه تفاسير ، مخصوصا تفسير الميزان . ( قدر) اصلا معنايش اندازه گرفتن است ، چون هر كسى را وقتى انسان مى شناسد نوعى اندازه گيرى مى كند . اصلا خود تعريف را هم مى گويند ( حد) چون هر چيزى را ما وقتى مى خواهيم بشناسيم ، در قالب فكرى خودمان آن را قالب گيرى مى كنيم . از اين جهت اين كنايه آورده مى شو د . در قرآن اين تعبير زياد آمده ، كه مى گويد خدا را اندازه نگرفته اند آنچنانكه بايد اندازه بگيرند . البته اين معلوم است كه اندازه جسمانى نيست كه مترى بردارند ببينند قد خدا چقدر است ، عرضش چقدر است ، ارتفاعش چقدر است ، مقصود اندازه گيرى ذهنى است ، يعنى خدا را آن طورى كه بايد در ذهن اندازه بگيرند و بشناسند نشناخته اند . مفسرين هم همين طور تفسير كرده اند .
     - ( قدر) به معنى ( عرف) آمده ؟ استاد : قدر كنايه است از عرف . - خصوصيتى ندارد ؟ استاد : خير ، حتى گفته اند در غير مورد خدا هم اين كلمه استعمال شده ولى در مورد معرفت ، كنايه است از شناختن .
     


     ادامه مطلب
     عنوان خبر: اعجاز قرآن

    بسمه تعالی

    اعجاز قرآن

    آیا زمان معجزه‌ها سپری شده است؟ و ما دیگر شاهد وقوع آنها نخواهیم بود؟ آیا از آنجا که معجزات انبیای گذشته مربوط به زمان و مکان خاص خودشان بوده است ما باید با استفاده از اسنادی که از گذشته به جا مانده از آن معجزات آگاه شویم تا بتوانیم به آن پیامبران ایمان بیاوریم؟
     در جستجوی یافتن پاسخی مناسب به این سوالات با کتاب آسمانی دین اسلام مواجه می‌شویم. قرآن، تنها کتاب آسمانی است که با صراحت و قاطعیت تمام ادعا می‌کند که معجزه‌ای است جاوید برای تمامی مردم، در هر زمان و هر مکان و با هر ملیتی که دارند.
    قرآن و ادعای اعجاز
    همانگونه که می‌دانیم، معجزه امر خارق‌العاده‌ای است که همه افراد بشر از انجام دادن عملی مانند آن ناتوان هستند. کسی که ادعای پیامبری می‌کند با ارائه دادن معجزه، این ادعا را دارد که چون نوع بشر توانایی انجام عملی مانند عمل او را ندارد، بنابراین بایستی عمل او به‌واسطه ارتباطی که با قدرتی مافوق قدرتهای بشری دارد، انجام شده باشد و او آفریننده این عالم است. در واقع خدا خواسته است با دادن این قدرت به او، رابطه بین او و خود را تأیید کند.
    قرآن نیز برای آنکه ادعای معجزه بودن خود را ثابت کند، اینگونه بیان می‌کند که هر کس در خدایی بودن این کتاب شک دارد و آن را ساخته و پرداخته پیامبر اسلام می‌داند یک کتاب همانند آن بیاورد و آنگاه ادعا می‌کند که قطعا اگر تمامی انسانها با هم متحد شوند تا بتوانند یک کتاب مانند قرآن پدید آورند، هرگز نخواهند توانست. سپس در مرحله بعد برای اینکه بتواند ناتوانی بشر را در آوردن مثل خود اثبات کند و عجز مخالفین را آشکارتر سازد مجال را برای مخالفین بازتر کرده بیان می‌کند حال که نمی‌توانید مانند قرآن را بیاورید لااقل مانند ده سوره آنرا بیاورید. و دوباره ادعا می‌کند که هرگز نخواهید توانست و در ادامه هشدار می‌هد که اگر نتوانستید، بدانید که قرآن از جانب خداست. و بالاخره آنجا که می‌خواهد نهایت عجز دیگران را در برابر خود آشکار کند، تنها به یک سوره بسنده می‌کند و این در حالی است که یک سوره می‌تواند تا حد یک سطر هم کوتاه باشد و سپس ادعا می‌کند که هرگز نخواهید توانست حتی یک سوره مانند سور قرآنی بیاورید.
     حال باید بدانیم که قرآن نسبت به چه امری مبارزطلبی نموده است. محققین اسلامی معتقدند که کل قرآن در مجموع دارای چندین وجه اعجاز می‌باشد اما آن وجه از اعجاز که قرآن نسبت به تک تک سور خود نسبت به آن مبارزطلبی می‌کند همان فصاحت و بلاغت آیه‌های آن می‌باشد.
     
    اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت
     فصاحت و بلاغت به این معناست که در بیان مطلب و مقصود مورد نظر بتوان از الفاظ شیوا و زیبا و ترکیبات سنجیده و خوش‌آهنگ بهره برد. محققین ادب عرب معتقدند که این وجه در تک‌تک سور قرآن مشهود است.
     در بررس ادعای آنان، ابتدا باید ببینیم که آیا در طول بیش از هزار و چهار صد سال که از نزول قرآن می‌گذرد واقعاً هیچ کس نتوانسته است حتی یک سوره یک سطری نظیر قرآن بیاورد؟ یعنی آیا واقعاً تا به امروز کسی نتوانسته است به این مبارزطلبی آشکار پاسخ دهد؟ در جواب به این سوال، باید به تاریخ رجوع کرد. هنگامی که به تاریخ مراجعه می‌کنیم در می‌یابیم که مورخین، اعم از مورخین اسلامی و مستشرقین و مورخین ادیان و ملل دیگر، هیچ نمونه قابل توجهی از پاسخگویی منکرین و مخالفین اسلام ثبت نکرده‌اند و از آنجا که تاریخ جزئیات بسیاری از اقدامات مخالفین پیامبر اسلام و آیین او را، ثبت کرده است، یقین می‌کنیم که اگر واقعا نمونه قابل توجهی آورده شده بود، چنین نمونه مهمی که نمایانگر بطلان دین اسلام بود حتما در تاریخ ثبت می‌شد. همچنین در دوران معاصر نیز همگان را در برابر این مبارزطلبی آشکار قرآن ساکت می‌یابیم.
    چرا دیگران در برابر مبارزطلبی قرآن سکوت کرده‌اند؟
    حال این سؤال مطرح می‌شود که آیا اگر در برابر این مبارزطلبی آشکار، همگان چه در طول تاریخ و چه امروز سکوت اختیار کرده‌اند، لزوماً به معنای عجز آنها از آوردن مثل قرآن می‌باشد؟ و یا دلایل دیگری می‌تواند داشته باشد؟ در پاسخ به این سؤال می‌توان سه حالت را در برابر سکوت دیگران تصور کرد:
    1-      ممکن است انگیزه‌ای برای پاسخگویی به این مبارزطلبی قرآن در گذشته و حال وجود نداشته باشد.
    2-      انگیزه پاسخگویی وجود داشته اما فن ادب عرب پس از عصر نزول قرآن کم‌کم ضعیف‌تر شده و از بین رفته و امروزه نیز در میان غیر مسلمین ادیب عرب وجود ندارد تا بتواند به مبارزطلبی قرآن پاسخ دهد.
    3-      هیچکدام از دو حالت قبل، اتفاق نیفتاده، بلکه واقعا از آوردن همانند قرآن عاجز شده و منصرف گشته‌اند.
     
    در بررسی حالت اول مشخص است که ظهور پیامبر اسلام در زمانی بوده است که ملتهای گوناگون با عقاید مختلف زندگی می‌کردند. برخی مادی و منکر هرگونه خدایی و در میان سایرین، برخی بت‌پرست و مجوسی، و بعضی دیگر مسیحی و یا یهودی بودند. جدای از همه اینها، سلاطین ایران و روم نیز در استعمار و استثمار ملل ضعیف دست دراز داشتند. در چنین روزگاری پیغمبر اسلام با ادعای ابلاغ فرامین الهی، پرچم توحید را برافراشت و تمامی جهانیان را به پذیرش اسلام و تسلیم در برابر خدای یگانه دعوت نمود. این دعوت به یکتاپرستی، ثنویت مجوس و تثلیث مسیحیت و نسبتهای ناروای یهود به خدا و انبیا، و رسوم و عادات جاهلیت و سایر عقاید باطل آن زمان را بسیار جدی نفی می‌نمود. همچنین اطاعت همه‌جانبه از خدا و تسلیم در برابر او عملا با رفتار متکبرانه سلاطین آن زمان در تعارض بود. بدین ترتیب پیامبر اسلام یک تنه با همه ملل و امم، روبرو شد و برهان نبوت خود را قرآن قرار داد و با یک سلاح عقلی و فرهنگی یعنی مبارزه‌طلبی نسبت به یک کتاب، قدرتهای ملوک و سلاطین و عالمان یهود و مسیحیت و زرتشتیان و صابئان و عموم بت‌پرستان را به مقابله فراخواند؛ و البته اسلام این مبارزه فکری و عقیدتی خود را تا به امروز نیز ادامه داده و امروز بیش از همه ادوار گذشته دشمنانی دارد که سودای نابودی آن را در سر می‌پرورانند. طبیعی است که در چنین شرایطی آنان تمام قدرت خود را متمرکز کنند تا در برابر آیینی که مطامع دین و دنیای آنها را به خطر انداخته بود مقابله کرده آنرا از بین ببرند.
     آنها در عمل برای تحقق خواسته و دستیابی به مطامع خود و نابودی اسلام دست به هر اقدامی زده‌اند و می‌زنند. پیامبر اسلام و یارانش را به مدت سه سال در سخت‌ترین شرایط در شعب ابیطالب در محاصره اقتصادی قرار دادند در حالی که حداقل عوامل حیات را از آنان گرفته بود، جنگهای بزرگی چون بدر و احد از طرف کفار و مشرکین برای نابودی اسلام طرح شد و چون به نتیجه نرسید تمامی دشمنان اسلام، اعم از مشرکین و یهودی‌ها و ... با یکدیگر متحد شدند تا بلکه بتوانند در جنگ خندق ریشه اسلام را قطع کنند و ... و سایر اقدامات تبلیغاتی که بر علیه اسلام برپا شده و تا به امروز نیز ادامه دارد، و به عبارت دیگر، از انجام هر کاری که ممکن بود برای نابودی اسلام دریغ نورزیدند. آیا بهتر نبود به‌جای این همه صرف نیرو، یک سوره کوتاه یک سطری می‌ساختند و به دنیا عرضه می‌کردند تا در صورت برابری با قرآن، بطلان اسلام ثابت شود؟ قطعا ساده‌ترین راه ابطال پیامبر اسلام و دینش در بطلان معجزه او به‌وسیله پاسخگویی به مبارزه‌طلبی آن است که از روزهای آغازین اسلام با آن همراه بود و بنابراین یقیناً در میان خیل عظیم مخالفین اسلام که اینهمه خرج کردند و لشگر آوردند و تبلیغ کردند و شایعه پراکنی نمودند و ... انگیزه پاسخگویی به این مبارزطلبی آشکار قرآن کریم، وجود داشته و دارد.
    در بررسی حالت دوم باید به سیر تکاملی ادب عرب توجه نمود. اگرچه فصاحت و بلاغت، فن رایج عصر نزول قرآن در میان اعراب بوده است، اما نه تنها آن روز فن ادب عرب رواج داشت بلکه بعد از آن هم، به طور دائم بر وسعت و اوج آن افزوده شد و امروز نیز ما در عصری قرار داریم که فن ادب عرب پرمایه‌تر از قبل و با گسترش در افقهای تازه‌تری وجود دارد و ادیبان عرب فراوانی در میان غیر مسلمانان، در سراسر عالم حضور داشته و دارند. بنابراین از صدر اسلام تا به امروز، غیر مسلمینی که صاحب فن فصاحت و بلاغت باشند زیاد بوده و هستند و تسلط آنان به زبان عربی در حدی بوده است که صاحبان بسیاری از کتابهای لغت، تاریخ و حتی صرف و نحو عربی از میان همین اشخاص بوده‌اند. با فرض اینکه این ادیبان به خودی خود، انگیزه‌ای برای پاسخگویی به قرآن نداشتند آیا آنان که سرسختانه با اسلام در مبارزه بوده و هستند، نمی‌توانند از این ادیبان در راه هدف خاص خود بهره برند؟ پس از آنکه روشن شد که حالتهای اول و دوم قابل قبول نیستند، باید حالت سوم را پذیرفت که اگر نتوانسته‌اند تا به امروز پاسخ مبارزطلبیهای آشکار قرآن کریم را بدهند دلیلش تنها در عجز مخالفین بوده است و بس. و صحت ادعای قرآن بر همگان اثبات می‌شود.
     
    شیوه فهم اعجاز قرآن (از لحاظ فصاحت و بلاغت)
    نکته بسیار مهم آنکه فهم این نوع از اعجاز قرآن توسط متخصصین این فن صورت می‌گیرد. به طور کلی نیز برای مقایسه مراتب گوناگون یک فن خاص، باید از متخصصان آن فن نظر گرفت. برای توضیح بیشتر از یک مثال استفاده می‌کنیم:
    فرض کنید که طبیب "الف" امروز در جهان ادعا کند که هیچ طبیبی در دنیا از نظر مهارت در فن طبابت با او برابری نمی‌کند. همچنین فرض کنید که این ادعای او بر دیگران گران تمام شده سرسختانه قصد دارند تا ادعای او را باطل سازند:
    اولاً: اگر هیچ طبیبی پیدا نشود که ادعای برتری نسبت به طبیب "الف" کند بر همگان اثبات می‌شود که ادعای طبیب "الف" درست بوده است.
    ثانیاً: اگر طبیب "ب" پیدا شود که ادعای برتری نسبت به طبیب "الف" کند، مردمی که تخصصی در فن طبابت ندارند نمی‌توانند بین این دو تشخیص دهند بلکه لازم است که طبیب "ب" تأیید عده‌ای از متخصصان فن طبابت را به همراه ادعای خود ارائه دهد تا ادعای او اثبات شود.
    در مورد اعجاز قرآن نیز، از آنجا که کسی تا به حال نتوانسته است پاسخی مناسب و مورد تأیید ادیبان عرب ارائه دهد، بر مردمی که تخصصی هم در فن ادب عرب ندارند اثبات می‌شود که قرآن معجزه است. همچنین اگر کسی ادعا کند که توانسته است پاسخ مبارزطلبی قرآن را بدهد برای اثبات ادعای خود باید بتواند عده‌ای از ادیبان عرب دنیا را نیز به همراه خود داشته باشد.

    سایر وجوه اعجاز قرآن
    از آنچه تاکنون بیان شد به روشنی آشکار می‌شود که قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت معجزه است. اگرچه همین مقدار کافی است تا بتوانیم به این مطلب پی ببریم که قرآن کریم نمی‌تواند ساخته و پرداخته دست بشر باشد اما همانگونه که بیان کردیم، محققین اسلامی معتقدند که علاوه بر اعجاز فصاحت و بلاغت قرآن که در تک‌تک سور آن مشهود است، برای کل قرآن در مجموع وجوه دیگری از اعجاز نیز وجود دارد. نکته بسیار مهم آنست که فهم این وجوه، مانند فهم اعجاز فصاحت و بلاغت، تخصصی نیست بلکه همگان با هر ملیت و هر نژادی قادر به فهم این وجوه از اعجاز می‌باشند. باید توجه داشت که محققان وجوه متعددی از اعجاز را ذکر کرده‌اند که ما به جهت اختصار تنها سه مورد از آنها را بررسی می‌کنیم:
    1- قرآن و اسرار خلقت: گرچه قرآن کتاب علوم نیست و به منظور مسایل علمی نیز نازل نشده است و منظور و هدف قرآن هدایت و رهبری جامعه بسوی سعادت دنیا و آخرت است ولی در عین حال قرآن در بسیاری موارد از این گونه مسایل در راه هدف خاص خود بهره برده است و از آنها به صورت نشانه‌هایی از قدرت لایزال الهی یاد کرده است. لذا در موارد متعددی، اشاره به بسیاری از اسرار خلقت نموده است. این امر خود نشان دهنده آن است که قرآن از سوی کسی نازل شده است که احاطه کامل به اسرار طبیعت داشته است و او کسی نیست جز آفریننده طبیعت. در زیر سه مورد از این اسرار را که در قرآن آمده است، به اختصار بیان می‌نماییم:

    الف) اشاره به حرکت زمین:
    "الذی جعل لکم الارض مهدا"(سوره طه، آیه 53)
    "آن خدایی که زمین را برای شما مانند گهواره قرار داد."
    در این آیه، قرآن با کنایه، اشاره به حرکت زمین می‌کند و آن را به گهواره‌ای تشبیه می‌کند و می‌دانیم به واسطه حرکت گهواره است که طفل در آرامش به سر می‌برد و بدینسان به حرکت زمین اشاره می‌کند. علت این امر که قرآن با صراحت به حرکت زمین اشاره نمی‌کند آن است که این جملات در زمانی نازل شده است که جز سکون زمین و حرکت افلاک به دور آن چیز دیگری برای بشر مطرح نبود. توضیح بیشتر آنکه هنگامی که هزار سال بعد گالیله برای اولین بار اعلام کرد که زمین حرکت می‌کند او را محکوم به اعدام کردند. از همین جا می‌توان فهمید که اگر قرآن با صراحت مسأله حرکت زمین را مطرح می‌کرد به طور وسیعی مطرود می‌گشت و بنابر این قرآن این مطلب را با لطافت خاصی بیان نموده است. که اولاً با نظرات مردم آن زمان صریحاً منافات نداشته باشد و ثانیا حقیقت را بیان کرده باشد.

    ب) اشاره به عمل لقاح توسط باد:
    "و أرسلنا الریاح لواقح" (سوره حجر، آیه 22)
    "و ما بادها را عامل لقاح قرار دادیم."
    قرنها پس از نزول قرآن بود که زیست‌شناسان پی به اثر بادها در انجام عمل لقاح در گیاهان شدند و این از معجزات قرآن می‌باشد.
     
    ج)  "و أنزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للناس" (سوره حدید، آیه 25)
    "و ما آهن را که در آن صلابت و محکمی شدید و منافعی برای مردمان در آن است نازل نمودیم."
    تا قرن هجدهم یعنی دوازده قرن پس از نزول قرآن هنوز کارهای فلزی در نهایت ضعف بود و نه تنها ارزش آن شناخته نشده بود بلکه اساسا مهم و قابل توجه تلقی نمی‌شد تا این که ناگهان چشم دنیا به آهن دوخته شد و رقابت عجیبی در میان دانشمندان برای استخراج و استفاده بهتر از آن به وجود آمد تا آنجا که این دو قرن اخیر دوران نهضت و پیشرفت فلز اطلاق شده و دنیا منافع آن را حتما آنچنان که باید دریافته و صدق یکی دیگر از حقایق قرآن نقاب از صورت به یک سو زده است. این امر در خور توجه است که قرآن در میان تمام فلزات انگشت بر روی آهن گذاشته است و از منافع آهن سخن می‌گوید و امروزه این امر به وضوح مشهود است که کارآیی آهن از سایر فلزات بیشتر می‌باشد.

    2- قرآن و اخبار آینده:
     قرآن در موارد متعددی شامل اخبار غیبی است که بعدا به وقوع پیوسته است. این امر حاکی از آن است که قرآن از طرف کسی نازل شده است که می‌تواند خبر از غیب بدهد و او کسی نیست جز خدای متعال که تنها داننده غیب به صورت مطلق اوست. آیاتی که قرآن در آنها به ذکر پیشگوییهایی پرداخته است، بسیار زیاد است که ما در اینجا به چند مورد اشاره می‌کنیم:

    الف) قبل از آنکه مکه توسط مسلمین فتح شود پیامبر در عالم رؤیا دیدند که به نشانه خروج از احرام موهای سر خود را تراشیده‌اند و از آنجا که رؤیای انبیاء رؤیای صادقه است به اصحاب خویش وعده دادند که به‌زودی وارد مسجد الحرام می‌شوند. در سال ششم هجری آن حضرت به همراه جمعی از اصحاب به قصد زیارت خانه خدا راهی مکه شدند که در بین راه مشرکین در منطقه حدیبیه از حرکت آنان جلوگیری کردند و کار به صلح حدیبیه انجامید و قرار شد مسلمانان برگردند و سال بعد برای انجام مراسم حج عازم شوند. پس از انعقاد پیمان صدای اعتراض بعضی از اصحاب برخاست و صدق رؤیای پیامبر را مورد تردید قرار دادند در چنین شرایطی آیه زیر نازل گردید:
    "لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق لتدخلن المسجدالحرام ان شاءالله آمنین محلقین رؤسکم و مقصرین لا تخافون ما لم تعلموا فجعل من دون ذلک فتحا قریبا"(سوره فتح، آیه 27)
    "خداوند صدق خواب رسولش را آشکار خواهد ساخت که شما مسلمانان با دل ایمن به مسجد الحرام وارد شوید و سرها بتراشید و تقصیر کنید بدون ترس و هراس. پس خداوند آنچه را شما نمی‌دانستید مقرر داشت و از پس آن فتحی نزدیک قرار داد."
    در این آیه ضمن تأیید رؤیای پیامبر فتح مکه را نیز به مسلمین نوید داده شده است. در سال هفتم هجرت بود که درستی خواب آن حضرت تحقق یافت و مسلمانان به زیارت خانه خدا نایل شدند و یک سال بعد نیز دومین وعده قرآن به وقوع پیوست و در پی شکستن صلح توسط کفار، مکه توسط مسلمین فتح شد.

    ب) جنگ بدر نخستین جنگ مسلمانان با کفار قریش بود. کاروانی از کفار مکه با مال التجاره فراوان از نزدیکی‌های مدینه عبور می‌کردند. مسلمین از پیامبر اجازه گرفتند تا به جبران اموال و منازل آنها که در مکه به غارت رفته بود به کفار حمله کنند و اموال آنها را بگیرند. پیامبر اجازه فرمودند و در این هنگام آیه ذیل نازل شد:
    "و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین انها لکم و تودون ان غیر ذات الشوکه تکون لکم و یرید الله ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین"
    "و هنگامی که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو گروه برای شما خواهد بود و شما دوست می‌داشتید که آن یکی که خالی از رنج بود برای شما باشد و خداوند می‌خواهد که حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کافران را قطع نماید."
    این آیه نتیجه وقایع جنگ بدر را بیان می‌فرماید. با وجودی که تعداد نفرات دشمن چند برابر نفرات مسلمین بود و نگرانی در بین بعضی مشاهده می‌شد ولی قرآن صریحاً بشارت داد که یا پیروزی در جنگ و یا مال التجاره از آن مسلمین شود.
    ج) هنگامی که فرزند پیامبر از دنیا رفت شخصی به نام عاص بن وایل گفت: "همانا محمد ابتر است. پسری ندارد که قائم مقام او باشد و وقتی مرد یاد او منقطع خواهد شد. در این هنگام آیات سوره کوثر بر پیامبر نازل شد:
    "انا اعطیناک الکوثر فصل لربک وانحر ان شانئک هو الابتر"
    "ما به تو خیر بسیار دادیم پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن همانا آن کس که تو را سرزنش می‌کند همان ابتر است."
    در این آیات خبر داده می‌شود که آن کسی که آن حضرت را ابتر خواند نسلش منقرض و نسل آن حضرت باقی خواهد بود.
    3- آورنده قرآن کریم:
     یکی از مسایل مسلم در زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)  که بسیار روشن و غیر قابل انکار است "اُمی" بودن آن حضرت است. بدین معنا که آن حضرت نه خوانده بودند و نه نوشته بودند و نه اساسا معلمی دیده بودند. این مسأله آنقدر مسلم است که خاورشناسان معروف غربی نیز در کتب خویش به این حقیقت اعتراف دارند. بر این اساس صدور الفاظی مانند کلمات قرآن کریم که آن همه جنبه‌های اعجازی اعم از فصاحت و بلاغت و اسرار خلقت و اخبار غیبی و… که پیشتر بیان کردیم در آن نهفته است از یک چنین شخصی، قطعا دلیل آن خواهد بود که این کار خدایی است و این علم علمی است که از طریق وحی کسب شده است. قرآن کریم خود در این مورد می‌فرماید:
    "و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذالارتاب المبطلون" (سوره عنکبوت، آیه 48)
    "تو ای پیامبر، پیش از نزول قرآن کریم هیچ کتابی را نمی‌خواندی و هیچ نوشته‌ای را نمی‌انگاشتی که در آن صورت، افراد وسوسه‌گر در مورد صحت رسالت تو به تردید می‌افتادند."
    سخن آخر
    گرچه قرآن دارای وجوه اعجاز متعددی است، اما اینها به این معنی نیست که قرآن یک کتاب ادبی و یا یک کتاب در خصوص مسایل اسرار خلقت و ... باشد. بلکه از این مسایل در راه هدف خاص خود استفاده کرده اثبات می‌کند که معجزه است. آنگاه خود را کتاب هدایت معرفی می‌کند و بنابراین آنان که اعجاز قرآن برایشان روشن شده است باید که طریق هدایت و معارف صحیح الهی را در قرآن بیابند. از این رو ایمان ما به سایر پیامبران الهی و معجزات آنان نیز پس از اثبات اعجاز قرآن و گوش دادن به اخبار غیبی است که قرآن از انبیای گذشته نقل می‌کند.
    در یک جمع‌بندی کلی مطالب این مقاله را می‌توان به صورت زیر خلاصه نمود:
    1- معجزات انبیای گذشته مخصوص به زمان خاص خودشان بوده است و امروزه چیزی از آنها در دسترس ما قرار ندارد. در این میان، تنها قرآن را می‌یابیم که ادعا می‌کند یک معجزه همیشگی است.
    2- قرآن کریم برای اثبات صحت ادعای خود، تمامی عالمیان را آشکارا به مبارزه می‌خواند تا اگر می‌توانند کلماتی مانند آیات قرآن بیاورند.
    3- آن وجه اعجاز قرآن کریم که قرآن نسبت به تک تک سور خود بدان تحدی نموده، فصاحت و بلاغت آیات آن است. البته برای قسمتهای مختلف قرآن، علاوه بر فصاحت و بلاغت، وجوه دیگری از اعجاز وجود دارد.
    4- از یک سو مخالفین اسلام در عمل چه در اعصار گذشته و چه در عصر حاضر از پرهزینه‌ترین و سخت‌ترین کارها برای بطلان اسلام دریغ نورزیده‌اند و از سوی دیگر در برابر ساده‌ترین اقدام که پاسخگویی به مبارزطلبی قرآن بود سکوت کردند و هیچ نمونه قابل توجهی که از لحاظ فصاحت و بلاغت، صاحبنظران، آن را همتای قرآن بدانند نیاورده‌اند و این در حالی است که هم انگیزه کافی داشتند و هم ادیبان عرب توانا. این خود بهترین دلیل از عجز آنها در برابر قرآن می‌باشد.
    5- در قرآن، در موارد متعددی اشاره به اسرار خلقت شده است که سر آنها قرنها بعد معلوم شده است. این حاکی از آن است که قرآن از سوی کسی نازل شده است که احاطه کامل بر اسرار خلقت داشته است.
    6- در قرآن، در موارد متعددی پیش‌گویی‌های غیبی آمده است که بعدا محقق شده است و این نشان می‌دهد که قرآن از سوی کسی نازل شده است که احاطه به غیب دارد.
    7- قرآن با این همه وجوه اعجاز که ذکر شد به‌وسیله پیامبری آورده شده است که به گواهی تاریخ درس ناخوانده بوده است. این امر به وضوح نشان می‌دهد که او قرآن را از پیش خود نیاورده است بلکه از سوی پروردگار عالمیان فرو فرستاده شده است.

    نتیجه گیری
    از آنچه بیان شد مشخص شد که قرآن معجزه‌ای است برای تمامی اعصار و برای تمامی ملتها و بنابراین، این کتاب مقدس از جانب خدا نازل گشته است. همچنین با مشخص شدن اعجاز قرآن، صدق ادعای نبوت پیامبر اسلام آشکار می‌گردد. بنابراین امروزه تمامی انسانها می‌توانند با تحقیق و بررسی در خصوص این کتاب و مشاهده اعجاز آن، به نبوت پیامبر اسلام و حقانیت آیین او پی ببرند.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: عصمت پیامبران

    8 اصل در مسئله عصمت پيامبران
    اصل اول
    عصمت‏به معنى مصونيت‏بوده و در باب نبوت داراى مراتب زير است:
    الف - عصمت در مقام دريافت، حفظ و ابلاغ وحى;
    ب - عصمت از معصيت و گناه;
    ج - عصمت از خطا و اشتباه در امور فردى و اجتماعى.
    عصمت پيامبران در مرحله نخست، مورد اتفاق همگان است، زيرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در اين مرحله، اطمينان و وثوق مردم را خدشه‏دار مى‏سازد و ديگر پيامهاى پيامبر مورد اعتماد و اطمينان نخواهد بود، در نتيجه هدف نبوت نقض مى‏شود.
    گذشته از اين، قرآن كريم يادآور مى‏شود كه خداوند پيامبر را تحت مراقبت كامل قرار داده است تا وحى الهى به صورت صحيح به بشر ابلاغ شود، چنانكه مى‏فرمايد:‹‹عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا× الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا× ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم واحاط بما لديهم و احصى كل شي‏ء عددا›› (جن/26-28): او آگاه از غيب است، و حقايق غيبى را بر كسى آشكار نمى‏سازد، مگر آن كس كه مانند پيامبر مورد رضايت او است، پس براى مراقبت از وى، پيش رو و پشت‏سر او، نگهبانى مى‏گمارد تا بداند ( محقق شود) كه آنان پيامهاى پروردگارشان را رسانده‏اند، و خدا به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و همه چيز را شمارش كرده است.
    در آيه ياد شده، دو نوع نگهبان براى صيانت از وحى وارد شده است:
    الف - فرشتگانى كه پيامبر را از هر سو احاطه مى‏كنند;
    ب - خداوند بزرگ كه بر پيامبر و فرشتگان احاطه دارد.
    علت اين مراقبت كامل نيز تحقق يافتن غرض نبوت يعنى رسيدن وحى خداوند به بشر است.
    اصل دوم
    پيامبران الهى، در عمل به احكام شريعت، از هرگونه گناه و لغزش مصونيت دارند، و اصولا هدف از بعثت پيامبران در صورتى تحقق مى‏پذيرد كه آنان از چنين مصونيتى برخوردار باشند. زيرا اگر آنان به احكام الهى كه خود ابلاغ مى‏كنند دقيقا پايبند نباشند، اعتماد به صدق گفتار آنها از ميان مى‏رود و در نتيجه هدف نبوت تحقق نمى‏يابد.
    محقق طوسى در عبارت كوتاه خود به اين برهان چنين اشاره كرده است:«و يجب في النبي العصمة ليحصل الوثوق فيحصل الغرض‏» (1) : عصمت‏براى پيامبران لازم است تا وثوق به گفتار آنها حاصل شود، وغرض از نبوت تحقق يابد.
    عصمت پيامبران از گناه، در آيات گوناگون مورد تاكيد قرآن كريم قرار گرفته است، كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:
    الف - قرآن پيامبران را هدايت‏شدگان و برگزيدگان از جانب خداوند مى‏داند: ‹‹واجتبيناهم وهديناهم الى صراط مستقيم›› (انعام/87).
    ب - يادآور مى‏شود آن كس را كه خدا هدايت مى‏كند، هيچ كس قادر به گمراه ساختن وى نيست: ‹‹ومن يهد الله فما له من مضل›› (زمر/37).
    ج - معصيت را ضلالت مى‏داند: ‹‹و لقداضل منكم جبلا كثيرا›› (يس/62).
    از مجموع اين آيات استفاده مى‏شود كه پيامبران از هر نوع ضلالت و معصيت پيراسته‏اند.
    افزون بر اين، آن برهان عقلى كه قبلا بر ضرورت عصمت پيامبران اقامه كرديم، بر لزوم عصمت آنان قبل از بعثت نيز دلالت مى‏كند. زيرا اگر انسانى پاسى از عمر خود را در گناه و گمراهى صرف كند و سپس پرچم هدايت را به دست‏بگيرد، چندان مورد اعتماد مردم قرار نمى‏گيرد، ولى كسى كه از آغاز عمر از هرگونه آلودگى پيراسته بوده به خوبى قادر به جلب اعتماد مردم خواهد بود. علاوه غرض‏ورزان و منكران رسالت مى‏توانند به سادگى روى گذشته‏هاى تاريك وى انگشت نهاده و به ترور شخصيت و مخدوش ساختن پيام وى بپردازند. در چنين محيطى، تنها انسانى كه در اثر يك عمر پاكى و درستى «محمد امين‏» لقب گرفته، مى‏تواند با شخصيت تابناك خويش، آفتاب‏وار حجاب تبليغات سوء دشمن را كنار زند و با پايدارى واستقامت‏شگرف خويش، تدريجا محيط تاريك جاهليت را روشن سازد.
    گذشته از اين، بديهى است انسانى كه از آغاز زندگى داراى مقام عصمت از گناه بوده است، از انسانى كه فقط پس از بعثت داراى چنين مقامى شده است، برتر است و نقش هدايتى او نيز بيشتر خواهد بود، و مقتضاى حكمت الهى اين است كه فعل احسن و اكمل را برگزيند.
    اصل سوم
    پيامبران، علاوه بر عصمت از گناه، در موارد زير نيز مصون از خطا بوده‏اند:
    الف - داورى در منازعات: پيامبران از جانب خدا ماموريت داشته‏اند كه بر طبق موازين قضا داورى كنند، يعنى از مدعى شاهد بطلبند، و اگر مدعى شاهدى نداشت، از منكر سوگند بخواهند، وهيچگاه با اين ميزان الهى مخالفت نكرده‏اند. ولى ممكن است‏شاهد عمدا يا سهوا بر خلاف واقع گواهى داده، ويا منكر به دروغ يا از روى اشتباه سوگند ياد كند و در نتيجه حكم پيامبر مطابق واقع نباشد، اين نوع مخالفت ضررى به عصمت پيامبران نمى‏زند، زيرا او مامور است‏بر طبق ميزان الهى قضاوت كند، و آنجا كه داورى او بر خلاف واقع باشد، او از خطاى حكم خود آگاه است، گرچه به خاطر مصالح اجتماعى مامور به عمل بر وفق آن نمى‏باشد.
    ب - تشخيص موضوعات احكام دينى مثلا فلان مايع شراب است‏يا نه.
    ج - مسائل اجتماعى و تشخيص مصالح ومفاسد امور.
    د - مسائل عادى زندگى.
    دليل عصمت در موارد سه مورد اخير، اين است كه در ذهن غالب افراد، خطا در اين‏گونه مسائل با خطا در احكام دينى ملازمه دارد. در نتيجه، ارتكاب خطا در اين مسائل، اطمينان مردم را نسبت‏به شخص پيامبر خدشه‏دار ساخته و نهايتا مايه خدشه‏دار شدن غرض بعثت مى‏گردد. هرچند لزوم عصمت در دو صورت نخست، روشن‏تر از عصمت در صورت اخير است.
    اصل چهارم
    يكى از مراتب عصمت آن است كه در وجود پيامبران امورى نباشد كه مايه دورى گزيدن مردم از آنان است. همگى مى‏دانيم برخى از بيماريهاى جسمى، يا برخى از خصلتهاى روحى كه حاكى از دنائت و پستى انسان است، مايه تنفر و انزجار مردم مى‏كردد. طبعا پيامبران بايستى از اين‏گونه معايب جسمى و روانى منزه باشند، زيرا انزجار مردم از پيامبر و دورى گزيدن از او، با هدف بعثت - كه ابلاغ رسالات الهى توسط پيامبر به آنان است - منافات دارد.
    نيز يادآور مى‏شويم كه حكم عقل در اينجا به معنى كشف يك واقعيت است، و اينكه، با توجه به حكمت‏خدا بايد كسانى به پيامبرى برگزيده شوند كه پيراسته از چنين عيوبى باشند. (2)
    اصل پنجم
    حكم قاطع عقل و داورى صريح قرآن را درباره لزوم عصمت پيامبران دانستيم، ولى در اين زمينه برخى از آيات - در بدونظر - حاكى از صدور گناه از آنان مى‏باشد (مانند آيات وارده در باره حضرت آدم و غير آن). در اين موارد چه بايد گفت؟
    در پاسخ بايد خاطر نشان ساخت: مسلما، به حكم اينكه هيچگونه تناقضى در قرآن راه ندارد، بايد با توجه به قرائن موجود در خود آيات، به مراد واقعى آنها پى برد، و در اين موارد ظهور بدوى هرگز نمى‏تواند ملاك قضاوت و داورى عجولانه قرار گيرد. خوشبختانه مفسران و متكلمان بزرگ شيعه، به تفسير اين آيات پرداخته، و حتى برخى از آنان در اين باره كتابهاى مستقلى تاليف كرده‏اند. از آنجا كه بحث درباره تك‏تك اين آيات از گنجايش اين رساله بيرون است، علاقمندان مى‏توانند به كتب مزبور مراجعه كنند. (3)
    اصل ششم
    عامل و منشا عصمت را مى‏توان در دو چيز خلاصه كرد:
    الف - پيامبران (و اولياى خاص الهى) از حيث معرفت و شناخت‏خداوند در پايه بسيار رفيعى قرار دارند كه هيچگاه رضا و خشنودى حضرت حق را با چيزى عوض نمى‏كنند. به عبارت ديگر، درك آنان از عظمت الهى و جمال وجلال شگرف وى، مانع از آن مى‏شود كه به چيزى غير از خدا توجه نمايند، و انديشه‏اى جز رضاى خدا را در سر بپرورند. اين مرتبه از معرفت همان است كه امير مؤمنان عليه السلام مى‏فرمايد: ما رايت‏شيئا الاو رايت الله قبله وبعده و معه: هيچ چيز را نديدم مگر آنكه پيش و پس و همراه با ديدن آن، خدا را ديدم. و امام صادق عليه السلام نيز مى‏فرمايد: «و لكني اعبده حبا له وتلك عبادة الكرام‏» (4) : من خدا را از روى دوستى با او پرستش مى‏كنم، و چنين است عبادت بزرگواران.
    ب - آگاهى كامل پيامبران از نتايج درخشان طاعت وپى‏آمدهاى سوء معصيت، سبب مصونيت آنان از نافرمانى خدا مى‏باشد. البته عصمت گسترده و همه‏جانبه، مخصوص گروه خاصى از اولياى الهى است، ولى در عين حال برخى از مؤمنان پرهيزگار نيز، در بخش عظيمى از افعال خويش، از ارتكاب گناه مصون مى‏باشند، مثلا يك فرد متقى هرگز به هيچ قيمتى دست‏به خودكشى نمى‏زند، يا افراد بى‏گناه را نمى‏كشد. (5) بالاتر از اين، حتى افراد عادى هم نسبت‏به برخى از امور مصونيت دارند. فى‏المثل هيچ فردى به هيچ قيمت‏حاضر نمى‏شود به سيم لختى كه برق در آن جريان دارد، دست‏بزند. پيداست كه مصونيت در اين‏گونه موارد، ناشى از علم قطعى شخص به آثار سوء عمل خويش است; حال اگر چنين علمى در مورد تبعات بسيار خطرناك گناهان نيز حاصل گردد، قويا مايه مصونيت فرد از گناه خواهد بود.
    اصل هفتم
    با توجه به منشا عصمت، يادآور مى‏شويم كه عصمت‏با آزادى و اختيار معصوم منافات ندارد، بلكه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت كامل نسبت‏به خدا و آثار اطاعت و معصيت، مى‏تواند گناهى را انجام دهد، هرچند از اين قدرت هرگز استفاده نمى‏كند. درست مانند پدر مهربان نسبت‏به فرزند خود كه بر كشتن فرزندش قدرت دارد، ولى هرگز اين كار را انجام نمى‏دهد. روشنتر از اين، عدم صدور قبيح از خداوند است. خداى قادر مطلق مى‏تواند افراد مطيع را وارد دوزخ ساخته و بالعكس اشخاص عاصى را وارد بهشت نمايد،ولى عدل وحكمت وى مانع از آن است كه چنين فعلى را انجام دهد. از اين بيان روشن مى‏شود كه ترك گناه و انجام عبادت و طاعت، براى معصومين افتخار بزرگى است، زيرا آنان در عين توانايى بر گناه، هيچ گاه مرتكب آن نمى‏شوند.
    اصل هشتم
    ما، در عين اعتقاد به عصمت تمام پيامبران، عصمت را ملازم با نبوت نمى‏دانيم. چه، ممكن است فردى معصوم باشد اما پيامبر نباشد. قرآن كريم درباره حضرت مريم مى‏فرمايد:‹‹يا مريم ان الله اصطفاك وطهرك واصطفاك على نساءالعالمين›› (آل عمران/42): اى مريم خداوند تورا از ميان زنان برگزيد، و از گناه پاك گردانيد، و بر زنان جهان برترى داد. از اينكه قرآن در مورد مريم لفظ «اصطفاء» را به كار برده، روشن مى‏شود كه وى معصوم بوده است، زيرا در باره پيامبران نيز واژه «اصطفاء» به كار رفته است:‹‹ان الله اصطفى آدم و نوحا وآل ابراهيم وآل عمران على العالمين›› (آل عمران/32).
    گذشته از اين، در آيه مزبور از تطهير مريم سخن به ميان آمد، و مقصود پاكى وى از هر نوع پليدى است، نه تبرئه‏اش از اتهام گناه در مورد فرزندش كه يهود او را متهم ساخته بودند. زيرا تبرئه مريم ازاين گناه، در همان روزهاى نخست تولد عيسى عليه السلام با تكلم وى (6) به اثبات رسيد و ديگر نيازى به اين بيان مجدد نيست.
    گذشته از اين، آيه تطهير مريم به حكم سياق آيات مربوط به دورانى است كه او ملازم محراب بوده وهنوز به عيسى باردار نشده بود، بنابر اين اتهامى به ميان نيامده بود تا تطهير مربوط به آن اتهام باشد.
    پى‏نوشت‏ها:
    1. كشف المراد، ص‏349، بحث نبوت.
    2.داورى خرد در اين مورد يك داورى قطعى است. بنابر اين، برخى از رواياتى كه درباره «ايوب‏» پيامبر عليه السلام وارد شده و حاكى از ابتلاى او به بيماريهاى تنفرآور مى‏باشد، گذشته از اينكه با حكم قطعى عقل مخالفت دارد، با رواياتى نيز كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده است مخالف است. امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوار خود نقل مى‏كند: حضرت ايوب، در طول بيمارى خود، بوى بد يا صورت نازيبا پيدا نكرد و هرگز از بدن او چرك و خون و چيزى كه مردم از آن تنفر دارند بيرون نيامد. سنت‏خدا درباره انبيا و اولياى گرامى خود، چنين است. دورى مردم از ايوب، به علت فقر مالى وضعف ظاهرى او بود، ولى آنان از مقام و منزلت او در نزد خدا آگاه نبودند (خصال، ج‏1، ابواب هفتگانه، حديث‏107- ص‏400) طبعا رواياتى كه بر خلاف اين مطلب دلالت دارند، پايه اساسى نداشته و قابل قبول نيستند.
    3. تنزيه الانبياء، سيد مرتضى; عصمة الانبياء، فخر الدين رازي; مفاهيم القرآن، جعفر سبحانى، ج‏5، بخش عصمت پيامبران.
    4. بحار الانوار، 70/22.
    5. امير مؤمنان درباره اين گروه مى‏فرمايد:« هم والجنة كمن قد رآها و هم فيها منعمون، وهم و النار كمن قد رآها و هم فيها معذبون‏»: آنان نسبت‏به بهشت‏بسان كسى مى‏باشند كه آن را ديده و از نعمت‏هاى آن برخوردار مى‏باشند، و نسبت‏به دوزخ همانند كسى مى‏باشند كه آن را ديده و گرفتار عذاب آن شده‏اند. (نهج البلاغه، خطبه همام شماره‏193).
    6. فاشارت الي...(طه/29).
    منشور عقايد اماميه صفحه 110
    استاد جعفر سبحانى
    عصمت نبوت
    ظهور پيغمبران خدا نظريه وحى را كه در فصل سابق گذشت تاييد مى‏كند پيغمبران خدا مردانى بودند كه دعوى وحى و نبوت نمودند و براى دعوى خود حجت قاطع اقامه كردند و مواد دين خدا را كه همان قانون سعادتبخش خدايى است،به مردم تبليغ نموده در دسترس عموم گذاشتند و چون پيغمبران كه با وحى و نبوت مجهز بودند،در هر زمان كه ظاهر شدند بيش از يك فرد يا چند فرد نبودند،خداى متعال هدايت‏بقيه مردم را با ماموريت دعوت و تبليغ كه به پيغمبران خود داده،تتميم و تكميل فرمود.
    و از اينجاست كه پيغمبر خدا بايد با صفت عصمت متصف باشد،يعنى در گرفتن وحى از جانب خدا و در نگهدارى آن و در رسانيدن آن به مردم از خطاى مصون باشد و معصيت (تخلف از قانون خود) نكند،زيرا-چنانكه گذشت-تلقى وحى و حفظ و تبليغ آن سه ركن هدايت تكوينى مى‏باشند و خطا در تكوين معنا ندارد.
    گذشته از اينكه معصيت و تخلف از مؤداى دعوت و تبليغ خود،دعوتى است عملى به ضد دعوت و موجب سلب وثوق و اطمينان مردم است از راستى و درستى دعوت و در نتيجه غرض و هدف دعوت را تباه مى‏كند.خداى متعال در كلام خود به عصمت پيغمبران اشاره نموده مى‏فرمايد: و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم (9)
    و باز مى‏فرمايد: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم (10) .
    پى‏نوشتها:
    1-يعنى:«و پيغمبران را به سوى خود جمع‏آورى كرديم (به غير ما نمى‏پردازند و از غير ما اطاعت نمى‏كنند) و به راهى راست رسانيديم‏»، (سوره انعام،آيه 87)
    2-يعنى:«تنها اوست كه داننده غيب است و به غيب خود كسى را مسلط نمى‏كند مگر پسنديدگان را از پيغمبران و در اين صورت از پس و پيش او (پيغمبر يا وحى) مراقبت كامل و رصدى به راه مى‏اندازد كه محققا پيامهاى خداى خود را برسانند»، (سوره جن،آيه 26-28)
    شيعه در اسلام صفحه 141 تاليف: علامه سيد محمد حسين طباطبايى




     ادامه مطلب
     عنوان خبر: دلايل لزوم نبوت


    خداوند حكيم انسانهاى والايى را براى هدايت و راهنمايى بشر برانگيخته و آنان را حامل پيام خويش براى افراد بشر قرار داده است. اينان، همان پيامبران و رسولانند كه واسطه جريان فيض هدايت از سوى خداوند به بندگان مى‏باشند، و اين فيض از نخستين روزى كه بشر شايستگى بهره‏گيرى از آن را يافته، از جانب خدا نازل گرديده و تا عصر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيز ادامه داشته است.بايد دانست آيين هر پيامبرى نسبت‏به زمان و امت‏خود كاملترين آيين بوده است، و اگر اين فيض الهى مستمر نبود بشر به حد كمال نمى‏رسيد.
    از آنجا كه خلقت انسان، فعل خداى «حكيم‏» است طبعا آفرينش او هدف وغرض دارد، و با توجه به اينكه در وجود انسان علاوه بر غرايز كه با حيوان مشترك است،عقل و خرد نيز هست‏بايد غرض و هدف از خلقت وى، هدفى معقول باشد.
    از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تكامل او مؤثر و لازم است، اما كافى نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت‏شود او هرگز راه كمال را به طور كامل نخواهد شناخت. براى نمونه، پى بردن به مبدء و معاد يكى از مهمترين مسائل فكرى بشر بوده است.بشر مى‏خواهد بداند از كجا آمده، چرا آمده، و به كجا خواهد رفت؟ ولى عقل و خرد به تنهايى از عهده تبيين كامل اين مسائل بر نمى‏آيد. گواه روشن اين امر آن است كه،با همه ترقى كه بشر معاصر در علم و دانش كرده است،هنوز بخش عظيمى از انسانها بت‏پرست مى‏باشند.
    نارسايى عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلكه وى در بسيارى از مسائل حياتى نيز نتوانسته است طريق استوارى را برگزيند. ديدگاههاى مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادى، اخلاقى، خانوادگى وغيره نشانه نارسايى وى از درك صحيح اين مسائل مى‏باشد، و به همين علت است كه مى‏بينيم مكتبهاى متعارض پديد آمده است.
    با توجه به نكته فوق، عقل صحيح حكم مى‏كند كه به مقتضاى حكمت الهى بايد مربيان و رهبران الهى مبعوث شوند تا راه صحيح زندگى را به بشر بياموزند.
    كسانى كه تصور مى‏كنند هدايتهاى عقلى مى‏تواند جايگزين هدايتهاى آسمانى شود بايد به دو مطلب توجه كنند:
    1. خرد و دانش بشر در شناخت كامل انسان و اسرار هستى و گذشته و آينده سير وجودى او ناقص و نارساست،در حاليكه آفريننده بشر به حكم اينكه هر صانعى مصنوع خود را مى‏شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او كاملا آگاه است.ودر قرآن به اين دليل اشاره كرده مى‏فرمايد:;ژخ÷;ژخ÷الا ندارد، و اوست دقيق وآگاه. يعلم من خلق وهو اللطيف الخبير›› (ملك/14): آيا آنكس كه آفريده است (به آفريده خود) علم
    2. انسان به مقتضاى غريزه حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعت‏جوييهاى شخصى است و در برنامه‏ريزى نمى‏تواند از دايره منافع فردى و گروهى به طور كامل صرف‏نظر كند. طبعا برنامه‏هاى بشرى از جامعيت كامل برخوردار نخواهد بود،ولى برنامه پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصانى منزه است.
    با توجه به اين دو نكته بايد گفت كه بشر هيچگاه از هدايتهاى الهى و برنامه‏هاى پيامبران بى‏نياز نبوده و نخواهد بود.

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: راه هاى اثبات نبوت

    بحث ما درباره نبوت است كه به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است . اصول دين به يك اعتبار عبارت است از توحيد , نبوت و معاد , ولى از ديده شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است , گفته مى شود كه اصول دين پنج است : توحيد , عدل , نبوت , امامت و معاد . به هر حال نبوت يكى از اركان اصول دين است . راجع به نبوت بحثهاى زيادى هست كه ما عجالتا فهرست بحثها را آن اندازه اى كه فعلا به نظرمان رسيده عرض مى كنيم و ممكن است كه آقايان هم موضوعاتى داشته باشند كه لازم باشد در اطراف آنها بحث شود . مفهوم عمومى اى كه همه مردم از نبوت دارند اين است كه بعضى از افراد بشر واسطه هستند ميان خداوند و ساير افراد بشر , به اين نحو كه دستورهاى خدارا از خدا مى گيرند و به مردم ابلاغ مى كنند . تا اين حد را همه در تعريف نبوت قبول دارند . اين ديگر تفسيرى همراهش نيست : گروهى از افراد بشر كه دستورهاى خدا را از ناحيه خداوند مى گيرند و به مردم ابلاغ مى كنند . آنگاه در اينجا مسائل زيادى هست . يكى از مسائل اين است كه اساسا چه نيازى در عالم به اين كار هست كه دستورهايى از ناحيه خدا به مردم برسد , اصلا مردم نياز به چنين چيزى دارند كه از ناحيه خدا به آنها دستور برسد , يا نه , چنين نيازى نيست ؟ و تازه اگر چنين نيازى هست آيا حتما راه برآورده شدن اين نياز اين است كه به وسيله افرادى از بشر اين دستورها ابلاغ بشود , راه ديگرى وجود ندارد ؟ اگر گفتيم اين نياز هست , اين نياز از چه قسمت است ؟ آيا زندگى اجتماعى بشر بدون آنكه يك دستور الهى در آن حكمفرما باشد نظم و نظام نمى پذيرد ؟ يا نه , از اين جهت بشر نيازى ندارد , از آن جهت نياز دارد كه زندگى بشر محدود به زندگى دنيا نيست , يك زندگى ماوراء دنيايى هم وجود دارد و آن زندگى ماوراء دنيا از نظر اينكه بشر در آنجا سعادتمند باشد بستگى دارد به اينكه در اين دنيا چگونه زندگى كند , چه جور معتقدات و افكارى داشته باشد , چه جور خلقياتى داشته باشد و چه جور اعمالى داشته باشد كه اعمال صالح گفته مى شود . چون سعادت بشر در آن دنيا بستگى دارد به افكار و معتقدات و اخلاقيات و اعمالش در اين دنيا , پيغمبران دستورهايى از ناحيه خدا براى بشر آورده اند كه فكر و عمل و اخلاق خودش را طورى تنظيم كند كه در آن دنيا سعادتمند باشد . و يا هر دو , يعنى هم زندگى اجتماعى بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتياج دارد كه آن دستورهاى خدايى اجرا بشود و هم زندگى اخروى بشر , و ايندو به يكديگر پيوسته و وابسته اند نه اينكه ضد يكديگر باشند كه آنچه زندگى اجتماعى را صالح مى كند آن دنيا را خراب كند و بالعكس , نه , در هر دو , بشر چنين نيازى دارد . پس يك بحث درباب نبوت مسأله نياز به انبياست .
    بحث ديگر درباب نبوت اين است كه انبياء كه ما مى گوييم دستورها را از ناحيه خدا مى گيرند اين را چگونه مى گيرند ؟ كه اين نامش ( وحى) است , بحث در مسأله وحى است , يعنى انبياء اين تعبير را درباره خودشان به كار برده و گفته اند از ناحيه خدا به ما وحى مى شود . آنگاه درباب وحى , نام فرشتگان را آورده اند , جبرئيلى مخصوصا نامش برده شده است در خود قرآن و در كتابهاى ديگر آسمانى به عنوان واسطه وحى , و به هر حال اين گرفتن دستور , تلقى كردن دستورهاى خدا كه خودشان اسم ( وحى) رويش گذاشته اند چگونه و به چه شكل است ؟
    مسأله ديگر كه باز يك مسأله اساسى درباب نبوت است اين است كه انبياء ( 1 ) معجزه داشتند و معجزه هايى مىآوردند . معجزه چيست ؟ خود معجزه هم به اندازه مسأله وحى يك مسأله مرموزى است . آيا اصلا معجزه وجود داشته است و مى توا ند وجود داشته باشد ؟ آيا معجزه ضد علم است يا ضد علم نيست ؟ علم و معجزه آيا با هم ناسازگارند يا ناسازگار نيستند ؟
    به نظر من مىآيد كه بحثهاى اساسى درباب نبوت همين سه بحث است : يكى  اينكه آيا نياز به دستورات الهى هست يا نيست و اگر هست از چه راه ؟ ديگر اينكه اين كيفيت ارتباط چگونه كيفيتى است ؟ و سوم اينكه معجزات كه دليل و آيت پيغمبران است چيست و چگونه بوده است و ماهيت معجزه چيست , رابطه اش با علم چه رابطه اى است ؟
    البته مسائل ديگرى هم در اينجا هست گو اينكه به اندازه اين مسائل , اساسى نيست ولى به هر حال آنها هم مسائل مهمى است .

    ( نبى) و ( رسول)
    مثلا يكى از مسائل كه از نظر قرآنى خيلى قابل بحث است اين است كه در قرآن , هم تعبير ( نبى) آمده است و هم تعبير ( رسول) , نبى و رسول , نبيين و رسل , آيا نبوت با رسالت فرق مى كند , يعنى دو مقام و دو خصوصيت است ؟ يا نه , يك چيز است كه با دو اسم تعبير شده است ؟ كلمه ( نبى) از ماده ( نبأ) است . نبأ يعنى خبر , البته خبرهاى مهم و عظيم و خبرهاى صادق . مثل اينكه هر خبرى را نبأ نمى گويند , كلمه ( حديث ) يا ( خبر) را ممكن است بگويند ولى كلمه ( نبأ) يك اهميت ديگرى دارد . نبى يعنى خبر دهنده , چون انبياء از خدا خبرهايى آورده و به مردم داده اند , به اين اعتبار به آنها گفته اند ( نبى) . كلمه ( رسول ) از ماده ( رسالت) است كه اصل معنايش رهايى است در مقابل قيد . ( مرسل) در زبان عرب يعنى رها شده , در مقابل ( در قيد شده) . مثلا اگر مويى را همين طور رها كنند به پايين , مى گويند ( ارسله) يعنى رهايش كرد , اما اگر مو را با سنجاقى ببندند اين نقطه مقابل ارسال است . ولى اين كلمه را در مطلق مورد فرستادن به كار مى برند . وقتى كه كسى , كسى يا چيزى را از جايى به جايى مى فرستد , به آن مى گويند ( ارسال) و ( رسول) يعنى فرستاده به طور كلى . نمايندگانى كه مثلا يك امير , يك پادشاه از پيش خودش نزديك نفر ديگر مى فرستد اينها را معمولا در زبان عربى ( رسول) مى گويند , رسولى فرستاد يعنى نماينده اى فرستاد , فرستاده اى فرستاد . اين معنى لغوى اش .
    آيا در اصطلاح قرآن ميان ( نبى) و ( رسول) فرقى هست كه قرآن وقتى به كسى مى گويد ( نبى) به يك عنايت خاصى مى گويد و وقتى مى گويد ( رسول) به عنايت ديگرى است كه احيانا ممكن است كسى نبى باشد رسول نباشد , يا برعكس رسول باشد نبى نباشد , چنين چيزى هست يا نه ؟ اين هم بحثى است كه چون در درجه اول لزوم نيست ما فعلا وارد آن نمى شويم , اگر لازم بود روى اين جهت هم بحث مى كنيم كه آيا ميان ايندو فرق هست و يا فرق نيست ؟ اين مخصوصا از اين جهت ضرورت پيدا مى كند كه در آيه ختم نبوت , ما به اين تعبير داريم كه : (   ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين)   ( 2 ) . بعضى ها ( البته در عصرهاى اخير و نه آدمهاى حسابى , افرادى كه دنبال بهانه مى گردند ) گفته اند در اينجا قرآن كه نفرموده رسالت ختم شده است , فرموده نبوت ختم شده است , چه مانعى دارد كه نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد ؟ اگر بگوييم نبوت مگر چيست كه ختم شده و رسالت ختم نشده ؟ مى گويند انبياء فقط به كسانى مى گفتند كه مثلا در عالم رؤيا , در عالم خواب چيزهايى را مى ديدند , اما رسالت مطلب ديگرى است كه آن ختم نشده . اين را فقط براى اينكه توجه به اهميت مطلب داده باشيم عرض كردم . ما آن سه بحث اساسى و اصولى خودمان را عرض بكنيم .

    نياز به رسالت
    مسأله اول مسأله نياز به رسالت بود . بدون شك اگر ما مسأله آخرت را بپذيريم يعنى اگر قبول كنيم كه زندگى بشر با مردنش در اين دنيا پايان نمى پذيرد و نشئه ديگرى ماوراء نشئه دنيا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حيات و زندگى دارد و در آنجا هم به نوعى مرزوق است , سعادتى دارد , شقاوتى دارد : (   و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون 0 فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم)   ( 3 ) ( اين جزو خبرهايى است كه پيغمبران آورده و داده اند و از جنبه هاى علمى و فلسفى هم بحثهايى شده ) اگر ما تنها مسأله آخرت را بپذيريم ( برزخ و آخرت و اينها ) بدون شك علم و عقل بشر كافى نيست براى تحقيق در مسائل آخرت و تشخيص اينكه چه چيز براى سعادت اخروى نافع است و چه چيز مضر . حتى بشر با علم و عقل خودش اصلا نمى تواند پى ببرد به وجود يك نشئه اى . تا امروز هم كه علم بشر اينهمه پيش رفته است هنوز ما بعد مرگ به عنوان يك مجهول براى بشر تجلى مى كند , هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فكرى , اگر از نظر كلى بخواهيم ببينيم , به صورت يك مجهول است براى بشر , يعنى نمى تواند اين را از نظر علمى صد در صد اثبات كند كه چنين چيزى هست ( البته يك قرائن و دلائلى هست اما يك امرى كه از نظر علم , قطعى تلقى شده باشد نيست ) كما اينكه از نظر علم نمى تواند اين را صد در صد نفى كند بگويد نه , علم كشف كرده كه چنين چيزى نيست . جزء مجهولات بشر است .
    پس اگر مسأله عالم آخرت را كه باز خود پيغمبران هستند كه اصل وجود آن را خبر داده اند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان داده اند در نظر بگيريم نياز به انبياء صد در صد قطعى است و جاى بحثى در آن نيست .
    آن چيزى كه بيشتر بايد رويش بحث كرد مسأله زندگى اجتماعى است كه آيا واقعا اين زندگى دنيايى بشر نيازى به پيغمبران دارد يا ندارد ؟ اولا ببينيم خود قرآن چه مى گويد ؟ آيا در قرآن به اين مسأله عنايتى هست يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد ؟ ما مى بينيم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بيان نمى كند , مسأله زندگى دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح مى كند , خيلى هم واضح و صريح , در آن آيه معروف : (   لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)   ( 4 ) پيامبران خودمان را با دلايل و بينات فرستاديم , كتاب و مقياس همراه آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت بر پا بشود . پس معلوم مى شود قرآن اين را يك نيازى دانسته است و براى اين اصالتى قائل شده است , و در اينجا حتى آن هدف ديگر يعنى شناخت خداوند را هيچ ذكر نمى كند , در جاهاى ديگر ذكر مى كند ولى در اينجا اين هدف را ذكر نمى كند شايد براى اينكه نشان بدهد كه اين هم اصالتى دارد و واقعا اين جهت مورد نياز است و بايد باشد . پس قرآن كه نظر داده است كه از ضرورتهاى زندگى بشر وجود عدالت است وجود پيغمبران را براى برقرارى عدالت لازم و ضرورى مى داند .
    از نظر علمى چطور ؟ از نظر مطالعات اجتماعى چطور ؟ آيا چنين ضرورتى هست يا نه ؟ راجع به اين خيلى مى شود بحث كرد , ما يك بحث مختصرى عرض مى كنيم , اگر باز نياز باشد ممكن است كه بيشتر بحث كنيم .
    بشر يك موجود خاصى است كه زندگى اش بايد زندگى اجتماعى باشد يعنى بدون اينكه با يكديگر زندگى كنند و با يكديگر ارتباط داشته باشند و زندگى تعاونى داشته باشند امكان پذير نيست , ولى برخلاف ساير جاندارهاى اجتماعى كه به حكم غريزه و اجبار زندگى شان اجتماعى هست , به حكم غريزه اجبار نداردكه زندگى اش اجتماعى باشد . مقصودم اين جهت است كه حيوانهاى اجتماعى از طرف خود خلقت و طبيعت مسخر و مجبورند كه اجتماعى زندگى كنند , تقسيم كار را خود خلقت و طبيعت در ميان آنها انجام داده , قانون اجتماعى شان را خود خلقت جبرا براى آنها وضع كرده است و آنها هم به طور خودكار , كار خودشان را انجام مى دهند . مثلا زنبور عسل , ما داريم مى خوانيم و مى بينيم كه تكليف و وظيفه خودش را اجبارا مى داند , يعنى لزومى نيست با تعليم و تربيت ياد بگيرد و كوشش كند تا بفهمد راه چيست , اجبارا به او داده شده است . وظيفه و راه خودش را اجبارا مى داند . پستها هم عوض نمى شود , هر كدام يك مقام معلومى دارند , آن كه كارگر است , كارگر است و آن كه مهندس است , مهندس است و آن كه حاكم و حكمران و ملكه است , ملكه است . حتى ساختمانهاى اينها با هم متفاوت است , برعكس بشر كه بايد زندگى اش زندگى اجتماعى باشد و به حكم اينكه يك موجود مختار و عاقل و آزادى آفريده شده است تمام اينها را خودش بايد انجام دهد به اختيار خودش , خودش بايد فكر كند و ( 5 ) برود براى خودش انتخاب كند . اين نقصها از نظر غريزى در بشر هست به اين معنا كه به او اين غريزه داده نشده است . حالا چرا داده نشده است , آن خودش يك حساب ديگرى دارد كه گفته اند چرا داده نشده است . آنوقت بشر به موجب همين كه مختار و آزاد آفريده شده است امكان تخلف از وظيفه هميشه برايش هست , و به حكم اينكه غريزه حيات دارد و مى خواهد زندگى بكند , نفع جو آفريده شده و دنبال منفعت خودش هست , اين است كه هر فردى آن چيزى كه ابتدائا درباره آن فكر مى كند اين است كه در اجتماع دنبال هدفهاى شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع , يعنى آن چيزى كه اول براى بشر و براى فكر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع , مصلحت اجتماع را نه خوب تشخيص مى دهد و نه به فرض تشخيص دادن رعايت مى كند . حيوان اجتماعى به حكم غريزه مصلحت اجتماع را تشخيص مى دهد مى رود دنبالش و به حكم غريزه هم آن را اجرا مى كند , و بشر در هر دو ناحيه اين نياز را دارد , نياز دارد به يك هدايت و رهبرى كه او را به سوى مصالح اجتماعى اش هدايت و رهبرى كند , و نيازمند است به يك قوه و قدرتى كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعى بفرستد . مى گويند پيغمبران براى اين دو كار آمدند , هم او را به مصالح اجتماعى رهنمايى مى كنند و هم كه اين دومى شايد بالاتر است او را موظف مى كنند , يك قدرتى بر وجودش مسلط مى كنند به نام ( ايمان) كه به حكم اين قدرت آن مصالح اجتماعى را اجرا مى كند , دنبال آنچه كه مصلحت اجتماعى تشخيص مى دهد ( حالا يا به حكم وحى يا به حكم عقل و علم , فرق نمى كند ) مى رود و اگر حكومت دين و حكومت انبياء در ميان بشر در گذشته و حال نبود , به عقيده اينها اصلا بشريتى نبود , يعنى اصلا امروز بشرى روى زمين نبود , بشر خودش را خورده بود , اصلا بشر فانى شده بود . بشر بقاى خودش را در روى زمين و همين تمدنى را كه امروز در روى زمين دارد مديون پيغمبران است . آنها , هم او را رهبرى كردند و هم خودش را از شر خودش نگهدارى كردند , و حتى امروز هم كه اينهمه علم پيش رفته و عقل بشر كامل شده است باز هم نقش انبياء محفوظ است , يعنى همين الان هم بشر تربيتهاى انسانى اى كه دارد , ارث از گذشته اى است كه سر منشأش پيغمبران بوده اند , و مقدار انسانيتى كه دارد باز هم از بقاياى همان تعليمات دينى و كتابهاى آسمانى است كه اگر فرض كنيم همين الان تأثير كتابهاى آسمانى را با يك قوه و قدرتى از روح بشر به كلى بيرون بكشيم , اين مساوى خواهد بود با فناى بشريت يعنى با از بين رفتن روح انسانيت به طور كلى و قهرا فناى بشريت , بشر به صورت يك موجودات درنده اى در خواهد آمد كه هيچ روح اجتماعى نداشته باشند و همه مجبور باشند با همديگر باشند ولى نه مجموع شيرها بخواهند با هم زندگى كنند , چون خيلى تفاوت است ميان افراد بشر , مثل يك جنگلى خواهد بود  كه در آن عده اى گوسفند باشد , عده اى گرگ , عده اى شغال , عده اى شير , عده اى ببر , عده اى پلنگ , عده اى شتر و عده اى اسب , اينها به جان يكديگر بيفتند و قوى ضعيف را پايمال خواهد كرد .
    اين يك خلاصه اى بود كه مى خواستم در اين باره عرض كنم , چون خودم نمى دانم كه لازم هست ما درباره اين مطلب زياد بحث كنيم يا نه . اين به عبارت ديگر همان بحث ( نياز به دين) است كه بشر در زندگى اجتماعى خودش به دين نياز دارد . روح مطلب همين بود كه عرض كردم , كه اگر بيش از اين نياز باشد بعد روى آن بحث مى كنيم .
    پس راهى كه از جنبه نياز به نبوت ذكر شده است دوتاست : مسأله آخرت , مسأله زندگى اجتماعى و فردى .

    وحى
    حالا بياييم وارد مسأله دوم بشويم : مسأله وحى , مسأله اينكه پيغمبران از خدا دستور مى گرفتند , چگونه دستور مى گرفتند ؟ كيفيتش چگونه بوده است ؟ مقدمتا اين مطلب را مى توانيم بگوييم كه همان طور كه گفته اند هيچ كس نمى تواند ادعا بكند كه من مى توانم حقيقت اين كار را تشريح بكنم . اگر كسى بتواند چنين ادعايى بكند خود همان پيغمبران هستند , براى اينكه اين يك حالتى است , يك رابطه اى است , يك ارتباطى است نه از نوع ارتباطاتى كه افراد بشر با يكديگر دارند يا افراد عادى بشر با اشياء ديگرى غير از خدا دارند . كسى هيچ وقت ادعا نكرده است كه كنه و ماهيت اين مطلب را مى تواند تشريح بكند , ولى از اين هم نبايد مأيوس شد كه تا حدودى مى شود درباره اين مطلب بحث كرد , لااقل از راه اينكه يك چيزهايى را مى شود نفى كرد و درباره يك چيزهايى از روى قرائنى كه خود پيغمبران گفته اند مى شود بحث كرد . در اينجا به طور كلى سه نظريه است .

    نظريه عوامانه
    يك نظريه نظريه عاميانه است . من نمى گويم درست يا نادرست , بعد كه آيات قرآن را خوانديم ببينيم كه قرآن با كداميك تطبيق مى كند . يك نظرى عوام الناس دارند و آن اين است كه تا مى گويند ( وحى) اينجور به فكرشان مى رسد كه خداوند در آسمان است , بالاى آسمان هفتم مثلا , در نقطه خيلى خيلى دورى , و پيغمبر روى زمين است , بنابراين فاصله زيادى ميان خدا و پيغمبر وجود دارد , خدا كه مى خواهد دستورهايش را به پيغمبرش برساند نياز دارد به يك موجودى كه بتواند اين فاصله را طى كند و آن موجود قهرا بايد پر و بال داشته باشد تا اين فاصله را طى كند , و از طرفى هم بايد عقل و شعور داشته باشد كه بتواند دستورى را از خدا به پيغمبر القاء كند . پس اين موجود بايد از يك طرف جنبه انسان باشد و از يك جنبه مرغ . بايد انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براى پيغمبر بياورد چون مى خواهد نقل كلام و نقل سخن كند , ولى از طرف ديگر چون اين فاصله بعيد را مى خواهد طى كند ( اگر هر انسانى مى توانست كه خود پيغمبر مى رفت و بر مى گشت ) بايد يك پر و بالى داشته باشد تا اين فاصله ميان زمين و آسمان را طى كند , و او همان است كه به اسم ( فرشته) ناميده مى شود . عكس فرشته ها را هم كه مى كشند و انسان نگاه مى كند مى بيند يك انسان است , سر دارد , چشم دارد , لب دارد , بينى دارد , گردن دارد , دست دارد , پا دارد , كمر دارد و همه چيز دارد به اضافه دو تا بال نظير بال كبوتر , فقط لباس ندارد كه حتى بى شلوارش را هم مى كشند . آقا بزرگ حكيم گفته بود ( اينكه مردم شنيده اند ملائكه مجردند , اينها مجرد از تنبان فرض كرده اند ( به همان زبان مشهدى ) , مجرد است يعنى خالى از تنبان است , شلوار پايش نيست .
    اين يك تصور است , خدا چون در آن بالاى بالا قرار گرفته است وقتى مى خواهد براى پيغمبرش خبر دهد به آن فرشته مى گويد , او هم پر و بال مى زند , از بالا مىآيد پايين , بعد هم با پيغمبر حرف مى زند , با همين گوش و با همين چشم , پيغمبر مى بيند يك انسانى آمد با بال , از در وارد شد حرفش را زد و رفت . پيغمبر از چه طريق حرف خدا را تلقى مى كند ؟ از همين طريق كه حرف ما را تلقى مى كند , با اين تفاوت كه حرف ما را بلاواسطه مى شنود , خود ما را مى بيند و حرف ما را مى شنود , ولى حرف خدا را چون در فاصله دورى قرار گرفته است به وسيله يك انسان بالدار مى شنود اما از همين راه مى شنود , مىآيد حرف مى زند و گفتگو مى كند و مى رود . اين يك نوع تصور است . عامه مردم درباب وحى چنين تصورى دارند .


    نظريه روشنفكرانه
    اينجا تفسير نقطه مقابلى وجود دارد كه اين هم انكار نبوت نيست , كسى كه اين حرف را مى زند نمى خواسته انكار كند ولى پيش خودش اينجور خواسته تفسير كند و كرده است . سيد احمدخان هندى كه يك سبك خاصى تفسير نوشته تقريبا چنين فكرى دارد , و بعضى افراد ديگر . بعضى از افراد خواسته اند كه تمام اين تعبيرات , وحى از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسمانى و همه اينها را يك نوع تعبيرات بدانند , تعبيرات مجازى كه با مردم عوام جز با اين تعبيرات نمى شد صحبت كرد . مى گويند پيغمبر يك نابغه اجتماعى است ولى يك نابغه خير خواه . يك نابغه اجتماعى كه اين نبوغ را خداوند به او داده است در جامعه اى پيدا مى شود , اوضاع جامعه خودش را مى بيند , بدبختى هاى مردم را مى بيند , فسادها را مى بيند , همه اينها را درك مى كند و متأثر مى شود و بعد فكر مى كند كه اوضاع اين مردم را تغيير بدهد . با نبوغى كه دارد يك راه صحيح جديدى براى مردم بيان مى كند . مى گوييم پس وحى يعنى چه ؟ روح الامين و روح القدس يعنى چه ؟ مى گويد روح القدس همان روح باطن خودش است , عمق روح خودش است كه به او الهام مى كند , از باطن خود الهام مى گيرد نه از جاى ديگرى . چون از عمق روحش اين انديشه ها مىآيد به سطح روحش , مى گوييم پس روح الامين اينها را آورده و چون سر سلسله همه كارها خداست و همه چيز به دست خداست , پس خدا فرستاده , چون هر كارى تاخدا نخواهد كه نمى شود . پس معنى وحى اين است كه از عمق انديشه خود پيغمبر سرچشمه مى گيرد و مىآيد به سطح انديشه اش . مى گوييم ملائكه يعنى چه ؟ مى گويد ملائكه يعنى همين قواى طبيعت , ملائكه عبارت است از قوايى كه در طبيعت وجود دارد , و چون خدا اين قوا را استخدام مى كند بنابراين ملائكه در اختيار او هستند . پس دين يعنى چه ؟ مى گويد چون اين قوانينى كه او وضع كرده است واقعا قوانين صحيح و صالحى است و براى سعادت اجتماع مفيد است پس دين است , از جانب خداست و ما چيز ديگرى نمى خواهيم . خلاصه تمام آنچه كه درباب رابطه پيغمبر با خدا , گرفتن دستور از خدا , وحى , نزول فرشته و اينجور چيزها گفته مى شود تمام اينها را تقريبا توجيه و تأويل مى كنند به همين جريانهاى عادى اى كه در افراد بشر هست , منتها افراد استثنايى و افراد نابغه بشرى . در واقع اينكه ماوراء فكر و مغز و روح انسان حقيقتى باشد و او از آن ماوراء تلقى كرده باشد - حالا به هر نحو و به هر شكل - اينها را نمى خواهند قبول كنند و اصلا هيچ جنبه غير عادى را نمى خواهند بپذيرند . اين هم يك جور نظريه است .
    نظريه سوم
    نظريه سومى در اينجا وجود دارد كه نه مسأله وحى را به آن شكل عاميانه قبول مى كند ( كه وحى را چيزى نداند جز اينكه آدم حرفها را از راه گوشش مى شنود و يك فرشته هم مثل يك انسان مىآيد , او هم از بالا پرپر مى زند مىآيد پايين ) و نه آن را يك امر عادى تلقى مى كند منتها در سطح نوابغ بشرى , بلكه معتقدند كه در همه افراد بشر - ولى به تفاوت - غير از عقل و حس ( 6 ) يك شعور ديگر و يك حس باطنى ديگر هم وجود دارد و اين در بعضى از افراد قوى است و آنقدر قوى مى شود كه با دنياى ديگر واقعا اتصال پيدا مى كند ( دنياى ديگر چگونه است , ما نمى دانيم ) به طورى كه واقعا درى از دنياى ديگرى به روى او باز مى شود , يعنى تنها فعاليت وجود خودش نيست , نبوغ خودش نيست , فقط استعدادى كه دارد استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش هست , درست مثل اينكه - بلا تشبيه - ممكن است دو نفر باشند كه از نظر نبوغ فردى مثل همديگر باشند ولى يكى چون با خارج ايران ارتباط دارد , مى رود و مىآيد يا مثلا وسيله ارتباطى مانند تلگراف و تلفن دارد , به واسطه داشتند اين وسيله از آنجا خبرهايى را تلقى مى كند كه اين رفيقش كه به اندازه او نبوع فردى دارد از اين قضايا بى خبر است . آنچه اين بر او زيادت دارد , وسيله اى است , حسى است , ارتباطى است كه با دنياى ديگر دارد . و اين به نص قرآن اختصاص به پيغمبران هم ندارد , براى اينكه خود قرآن هم اين را براى غير پيغمبران نيز ذكر كرده است به يك حد بسيار قوى و نيرومندى .
    ما مى دانيم كه مريم مادر عيسى را خداوند در زمره پيغمبران ذكر نكرده است همچنانكه مادر موسى را هم در زمره پيغمبران ذكر نكرده است , ولى در عين حال اين گونه ارتباط و اتصال با جهان ديگر را به يك نحو بسيار شديد و عالى - مخصوصا براى مادر عيسى حضرت مريم - ذكر كرده است كه فرشتگان بر او ظاهر مى شدند و با او سخن مى گفتند : (   يا مريم ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين 0 يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين  ) (7) , حتى - به نص قرآن كريم - براى او از غيب غذا مىآوردند , تا آن حدى كه زكريايى كه پيغمبر بود در شگفت مى ماند و مى گفت :
      يا مريم انى لك هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب   ( 8 ) .
    در اصطلاح حديث ما اينها را ( محدث) مى گويند , مى گويند نبى نيستند , رسول هم نيستند , محدث هستند , يعنى با اينها سخن گفته مى شود , و اين تقريبا مى شود گفت از مسلمات اسلام است كه غير پيغمبران هم مى توانند محدث باشند . ما حضرت امير را و خيلى كمتر از حضرت امير را پيغمبر نمى دانيم و پيغمبر نبوده اند ولى مسلم حضرت امير حقايقى را از غيب تلقى مى كرده بدون واسطه پيغمبر . البته به دست پيغمبر پرورش پيدا كرده ولى اين مقدار مطالب را تلقى مى كرده , و حتى اين در نهج البلاغه هست كه مى فرمايد : ( | و لقد كنت مع رسول الله بحراء |) من با پيغمبر در حرا بودم ( آنوقت بچه بوده , در حدود سنين ده سالگى , و بعضى نوشته اند دوازده سالگى ( ( | ارى نور الرسالة و اشم بريح النبوة |) نور رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را استشمام مى كردم ( معلوم است يك تعبير خاصى است , يعنى چيزهايى را همان وقت در پيغمبر حس مى كردم ) تا آنجا كه مى گويد : ( | و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى اليه |) كه من آن ناله دردناك شيطان را وقتى كه وحى بر پيغمبر نازل شد شنيدم , به پيغمبر گفتم كه من شنيدم , به من فرمود : ( | يا على انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى |) ( 9 ) تو مى شنوى آنچه من مى شنوم . معلوم است كه ( تو مى شنوى آنچه من مى شنوم) يك صدايى نبوده كه اگر ما هم آنجا بوديم مى شنيديم , يعنى شكل شنيدن اين جور نبوده كه هر صاحب گوشى , هر حيوانى و هر انسانى اگر آنجا مى بود اين صدا را مى شنيد , چون مى گويد  :( | انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى |) آنهايى كه من مى شنوم تو مى شنوى , آنهايى كه من مى بينم تو هم مى بينى, در عين حال تو پيغمبر نيستى.
    خود ايشان جمله هايى دارند , مى فرمايند : ( | ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء | | للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت الائه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم |) ( 10 ) خدا ذكر را - يعنى ياد خودش را - مايه روشنى دلها قرار داده است , به وسيله همين ياد او بودن ( 11 ) است كه گوش انسان سنگينى اش برطرف مى شود , مى شنود بعد از اينكه نمى شنيد , مى بيند بعد از آنكه نمى ديد ( اگر ما باشيم و اين تعبير , اين را دو جور مى شود معنى كرد : يكى اينكه ( مى شنود بعد از آنكه نمى شنيد) مقصود كنايه است از اينكه سخنان حق را مى شنيد ولى در او اثر نمى گذاشت ولى بعد از اين در او اثر مى گذارد , عبرتها را مى ديد ترتيب اثر نمى داد , بعد از اين ترتيب اثر مى دهد . ولى احتمال بيشتر كه همان هم به نظر من مقصود است اين است كه چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد , واقعا چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد , واقعا چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد و واقعا چيزهايى مى بيند كه قبلا نمى ديد ( ( | و تنقاد به بعد المعاندة |) بعد مى شود واقعا عبد , منقاد , خاضع در مقابل حق . قرينه , اين ما بعد است : ( | و ما برح الله عزت الائه فى البرهة بعد البرهة | ) دائما در جهان اينچنين بوده , در فواصل متعدد , در وقتى كه پيغمبرانى نبوده اند ( | و فى ازمان الفترات | ) هميشه خداوند بندگانى داشته است كه با آنها در فكرشان مناجات مى كرده ( مناجات سخن سرى را مى گويند ) , خداوند در فكر آنها با آنها سخن سرى مى گفته است ( | و كلمهم فى ذات عقولهم |) در عقل آنها با آنها سخن مى گفته است . صد در صد اين جمله حضرت مى خواهد بفهماند كه تنها پيامبران نيستند كه سخن حق را مى شنوند و الهامى از ناحيه حق به آنها مى شود , افراد ديگرى هميشه بوده اند و چنين اشخاصى در جهان خواهند بود , در عين حال پيغمبر هم نيستند .
    پس اين نظريه كه نظريه سوم است مبتنى بر اين اساس است , يك نوع انسان شناسى است , خلاصه اش انسان شناسى است , كه در هر بشرى كم و بيش اين استعداد هست , حداقلش آن چيزى است كه در بعضى از خوابها ظهور مى كند . حتى فلاسفه هم اين را از همين باب ذكر كرده اند . در حديث هم هست كه رؤياى صادق يك جزء از هفتاد جزء نبوت است , يعنى يك شعله و يك برق خيلى كوچكى است . هفتاد هميشه عددى است كه براى كثرت آورده مى شود . مقصود اين است كه آن خيلى شديد است و اين خيلى ضعيف , مثل اينكه نور خيلى ضعيفى را بگوييد كه اين هم از نوع خورشيد است . مقصود اين است كه آن قوى است و اين ضعيف , بالاخره نور نور است ولى آن قواى آن است اين ضعيفش . مى گويند اين حس در همه افراد كم و بيش وجود دارد و قوى ترش آن چيزى است كه در پيغمبران وجود دارد .
    اين نظريه در قديم بوده است يعنى فلاسفه قديم كه درباب ( نفس) صحبت مى كرد ند اين استعداد را پذيرفته اند , امروز هم اين قدر من مى توانم عرض بكنم كه عده اى از اكابر روانشناسهاى امروز اين را پذيرفته اند , از جمله ويليام جيمز است كه مرحوم فروغى در كتاب سير حكمت دراروپا ( جلدسوم ) اين مطلب را از او نقل كرده است . او روانشناسى را بر پايه آزمايش گذاشته , روانشناسى اش روانشناسى آزمايشى است و معتقد است كه من در آزمايشهاى خودم به اين مطلب رسيده ام كه بعضى از افراد بشر اين حس در آنها وجود دارد كه گاهى از باطن , يك راهى به جاى ديگر پيدا مى كنند و به قول خود او اين من ها ( من من و من شما و من ايشان ) مثل چاههايى است كه از زمين كنده باشند , آبهايى كه از زير زمين مىآيد به روى زمين , اين يك چشمه است آن يك چشمه و آن يك چشمه , اينها از همديگر جدا هستند ولى در آن زير زمين , در آن اعماق مى توانند به همديگر متصل بشوند با اينكه از رو از هم جدا هستند . من ها ممكن است از آن زير يك پيوستگى و ارتباطى داشته باشند كه به همديگر متصل مى شوند و از آن راه است كه ممكن است من از ضمير شما آگاه شوم , شما از ضمير من آگاه شويد و يا آگاهى به قدرى كامل باشد كه يك نفر از ضمير همه آگاه بشود .
    به هر حال , اين نظريه كه وحى را يك حس مخصوص و يك شعور مخصوص و يك استعداد مخصوص تشخيص مى دهد مى گويد درى از جهان ديگر - كه به جهان ديگر هم معتقد است - به روى شخص باز مى شود . اگر بگوييم مسأله فرشته چه مى شود ؟ فرشته نازل مى شود يعنى چه ؟ مى گويند فرشته همانى است كه اين به او اتصال پيدا مى كند , اين همان حقيقتى است كه اين او را در باطن مى يابد ولى روح انسان اين خاصيت را دارد كه به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است , هر چيزى را در هر درجه اى به نوع خاصى ادراك مى كند . مثلا مى گويند امر عادى كه در طبيعت وجود دارد اين يك وجود است , به حس انسان كه مىآيد آن را ادراك مى كند يك مرتبه خاص ديگرى از وجود است , بعد مى رود در عالم خيال , آنجا شكل ديگرى پيدا مى كند , بعد مى رود در عالم عقل شكل ديگرى پيدا مى كند , و بعد ممكن است در ماوراء عقل شكل ديگرى داشته باشد . اشيائى را كه انسان ادراك مى كند , از طبيعت مىآيد به حس , از حس مى رود به خيال , از خيال مى رود به عقل , از عقل مى رود به ماوراء عقل . يك وقت هست كه از آن طرف مىآيد پايين . همان موجود ماوراء طبيعت و ماده اى كه حس باطن انسان در آنجا درك كرده , وقتى كه تنزل كند بيايد به مرتبه حس , براى او به صورت يك فرشته مجسم مى شود و او را مى بيند . پس نزولى كه فرشته مى كند نزول است اما نه نزول در طبيعت كه از كره مثلا بالا بيايد در عالم طبيعت , حركت هم هست , واقعا سير هم هست , اما سيرى است كه از مراتب باطن خود او آمده است , از باطن خود او آمده تا متمثل شده و به صورت يك امر محسوس در بيرون در آمده است . پس نزول هست ولى نه نزول جسمانى و مادى , نزول معنوى و باطنى . اين همين حرفى است كه از قديم حكماى الهى گفته اند و عده اى گفته اند اين انكار نبوت است , انكار وحى است , چنين است , چنان است . من هم فعلا نظرى را ذكر مى كنم . اساس اين نظر - همين طور كه عرض كردم - اين دو نكته است : يكى اين كه در انسان يك شعورى ماوراء طبيعتى قائل است , و پايه سوم آن اين طرز فكر فلسفى روانشناسى است راجع به روح عقل و حس تشخيص مى دهند كه در بعضى از افراد خيلى قوى است كه آنها پيغمبران هستند و مادون پيغمبران . پايه ديگر اين نظريه اين است كه به جهان ماوراء طبيعتى قائل است , و پايه سوم آن اين طرز فكر فلسفى روانشناسى راجع به روح و نفس انسان كه اشياء از مرتبه طبيعت ترقى مى كنند . ( ترقى مى كنند) يعنى هر مرتبه اى يك شكلى دارد تا مى رسد به بالا . از بالا وقتى كه بيايد به طرف حس باز همين طور شكلها را طى مى كند , همين رنگها را پيدا مى كند , يعنى در هر ظرفى كه قرار مى گيرد يك شكل خاصى دارد , همانى كه جبرئيل است , روح القدس است , روح الامين است , در آن جهان كه هست يك شكل خاصى دارد , وضع خاصى دارد , همو وقتى به اين جهان بيايد به صورت يك بشر متمثل مى شود , و لهذا پيغمبر فرمود كه من وقتى جبرئيل را به صورت واقعى اش مى ديدم هر جا نگاه مى كردم او را مى ديدم يعنى آن وقت ديگر براى من به صورت يك موجود مجسمى كه فقط در مقابل من هست و در جاى ديگر براى من به صورت يك موجود مجسمى كه فقط در مقابل من هست و در جاى ديگر نيست نبود , وقتى او را به صورت واقعى اش مى ديدم هرجا را كه نگاه مى كردم او را مى ديدم . پس معلوم مى شود او هم صورت واقعى و صورت متمثل شده اينچنينى دارد . اين سه نظريه كه باز به طور اجمال در باب وحى ذكر كرديم .
    يك نظريه اى آقاى مهندس بازرگان در مسأله وحى ذكر كرده اند كه شايد منطبق با هيچيك از سه نظريه نباشد . آن نظريه اول عاميانه را كه صد در صد انكار ورد مى كنند . با نظريه دوم هم كه صد در صد وحى را يك امر طبيعى و مادى و همان نبوغ بشرى مى داند منطبق نيست . با اين حرف هم منطبق نيست . اگر آقايان مصلحت بدانند روى آن هم يك بحثى مى كنيم و همه اينها احتياج به بحث بيشترى دارد . آن چيزى كه به نظر من بيشتر براى ما لازم است يعنى از نظر خودم آن را بيشتر لازم مى دا نم كه بحث بكنيم و آقايان هم اگر مدارك و اطلاعاتى دارند ممكن است رويش مطالعه كنند , همين است كه آيا روانشناسى امروز چنين حسى را كه قدماى علما مى گفتند مى پذيرد يا نمى پذيرد ؟ امروز ديگر عرضى ندارم .
    سؤال : راجع به مسأله نبوت چرا تعداد مشخص و يا نامشخصى پيغمبر و يا رسول فرستاده شده و چرا اين افراد خاص انتخاب شده اند , چه خصوصياتى بايد مى داشتند تا انتخاب مى شدند ؟ چرا پيامبران بزرگى كه ما مى شناسيم از سرزمين خاصى ظهور كرده اند ؟ و ديگر اينكه ساير اقوام چه وضعى داشته اند , آيا اقوام ديگر آنطور كه گفته شده پيغمبر داشته اند و اگر داشته اند به چه صورت بوده كه بعضى از اقوام آنطورى كه تاريخ و حتى مشاهده در حال حاضر نشان مى دهد ظاهرا آثارى از اينكه پيغمبرى براى آنها ظهور كرده باشد نيست و اينها از لحاظ مسؤوليتى كه دارند و به هر حال بايد حقايق به شكلى براى آنها ارسال شده باشد و آنها تا مدت زيادى ارتباطى با جهان ديگر نداشته اند وضعشان به چه صورت بوده ؟ و نكته آخر اينكه تحت چه شرايطى پيامبر اسلام ظهور كرد كه مى توانست آخرين پيغمبر باشد و آن شرايط ديگر تكرار نميشود يعنى آن خواسته ها و نيازها ديگر تكرار نمى شود يا براى هميشه جواب گفته شده است ؟
    جواب : يك سؤال آقاى دكتر اين بود كه چه امتيازى در كار بوده كه يكى پيغمبر شود يكى نشود ؟ اين جزء همان مسائل فرعى است كه من يادداشت كرده ام . در واقع سؤال اين است كه آيا افرادى كه براى پيغمبرى انتخاب مى شوند يك امتيازى نسبت به ديگران دارند يا همين طور گزاف و گتره است , مثل اينكه قرعه بكشند يك كسى اسمش در بيايد ؟ اين جزء مسائلى است كه در يادداشتهاى من هست ولى جزء مسائل اساسى نبود , جزء مسائل فرعى است كه بحث مى كنيم , و جوابش اين است كه خير , گزافى و گتره اى نيست و لياقت خاص در آن دخيل است و قرآن هم روى اين مسأله تكيه دارد : (   ان الله اصطفيه عليكم) . . .   ( 12 ) . كلمه ( اصطفى) اين را مى فهماند . از همه صريحتر آيه اى است كه مى فرمايد ) : (   الله اعلم حيث يجعل رسالته)   ( 13 ) . خدا خودش بهتر مى داند كه رسالت را كجا قرار دهد . اين ( بهتر مى داند) يعنى بهتر تشخيص مى دهد . پس معلوم مى شود كه همه افراد , آن صلاحيت را ندارند و اين روى صلاحيت خاصى است .
    مسأله دومى كه سؤال كرديد و در آخر هم تكرار كرديد كه ايندو تقريبا يك مطلب بود , يكى مسأله عدد انبياء بود و ديگر مسأله ختم نبوت . مسأله عدد انبياء كه چقدر بوده , در قرآن چيزى نيامده , در حديث آمده و جزو مسائلى نيست كه ما حتما بايد معتقد باشيم كه مثلا پيغمبران صد و بيست و چهار هزار بودند يا بيشتر و يا كمتر . يك حديثى هم هست از پيغمبر كه به ابوذر فرمود كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بودند . اينها مسأله مهم نيست .
    مسأله ديگرى كه ذكر كرديد اين بود كه در چه شرايطى ضرورت پيدا مى كرده كه پيغمبرى بيايد و بعد چه شرايطى بود كه پيغمبر آخر الزمان آمد و بعد هم نبوت ختم شده ؟ اين بيشتر مسأله ختم نبوت است , آنهم مقدمه بحث ختم نبوت , كه ما در همان مقاله ( ختم نبوت) روى آن بحث كرده ايم , در عين حال اگر لازم باشد روى اين هم بحث مى كنيم .
    اما مسأله اين كه چرا در سرزمين خاصى پيغمبر زياد بوده , اين بستگى پيدا مى كند به همان (   الله اعلم حيث يجعل رسالته)   يعنى وقتى كه اين بستگى داشته باشد به استعدادهاى مخصوصى كه در افراد هست , مسلما سرزمينها هم در پرورش استعدادها تأثير دارد . امروز هم مى گويند كه شرق , سرزمين عرفان و اشراق است . اين يك امر گزاف و گتره نيست كه مثلا غربيها بيشتر به محسوسات مى پردازند و شرقيها بيشتر به نامحسوسات , يعنى اينها بيشتر به اين سو كشانده مى شوند آنها به آن سو . محيط جغرافيايى و اوضاع و احوال و گرمى آفتاب و اينها در پرورش جسم انسان مفيد است و وضع جسم هم در پرورشهاى مخصوص روح تأثير دارد . اين مانعى ندارد كه بعضى از سرزمينها آمادگى بيشترى داشته باشد براى پروراندن افرادى كه اجمالا استعداد اشراق و الهام دارند . اما اينكه آيا بعضى سرزمينها به كلى عارى بوده و فقط يك نقطه دنيا محل ظهور پيامبران بوده كه همان سرزمين فلسطين و حجاز و اينها باشد , سرزمينهاى ديگر دنيا پيغمبر هيچ پرورش نداده ؟ اين را ما با تاريخ نمى توا نيم اثبات كنيم كه همه جا بوده و نمى توانيم اثبات كنيم كه بعضى جاها قطعا نبوده . قرآن كريم مى گويد : (   و ان من امة الا خلا فيها نذير)   ( 14 ) در تمام ملتها نذيرى وجود داشته . تاريخ هم نمى تواند ثابت كند كه حتما نبوده . ولى قرآن مى گويد همه جا بوده . منتها ما با تاريخ نمى توانيم اثبات كنيم كه در فلان سرزمين آيا پيغمبرى ظهور كرده يا نكرده , اما نمى توانيم نفى هم بكنيم كه نبوده . قرآن هم به طور كلى مى گويد : (   و ان من امة الا خلا فيها نذير)   .
    - راجع به مسأله نبوت كه اصولا ما با چه ديدى به انسان و با چه ديدى به سرنوشت انسان نگاه كنيم و نبوت چرا لازم و ضرورى شده ؟ آيا ضرورى بوده يا نبوده ؟ يك ديد اين است كه ما فكر كنيم انسان هم مثل موجودات ديگر , در هر حال در مرحله عالى ترى هست و هدف از اين زندگى در اين دنيا آنطور كه بعضى شواهد نشان مى دهد و بعضى ها هم معتقدند اين است كه انسان هم با گذشتن از يك مرحله اى از عمر و يا از تاريخ , هر دو - هم عمر يك فرد و هم عمر تاريخ - به يك مرحله عالى ترى برسد و عده اى از اينها براى زندگى بعدى كه ما ( معاد) مى ناميم برگزيده بشوند , آنهايى كه شايد نوع جديدى باشند , حتى نوع برترى از انسان فعلى كه ما الان مى شناسيم . براى اين كار لازم بوده كه از تجربيات و آزمايشات زيادى بيرون بيايند و انسان به نيروها , به ضعف و قدرت هايى هم كه مجهز است و ما به آن جنبه صد در صد طبيعى مى دهيم , منتها نه با نفى خدا , يعنى خداوند خواسته يك چنين سير تكاملى طى بشود و عده اى را برگزيده كه در جهان بعدى هم باشند , منتها اگر از نوع انسان غريزه را به آن قدرتش گرفته بجايش عقلى داده كه تشخيص بدهد . پس آنهايى كه بتوانند عقل را بهتر به كار بيندازند مسلم زندگى خود را تكامل مى دهند و يك زندگى عالى ترى انتخاب مى كنند , خواه ناخواه جزو برگزيده ها خواهند شد , جزو كسانى كه زندگى بعدى را هم مى توانند داشته باشند , و آنهايى كه عقل را به كار نيندازند جزو برگزيده ها نمى شوند و يا در نوع فعلى كه به نسبت نوع بعدى پست تر خواهد بود مى مانند . مسأله تكامل را قبول كنيم . آن انواع پست تر در زندگى معمولى شان مانده اند , يك عده خاصى بوده اند كه توانسته اند به نوع عالى ترى برسند به علت استعدادهاى خاصى كه داشته اند . اگر با اين ديد نگاه كنيم , انسان هم بجاى غريزه به شكلى كه در حيوانات است  عقل به او داده شده و بايد به حال خود رها باشد . اينجا ديگر قاعدتا نبايد احتياج به يك نيروى اضافى باشد ( همه بر فرض است ) , چون همه داراى عقل هستند بايد رها بشوند , آن كه واقعا اين عقل را به كار انداخته است , استعدادش را رشد داده , مى تواند درك حقايق بكند و راهش را تشخيص بدهد . همان طور كه آن موجودات پست تر فقط به كمك غريزه بهترين نوع زندگى را مى كنند از لحاظ شرايط خودشان , انسان هم به كمك عقل بتواند بهترين نوع زندگى خود را داشته باشد , به مرحله عالى برسد , منتها آنهايى كه استعداد بيشترى دارند به مرحله عالى مى رسند و جزو كسانى مى شوند كه مى توانند بعدا به يك نوع عالى ترى تبديل بشوند , آنهايى كه ندارند يا به كار نمى اند ازند خواه ناخواه بايدبمانند . حالا اينجا چه لزومى داشته پيغمبرى بيايد ضمن اينكه انسان اين عقل را دارد كه راهش را تشخيص بدهد يعنى جبران كمبود غريزه اش شده , چرا بايد پيغمبرى بيايد كه راه نشان بدهد ؟ اينجا بالنتيجه يا بايد بين كسانى كه عقلشان را به كار مى اندازند و كسانى كه نمى اندازند اختلافى حاصل نشود يا اين سير تكاملى به شكل طبيعى اش طى نشود . چرا يك عامل اضافى مرتب بيايد بخواهد هشدار بدهد ؟ ولى اگر قرار باشد اين عامل اضافى بيايد مسأله عقل چقدر مى تواند مؤثر باشد با توجه به تضادهاى نيروهايى كه در انسان هست , كه عده اى ممكن است اين عامل اضافى را درك كنند , عده اى نكنند , از راهنماييهاى پيغمبران استفاده بكنند يا نكنند . . .

     ادامه مطلب
     عنوان خبر: راه هاى اثبات نبوت

    بحث ما درباره نبوت است كه به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است . اصول دين به يك اعتبار عبارت است از توحيد , نبوت و معاد , ولى از ديده شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است , گفته مى شود كه اصول دين پنج است : توحيد , عدل , نبوت , امامت و معاد . به هر حال نبوت يكى از اركان اصول دين است . راجع به نبوت بحثهاى زيادى هست كه ما عجالتا فهرست بحثها را آن اندازه اى كه فعلا به نظرمان رسيده عرض مى كنيم و ممكن است كه آقايان هم موضوعاتى داشته باشند كه لازم باشد در اطراف آنها بحث شود . مفهوم عمومى اى كه همه مردم از نبوت دارند اين است كه بعضى از افراد بشر واسطه هستند ميان خداوند و ساير افراد بشر , به اين نحو كه دستورهاى خدارا از خدا مى گيرند و به مردم ابلاغ مى كنند . تا اين حد را همه در تعريف نبوت قبول دارند . اين ديگر تفسيرى همراهش نيست : گروهى از افراد بشر كه دستورهاى خدا را از ناحيه خداوند مى گيرند و به مردم ابلاغ مى كنند . آنگاه در اينجا مسائل زيادى هست . يكى از مسائل اين است كه اساسا چه نيازى در عالم به اين كار هست كه دستورهايى از ناحيه خدا به مردم برسد , اصلا مردم نياز به چنين چيزى دارند كه از ناحيه خدا به آنها دستور برسد , يا نه , چنين نيازى نيست ؟ و تازه اگر چنين نيازى هست آيا حتما راه برآورده شدن اين نياز اين است كه به وسيله افرادى از بشر اين دستورها ابلاغ بشود , راه ديگرى وجود ندارد ؟ اگر گفتيم اين نياز هست , اين نياز از چه قسمت است ؟ آيا زندگى اجتماعى بشر بدون آنكه يك دستور الهى در آن حكمفرما باشد نظم و نظام نمى پذيرد ؟ يا نه , از اين جهت بشر نيازى ندارد , از آن جهت نياز دارد كه زندگى بشر محدود به زندگى دنيا نيست , يك زندگى ماوراء دنيايى هم وجود دارد و آن زندگى ماوراء دنيا از نظر اينكه بشر در آنجا سعادتمند باشد بستگى دارد به اينكه در اين دنيا چگونه زندگى كند , چه جور معتقدات و افكارى داشته باشد , چه جور خلقياتى داشته باشد و چه جور اعمالى داشته باشد كه اعمال صالح گفته مى شود . چون سعادت بشر در آن دنيا بستگى دارد به افكار و معتقدات و اخلاقيات و اعمالش در اين دنيا , پيغمبران دستورهايى از ناحيه خدا براى بشر آورده اند كه فكر و عمل و اخلاق خودش را طورى تنظيم كند كه در آن دنيا سعادتمند باشد . و يا هر دو , يعنى هم زندگى اجتماعى بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتياج دارد كه آن دستورهاى خدايى اجرا بشود و هم زندگى اخروى بشر , و ايندو به يكديگر پيوسته و وابسته اند نه اينكه ضد يكديگر باشند كه آنچه زندگى اجتماعى را صالح مى كند آن دنيا را خراب كند و بالعكس , نه , در هر دو , بشر چنين نيازى دارد . پس يك بحث درباب نبوت مسأله نياز به انبياست .
    بحث ديگر درباب نبوت اين است كه انبياء كه ما مى گوييم دستورها را از ناحيه خدا مى گيرند اين را چگونه مى گيرند ؟ كه اين نامش ( وحى) است , بحث در مسأله وحى است , يعنى انبياء اين تعبير را درباره خودشان به كار برده و گفته اند از ناحيه خدا به ما وحى مى شود . آنگاه درباب وحى , نام فرشتگان را آورده اند , جبرئيلى مخصوصا نامش برده شده است در خود قرآن و در كتابهاى ديگر آسمانى به عنوان واسطه وحى , و به هر حال اين گرفتن دستور , تلقى كردن دستورهاى خدا كه خودشان اسم ( وحى) رويش گذاشته اند چگونه و به چه شكل است ؟
    مسأله ديگر كه باز يك مسأله اساسى درباب نبوت است اين است كه انبياء ( 1 ) معجزه داشتند و معجزه هايى مىآوردند . معجزه چيست ؟ خود معجزه هم به اندازه مسأله وحى يك مسأله مرموزى است . آيا اصلا معجزه وجود داشته است و مى توا ند وجود داشته باشد ؟ آيا معجزه ضد علم است يا ضد علم نيست ؟ علم و معجزه آيا با هم ناسازگارند يا ناسازگار نيستند ؟
    به نظر من مىآيد كه بحثهاى اساسى درباب نبوت همين سه بحث است : يكى  اينكه آيا نياز به دستورات الهى هست يا نيست و اگر هست از چه راه ؟ ديگر اينكه اين كيفيت ارتباط چگونه كيفيتى است ؟ و سوم اينكه معجزات كه دليل و آيت پيغمبران است چيست و چگونه بوده است و ماهيت معجزه چيست , رابطه اش با علم چه رابطه اى است ؟
    البته مسائل ديگرى هم در اينجا هست گو اينكه به اندازه اين مسائل , اساسى نيست ولى به هر حال آنها هم مسائل مهمى است .

    ( نبى) و ( رسول)
    مثلا يكى از مسائل كه از نظر قرآنى خيلى قابل بحث است اين است كه در قرآن , هم تعبير ( نبى) آمده است و هم تعبير ( رسول) , نبى و رسول , نبيين و رسل , آيا نبوت با رسالت فرق مى كند , يعنى دو مقام و دو خصوصيت است ؟ يا نه , يك چيز است كه با دو اسم تعبير شده است ؟ كلمه ( نبى) از ماده ( نبأ) است . نبأ يعنى خبر , البته خبرهاى مهم و عظيم و خبرهاى صادق . مثل اينكه هر خبرى را نبأ نمى گويند , كلمه ( حديث ) يا ( خبر) را ممكن است بگويند ولى كلمه ( نبأ) يك اهميت ديگرى دارد . نبى يعنى خبر دهنده , چون انبياء از خدا خبرهايى آورده و به مردم داده اند , به اين اعتبار به آنها گفته اند ( نبى) . كلمه ( رسول ) از ماده ( رسالت) است كه اصل معنايش رهايى است در مقابل قيد . ( مرسل) در زبان عرب يعنى رها شده , در مقابل ( در قيد شده) . مثلا اگر مويى را همين طور رها كنند به پايين , مى گويند ( ارسله) يعنى رهايش كرد , اما اگر مو را با سنجاقى ببندند اين نقطه مقابل ارسال است . ولى اين كلمه را در مطلق مورد فرستادن به كار مى برند . وقتى كه كسى , كسى يا چيزى را از جايى به جايى مى فرستد , به آن مى گويند ( ارسال) و ( رسول) يعنى فرستاده به طور كلى . نمايندگانى كه مثلا يك امير , يك پادشاه از پيش خودش نزديك نفر ديگر مى فرستد اينها را معمولا در زبان عربى ( رسول) مى گويند , رسولى فرستاد يعنى نماينده اى فرستاد , فرستاده اى فرستاد . اين معنى لغوى اش .
    آيا در اصطلاح قرآن ميان ( نبى) و ( رسول) فرقى هست كه قرآن وقتى به كسى مى گويد ( نبى) به يك عنايت خاصى مى گويد و وقتى مى گويد ( رسول) به عنايت ديگرى است كه احيانا ممكن است كسى نبى باشد رسول نباشد , يا برعكس رسول باشد نبى نباشد , چنين چيزى هست يا نه ؟ اين هم بحثى است كه چون در درجه اول لزوم نيست ما فعلا وارد آن نمى شويم , اگر لازم بود روى اين جهت هم بحث مى كنيم كه آيا ميان ايندو فرق هست و يا فرق نيست ؟ اين مخصوصا از اين جهت ضرورت پيدا مى كند كه در آيه ختم نبوت , ما به اين تعبير داريم كه : (   ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين)   ( 2 ) . بعضى ها ( البته در عصرهاى اخير و نه آدمهاى حسابى , افرادى كه دنبال بهانه مى گردند ) گفته اند در اينجا قرآن كه نفرموده رسالت ختم شده است , فرموده نبوت ختم شده است , چه مانعى دارد كه نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد ؟ اگر بگوييم نبوت مگر چيست كه ختم شده و رسالت ختم نشده ؟ مى گويند انبياء فقط به كسانى مى گفتند كه مثلا در عالم رؤيا , در عالم خواب چيزهايى را مى ديدند , اما رسالت مطلب ديگرى است كه آن ختم نشده . اين را فقط براى اينكه توجه به اهميت مطلب داده باشيم عرض كردم . ما آن سه بحث اساسى و اصولى خودمان را عرض بكنيم .

    نياز به رسالت
    مسأله اول مسأله نياز به رسالت بود . بدون شك اگر ما مسأله آخرت را بپذيريم يعنى اگر قبول كنيم كه زندگى بشر با مردنش در اين دنيا پايان نمى پذيرد و نشئه ديگرى ماوراء نشئه دنيا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حيات و زندگى دارد و در آنجا هم به نوعى مرزوق است , سعادتى دارد , شقاوتى دارد : (   و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون 0 فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم)   ( 3 ) ( اين جزو خبرهايى است كه پيغمبران آورده و داده اند و از جنبه هاى علمى و فلسفى هم بحثهايى شده ) اگر ما تنها مسأله آخرت را بپذيريم ( برزخ و آخرت و اينها ) بدون شك علم و عقل بشر كافى نيست براى تحقيق در مسائل آخرت و تشخيص اينكه چه چيز براى سعادت اخروى نافع است و چه چيز مضر . حتى بشر با علم و عقل خودش اصلا نمى تواند پى ببرد به وجود يك نشئه اى . تا امروز هم كه علم بشر اينهمه پيش رفته است هنوز ما بعد مرگ به عنوان يك مجهول براى بشر تجلى مى كند , هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فكرى , اگر از نظر كلى بخواهيم ببينيم , به صورت يك مجهول است براى بشر , يعنى نمى تواند اين را از نظر علمى صد در صد اثبات كند كه چنين چيزى هست ( البته يك قرائن و دلائلى هست اما يك امرى كه از نظر علم , قطعى تلقى شده باشد نيست ) كما اينكه از نظر علم نمى تواند اين را صد در صد نفى كند بگويد نه , علم كشف كرده كه چنين چيزى نيست . جزء مجهولات بشر است .
    پس اگر مسأله عالم آخرت را كه باز خود پيغمبران هستند كه اصل وجود آن را خبر داده اند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان داده اند در نظر بگيريم نياز به انبياء صد در صد قطعى است و جاى بحثى در آن نيست .
    آن چيزى كه بيشتر بايد رويش بحث كرد مسأله زندگى اجتماعى است كه آيا واقعا اين زندگى دنيايى بشر نيازى به پيغمبران دارد يا ندارد ؟ اولا ببينيم خود قرآن چه مى گويد ؟ آيا در قرآن به اين مسأله عنايتى هست يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد ؟ ما مى بينيم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بيان نمى كند , مسأله زندگى دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح مى كند , خيلى هم واضح و صريح , در آن آيه معروف : (   لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)   ( 4 ) پيامبران خودمان را با دلايل و بينات فرستاديم , كتاب و مقياس همراه آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت بر پا بشود . پس معلوم مى شود قرآن اين را يك نيازى دانسته است و براى اين اصالتى قائل شده است , و در اينجا حتى آن هدف ديگر يعنى شناخت خداوند را هيچ ذكر نمى كند , در جاهاى ديگر ذكر مى كند ولى در اينجا اين هدف را ذكر نمى كند شايد براى اينكه نشان بدهد كه اين هم اصالتى دارد و واقعا اين جهت مورد نياز است و بايد باشد . پس قرآن كه نظر داده است كه از ضرورتهاى زندگى بشر وجود عدالت است وجود پيغمبران را براى برقرارى عدالت لازم و ضرورى مى داند .
    از نظر علمى چطور ؟ از نظر مطالعات اجتماعى چطور ؟ آيا چنين ضرورتى هست يا نه ؟ راجع به اين خيلى مى شود بحث كرد , ما يك بحث مختصرى عرض مى كنيم , اگر باز نياز باشد ممكن است كه بيشتر بحث كنيم .
    بشر يك موجود خاصى است كه زندگى اش بايد زندگى اجتماعى باشد يعنى بدون اينكه با يكديگر زندگى كنند و با يكديگر ارتباط داشته باشند و زندگى تعاونى داشته باشند امكان پذير نيست , ولى برخلاف ساير جاندارهاى اجتماعى كه به حكم غريزه و اجبار زندگى شان اجتماعى هست , به حكم غريزه اجبار نداردكه زندگى اش اجتماعى باشد . مقصودم اين جهت است كه حيوانهاى اجتماعى از طرف خود خلقت و طبيعت مسخر و مجبورند كه اجتماعى زندگى كنند , تقسيم كار را خود خلقت و طبيعت در ميان آنها انجام داده , قانون اجتماعى شان را خود خلقت جبرا براى آنها وضع كرده است و آنها هم به طور خودكار , كار خودشان را انجام مى دهند . مثلا زنبور عسل , ما داريم مى خوانيم و مى بينيم كه تكليف و وظيفه خودش را اجبارا مى داند , يعنى لزومى نيست با تعليم و تربيت ياد بگيرد و كوشش كند تا بفهمد راه چيست , اجبارا به او داده شده است . وظيفه و راه خودش را اجبارا مى داند . پستها هم عوض نمى شود , هر كدام يك مقام معلومى دارند , آن كه كارگر است , كارگر است و آن كه مهندس است , مهندس است و آن كه حاكم و حكمران و ملكه است , ملكه است . حتى ساختمانهاى اينها با هم متفاوت است , برعكس بشر كه بايد زندگى اش زندگى اجتماعى باشد و به حكم اينكه يك موجود مختار و عاقل و آزادى آفريده شده است تمام اينها را خودش بايد انجام دهد به اختيار خودش , خودش بايد فكر كند و ( 5 ) برود براى خودش انتخاب كند . اين نقصها از نظر غريزى در بشر هست به اين معنا كه به او اين غريزه داده نشده است . حالا چرا داده نشده است , آن خودش يك حساب ديگرى دارد كه گفته اند چرا داده نشده است . آنوقت بشر به موجب همين كه مختار و آزاد آفريده شده است امكان تخلف از وظيفه هميشه برايش هست , و به حكم اينكه غريزه حيات دارد و مى خواهد زندگى بكند , نفع جو آفريده شده و دنبال منفعت خودش هست , اين است كه هر فردى آن چيزى كه ابتدائا درباره آن فكر مى كند اين است كه در اجتماع دنبال هدفهاى شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع , يعنى آن چيزى كه اول براى بشر و براى فكر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع , مصلحت اجتماع را نه خوب تشخيص مى دهد و نه به فرض تشخيص دادن رعايت مى كند . حيوان اجتماعى به حكم غريزه مصلحت اجتماع را تشخيص مى دهد مى رود دنبالش و به حكم غريزه هم آن را اجرا مى كند , و بشر در هر دو ناحيه اين نياز را دارد , نياز دارد به يك هدايت و رهبرى كه او را به سوى مصالح اجتماعى اش هدايت و رهبرى كند , و نيازمند است به يك قوه و قدرتى كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعى بفرستد . مى گويند پيغمبران براى اين دو كار آمدند , هم او را به مصالح اجتماعى رهنمايى مى كنند و هم كه اين دومى شايد بالاتر است او را موظف مى كنند , يك قدرتى بر وجودش مسلط مى كنند به نام ( ايمان) كه به حكم اين قدرت آن مصالح اجتماعى را اجرا مى كند , دنبال آنچه كه مصلحت اجتماعى تشخيص مى دهد ( حالا يا به حكم وحى يا به حكم عقل و علم , فرق نمى كند ) مى رود و اگر حكومت دين و حكومت انبياء در ميان بشر در گذشته و حال نبود , به عقيده اينها اصلا بشريتى نبود , يعنى اصلا امروز بشرى روى زمين نبود , بشر خودش را خورده بود , اصلا بشر فانى شده بود . بشر بقاى خودش را در روى زمين و همين تمدنى را كه امروز در روى زمين دارد مديون پيغمبران است . آنها , هم او را رهبرى كردند و هم خودش را از شر خودش نگهدارى كردند , و حتى امروز هم كه اينهمه علم پيش رفته و عقل بشر كامل شده است باز هم نقش انبياء محفوظ است , يعنى همين الان هم بشر تربيتهاى انسانى اى كه دارد , ارث از گذشته اى است كه سر منشأش پيغمبران بوده اند , و مقدار انسانيتى كه دارد باز هم از بقاياى همان تعليمات دينى و كتابهاى آسمانى است كه اگر فرض كنيم همين الان تأثير كتابهاى آسمانى را با يك قوه و قدرتى از روح بشر به كلى بيرون بكشيم , اين مساوى خواهد بود با فناى بشريت يعنى با از بين رفتن روح انسانيت به طور كلى و قهرا فناى بشريت , بشر به صورت يك موجودات درنده اى در خواهد آمد كه هيچ روح اجتماعى نداشته باشند و همه مجبور باشند با همديگر باشند ولى نه مجموع شيرها بخواهند با هم زندگى كنند , چون خيلى تفاوت است ميان افراد بشر , مثل يك جنگلى خواهد بود  كه در آن عده اى گوسفند باشد , عده اى گرگ , عده اى شغال , عده اى شير , عده اى ببر , عده اى پلنگ , عده اى شتر و عده اى اسب , اينها به جان يكديگر بيفتند و قوى ضعيف را پايمال خواهد كرد .
    اين يك خلاصه اى بود كه مى خواستم در اين باره عرض كنم , چون خودم نمى دانم كه لازم هست ما درباره اين مطلب زياد بحث كنيم يا نه . اين به عبارت ديگر همان بحث ( نياز به دين) است كه بشر در زندگى اجتماعى خودش به دين نياز دارد . روح مطلب همين بود كه عرض كردم , كه اگر بيش از اين نياز باشد بعد روى آن بحث مى كنيم .
    پس راهى كه از جنبه نياز به نبوت ذكر شده است دوتاست : مسأله آخرت , مسأله زندگى اجتماعى و فردى .

    وحى
    حالا بياييم وارد مسأله دوم بشويم : مسأله وحى , مسأله اينكه پيغمبران از خدا دستور مى گرفتند , چگونه دستور مى گرفتند ؟ كيفيتش چگونه بوده است ؟ مقدمتا اين مطلب را مى توانيم بگوييم كه همان طور كه گفته اند هيچ كس نمى تواند ادعا بكند كه من مى توانم حقيقت اين كار را تشريح بكنم . اگر كسى بتواند چنين ادعايى بكند خود همان پيغمبران هستند , براى اينكه اين يك حالتى است , يك رابطه اى است , يك ارتباطى است نه از نوع ارتباطاتى كه افراد بشر با يكديگر دارند يا افراد عادى بشر با اشياء ديگرى غير از خدا دارند . كسى هيچ وقت ادعا نكرده است كه كنه و ماهيت اين مطلب را مى تواند تشريح بكند , ولى از اين هم نبايد مأيوس شد كه تا حدودى مى شود درباره اين مطلب بحث كرد , لااقل از راه اينكه يك چيزهايى را مى شود نفى كرد و درباره يك چيزهايى از روى قرائنى كه خود پيغمبران گفته اند مى شود بحث كرد . در اينجا به طور كلى سه نظريه است .

    نظريه عوامانه
    يك نظريه نظريه عاميانه است . من نمى گويم درست يا نادرست , بعد كه آيات قرآن را خوانديم ببينيم كه قرآن با كداميك تطبيق مى كند . يك نظرى عوام الناس دارند و آن اين است كه تا مى گويند ( وحى) اينجور به فكرشان مى رسد كه خداوند در آسمان است , بالاى آسمان هفتم مثلا , در نقطه خيلى خيلى دورى , و پيغمبر روى زمين است , بنابراين فاصله زيادى ميان خدا و پيغمبر وجود دارد , خدا كه مى خواهد دستورهايش را به پيغمبرش برساند نياز دارد به يك موجودى كه بتواند اين فاصله را طى كند و آن موجود قهرا بايد پر و بال داشته باشد تا اين فاصله را طى كند , و از طرفى هم بايد عقل و شعور داشته باشد كه بتواند دستورى را از خدا به پيغمبر القاء كند . پس اين موجود بايد از يك طرف جنبه انسان باشد و از يك جنبه مرغ . بايد انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براى پيغمبر بياورد چون مى خواهد نقل كلام و نقل سخن كند , ولى از طرف ديگر چون اين فاصله بعيد را مى خواهد طى كند ( اگر هر انسانى مى توانست كه خود پيغمبر مى رفت و بر مى گشت ) بايد يك پر و بالى داشته باشد تا اين فاصله ميان زمين و آسمان را طى كند , و او همان است كه به اسم ( فرشته) ناميده مى شود . عكس فرشته ها را هم كه مى كشند و انسان نگاه مى كند مى بيند يك انسان است , سر دارد , چشم دارد , لب دارد , بينى دارد , گردن دارد , دست دارد , پا دارد , كمر دارد و همه چيز دارد به اضافه دو تا بال نظير بال كبوتر , فقط لباس ندارد كه حتى بى شلوارش را هم مى كشند . آقا بزرگ حكيم گفته بود ( اينكه مردم شنيده اند ملائكه مجردند , اينها مجرد از تنبان فرض كرده اند ( به همان زبان مشهدى ) , مجرد است يعنى خالى از تنبان است , شلوار پايش نيست .
    اين يك تصور است , خدا چون در آن بالاى بالا قرار گرفته است وقتى مى خواهد براى پيغمبرش خبر دهد به آن فرشته مى گويد , او هم پر و بال مى زند , از بالا مىآيد پايين , بعد هم با پيغمبر حرف مى زند , با همين گوش و با همين چشم , پيغمبر مى بيند يك انسانى آمد با بال , از در وارد شد حرفش را زد و رفت . پيغمبر از چه طريق حرف خدا را تلقى مى كند ؟ از همين طريق كه حرف ما را تلقى مى كند , با اين تفاوت كه حرف ما را بلاواسطه مى شنود , خود ما را مى بيند و حرف ما را مى شنود , ولى حرف خدا را چون در فاصله دورى قرار گرفته است به وسيله يك انسان بالدار مى شنود اما از همين راه مى شنود , مىآيد حرف مى زند و گفتگو مى كند و مى رود . اين يك نوع تصور است . عامه مردم درباب وحى چنين تصورى دارند .


    نظريه روشنفكرانه
    اينجا تفسير نقطه مقابلى وجود دارد كه اين هم انكار نبوت نيست , كسى كه اين حرف را مى زند نمى خواسته انكار كند ولى پيش خودش اينجور خواسته تفسير كند و كرده است . سيد احمدخان هندى كه يك سبك خاصى تفسير نوشته تقريبا چنين فكرى دارد , و بعضى افراد ديگر . بعضى از افراد خواسته اند كه تمام اين تعبيرات , وحى از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسمانى و همه اينها را يك نوع تعبيرات بدانند , تعبيرات مجازى كه با مردم عوام جز با اين تعبيرات نمى شد صحبت كرد . مى گويند پيغمبر يك نابغه اجتماعى است ولى يك نابغه خير خواه . يك نابغه اجتماعى كه اين نبوغ را خداوند به او داده است در جامعه اى پيدا مى شود , اوضاع جامعه خودش را مى بيند , بدبختى هاى مردم را مى بيند , فسادها را مى بيند , همه اينها را درك مى كند و متأثر مى شود و بعد فكر مى كند كه اوضاع اين مردم را تغيير بدهد . با نبوغى كه دارد يك راه صحيح جديدى براى مردم بيان مى كند . مى گوييم پس وحى يعنى چه ؟ روح الامين و روح القدس يعنى چه ؟ مى گويد روح القدس همان روح باطن خودش است , عمق روح خودش است كه به او الهام مى كند , از باطن خود الهام مى گيرد نه از جاى ديگرى . چون از عمق روحش اين انديشه ها مىآيد به سطح روحش , مى گوييم پس روح الامين اينها را آورده و چون سر سلسله همه كارها خداست و همه چيز به دست خداست , پس خدا فرستاده , چون هر كارى تاخدا نخواهد كه نمى شود . پس معنى وحى اين است كه از عمق انديشه خود پيغمبر سرچشمه مى گيرد و مىآيد به سطح انديشه اش . مى گوييم ملائكه يعنى چه ؟ مى گويد ملائكه يعنى همين قواى طبيعت , ملائكه عبارت است از قوايى كه در طبيعت وجود دارد , و چون خدا اين قوا را استخدام مى كند بنابراين ملائكه در اختيار او هستند . پس دين يعنى چه ؟ مى گويد چون اين قوانينى كه او وضع كرده است واقعا قوانين صحيح و صالحى است و براى سعادت اجتماع مفيد است پس دين است , از جانب خداست و ما چيز ديگرى نمى خواهيم . خلاصه تمام آنچه كه درباب رابطه پيغمبر با خدا , گرفتن دستور از خدا , وحى , نزول فرشته و اينجور چيزها گفته مى شود تمام اينها را تقريبا توجيه و تأويل مى كنند به همين جريانهاى عادى اى كه در افراد بشر هست , منتها افراد استثنايى و افراد نابغه بشرى . در واقع اينكه ماوراء فكر و مغز و روح انسان حقيقتى باشد و او از آن ماوراء تلقى كرده باشد - حالا به هر نحو و به هر شكل - اينها را نمى خواهند قبول كنند و اصلا هيچ جنبه غير عادى را نمى خواهند بپذيرند . اين هم يك جور نظريه است .
    نظريه سوم
    نظريه سومى در اينجا وجود دارد كه نه مسأله وحى را به آن شكل عاميانه قبول مى كند ( كه وحى را چيزى نداند جز اينكه آدم حرفها را از راه گوشش مى شنود و يك فرشته هم مثل يك انسان مىآيد , او هم از بالا پرپر مى زند مىآيد پايين ) و نه آن را يك امر عادى تلقى مى كند منتها در سطح نوابغ بشرى , بلكه معتقدند كه در همه افراد بشر - ولى به تفاوت - غير از عقل و حس ( 6 ) يك شعور ديگر و يك حس باطنى ديگر هم وجود دارد و اين در بعضى از افراد قوى است و آنقدر قوى مى شود كه با دنياى ديگر واقعا اتصال پيدا مى كند ( دنياى ديگر چگونه است , ما نمى دانيم ) به طورى كه واقعا درى از دنياى ديگرى به روى او باز مى شود , يعنى تنها فعاليت وجود خودش نيست , نبوغ خودش نيست , فقط استعدادى كه دارد استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش هست , درست مثل اينكه - بلا تشبيه - ممكن است دو نفر باشند كه از نظر نبوغ فردى مثل همديگر باشند ولى يكى چون با خارج ايران ارتباط دارد , مى رود و مىآيد يا مثلا وسيله ارتباطى مانند تلگراف و تلفن دارد , به واسطه داشتند اين وسيله از آنجا خبرهايى را تلقى مى كند كه اين رفيقش كه به اندازه او نبوع فردى دارد از اين قضايا بى خبر است . آنچه اين بر او زيادت دارد , وسيله اى است , حسى است , ارتباطى است كه با دنياى ديگر دارد . و اين به نص قرآن اختصاص به پيغمبران هم ندارد , براى اينكه خود قرآن هم اين را براى غير پيغمبران نيز ذكر كرده است به يك حد بسيار قوى و نيرومندى .
    ما مى دانيم كه مريم مادر عيسى را خداوند در زمره پيغمبران ذكر نكرده است همچنانكه مادر موسى را هم در زمره پيغمبران ذكر نكرده است , ولى در عين حال اين گونه ارتباط و اتصال با جهان ديگر را به يك نحو بسيار شديد و عالى - مخصوصا براى مادر عيسى حضرت مريم - ذكر كرده است كه فرشتگان بر او ظاهر مى شدند و با او سخن مى گفتند : (   يا مريم ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين 0 يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين  ) (7) , حتى - به نص قرآن كريم - براى او از غيب غذا مىآوردند , تا آن حدى كه زكريايى كه پيغمبر بود در شگفت مى ماند و مى گفت :
      يا مريم انى لك هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب   ( 8 ) .
    در اصطلاح حديث ما اينها را ( محدث) مى گويند , مى گويند نبى نيستند , رسول هم نيستند , محدث هستند , يعنى با اينها سخن گفته مى شود , و اين تقريبا مى شود گفت از مسلمات اسلام است كه غير پيغمبران هم مى توانند محدث باشند . ما حضرت امير را و خيلى كمتر از حضرت امير را پيغمبر نمى دانيم و پيغمبر نبوده اند ولى مسلم حضرت امير حقايقى را از غيب تلقى مى كرده بدون واسطه پيغمبر . البته به دست پيغمبر پرورش پيدا كرده ولى اين مقدار مطالب را تلقى مى كرده , و حتى اين در نهج البلاغه هست كه مى فرمايد : ( | و لقد كنت مع رسول الله بحراء |) من با پيغمبر در حرا بودم ( آنوقت بچه بوده , در حدود سنين ده سالگى , و بعضى نوشته اند دوازده سالگى ( ( | ارى نور الرسالة و اشم بريح النبوة |) نور رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را استشمام مى كردم ( معلوم است يك تعبير خاصى است , يعنى چيزهايى را همان وقت در پيغمبر حس مى كردم ) تا آنجا كه مى گويد : ( | و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى اليه |) كه من آن ناله دردناك شيطان را وقتى كه وحى بر پيغمبر نازل شد شنيدم , به پيغمبر گفتم كه من شنيدم , به من فرمود : ( | يا على انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى |) ( 9 ) تو مى شنوى آنچه من مى شنوم . معلوم است كه ( تو مى شنوى آنچه من مى شنوم) يك صدايى نبوده كه اگر ما هم آنجا بوديم مى شنيديم , يعنى شكل شنيدن اين جور نبوده كه هر صاحب گوشى , هر حيوانى و هر انسانى اگر آنجا مى بود اين صدا را مى شنيد , چون مى گويد  :( | انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى |) آنهايى كه من مى شنوم تو مى شنوى , آنهايى كه من مى بينم تو هم مى بينى, در عين حال تو پيغمبر نيستى.
    خود ايشان جمله هايى دارند , مى فرمايند : ( | ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء | | للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت الائه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم |) ( 10 ) خدا ذكر را - يعنى ياد خودش را - مايه روشنى دلها قرار داده است , به وسيله همين ياد او بودن ( 11 ) است كه گوش انسان سنگينى اش برطرف مى شود , مى شنود بعد از اينكه نمى شنيد , مى بيند بعد از آنكه نمى ديد ( اگر ما باشيم و اين تعبير , اين را دو جور مى شود معنى كرد : يكى اينكه ( مى شنود بعد از آنكه نمى شنيد) مقصود كنايه است از اينكه سخنان حق را مى شنيد ولى در او اثر نمى گذاشت ولى بعد از اين در او اثر مى گذارد , عبرتها را مى ديد ترتيب اثر نمى داد , بعد از اين ترتيب اثر مى دهد . ولى احتمال بيشتر كه همان هم به نظر من مقصود است اين است كه چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد , واقعا چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد , واقعا چيزهايى مى شنود كه قبلا نمى شنيد و واقعا چيزهايى مى بيند كه قبلا نمى ديد ( ( | و تنقاد به بعد المعاندة |) بعد مى شود واقعا عبد , منقاد , خاضع در مقابل حق . قرينه , اين ما بعد است : ( | و ما برح الله عزت الائه فى البرهة بعد البرهة | ) دائما در جهان اينچنين بوده , در فواصل متعدد , در وقتى كه پيغمبرانى نبوده اند ( | و فى ازمان الفترات | ) هميشه خداوند بندگانى داشته است كه با آنها در فكرشان مناجات مى كرده ( مناجات سخن سرى را مى گويند ) , خداوند در فكر آنها با آنها سخن سرى مى گفته است ( | و كلمهم فى ذات عقولهم |) در عقل آنها با آنها سخن مى گفته است . صد در صد اين جمله حضرت مى خواهد بفهماند كه تنها پيامبران نيستند كه سخن حق را مى شنوند و الهامى از ناحيه حق به آنها مى شود , افراد ديگرى هميشه بوده اند و چنين اشخاصى در جهان خواهند بود , در عين حال پيغمبر هم نيستند .
    پس اين نظريه كه نظريه سوم است مبتنى بر اين اساس است , يك نوع انسان شناسى است , خلاصه اش انسان شناسى است , كه در هر بشرى كم و بيش اين استعداد هست , حداقلش آن چيزى است كه در بعضى از خوابها ظهور مى كند . حتى فلاسفه هم اين را از همين باب ذكر كرده اند . در حديث هم هست كه رؤياى صادق يك جزء از هفتاد جزء نبوت است , يعنى يك شعله و يك برق خيلى كوچكى است . هفتاد هميشه عددى است كه براى كثرت آورده مى شود . مقصود اين است كه آن خيلى شديد است و اين خيلى ضعيف , مثل اينكه نور خيلى ضعيفى را بگوييد كه اين هم از نوع خورشيد است . مقصود اين است كه آن قوى است و اين ضعيف , بالاخره نور نور است ولى آن قواى آن است اين ضعيفش . مى گويند اين حس در همه افراد كم و بيش وجود دارد و قوى ترش آن چيزى است كه در پيغمبران وجود دارد .
    اين نظريه در قديم بوده است يعنى فلاسفه قديم كه درباب ( نفس) صحبت مى كرد ند اين استعداد را پذيرفته اند , امروز هم اين قدر من مى توانم عرض بكنم كه عده اى از اكابر روانشناسهاى امروز اين را پذيرفته اند , از جمله ويليام جيمز است كه مرحوم فروغى در كتاب سير حكمت دراروپا ( جلدسوم ) اين مطلب را از او نقل كرده است . او روانشناسى را بر پايه آزمايش گذاشته , روانشناسى اش روانشناسى آزمايشى است و معتقد است كه من در آزمايشهاى خودم به اين مطلب رسيده ام كه بعضى از افراد بشر اين حس در آنها وجود دارد كه گاهى از باطن , يك راهى به جاى ديگر پيدا مى كنند و به قول خود او اين من ها ( من من و من شما و من ايشان ) مثل چاههايى است كه از زمين كنده باشند , آبهايى كه از زير زمين مىآيد به روى زمين , اين يك چشمه است آن يك چشمه و آن يك چشمه , اينها از همديگر جدا هستند ولى در آن زير زمين , در آن اعماق مى توانند به همديگر متصل بشوند با اينكه از رو از هم جدا هستند . من ها ممكن است از آن زير يك پيوستگى و ارتباطى داشته باشند كه به همديگر متصل مى شوند و از آن راه است كه ممكن است من از ضمير شما آگاه شوم , شما از ضمير من آگاه شويد و يا آگاهى به قدرى كامل باشد كه يك نفر از ضمير همه آگاه بشود .
    به هر حال , اين نظريه كه وحى را يك حس مخصوص و يك شعور مخصوص و يك استعداد مخصوص تشخيص مى دهد مى گويد درى از جهان ديگر - كه به جهان ديگر هم معتقد است - به روى شخص باز مى شود . اگر بگوييم مسأله فرشته چه مى شود ؟ فرشته نازل مى شود يعنى چه ؟ مى گويند فرشته همانى است كه اين به او اتصال پيدا مى كند , اين همان حقيقتى است كه اين او را در باطن مى يابد ولى روح انسان اين خاصيت را دارد كه به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است , هر چيزى را در هر درجه اى به نوع خاصى ادراك مى كند . مثلا مى گويند امر عادى كه در طبيعت وجود دارد اين يك وجود است , به حس انسان كه مىآيد آن را ادراك مى كند يك مرتبه خاص ديگرى از وجود است , بعد مى رود در عالم خيال , آنجا شكل ديگرى پيدا مى كند , بعد مى رود در عالم عقل شكل ديگرى پيدا مى كند , و بعد ممكن است در ماوراء عقل شكل ديگرى داشته باشد . اشيائى را كه انسان ادراك مى كند , از طبيعت مىآيد به حس , از حس مى رود به خيال , از خيال مى رود به عقل , از عقل مى رود به ماوراء عقل . يك وقت هست كه از آن طرف مىآيد پايين . همان موجود ماوراء طبيعت و ماده اى كه حس باطن انسان در آنجا درك كرده , وقتى كه تنزل كند بيايد به مرتبه حس , براى او به صورت يك فرشته مجسم مى شود و او را مى بيند . پس نزولى كه فرشته مى كند نزول است اما نه نزول در طبيعت كه از كره مثلا بالا بيايد در عالم طبيعت , حركت هم هست , واقعا سير هم هست , اما سيرى است كه از مراتب باطن خود او آمده است , از باطن خود او آمده تا متمثل شده و به صورت يك امر محسوس در بيرون در آمده است . پس نزول هست ولى نه نزول جسمانى و مادى , نزول معنوى و باطنى . اين همين حرفى است كه از قديم حكماى الهى گفته اند و عده اى گفته اند اين انكار نبوت است , انكار وحى است , چنين است , چنان است . من هم فعلا نظرى را ذكر مى كنم . اساس اين نظر - همين طور كه عرض كردم - اين دو نكته است : يكى اين كه در انسان يك شعورى ماوراء طبيعتى قائل است , و پايه سوم آن اين طرز فكر فلسفى روانشناسى است راجع به روح عقل و حس تشخيص مى دهند كه در بعضى از افراد خيلى قوى است كه آنها پيغمبران هستند و مادون پيغمبران . پايه ديگر اين نظريه اين است كه به جهان ماوراء طبيعتى قائل است , و پايه سوم آن اين طرز فكر فلسفى روانشناسى راجع به روح و نفس انسان كه اشياء از مرتبه طبيعت ترقى مى كنند . ( ترقى مى كنند) يعنى هر مرتبه اى يك شكلى دارد تا مى رسد به بالا . از بالا وقتى كه بيايد به طرف حس باز همين طور شكلها را طى مى كند , همين رنگها را پيدا مى كند , يعنى در هر ظرفى كه قرار مى گيرد يك شكل خاصى دارد , همانى كه جبرئيل است , روح القدس است , روح الامين است , در آن جهان كه هست يك شكل خاصى دارد , وضع خاصى دارد , همو وقتى به اين جهان بيايد به صورت يك بشر متمثل مى شود , و لهذا پيغمبر فرمود كه من وقتى جبرئيل را به صورت واقعى اش مى ديدم هر جا نگاه مى كردم او را مى ديدم يعنى آن وقت ديگر براى من به صورت يك موجود مجسمى كه فقط در مقابل من هست و در جاى ديگر براى من به صورت يك موجود مجسمى كه فقط در مقابل من هست و در جاى ديگر نيست نبود , وقتى او را به صورت واقعى اش مى ديدم هرجا را كه نگاه مى كردم او را مى ديدم . پس معلوم مى شود او هم صورت واقعى و صورت متمثل شده اينچنينى دارد . اين سه نظريه كه باز به طور اجمال در باب وحى ذكر كرديم .

     ادامه مطلب