خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

سال پیامبر (ص)

سال پیامبر (ص)
5 (100%) 1 vote

210 views

بازدید

سال پیامبر اعظم (ص) سال ورود پیامبر به زندگی ماست. زندگی ما سالهاست که احساس تنهایی می کند. زندگی فردی و اجتماعی ما فقدان حضور زنده‌ی پیامبر (ص) را حس می کند. فکر می کنید اگر پیامبر (ص) این روزها، از کوچه های ما می گذشت، چه کار می‌کرد؟ و به ما چه می گفت؟ حضور پیامبر چه تغییراتی را در زندگی فردی ما نوید می داد؟ اگر پیامبر در عرصه روابط اجتماعی حاضر می شد، چه تاثیری بر زندگی ما می‌گذاشت؟ اصلا، اگر این روزها پیامبر در کنار ما بود و ما حضور او را حس می کردیم همان گونه بودیم و دینداری می کردیم که اینک هستیم؟
پیامبر اکرم (ص) پیامبر همیشه‌ی زندگی است. پیامبر همه‌ی زمانها، پیامبر همه مکان ها، پیامبر اعظم (ص) باید بار دیگر به میدان زندگی برگردد و با صدایی رسا از دو گوهر گران بها و دو ویعه‌ی گران بهای خود پرده بردارد. پیامبر باید دوباره بیاید و رسالت عظیم خود را بازخوانی کند تا ما از خواب برخیزیم و بدانیم که چرا این دو ودیعه مهم را در میان ما گذاشت.
اگر پیامبر (ص) از کوچه های ما می گذشت و به درون زندگی و خلوت ما نظر می انداخت از رفتاری که با کتاب خدا و عترت او داریم خشنود بود؟ بد نیست که یک بار از میان زندگی خود بگذریم با این فکر که سایه به سایه‌ی پیامبر اعظم (ص) قدم می زنیم.
سال پیامبر اعظم سال تک نگاه‌های بلند سال طرح های هوشمندانه برای آینده کشور است سال حرکت به پیش است.
پیامبر اعظم یک وجود کهکشان وار است و در او هزاران نقطه‌ی درخشنده فضیلت وجود دارد پیامبر اعظم همراه اخلاق است.
کسانی که با تاریخ سرو کار دارند و مقداری از عمرشان را به مطالعه شرح و بیوگرافی مردان گذشته و بانوان معروف اختصاص می دهند، ممکن است هدفهای مختلفی داشته باشند. گروهی خواندن و مطالعه‌ی کتابهای تاریخ را یک نوع سرگرمی می دانند. ساعتهای فراغت خودشان را با خواندن کتابهای تاریخ می گذارنند. تاریخ می خوانند تا در ضمن گذارندن وقت سرگرمی، مطالب و داستانهای شگفت انگیز و جالبی را یاد بگیرند و در جمع های دوستانه با آب و تاب برای دیگران تعریف کنند. عده‌ی دیگری از خواندن تاریخ هدفهای عالی تر و ارزنده‌تری دارند. شرح حال مردان بزرگ را مطالعه می کنند تا درس زندگی بیاموزند. رمز عظمت و موفقیت اشخاص را از لابه‌لای تاریخ به دست می آورند تا از اعمال و رفتارشان سرمشق بگیرند. علل شکست ملت ها از درون تاریخ استخراج می نمایند تا خودشان به آنها گرفتار نشوند. و اجتماعشان را از آنها دور باشد.
همچنین کسانی که شرح حال پیغمبران بزرگ را می خوانند و زندگی ائمه اطهار و مردان دین را مورد بررسی قرار می دهند دو دسته‌اند. یک دسته، هدفی جز گذراندن و وقت گذرانی ندارد. داستان پیمبران و امامان را می خواندن تا در ضمن سرگرمی داستانهای شگفت انگیز یاد بگیرند و در مجالس تکرار کنند و از خواندن و شنیدن مطالب عجیب و غریب لذت می برند.
دسته ی دیگر، زندگی و شرح حال برگزیدگان الهی را مطالعه می کنند تا از عظمت و محبوبیت آنان را به دست آورند و طریق زندگی و راه و روش آنان را که همان صراط مستقیم است بشناسند و از اعمال و رفتارشان درس زندگی بیاموزند.
متاسفانه اکثر کسانی که به تاریخ ائمه مراجعه می کنند از دسته‌ی اولند. اکثر کتابهای تاریخ پیمبران و ائمه اطهار هم مناسب حال آن دسته و بر طبق مذافق آنان تهیه شده است. کتابهای تاریخ پر است از مطالب شگفت انگیز و گاهی اغراق آمیز همخه مسلمانی درباره‌ی پیغمبر و هر یک از امامان چندین داستان شگفت انگیز شنیده و به یاد دارد. اما از برنامه های اجتماعی آنان و اعمال و کردار فردی و رفتارشان با ستمکاران و خلفای وقت چندان اطلاعی ندارند.
عبدا… و آمنه
عبدالمطلب، بزرگ و فرمانروای بنی هاشم بود. او ده فرزند داشت که کوچکترین و برترین آنان «عبدا…» نام داشت. در نزدیکی مکه قبیله ای به نام «بنی زهره» از نسل «زهره بن کلاب بن جره» زندگی می کردند. در این قبیله زنی به نام آمنه دختر یکی از بزرگان قبیله زهره به نام «وهب بن عبد صناف» نیز زندگی می کرد. وقتی عبدا…، جوانی برومند شد، پدرش «آمنه» را به همسری او در آورد و مراسم ازدواج به بهترین شکل انجام گرفت.

میلاد فرخنده
هنوز مدتی گذشته بود که آمنه باردار شد و نطفه پاک بهترین مخلوق خداوند در رحم او جای گرفت. اما عبدا… پدر بزرگوار آن حضرت، برای بازرگانی به شام رفت، وقتی به شهر یثرب که بعد «مدینه الرسول» نام گرفت رسید از دینا رفت و پیامبر یتیم به دنیا آمد. میلاد مبارک آن حضرت با حوادث شگفت انگیزی همراه بود. هنگامی که به دنیا آمد آتشکده‌ی فارس سرد شد و دریاچه ساوه خشک شد و کاخ کسری پادشاه ایران در هم شکست و بتها واژگون شدند.

دوران شیر خوارگی
با به دنیا آمدن این کودک، خاندان بنی هاشم جشنی با شکوه برگزار کردند.
چرا که عبدا… بیش از دیگر فرزندان بنی هاشم پیش آنها محبوب بود و فوت عبدا… در قلب بنی هاشم شکافی بزرگ ایجاد کرده بود بنابراین میلاد محمد می توانست مرهمی بر این همه درد باشد. او می توانست جای خالی پدرش را پر کند و یاد آن جوان بزرگوار در دلها زنده سازد.
در سرزمین مجاز نیز بعضی از قبایل صحرانشین از راه شیر دادن کودکان درآمد می کردند به این کار مشهور بودند از جمله ی آنها قبیله بنی سعد بود که زنان آن قبیله برای یافتن کودک شیرخوار به مکه می آوردند و مزد خوبی هم می گرفتند.
بنابراین، عبدالمطلب، بزرگ بنی هاشم و سرپرست محمد، زنی پاک دامن را انتخاب نمود تا محمد را شیر بدهد و او را تربیت کند. این زن «حلیمه» نام داشت و به قبیله «بنی سعد» که در اطراف شهر طائف زندگی می کردند تعلق داشت.
با ورود محمد به میان خانواده‌ی حلیمه آنها شش نفر شدند که شامل زن و شوهر، دو دختر به نامهای انیسه و شیما و عبدا… و محمد بودند. روزها از پی هم می گذشت و محمد و عبدا… کم کم بزرگ شدند. روزهای آسایش فرا رسید و خیر و برکت به خانه‌ی حلیمه روی آورد. یکی از ثروتمندان بنی سعد، گله‌ی خود را برای چراندن به حارث شوهر حلیمه سپرد و مزد زیادی به او داد که بیشتر از نیاز آنها بود و حارث با مالی که به دست آورد گوسفندانی خرید و کم کم صاحب گله شد.
وضع زندگی خانواده ی حلیمه تغییر کرد و آنها دیگر برهنه و گرسنه نبودند و حلیمه و حارث فهیمه نعمتهایی که به آنها داده بود و از وجود مبارک آن طفل شیر خوارت است. هر چه محمد بزرگتر می شد آرامش بیشتر در خانه حکمفرا می شد. حلیمه به او شیر می داد و فرزندانش او را سیراب کردند و هر کدام سعی می کردند او را در آغوش بگیرند و کسی که بیشتر به او محبت می کرد خوشبخت تر بود. آن طفل تنها مورد محبت حلیمه و خانواده اش نبود بلکه قبیله‌ی بنی سعد نیز به او صحبت می کردند. همچنین، قبیله‌ی بنی سعد فهمید آن طفل علاوه بر داشتن خیر و برکت برای خانواده‌ی حلیمه برای قبیله هم برکت داشته و باعث شده است که خشکسالی به آن قبیله وارد نشود و در زمانهایی باران باریده که فکرش را هم نمی کردند. به برکت وجود آن کودک درختان نخل میوه های فراوان داشند و چراگاهها پر از علف شده بودند و بنی سعد به وجود برکت محمد اعتراف کردند.
آنها نمی دانستند که خیر و برکت این طفل تنها به قبیله‌ی بنی سعد و عربستان اختصاص ندارد بلکه تمام دنیا از خیر و برکت او بهره مند خواهند شد.
روزها سپری شد و دو سال از زمان شیر خواری محمد به پایان رسید و حلیمه باید طبق معمول کودک را به مادرش برگرداند.

دروان کودکی
خانواده‌ی حارث آماده‌ی وداع با آن کودک خوش یمن شدند. سکوت سنگین و غم انگیزی در آن خانه حکفرما شده بود. آن روز همه گریه می کردند. حتی برادر رضایی محمد نیز از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد. اما چاره ای نبود و این خانواده به جز صبر بر دوری او چاره ای نداشتند.
حلیمه محمد را بغل گرفت و بر اسب سوار شد همسر و فرزندانش دور او جمع شده بودند و گریه می کردند حلیمه از آنها دور شد. آنها به حلیمه و اسبش چشم دوختند تا از نگاهشان ناپدید شد.
حلیمه وارد مکه شد و به خانه آمنه رفت، مادر با شوق فرزند خود را در آغوش گرفت و خوشحال بود و نمی دانست چطور از حلیمه تشکر کند. سپس حلیمه را در آغوش گرفت و از او قدرانی کرد.
لحظاتی سپری شد و آمنه طفل را در آغوش گرفت و گونه هایش را با دست لمس کرد و صورتش را به صورت خود چسباند تا دلش آرام بگیرد حلیمه این صحنه را دید و حال مادری را مشاهده کرد که بعد از مدتی طولانی به فرزند خود می رسد و چیزی را که می دید بسیار فراتر از تصور او بود.
سپس رو به آمنه کرد و گفت: «تو مادر او هستی و او به دنیا آورده ای ولی من هم به او شیر داده ام و او را دوست دارم و این دوستی حقی را برایم ایجاد می کند تا از او حمایت کنم و او را از مشکلاتی که در شهر مکه دارد دور کنم و او از هوای پاک بیابان استفاده کند. مکه شرایط خوب بیابان را ندارد در آنجا کودک آزادست و بازی می کند. به هر جای می خواهد می رود و در نتیجه قوی و با اراده می شود در صحرا او دارای جسم و روحی قوی می شود و فکر او نیز باز می شود آمنه به این سخنان گوش می داد حلیمه ساکت شد تا آمنه بر سخنان او فکر کند.
سپس احساسات انسانی او بر احساسات مادریش غلبه کرد و با مشورت با جد محمد به حلیمه اجازه داد که محمد را با دیگر نزد خود ببرد.
محمد آرام در فضای بیابان رشد می کرد و دوستانی پیدا کرده بود و با آنها بازی می کرد. محمد در میان بنی سعد، به همین منوال روزگار می کرد تا به سن پنج سالگی رسید حلیمه با بی میلی او را به میان خانواده اش و پیش مادرش بازگرداند.
روزی آمنه تصمیم گرفت تا محمد را نزد دایی هایش در یثرت (مدینه) ببرد. در آن زمان محمد شش ساله بود. آمنه در راه بازگشت به مکه بیمار شد و در محلی به نان «بواع» میان مکه و مدینه از دنیا رفت و در همان جا دفن شد. محمد مادر خود را از دست داد در حالی که فقط یک سال با او زندگی کرده بود و پدر خود را هرگز ندیده.
مرگ آمنه برای عبدالمطلب بسیار سخنت و یتیم شدن محمد برایش بسیار سنگین بود. عبدالمطلب چر چه توان داشت برای محمد به کار می برد و علاوه بر جد بودن پدر و مادر او نیز بود. و همسرش هاله که نیز دختر عموی آمنه بود به محمد همانند عموی حمزه که هم سن او بود رسیدگی می کرد.
هنگامی که به سن هشت سالگی رسید سرپرست و جدس عبدالمطلب نیز از دنیا رفت و سرپرستی محمد را به ابوطالب سپرد. او برای این کار بهترین اقدامات را به عمل می آورد و با محمد بسیار مهربان بود و بیشتر از فرزندان خودش به او رسیدگی می کرد. او را با خود به انجمنهای عمومی می برد و به دلیل اینکه محمد اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند. او را برای چوپانی گوسفندان می فرستاد و او نیز از تجربه های زمان کودکی در نزد حلیمه استفاده می کرد. همان طور که حضرت موسی، داوود و شعیب (ع) چوپان بودند بنابراین محمد بن عبدا… هم از کودکی چوپانی را تجره می کرد تا روزی رهبری امت اسلامی را به دوش کشد.

دوران جوانی
محمد تا دوازه سالگی چوپانی کرد سپس به لحاظ موقعیت مکه تصمیم به تجارت گرفت. او در این باره فکر کرد و منتظر فرصت مناسبی بود تا تصمیم خود را عملی بسازد بالاخره این زمان فرا رسید و ابوطالب تصمیم گرفت برای تجارت به شام برود.
محمد نظر خود را به ابوطالب اعلام کرد، عمویش نگاهی محبت آمیز به او کرد و نتوانست پیشنهاد محمد را قبول نکند اما از محمد فرصت خواست تا کمی فکر کند.
ابوطالب دیگر فکر کردن در این موضوع را کافی دانست و آماده‌ی سفر شدند. وقتی کاروانیان راه سفر را پیش گرفتند، امری شگفت آور که قبلا همانند آن را ندیده بودند توجهشان را به خود جلب کرد. آنها متوجه شدند که پاره ای از ابر در طول راه در بالای سر قافله قرار دارد و آنها را از گرمای آزار دهنده‌ی خورشید در امان نگه داشته است این گونه سفر پر رنج را به مسافرتی خوش و راحت تبدیل کرده است.
پس از طی مسافتی طولانی کاروان به منطقه بصری در شام رسیدند در آنجا صومعه ای قرار داشت که راهبی به نام بحیرا در آن زندگی می کرد.
پیش از آنکه کاروان برسد حاضران دیدند که راهب چشم به راه صحرا دوخته و منتظر است. هنگامی که کاروان نزدیک شد، مردم دیدند که راهب به پاره ابری که در آسمان با قدمهای اسبان و شتران حرکت می کند، نگاه می کند. وقتی کاروان قریش به میدان معبد رسید راهب از آنها دعوت کرد که آن شب را در صومعه او به صبح برسانند. همگی از این کار بی سابقه او متحیر شدند.
راهب بر سر سفره ی شام به کاروانیان گفت علت گرامیداشت قریش از سوی من تنها به خاطر وجود این جوان خجسته در میان آنهاست. آنگاه رسالت مقدس آن حضرت را در آینده نوید داد. این بشلارت بار دیگر در شام تکرار شد. در آنجا محمد (ص) را راهب دیگری به نام «ابوالمویعب» و آن راهب به مردم مژده داد که این «پیامبر آخرالزمان» است.
محمد (ص) از این سفر به مکه بازگشت . همراهانش که در این سفر از او کرامتها و بزرگواری های بسیار دیده بودند هنگامی که برگشتند بعضی از آنچه را که رخ داده بود برای دیگر مردم تعریف کردند و اینگونه محمد در میان آنها به نیکی و بزرگی مشهور شد.
محمد (ص) در زندگی عادی و روزمره‌ی خود مثل مردم بود و آنها نصیحت و ارشاد می کرد. و آنها را از انجام دادن کارهای زشت باز می داشت به طوری که در میان جوانان در داشتن شخصیت نمونه بود. محمد (ص) در بیست سالگی شاهد جنگ فجار و ریختن خون بود به همین دلیل آنان را سرزنش می کرد با وجود اینکه عموهایش در این جنگ حضور داشتند.
محمد (ص) این جنگ را جنگی ظالمانه و بدون توجیه می دانست و تقدس ماههای حرام را زیر پا گذاشته می دید. آن جنگ تماما گناه بود و اگر او می توانست جلوی آن جنگ را بگیرد لحظه ای درنگ نمی کرد، ولی رسوم عرب مانع تدبیر عاقلان می شد. محمد (ص) شاهد این جنگ بود ولی هرگز در آن شرکت نکرد. و تنها به این دلیل تلاش فراوان در توقف جنگ و برقراری صلح نقش آشکاری داشت. بزرگان و سران را به آرام کردن اوضاع و نادیده گرفتن کینه ها تشویق می کرد. در همین موقع که محمد (ص) برای خاموش کردن جنگ مجار تلاش می کرد در پیمان میان گروهی از جوانان به نام «حله الفضول» نیز شرکت کرد. داستان حله الفضول این است که مردی از قبیله ی زبیر برای فروش کالاهای خود به مکه آمد عاص بن وائل کالاهای او را خرید ولی قیمت آنها را نپرداخت. آن مرد به شخصی که بتواند حق او را بگیرد پناه برد ولی موفق نشد بنابراین به محل مرتفعی رفت و از قریش دادخواهی کرد.
این عمل غیرت قریش را به جوش آورد و آنها بلافاصله پیمان خود را اجرا کردند و گروهی به طرف عاص بن رائل حرکت کردند و کالاهای مرد زبیری را پس گرفتند. زبیر بن عبدالمطلب در این باره چنین سروده است:
ان الفضول تعاقدوا و تحالفوا     الا یقیم ببطن مکه ظالم
امر علیه تعاقدوا و توافقوا         فالجار و المعتر فیهم سالم
پنج سال از انعقاد حله الفضول گذشت، اکنون محمد (ص) بیست پنج ساله است و همچون گذشته به اصلاح امور جامعه می پردازد و در عین حال به کارهای تجاری هم مشغول است.

پیشنهاد ازدواج
تاریخ به ما خبر می دهد که خدیجه از بعضی دانشمندان زمان خود شنیده بود که محمد (ص) پیغمبر آخر الزمان است و خودش به آن موضوع عقیده داشت. بعد از آنکه مدتی محمد را به عنوان امین کاروان تجارت انتخاب نمود و (میسره) غلام خودش را ناظر جریان سفر قرار دادئه و آن غلام وقایع و حوادث شگفت انگیزی را از محمد برای خدیجه تعریف کرده آن بانوی شریف و رشید شخص محبوب گمشده ی خودش را یافت. و آن حضرت احضار نمود و گفت: ای محمد من چون تو را شریف و امانتدار و خوش خلق و راستگو یافته ام میل دارم با تو ازدواج کنم.
محمد (ص) جریان را با عموهایش و خویشانش در میان گذاشت آنها به عنوان خواستگاری نزد عموی خدیجه رفتند و مقصودشان را در ضمن خطبه ای اظهار کردند.
 ولی چون نتوانستند به خوبی سخن بگویند خود خدیجه از نهایت شوق با زبان رسا گفت: ای عمو شما گر چه در سخن گفتن از من سزاوارترید اما از خودم بیشتر اختیارم را ندارید.
سپس به محمد گفت: ای محمد. خود را به تو تزویع کردم و مهرم را در حال خودم قرار دادم. به عمویت بفرما برای ولیدی عروسی شتری بکشد.
تاریخ می گوید: خدیجه پسر عمویش ورقه را واسطه قرار داد تا وسیله ی ازدواج با محمد (ص) را فراهم سازد هنگامی که ورقه به خدیجه بشارت داد که محمد و خویشاوندانش را به ازدواج راضی کردم خدیجه به پاس این خدمت بزرگ، خلعش را به او عطا کرد که پانصد اشرفی ارزش داشت.
وقتی محمد (ص) خواست از خانه خارج شود خدیجه به او گفت خانه من خانه تو و من کنیز تو هستم. هر وقت خواستی به خانه ی خود بازگرد.
این ازدواج برای محمد (ص) خیلی ارزش داشت زیرا از یک طرف فقیر و تهیدست بود و همین علت با علل دیگر تا سن بیست و پنج سالگی نتوانست ازدواج کند. از طرف دیگر بی خانمان و تنها بود و احساس تنهایی می کرد و به وسیله ی این ازدواج مبارک هم نیازمندیش بر طرف می شد و هم یار و غمخوار و مشاور خوبی پیدا کرد.

فلسفه ی تعداد زوجات پیامبر (ص)
آیا پیامبر اکرم (ص) همسران زیادی گرفتند؟ چرا؟
اصل تعداد زوجات پیامبر (ص) قطعا صحت دارد و جای تردید نیست. البته درباره تعداد آنها اختلاف است آنچه محققان با اطمینان نام برده اند بازده همسر است که عبارتند از: خدیجه، سوده، عایشه، خصه، زینت ام المساکین، ام حبیبه (رمله) ام سلمه، زینب بنت جحش، صفیه، میمونه و جدیریده درباره انگیزه ی و علل این ازدواج ها نکات مهم و فراوانی باید مورد توجه قرار گیرد.
درست است که از نظر شرعی گفته قرآن کریم، پیامبر (ص) اجازه این ازدواج را داشته اند اما نباید از این حقیقت غفلت کرد که هر یک از این ازدواج ها دلیل و فلسفه ی خاص خود را دارد. دقت در این انگیزه ها و علت ها، هر محقق منصفی را به این نتیجه می رساند که یک یک این ازدواج ها نه تنها منطقی بلکه ضروری و لازم بوده است. در میان این انگیزه ها بدون شک کمترین انگیزه و عامل، علائق جنسی و لذت های شهوانی بوده است. برای درک این حقیقت کافی است به یاد آوریم که اولا پیامبر (ص) در سن ۲۵ سالگی با زنی که عمرش نزدیک به چهل سال بود ازدواج کرد و تا وقتی که این بانو زنده بودند یعنی تا ۵۰ با زن دیگری ازدواج نکردند. این در حالی بود که ایشان هیچ مشکلی برای ازدواج با دختران بالغ و داشتن همسران متعدد نداشتند هم شرع آن را جایز می دانست و هم عرف جامعه. تمام ده همسر بعدی پیامبر (ص) بعد از رحلت خدیجه (س) و در حدود ۵۱ تا ۶۳ سالگی عمر شریف آن حضرتت بوده است.
ثانیا تعداد ازدواج های پیامبر (ص) علل دیگری نیز داشت. در برخی از این ازدواج ها مصلحت عام و در بعضی مصلحت خاص قرار داشت. مثلا در ازدواج آن حضرت با جویرید ام جبیبه، حضه و عایشه مصلحت عمومی مسلمانان در نظر بود و این ازدواج ها به صلاح و خیر جامعه اسلامی و وسیله حفظ و گسترش اسلام بود. همانطور که در ازدواج پیامبر (ص) با زنیب بنت جحش مصلحت خاص مبنی بر تصویب و تثبیت و تحکیم یک حکم شرعی که خلاف عرف جامعه بود (حرمت ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده) در نظر بود. زینت دختر عمه پیامبر بود که به پیشنهاد آن حضرت با زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر ازدواج کرد اما آنها با هم ناسازگاری داشتند. و در نهایت از هم جدا شدند. مدتی پس از این طلاق جبرئیل از طرف خداوند متعال بر رسولش نازل شد و فرمان خود را مبنی بر ضرورت ازدواج پیامبر (ص) با زینب به ایشان ابلاغ کرد تا مسلمانان بدانند و بپذیرند که همسر پسر خوانده حکم عروس را ندارد و ازدواج با او پس از جدایی از همسر اولش بدون مانع است. آیه شریفه قرآن صریحا تعبیر «زوجناکها» آورده که نشان دهنده آن است خداوند او را به ازدواج پیامبر (ص) در آورده نه آن که برخی افسانه سرایان بیمار دل ادعا کرده اند پیامبر مجذوب زیبایی زینب شده باشد.
شگفت انگیز است پیامبری که خود زینب جوان را به عقد زید در آورده حالا که زینت مدتی با زید زندگی کرده تازه متوجه او شده باشد. آن هم پیامبری که معشوق همواره عزیزش پیرزنی دندان ریخته و سپید موی چون خدیجه (س) بود و زیبایی معنوی آن چنان چشم و دلش را سیراب کرده بود که میلی به جاذبه های مادی نداشت. برخی نویسندگان و به اصطلاح عرفای خوش خیال هم که نقل کرده اند که پیامبر (ص) هر وقت خیلی ملکوتی و معنوی می شد رو به همسری عایشه می کرد و می گفت «کلمینی یا حمیرا» یا «اشغلینی یا حمیرا» گویا خود و نفس اماره خویش را ملاک قیاس آن حضرت گرفته اند و بعد هم شروع کرده اند به آوردن تحلیل های دور از مقام عظیم پیامبر (ص).
ازدواج های پیامبر بی استثنا حاوی مصلحتی عام یا خاص بودند در کنار این مصلحت ها البته بحث قلب های بزرگان با نفوذ آن عصر همچون ازدواج با ام رمله دختر ابوسفیان و صفیه دختر بزرگ یهودیان و تقلیل ضرر و زیر چتر حمایت گرفتن برخی همچون حضمه، ام حبیبه زینب هلالی و ام سلمه و صفیه نیز مطرح است.

حجاب نبوی
رسول خدا (ص) نسبت به ترتبیت خانواده به ویژه همسر حساسیت ویژه ای داشند. چگونگی برخورد و گفت و گو با نامحرمان بخش مهمی از این تربیت بود. در این زمینه ایشان از طریق وحی الهی نکات دقیق فراوانی را مطرح کرده اند که چهار محور اصلی آن عبارتند از:
۱ – رعایت ستر و حجاب ۲- داشتن حیا و شرم ۳- دروی از خودآرایی و خودنمایی ۴- آشکار کردن برخی از زینت ها و آرایش ها.
درباره‌ی اهمیت و ضرورت رعایت حجاب برای تمامی زنان مسلمان آیه ۵۹ سوره ی احزاب می فرماید هان ای پیامبر به همسرانت و دخترانت و زنان مومنین بگو تا لباس ها چادر مانند خود را پیش بکشند تا اینگونه شناخته نشوند و مورد اذیت قرار نگیرند بنابراین حجاب امر واجب و صریح خداوند است و تخلف عمدی از آن موجب مجازات و غذاب الهی می شود.
اما لازمدی داشتن یک حجاب واقعی که مورد تایید پروردگار باشد و بنده را نزد خدا عزیز و محبوب بگرداند حجابی همراه با حیا و شرم است چرا که می دانیم گاهی بعضی از افراد یک نگاه صرفا شکی و فرمالیته از حجاب دارند یعنی شکل حجاب رعایت می شود ولی روح باطن، اهل و هدف حجاب توجه نمی شود. به عنوان مثال دیده می شود خانمی با داشتن پوشش اسلامی رفتارهای سبک و جلفی از خود نشان می دهد و در مقابل نامحرم بی جهت پرگویی می کند و می خندد، شوخی می کند و حرکت های تند و زننده دارد و به اصطلاح درست عامیانه بی حیای می کند به همین جهت قرآن کریم علاوه بر اینکه دستور رعایت حجاب اسلامی را صادر می کند تذکر می دهد که مرد و زن باید «عض بصر» داشته باشند یعنی هنگام برخورد و صحبت کردن چشم فرو نهند و خیره نگاه نکنند.
 
پدر و مادر فاطمه (س)
شخصیت هر فردی تا حدود زیادی به اوضاع خانوادگی و شخصیت و اخلاق پدر و مادر و محیط او بستگی دارد به پدر و مادر و طرز تربیت آنهاست.
در تعریف و توصیف پدر فاطمه (س) احتیاجی به توضیح و شرح نیست زیرا شخصیت فوق العاده و عظمت روحی و اخلاقی پسندیده و همت عالی و فداکاری و شجاعت پیغمبر اکرم (ص) به هیچ مسلمان بلکه بر هیچ فرد مطلعی پوشیده نیست. در عظمت آن حضرت همین بس که خدا درباره اش می فرماید: «ای محمد اخلاق تو برزگ و شگفت آور است».

مادر فاطمه (س)
مادر فاطمه زنی بود به نام خدیجه خویلد. خدیجه در یکی از خانواده های اصیل و شریف قریش به دنیا آمد و تربیت یافت افراد خانواده اش همه دانشمند و فداکار و روحانی و حمایت کننده از خانه کعبه بودند «هنگامی که (تبع) پادشاه یمن تصمیم گرفت حجر الاسود را از مسجد الحرام به یمن منتقل کند خویلدر پدر خدیجه دز مقابل او به دفاع برخواست به واسطه مبارزات و فدارکاریهای او بود که تبع از تصمیم خود منصرف شد و آن سنگ مقدس را از جایش حرکت نداد.
اسدبن‌عبدالعزی جد خدیجه یکی از اعضاء برجسته ی پیمان «خلف الفضول» است.
گر چه تاریخ جزئیات زندگی آن بانوی شریف را ثبت نکرده اما همان مقدار که باقی مانده می تواند شخصیت برجسته ی او را تا حدودی روشن سازد.
خدیجه در آغاز جوانی با عتیق بن عائذ ازدواج کرد اما چندی نگذشت که عتیق دیده فرو بست و خدیجه را با مال ثروت سرشار تنها گذاشت.
چندی بی شوهر ماند بعدا با یکی از بزرگان بنی تمیم بنا «هند بن بناس» عروسی کرد اما هند هنوز جوان بود که از دنیا رفت و خدیجه را با ثروت هنگفتی بی شوهر گذاشت.
یکی از نکاتی که می تواند روح بزرگ و همت عالی و به استقلال نفسانی آن بانوی شریف را روشن سازد این است که خدیجه ثروت هنگفتی را که از شوهر اول و دومش به ارث بود راکد نگذاشت و در زه رباخواری که معمول آن زمان ها بود نیز نینداخت بلکه آن را در راه تجارت و بازرگانی و بازرگانی انداخت و افراد درستکاری را استخدام نمود و به وسیله ی آنان به تجارت پرداخت.
خدیجه از راه مشروع تجارت، ثروت سرشاری به دست آورد به طوری که نوشته اند: هزاران شتر در دست کار کنارش بود که در اطراف کشورها مانند مصر و شام و حبشه به تجارت مشغول بودند ابن هشام نوشته: و خدیجه زن شریف و ثروتمندی بود که تجارت اشغال داشت مردانی را اجیر کرده بود که برایش تجارت می کردند».
یکی از نکات برجسته و درخشان زندگی خدیجه داستان ازدواج او با پیامبر است. بعد از آنکه شوهر اول و دوم خدیجه وفات نمودند بلکه استقلال طلبی و آزادی مخصوص در آن بانوی بزرگ پیدا شد و همانند عاقل ترین و رشیدترین مردان به تجارت می پرداخت و تن به ازدواج نمی داد با اینکه از جهت اصالت و نجابت خانوادگی و مال ثروت فراوان خواستگاران زیادی داشت و حاضر بودند مهریه های سنگین بدهند و با او ازدواج کنند ولی او قبول نمی کرد.
اما نکته‌ی جالب اینجاست که همین خدیجه که حاضر نبود به هیچ قیمتی با سران و اشراف عرب و مردان ثروتمند ازدواج کند با کمال شوق و علاقه حاضر شد با محمد که شخص یتیم و تهیدستی بود ازدواج کند. او در مورد وصلت با محمد نه تنها راضی نشد بلکه خودش با کمال اصرار و علاقه پیشنهاد ازدواج و مهریه اش را نیز در مال خودش قرار داد.

بانوی فداکار
بله محمد (ص) و خدیجه یک کانون با صفا و گرم خانوادگی تاسیس کردند. نخستین زنی که دعوت پیغمبر را پذیرفت خدیجه بود. آن بانوی بزرگ تمام اموال و ثروت بی حد خودش را بدون قید و شرط در اختیار محمد (ص) قرار داد. خدیجه از آن زنان کوتاه فکری نبود که اگر اندک مال و استقلالی برای خودش دید ابدا اعتنا به شوهر نکند و مال خودش را از او دریغ دارد.
خدیجه چون از هدف مالی پیغمبر خبر داشت تمام اموالش را در اختیار آن حضرت گذاشت و گفت: هر طور صلاح می دانی در راه ترویج دین خدا خرج کن.
پیغمبر می فرمود: خدیجه یکی از بهترین زنان این امت است.
عایشه می گوید: «از بس که پیغمبر خدیجه را به خوبی یاد می کرد روزی عرض کردم یا رسول ا… خدیجه پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او به تو عطا کرده است پیغمبر خشمگین شد و فرمود: به خدا سوگند خدا بهتر از او را به من نداده است. خدیجه هنگامی ایمان آورد که دیگران کفر می ورزیدند. و مرا تصدیق نمود وقتی که دیگران تکذیبم می کردند. اموالش را رایگان در اختیار گذاشت.
وقتی که سایرین محروم می نمودند خدا نسل مرا در اولاد قرار داده.
عایشه می گوید: تصمیم گرفت بعد از آن زمان، خدیجه را به بدی یاد نکنم.
در روایات وارد شده که جبرئیل هر وقت به پیغمبر (ص) نازل می شد عرض می کرد: سلام خدا را به خدیجه برسان و بگو: خدا قصر زیبایی در بهشت برای تو آماده کرده است.

نخستین کانون اسلامی
نخستین خانواده‌ی اسلامی که در اسلام تاسیس شد خانه محمد (ص) و خدیجه بود. تعداد نفرات آن بیش از سه تن نبودند: محمد خدیجه و علی (ع). آن خانه کانون انقلاب اسلامی و جهانی بود و وظائف بسیار سنگین بر عهده داشت. باید با کفر و بت پرستی مبارزه کند دین توحید را در جهان گسترش دهد. در تمام جهان بیش از یک خانه ی اسلامی وجود نداشت ولی سربازان فداکار آن نخستین پایگاه توحید تصمیم داشتند دلهای جهانیان را فتح کنند و عقیده ی توحید را در جهان نفوذ دهنده آن پایگاه نیرومند از هر جهت مجهز و مسلح بود محمد در راس آن قرار داشت که خدا درباره‌ی اخلاقش می گوید اخلاق تو عظیم و بزرگ است. و خدیجه را بیش از حد دوست می داشت و شخصیت او احترام می گذاشت. حتی به دوست می داشت و به شخصیت او احترام می گذاشت. حتی به دوستان خدیجه هم احترام می گذاشت. انس می گوید: گاهی هدیه ای تقدیم پیامبر می کردند ایشان می فرمود: به خانه ی فلان زن ببرید چون دوست خدیجه است.
مدیر داخلی و کد بانوی آن خانه، خدیجه بود که به هدف محمد کاملا ایمان داشت و در راه رسیدن به آن هدف مقدس از هیچ گونه کوشش و فداکاری دریغ نداشت. در موقع گرفتاری ها محمد را دلداری می داد و در رسیدن به هدف امیدوارش می کرد. اگر کفار شکنجه و آزارش می دادند هنگامی که داخل خانه می شد از مهر و محبت خدیجه برخوردار می شد از مهر و محبت خدیجه برخوردار می گشت و از آن کانون گرم نیرو می گرفت.

دستور آسمانی
روزی رسول خدا در «ابطح» نشسته بود، جبرئیل نازل شده عرض کرد: خداوند بزرگ بر تو سلام فرستاده می فرماید: چهل شبانه روز از خدیجه کناره گیری کن و به عبادت مشغول باش. پیغمبر اکرم بر طبق دستور خداوند حکیم، چهل روز به خانه‌ی خدیجه نرفت. و در آن مدت شبها به نماز و عبادت می پرداخت و روزها روزه دار بود.
توسط عمار برای خدیجه پیغام فرستاد که ای بانوی عزیز، کناره گیری من از تو برای این نیست که کدورتی داشته باشم. تو همچنان عزیز و گرامی هستی بلکه در این کار از دستور پروردگار جهان اطاعت می کنم، و خدا به اعمال ما آگاهتر است. ای خدیجه، تو بانوی بزرگواری هستی که خداوند، در هر روز چندین مرتبه به وجود تو بر فرشتگان خویش مباهات می کند. شبها در خانه ات را ببند و در بستر استراحت کن و منتظر دستور پروردگار عالم باش. من در این مدت در خانه ی فاطمه دختر اسد خواهم ماند.
خدیجه بر طبق دستور رسول خدا رفتار می کرد و در آن مدت از دوری همسر محبوب خود و اندوه تنهایی گریه می کرد.
چون چهل روز گذشت فرشته خدا فرود آمد . غذائی از بهشت آورد و عرض کرد. امشب از این غذاهای بهشتی صرف کن. رسول خدا با ان غذاهای روحانی و بهشتی افطار کرد. هنگامی که برخاست تا آوازه ی نماز و عبادت شود. جبرئیل نازل شدو عرض کرد: ای رسول گرامی خدا ، امشب از نماز مستحبی بگذر و به سوی خانه ی خدیجه حرکت کن زیرا خدا اراده نموده که از صلب تو فرزند پاکیزه ای بیافریند. پیغمبر با  شاب رهسپار خانه خدیجه شد.
خدیجه می گوید : در آن شب طبق معمول ، در خانه را بسته و در بسترم استراحت کرده بودم. ناگاه صدای کوبیدن در بلند شد. گفتم: کیست؟ که جز محمد (ص) کسی سزاوار نیست در این خانه را بکوبد. آهنگ دلنشین پیغمبر به گوشم رسید و فرمود: باز کن ، محمد هستم شتابان در را باز کردم. با روی گشاده وارد خانه شد. طولی نکشید که غور فاطمه ی زهرا از ضلب پدر به رحم مادر وارد شد. 
جبرئیل برای بشارت محمد (ص) و خدیجه فرود آمد و گفت : یا رسول الله ، بچه ای که در رحم خدیجه می باشد. دختر ارجمندی است که نسل تو از وجود وی خواهد بود او مادر امامان و پیشوایان دین است . پیامبر (ص) بشارت پروردگارا به خدیجه ابلاغ نمود و به آن نوید فرحبخش دلش را شاد گردانید.

آرزوی پیغمبر خدیجه
یکی از اسرار آفرینش این است که هر فردی علاقه دارد دارای فرزندی باشد تا او را برحسب دلخواه تربیت کند به یادگار بگذارد. انسان فرزندش را از بقایای وجود خودش محوسب می دارد و با فرا رسیدن مرگ ، وجودش را خاتمه یافته نمی داند.  اما شخص بی فرزند ، دوران زندگی و حیات خودش را کوتاه و با فرا رسیدن مرگ ، خاتمه یافته می پندارد. شاید دستگاه آفرینش می خواهد به این وسیله ، نسل انسان را از انقراض نابودی حفظ کند.
آری پیغمبر خدیجه نیز چنین آروزیی داشتند. خدیجه که برای ترویج خداپرستی و نجات بشر از هیچگونه فداکاری دریغ ندانست ، و برای پیشبرد هدف مقدس پیغمبر اکرم از حال و خویشان و دوستانش چشم پوشید ، و بدون هیچ قدی و شرطی تسلیم خواسته های محمد گشت ، حتما علاقه داشت از محمد (ص) فرزندی پیدا کند تا از دین اسلام حمایت نماید و در ترویج آن و به ثمر رساندن هدف عالی محمد (ص) کوشش کند.
پیغمبر اکرم می دانست که مرگ برای بشر حتمی است ، و در مدت محدود و کوتاه زندگی ،نمی تواند هدف بزرگ خود را کاملا اجرا کند و جهان بشریت را از گرداب گمراهی نجات دهد. پیغمبر به خوبی می دانست که باید بعد از او افرادی باشند تا در تعقیب هدفش کوشش نمایند . و طبعا دلش می خواست آن افراد فداکار، از نسل خودش به وجود آیند. محمد (ص) و خدیجه چنین آرزویی داشتند ، اما متاسفانه پسرانی که قبلا از آنان به وجود آمده بودند و به نام عبدالله و قاسم نامیده شدند ، در کودکی وفات یافتند.
به همان مقدار که پیغمبر و خدیجه از آن مرگ ناگوار و اندهگین شدند. دشمنانشان شادمان و خشنود گشتند به این وسیله ، نسل محمد را منقرض شده می دانستند ، گاهی آن حضرت را به عنوان ابتر یعنی بی فرزند می خواندند. هنگامی که عبدالله وفات کرد ( عاص بن وائل ) به جای آنکه محمد (ص) را در مرگ فرزندش تسلیت دهد. در مجامع عمومی آن حضرت را ابتر و بی فرند می خواند و می گفت: بعد از آنکه محمد بمیرد اثری از وی باقی نخواهد ماند.
و با زخم زبان  ، دل پیغمبر و خدیجه را می شکست.
اما خدا به پیغمبر بشارت داد که خیرات و خوبی های زیادی به تو عطا خواهیم نمود. در پاسخ دشمنان سوره ی کوثر را فرستاد و فرمود: ( ای محمد ما کوثر را به  تو دادیم. پس برای خدا نماز گذار وقربانی کن. بدرستی که دشمن تو ابتر و بی فرزند خواهد شد نه تو ).
پیغمبر (ص) یقین داشت وعده های خدا دروغین نیست و نسل پاک و با برکتی از او به وجود خواهد آمد. هنگام وعده ی خدا تحقق یافت که زهرای اطهر به دنیا آمد ، و از فروغ نور ولایت افق گیتی روشن شد. وقتی به رسول خدا بشارت رسید که خدا به خدیجه عذرا دختری عطا کرد ، دلش غرقی شادمانی و سرور شد و از دختر دار شدن نه تنها غمگین نشد بلکه به این وسیله دلش مطمئن و آرا گشت .پیغمبر اکرم از آن مردان کوتاه فکر و نادان عصر جاهلیت نبود که از وجود دختر اظهار شرمندگی کند و از شدت خشم ، مادر بی گنا را به باد دشنام کتک بگیرد و از مردم دوری کند.
محمد (ص) مبعوث شده بود که با افکار پوچ و غلط مردم که برای زنان ارزشی قائل نبودند و آنان را از اجتماع حساب نمی کردند و دوشیزگان بی گناه را زنده به گور می کردند ، مبارزه کند و به آنها بفهماند که زن فیزیکی از اعضاء حساس و مهم اجتماع است و دارای مسئولیت بسیار سنگین است. آری خدا خواست تا ارزش زن را عملا به جهانیان بفهماند به همین سبب بود که نسل پاک پیغمبر برگزیده اش را در وجود دختر قرار داد و چنین مقدر کرد که امامان و پیشوایان و رهبران دینی اسلام از نسل زهرای اطهر به وجود آیند به این وسیله مشت محکمی به دهان جاهلانی زد که دختر را از اولاد خود محسوب نمی کردند و از وجودش عار و ننگ داشتند.

بعثت
در شمال شرقی مکه کوه حراء قرار داشت در آن کوه غاری بود که پیامبر (ص) عادت داشت هر چند روزی در آن بماند و به عبادت بپردازد.
در روز بیست و هفتم ماه رجب وقتی محمد (ص) در غار حراء بود جبرئیل با کتابی در دست نازل شد و سلام کرد و گفت: ( بخوان ) محمد (ص) جواب : چند بخوانم جبرئیل (ع) گفت  بخوان ) محمد (ص) گفت ( چه بخوانم ) جبرئیل (ع) گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم
اقر باسم ربک الذی خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرا و ربک الاکرام ، الذی علم بالقلم علم الانسان مالم یعلم.
به نام خداوند بخشنده مهربان ، بخوان به نام پروردگارت که آفرید. بیافرید آدمی را از خون بسته . بخوان و پروردگار تو گرامی ترین است. هم او که بیاموخت  به وسیله قلم بیاموخت. به انسان آنچه را که نمی دانست محمد (ص) خواندو این آیات در قلبش نقش بست و جبرئیل ناپدید شد در آن لحظه سراپای وجود حضرت را ترس فرا گرفت. هنگام نزول وحی مکان بسیار وسیع شده بود و لی بعد از آن در یک لحظه تنگ و کوچک شد. رسول خدا از غار خارج شده است.
این گونه  پیامبر به رسالت رسید و مرحله ای جدید از زندگی مبارک آن حضرت آغاز شد. زیرا از این به بعد ایشان تنها به عنوان انسان پاکی  که کار نیکو می کند ، و اماندار واجبی است و در سخن گفتن راستگو است و از نزدیکان سرپرستی می کند محسوب نمی شد بلکه اکنون پیامبر و بیم دهنده ای بود که مسئولیت رهبری انسان ها به سمت خیرو سعادت آنان را بر عهده داشت.
نزول این وحی حال پیامبر را منقلب کرد و او به سرعت به طرف خانه رفت و با حالتی پریشان به خدیجه فرمود : ( مرا بپوشان ! مرا بپوشان ) وقتی وحشت از دل رسول خدا بیرون رفت پیامبر خدیجه را از رسالت خود آگاه کرد خدیجه پس از شنیدن مواجه به رسالت وی ایمان آورد هچنین پیامبر رسالت خود را به آگاهی پسر عمویش علی بن ابی طالب رساند. علی کودکی نابالغ بود که پیامبر تربیت او را بر عهده داشت. علی هم دعوت پیامبر را قبول کرد پس از او برادرش جعفر بن ابیطالب نیز ایان آورد. آنگاه با نزول آیات:
یا ایها المدثر ، قم فا نذر، و ربک فکبز
ای جامه در سرکشیده برخیز و بیم ده و پروردگار خویش را به بزرگی یاد کن.
دعوت خود را آشکار ساخت و چون آیه :
و انذر عشیرتک الاقربین ، و خویشان نزدیکت را بیم ده
نزول یافت آن حضرت بستگانش را به آیین خویش  دعوت کرد.

مراتب وحی
برخی از فقها و مراتب وحی را به هفت مورد تقسیم می کنند ، هرچند که ممکن است هر مرتبه ی آن با دیگری یکی باشد.
مرتبه اول رویای صادقانه است . رویا در خواب حاصل می شود اما با عالم و بیداری مطابقت دارد و شخص همان طور که در خواب دیده در عالم واقعی نیز آن را درک می کند. اولین دفعه ای که وحی به رسول خدا (ص) نازل شد. از طریق رویای صادقانه بود و آن زمانی بود که روح القدس (ع) پیامبر را به خواندن آیه ی زیر دعوت کرد:
اقر باسم ربک الذی خلق
مرتبه ی دوم القای فکر است. وحی از طریق القای فکر به قلب پیامبر (ص) نازل می شد و این سخن پیامبر (ص) این ادعا را ثابت می کند که می فرماید : ( روح القدس در فکر من دمید که نفس نمی میرد. مگر أنکه روزی خود را تکمیل کند. پس بترسید از خدا  و در طلب خود دقت کنید.)
پس ، در این مرتبه رو القدس ، جبرئیل (ع) ، از سوی خداوند مامور است که به عنوان واسطه میان خدا و رسولش ، امر الهی را به پیامیر (ص) الهام کند.
مرتبه سوم ، گفتگوی رودروست .گفتگو در اینجا ، گفتگوی جبرئیل (ع) با رسول (ص) به شکل رود در رواست. به گونه ای که او در قالب یک مرد در مقابل پیامبر ظاهر می شود به این معنا که جبرئیل در قالب ردی خوش سیما در برابر پیامبر ظاهر می شود و با او نشست و برخاست می کند و او امر پروردگار را به پیامبر القا می کند و. پیامبر نیز به سخنان جبرئیل گوش می دهد . پیامبر (ص) می فرمایند : ( جبرئیل (ع) به شکل مردی خوش سیما که مرا خیلی دوست می داشت در برابر من ظاهر می شد) مرتبه چهارم ، یگانگی در روح است. جبرئیل (ع) ، روح الامین ، با پیامبر و روح او یکی شده بود و حی را با خطاب به روح محمد (ص) نازل می کرد و این گفتگو میان أن دو بسیار شدید و دارای تاثیر شگفت آوری بود. شدت وحی باعث می شد که پیامبر حتی در شدت سرما ، عرق بریزد و جسمش سنگین شود و نیرویش چند در برابر شود او در این حالت می توانست استخوان دست یا پارا بشکند و خرد کند.
مرتبه پنجم ، فرود آمدن جبرئیل به شکل واقعی خود اوست. جبرئیل (ع) ، وحی را به شکل که خداوند او را آفریده است به حضرت رسول ۰ص) ابلاغ می کرد. خداوند در آیات نخست سوره ی نجم در این باره می فرماید: و النجم انا هوی ما ضل صاحبکم و ما غوی و ما ینطق عن الهدی ان هوالاوفی یومی علمه شدید القوی .
مرتبه ششم ، دیدار مستقیم است . در این مرتبه وحی به طور مستقیم و بدون واسطه از سوی خداوند در شب معراج رسول (ص) نازل شد.
مرتبه هفتم ، وحی از پشت پرده است . در این مرتبه خداوند با رسول خود از پشت حجاب به شکل مستقیم و بدون واسطه سخن می گوید . و این وع وحی در شب اسرا و معراج بر پیامبر نازل شد.

استوار و مقاوم در راه رسالت
پیامبر هرگاه می شنید یارانش شکنجه شده اند یا در راه رسالت او مورد آزار قرار گرفته اند اندوهگین می شد. عمار یکی از آنها بود که قریش او به سختی شکنجه دادند و یاسر و سمیه پدر و مادرش را با وضعی فجیع به شهادت رساندند. علاوه بر این ، قریش شخصی پیامبر را هم مورد آزار و اذیت خود قرار می دادند. ابولهب به پیامبر سنگ پرتاب می کرد. و همسرش در سر راه آن حضرت خارو خاشاک قرار می داد. و بعضی وقتی حضرت به نماز می ایستاد محتویات شکم گوسفند را بر سراو می ریختند و یا وقتی غذا می خورد خوراک آن، حضرت را آلوده می کردند.

تلاش کافران
پیامبر (ص) با استواری و شکیبایی تمام و صبرو تحمل در برابر این همه آزار و شکنجه ایستادگی می کرد. اگر گروهی از کافران به نزد آن حضرت می آمدند ایشان با گشاده رویی از آنها استقبال می کرد و با بهترین شیده آنها را به دین دعوت می کرد. اگر دعوتش را نمی پذیرفتند از آنان می خواست کتابی مانند قرآن بیاروند و سپس این آیه را به آنها تلاوت می کرد.
قل لئن اجتمعت الانس والجن علی ان یاتو بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله لو کان بعصهم لبعض ظهیرا.
بسیاری از اوقات کنار او را مورد تمسخر قرار می دادند و دعوتش را به شوخی می گرفتند. گاه در میان قبایل می رفت و مردم را به سوی پروردگارشان دعوت می کرد اما کفار قریش در دعوت او ایجاد خلل می کردند.
کفار قریش با این مخالفتها نتوانستند از حرکت محمد (ص) جلوگیری کنند. بنابراین چاره ای اندیشیدند تا شاید مردم  را از گرایش به اسلام منع کنند. آنها پیش پیامبر (ص) رفتند و به ایشان گفتند : ای محمد ! تو خدایان ما را ناسزا گفتی و عقلهای ما را پوک خواندی و جماعت ما را پراکنده کردی . اگر با چنین کارهایی در پی کسب ثروت هستی ما به تو ثروت می دهیم و اگر تو بیماری تو را درمان می کنیم. اما پیامبر تکیه گاهی محکم داشت که کفار نمی توانستند او را از پای در آورند. این تکیه گاه عمو و یاورش ابوطالب ، رئیس قریش و بزرگ بنی هاشم بود.
دعوت مسلمانان
رسول خدا (ص) در سن چهل سالگی به رسالت مبعوث شد . در آغاز دعوت ، با مشکلات بزرگ و حوادث سخت و خطرناک مواجه بود. یک تنه می خواست با جهان کفر و بت پرستی مبارزه کند. تا چند سال مخفیانه تبلیغ می کرد و از ترس دشمنان جرئت نداشت دعوتش را آشکار کند. بعدا از جانب خدا دستور رسید که مردم را آشکار به دین اسلام دعوت کن و از مشرکین ترسی نداشته باش.
پیغمبر اکرم به دستور خدا دعوتش را علنی کرد و آشکار دعوت می نمود. روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده می شد.
وقتی دعوت پیغمبر (ص) علنی شد اذیت و آزار دشمنان نیز شدت یافت. رسول خدا را اذیت می کردند. مسلمانان را تحت شکنجه و غذاب قرار می دادند. بغلش را مقابل افتاب سوزان حجاز روی ریگهای داغ می خواباندند  و سنگهای سنگین روی سینه شان قرار می دادند. بعضی را می کشتند.
مسلمانان به قدری سختی و عذاب کشیدند که به ستوه آمده و جانشان به لب رسید. به طوری که ناچار شدند از خانه و زندگی دست بردارند و به کشور دیگری هجرت کنند. گروهی از مسلمانان از رسول خدا اجازه گرفتند و راهی حبشه شدند.
وقتی کفار به وسیله ی اذیت و آزار نتوانستند از پیشرفت و توسعه اسلام مانع گردند و دیدند مسلمانان اذیت و آزار را تحمل می کنند ولی دست از عقیده شان بر نمی دارند انجمن بر پا ساخته و همگی تصمیم گرفتند که محمد (ص) را به قتل رسانند.
ابوطالب از تصمیم  خطرناک آنان آگاه شد و برای حفظ جان رسول خدا آن حضرت را با گروهی از بنی هاشم به دره ای که شعب ابوطالب نامیده می شد منتقل کرد ابوطالب و سایر بنی هاشم در حفظ و حراست رسول خدا کوشش می نمودند. حمزه عموی پیغمبر شبها با شمشیر برهنه اطرافش نگهبانی می کرد. دشمنان وقتی از کشتن رسول خدا نا امید شدند زندانیان شعب ابوطالب را در فشار اقتصادی قرار دادند. خرید و فروش  با آن ها را ممنوع ساختند. مسلمانان تا حدود سه سال در آن زندان سوزان فشار و ناراحتی و گرسنگی به سر بردند. و با مختصر غذائی که به طور قاچاق برایشان فرستاده می شد زندگی نمودند پس از سه سال خداوند اراده کرد این محاصره و تبعید پایان باید پس بیهوده دستور داد تا خطوطی را که بر روی عهد نامه نوشته شده بود بخورد آن گاه خداوند پیامبرش را از این ماجرا آگاه کرد.
فاطمه در سن پنج سالگی بود که پیغمبر و بنی هاشم از تنگنای شعب نجات یافته و به خانه و زندگی خودشان برگشتند. مناظر زندگی جدید و نعمت آزادی و توسعه در خوراک و پوشاک و منزل برای زهرا تازگی داشت و شادمان و مسرور بود.

مرگ همسر پیغمبر
هنوز یکسال نبود که پیغمبر (ص) و یارانش از زندان شعب آزاد شده بودند که خدیجه از دارد دنیا رفت ، آه ، این حادثه جانگداز چقدر روح حساس فاطمه ی کوچک را افسرده نمود و نهال امیدش را پژمرده کرد. بعد از وفات خدیجه ابوطالب نیز در فاصله ی کوتاهی وفات یافت.
وقتی پیغبر از دفن خدیجه فارغ شد و به خانه برگشت فاطمه (س) دور پدر می گشت و می گفت :پدر جان مادرم کجاست ؟ پیغمبر متحر بود جواب او را چه بگوید که جبرئیل نازل شد و گفت: در پاسخ فاطمه بگو مادرت با کمال آسایش و راحتی در کسانی که خداوند برایش ساخته زندگی می کند.
بعد از وفات یاران
این دو حادثه ناگوار ، به قدری در روح پیغمبر تاثیر کرد که آن سال را سال غم و اندوه نامنیده زیرا از یک طرف بزرگترین یار و غمخوار و مشاور داخلی و شریک زندگی و مادر فرزندان خود ، خدیجه را از دست داد. از طرف دیگر ، بزرگترین پشتیبان و مدافع او حضرت ابوطالب از دنیا رفت. به طوری که اوضاع داخلی و خارجی آن حضرت یک مرتبه دگرگون شد. و به علت از دست دادن این دو حامی بزرگ ، اذیت و آزار دشمنان شروع شد. گاهی سنگش می زدند. گاهی خاک به صورت مبارکش می پاشیدند . گاهی ناسزایش می گفتند. گاهی بدنش را خون آلود می کردند. در اکثر اوقات با چهره ی غمناک و محزون وارد خانه می شد و با صورت پژمرده و چشمهای اشکبار دختر غزیزش از دوری مادر گریه می کرد رو به رو می شد.
پیغمبر (ص) بعد از خدیجه با زنی به نام سوره ازدواج نمود و زنان دیگری را نیز اختیار کرد. آنان هم کم و بیش درباره ی فاطمه اظهار علاقه می نمودند.  

محبت و احترام پیغمبر نسبت به فاطمه
عایشه می گوید : فاطمه (ص) در سخن گفتن  بیشترین مردم به رسول خدا بود. وقتی به پیغمبر می رسید آن حضرت دستش را گرفته و می بوسید در کنار خودش می نشانید ، هرگاه رسول خدا به فاطمه می رسید ، به احترام پدر از جای بر می خاست . دست آن حضرت را می بوسید و در جای خودش می نشانید.
روزی عایشه دید پیغمبر (ص) ، فاطمه را می بوسد . عرض می کرد. یا رسول الله آیا هنوز هم فاطمه را می بوسی با این که بزرگ شده ؟ پاسخ داد: اگر می دانستی من چقدر فاطمه را دوست دارم محبت تو هم نسبت به او زیادتر می شد. فاطمه حوریه ای است به صورت انسان هر وقت مشتاق بوی بهشت می شوم او را می بوسم.
علی (ع) از پیغمبرپرسید یا رسول الله مرا بیشتر دوست داری یا فاطمه را فرود : تو عزیزی و فاطمه محبوبتر.
پیغمبر تا صورت فاطمه را نمی بوسید به خواب نمی رفت.
پیغمبر اکرم وفق می خواست به سفر برود آخرین و داعش با فاطمه بود. وقتی هم از سفر بر می گشت اول به ملاقات فاطمه می رفت.
پیغمبر (ص) می فرمود : فاطمه پاره ای تن من است . هرکس او را خشنود کند و خشنود کرده . فاطمه (ص) نزد من عزیزترین مردم است.
آن حضرت مقام و موقعیت ممتاز فرزندش فاطمه را تشخیص می داد و او را به خوبی می شناخت . پیغمبر اکرم می دانست که فاطمه هرگز تولید نیروی ولایت و مادر امامان و پیشوایان این است.

هجرت به حبشه و دعوت قبایل
پس از مرگ ابوطالب پیامبر (ص) با بحرانهای سختی رو به رو شد. قریش همه نیروی خود را برای نابودی مسلمانان و از میان بردن آنها به کار گرفت و آزارهای فراوانی بر پیامب می رسانند چند بار نیز قصد جان پیامبر (ص) را کردند اما خداوند از اجزای نقشه آنها جلوگیری کرد. پیامبر نیز به مسلمان  دستور داد تا به حبشه هجرت کنند. پادشاه حبشه نیز آنها را پناه داد و گرامی داشت.
پیامبر نیز خود تصمیم گرفت به ( طائف) شهری نزدیک مکه که قبیله ی بزرگ و نیرومند ثقیف درانجا زندگی می کرد برود. پیامبر به این امید به طایف رفت. که مردم آنجا را هدایت کند، تا آنها نیز پیامبر را از آزار و اذیت قریش در امان نگه دارند. اما این طرح با موفقیت رو به رو نشد.
سرانجام پیامبر (ص) پی برد که در مردم نمی توانند پرچمداران رسالت مقدس اسلام در سراسر جهان باشند. چون می دید که دعوت او در حدود ده سال هیچ سودی نداشت و بر پافشاری کفار افزوده شده است. بنابراین ، رسول اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را در میان سایر قبایل عربی گسترش دهد . به این مننظور آن حضرت در مراسمی که اعراب برای عبادت یا تجارت تشکیل می دادند در جمع آنها حاضر می رشد.

هجرت به مدینه
پیامبر (ص) هجرت به مدینه را ترتیب داد آن حضرت یارانش را یکی پس از دیگری به دور از چشم قریش به سوی مدینه راهی می کرد وقتی کفار از این حرکت آگاه شدند با خود گفتند اگر مسلمانان در مدینه گرد آیند پایگاه نیرومندی بر ضد ما ایجاد خواهند کرد و جان و مال ما را به شدت تهدید خواهند کرد.
در جستجوی چاره ای برآمدند تا مسلمانان را از راه تشویق و دلجویی یا تهدید از هجرت به مدینه باز دارند او مسلمانان با استفاده از تاریکی شب از چنگال قریش می گریختند کفار با خود می گفتند «محمد هنوز در چنگ ماست و چند مانع از دسترسی ما به او نیست اگر او بتواند به مدینه هجرت کند. و یارانش را به دور خود گرد آورد کشتن او برای ما بسیار مشکل خواهد شد». بنابراین در «داره لندوه» گرد آمدند و درباره‌ی این مساله به مشورت پرداختند و در نهایت تصمیم گرفتند هر قبیله یک نفر داوطلب شود و سپس همگی به یکباره بر پیامبر حمله کنند و او را بکشند و خون او را به گردن همه قبایل عرب اندازند و بدینوسیله آن را پایمال کنند.
در این صورت بنی هاشم هم نمی توانست تنها یک قبیله را مسئول قتل پیامبر بشناسد و تصمیم به انتقام بگیرد.
کفار از هر قبیله مردی انتخاب کردند. آنان خانه پیامبر را در محاصره‌ی خود گرفتند اما وحی بر پیامبر فرود آمد و آن حضرت را از طرحها و برنامه های قریش آگاه کرد و به او فرمود تا شبانه با شتری به سوی مدینه هجرت کند.
پیامبر حضرت علی را در بستر خود خواباند تا کفار فکر کنند آن حضرات در خانه خوابیده و چون سرگرم نگهبانی از آن حضرت شدند، ولی از راهی دیگر فرار کند امام علی در بستر پیامبر خوابید و چشم به راه سرنوشت دوخت. در همین حال پیامبر در تاریکی شب به سوی نماز «شور» حرکت کرد. و چند روز در آنجا به سر برد و سپس از بیراهه به سوی مدینه رفت تا مبادا قریش یا فرد دیگری که به طمع گرفتن جایزه برای دستگیری محمد به تعقیب آن حضرت پرداخته بودند او را دستگیر کنند.

هجرت آغاز حیاتی نوین
وقتی پیامبر به مدینه رسید، جشن باشکوهی از سوی مردم آن شهر به افتخار حضرت بر پا شد. کاروانهای سرود و شادی به راه افتاد و نغمه های شادمانه به آسمان رفت.
هجرت پیامبر اینگونه پایان یافت و خود آغازگر حیات نوینی برای مسلمانان شد حیاتی عزتمند و گرامی برای مسلمانان، حیات دفاع از حقوقشان و جهاد با دشمنان حیات گسترش و پویایی در سرتاسر جهان.
در واقع هجرت پیامبر، آغاز شکل گیری امت یکتاپرست اسلامی بود.
به این دلیل است که مسلمانان هجرت پیامبر را مبدا تاریخ دینی خود قرار دارند چرا که هجرت در نظر آنان یکی از مهمترین حوادث به شمار می رفت.
در مکه هنوز گروهی از مسلمانان باقی مانده بودند که آنان نیز پس از پشت سر گذاردن دشواریهای بسیار به رهبری حضرت علی به سوی مدینه هجرت کردند.
قریش که از طرحها و توطئه های پیشین خود سودی نبرده بود برای از بین بردن اسلام و مسلمانان دست به طرح نقشه های دیگر زد.
مسئولیتهای پیامبر در مدینه بیشتر از مکه بود اگر چه در آنجا فشار بیشتری به آن حضرت وارد می شد. چون پیامبر می خواست پیش از آنکه پایه حکومتی استوار را پی ریزی کند، امتی پی ریزی کند که مسئولیتهای بزرگی را که در پیش رو داشت تحمل کند.
مسئولیت اجرا و تعیین نظام اسلامی، مسئولیت دفاع از مسلمانان جزیره العرب مکانی که اندیشه مردمانش به محور جنگها و شمشیرها و نیزه ها دور می زد. این همه، مسئولیتهای خطرناکی بود که بر دوش پیامبر سنگینی می کرد. در همان حالی که پیامبر لشکر اسلام را به طرف جبهه های نبرد رهبری می کرد آنان را به امانتداری و وفای به عهد حتی در مقابل دشمن سفارش می کرد. در همان هنگامی که یارانش درس فداکاری و جهاد می آموخت، معانی گذشت و چشم پوشی را نیز به آنان آموزش می داد.
و به رواج صلح و گفتار نیک تاکید می فرمود در لحظه دفن شهدای احد مسلمانان با دیدن اجساد شهدایی که به طرز فجیعی توسط کفار کشته شده بودند دچار خشم و عضب شدند و در صدد انتقام از کفار برآمدند، اما پیامبر آیات عفو و تحریم را، اگر چه نسبت به سگی هار باشد، بر آنان می خواند.

بدر شکوه قدرت
روزی به پیامبر خبر رسید که یکی از کاروانهای تجاری قریش از آن جا عبور می کند پیامبر به قصد حمله به کاروان و تصرف آن از شهر بیرون آمد از طرفی خبر حرکت پیامبر به کاروانیان رسید و آنان نیز به طریقی این خبر را به مکه رساندند و مکیان را هشدار دادند که اموالشان در معرض خطر قرار گرفته است. مکیان هم که از دادن جان برای حفظ اموالشان دریغ نداشتند چون این خبر را شنیدند شتابان به سوی مدینه حرکت کردند.
ریاست این کاروان با ابوسفیان بود. وی از راه اصلی خارج شد و به بیراهه زد و از کناره‌ی ساحل دریای سرخ به دور از چشم پیامبر و یاران مسلحش به حرکت خود ادامه داد و به این وسیله از حلمه ی مسلمانان به کاروان رهایی یافت.
کفار قریش با آنکه از نجات کاروان تجاری خود آگاه شدند، همچنان به سوی مدینه حرکت می کردند و به خود اجازه نمی دادند پیش از سرکوب مسلمانان و شکستن ابهت آنان به مکه بازگردند.
پیامبر به قصد تصرف کاروان قریش به سوی مکه حرکت می کرد و قریش به قصد سرکوب مسلمانان به طرف مدینه می آمد در همین حال این دو سپاه در سر چاهی به نام «بدر» با یکدیگر روبه رو شدند.
پیامبر خود را برای جنگ به معنای واقعی، آماده نکرده بود ولی قصد داشت بر اموال تجاری قریش دست یابد اما با این وجود او بازگشت به مدینه را شکست می دانست و برای آنکه مبادا، با این کفار طمع نابودی مسلمانان را در سر داشته باشند به خود اجازه‌ی عقب نشینی و بازگشت نداد.
این نخستین میدانی بود که مسلمانان در تاریخ جدید خود، در آن دست و پنجه نرم می کردند این جنگ در سال دوم هجری روی داد.
شمار نیروی کفار از ۹۵۰ تن می گذشت در حالی که تعداد مسلمانان به ۳۱۳ تن می رسید. با همه‌ی این احوال، مسلمانان با پیروزی تمام این نبرد را به پایان رساندند و خسارتهای فراوانی به دشمن وارد آوردند و با عنایت خداوند آنها را تار و مار کردند تاکتیک جنگ در جزیره العرب این گونه بود که نخست دو نفر در میدانی که هر دو گروه نظاره گر آن بودند، به نبرد می پرداختند زمانی که پهلوانان کشته می شدند یک فرد یا یک جبهه به جبهه‌ی دشمن هجوم می برد و این کار تا آنجا دنبال می شد که یکی از دو گروه تار و مار می شود با این حال پیامبر در جنگ بدر شیوه‌ی جدیدی را به اجرا گذاشت.
او مثلثهای جنگی را ترتیب داد که در نوع خود بی نظیر بود. آن حضرت دستور داد صف های مسلمانان به شکل مثلثی بزرگ آرایشی یابد به شرطی که پشت هر فرد به طرف داخل مثلث یعنی به طرف دیگر داخل مثلث، و صورت او رو به خارج مثلث یعنی به طرف کفار باشد. خداوند نیز با سپاهیانی از ملائکه که آنان را برای یاری پیامبر فرستاده بود آن حضرت را یاری داد. سپاه کفار پس از آن که پهلوانانشان به دست نیرومند حضرت علی از پای در آمدند راه فرار در پیش گرفتند و فرار را برقرار ترجیح دادند سرانجام این جنگ با هفتاد کشته از سپاه کفار که اکثر آنان از سران و دلاوران بودند. و چهارده شهید از سپاه اسلام هشت شهید از انصار و شش شهید از مهاجران پایان یافت. این نبرد خونینی باب جنگهای دیگر را به روی پیامیبر که خود با دلیری و نیرومندی و استقامت آنها را رهبری می کرد گشود در حالی که این جنگ قریش را در پی انتقام و خونخواهی از کشته هایش بر می انگیخت مسلمانان را به یاری خداوند مطمئن می کرد و به آنان نیرو می بخشید تا در برابر هر هجومی از هر نوع که باشد پایداری و استقامت کنند شکست قریش در این جنگ موجب شد که آنان در اندیشه توطئه و حیله بر ضد پیامبر باشند. به همین منظور آنان یکی از پهلوانان و دلیران خود را به مدینه فرستادند تا پیامبر را فریب بدهد و او را بکشند. اما خداوند این نقشه را نقش بر آب کرد وقتی او نزد پیامبر آمد و آن حضرت با او به گفتگو نشست وی را از توطئه‌ای که در سر داشت مفصلا آگاه ساخت این پهلوان قریش «عمر بن وهب» نام داشت او اسلام آورد و به مکه بازگشت و فعالانه به تبلیغ اسلام پرداخت و بدین گونه توطئه مکارانه قریش خنثی شد.

غزوه سویق
قریش دسیسه بی فایده دیگری را به اجرا گذاشت گروهی از آنان که شمارشان به دویست نفر می رسید به فرماندهی ابوسفیان شبانه بر مردم مدینه حمله می کردند دو تن از آنان را کشتند. چون سپاه اسلام به رهبری پیامبر آنها را تعقیب کردند کفار توان ایستادگی نیافتند و از میدان فرار کردند و رای آن که بتوانند را راحتی و سبکی بیشتر بگریزند قسمتی از وسایل خود را رها کردند و خود فرار کردند.
این جنگ به «غزوه سویق» شهرت یافت زیرا مسلمانان در این جنگ مقدار فراوانی از خوراک سویق که توشه کفار بود به غنیمت گرفتند.

نبرد احد
این بار نیز ابوسفیان فرماندهی قریش را بر عهده و پرچم کفر را به دست گرفت و پنج هزار مرد جنگی در زیر آن جمع کرد و به طرف مدینه حرکت کرد وقتی سپاه ابوسفیان به کوه احد در چند کیلومتری مدینه رسید پیامبر با لشکری که شمار آن از ششصد تن بیشتر نمی شد به رویارویی او شتافت پیامبر در این نبرد نقشه ی خیره کننده ای کشید.
و از کوه احد به عنوان تکیه گاه ی برای سپاهش استفاده کرد و بر شکافهای کوه که در پشت سرش قرار داشت، گروهی مسلح را به فرماندهی «عبدا…» قرار داد و به آنان فرمود که هر چند مسلمان پیروز شوند و یا شکست بخورند، نباید موقعیت خود را رها کنند آنگاه فرمان دار مسلمانان یکپارچه بر کفار حمله کنند. کفار که تا آن هنگام با هجوم یکپارچه برخورد نکرده بودند.
پس از مدتی نبرد خونین تارومار شدند، و مسلمانان بر غنایم فراوانی دست یافتند کسانی که پشت سر سپاه در شکاف کوه به نگهبانی مشغول بودند دیدند که یارانشان در جمع غنایم از آنان پیش افتاده اند از این رو آنان نیز به قصد جمع غنیمت موقعیت حساس خود را رها کردند و به جمع غنایم پرداختند.
هر چقدر که «عبدا…» آنان را از این کار منع کرد، موثر نبود وقتی کفار به رهبری خالد بن ولید وضع نگهبانی تنگه را چنین دیدند از پشت سپاه مسلمانان، بر آنان حمله بردند و مابقی یاران عبدا… از پای درآورند و پس از آن بر مسلمانان حمله کردند و به کافرانی که از صحنه ی نبرد گریخته بودند، فرمان بازگشت دادند. لشکر قریش، مسلمانان را در محاصره‌ی خود گرفت شمار فراوانی از مسلمانان از میدان فرار کردند و این در حالی بود که مسلمانانی از میدان فرار نکردند مثل پیامبر و علی وعده‌ی دیگر از مسلمانان فداکار از این موقعیت بهره برداری کردند. سرانجام حضرت علی ده تن از پرچمداران سپاه کفار را به هلاکت رساند، تا جایی که پرچم به کفار بر زمین افتاد، و آنها با خوار، راه گریز را در پیش گرفتند.
پس از این، مسلمانان غنایم زیادی به چنگ آوردند، اگر چه در این جنگ خسارتهای جبران ناپذیری نیز متوجه مسلمانان شد همچون شهادت حمزه بن عبدالمطلب پهلوان و دلیر مدری که پس از پیامبر و علی سومین فرمانده سپاه اسلام به شمار می رفت پیامبر اسلام پس از شهادت حمزه او را سیدالشهداء نامید.
ابوسفیان باقیمانده‌ی سپاه خود را در محلی بین مکه و مدینه جمع کرد با آنکه خسارتهای جنگی سنگینی را متحمل شده بود و یارانش نیز دشواریهای فراوانی را تحمل کرده بودند به تعقیب ابوسفیان پرداخت. پیامبر به مکانی به نام «روحاء» رسید و چون به ابوسفیان دست یافت وی از هیبت آن حضرت دچار ترس و بیم شد و به مکه فرار کرد. این حرکت پیامبر به انگیزه کسب قدرت و روحیه آن هم پس از شکست احد و نیز بازگرداندن موقعیت و ارج سپاه اسلام در دل کفار از اهمیت فراوانی برخوردار بود.
پس از مدتی ابوسفیان هزار مرد جنگی جمع کرد همراه با آنان به سوی مدینه حرکت کرد چون پیامبر این گزارش را دریافت کرد از مدینه خارج شد تا به «بدر» رسید.
اما کفار که از آمدن پیامبر اطلاع یافته بودند گریختند. بعد از ان نبرد جنگ دیگری میان پیامبر قریش به وقوع نپیوست مگر جنگ خندق که در آن قریش با عده‌ای دیگر از غیر قریش بر ضد اسلام با هم متحد شدند.

جنگ احزاب
فرماندهی جنگ خندق را ابوسفیان به عنوان فرماندهی نیروهای عرب در مکه به عهده گرفت و قریش و اعراب را جمع کرد و با برخی از یهودیان مدینه پیمان بست، و برای سرکوب مسلمانان دست به کار شد.
جنگهایی که مسلمانان در زمان حیات پیامبر در آن شرکت کردند به سه دسته تقسیم می شدند، نوع اول جنگهایی بودند که میان آنان و قریش در می گرفت و نوع دوم جنگهایی که میان آنان و یهودیان رخ می داد و نوع سوم جنگهایی بود که بین مسلمانان و سایر اعراب که مانع از پیشرفت و انتشار اسلام بودند، اتفاق می افتد.
در جنگ خندق، هر سه نوع این جنگها به وقوع پیوست از این رو به آن جنگ «احزاب» هم گفته می شود. زیرا قریش با «بنی سلیم» و «اسد» و «خزاره» و «اشجع» و «عطفان» و با «بنی قریظه» و برخی از یهودیان مدینه برای جنگ با پیامبر هم پیمان شدند.
نظر مسلمانان بر این قرار گرفت که در مدینه بمانند و بین خود و دشمنانشان خندقی حفر کنند.
لشکر دشمنان همچون سیلی خروشنده و ویرانگر که کوه و دشت را فرا می گیرد به مدینه رسید چون چشمشان به «خندق» خورد گفتند: این حیله ای تازه است دو تن از دلاوران آنها به نام های عمر بن عبدود و عکرمه بن ابوجهل از خندق گذشتند و میان خندق و ملسمانان ایستادند و فریاد مبارزه طلبی سردادند علی به سوی شجاع ترین دلاور عرب در زمان خود یعنی عمرو، تا او را بکشت. با مرگ عمرو، ترس و بیم در سپاه کفار حکم فرما شد. هر دو سپاه به سوی یکدیگر تیر انداختند و سرانجام با خواری و سرافکندگی پس از تحمل خسارتهای معنوی و مادی فراوان به دیار خود برگشتند.
آوازه‌ی استقامت و پیروزی مسلمانان در برابر سپاه بی شمار کفر در سرتاسر جزیره‌العرب پیچید. در این جنگ سپاهیان اسلام از سه هزار نفر تجاوز نمی کرد، در حالی که افراد سپاه کفار به دهها هزار نفر تن می رسد اما با این اهمه پیروزی از آن سپاه اسلام بود. با پایان غزوه‌ی خندق سلسله‌ی بزرگی از جنگهای پیامبر با قریش خاتمه یافت. و بعد از این هیچ جنگ دیگری میان پیامبر و قریش روی نداد مگر فتح مکه که آن هم در واقع پیروزی نهایی مسلمانان بر کفار بود نه جنگ و خونریزی.
در این جا دو سلسه دیگر از جنگهای باقی مانده نخست جنگ مسلمانان با یهود و دوم جنگهای آنان با قبایل دیگری عربی.

خیبر … و دلاوری حضرت علی
در سال هفتم هجری با انعقاد پیمان صلح حدبیه، پیامبر در اندیشه جنگ با یهودیان خیبر، که فشار روانی بر مسلمانان وارد می کردند و بر ضد مسلمانان با دشمنان آنان همدست می شدند، بر آمد وقتی نیروهای اسلام به سوی یهودیان خیبر حرکت کردند دیدند آنها هفت دژ بسیار بلند دارند. مسلمانان روزهای گذشته دژهای یهودیان را در محاصره خود گرفتند. با آن که عرصه بر یهود تنگ آمده بود، اما آنان همچنان به مقاومت خود ادامه می دادند تا آنکه سپاه اسلام به رهبری امیرالمومین علی علیه السلام دژها را یکی پس از دیگری باز کرد. همچنین آن حضرت شجاع ترین پهلوان خیبر را که «مرحب» نام داشت از پای درآورد و در بزرگ دژ را که چند جنگجو از بلند کردن آن ناتوان بودند یک تنه از جا کند و آن را تا مسافتی دور پرتاب کرده یهودیان بنی قریظه، نخست هم پیمانان اوس بودند سپس با پیامبر پیمان بستند ولی در جنگ خندق به صفوف کفار پیوستند.
پس از آنکه جنگ خندق با پیروزی مسلمانان خاتمه یافت، پیامبر به لشگرش دستور داد تا به سوی بنی قریظه حرکت کنند.
سپاه اسلام، بنی قریظه را به مدت بیست و پنج روز در محاصره خود گرفتند. سپس امیرالمومنین دژهای آنان را یکی پس از دیگری از باز کرد و در نتیجه یهودیان را به حکم رسول خدا اسیر کرد.
پیامبر فرمود تا آنها را ببندند. برخی از افراد قبیله اوس نزد آن حضرت آمده به شفاعت از یهودیان پرداختند آن حضرت فرمود: آیا دوست داری مردی از میان شما درباره‌ی آنها دواری کند؟ گفتند: آری. آنها نیز رئیس قبیله اوس، «سعد بن معاذ» را برگزیدند. سعد نیز مطابق حکم تورات، کتاب مقدس یهودیان، فرمان داد مردانشان را بشکند و زنانشان را به اسیری بگیرند. و این فرمان درباره‌ی آنها اجرا شد.

یهودیان فدک
این جنگ با به هلاکت رسیدن صد نفر از سپاه یهود و شهادت هفده نفر از سپاهیان اسلام، پایان یافت و مسلمانان از این جنگ مال و سلاح و اسیران فراوانی را به غنیمت گرفتند.
پس از این غزوه، یهود دیگر در جزیره العرب حاصب آن چنان ارج و شانی نبود و آنان که از مقام و بزرگی برخوردار بودند بعد از این نبرد به خفت و بندگی تن دادند.
به همین سبب یهودیان فدک و یهودیان تیما رضایت دادند که زمینهایشان از آن رسول خدا باشد و خود در آن کار کنند و محصول به دست آمده را میان خود و پیامبر نصف کنند.
طایفه‌ی دیگری از یهودیان در محلی به نام «دوادی قرن» زندگی می کردند به تسلیم نداده بودند پیامبر قصد جنگ با آنان حرکت کرد و با آنها جنگید و سرانجام این طایفه نیز مانند دیگر قبایل یهودی سر تسلیم فرود آورد.

صلح حدیبیه
از همان زمانی که کفار قریش، مسلمانان در راس آنها رسول خدا را از وطنشان، مکه، بیرون راندند، آن حضرت در اشتیاق بازگشت به مکه بود.
چرا که مکه سرزمین امن و مقدسی در پیشگاه خداوند به شمار می رفت. از این گوشه چشم همه‌ی اعراب به این شهر دوخته شده بود.
اما جنگهایی که در این هفت سال، تمام توجه پیامبر را به خود مشغول داشته بود و نیز ضعفی که پیامبر در یارانش می دید، آن حضرت را از حرکت به سوی مکه، باز می داشت بنابراین وقتی پیامبر فرصت را مناسب دید، در فکر بازگشت افتاد و مسلمانان را از تصمیم خود آگاه کرد و فرمود: می خواستند شما برای ادای مناسک به مکه رود.
ولی مسلمانان پیامبر خدا را همرای نمی کردند، و از این رو پیامبر با یکهزار و چهارصد تن از مهاجران و انصار به سوی مکه راهی شد.
اما کفار قریش پی بردند که ورود مسلمانان بدون تحمل هیچ آزار و اذیتی به مکه، شهری که سالها پیش از آن رانده شده بودند، موجب شکست و سراکندگی آشکاری برای قریش خواهد شد.
بنابراین در صدد بر آمدند تا از ورود مسلمانان به مکه جلوگیری کنند و جلوداران سپاه خود را به طرف پیامبر و یارانش فرستادند، تا در برابر مسلمانان بایستند. رسول خدا نیز مسیر خود را از جاده اصلی تغییر داد تا با این سپاهیان درگیر نشود. کفار وقتی از تغییر مسیر پیامبر آگاهی یافتند که آن حضرت به بلندی های «المرار» در پایین مکه رسیده بود.
آنگاه پیامبر یکی از مسلمانان را به سوی قریش فرستاد، به آنها پیغام دهد که او برای جنگ نیامده بلکه قصد به جای آوردن عمره را دارد.
قریش نیز فرستادگانی به سوی آن حضرت روانه کردند و از وی خواستند تا از تصمیم خود منصرف شود. پیش از این نیز گروهی برای مقاومت در مقابل پیامبر فرستاده بودند، که مسلمانان آنها را دستگیر و همگی را حبس کرده بودند.
چون قریش بر جلوگیری از ورود پیامبر به خانه‌ی خدا پافشاری می کرد، آن حضرت رو به اصحابش کرد و فرمود: ما هیچگاه از جنگ این قوم باز نمی گردیم، و برای پایداری در جنگ بازار مسلمانان تقاضای بیعت نمود. مسلمانان نیز برای     پیروزی یا شهادت به آن حضرت دست بیعت دادند.
وقتی گزارش بیعت جدید مسلمانان با پیامبر به قریش داده شد، آنان از این امر وحشت کرده، عده ای را برای صلح به نزد او فرستادند پیامبر نیز با آنان صلح نامه ای منعقد کردند که مهمترین بندهای آن از این قرار بود:
۱ – آتش بس میان دو گروه برای مدت دو سال
۲ – هر کس به مسلمانان پناه برد باید باز گردانده شود ولی اگر کسی از مسلمانان به نزد کفار آمد، نباید تحویل مسلمانان داده شود.
۳ – مسلمانان باید امسال از انجام مناسک منصرف شوند و به جای آن سال آینده به مکه وارد گردند.
۴ – هر دو طرف می توانند پیمان هر کس را خواستند بپذیرند.
این سیاست صلح جویانه و مسالمت آمیز که پیامبر آن را دنبال کرد، توانست راههای بسته‌ی پیشرفت و پیروزی را در مقابل آن حضرت بگشاید.
زیرا پس از تامین امنیت و آسایش جبهه‌ی داخلی، آنان می توانستند با دنیای خارج رویارو شوند که این امر در گرو انعقاد این پیمان بود.

حجه الوداع …. تعیین رهبری
در سال دهم هجری پیامبر تصمیم گرفت به حج رود. مسلمانان که از تصمیم پیامبر آگاهی یافته بودند از هر طرف به سوی آن حضرت شتافتند.
چون تعداد شان به اندازه‌ی کافی می رسید، پیامبر به همراه آنها به سوی مکه حرکت کرد. در این سال که پیامبر کیفیت به جای آوردن حج اسلامی را به مسلمانان آموخت زیر مشرکان در سال گذشته (نهم هجری) پیامبر و یارانش را از اجرای مراسم حج بازداشته بودند. چون پیامبر مناسک حج را به پایان برد و خطبه ای در میان مسلمانان ایراد کرد که حاوی تعلیمات دینی و اخلاقی بود. سپس قصد بازگشت به مدینه را کرد.
چه بسا برخی از یاران آن حضرت که وی را در این سفر مقدس همراهی می کردند به آشکار مظاهر نگرانی و اضطراب را در هر لحظه در چهره‌ی او مشاهده می کردند. گویا پیامبر می خواست رازی را آشکار کند که از آن می ترسید، یا در انتظار فرصتی مناسب برای مطرح کردن آن بود این حج، آخرین حجی بود که پیامبر به جای آورد. از این رو آن را «حجه الوداع» نام نهادند.
پیامبر می خواست در این حج همه‌ی چیزهایی را که به مصالح مسلمانان و امور سیاسی و دینی آنان مربوط می شود بیان کند.
مهم ترین مساله حکومت اسلامی بود هنگامی که پیامبر وفات یابد، اعراب که هنوز اسلام در ژرفای دل آنها ریشه نداوینه دچار اختلاف خواهند شد و دوباره به جنگ و ستیز برخواهند خواست و در نتیجه دین فدای اختلاف خواهد شد. وحی به او خبر داده بود که پس از او حکومت از آن علی بن ابی طالب است او نخستین کسی بود که به خدا و فرستاده اش ایمان آورد و در راه خدا سختی های بسیاری تحمل کرد و در فضائل انسانی از دیگران پیشتر بود. پیامبر خود چندین بار، این موضوع را به این مسلمانان تاکید کرده بودند. پیامبر نسبت به آینده امت اسلامی، بسیار احساس نگرانی می کرد زیرا به خوبی می دید که برخی از مسلمانان اندیشه ی حکومت بر مسلمانان را در سر می پرورانند. و تنها به این خاطر اطراف آن حضرت را گرفته اند هنگامی که پیامبر به محل «کراع عمیم» از سرزمین های «عسفان» رسید این آیه‌ی مبارکه نازل شد که:
فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدروک
«شاید برخی از چیزهایی که به تو وحی می شود فروگذاری و سینه ات بدان تنگ شود»
چون آن حضرت به غدیر هم رسید این آیه فرود آمد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و ا… یعصنک من الناس ان ا… لا یهدی القوم الکافرین
ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو فرود آمده تبلیغ کن و اگر چنین نکنی رسالت خود را به انجام نرسانده ای و بدان که خداوند تو را از مردم نگه می دارد و براستی خداوند گروه کافران را هدایت نمی کند.
با نزول این آیه، پیامبر به یاری خداوند در مورد خلافت حضرت علی اطمینان کرد تصمیم به اجرای آن گرفت و به مسلمانان دستور داد تا جمع شوند. چون مسلمانان جمع شدند پیامبر برای ایراد سخنرانی در میان آنان بلند شد و پس از خطابه ای ارزشمند به مساله خلافت علی بن ابی طالب اشاره کرد و فرمود «هر کس که من مولای اویم علی هم مولای اوست» خداوند او را دوستدار او را دوست بدارد و با دشمن او دشمنی کن. محبوب دار هر کس که او را محبوب می دارد و خشم بگیر هر کسی که بر علی خشم می گیرد، کسی که او را یاری می دهد، یاری ده و عزیردار آن کسی که را علی کمک می کند و خواردار آن کسی که او را خوار می دارد، و هر جا که وی بگردد حق را باوی به گردش در آر».
آن گاه به مسلمانان دستور دارد با علی بیعت کنند و به وی به عنوان صاحب امر (خلیفه) مومنان سلام کنند. چون کار بیعت مسلمانان با علی (ع) پایان گرفت، آیه ی دیگری نازل شد که اکمال و اتمام دین را به همه اعلام می کرد:
الیوم الکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا
امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آئین برای شما پسندیدم.

سپاه اسامه
پس از آنکه پیامبر به مدینه بازگشت لشکر بزرگی را بسیج کرد که در آن افرادی همچون ابوبکر و عمر و بسیاری از مهاجران و انصار جای داشتند. آن حضرت اساقه بن زید را که در آن هنگام جوانی بود و سن او به بیست نمی رسید، به فرماندهی این سپاه انتخاب کرد پیامبر این سپاه را به طرف شام تا جایی که جعفر و زید پدر اسامه و فرماندهان سپاه اسلام در آن کشته شده بودند فرستاد پیامبر کوششهای فراوانی برای روانه کردن این سپاه در کوتاهترین زمان به خرج می داد زیرا مرگ خود را نزدیک می دید و می خواست برخی از عناصر فاسدی را که به خاطر آینده و سرنوشت امت اسلامی از آنها می ترسید این گونه از شهر دور کند. اما با تمام اینها منافقان حرکت این سپاه را به تعویق انداختند. تا آنجا که پیامبر با اصرار فراوان به اساقه دستور داد تا سپاه تحت فرمانش را به جایی که قرار بود بروند، حرکت دهد. این سپاه در محلی به نام «جرف» در چند فرسخی مدینه اردو زده در همین حال بیماری پیامبر که بنا به قول برخی از راویان از زهری که یکی از یهودیان به وی داده بود ناشی می شد، شدت یافت. افراد سپاه اسامه به مدینه بازگشتند، در حالی که پیامبر کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزیده بودند، مورد لعن خود قرار داده بود.

کوچ آفتاب
سرانجام پیامبر در بیست و هشتم ماه صفر در سال یازدهم هجری در حالی که شصت و سه سال در راه خدا تلاش کرده بود و بیست و سه سال از آن بگونه ای خاص در نشر رسالت جهانی خویش به چهار گوشه دنیا که سیزده سال آن را در مکه و ه سال باقی مانده را در مدینه به سر برده بود به رفیق اعلای خویش پیوست رحلت آن حضرت را در ظهر روز دوشنبه مطابق با سال (۶۳۳) میلادی ثبت کرده اند.
رحلت پیامبر مصیبت بزرگی برای اسلام و مسلمانان به شمار می رفت که تا آن روزگار نظیری برای آن اتفاق نیفتاده بود. همچنین با وفات وی انحرافی آشکار در اسلام پدید آمد.
حضرت علی به انجام غسل و کفن کردن پیامبر مشغول شد و همراه با دیگر مسلمانان بر پیکر پاک آن حضرت نمازگزارد و آنگاه وی را در خانه اش، آرامگاه کنونی آن حضرت به خاک سپرد. بهترین درودها و سلام ها بر تو ای رسول خدا و بر خاندان پاک و پاکیزه ات.

اموال شخصی رسول خدا
پیغمبر اکرم بدون تردید دارای اموال و اشیایی بوده که به شخص خودش تعلق داشته و مالک آنها بوده است. مانند خانه و اتاقهای مسکونی خودش و خانواده اش و لباسهای شخصی خودش و خانواده اش و اسباب و اثاث زندگی از قبیل فرش و ظرف و غیره و شمشیر و نیزه، حیوانات سواری از قبیل اسب و شتر و الاغ و حیوانات شیرده مانند گوسفند و بز و گاو.
حسین بن علی وشاء می گوید به حضرت رضا (ع) عرض کردم: آیا رسول خدا غیر از فدک مال دیگری نیز داشت؟ فرمود: آری چند باغ در مدینه داشت که وقف بودند.
شش اسب، سه ناقه به نامهای: عضباء و صهباء و دیباج دو گوسفند شیرده، چهل شتر شیرده، شمشیر ذوالفقار و زره ای ذات العضول، عمامه‌ی سحاب و دو بر دیمانی و انگشتر، عصای ممشوق و یک فرش از لیف و دو عبا و چند بالش پوستی. رسول خدا این اموال را داشت و بعد از او به حضرت فاطمه (س) منتقل شد به جز زره و شمشیر و عمامه و انگشتر که برای علی (ع) قرار داده بود.
ورثه پیامبر عبارت بود از زنهای آن حضرت و فاطمه‌ی زهرا (س). خانه های مسکونی زنهای آن حضرت به خود آن واگذار شده که بعدا هم در آنجا سکونت داشتند.
بعضی نیز گفته اند: پیغمبر (ص) در زمان حیاتش منازل را که به زنهایش بخشیده بود. برای اثبات مطلب به این آیه تمسک نموده اند: «و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی» یعنی ای زنان پیغمبر در خانه های خودتان بمانید و زینتهای خویش را به رسم جاهلیت قدیم ظاهر مسازید.

دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    ثواب سوره تغابن

    ثواب سوره تغابن/ قرآن سراسر خیر و برکت است و نمیتوان یک سوره را بر سوره ی دیگر ترجیح داد فضایل و خواصی که برای سوره ها ذکر میشود و به مثابه تشویق و جایزه ایست برای روی آوردن به قرآن و مأنوس شدن […]

    روش های ترک کردن غیبت

    روش های ترک کردن غیبت/ دانشمندان اخلاق براى همه بیمارى‌هاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مى‌کنند: راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راه‌هاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مى‌شود.

    از کریم اهل بیت چه می دانید

    از کریم اهل بیت چه می دانید/ امام حسن(ع) نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند و دردِ دلِ آن‌ها را با جان و دل می‌شنیدند و به آن […]

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است/ خدای متعال راه اصلاح را به سوی انسان بازگذاشته، تا اگر به مسیر نابودی خویش رفته، بتواند آن را اصلاح کند و سعادت ابدی خویش را نجات دهد. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ […]

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟ تربیت صحیح دینی ، عوامل مؤثر در شقاوت انسان را خنثی می‌کند. یعنی اگر به راستی جوانان با مسجد و روحانیت، مجالس دینی، رساله عملیه مراجع تقلید و نیز با کتاب‌های محتوی احکام، اخلاق […]

    آداب پیاده روی اربعین

    آداب پیاده روی اربعین/ اربعین مجلس روضه‌ای است که خود امام حسین(ع) برگزار کرده. شما باور می‌کنید که کسی هیأت‌داری کند، ولی برای اربعین کاری انجام ندهد؟! چون یک‌دفعه‌ای این سؤال پیش می‌آید که «اصلاً او برای چه هیأت‌داری می‌کند؟» شما باورتان می‌آید کسی […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد