خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

نقد و بررسی ادبیات وادیبان ۱

نقد و بررسی ادبیات وادیبان ۱
5 (100%) 1 vote

218 views

بازدید

پیشگفتار
این مطالعات دیر انجام که با ادبیات معاصر امریکا آغاز شد طولی نکشید که سر زندگی اصالت و توانایی این ادبیات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاکنر ،اونیل و همینگوی نویسندگان ژرف اندیش و قدرتمندی بودند که مقام رمان و نمایش امریکا را تا حد رمان و نمایش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زیرا هنگامی که جایزه نوبل در ۱۹۴۹ له نویسنده گمنامی اهدا شد که ظاهراً در مردابهای میسی سی پی گم شده بود و یا در سال ۱۹۵۴ به جهانگرد ریش و پشم دار سالخورده ای تعلق گرفت که شهر پاریس از سی سال پیش او را روزنامه نگاری تهیدست می شناخت که زیر سقفی در حال فرو ریختن با ماشین تحریر کهنه اش کانجار می رفت ، غولهای ادبی اروپا از جا پریدند . انتقاد از من رواست ، چرا که تا ۱۹۶۶ فقط یک رمان از همینگوی و یک رمان از استین بک خوانده و اصلاً کتابی از فاکنر نخوانده بودم . اکنون نیز از ادبیات کانادا ، مکزیک و امریکای جنوبی چیزی نمی دانم ، هر خواننده آگاهی این نکته بی دردسر ، تنگ نظرانه و توهین آمیز برای « ایالات متحده » ای است به سادگی حدس بزند . به راستی چه کسی به ما صفتی ملی عطا خواهد کرد ؟
باری ، من از « صراحت » عریان بسیاری از نویسندگان متوسط امریکا در بیان اعمال محرمانه تنمان ، اندکی یک خورده ام . ممن پیوریتن۱ معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی – کانادایی جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن فیلم « عریانی » هم ممکن است مذاقم خوش بیاید . من پیش خود فرض کرده بودم ، هر کس که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کتابی بنویسد ، خود به خود می داند ، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ای از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند ، چون این گونه واژه ها می تواند هر شعری را که شاید درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بکشاند ، لذا این دسته نویسندگان در آثاری که پیش چشم ما گشوده می شود و با ما تماس حاصل می کند از واژگانی استفاده می کنند که از پیش ضد عفونی شده است . یعنی در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شیوه غیر مستقیم و فرهیخته ای متوسل می شوند . وقتی این گونه خودداریها مورد توجه قرار گیرد ، ادراک آدمی تند و تیزتر می شود . و درگیریها و تضادها هم کندتر می شوند و اینک که دادگاههای ما کم و بیش برای تعریف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاری چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهیم خورد ، باشد که این وضعیت با افزایش آزادی تخفیف یابد . کتابهایی مانند کندی۲ عادی خواهند شد و خوانندگان بالاتر از دیپلم را تحریک نخواهند کرد ؛ همان گونه که ساقهای زنان ، چندان هوسی در دل مردان بر نمی انگیزد و در ضمن باید اذعان کنم که رمانهایی مانند آخرین راه خروجی به بروکلین۳ اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفای انحطاطی را که در پس رفاه کور و گیج ما پنهان است ، به ما بنمایاند . به این نکته نیز اعتراف کنم که من این کتابها را خوانده ام .
کتابهای دیگری هم خوانده ام که دوست دارم پیش از آنکه با فراغت درباره فاکنر سخن بگویم ؛ کمی هم از آنها بگویم . نویسندگان قدرتمند و مبتکر بسیاری در ایالات متحده امریکا هستند که برخی از ایشان در برابر وسوسه هرزه نگاری مقاومت کرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بی ریایی که هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمی سپارد مگر آنکه همدردی پر احاساس و هنرمندی کمال یافته۴ خویش را به آن منتقل کند ، محترم می شمارم . شهرهای در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود می آورند : شوهری که صبورانه کلاه قرمساقی بر سر می گذارد ، پدری شیفته فرزندان اما سهل انگار مردی خوش نیت اما سست اراده و بیحال که در میان تخته پاره الهیاتی درهم شکسته به دست و پازدن مشغول است .
بدو ، ربیت ! اثر جان آپدایک۵ تصویری غم انگیز ، لیکن گیرای مردی را به دست می دهد که از محیطی مرگبار ع از غروری کاذب و از ادراکی کم مایه – در تشخیص خیر و شر – رنج می برد . هر شهر امریکا صدها ربیت آنگسرومز در خود دارد که پس از مشاهده سستی و سقوط پیوندهای اخلاقیش از پا در می آید و ما خود را شریک جرم احساس می کنیم . ادبیات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده ای است که می پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، این مفاهیم نیز منسوخ شده اند ۶٫ آپدایک در کتاب زوجها همه توان خود را برای بیان خیر و شر به کار می گیرد : شاهکاری از ادراکی نافذ و ژرف . طنزی خشمناک در تشریح اجتماعی که عزمی « بی پروا هم » برای آوردن رازهای شیرین عشق و تن در سخان رکیک مردان و زنان به پهنه وضوح ادبیات دارد و من با خواندن هر صفحه آن سخت یکه خوردم ؛ لیکن در میان رسوب اخلاقی آن ع بینشهای درخشان بسیار و ادراکی موجز یافتم : « سرنوشت همه آنان در این عصر ، عصری از اعصار تاریک که در میان هزاره ها و در میان مرگ و تولد مجدد خدایان – به هنگامی که هیچ دستاویزی جز جاذبه های سیارات ، سکس و رواقیگری وجود ندارد – منوط به آن است . »
فرانسیس اسکات فیتز جرالد ( ۱۹۴۰- ۱۸۹۶ ) در خانواده های پرهیزگار و کاتولیک به دنیا آمد . ایمانش را از کف داد و از اینکه کلیسا کتابهایش را تحریم کرد ، رنج بسیار برد . شاید به همین دلیل است که من کتاب شب لطیف است۷ را با حرارت بیشتری پذیرا شدم تا گتسبی بزرگ را که عموماً بهترین کار او شمرده می شود . کتاب اول اساساً داستانی اسرار آمیز است ( کی ، کی را کشت ؟ ) با طرحی هیجان انگیز و پایانی دراماتیک ؛ هزاران کتاب از این نوع وجود دارد . کتاب دیگر ، نتیجه تلاش دلیرانه مرد ایرلندی رمانتیکی بود که می کوشید تا – تقریباً به گونه ای بالینی – سقوط یک ایده الیست را بر اثر وسوسه و شور بختی ، درگیر زنبارگی و میخوارگی توصیف کند . وقتی دیدم نویسنده هیچ گونه رنگ خوشبینانه ای بر پایان شتابزده آن نپاشیده است ، حیرت کردم . در این اثر با تصویری نه چندان متفاوت از نویسنده روبرو می شویم : زوال اخلاقی ناشی از میخوارگی خود نویسنده پس از دلبستگی طولانی به همسری بدخو و ناسازگار و مقاومتی دراز مدت در برابر فشارهای اقتصادی و عشقهایی که به او عرضه می شد . این همان شخصیت دوست داشتنی و زندگی عاطفی فیتز جرالد بود که برای این کتابها شهرت گذرایی هم به ارمغان آورد .
 
۲- قلمرو فاکنز
فاکنر از اولیس جیمز جویس به راه افتاد و در جاده تنباکوی ارسکین کالدول پیش رفت . او جریان سیال ذهن را در طبقه کاملی از مردم ساکن میسی سی پی دبنال کرده و با عریان کردن جسم و جان آنان ، تاریخچه و زوالشان را ضبط می کند او که آثار بالزاک را بسیار خوانده بود ، خود به نوشتن کمدی انسانی۸ گوشه ای از ایالات متحده پرداخت . این بخش در واقع لافایت بود و مرکز آن شهر اکسفورد جایگاه پر افتخار دانشگاه می سی سی پی لیکن فاکنر این شهر را جفرسن خواند و این بخش را یوکناپاتافا نام داد ؛ واژه ای که به قول خود او ، از آن سرخپوستان چیکاسا۹ است و چنین معنا می دهد : « آب در جلگه ها به آرامی روان است . » و این توصیف مصداق کاملی از کتابهای اوست . فاکنر برای این « بخش تخیلی » خود جمعیتی برابر ۹۳۱۳ سیاه پوست و ۶۲۹۸ سفید پوست در نظر می گیرد . حداقل صد تن از این سفید پوستان و انبوهی از سیاه پوستان به رمانهای او داخل یا در آنها خارج می شوند . همچنان که شخصیتهای متعددی ، نظیر همینها در بخشهای گوناگون آثار بالزاک ظاهر می شوند . در نمایش موشکافانه فاکنر ، مردم این قطعه زمین ، صمیمانه تر و صادقانه تر از هر بخش دیگری از مردم امریکا نمایانده می شوند .
فاکنر در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۷ در نیوآلبانی۱۰ می سی سی پی به دنیا آمد . پدرش در سال ۱۹۰۲ خانواده را به آسکفورد برد و با شغل مدیر حسابداری در دانشگاه استخدام شد . تحصیلات رسمی ویلیام از دبیرستان فراتر نرفت . او تلاش کرد برای شرکت در جنگ جهانی اول در ارتش نامنویسی کند ؛ اما پذیرفته نشد . سپس به کانادا رفت و وارد نیروی هوایی سلطنتی شد ؛ اما پیپ از آنکه تعلیماتش را به پایان برساند ، جنگ خاتمه یافته بود . آنگاه به آکسفورد بازگشت و یک سالی را در دانشگاه به تحصیل مشغول شد . در سال ۱۹۲۴ یک جلد از شعرهایش در بوستون چاپ شد . در صفحه عنوان کتاب یک حرف u به اشتباه در اسم او گذاشته شد . فاکنر این اشتباه را حفظ کرد و همه کارهای بعدیش را با همین نام جدید امضا کرد . همان گونه که احساس بر اندیشه مقدم است ، نثر نویسان خوب تقریباً همیشه با شعر آغاز می کنند .
هنگامی که در حرفه روزنامه نویسی و در نیوارلئان کار می کرد با شروود اندرسن آشنا شد . او ویلیام را ترغیب کرد به رغم امتناع مکرر ناشران از چاپ آثارش ، به نوشتن ادامه دهد . فاکنر در ژوئن ۱۹۲۵ با کشتی باری به اروپا سفر کرد . ایتالیا و فرانسه را زیر پا گذاشت و مدتی در روزنامه ای در پاریس به کار پرداخت . سپس به آکسفورد بازگشت و برای تأمین زندگی به هر کاری ، هر اندازه بی ارزش دست زد ، پس از انتشار چند کار جزئی که در اقیانوس انتشار کتابها بازتاب و آوازه چندانی نداشت یکی از بنگاههای انتشاراتی نیویورک را متقاعد کرد تا کتابی از او به چاپ برساند ( ۱۹۲۹ ) و شهرت او با این کتاب آغاز شد .
رمان سارتوریس۱۱ یکی از خانواده های قدیمی اهل جنوب را تصویر می کند که اندک اندک قدرت اجتماعی و املاک خود را به اعضای یک طبقه بازرگان کاسبکار در حال رشد ولی فاقد اصول اخلاقی ، تسلیم می کند . بدین گونه تاریخچه حوادث بخش « یوکناپاتافا » پیش چشم ما گشوده می شود . بنیانگذار این خانواده سرهنگ جان ساتوریس است که در جنگهای داخلی فرمانده یک هنگ سواره نظام بود و با شهامت و بی پروایی خود در آن روزگار داستانهای گوناگون و پر شاخ و برگی برای فرزندانش به یادگار گذاشت . وی در سال ۱۸۷۶ در گذشت و با یارد سالخورده آغاز می شود که در جفرسون رئیس بانک است مردی مبادی آداب که با ویسکی و سیگارش زندگی می کند و مورد احترام همگان است . گرچه در ناتوانی اش در اداره فرزندان و خدمتکاران ، نشانه های زوال به چشم می خورد . شخصیت شرور داستان ، نوه اش بایارد سارتوریس دوم ، است که خوگرفته به خشونت و شتاب – با لاقیدی – از جنگ جهانی اول باز می گردد . اتومبیل جدید او که موجب وحشت پدربزرگ است ، نماد جهان در حال دگرگونی و ابزار فاجعه است .
اعضای خانواده سارتوریس به اصل و نسب خویش می بالند و معیارهای دیرینه آداب دانی ، ذوق و سلیقه و وظیفه شناسی خود را نسبت به خانواده ، طبقه و جامعه حفظ می کنند . آنان مستخدمان سیاه پوست خود را آمرانه به کار می گیرند ب اایشان همچون اعضای پذیرفته شده و پرورش یافته خانواده رفتار می کنند ؛ اما به ایشان به شکلی غیر از نوعی کاست همیشه پست ، نمی نگرند . آنان با تحقیری بی ثمر به تازه واردان بی ریشه ، حیله گر و مبتکر شمالی نگاه می کنند ؛ کسانی که غیر از جاذبه پول و جنسیت هیچ نیروی محرک دیگری ندارند ؛ آنانی که نه وابستگیهای اجتماعی را به رسمیت می شناسند و نه قیود زیبایی شناسی را . در رمانهای فاکنر نمایندگان اصلی این گروه خانواده اسناپس۱۲ هستند ، « خانواده ای به ظاهر خستگی ناپذیر که در طول ده سال اخیر از جای کوچکی مشهور به محله فرانسویها – کم کم به شهر [ جفرسن ] آمده اند . » فلم اسناپس ، مصمم به گردآوری ثروت و رسیدن به قدرت : « روزی ، بی سر و صدا پشت پیشخان رستوران کوچکی کنار خیابان ، سر و کله اش پیدا شده بود . . .
با این جا پا – و مانند ابراهیم پیامبر – خویشان و بستگان خود را تک تک ، یا خانواده خانواده به شهر می آورد و طوری سر و سامان می دهد که بتوانند پول در بیاورند . » آنان ر در شغلهای کوچک و جور واجور درجه سه مغازه های بقالی ، سلمانی و . . . پخش و پلا شدند ؛ زاد و ولد کردند و ریشه دواندند . ساکنان قدیمی ، در خانه ها و مغازه ها و دفترهای آراسته خود ، ابتدا با تفریح و سرگرمی ، سپس با حیرت و آشفتگی ناظر این جریان بودند . » در جریان وقایع رمان ، طبقه جدیدی گسترش می یابد تا آن گاه که « سارتوریس ها » در مقابل «اسناپس ها » محو می شوند . مزرعه ، دهکده ، خانه مجلل و درشکه ، جایشان  را به مغازه ، شهر ، بانک و اتومبیل می دهند و سیمای جنوب به تصویری رنگ باخته از شمل مبدل می شود .
تنها « اسناپس » ی که در این کتاب ظاهر می شود ، دفتر دار بانک بایارد سارتوریس است . او با نقشه ای سنجیده دست به اختلاس میزند ، پولش را پس انداز می کند . در ناحیه کثیفی مسکن می گزیند و نامه های عاشقانه بدون امضایی برای نارسیسا بن بو – که به سبب وابستگیش به خانواده سارتوریس دور از دسترس اوست – می نویسد . برادر دختر ، هوراس بن بو وکیلی است که با « سیمای زیبا ظریف مسخره اش » مشخص می شود . او با زن هوسباز بهترین دوست خود رابطه نامشروع برقرار می کند و خواهر حساس و پارسایش را آزرده خاطر می سازد . نارسیسا هم پنهانی و با دلهره گرفتار عشق بایارد سارتوریس دوم می شود . بایارد اعتنایی به او ندارد ، چرا که روح خود را به اتومبیلیش فروخته است . وقتی در یک تصادف چند دنده بایارد می شکند . نارسیسا با صمیمیتی خاموش از او پرستاری می کند تا آنکه بایارد با او ازدواج می کند . هنگامی که دنده های او و گلگیرها تعمیر می شوند ، بایارد ، پدر بزرگش را مصرانه با اتومبیل به گردش می برد ، اتومبیل در گودالی می افتد . بایارد اول از شدت ضربه می میرد و چیزی نمی گذرد بایارد دوم هم در حین پرواز با هواپیمایی که دچار نقص فنی شده است تلف می شود . در این هنگام او بیست و هفت سال داشت و سال ۱۹۲۰ بود .
اصل داستان همین است که گفتم ، اما بدون پرداخت هنری داستان هیچ است . در اینجا ساخت و سبکی وجود دارد و تصاویری که با تامل در آن جای داده شده است : تصویر شهر و مغازه ها و کاسبها و بیکاره هایش . تصاویر نواحی مسکونی قدیمی با خانه های ساکت و سرسبز سایبان دار متعلق به اشرافیت در حال احتضار است ، تصویر این خانواده های شکست خورده با خاطرات مغرورانه غم انگیزشان از گذشته باشکوه ؛ تصویر برده های پیشین و فرزندانشان که بی مال و منال ، بینوا و زیرک که زبان انگلیسی را برای همخوانی با حنجره هاشان و نیازها و آوازهاشان تغییر داده اند . بهترین جنبه کار فاکنر ثبت ساده و صمیمانه فضای جنوب است : رنگ و ترکیب خاک ، گیاهان و گلهای خاص منطقه که « جنگلی درهم تنیده و خوش رایحه » از « یاسهای هندی ، کبود ، بنفش . . . و پیچکهای انبوه » می سازند ؛ « رایحه یاسمنها پیوسته در فضای خانه پراکنده است » ؛ پرندگان بومی که « شامگاهان با شیرینی و ملاحت آواز می خوانند . »
باران جنوب که زمین و آناناسها را شست و شو می دهد و خاک را در پرتو خورشید سوزان به رنگ سرخ در می آورد . ما در می یابیم که این کتاب به های کار و عشق فراوانی تمام شده است . فاکنر جنوب خود را ،به غم « مردابهای بویناک و دیرینه و عقب افتادگی معنوی » اش ، با تمامی ثروت و سرسبزی شمال متجاوز عوض نمی کند . او برای تشریح و توصیف صحنه هایی که به دقت نظاره شان کرده است با تأمل به دنبال واژه هایی بکر و جاندار می گردد . با چنان حساسیتی درباره کار سخت یک قاطر می نویسد که گویی از برادرش سخن می گوید ؛ می نویسد که چگونه یک سگ جوان « به زودی باید با زبان آویخته و تکان شدید دم به دنبال بوهای اغفالگر و دیوانه کننده ای بدود که دنیای پیرامونش را پر کرده و او را از هر بیشه زار و نیزار و دره تنگی به سوی خود می خواند . » این نویسنده جسور گاهی برای دستیابی به بداعت ، بسیار پیش می رود ؛ مانند زمانی که به توصیف زنان ولخرجی می پردازد که با صدای خش خش جمع کردن دامنهایشان « صدای جلوه فروشانه بانوی صاحبخانه گم می شد » از سر میز ناهار بر می خیزند . عباراتی نیز دارد که بدون ضایع شدن با صفتها یا نثری تصنعی از زیبایی سرشار است .
کتاب سارتوریس ، اندک اندک هواخواهانی یافت ، حق التألیفی به دست آمد و فاکنر توانست با فراغت و اطمینان خاطر نانی بخورد . در سال ۱۹۲۹ با خانم استل فرانکلین ، بیوه ای که از شوهر قبلیش دو کودک داشت ، ازدواج کرد . ویلیام بچه ها را هم به عنوان جهیزیه او پذیرفت .
فاکنر پیش از انتشار سارتوریس رمانی را به پایان رسانده بود که بعدها آن را بهترین اثر خود خواند . مضمون خشم و هیاهو ( ۱۹۲۹ ) نیز زوال یکی از خانواده های طبقه بالاست ؛ این خانواده ، کامپسون ها هستند . کتاب که گویی می خواست دیدگاه مکبث۱۳ را در مورد زندگی ، همچون « داستانی که ابلهی حکایت می کند ، انباشته از خشم و هیاهو برای هیچ و پوچ » بیان کند نخست از زبان ابلهی۱۴ به نام بنجی ، حکایت می شود که « سی ساله ای سه ساله » توصیف شده است . بردباری او کمتر از آن است که داستان را به گونه ای پیوسته و معنی دار تعریف کند ، داستان از طریق تصویرهایی که در ذهن بنجی جریان می یابد ، به شکلی تیره و تار به ما منتقل می شود . نتیجه کار در تبدیل نظم و بی نظمی و روشنی به ابهام ، شبیه برخی از نقاشیهای معاصر است . در صحنه مرکزی داستان ، بنجی – بی آنکه کاملاً درک کند که در پیرامونش چه می گذرد – همسایه ای را می بیند که خواهرش ، کدی کامپسون را می فریبد ؛ دختر در ابتدا مقاومت می کند و سپس تسلیم می شود ؛ آن گاه بخشایش می طلبد و پیش پای بنجی زانو می زند . « گفت : نمی کنم ، دیگه نمی کنم ، بنجی ، بنجی . . . گریه می کرد  و من هم گریه کردم و همدیگر و بغل کردیم . » به زودی سر و کله بچه ای پیسدا می شود . کدی با عجله تن به ازدواج می دهد . در فصل آخر ، پسر بزرگ – که وارث خانواده کامپسون است – وقتی به خطای خواهرش کدی پی می برد ، خودکشی می کند . داستان ، اگر بتوان سر و تهی برای آن قائل شد ، داستانی است قوی اما فاکنر از هیچ وسیله ای برای ابهام بخشیدن به آن فروگذار نکرده است .
فاکنر می گوید :
در تابستان سال ۱۹۲۹ در کارخانه برق ( آکسفورد ) در نوبت کار شبانه از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۶ صبح با شغل کارگر حمل زغال سنگ ، کاری گرفتم . زغال را از انبار توی چرخ دستی می ریختم ، به دخل کارخانه می بردم و در محلی که آتشکار بتواند آنها را توی کوره دیگ بخار بیندازد ، کپه می کردم . حدود ساعت ۱۱ شب کارگرها می رفتند می خوابیدند ؛ دیگر بخار زیادی لازم نبود . آن وقت ما یعنی من و آتشکار می توانستیم استراحتی بکنیم او روی صندلی می نشست و چرت می زد . من با چرخ دستی ، میزی رو به راه کرده بودم . . . در آن شبها بود که بین ساعت ۱۲ تا ۴ صبح ، کتاب در بستر مرگم۱۵ را در مدت شش هفته نوشتم .
در این رمان موفق ، حماسه انحطاط به سراغ یک خانواده تهیدست سفیدپوست می رود که روی زمینهای کم حاصلشان در نزدیکی محله فرانسویها کار می کنند. فاکنر شهرنشین بود ، اما فرهنگ و زبان مزارع ، روستاییان و حتی حیواناتشان را می دانست ؛ او با تفصیل کامل ، رام کردن اسبی را به دست یک مرد توصیف می کند . داستان در اطراف مرگ و تدفین آدی باندرن ، پس از زاییدن پنج فرزند برای شوهری بی دست و پا و پوست کلفت و کله شق ، دور می زند . « دیویی دل »» تنها دختر خانواده مادر در حال مرگش را به طور خستگی ناپذیری باد می زند یکی از پسرها ، کش۱۶ تابوت آدی را زیر پنجره اتاقش و زیر نظارت خود او می سازد . پسران دیگر خانواده در ناسزاگویی دست کمی از پدرشان نداردن ؛ آنان حداقل ساعتی سی بار واژه لعنتی را بر زبان می آورند . ادی با شوهر تندخو و بدخلقش روزگار خوشی نداشته است ؛ و از اینکه باید پیش اقوام شوهرش دفن شود ، خشنود نیست ؛ به پسرانش التماس می کند که جسدش را به جفرسن ببرند و در کنار کس و کار خودش به خاک بسپارند ؛ شوهر رضایت می دهد ، چرا که امیدوار است در آن شهر بتواند یک دست دندان مصنوعی گیر بیاورد . بلافاصله پس از مرگ آدی افراد خانواده جسدش را که هنوز گرم است ، در تابوت تنگ می چپانند ، روی گاری زهوار در رفته ای می گذارند ، دو رأس قاطرشان را یراق می کنند و راه درازی را به سوی مرکز بخش در پیش می گیرند .
دهها مصیبت و بدبختی بر سرشان می آید . در باران شدیدی سراپا خیس می شوند و طغیان رودخانه پلی را که باید از روی آن بگذرند ، ویران می کند . چندین کیلومتر راه می روند تا از پل دیگری عبور کنند ، آن را هم ویران شده می یابند . می کوشند تا از گدار رود بگذرند ، اما قاطرهایشان غرق می شود .
اسب و درشکه ای از فلم اسناپس می خرند و سرانجام به جفرسن می رسند . مراسم تدفین انجام می شود ؛ « دیویی دل » جنینی را که پنهانی باردار شده است ، سقط می کند ؛ آنس ک دست دندان نو ، یک گرامافون و همسری تازه گیر می آورد . در بستر مرگم به طور گسترده ای تحسین شده است ؛ اما من آن را کتابی ملال انگیز و ناراحت کننده یافتم . فاکنر اقرار کرده است که : « به همه بلایای طبیعی که امکان دارد بر سر خانواده ای فرود آید ، فکر کردم و گذاشتم همه چیز اتفاق بیفتد . من اذعان دارم که یک چرخ دستی هیچ جذابیتی ندارد و امیدوارم که هیچ گاه ناچار نشوم در یک تشییع جنازه شصت کیلومتری شرکت کنم . »
ویلیام موضوع دیگری را هم صادقانه اقرار می کند : او به عمد داستان حریم۱۷ (۱۹۳۱) را برای جلب مشتری ـ و شاید هم به مثابه وسیله ای برای دعوت شدنش به هالیوود ـ با سکس و خشونت انباشته و شلوغ می کند . فیلمسازان با او پاسخ مثبت دادند ؛ فیلم موفق شد و منتقدی ، کتاب را « یکی از بهترین رمانهای ادبیات معاصر » نامید . وحشتناک است ! در میان مشتی « آشغال سفید بدبخت » ، تمپل دریک ، دختری دبیرستانی با هوس همخوابگی ، وول می خورد ؛ پیرامون و در پی او ، گروهی مرد مشتاق فرو نشاندن آتش هوا و هوسش روانند ؛ قتلی اتفاق می افتد ؛ سیاهی لینچ می شود ؛ پدر تمپل او را که حامله است به راه می آورد و شوهر می دهد . تمپل منتظر می ماند تا دنباله داستان زندگیش ، در کتاب مرثیه برای راهبه۱۸ ( ۱۹۵۰ ) بار دیگر ظاهر شود .در این فرجام دراماتیک او با رضایت خاطر به پرستارش اجازه می دهد که نوزاد ناخواسته را نابود کند ؛ با فاسق خود می گریزد ، و سپس نزد شوهرش باز می گردد و پنجاه صفحه کتاب را اشغال می کند تا به خیانتش اعتراف کند ، اگرچه باعث می شود که پرستارش به جرم قتل کودک نوزاد اعدام گردد . در این کتاب به قدر کافی شهوت و خونریزی برای ده دوازده فیلم وجود دارد ، اما برای مردی که می خواست شاهکارش را بنویسد اثر نالایقی بود .
معنای عنوان روشنایی ماه اوت ( ۱۹۳۲ ) هنوز هم برای من مبهم است ؛ مگر آنکه به سایه های متغیر سپیده دم و ظهر و شب طی ماهی که داستان در آن اتفاق می افتد ، اشاره داشته باشد . لنا گرووز ، پا برهنه و حامله ( در کتابهای فاکنر هرگز نمی شود مدت زیادی بگذرد و زنی حامله نشود ) در پی پدر آواره و خانه به دوش کودکش از آلاباما به راه می افتد و پس از سی روز به جفرسن می رسد . این داستانی است تاثر انگیز که فاکنر با همدردی تمام – با درنگ بر هر نکته ای از جاده و آسمان هر عملی یا کلمه امیدبخشی یا محبتی که نصیب زن و جستجوی امیدوارانه اش می شود ـ آن را بیان می کند . سرانجام زن به جفرسون می رسد و در می یابد مرد پیمان شکن که فریبش داده ، دائم الخمری است که مشروب ، قاچاق می کند ؛ این آدم با پیدا شدن لنا ، از وحشت سر و سامان گرفتن ، پاشنه هایش را ور می کشد و می گریزد . دو حادثه تشدید کننده به اصل روایت افزوده می شود : یکی اینکه چگونه شایعه پردازان شهر ، آگاهانه و با عزمی راسخ ، زندگی کشیش بیگناهی را ـ که همسرش منحرف شده است ـ از هم می پاشند ؛ و دوم اینکه چگونه « پیوریتن » ی متعصب ، با انضباطی سخت و زاهدانه ، کودک بی پناهی را به جنایتکاری مبدل می کند . اما در اینجا قهرمانی به نام بایرون بنچ وجود دارد که در تمام دشواریها لنا را یاری می کند ، عاشقش می شود و سرانجام در پایانی خوش ـ که در آثار فاکنر کمیاب است ـ او را به همسری می گیرد و کودک را می پذیرد . طرح داستان را بیش از این نباید باز کرد ، چرا که این تنها کتابی از فاکنر است که خواننده شخصاً باید صفحه به صفحه همراه داستان پیش برود .
در نوامبر سال ۱۹۳۲ فاکنر به عنوان فیلمنامه نویس به هالیوود رفت . سپس ، ناراضی از درآمدش در آنجا به آکسفورد و به کار رمان نویسی بازگشت و برای آبشالم ، آبشالم ! ۱۹
( ۱۹۳۶ ) و تسخیر ناپذیر۲۰ ( ۱۹۳۸ ) جایزه منتقدان را دریافت کرد . لیکن این جایزه اقبالی همگانی برای او به ارمغان نیاورد ؛ تا سال ۱۹۴۹ که برنده جایزه ادبی نوبل شد و هواداران تازه ای پیدا کرد ، خوانندگان کتابهایش به بیش از چهار پنج هزار تن نمی رسیدند . ( تیراژ کتابهایش بسیار کم بود . )
فاکنر با سرسختی روز افزونی قلمش را برای بیان تاریکترین زوایای زندگی مردم ع سرزمینش به کار می گرفت . در « سه گانه »21 ای که جزو مهمترین دستاوردهای ادبی اوست ، تاریخ خانواده اسناپس و سرگذشت پرفراز و نشیب حرص و آز شدیدشان را دنبال کرد . در دهکده۲۲ ( ۱۹۴۰ ) فلم اسناپس کارگر فقیر اما پرتوان در کافه فرانسویها کار میک ند ، او تا موقعیت ( امانت دار » فروشگاه دهکده ارتقا می یابد ؛ پس از اینکه صاحب فروشگاه در می یابد که دخترش ، اولا ، از مرد ناشناسی آبستن است ، در عوض فروشگاه و چند جریب زمین دخترش را به ازدواج فلم در می آورد . پیش از آنکه کتاب پایان یابد ، او به مقام ریاست بانک بخش در حفرسن می رسد . در کتاب شهر۲۳ ( ۱۹۵۷ ) در میان درگیریهای خشن سفیدهای کله شق و سیاهان سرزنده بیمناک فاکنر با طول و تفصیل فراوان و بگومگوهای لهجه ای داستان لینچ قریب الوقوع سیاه بیگناهی را با داستان زنای سرگرد دواسپین رئیس بانک با اولا اسناپس و داستان عشق پنهانی گاوین اتیونس به لیندا ، دختر جذاب اولا ، در هم می آمیزد . گاوین جالبترین ، محجوبترین و بی خاصیت ترین شخصیت آفریده فاکنر است :
فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و معتبرترین وکیل دعای جفرسن است و چنان سرگرم کار مردم است که نمی تواند به سر و وضع خودش برسد . اولا در نهان گرفتار عشق گاوین می شود و لیندای بی پروا هم به مکانیکی بی سر و پا دل می بازد . اولا دست به خودکشی می زند ؛ دواپسین ترک دیار می گوید ؛ فلم رئیس بانک می شود و گاوین لیندا را از ظلم و جور فلم نجات می دهد و او را به دهکده گرینویچ می فرستد تا در رؤیاهایش غرق شود . در کتاب عمارت۲۳ ( ۱۹۵۹ ) یکی از اسناپس های بعدی به سبب قتلی ناشی از عصبانیت به زندان می افتد و پس از تلاش عبثی برای آنکه فلم ضمانتش را قبول کند ، از زندان می گریزد و خود را م کشد تا به این داستان دراز پایان بخشد .

۳- سیاهان فاکنر
این هنرمند پر حوصله ، همچنان که به تدریج پیش می رود ، لحنش نسبت به سیاهان محدوده مکانی داستانهایش ملایم می شد . در کتاب سارتوریس ، هنوز آنان را کاکاسیاه خطاب می کرد . در کتابهای بعدی آنان را مردمی توصیف می کند که بر اثر فقر ، کم سوادی و « خرافات » از نظر ذهنی عقب افتاده اند . در کتاب خشم و هیاهو ، آنان به شیوه های طفره رفتن ، بخصوص شانه خالی کردن از کار زیرکی نشان می دهند ؛ یکی از آنان می گوید : « هیشکی تو این مملکت جز شپش پنبه ، زیاد کار نمی کنه » لیکن فاکنر در همان کتاب ، تصویری حاکی از همدردی از ننه دیلسی۲۴ پیر ارائه می دهد که در میان تمام اعضای خانواده کامپسون از همه خوش قلب تر است . فاکنر بر گور ننه خودش ، کارولین بار سیاهی که او را بزرگ کرده بود از او همچنین کسی که « در همه عمر یار و یاور من بود » نام می برد و با احترام و محبتی صمیمانه از او یاد می کند . در کتاب فرود آی ، موسی ! ۲۵( ۱۹۴۲ ) تصاویر خوب و مطلوبی از سیاهان جنوب ترسیم می کند . سرانجام در کتاب ناخوانده در غبار۲۶ ( ۱۹۴۸ ) به حمایت از آنان بر می خیزد .
داستان ناخوانده در غبار از زبان چارلز مالیسون برادر زاده هفده ساله گاوین استیونس نقل می شود . چارلز به یاد می آورد که در دوران کودکی از سیاهی به نام لوکاس بیوچمپ محبتی دیده است این سیاه در حال حاضر به قتل سفید پوستی متهم شده است . آن شب تمام سیاهان جفرسن از وحشت لینچ یا حتی قتل عام در کلبه هایشان پنهان می شوند .چارلز از عمویش و سفید پوستان دیگر تقاضای کمک می کند تا جسد مقتول را از گور بیرون بیاورند و ثابت کند گلوله ای که او را کشته با گلوله های هفت تیر بیوچمپ کاملاً فرق دارد . پس از رودررویی هیجان انگیز با جمعیت که برای لینچ کردن لوکاس آمده اند ، استوینس و جوانک پیروز می شوند ، لوکاس آزاد می گردد و استیونس و برادرزاده اش درباره « مسئله نژاد » گفتگو می کنند .
استیونس می گوید : « بی عدالتی از ماست ، از ما جنوبیها ، خود ما ، به تنهایی بدون کمک دیگران و حتی بدون توجه به نظر دیگران ، باید آن را محو و نابود کنیم . » شمال و جنوب از لحاظ اصل و منشاء ، یادبودها و شیوه زندگی ، چنان با یکدیگر متفاوت اند که هیچ یک نمی تواند دیگری را درک کند . « شمال امادگی و اشتیاق کمابیش ناگزیری دارد تا در مورد جنوب نه تنها چیزهای موهن را بلکه هر چیز عجیب و غریبی را نیز باور کند . همه چیز را . » و جنوب ، مغرور از خون انگلوساکسون خویش ، « شهرهای بی ریشه یکروزه [ شمال ] با . . . فضولات ساحلی اروپا » را به باد تمسخر و تحقیر می گیرد . استیونس فاکنر ادامه می دهد : « ما در واقع از سیاست ، اعتقادات و حتی راه و رسم زندگی خودمان دفاع نمی کنیم ، بلکه از تجانس خودمان در حکومت فدرال ـ که بقیه مملکت می باید بیش از پیش آزادی فردی و خصوصی خود را تسلیم آن کند ـ دفاع می کنیم . . . و البته به دفاع از آن ادامه هم خواهیم داد . . . فقط از تجانس است که هرگونه ارزش پایداری از مردم یا برای مردم زاده می شود .
ادبیات ، هنر ، علم و حداقلی از حکومت و پلیس را ک پاسدار آزادی باشد . . . و شاید از همه ارزشمندتر ، نوعی هویت ملی باشد که در دوره ای بحرانی کارایی دارد . » و نویسنده از زبان خویش درباره مالیسون جوان می افزاید : « خاک و زمین که گوشت و استخوان او و پدرانش را در طول شش نسل پرورده است . . . هنوز هم او را نه به صورت انسان به طور کلی ، بلکه به شکل انسانی خاص . . . با امیدها ، اعتقادات و شیوه های تفکر و عمل خاص نوع و نژادی خاص شکل می دهد . »
استیونس می خواهد به دیدار سیاه آزاد شده برود ، اما « آنچه ما [ جنوبیها ] واقعاً از آن دفاع می کنیم » عبارت است از « امتیاز آزاد کردن او به دست خودمان . » با این همه ، آزادی سیاهان چندان طولی نخواهد کشید . مردم شمال اعتقاد دارند که به زودی زود با تصویب ساده ماده ای قانونی از طریق رای گیری ، این امر به انجام خواهد رسید . » اما آنان « فراموش کرده اند که گرچه چند نسل پیش آزادی امثال لوکاس بیوچمپ ، موجب پیدایش ماد ای در قانون اساسی ما شد اما ارباب لوکاس بیوچمپ [ سفید پوست جنوبی ] فقط به زانو درنیامد ، بلکه به مدت ده سال عذاب کشید تا آن را بپذیرد ؛ با وجود این فقط سه نسل بعد بود که آنها بار دیگر ، با ضرورت تصویب قانونی برای آزاد کردن لوکاس بیوچمپ روبرو شدند . » این موضوع چون لعنتی پایدار برای نژاد سفید ، که این همه سال سیاهان را به بردگی کشیده بود ، باقی می ماند ؛ « لعنتی برای همه کودکان سفید پوست . . . که به دنیا خواهند آمد ؛ لعنتی که هیچ کس سنمی تواند از آن بگریزد . » در جفرسن ، زن سفید پوستی به نام جوانا بردن زندگی می کند که با بر پا کردن مدرسه هایی برای کودکان سیاه ، امیدوار است که این لعنت را تخفیف دهد ؛ اما هنگامی که یک دورگه ‌ـ جو کریسمس ـ از او می پرسد
« واقعاً چه وقت انسانهایی که نژادهای متفاوتی دارند ، از تنفر نسبت به یکدیگر دست برخواهند داشت ؟ » او اندوهگین پاسخ می دهد : « نمی دانم »
سال ۱۹۵۶ ، فاکنر در نامه ای به مجله لایف با حمایت و طرفداری از یگانگی و تساوی سیاه و سفید ، خشم همسایگان سفید پوستش را نسبت به خود برانگیخت او را « ویلی فاکنر گریان » لقب دادند ، نامه هایی پر از دشنام برایش فرستادند ، تلفنی بد و بیراه بارش کردند . او به مقابله برخاست و برابری شرایط آموزشی برای همه را تقاضا کرد ؛ از فضایل سیاهان ستایش کرد و کلیساهای جنوب را به سبب بی پاسخ گذاشتن فریاد عدالتخواهی سیاهان به باد ملامت گرفت . در همان زمان با تکرار نظر استیونس ، که این مسئله را نمی توان با فشار شمالیها بر جنوبیها حل کرد ، بسیاری از دوستانش را در شمال از دست داد . احتمالاً این فریاد دادخواهی فاکنر برای آزادی سفید و سیاه از طریق آموزش و پرورش بود که به همراه چشم انداز رفیع و قدرت رمانهایش ، جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۴۹ نصیب او کرد . در سال ۱۹۵۰ به استکهلم رفت تا شخصاً جایزه اش را دریافت دارد . در آنجا سخنانی کوتاه و موثر ایراد کرد و گفت : « انسان نه فقط تاب خواهد آورد ، بلکه استیلا خواهد یافت . » او پیشتر دوبار چنین عبارتی به کار برده بود : « توان بقا و تطبیق و تاب آوردن و با این همه برجا ماندن » پرچمی شد که تا پایان عمر در زیر آن گام می زد . گویی سخنان ادگار۲۸ را در لیر به یاد می آورد :
    انسان باید که تاب آورد
    رخت بر بستن به جهان دیگر را ، حتی به قدر آمدنش به جهان کمال ، همه چیز است .
۴- هنر نویسنده
فاکنر اگر اصالت نمی داشت ، هیچ بود . من در شیوه روایت ، ساختار طرح و توطئه سبک و واژگان هیچ نویسنده ای را نظیر او نمی شناسم او شیوه بازآوردن شخصیتهای رمان قبلی در رمانی جدید را از بالزاک به عاریت می گیرد ؛ بدین گونه است که جوانا بردن ، در رمان روشنایی ماه اوت ، نوه دختری همان اصلاح طلبی است که سرهنگ سارتوریس در رمان سارتوریس به سبب تلاشش برای اعطای حق رای به سیاهان او را به قتل رسانده بود ؛ فلم اسناپس با رنگ عوض کردنهای موذیانه و ترقی ماپیچی اش ، چندین جلد را به خود اختصاص می دهد . فاکنر با چنین نقشه ای و با تمرکز بیشتر داستانها در جفرسن و محله فرانسویها یا نزدیک آنها و با پیوسته آشکار کردن جنبه های جدیدی از همان آدمها را ملاقات کرده ایم ، این مکانها را دیده ایم و نیز اینها قصه نیست ، بلکه تاریخ است . او هرگز دست از سر مخلوقاتش بر نمی دارد ، پیوسته از همه سو ، در وجود آنان کنکاش می کند تا آنکه تمامی قوت و ضعف جسم و جانشان برملا شود .
نویسندگان دیگر ، شخصیتهای داستانهای خود را همچون نقابهایی به کار گرفته اند تا از پشت آنان وقایع را گزارش کنند ؛ لیکن هیچ کدام روش روایت غیر مستقیم را چنین پیگیرانه به کار نبرده اند . تقریباً تمام داستانهای فاکنر از زبان یک یا چند تن از شخصیتهای داستان روایت می شود . به یاد داستان حلقه و کتاب۲۹ برونینگ۳۰ می افتیم لیکن در آنجا یک عمل به نوبت از زبان هر کدام از بازیگران اصلی کتاب توصیف می شود ؛ یا می تواند نمایشنامه ای از اونیل را به خاطرمان آورد که در آن رویدادهای گوناگون اما مربوط به هم یک لحظه در آن واحد جلو چشم آورده می شود . در آثار فاکنر ، یک شخصیت تمام داستان را تعریف می کند ، یا هر شخصیتی یک بخش یا جنبه متفاوتی از قصه را می گوید ؛ بدین گونه است که داستان شهر ، نه ر پایهه فصلها ، بلکه بر اساس روایتگران تقسیم شده است . فاکنر احساس می کرد که هیچ رویدادی صرفاً واقعیت عینی ساده ای نیست ؛ بلکه آمیزه ای است از احساسها ، ادراکها ، یادبودها ، تفسیرها ، توهمها و اعتقادهای آدمی هر ناظری فقط بخشی از آن را ، آن هم ناقص و از زاویه دید خود ، می بیند ؛ « حقیقت » منشوری است نامشخص که از این دیدها و نظرهای پراکنده ساخته می شود . طرح داستان به ایجاد احساس نزدیکی و بودن در میان شخصیتهای داستان کمک می کند ؛ اما فاکنر با گذاشتن بینشهای باریک بینانه ، اندیشه های ژرف یا عبارتهای بغرنج در دهان شخصیتهای نوجوان ، یا بیسواد داستان ، یا واداشتن روایتگر به اینکه گفتگوهای مفصل و طولانی کتاب را به خاطر بیاورد ، اغلب تأثیر طرح داستان را ضعیف می کند . مثلاً دارل ، ساده ترین پسر باندرن ، درباره خواهر کوچکش می گوید : « لباسهای خیس او ، آن
. . . پستانهای مضحک را شکل می دهد که تپه ها و دره های زمین اند . » ( شادی بخش یا غم انگیز شاید ، اما مضحک ؟ چه کفران نعمتی ! )
طرح و توطئه داستانهای فاکنر همیشه پیچیده است و او تا آنجا که بتواند آنها را مغشوش و مبهم می کند ؛ گویی مصمم است خواننده اش را پیوسته به حدس و گمان وادارد که چه اتفاقی یا برای چه کسی روی داده است . چنین است که در سارتوریس از حامله بودن نارسیسا مطلع می شویم ، یا ناچار می شویم بی آنکه یقین داشته باشیم نتیجه بگیریم که او سرانجام با یارد دوم ازدواج کرده است . همچنین در روشنایی ماه اوت ، دویست صفحه پس از آنکه فهمیدیم لنا باردار شده است ، به ما گفته می شود که چه کسی عامل مذکر این وصلت بوده است . فاکنر با بازگشت پی در پی به گذشته ، ترتیب و توالی رویدادها و حتی تسلسل آنها را نادیده می گیرد : زمان حال با صحنه ای از گذشته توضیح داده می شود ، که آن نیز به نوبه خود با صحنه ای از زمان پیشتر توصیف می شود . گذشته و حال در ساختن اندیشه یا رویدادهای خاص ، همچون عواملی همزمان ، درهم می آمیزند ؛ زما نحال تاوانی است که برای زمان گذشته پرداخت می شود . تقریباً همه طرحهای داستانهای او اسرارآمیز است و مانند یک داستان پلیسی خوب ، می باید بیش از صد صفحه حوادث پیچیده را تحمل کنیم تا ـ به راز اهمیتشان ـ پی ببریم . برخی خوانندگان از این گونه جستجوی گنج لذت می برند ؛ لیکن من خواندن آنها را به رئیس جمهورهایی حاله می دهم که از یک روز کسب رأی سبرای سناتورها یا یافتن جوانای برای فرستادن به کره مریخ خسته شده اند . طرح داستان معمولاً خیلی خوب ساخته می شود و گرههای اصلی در پایان گشوده می شود . لیکن گاهی ، مثلاً در شهر و ناخوانده در غبار استاد هنر خویش را فراموش می کند و صفحات متعددی از حوادث یا اندیشه های کاملاً نامربوط به حوادثی که قبلاً روایت شده را به قصه کامل خود اضافه می کند . در آثار فاکنر نباید به دنبال تسلسل منظم رویدادها ، یا بسط و تکامل بردبارانه یک شخصیت بگردیم .
سبک او به اندازه آدمهایش عجیب و همچون طرح داستانهایش اسرارآمیز است . بخش عمده سبک او را لهجه های سیاهان یا روستاییان تشکیل می دهد . فاکنر در تقلید از آنان متخصص است و تا حد ملال آوری در این زمینه پیش می رود . او هنگامی که از زبان خود یا از زبان آدمهای تحصیل کرده داستان سخن می گوید ، سبک منحصر به فردی دارد ؛ سبکی پیچیده ، مبهم ، آشفته ، متراکم ، قوی و اغلب بدیع . بدین گونه است که حال و هوای « یک بعد از ظهر طولانی ، داغ ، کرخت و بی نهایت ملال آور ماه سپتامبر » را منتقل می کند و نیاز جنسی را همچون « چیزی همواره درک ناشدنی [ اندیشه ناپذیر ؟ ] که خوراکی دیرینه را می طلبد » وصف می کند . سبکش شتابزده است ، عبارت پشت عبارت روی هم تلنبار می کند ، از به کار بردن علامت ویرگول می پرهیزد و نقطه پایان جمله هایش ، همچون قاعدگی زنان مرد گزیده داستانهایش به تأخیر می افتد .۳۱ فاکنر می توانست نفسش را تا بی نهایت در سینه حبس کند و برایش به هیچ وجه اهمیتی نداشته باشد که تمام یک صفحه را با یک جمله پر کند . زن سریح و رک گویی مانند اولا اسناپس را وا می دارد تا به دختر نا آرام و بی تاب خود بگوید :
« تو ‌ـ که به هر حال دختری ـ واقعاً از پدرت نفرت نداری مهم نیست که خودت فکر کنی چقدر نفرت داری یا باید داشته باشی یا باید بخواهی که داشته باشی آخر نفرت داشتن رمانتیک است . » حتی لله ژولیت هم از این روشنتر حرف می زد . گاهی جانم به لب می رسد تا شخصی را که « یک ضمیر » به او اشاره دارد ، کشف کنم یا مفعول فراموش شده فعلی متأخر را بیابم .
واژگانش باروک است همراه چرخشهای غیر منتظره عبارتها و کلمات فرسوده که واژه های تر و تازه را  بی خجالت بغل می کند ، بنابراین در خلال صحنه ، گاوآهنی گلتخته های چسبناک زمین را زیر و رو می کند ، و زن دو رگه ای « خس خس کنان [ با پیراهنی که خش خش می کند ! ] وارد می شود » اندکی بعد « مرد سیاه بر پشت اسب یراق شده ای به غایت خشک [ شق و رق ) می بینیم .
چندی بعد از « دستهای ظریف قاشق مانند » هوراس بن بو به ما می گوید . . .
در روشنایی ماه اوت برخی رهگذران « به طور مبهم در زمینه غباری میرنده به چشم می خورند » که برای من خیلی حرف است . حاصل چنین ترکیبات عجیبی ، عبارتهای دور از ذهنی است که تقریباً در تمام صفحات دیده می شود :
صدای خانمی که طرفدار هم پیمانی ایالات است « مغرورانه و بی حرکت همچون پرچمهایی در غبار بود » و لنا داستان زندگی خود را « با آن تکرار بردبار و شفاف کودکی که دراز کشیده است » بازگو می کند . گاه آرایش سخن به شعر پهلو می زند ؛ مانند هنگامی که « بارکشهای همسان و بی نام و بی شتاب » کشاورزان بر جاده پرآمد و شد روستا « با صدای غژاغژ یکنواخت چرخهاشان که به صدای ارابه های نعش کشی ، در جاده های بی انتهای گورستان ، می ماند که مدام در جا می چرخند ، به سوی بازار روانند . » فاکنر تخیل درخشانی دارد و کیتس۳۲ [ شاعر انگلیسی ] را خوب می شناسد .
اما مثل اینکه من حق مطلب را به درستی ادا نمی کنم : به هنگام بیرون کشیدن نقایص هنر فاکنر ، فراموش کردم بگویم هنر او ـ روی هم رفته ـ جلوه شکوه روشنگری و اصالت را در خود دارد . هنری است توفنده و پرشکوه که از نمونه ها و سنتها برخاسته است و با احساس ، تخیل و تجربه پیوسته شخصیت و مبارزه آدمی در اجتماعات ، طبقات و در میان افراد ، در هم آمیخته است . اگر شکیبایی این را داشته باشید که ده دوازده جلد از این رمانها را به ترتیب بخوانید ، یافت و آثار فاکنر ادعای کامل بودن ، یا بازنمودن تمامی جنبه های زندگی جنوب را ندارد . در این آثار به « میهمان نوازی جنوب » ( که من در سفرهای گوناگونی که برای سخنرانی به آنجا رفته بودم ، شاهدش بود ) رنگ و جلایی بخشیده نشده است ؛ هیچ پاراگراف مبنی بر اینکه مادران جنوبی کودکانشان را مودب و با فضیلت و سخاوتمند و قوی بار می آورند ، وجود ندارد . کار فاکنر « برشی از زندگی » است ؛ لیکن بیشتر برشی است از لایه های میانه زندگی . جان فاکنر اعتقاد داشت که : « برادرم بیل » به عمد بر « نامطبوعترین جنبه ها و غریب ترین رفتارهای » هموطنانش با این حساب که موجب فروش بیشتر کتابهایش خواهد شد ، تکیه می کرد . این قضاوتی سنگدلانه است ؛ چرا که بیشت این موارد در آثار فاکنر ـ جریان کند ، سبک پیچیده ، حالت ابهام و شخصیتهای به ندرت دوست داشتنی شان ـ احتمالاً موجب اشکال فروش آنها می شد . ویلیام اذعان داشت که فقط بخشی از زندگی را توصیف کرده است ، لیکن « دوست دارم دنیایی را که آفریده ام همچون سنگی از بنای جهانی بدانم که سنگهای دیگر را به هم وصل می کند و گرچه این سنگ خیلی کوچک است ، اما اگر از جای کنده شود ، بقیه جهان فرو خواهد ریخت ، بدون این مردم سرسخت دل افسرده ، شکیبا و زیرک که زمین را شخم می زنند ، دام می پرورند و پولهایشان را به فروشگاه ، بانک ، کلیسا و حکومت می دهند ـ چگونه ممکن بود امریکایی وجود داشته باشد؟
۵- نظریه زندگی
فاکنر به امریکا عشق می ورزید ؛ هم بدان سبب که کشورش بود و هم به دلیل آنکه رویایی فراموش نشدنی بوده است . او نیز چون بسیاری از ما ، در این تحول طولانی و دردناک ، رؤیاهای دیرپای خویش را از سوی آسمان به « آرمانشهر »33 تغییر جهت داد . او آرمان خود را نه به شکل تأمین اجتماعی ، بل به گونه آزادی فردی ـ آزادی از جزمهای مذهبی ، از استثمار اقتصادی از تسلط حکومت  و از فشار گروهی برای سازش با محیط ـ تصویر می کرد . امریکای مورد نظر او باید « پناهگاهی در روی زمین برای فردیت انسان » می بود . لیکن « ما چرت زدیم و خوابیدیم و این رویا ما را ترک گفت . » او تأسف می خورد که از آزادی سوء استفاده شده است ؛ که مطبوعات به حقوق خصوصی افراد تجاوز می کنند ؛ که عبارتهای دوپهلوی حیله گرانه ای مانند « تخریب » و « ضد کمونیسم » می تواند برای نابود کردن نام نیک آدمی به کار رود ، یا افکار عمومی را مغشوش کند . او از ازدحام ، شهرها ، صنعتی شدن ، سرعت و ثروتمندان آزمندی که در عیش و عشرت و تظاهر غرقه بودند ، نفرت داشت .
فاکنر با اکراه به این پندار رسیده بود که آدمی برای « آرمانشهر » ساخته نشده و شرارت تقریباً بر لوح تمامی دلها حک شده است . در چشم انداز خویش ، هیچ قهرمانی نمی دید ؛ ظاهراً همه آنان در جنگهای داخلی کشته شده بودند . فرهنگ طبقه متوسط پایین را که از شمال می جوشید و به جنوب جریان می یافت ، تحقیر می کرد : « موسیقی مبتذل و بنجل و بی اصالت ، پول مبتذل پر زرق و برق و بی ارزشی که زیاده از حد برایش ارزش قائل می شوند .
. . . آشفتگی پر سر و صدای فعالیت سیاسی . . . جنجالهای کاذب ساخته و پرداخته کسانی که آگاهانه احساسات ملی ما را به طور نیم بند تشویق می کنند و با آن به آلاف و اولوف می رسند ؛ کسانی که نیکوتین چیزها را به این شرط می پذیرند که پیش از خوراندنشان به ما ، بی ارزش و بی حرمتشان کرده باشند ؛ هم آنان که در این کره خاکی به درجه دوم بودن خود ، به بی فرهنگی و بیسوادی خود در میان جمع مباهات می کنند . » چنین می نماید که فاکنر با فلم اسناپس همفکر است : « وضع معمولی بانک عبارت بود از دستبرد و اختلاس دایمی و تر و تمیز » سرمایه صاحبان آن به دست بازرسان و کارمندان بانک .
او در مورد زنان نسبت به مردان سهل گیرتر بود . برای نارسیسا و میس جنی در سارتوریس برای آدی باندرن و دیویی دل در بستر مرگم ، برای لنا گرووز و جوانا بردن در روشنایی ماه اوت و حتی برای اولا و لیندا اسناپس در ناخوانده در غبار واژه های خوب و شایسته ای به کار می برد . اما در این مورد که مردها قادر به درک خصوصیات زنان باشند ، تردید داشت . سامسون کشاورز می گوید : « یه مرد هیچی از اونا نمی تونه بگه . من پونزده سال آزگار با یکیشان زندگی کردم ، اما نتونستم هیچی ازش سر در بیارم . » کشاورز دیگری چنین اظهار می دارد : ر زن جماعت شاید فقط وقتی خوبه که مهربون نباشه . . . فقط از شخص شخیص یه زن ناتو بر می آد که بتونه به مرد دیگه ای که به محبت احتیاج داره خیلی مهربونی کنه . » و سامسون می افزاید : « اونا [ زنها ] زندگی رو به خود [ شون ] سخت می گیرن ، اونو همون جوری که پیش می آد ، مث مردا نمی گیرن . » ( مرد فراموش می کند ، زن نمی تواند . ) یک نوع خاص زن مخصوصاً ـ موجب ناخشنودی فاکنر می شد : باکره های پرفیس و افاده و سالخورده . اتاق رزا کلفیلد « بو زننده جسم فرسوده زنی را می داد که زمانی دراز در پس بکارت سنگر گرفته بود . » به همین نسبت به مردان داستانهایش آزادی گسترده ای می دهد : زندگی جوکریسمس « با تمام آشفتگیهای ناشناخته اش ، همان گونه که گناهکاران همیشه از زندگی عادی و سالمی برخوردارند ، به اندازه کافی معمولی و مطابق عرف جامعه بوده است . »
بدین ترتیب ، اخلاقیات پیوریتن را خشکه مقدسی غیر طبیعی و سختگیر می دانست و به اخلاق کهنه پروتستان مبنی بر سختکوشی ، امساک غرور و عبادت به شدت می تاخت . او « مذهب کهنه و منسوخ » را در وجود مک ایچرن که جو کریسمس را با انضباطی سخت به بیراهه کشانید ، و کالوین بردن که به فرزندانش می گفت : « من تا اونجا که زورم برسه خدای عزیز و مهربون رو توی کله شما چارتا فرو می کنم » همجو کرد . فاکنر کشیشهای بخش را به مسخره می گرفت : « «  همه آنها شبیه . . . بانکدارها ، پزشکها و مغازه دارها هستند . . . همه چهره های عبوس و دراز ، همچون اسب » دارند ؛ و آزرده از اینکه خداوند شر و بدی را مجاز می داند . یکی از کشاورزان را به این پرسش وا می دارد که :
« اگه خدایی وجود داره ، پس چیکار داره می کنه ؟ » در آثار فاکنر ، خدا اساسا~ زاید است .
لیکن او به علم و فلسفه نیز ایمانی ندارد . او از زمره نخستین کسانی بود که ناتوانی علم را در بازداشتن دستاوردهایش از گسترش جنایت ، حس کرد . وی برای اسرار جهان هیچ گونه پاسخی در آثار فیلسوفان نیافت . پس به ستایش شعر پرداخت . « شاعران تقریباً همیشه ، درباره واقعیتها اشتباه می کنند . دلیلش این است که آنان واقعاً به واقعیتها علاقه مند نیستند ؛ آنان فقط به حقیقت می اندیشند ؛ به همین دلیل حقیقتی که از آن سخن می گویند ، آن قدر حقیقی و وحشت دارند . » از گریزهایی که می زند ، در می یابیم که ژرفترین حقیقتها را در
[ آثار ] ویتمن۳۴ و کیتس یافته بود .
فاکنر در کتابهایش خود را تسلیم بدبینی ، جبر و حتی تقدیر گرایی کرده بود . از « اجتناب ناپذیری وقایع » سخن می گفت . در تاریخ هیچ گونه معنی و مقصودی نمی یافت . از زندگی همچون چیزی سخن می گفت که آدمی باید بار ان را به دوش کشد ، بی آنکه از آن بهره ای برگیرد . می دید که « پیرمردان . . . با گذشت روزگار لاغر و ناتوان می شوند » ؛ تیک تاک ساعت بیرحم ، پایانی رنجبار را حکایت می کند و به سوی آن پیش می رود . آدمی مجموعه ای از شور بختیهای خویش و « پیروزی و توهم فیلسوفان و ابلهان است . » هنگام پذیرش جایزه نوبل اندکی دلرحم شده بود و فکر می کرد که انسان « استیلا خواهد یافت » ؛ اما در کتابهایش آن که استیلا می یابد شیطان یا نیشخند نامشخص بی اعتنا و بی معنی سرنوشت ؛ یا شبکه تودرتوی حوادث است . در مرثیه . . . ( ۱۹۵۱ ) حتی امید هم ناپدید می شود . « امید را دشوارتر از هر چیز دیگر می توان قطع کرد یا از دست آن خلاصی یافت و رهایش کرد ، امید آخرین چیزی است که انسان گناهکار از کف می دهد . » در حکایت ۳۵
( ۱۹۵۴ ) باز هم به ما اطمینان داده می شود که انسان « تاب خواهد آورد » و « استیلا خواهد یافت » ؛ اما داستان بیان می کند که چگونه سربازی شورشی را دوستش لو می دهد و در مقابل جوخه آتش ، زندگیش به پایان می رسد . در شهر ( ۱۹۵۷ ) عبارت « استیلا می یابد » حذف می شود و تنها « تاب می آورد » بر جا می ماند : « این بر عهده ماست که مبارزه کنیم پایداری کنیم تاب آوریم و ـ اگر بتوانیم ـ باقی بمانیم . » اینجا ، در اغاز گشت و گذار ادبیمان ـ همچنان که در پایان در بخش مربوط به کازانتزاکیس ـ به پیامی رواقی۳۶ می رسیم : همه امیدها به کنار ، اما مبارزه کن ! مبارزه باید خود پاداش خویش باشد .
فاکنر در بحبوحه مرثیه خوانی ، طعم شهرت را چشید . او در سال ۱۹۵۲ مورد توجه فراوان نویسندگان بین المللی در پاریس قرار گرفت . در سال ۱۹۵۵ برای ایراد سخنرانی به ژاپن سفر کرد ، که سفری کم و بیش موفقیت آمیز بود . در ۵۸ ـ ۱۹۵۷ در مقام « نویسنده مقیم » در دانشگاه ویرجینیا به تدریس پرداخت و برای شاگردانش به تشریح هنر داستان نویسی و رمز سبک پرداخت . در سال ۱۹۶۰ با دیدن این عبارت در نشریه معتبر نیواستیتزمن۳۷ به رضایت خاطری دست یافت : « آقای فاکنر . . . بزرگترین رمان نویس زنده انگلیسی زبان است . »
در سال ۱۹۶۲ درگذشت و این جمله ستایش آمیز باید به « بزرگترین رمان نویس امریکایی در قرن بیستم » تغییر می یافت . او فقط داستان سرایی نمی کرد ، بافت شناس زندگی به کشورش می نگریست ، آن را جسمی زنده می انگاشت و برای آزمایش و تشخیص بیماری ، از آن تکه برداری می کرد . او بدون تعصب ، اما با همدردی به حیوانات و گیاهان ، به مردان و زنان و کودکان ، به سفیدپوستان و سیاه پوستان می نگریست . با موشکافی در شکل ، سفتی و نرمی ، طعم ، صدا و بوی آنان ، جسم و ذهن و درون اسرار آمیزشان ، بیم و امید ، عشق و نفرت و رنج و جنایت را مطالعه می کرد و همه را به گونه ای پیچیده و دشوار ـ لیکن شجاعانه و صادقانه ـ روی کاغذ می آورد و در آنها به فلسفه شکیبایی و تقدیر دست می یافت . او ما را ژرف اندیش تر از پیش برجای گذاشت.
 
ارنست همینگوی
من هیچ نویسنده ای را مانند ارنست همینگوی* نمی شناسم که در وجود او ، زندگی و ادبیات بدین گونه تنگاتنگ ، عجین شده باشد . در برفهای کلیمانجارو زنی به شوهرش می گوید : « تو کاملترین مردی هستی که من تا حالا شناخته ام»
کسی شاید به همینگوی چنین تعارفی کرده باشد و این سخن هرگز از خاطرش نرفته است . او می خواست نویسنده شود اما از اینکه نویسنده ای دمدمی مزاج و بی اصالت باشد ، از خود شرم داشت . در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه ـ سخن مردان واقعی ـ زندگی بخشد . صدها حادثه را از سر گذرانده بود ، قهرمان دو جنگ جهانی ، شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت ترین قصه های زمان خود را نوشت .
او در یکی از نواحی ساکت و آرام اطراف شیکاگو ( اوک پارک ، ایلینویز ) به سال ۱۸۹۹ متولد شد . پدرش پزشکی کم و بیش موفق بود که انس و الفت زندگی در هوای آزاد و ورزش را به او آموخت . مادرش به شدت مذهبی بار آمده بود و همین او را به سوی رهبری و تک نوازی گروه کر کلیسا سوق داد . به خلاف نظریات فروید ، ارنست پدرش را بسیار بیشتر از مادرش دوست می داشت و جنگل و جویبار را سهلتر از سرودهای مذهبی و عبادت پذیرا می شد . پدر بزرگش در دوازدهمین سالگرد تولدش تفنگی به او هدیه داد ؛  به زودی با پدر که « تیر انداز ماهری » بود ، به رقابت برخاست . ماهیگیری ، قایقرانی ، اسکی و مشت زنی را آموخت . آرمانش آمیزه ای بود از ویلیام شکسپیر و جان . ال . سولیوان . در طول زندگی مشت زنان بسیاری را به مبارزه طلبید و به ندرت مواردی پیش می آمد که نتواند رقیب را شکست دهد . هنگامی که در یک مسابقه ماهیگری در بیمینی ( ۱۹۳۵ ) برنده شد رقبای شکست خورده را با این پیشنهاد خشنود کرد : هر کس بتواند در مسابقه مشت زنی ، چهار دور در مقابل من ایستادگی کند ، دویست دلار خواهد گرفت . عده ای پذیرفتند اما هیچ یک نتوانستند مقاومت کنند .
ارنست مدرسه رفتن را دوست نداشت ؛ گرچه دبیرستان اوک پارک را ظاهراً به سهولت به پایان رساند ، و در خواندن درس لاتین با مشکلی مواجه نشد . او می نویسد : « سیسرو طبل تو خالی است . من می توانم با دستهای بسته ، چیزهای بهتری بنویسم . » ، « من » او شکوفا شد ؛ به نوشتن داستانهای کوتاه برای مجله دبیرستان دست زد . به مطالعه آثار رینگ لاردنر پرداخت ، از جمله های کوتاه و زبان کارگری او خوشش آمد . در اکتبر ۱۹۱۷ با شغل خبرنگاری تازه کار در روزنامه استار کانزاس سیتی مشغول به کار شد . این نشریه درجه یک ، به کارکنان خود کتاب راهنمایی می داد که در ان توصیه شده بود : « جملات کوتاه  . . . پاراگرافهای موجز و فشرده . . . قاطع و صریح باشید ، منفی باقی نکنید . » و بدین گونه سبک همینگوی شکل گرفت .
روزنامه نگاری ، برای ترکیب نوشتن و عمل کردن ، با ذوق او جور درآمد ؛ لیکن او شور و شوق حیطه گسترده تری را در سر می پروراند . نقصی در چشم چپش موجب عدم صلاحیت خدمت در ارتش شد . ولی در « صلیب سرخ » امریکا ( آوریل ۱۹۱۸ ) نامنویسی کرد و با سمت راننده آمبولانس ، نخست در جبهه فرانسه سپس در جبهه ایتالیا در جنگ جهانی اول شرکت کرد . او که ترس را می شناخت و به اذعان داشت ، طعم خطر را هم چشید . در هشتم ژوئیه ـ دو هفته پیش از آنکه پا به نوزده سالگی بگذارد ـ در فوسالتا هنگامی که می خواست مجروحی را با عبور از زیر رگبار گلوله اتریشی ها به پناهگاه امنی برساند ، با خمپاره ای که صدها تکه فولاد در پاهایش به جا گذاشت به شدت مجروح شد . بیست و هشت تکه فولاد از پاهایش در آوردند ، حدود دویست تکه هم در بیمارستان میلان خارج کردند و برخ دیگر را خودش با چاقوی جیبی بیرون کشید و مقداری هم تا آخر عمرش همان جا باقی ماند .
این بخشی از زندگی او بود که به وداع با اسلحه جان بخشید . بخش دیگر ، اگنس فون کورووسکی پرستارش در میلان بود . همینگوی طبیعتاً عاشق او شد ؛ چرا که مردان بیشتر به دام ظرافت می افتند تا زیبایی . دخترک به او قوت قلب داد که دوران نقاهتش را به خوبی سپری کند تا به پیشنهاد ازدواج برسد . هنگامی که توانست به تدریج راه برود ، جبهه ایتالیا بازگشت ولی در آنجا یرقان گرفت و دوباره به بیمارستان میلان بازگردانده شد . جنگ در ماه نوامبر به پایان رسید . همینگوی در ژانویه ۱۹۱۹ با کشتی از ژنو رهسپار نیویورک شد .
همچون قهرمان مورد استقبال خانواده و اهالی اوک پارک قرار گرفت ؛ ولی به زودی دلش هوای ایتالیا ـ یا اگنس ـ کرد . گفت : « ما در اینجا زندگی ناقصی داریم زندگی ایتالیایی ها کامل است . » برای فراموشی و تسلای دل به دختران امریکایی روی آورد ؛ به طوری که مادرش به فغان آمد که : او روح خود را به شیطان فروخته است . هنگامی که ارنست ( در سوم سپتامبر ۱۹۲۱ ) با الیزابت هدلی ریچارد سن دختری از اهالی سنت لوئیس ازدواج کرد ، مادرش بسیار خشنود شد . هدلی بیست و نه ساله بود و ارنست بیست و دو ساله ؛ دختر درآمدی معادل ۲۵۰۰ دلار در سال البته داشت . ( پدر الیزابت خودکشی کرده بود ؛ پدر ارنست هم در ۱۹۲۸ با گلوله ای به زندگی خود پایان داد و ارنست . . .)
در دسامبر ۱۹۲۱ با شغل خبرنگار روزنامه استار تورنتو همراه نو عروسش عازم فرانسه شد . در پاریس به شدت کار کرد تا غیر از گزارشهای روزمره ، چند اثر ماندنی هم به وجود آورد . با معرفینامه ای که از شروود آندرسن در دست داشت با گرترود استاین ، جان دوس پاسوس ، اسکات فیتز جرالد و جیمز جویس دوست شد . گرترود این نویسنده ها و شاعران و معاصرهایشان را «نسل سرگشته » لقب داد . نسلی که خدایان و آرمانهایش را ، پس از افشای ماهیت انسان در جنگ جهانی اول از دست داده بود و اکنون انتقام را در هجو ، تسلای خاطر را در جاذبه جنسی و فراموشی را در میگساری می جست . ازرا پاوند فورد مادوکس فورد و اسکات فیتز جرالد به این تازه وارد ، دست یاری دادند . پاوند او را « بزرگترین نثر نویس جهان » لقب داد . فیتز جرالد در سال ۱۹۲۴ به انتشارات اسکریبز نوشت : « می خواهم درباره نویسنده جوانی به نام ارنست همینگوی که در پاریس زندگی می کند . . . و آینده درخشانی دارد با شما سخن بگویم . من با دیده احترام به او می نگرم . او یک تکه جواهر است . » هوراس لیورایت فرصت را مغتنم شمرد و مجموعه ای از داستانهای اولیه همینگوی را با عنوان در زمان ما ( ۱۹۲۵ ) منتشر کرد . کتاب به فروش نرفت . هنگامی که لیورایت از پذیرش دومین مجمعه داستانهای او سیلابهای بهار سرباز زد ، ماکس پرکینز ، ویراستار زیرک و نیکوکار موسسه اسکرینز ، کتاب را به این امید پذیرفت که بنگاه انتشاراتی او بخت چاپ نخستین رمانی را که نویسنده روی آن کار می کرد ، به دست خواهد آورد . بدین گونه بود که ارتباطی مادام العمر، بین موسسه انتشاراتی اسکریبنر و همینگوی آغاز شد .
سیلابهای بهار ( ۱۹۲۶ ) همچون هجو نامه ای بیمزه و بی محتوا به سبک پرود آندرسن و به دیده تحقیر نگریسته شده است . ولی هنگامی که خورشید همچنان می درخشد در همان سال منتشر شد ، پیش بینی پرکینز درست از آب درآمد . منتقدان پذیرفتند که رمان نویس جدیدی با مهارتهای بدیع در نگارش گفتگوهای شخصیتهای داستان و روایتی سریع ، ظهور کرده است . کتاب چندان خوب تنظیم نشده بود . به شکل طرحی ـ در دویست صفحه از کتاب ادامه می یافت ـ از زندگی ، عشق و میگساری در مهاجر نشینی خارجی ( در پاریس ) آغاز می شد ؛ سپس به سوی کوهپایه ای پیرنه می رفت تا از یک جشن گاوبازی در پامپلونا روایت مستقیمی به دست دهد . دو بخش کتاب ، کل یکپارچه و همخوانی را تشکیل نمی داد . افراد مهاجر نشین در شخصیتهای کتاب ، خود را باز می شناختند : لیدی داف توایسدن به لیدی برت اشلی مبدل شده بود و پت گاتری به مایک کمپبل ، هارولد لوئب نام جدید رابرت کوهن را گرفته بود و نام هارولد استیرنز به هارولد استون تغییر داده شده بود . لیدی داف ، گاتری و لوئب همراه ارنست و هدلی در جشن گاوبازی به سال ۱۹۲۵ شرکت کرده بودند ؛ این سومین دیدار همینگی از پامپلونا بود و از شور و شوق او نسبت به گاوبازان و هنرشان حکایت داشت .
این کتاب در اروپا با عنوان جشن چاپ شد . عنوان امریکایی آن از نخستین فصل کتاب جامعه گرفته شده بود :
« . . . نسلی می رود و نسل دیگر می آید ، اما زمین تا به ابد پایدار است .
خورشید همچنان می درخشد و خورشید غروب می کند و به همان جایی که طلوع کرده بود می شتابد . . .
همه چیز به همان گونه که بوده است ، خواهد بود . . . و در زیر خورشید هیچ چیز تازه نیست . . .
من تمامی آنچه را که در زیر خورشید انجام شده است ، دیده ام ؛ و بدان که همه بیهودگی و آزردگی روان است . »
بدین ترتیب نخستین موفقیت همینگوی در نویسندگی ، نه فقط استادی او را در روایت صریح و روشن و استعدادش را در نوشتن گفتگوهای سریع و برق آسا ، بلکه فلسفه بدبینانه اش را نیز معلوم می داشت .
من از سومین مجموعه داستانهای کوتاه او مردان بدون زنان ( ۱۹۲۷ ) که آن را نخوانده ام در می گذرم اگر چه این عنوان نیز نشانه ای از خصلت اوست . در کتابهای همینگوی زنان مکمل مردان ، مردان مکمل حوادث و حوادث مکمل فلسفه اند او مرد تمام عیاری بود و همنشینی با مردان را ترجیح می داد ، زنان را فقط به دیده معشوقه ، پرستار و مایه آرامش می نگریست .
در سال ۱۹۲۶ متوجه دلبستگی پائولین فایفر ، دختری اهل ارکانزانس که عموی ثروتمندی داشت ، شد و از آن استقبال کرد . هدلی هم که مظهر وفاداری ، ذکاوت و شکیبایی بود او را ترک گفت . پسرشان جان را با خود برد و در ۲۷ ژانویه ۱۹۲۷ طلاق گرفت . ارنست روز دهم مه ، با پائولین ازدواج کرد او را به هاوانای کانزاس سیتی برد تا در آنجا بچه اش ( پسرش پاتریک ) را به دنیا بیاورد . آنگاه با یکدیگر به شرایدن در ایالات وایومینگ رفتند . همان جا در سپتامبر ۱۹۲۸ نخستین نسخه وداع با اسلحه را به پایان رساند و اسکریبز ، دوازده ماه بعد کتاب را منتشر کرد .
عنوان کتاب را از شعری گرفته بود که در آن جرج پیل ، درام نویسی که به سبک دوره الیزابت می نوشت ، مبارز پیری را تصویر کرده بود که جنگ را وا می نهد و به عبادت روی می آورد . اما این امر با رمان همینگوی که در آن راننده جوان آمبولانس جنگ را کنار می گذارد و به عشق روی می آورد ، چندان سازگار نبود . همینگوی این کتاب را چنین توصیف کرد : « قصه دراز عشق بازیهای من در آن سوی آلپ از تمامی جنگ در ایتالیا گرفته تا  رختخواب . » کتاب از دو داستان پشت سر هم تشکیل می شد ، نخستین داستان عقب نشینی ارتش ایتالیا از گوریتسیا را پس از شکست از اتریشی ها در کاپورتو ، به سال ۱۹۱۷ و به شکلی کلاسیک توصیف می کرد . این توصیف پنجاه صفحه ای بهترین کار همینگوی است ، روایتی به راستی کامل است از ناتوانی ، هرج و مرج ، بزدلی ، رنج و شهامت بی آنکه به عاطفه توسل جوید . بیانی بی طرفانه و گونه ای برداشت شخصی از حوادث کوچکی است که در کل ، صحنه حرکت دوگانه ای را شکل
می دهد . رمان در این گیر ودار جنگ را ترک می گوید ؛ راننده آمبولانس آمریکایی که به شدت زخمی شده ، گرفتار عشق یک پرستار انگلیسی می شود . او را آبستن می کند و با او از ایتالیا به سوئیس می گریزد و لحن داستان هم از شدت و خشونت کلاسیک به احساسات رمانتیک تغییر می یابد . گفتگوهای عشاق ، شاعرانه و دلپذیر است . رنج تولد نخستین کودک با ظرافت توصیف شده است ، و این ماجرای عاشقانه و ـ کتاب ـ به ناگاه ، با مرگ کودک و سپس مادر کودک به پایان می رسد . « صلح و آرامش جداگانه » دستاویزی است که ستوان هنری و کاترین بارکلی با آن به جنگ پشت می کنند ( همانند روسها در برست لیتوفسک در ۱۹۱۷ ) بیانگر طغیان همینگوی علیه تمدن غرب و قربانیان مکرر آن است . او در اندیشه ترک ایالات متحده و اروپا ، و زندگی در کوبا یا افریقا بود . اما امریکا با استقبالی پرشور از این کتاب او را شرمسار کرد و توهینی را که در کتاب ب هشرف سربازی شده بود ، بخشید . فیلمی از روی آن تهیه کردند و این امکان برای نویسنده آن فراهم آمد تا به مادر بیوه اش مدد معاشی برساند .
در آوریل ۱۹۲۹ با پائولین به فرانسه بازگشت و در سپتامبر همان سال او را به جشن گاوبازی دیگری در پامپلونا برد . در مادرید بود که با سیدنی فرانکلین ، گاوباز یهودی روسی تبار اهل بروکلین ، آشنا شد . رواط دوستانه آنان ع دلبستگی وی را به گاوبازی بر انگیخت ؛ پی در پی از پامپلونا دیدن کرد و آن قدر با قواعد ، آیینها و مصیبهای مراسم گاوبازی آشنا شد که در سال ۱۹۳۲ به خود اجازه داد ماجرای شوانگیز مرگ در بعداز ظهر ( ۱۹۳۲ ) را بنویسد . گونه ای مرگ گرایی یا روی آوردن به مرگ ، او را می فریفت : « حال که جنگ تمام شده است ، تنها جایی که می شد زندگی و مرگ را دید ، یعنی مرگ خشن را ، میدان گاوبازی بود و من خیلی دلم می خواست به اسپانیا جایی که می توانستم آن را مطالعه کنم ، بروم . » گاوبازها را با شور و حرارت تحسین می کرد ، چرا که آنان هر روز ، بی هیچ شکوه ای با حرکاتی سنجیده که هربرت اسپنسر در آن ترکیبی از ظرافت و وقار دیده بود ده دوازده بار به خطر مرگ می افتادند . با این همه او اذعان داشت این جنگ عادلانه ای نیست : « امکان کشته شدن گاوباز یا گاوبازی که رسماً برایش سرمایه گذاری شده تنها یک درصد است ؛ مگر آنکه گاوباز بی تجربه و ناآگاه و تعلیم ندیده یا بسیار پیر و سنگین و فاقد چالاکی باشد . » پس چگونه می توان به دفاع از اخلاقیات ورزش برخاست ؟ همینگوی به این پرسش پاسخ غریبی داد :
« درباره اخلاق ، فقط می توانم بگویم آن چیزی اخلاقی است که احساس خوبی به آدم بدهد و آن چیزی غیر اخلاقی است ، که احساس بدی بدهد . . . گاوبازی به نظر من خیلی هم اخلاقی است ؛ چرا که من به هنگام تماشای آن احساس بسیار خوبی دارم ؛ احساس زندگی و مرگ ، و فنا و جاودانگی و پس از انکه گاوبازی پایان می یابد ، احساسی بسیار اندوهبار ، اما لطیف به من دست می دهد . »
او در تضعیف اولیه گاو با نیزه سوارکاران هیچ چیز نا معقولی نمی دید ، و هنگامی نیز که گاو شکم اسب بی آزاری را می درید به هیچ وجه آشفته نمی شد ، وی صحنه ای را که اسبی زخمی با دل و روده آویزان دور میدان می دوید را کاملاً کمیک می یافت . معتقد بود گاو بازی را نباید نوعی ورزش دانست ، بلکه می باید همچون درامی تراژیک و منظره ای زیبایی شناختی نگاه کرد . إ پاکیزه کشتن ، به شکلی که احساس شادی و غروری زیبایی شناختی به آدم بدهد ، همیشه برای عده ای لذت داشته است . » نویسنده ای که در برج عاج پنهان شده باشد ، شاید از این بیرحمی آشکار به لرزه بیفتد ، اما شکارچی ای که حیوانی را از پا در می آورد ، ماهیگیری که نهنگی را به قلاب می کشد و سربازی که دشمن خطرناکی را به قتل می رساند یبا همینگوی هم عقیده است ، زنده ماندن و بقا می باید بر تمدن مقدم باشد . شکار زمانی شیوه حفظ و تامین زندگی بشر بوده است ؛ ورزش نشانه ای بازمانده از ضرورت گذشته هاست . امروزه سلاخی ، جانشین شکار شده است .
ماکس ایستمن در نقدی بیرحمانه بر کتاب همینگوی ، آن را « گاو در بعد از ظهر» نامید و شیفتگی نویسنده نسبت هب گاوبازان ، حالت « مردانگی شهوانی » و
« سبک ادبی . . . توأم با پهلوان پنبه بازی » او را به باد تمسخر گرفت . انتقاد وارد بود ، ایستمن ادامه می دهد این شگفتی حاکی از بی اعتمادی آشکار همینگوی ( چیزی که خود ماکس بی تردید از آن برخوردار بود ) به « مرد کامل » بودن است . همینگوی که در این هنگام در کمال سلامت در سواحل کوبا سرگرم ماهیگیری بود ، به دشواری توانست از پرواز به نیویورک ، به منظور « له و لورده کردن » ایستمن و منتقدان دیگر خودداری کند . بعد مسافت این کار را به تعویق انداخت تا آنکه روز یازدهم اوت ۱۹۳۷ توی دفتر ماکس پرکینز در اداره مرکزی اسکریبنز در خیابان پنجم یقه ایستمن را گرفت و از او پرسید : «منظورت چیه » تو منو به ناتوانی جنسی متهم می کنی ؟ » ایستمن با اعتراض گفت که چنین منظوری نداشته است و نسخه ای از کتاب هنر و زندگی عمل را – که در آن مقاله مزبور دوباره چاپ شده بود ـ باز کرد به همینگوی داد و گفت : « بگیر ! آنچه را که واقعاً گفته ام ، بخوان ! » همینگوی کتاب را توی صورت ایستمن کوبید . منتقد با او گلاویز شد . همینگوی تعادلش را از دست داد ، افتاد و به در خورد . پرکینز به او کمک کرد تا از جا برخیزد و بعد میان دو گلادیاتور ایستاد . همینگوی خندید و دیگر کاری نکرد بعدها گفت : « من نمی خواستم به او صدمه ای بزنم . » ایستمن در آن زمان پنجاه و چهار سال داشت و همینگوی سی و هشت ساله بود . مرگ در بعد از ظهر به رغم تمام انتقادهایی که بر ان وارد است ، هنوز هم پیشگفتاری فصیح بر هنر جنگ و گریز و از پا در آوردن گاو است .
این کتاب تا حدود زیادی شرحی مدلل از فلسفه اخلاقی همینگوی را عرضه می کرد ؛ فلسفه ای که به طور ستیزه جویانه و صریحی فردگرایانه بود . او لابد تعریف مرا از اخلاق ، به عنوان تعریفی شل و ول مورد تمسخر قرار می داد . نسبت به هر گروهی بی اعتنا بد مگر اینکه آن گروه در حد دسته ای از شکارچیان باشد که فقط به منظور شکار گرد آمده اند . همانند رومیان باستان فضیلت و پرهیزگاری را به مردانگی و مردی تعبیر می کرد ؛ و همچون نیچه ، نیکی را با شهامت و دلیری یکی می انگاشت . او مردان را به دو دسته تقسیم می کرد : آنهایی که تخم دارند و آنهایی که ندارند . به اعتقادش ، گاوباز خیلی تخمدار است . او از کسانی که فقط روشنفکر هستند . بیزار بود . یعنی از کسانی که با اندیشه ها سر و کار داشته باشند تا با آدمها و زندگی . مردان اهل عمل را که در ورزش ، جنگ و رختخواب موفق اند تحسین می کد . او این شعار اخلاقی مسیحی را که  « بدی را با نیکی پاسخ گو ! » اعترافی بر بزدلی می انگاشت : « به هنگام شکست ما مسیحی می شویم . »
بین یک کتاب و کتاب بعدی می بایست حتماً حادثه یا ماجرایی برای همینگوی رخ بدهد . وی منکر این بود که آدم بدبیاری است ، اما بینایی چشمش ضعیف بود و پی در پی حوادث ناگواری برایش پیش می آمد . در سال ۱۹۲۷ هنگامی که از بیماری زکام ، درد دندان و بواسیر رنج می برد ، پسر چهارساله اش انگشت نشانه خود را در چشم سالمش فرو برد و او را به مدت چند روز تقریباً کور کرد . یک ماه بعد همینگوی به اسکی رفت ، چند بار به شدت پایش پیچ خورد در یک هفته ده بار از بلندی سقوط کرد . دو ماه بعد زنجیر سیفون دیواری آپارتمانش در پاریس را کشید ، منبع سیفون روی سرش افتاد و بیهوشش کرد . زخم عمیقی در سرش به وجود آمد که نه بخیه خورد . حوادث دیگری هم فرق سرش را دوباره شکافت و بخیه های بیشتری را سبب شد . در سال ۱۹۳۰ پس از یک ما شکار و ماهیگیری در مزرعه ای واقع در مونتانا با اتومبیل فورد روبازی راهی جنوب شد ؛ نور چراغ اتومبیلی که از روبرو می آمد ، بینایی اش را مختل کرد و به درون گودالی سرنگون شد . اتومبیل واژگون شد . یک بازویش شکس و چنان زخمهایی برداشت که هفت هفته را بیتابانه در بیمارستان بیلینگز گذراند .
با این همه از پا ننشست . در پاییز سال ۱۹۳۳ یک گروه شکار مجهز به اتومبیل را در شرق افریقا رهبری کرد . گروه به شکار آهو ، بز کوهی ، گربه وحشی ، یوزپلنگ و شیر پرداخت . در ماه ژانویه همینگوی به اسهال خونی دچار شد ولی به شکار ادامه داد . چنان ضعیف شد که ناگزیر ، برای معالجه او را به نایروبی در کنیا فرستادند . سپس به گروه پیوست . او داستان این سفر را به تفصیل در کتاب تپه های سبز افریقا ( ۱۹۳۵ ) بازگو کرد . در کتاب منتقدان را شپشهایی نامید که از سرو روی ادبیات بالا می روند ، و بسیاری از نویسندگان نیویورک را با « کرمهای خاکی درون شیشه » که از یکدیگر تغذیه می کنند ، مقایسه کرد . بسیاری از منتقدان ارزش چندانی برای تپه های سبز افریقا قائل نشدند ، لیکن کارل ون درون « نثر سهل و ممتنع و جادویی » آن را ستود .
همینگوی در سال۱۹۳۴ همراه پائولین مدتی به کی وست رفت . اما بیشتر اوقات خویش را به ماهیگیری از اعماق دریای کارائیب گذراند ، از صید نیزه ماهی بسیار لذت برد چرا که آنها « مثل برق سریع . . . و مثل قوچ قوی » بودند ؛ آرواره هایی همچون آهن داشتند و وزنشان تا ۶۰۰ کیلوگرم می رسید . در سال ۱۹۳۵ یک کوسه ماهی به وزن ۳۵۵ کیلوگرم صید کرد . او همنشینی با ماهیگیران ، نگهبانان ساحل ، باراندازان و به طور کلی کارگران را دوست می داشت ، و آنان نیز در عوض نویسنده ای را که می توانست همچون آهنگران پتک بر سندان بکوبد ، تحسین می کردند . در سال ۱۹۲۰ به یوجین دبز رای داده بود اما در ۱۹۳۵ نظام شوروی را چون حکومت استبداد گر تزار دیگری ، محکوم کرد : « من دیگر نمی توانم کمونیست باشم ، چرا که به یک چیز فقط اعتقاد دارم : آزادی . . . من برای دولت تره هم خرد نمی کنم . آنچه را که من تاکنون از دولت فهمیده ام ، مالیاتهای ناعادلانه است . . . من به حداقل ممکن حکومت اعتقاد دارم.»
این لیبرالیسم قرن هیجدهمی ، لیبرالهای قرن بیستم امریکا را تکان داد ؛ آنان علیه همینگوی ، به سبب نادیده گرفتن جنایات سرمایه داری و وضع وخیم بیچارگان در سالهای سخت و مشقت بار دهه ۱۹۳۰ متحد شدند . به نظر آنان برای یک سوسیالیست پیشین شرم آور بود که اوقات خود را در ماهیگیری ، شکار ، اسکی ، اجازه یا خرید قایقهای گرانقمیت صرف کند . همینگوی فکر می کرد شاید با کتاب بعدیش داشتن و نداشتن ( ۱۹۳۷ ) باعث خشنودی منتقدان شود ؛ اما آنان متفقاً این کتاب را همچون نا موفقترین اثر او ارزسیابی کردند . وی چنین نتیجه گرفت که آنان « با هم دست به یکی کرده اند . . . تا او را از میدان به در کنند . »
در سال ۱۹۳۶ هنگامی که جنگهای داخلی ، اسپانیا را به دو بخش تقسیم کرد ، همینگوی حمایت خود را از لویالیستها اعلام کرد ؛ با استفاده از شهرتش چهل هزار دلار جمع آوری تا چندین آمبولانس برای سربازان مجروح آنان خریداری کند . برای انجام تعهداتی که ضروری احساس می کرد ، داوطلب شد با سمت خبرنگار جنگی اتحادیه روزنامه های امریکایی شمالی به اسپانیا برود . در آنجا شجاعت همیشگیش را در مقابله با خطر و نیز زیرکی همیشگیش در برخورد با زن جوانی ، که از همه به او نزدیکتر بود را نشان داد . همکار روزنامه نگارش مارتا گلهورن ، در خطرات و در رختخواب با او شریک شد . هنگامی که به نیویورک احضار شد ، به نمایندگی از سوی لویالیستها در تظاهراتی که در کارنگی هال ( ۴ ژوئن ۱۹۳۷ ) بر پا شده بود سخنرانی کرد ، که از تحسین و کف زدنهای لیبرالها و رادیکالها برخوردار شد . از فرانکلین روز دولت تقاضای اجازه صدور اسلحه برای جمهوری خواهان اسپانیا کرد و پیش بینی نمود اگر موسولینی  هیتلر در تلاش برای نشاندن فرانکو بر تخت سلطنت شکست نخورند ، به زودی تمام اروپای غربی را زیر سلطه در خواهند آورد . آنگاه به اسپانیا و به سوی مارتا بازگشت . هنگامی که پائولین برای طلاق اقدام کرد ، ارنست جنگ را نیمه تمام رها کرد و راهی کوبا شد ( ۱۹۳۹ ) و همراه خانم گلهورن در مزرعه ای واقع در سان فرانسیسکو دوپائولا در پانزده کیلومتری هاوانا سکونت کرد .
بهترین کتابش ، ناقوس عزای که را می نوازند ؟ در ۲۱ اکتبر ۱۹۴۰ از چاپ خارج شد . عنوان کتاب از بیان تمثیلی جان دون در یکی از شعرهایش ، درباره همبستگی تمام نوع بشر در مسئولیت و سرنوشتی مشترک گرفته شده است : « مرگ هر انسان جانم را می کاهد ؛ چرا که من با تمام بشر در هم آمیخته ام و بدین سان هرگز نمی پرسم که ناقوس برای که می زند ؛ چرا که می دانم برای توست . » جنگهای داخلی اسپانیا زمینه داستان است . قهرمان داستان داوطلبی امریکایی است که از سوی لویالیستها مأمور می شود پلی را منفجر کند تا پیشروی سربازان فرانکو به تعویق بیفتد . کلوب کتاب ماه این رمان را « کتاب برگزیده » اعلام کرد و موسسه سینمایی پارامونت برای گرفتن حق تهیه فیلم از روی کتاب بالاترین مبلغی را که تا آن زمان برای ساختن فیلم از یک کتاب داده شده بود ، پرداخت کرد : ۱۳۶۰۰۰ دلار ! نقدهایی که بر کتاب نوشته شد تقریباً استقبالی بود همانند فقط رادیکالها ، ایرادهایی به کتاب داشتند ؛ اعتراض آنان این بود که نویسنده به جای توضیح این نکته که خشونت و بیرحمی لویالیستها از ضرورتی مترقی مایه می گرفته است ، خشونت و بیرحمی هر دو طرف را با بی طرفی غیر منصفانه ای ثبت کرده است .
دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    همه چیز درباره نوبل ادبیات

           تا مدت ها فکر میکردم که جایزه ی نوبل ادبی رو به خاطر یک اثر خاص به نویسنده اش میدن ولی بعدها متوجه شدم که این جایزه در واقع برای تقدیر از یک نویسنده به خاطر کل فعالیت های ادبیش هستش. […]

    آنچه از «شکسپیر» نمی‌دانستید

        بیش از چهار قرن از زمان حیات شکسپیر می‌گذرد، اما شاهکارهای او همچنان بارها و بارها در دنیای هنرهای تصویری و نمایشی مورد اقتباس قرار می‌گیرند. بحث‌های جنجالی بسیاری حول محور زندگی این نویسنده‌ی بزرگ رنسانسی وجود دارد.در ادامه نگاهی داریم به […]

    افسانه‌هایی درباره «عطار»

    کشته شدن به دست یک مغول و شعر سرودن پس از مرگ، به یک‌باره ترک مال کردن و عارف شدن بر اثر نصیحت یک درویش و… بخشی از روایاتی است که از ماجرای زندگی عطار یک افسانه پیچیده ساخته است؛ روایاتی که عبدالحسین زرین‌کوب […]

    تاریخ ادبیات فارسی

    ادبیات فارسی یا پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتاب های قدیمی در موضوعات غیر ادبی مانند […]

    حفظ سلامت در بهار با طب سنتی

    افرادی که طبیعت گرم و خشک دارند، در هوای سرد و مرطوب که متضاد طبیعتشان است، سالم‌تر هستند و برعکس فردی که طبیعت سرد دارد، در هوای گرم حال مناسب‌تری دارد. با وزیدن نسیم بهاری، تولد دوباره طبیعت را شاهد هستیم. با هوای معتدل […]

    مشاهیر ادبیات ایران(خانلری)

    آشنایی با پرویز ناتل خانلری؛ شاعر، زبان‌شناس و ادیب نامدار ایران پرویز ناتـل خانلری در اسفندماه سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. جد او میرزا احمد مازندرانی در وزارت خارجه شغل دیوانی داشت و به «خانلرخان» و اعتصام‌الملک ملقب بود. پدر او میرزا […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد