خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


بحث پیرامون صفات ثبوتیه و سلبیه خداوند

امتیاز به این مطلب!

877 views

بازدید

بحث درباره صفات خداى متعال بود. عرض کردیم که صفات، به اصطلاح اهل معقول و کلام به دو دسته تقسیم مى‏شود؛ یکى صفات سلبیه و یکى صفات ثبوتیه. ملاک این که صفتى از صفات ثبوتیه باشد یا نه این است که، اگر ما یک نقصى و محدودیتى را از خداى متعال سلب کنیم، این از صفات سلبیه به حساب مى‏آید. مثل نفى جسمیت، نفى محدودیت، نفى مکان، نفى زمان و امثال این‏ها و اگر یک کمالى را براى خداى متعال اثبات بکنیم، آن از صفات ثبوتیه است. صفات سلبیه را تا آنجا که مورد حاجت بود، در جلسه قبل مورد بحث قرار دادیم و حالا نوبت بحث درباره صفات ثبوتیه است. صفات سلبیه چون نفى نقص‏ها و عیب‏ها و محدودیت‏هاست، احتیاج به این ندارد که ما چیزى را به ذات خدا نسبت بدهیم، در واقع داریم نفى مى‏کنیم، مى‏گوییم: خدا جسم نیست، قابل رؤیت نیست (رؤیت با چشم).

اما صفات ثبوتیه چون چیزى را براى خدا اثبات مى‏کنیم، مى‏گوییم: فلان صفتى را دارد. در اینجا سؤال مى‏شود که آیا واقعاً مى‏شود که چیزى را به عنوان صفت براى خدا اثبات کرد؟ مخصوصاً با توجه به بعضى از روایات شریفه و بالاخص فرمایشات امیرالمؤمنین(ع) که مى‏فرمایند: «و کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه، لشهاده کل صفه انها غیر الموصوف، کمال التوحید الاخلاص له و کمال الاخلاص له، نفى الصفات عنه» بعد هم استدلال مى‏کنند: «لشهاده کل صفه انها غیر الموصوف» هر صفتى نشانگر این است که او غیر از موصوف خودش است. براى خدا نمى‏شود چیزى را اثبات کرد که غیر از او باشد. راه حل آن چیست؟ از یک طرف مى‏بینیم در بسیارى از روایات، صفاتى را براى خداى متعال اثبات کردند، و همین طور در قرآن کریم، از یک طرف هم در این روایات آمده که: «کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه» براى حل این تناقضى که به نظر مى‏رسد، باید توجه کنیم به این که «صفت» در محاورات عرفى به چیزى گفته مى‏شود که غیر از خود ذات موصوف باشد. مثلاً ما وقتى مى‏گوییم که: گلى خوشبو است، این خوشبو را به عنوان یک صفت به گل نسبت مى‏دهیم، این بوى خوش‏
غیر از خود گل است و لذا ممکن است که این بویش از بین برود، ولى گل باقى باشد. یا رنگ زیبایى دارد، ممکن است رنگش بپرد، عوض بشود، بد رنگ بشود، ولى باز خود گل هست. یا در صفاتى که براى خودمان هست، مى‏گوییم: ما شاد هستیم، یا غمگین هستیم. این غم و شادى که به عنوان یک صفت براى نفس تلقى مى‏شود، چیزى است غیر از خود نفس، براى این که ممکن است نفس باشد و شادى نباشد، یا نفس باشد و غم نباشد. بعد از این هم که غم و شادى بوجود آمد، ممکن است از بین برود در حالى که هنوز نفس هست.

پس آنچه در عرف به آن «صفت» گفته مى‏شود، در واقع همان است که ما در فلسفه به آن «عرض» مى‏گوییم، چیزى است غیر از موضوع. حتى اگر عرضى همیشه براى موضوع ثابت باشد، ولى به هر حال غیر از موضوع است، این دو تا تلازم دارند. فرضاً اگر یک موضوعى داشته باشیم که همیشه یک عرضى را داشته باشد، ولى بالاخره عرض غیر از موضوع است، چیزى است که عقلاً قابل انفکاک است، ولو در خارج با هم متلازم باشند، اما تلازم معنایش وحدت نیست، آن چیز دیگرى است، این هم چیز دیگرى است. دو تایى با هم موجودند، عرض روى موضوعش موجود است. عقلاً مى‏تواند از موضوع سلب بشود، یعنى مى‏توان موضوع را بدون آن عرض فرض کرد که وجود خارجى داشته باشد.

عدم امکان اثبات صفت به معناى «عرض» در بارى تعالى‏
پس «صفت» به معناى عرفى‏اش که همان «عرض» به اصطلاح فلسفى باشد، این را براى خداى متعال نمى‏شود اثبات کرد. خداى متعال اجل از این است که موضوع براى عرضى واقع بشود، یا چیزى عارض ذاتش بشود. عرض، عارض ممکنات و مخلوقات مى‏شود و خدا هیچ عرضى ندارد. پس آن روایاتى که مى‏فرماید: «کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه» منظور آن صفاتى است که به منزله أعراض است، صفت به معناى عرفى‏اش. آن چه در عرف صفت چیزى تلقى مى‏شود، عرضى است که عارض آن موضوع شده است. امیرالمؤمنین(ع) یا سایر ائمه اطهار مى‏خواهند توجه بدهند به مردم که صفاتى که به خداى متعال نسبت مى‏دهیم، مثل اعراضى که به موضوعات نسبت داده مى‏شود نیست. حتى علم، ما علمى که تحصیل مى‏کنیم، این چیزى است غیر از ذات ما. نفس موجود بود و این علم را نداشت، بعد این علم را پیدا مى‏کند. گاهى هم ممکن است باز هم از او سلب بشود،
فراموش بکند. پس علم هم این علومى که ما داریم، این‏ها عین ذات ما نیست، این‏ها همان عرضى است یا چیزى شبیه عرض است. به این معنا هم نمى‏شود صفتى را به خداى متعال نسبت داد. پس اگر صفت به معناى چیزى غیر از ذات موصوف باشد، به این معنا براى خدا نمى‏شود هیچ صفتى را اثبات کرد و باید هر صفتى را نفى کرد. پس اگر صفت به معناى چیزى زائد بر موصوف و مغایر با موصوف باشد، در مورد خداى متعال قابل صدق نیست. شاهد بر این که منظور مولا امیرالمؤمنین(ع) از نفى صفات چنین صفاتى است، همان جمله‏اى است که بعد مى‏فرماید: «لشهاده کل صفه انها غیر الموصوف» پس معلوم است که کلام حضرت ناظر به آن صفتى است که غیر از موصوف است، و آن معمولاً همان صفاتى است که ما هم مى‏شناسیم. صفاتى که عموم مردم براى اشیاء مى‏شناسند و در محاورات عرفى آنها را «صفت» مى‏نامند، چنین صفاتى است، یعنى اعراضى است براى موضوعات.
اما اگر مفهوم صفت را توسعه دادیم، فهمیدیم که بعضى از صفات هم هست که عین موصوف است، چیزى زائد بر موصوف نیست. به این معنا مى‏توانیم صفات را براى خداى متعال اثبات بکنیم. حالا از کجا ما بتوانیم تصور کنیم که چیزى صفت است، اما عین ذات موصوف است و زائد بر ذات موصوف نیست. بهترین راهى که مى‏توانیم پى به وجود چنین صفاتى ببریم، تأمل درباره خود نفس است (روح انسان). مى‏دانید که روح و هر مجردى علم به ذات خودش دارد، علم موجود مجرد به ذات خودش، علم نفس به خودش، همان آگاهى از خودش، این عین نفس است. به عبارت دیگر خود نفس عین علم است، سنخ وجود نفس از سنخ علم است، نه این که نفس چیزى باشد و علم یک عرضى باشد که عارض او شده است. در مورد علوم حصولى، تصورات و تصدیقاتى که داریم، این‏ها غیر از نفس است و معمولاً برادرانى که آشنا هستند با بحث‏هاى فلسفى، معروف این است که علوم حصولیه کیف نفسانى هستند، که یکى از اعراض است. اما علم نفس به ذات خودش، علم حضورى نفس به خودش، آن عین وجودش است، نه این که یک عرضى باشد که عارض به ذات نفس شده باشد. مفهوماً دوتاست، مفهوم علم غیر از مفهوم نفس است، اما وجوداً یکى است، یک وجود بیشتر نیست. کسانى که چنین دقتى را بتوانند انجام بدهند و همین طور اگر در بحث‏هاى عقلى قدمى برداشته باشند و بدانند که بسیارى از صفات هست که عقل از ذات وجود انتزاع مى‏کند، به اصطلاح «ما بازاء عینى» ندارد، ولى صفتى است که عقل انتزاع مى‏کند،

یعنى از معقولات ثانویه فلسفى است، آنجا هم چنین صفاتى عین ذات است.
از صفاتى که ما به همه مخلوقات نسبت مى‏دهیم، صفت امکان است (ممکن). مى‏گوییم: ممکن الوجود یا فقیر «انتم الفقراء الى الله»(1) این فقر وجودى یا امکان ماهوى است. این صفتى است که عقل از ماهیت، امکان ماهوى را و فقر را از نحوه وجود مخلوقات انتزاع مى‏کند، اما چیزى غیر از ذات آنها نیست. نه این که ماهیت باید یک عرضى عارضش بشود تا این که بگوییم ممکن است، که امکان یک چیزى غیر از خود ماهیت باشد. صفت امکان که به ماهیت نسبت داده مى‏شود، این عین ذات ماهیت است، نه عین ذات ممکن. یعنى به حمل اولى، که مفهوماً یکى نیست، ولى مصداقاً یکى است.
بهر حال اگر ما بتوانیم این معنا را درست تصور کنیم که مى‏شود صفتى باشد، یعنى مفهومى بر یک شى‏ءاى حمل بشود، اما مصداقش غیر از ذات موضوع چیزى نباشد. دو تا مفهوم است، اما یک مصداق بیشتر ندارد. عقل این مفاهیم مختلف را از یک شى‏ء واحد بسیط انتزاع مى‏کند. اگر این را بتوانیم تصور کنیم، آن وقت مسأله حل مى‏شود.

اقسام صفات ثبوتیه‏
صفات ثبوتیه الهى به دو دسته تقسیم مى‏شود؛ یک دسته صفات ذاتى و یک دسته صفات فعلى. منظور از این تقسیم این است که، ما وقتى صفتى را به خداى متعال نسبت مى‏دهیم، خود ذات را در نظر مى‏گیریم و کمالاتى که عقل براى ذات درک مى‏کند، که آنها هم عین‏ذات است، چیزى زائد بر ذات نیست. ولى یک وقت صفتى را که به خدا نسبت مى‏دهیم، از مقام فعل خدا این صفت را بدست مى‏آوریم، یعنى چون خدا کارى را انجام مى‏دهد، این صفت را به او نسبت مى‏دهیم. اگر کارش را در نظر نگیریم – که البته کارى که خدا مى‏کند همان ایجاد مخلوقات است – یا مخلوق را در نظر نگیریم، این مفهوم بدست نمى‏آید. آن دسته اول که از کمالات خود ذات حکایت مى‏کند، آنها را مى‏گویند: «صفات ذاتیه».

دسته دوم که از مقام فعل انتزاع مى‏شود، یعنى باید کارى را در نظر بگیریم که از خدا صادر مى‏شود تا این صفت را به آن نسبت بدهیم، این‏ها را مى‏گویند: «صفات فعلیه» این دسته دوم «صفات فعلیه» وقتى دقت کنید مى‏بینید که معناى این که کار خدا را باید در نظر بگیریم یا مخلوق خدا را هم باید در نظر بگیریم این است که یک مفهومى طرفینى، قائم به دو طرف بدست مى‏آید. به اصطلاح، مفهومى اضافى است، مثلاً وقتى مى‏گوییم: خدا خلق کرد انسان را، فعل «خلق کردن خدا» را وقتى در نظر مى‏گیریم، یک صفتى انتزاع مى‏شود «ذو اضافه طرفینى» یعنى یک مفهومى است که یک طرفش منسوب به خداى متعال است، یک طرفش هم منسوب به مخلوق است، که خلق کردن این مخلوق – اضافه دارد به مخلوق – آن وقت یک اضافه «متخالفه الاطراف» بوجود مى‏آید – مورد کسانى که آشنا هستند با مفاهیم فلسفى – و خالق و مخلوق، اضافه خالق، مخلوقى انتزاع مى‏شود که خالقش به خدا نسبت داده مى‏شود، مخلوقش به مخلوق، یک مفهوم طرفینى است. مفهومى است اضافى که از دو طرف با ملاحظه دو طرف انتزاع مى‏شود. یا مى‏گوییم: خدا روزى داد به مخلوقاتش، باید یک مخلوقى باشد، یک روزى‏اى هم باشد، که آن هم نمونه مخلوق دیگرى است از خدا. این مخلوق از آن مخلوق استفاده کند، یعنى آن روزى را بخورد تا در دسترسش باشد که از آن استفاده کند. چون خدا این دو مخلوق را خلق کرده و یکى را وسیله انتفاع دیگرى قرار داده، مى‏گوییم: رازق است. مفهوم «رازقیت» بدون توجه به دو تا مخلوق و انتفاع یکى از دیگرى بدست نمى‏آید. وقتى بخواهید مفهوم رازق را تصور کنید، غیر از ذات خدا باید یک مخلوق روزى خوارى را تصور کنید، و یک مخلوق دیگرى را که روزى اوست، آن وقت با توجه به این‏ها بگویید: چون خدا این روزى را به آن مخلوقش داده، پس روزى دهنده است. این روزى دهنده که از «فعل» خدا انتزاع مى‏شود به مفهومى است «ذو طرفین» که یک طرفش به فاعل منسوب است و یک طرفش به مفعول، به مخلوق، به مرزوق. این‏ها را مى‏گویند صفات «فعلیه» و به خاطر این که نسبت به طرفین دارد، گاهى هم به آن مى‏گویند صفات «اضافیه».

من توضیح دیگرى ندارم، باز باید همین را تکرار کنم که اگر براى انتزاع یک مفهومى، با نسبت دادن صفتى به خدا، باید مخلوقش را هم در نظر بگیریم؟ که این صفت فعل است. اما اگر لزومى ندارد که ما مخلوق را در نظر بگیریم، خود ذات را که در نظر مى‏گیریم، این صفت را به او نسبت مى‏دهیم، ولو هیچ مخلوقى در عالم نباشد. مثل حیات، خدا زنده است، براى این که مفهوم «حیات» را ما به خدا نسبت بدهیم، این احتیاج ندارد به این که یک مخلوقى را در نظر بگیریم، اگر هیچ مخلوقى هم نبود و مفهوم حیات ساده بود، اما خالق، رازق، مدبر و چیزهایى از این قبیل، این گونه مفاهیم که دلالت بر یک فعلى از خدا دارد، باید آن فعل را در نظر بگیریم که آن فعل همان مخلوق است. تا آن فعل را در نظر نگیریم، این صفت بدست نمى‏آید، پس این‏ها از صفات فعلیه است.
ما احتیاج داریم، نه خدا. ما براى این که این مفهوم را بدست بیاوریم احتیاج داریم، ذات خدا احتیاجى به کسى ندارد. براى این که این مفهوم این را مى‏رساند مى‏شود گفت: خدا قدرت بر خلق دارد. خدا اگر هیچ مخلوقى هم نباشد قدرت دارد که همه چیز را بیافریند، این عین ذات خداست، احتیاج ندارد به این که یک کارى کرده باشد تا بگوییم: قدرت دارد. اگر «خالق» یا «خلّاق» را به این معنا بگیریم، یعنى کسى که قدرت بر آفرینش دارد، این از صفات ذات است، این همان قدرت است. اما اگر مفهوم «خالق» را به همان معناى اضافى‏اش بگیریم، یعنى خلق کننده این موجود، پس باید یک موجودى باشد تا این مفهوم اضافى بدست بیاید، خاصیت این مفهوم است و به دلیل این که این مفهوم احتیاج به غیر خدا دارد، نمى‏شود بگویند: از صفات ذات است. خود این شاهد است بر این که از صفات ذات نیست. براى این که این مفهوم بدست بیاید ما باید غیر از خدا را در نظر بگیریم، رابطه بین خدا و خلقش را باید در نظر بگیریم تا این مفهوم را به خدا نسبت بدهیم. چنین مفهومى که قائم به خلق است، یک پایش به مخلوق بند است، نمى‏شود بگویند: از ذات خداست. پس مفهومى است خارج از ذات، عقل این مفهوم را انتزاع مى‏کند، به خدا هم نسبت مى‏دهد، صحیح هم هست، اما یک مفهوم اضافى است. این در مقام ذات نیست، در مقام فعل است. تا فعلى از خدا صادر نشود و ما توجه به آن فعل نکنیم، این مفهوم بدست نمى‏آید، خاصیت این مفهوم‏ این است.

خالق بالقوه چرا، اما قدرت بر خلق کمال است. اگر منظورتان از بالقوه این است که یک کسى الان نمى‏تواند بیافریند، اما باید یک چیزى به آن اضافه بشود تا بتواند خلق کند، به این معنا چرا. این بالقوه‏ها دلالت بر ماده مى‏کند و محدودیت و نقص. اما اگر یعنى قدرت بر آفریدن دارد، حالا چه بیافریند چه نیافریند، نه چیزى از او کم مى‏شود و نه چیزى به او اضافه مى‏شود، این قدرت همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود، این نقص نیست. قابل این است که در آن توسعه‏اى داده بشود، چیزى از آن حذف بشود، تجرید بشود، تعمیم داده بشود، این‏ها قدرتى است که خداى متعال به ذهن آدم داده که مفاهیم را گشادتر در نظر بگیرد، تنگ‏تر در نظر بگیرد، گاهى قیدى به آن بیافزاید، گاهى چیزى از آن حذف کند. این خاصیتى است که خداى متعال به صورت قدرتى به ذهن انسان داده است. بستگى دارد به این که ما این لفظ را که مى‏گوییم چه معنایى اراده کنیم؟ لفظ، لفظ است، دلالتش بر معنا قراردادى است. ما باید ببینیم چه معنایى از این لفظ اراده مى‏کنیم؟ وقتى مى‏گوییم: «خالق» یا «خلّاق» منظورمان قدرت بر خلق است؟ یا منظورمان آن مفهوم اضافى است؟ یعنى خالقیت نسبت به این شى‏ء؟ اگر این معناى اضافى که از مقام فعل بدست مى‏آید را اراده کنیم، این از صفات فعل است. اگر «الخلّاق» گفتیم یا «الخالق» گفتیم و منظورمان همان قدرت بر خلق است، همین لفظ است، اما معناى خاصى را اراده کردیم. معنا مباین نیست با این، بلکه فعلیتش را حذف کردیم از آن، خالقیت بالفعل را از آن حذف کردیم قیدش را، اگر این معنا را به این صورت در نظر بگیریم، این همان قدرت است، قدرت بر خلق، قدرت بر رزق دادن، قدرت بر هر چیز دیگرى، هر کارى.

فرق بین صفات ذاتیه و فعلیه‏
پس فرق بین صفات ذاتیه و صفات فعلیه دانسته شد؛ که صفات ذاتیه مفاهیمى است که عقل با توجه به کمالى از کمالات خداى متعال انتزاع مى‏کند، کمالاتى که همه عین هم هستند و همه عین ذات هستند. هیچ کدام با هم مباینتى در وجود ندارند، مصداقشان یکى است که همان ذات خداست. اگر عقل، کمال خاصى را در نظر گرفت و یک مفهومى را از آن انتزاع کرد که آن کمال در خود ذات است، به خود ذات نسبت داده مى‏شود، از خود ذات انتزاع مى‏شود، این صفت ذاتى است. اگر براى انتزاع یک مفهوم ما مى‏بایست غیر از ذات چیز دیگرى را در نظر بگیریم که البته غیر از ذات هر چه باشد، دیگر چیست؟ مخلوق خداست، چیز دیگرى که نداریم. در عالم هستى هر چه هست، خداست و مخلوقات او. اگر مى‏بایست چیز دیگرى را در نظر بگیریم، یعنى یکى از مخلوقاتش را باید در نظر بگیریم یا همه‏اش را در نظر بگیریم و با توجه به مخلوق یک صفتى را انتزاع کنیم، صفت ذات طرفین، صفت متضایف که اگر چنین است آن صفت از صفات فعلیه خواهد بود و معنایش این نیست که ذات خدا خود به خود «فى مقام الذات» متصف به این صفت است، بلکه وقتى فعلى انجام داد، با توجه به آن فعل این مفهوم انتزاع مى‏شود و به او نسبت داده مى‏شود.
پس صفت ذات نیست، بلکه از صفات فعلیه است، یعنى فعلى باید از خدا صادر بشود تا به لحاظ آن فعل، ما این مفهوم را انتزاع کنیم و به خدا نسبت بدهیم.. یکى از مفاهیمى که ممکن است به دو صورت ما تصور کنیم، همین مفهوم علم است. علم را اگر به این صورت در نظر بگیریم که شامل علم به ذات هم باشد، خدا علم به خودش دارد، این علم عین ذات است. براى انتزاع چنین مفهومى احتیاج نداریم که بگوییم یک چیز دیگرى هم باید باشد تا به او بگوییم: عالم به اوست. خود ذات، عالم به خودش هست و در مقام ذات، علم به همه چیز دارد، که حالا آن یک بحث دیگرى است. این علمى که در مقام ذات است، احتیاج ندارد که یک معلومى که مخلوق خداست در خارج از ذات بوجود بیاید تا این مفهوم انتزاع بشود. بنابراین علم به این معنا عین ذات است، اما همین معناى علم را مى‏شود به صورتى در نظر گرفت که مربوط به فعل باشد و در مقام فعل گفته بشود، که همین مفهوم مى‏شود از صفات فعلیه، چطور؟
علم خداوند در قرآن‏
در قرآن کریم ملاحظه فرموده‏اید، در بسیارى از موارد علم را به این صورت به خدا نسبت مى‏دهد: «الان خفف الله عنکم و علم ان فیکم ضعفاً» خدا الان دانست که در شما ضعف هست. این «علم ان فیکم ضعفاً» مى‏شود علم ذاتى باشد؟ مى‏گوید: خدا الان دانست. الان «خفف الله عنکم و علم ان فیکم ضعفاً» یا مثلاً مى‏فرماید که: «و لنبلونکم حتى نعلم المجاهدین منکم و الصابرین» شما را خواهیم آزمود تا بدانیم که چه کسانى اهل جهاد و اهل صبر هستند؟ خدا که همیشه علم دارد. علم به جهادگرانى که در یک زمانى تحقق پیدا مى‏کنند و جهادشان عینیت‏ پیدا مى‏کند. این مفهوم علم به «هذا الموجود فى هذا الزمان الخاص» با این خصوصیات، این از مقام فعل انتزاع مى‏شود. باید یک کسى باشد، کارى انجام بدهد در حضور خدا، اینجا مفهوم «عَلِم یعلم» انتزاع مى‏شود، پس علم در اینجا به معنایى گرفته شده که از صفات فعل است. همین مفهوم علم دو صورت دارد؛ گاهى شما مى‏توانید به صورتى اخذ بکنید که هیچ احتیاج بوجود یک مخلوقى نداشته باشید، مثل علم خدا به ذات خودش و علمى که در مقام ذات همه چیز دارد، فهمیدن آن کار خیلى مشکلى است. حالا علم به ذات را در نظر بگیریم، این علم عین ذات است و از صفات ذاتیه است و براى انتزاع آن احتیاج به هیچ چیزى نداریم. اما «علم ان فیکم ضعفاً» یا «حتى نعلم المجاهدین فیکم» این علمى که به خدا نسبت داده مى‏شود، آن یک مفهوم اضافى است، یعنى وقتى این در حضور خدا تحقق پیدا کرد، خدا هم علم به این دارد، این موجود زمانى است، قبل از این اصلاً وجودى نداشت تا بگوییم علم به این دارد، اینى نبود.
در صفات فعلیه این خاصیت بوجود مى‏آید که مى‏شود قید داشته باشد. یعنى چون از فعل انتزاع مى‏شود، فعل ممکن است قیودى داشته باشد، صفات فعلیه هم تابعیت این قیود را مى‏پذیرد. توضیحى بدهم؛ وقتى ما مى‏گوییم: خداى متعال انسان را در یک زمانى خلق کرد، این آفرینش انسان قبل از خلق، قبل از آن زمان نبوده، در یک مقطع زمانى خاصى تحقق پیدا کرده است. یا خدا امروز به ما فلان روزى را داد، این روزى در یک زمان خاصى تحقق پیدا مى‏کند. وقتى مى‏گوییم: خدا این کار را کرد، یک فعل ماضى مى‏آوریم یا نسبت به آینده، فعل مضارع مى‏آوریم مى‏گوییم: فردا خدا چنین مى‏کند. فرداى قیامت مردم را مى‏برد به بهشت، مؤمنین را – «ان شاء الله» ما هم جزء آنها باشیم – این چون در مفهوم قائم به طرفین است، مى‏شود فعلش هم زمانى باشد. خدا که زمان ندارد، در مقام ذات الهى که امروز و فردا نیست، او احاطه بر جمیع ازمنه دارد. اما فعلى که نسبت داده مى‏شود به یک شى‏ءاى که آن محدود است در یک زمان خاصى، مى‏شود فعلش هم قید زمانى پیدا کند. مى‏گوییم: «خلق الله فى سنه کذا» در فلان سال خدا خلق کرد. مثلاً این فعلى که قید زمانى دارد، قید زمانى در واقع در مخلوق است، خدا که زمان ندارد، در بحث گذشته در صفات سلبیه عرض کردیم: یکى از صفات سلبیه خدا زمان نداشتن است، به خدا نمى‏شود زمان نسبت داد، در مقام ذات الهى امروز و فردا نیست، او بر همه چیز یکسان احاطه دارد، موجودات گذشته و حال و آینده براى او یکسان است. نمى‏شود بگویند: دیروز خدا دانست، امروز حالا مى‏داند، فردا خواهد دانست، فردا خواهد کرد.
اگر در صفات ذاتى زمان باشد، این به ذات سرایت مى‏کند. اما صفات فعلى قائم به طرفین است، یک طرفش که زمانى باشد، به لحاظ همان طرف متصف به زمان مى‏شود، نه به لحاظ آن طرف دیگر.
پس اگر ما یک صفاتى را به خداى متعال نسبت دادیم، مفاهیمى را به خدا نسبت دادیم که قید زمانى دارد، این قید زمانى در مخلوق است، خدا زمان‏دار نیست، کارش هم در زمان واقع نمى‏شود. مخلوقى را که خلق مى‏کند زمان‏دار است، در زمان خلق مى‏شود، نه این که انتسابش به خدا در زمان باشد، آنجا زمان نیست. پس یکى از خواص صفات فعلیه این است که مى‏تواند قید زمانى داشته باشد.
معناى این که در یک زمانى مى‏آفریند، این است که آن چه را مى‏آفریند در زمان است، نه این که آفرینش او در زمان است. این خالقیت که مفهوم اضافى است و یک طرفش زمانى است، به لحاظ آن انتسابش به آن طرف زمانى، قید زمانى پیدا مى‏کند. اگر درست دقت بکنید موجودى که امروز و فردا ندارد، این یکى از بزرگ‏ترین مشکلات براى ذهن انسان است که بتواند تصور کند یک موجودى را که امتداد نداشته باشد، جا نداشته باشد، زمان نداشته باشد، واهمه ما عاجز از این است. عقل مى‏تواند این را اثبات کند، اما ما هر چه فشار بیاوریم بر ذهنمان که یک موجودى را تصور بکنیم که طول و عرض و عمق ندارد، جا ندارد، نمى‏شود بگویند در کجاست. قدرتش را نداریم ما. عقل مى‏گوید: زمان ندارد، اما ما نمى‏توانیم تصور کنیم. حالا این چه طور است؟
 بله، این‏ها مفاهیمى است که ما تصور مى‏کنیم، اما وقتى باز مصداق دو دو تا چهار تا را بخواهیم بگوییم، مى‏گوییم: این دو و این دو، مفهومش را تصور مى‏کنیم، بله، مفهوم بى زمانى، اما وقتى بخواهیم تصور جزئى داشته باشیم، قوه واهمه ما چیزى را تصور کند، این چه طورى مى‏شود؟ قدرتش را نداریم، مگر کسانى که خیلى در مسائل عقلى زحمت کشیده باشند، کاملاً ذهنشان ورزیده شده باشد و بهتر از آنها، کسانى که مقدارى از حقایق معنوى مشاهده کرده باشند «رزقنا الله ان شاء الله و ایاکم».
غرض، با این ذهن عادى نمى‏توانیم ما یک چیزى را تصور کنیم که جا ندارد. الان همه ما مى‏دانیم که خدا جا ندارد، اما وقتى بخواهیم‏ توجه بکنیم به خدا مى‏گوییم: اى خدا، سرمان را مى‏کنیم بالا، خیال مى‏کنیم خدا آن بالاست، ناخودآگاه، باز همه مى‏گوییم: خدا جا ندارد، بالا و پایین ندارد، اما وقتى بخواهیم توجه کنیم ناخودآگاه توجه‏مان از اینجا نیست، اینجاها خدا نیست، خدا را باید آن بالاها تصور کرد. این که بالا و پایین ندارد خدا، هر چه بخواهیم یک موجودى را تصور کنیم که امتداد زمانى ندارد، نمى‏شود گفت: دیروز بود، امروز هست و این امروز غیر از دیروز است براى او، نمى‏توانیم. چون آن چه دیدیم و درک مى‏کنیم همه در امتداد زمان بوده است. باید یک زمانى بگذرد تا چیز دیگرى، تا فردا بوجود بیاید. ما نمى‏توانیم بگوییم یک کسى دیروز و امروز را یک جا ببیند، نمى‏شود. دیروز باید بگذرد تمام بشود، امروز بیاید، تازه هم امروز را امروز ببیند، دیروز را هم دیروز ببیند. نمى‏توانیم تصور کنیم که یک کسى دیروز و امروز را با هم ببیند. البته یک راههایى براى این هست که یک مقدار تقریب به ذهن بشود، بفهمیم چنین چیزى مى‏شود، اما به هر حال درست نمى‏توانیم یک تصور روشنى از این داشته باشیم.
همین چیزهایى است که در نهج البلاغه و سایر روایات فرموده‏اند، این‏ها بحث در صفات خداست، کجا کنه به ذات خداست؟ ما همین را مى‏خواهیم بگوییم: خدا اجزاء ندارد «کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه من حده فقد عدّه» این‏ها چیزهایى است که خود ائمه اطهار فرمودند. پس بحث این که ما باید بپذیریم که خدا زمانى نیست، زمان در مخلوقات است، در اجسام است، حتى مخلوقاتى هم هستند که زمان ندارند. اجسام است که فقط زمان دارد و اجسام است که مکان دارد.

 این مفهومى که مى‏گوید: الان «علم» یعنى چه؟ یا «سیعلم» یعنى چه؟ حقیقتش این است که آن علم نسبتش به «علم و یعلم و سیعلم» مساوى است. آنجا نه «علم» به معناى ماضى است، نه «یعلم» به معنى حال، نه «سوفیا سیعلم» به معنى مضارع و مستقبل. آنجا حال و گذشته و آینده وجود ندارد. او احاطه بر همه چیز یکسان دارد، آن علم ذاتى است، اما علم در آن مفهوم زمان بود.
پس مفهومى است که با توجه به ما و با قید زمانى ما انتزاع مى‏شود. اگر این را تجرید کنیم از قید زمانى‏اش، یادتان هست در کتابهاى نحوى، مى‏گویند: «کان» وقتى به خداى متعال نسبت داده مى‏شود، منصرف از زمان است «کان الله علیماً حکیماً»
مى‏گویند: آنجا «کان» منصرف از زمان است، یک چنین تعبیرى در ادبیات هست. اگر آمدیم منصرف کردیم، یعنى فعل ماضى را از قید زمان گذشته‏اش حذف کردیم، از آن که مساوى شد با مضارع، مضارع و مستقبل را هم از قید زمان حال و آینده‏اش حذفش کردیم، اصلاً زمان نبود، این همان علم ذاتى است. اما اگر با این قید بگیریم: «لقد سمع الله قول التى تجادلک فى زوجها» این مفهوم کجا به کار مى‏رود؟ آن وقتى که این زنى نیامده بود شکایت از شوهرش پیش رسول الله(ص) بکند، مى‏شود بگویند: «سمع الله قول التى تجادلک»؟ خدا شنید، چه وقت شنید؟ همان وقت که داشت مى‏گفت؟ نمى‏شود بگویند: دیروز شنید حرفى را که فردا مى‏زند، مى‏شود بگویند؟ مى‏داند، غیر از چنین است. یک وقت مى‏گویند: من شما را دارم مى‏بینم. یک وقت مى‏گویند: مى‏دانستم که شما بناست که بیایید. این دو مفهوم است. همه حرفها سر این مفاهیم است، واقعیات عوض نمى‏شود، ذات خدا همان است، نه سر سوزنى از آن کم مى‏شود، نه به آن اضافه. هیچ نقصى هم به هیچ معنایى در ذات خداى متعال نیست، همه کمالات را هم دارد. کلام در این است که این مفاهیمى که ما به کار مى‏بریم، این‏ها را بفهمیم به ذات مى‏شود نسبت داد یا نه؟ به چه لحاظى نسبت مى‏دهیم؟ وقتى مى‏گوییم: «عَلِم، یعلم، سوف یعلم» بدانیم یعنى چه؟ اگر بگوییم: خدا دیروز شنید حرف امروز من را، این معنى این کلمه نیست. باید «سمع» را از این قید زمانى‏اش تجرید کنیم، بربگردانیم آن را به علم، آن مى‏شود یک مفهومى که مى‏شود نسبت به آینده هم تعلق بگیرد. اما شنید، دید، این تا مرئى نباشد، نمى‏شود بگویند: دید. دیدن در جایى است که مرئى‏اى باشد.
در این که همه مفاهیم ساخته ذهن ما است و ما حقیقت خدا را نمى‏یابیم که جاى بحثى نیست. کلام در این است که خدایى که به ما قدرت تعقل داده، این عقلى که به ما داده، چه اندازه مى‏تواند چیزى بفهمد؟ اگر به کار نگیریم، آن اندازه‏اى که توانایى دارد، آن اندازه هم از آن کار نکشیم، آن نعمت خدا را ناسپاسى کردیم، بى‏کار بنشینیم اینجا و بگوییم: آقا عقل ما که خدا را نمى‏شناسد، پس هیچى. مثل یک کسى که اصلاً هیچ از صفات خدا خبرى ندارد، از افعال خدا خبرى ندارد، بگوییم: چه بحث بکنیم، چه نکنیم مساوى است، بالاخره حقیقت را که نمى‏فهمیم. این مثل آن دانشمندى مى‏ماند که بعد از پنجاه سال بگوید: حقیقت فلان چیز را نیافتم، با آن کسى که موضوع و محمول قضیه را نمى‏تواند تصور کند، این هر دو نفهمیدند، اما
نفهمیدن‏ها خیلى فرق دارد. ما هم کنه ذات خدا را هیچ وقت نخواهیم یافت، مخصوصاً با عقل. عقل کارش درک مفاهیم است، اما خدا این عقل را داده به ما براى این که همین کارى که از آن برمى‏آید، از او بکشیم. تا آنجایى که پاى عقل پیش مى‏رود، برویم. اگر به کار نگیریم ناسپاسى کرده‏ایم. علوم ما همه همین‏ها است، این همه فضیلتى که براى علم هست، همین چیزهایى است که با همین مفاهیم درست مى‏شود. همین مفاهیم را تعلیم مى‏دادند انبیاء و اولیاء و قرآن کریم، تعالیمى که مى‏دهند براى چه مى‏دهند؟ اوصافى که براى خداى متعال ذکر مى‏فرماید و به مردم مى‏گوید: «الا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر» بگوییم: ما اصلاً چه مى‏دانیم علم خدا یعنى چه؟ چه بگوییم یعلم، چه بگوییم لا یعلم. آن چه که ما مى‏فهمیم که نیست. چه بگوییم علم دارد، چه ندارد، چون آن علمى که ما بالاخره به او نسبت مى‏دهیم که آن علم نیست، علم او نیست، پس مساوى است. آیا این طور است؟ خداى متعال از ما این را مى‏خواهد؟ یا مى‏خواهد بفهمیم که خدا علم دارد، به همان اندازه‏اى که عقل ما مى‏فهمد. هر قدر بیشتر در راه خدا قدم برداریم، خدا لطف بیشترى مى‏کند، ممکن است حقایق بیشترى را درک کنیم، ولى به هر حال معنایش این نیست که حالا که کنه ذات خدا و کنه صفات خدا را نمى‏شناسیم، پس نه هیچ فکر بکنیم، نه هیچ بحث بکنیم، پس این همه دستوراتى که دادند، بیاناتى که ائمه اطهار فرمودند، براى چه کسى فرمودند؟
بنابراین صفات فعلیه، مفاهیمى است اضافى که از مقام فعل انتزاع مى‏شود و بالطبع فعل قید زمانى هم مى‏تواند پیدا مى‏کند که به لحاظ آن یکى از طرفینش است. پس «عَلِم یعلم» در اینجا به معناى صفت فعل است، یعنى «تحقق هذا الشى‏ء معلوماً لله» یعلم یعنى «یتحقق معلوماً لله» و «سوف یعلم» هم یعنى «سوف یوجد معلوماً لله» اما چون مفهوم یک مفهومى است که در آن قید زمانى هست، به لحاظ معلوم و متعلق خارجى انتزاع شده، تا آن متعلق را در نظر نگیریم، این مفهوم با این خصوصیت به عنوان صفت فعلى به خدا نسبت داده نمى‏شود. آنچه صفات ذاتى است، به هیچ معنایى قید زمانى برنمى‏دارد، چون ذات خدا زمان ندارد، نمى‏شود بگویند: خدا دیروز حیات داشت، امروز حیات دارد، فردا حیات دارد. امروز و فردا در ذات خدا نیست. این‏ها توهمات ما است. حیات دیروزى و امروزى و فردایى خدا ندارد، من و شما داریم. ما حیات دیروزمان غیر از حیات امروز است و غیر از حیات فرداست. ممکن است فردا نباشیم، حیاتى نداشته باشیم، حیات‏ فردایى غیر از حیات امروزى است. امروز و الان حیات داریم، اما فردا معلوم نیست. اما حیات خدا در امروز و دیروز و فردا این طورى نیست که یک امتداد باشد، قابل تجزیه باشد که یک جزئش حیات دیروزى‏اش است، یک جزئش حیات امروزى، یک جزئش هم حیات فردایى، آنجا زمان نیست، امتداد نیست. او احاطه بر همه چیز دارد، حال و گذشته و آینده یکسان است. این را عقل اثبات مى‏کند، اما وهم نمى‏تواند تصور کند.
 اگر مخلوقى اثبات شد که مجرد تام است، آن سر جاى خودش. اگر برهانى داشتیم، اثبات شد که یک موجودى مجرد تام است، معنایش این است که زمان ندارد. دیروز و امروز و فردا هم نخواهد داشت.
ظاهراً سؤال‏تان ارتباطى به این بحث ندارد. حالا چه کسى گفت غیر از حیات خدا حیاتى نیست؟ مگر من و شما حیات نداریم؟ مفهومى را ما از موجودات درک مى‏کنیم با حذف نقایص، و در چند جلسه قبل عرض کردم اگر تشریف داشته بودید. عرض کردم مفاهیمى که به خدا نسبت مى‏دهیم، مفاهیمى است مشکک، قابل این است که یک مصداق بى‏نهایت داشته باشد، هر مفهومى که این چنین باشد، دلالت بر کمال کند و قابل این باشد که مصداق نامتناهى داشته باشد، این مفهوم قابل انتساب به خداى متعال است، و هرگونه مفهومى که شما این گونه در نظر بگیرید، مى‏شود از صفات ذاتیه خدا به حساب آورد. هیچ محصور و حد و حصرى هم ندارد و لذا در ادعیه مى‏بینید: «اللهم انى اسئلک بنورک بأنوره، من بهائک بأبهاه، من جمالک باجمله» مفاهیمى به خداى متعال نسبت داده شده که معمولاً در کتابهاى معقول و کلام و این‏ها جزء صفات به حساب نمى‏آید، اما در دعاها هست؛ روح، بهاء، جمال، کمال، این‏ها همه از صفات ذاتیه خداست. حب، محبت، خدا خودش را دوست دارد، از صفات ذاتیه خداست، حد و حصرى ندارد. هر مفهوم کمالى که بتواند مصداق نامتناهى داشته باشد و مفهوم هم کمالى باشد، مشتمل بر نقص نباشد، مثل جسم نباشد، جسم اصلاً توأم با نفس است. مفهومى باشد قابل این که هیچ نقصى در آن نباشد، مصداق کامل «من جمیع جهات» داشته باشد، هر چه این طور مفهومى فرض کنید مى‏شود صفت ذاتى خدا. دیگر وقت گذشت.
                                            و صلى الله على سیدنا محمد و آله الطاهرین‏
دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    روش های ترک کردن غیبت

    روش های ترک کردن غیبت/ دانشمندان اخلاق براى همه بیمارى‌هاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مى‌کنند: راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راه‌هاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مى‌شود.

    از کریم اهل بیت چه می دانید

    از کریم اهل بیت چه می دانید/ امام حسن(ع) نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند و دردِ دلِ آن‌ها را با جان و دل می‌شنیدند و به آن […]

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است/ خدای متعال راه اصلاح را به سوی انسان بازگذاشته، تا اگر به مسیر نابودی خویش رفته، بتواند آن را اصلاح کند و سعادت ابدی خویش را نجات دهد. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ […]

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟ تربیت صحیح دینی ، عوامل مؤثر در شقاوت انسان را خنثی می‌کند. یعنی اگر به راستی جوانان با مسجد و روحانیت، مجالس دینی، رساله عملیه مراجع تقلید و نیز با کتاب‌های محتوی احکام، اخلاق […]

    آداب پیاده روی اربعین

    آداب پیاده روی اربعین/ اربعین مجلس روضه‌ای است که خود امام حسین(ع) برگزار کرده. شما باور می‌کنید که کسی هیأت‌داری کند، ولی برای اربعین کاری انجام ندهد؟! چون یک‌دفعه‌ای این سؤال پیش می‌آید که «اصلاً او برای چه هیأت‌داری می‌کند؟» شما باورتان می‌آید کسی […]

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا امام حسین (ع) با این جمله شروع به خطبه کردند : “ولی من آن خدایی است که کتاب فرود آورده و هم او، ولی شایستگان است” ، راوی گوید با گریه خواهرش خطبه قطع […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد