خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


غلبه بر کم رویی

تربیت قرآنی۱

امتیاز به این مطلب!

235 views

بازدید

درباره تزکیه و تربیت در قرآن .
براى بررسى این مساله , زیر هشت عنوان بحث مى کنیم :.
الف ) تعریف تزکیه و مقایسه آن با تربیت .
ب ) اهمیت تزکیه در قرآن .
پ ) تزکیه , هدف است یا وسیله ؟.
ت ) ارتباط تزکیه با ایمان , تقوا, جهاد و.
ث ) اسباب تزکیه .
ج ) ارتباط تزکیه و تعلیم .
چ ) آثار تزکیه .
ح ) اهداف تزکیه .
این بحث ها صرفا قرآنى است و به همین جهت است که آیات متعددى در لابه لاى بحث ها مطرح و احیانا از کتب تفسیر نیز استفاده مى شود.
* * * الف ) تعریف تزکیه و مقایسه آن با تربیت .
واژه تزکیه , مصدر باب تفعیل از ریشه زکا است .
راغب اصفهانى از واژه شناسان برجسته قرآن مى گوید: اصل الزکا النموعن برکه اللّه تعالى و یعتبر ذلک بالامور الدنیویه والاخرویه ((۳))
, اصل زکات ,رشد و نموى است که از برکت خداوندى باشد و این , هم به امور دنیوى اعتبار مى شود و هم به امور اخروى .
اهل لغت مى گویند: زکا یزکو زکا وزکوا وزکى یزکى زکى الزرع : نما, هنگامى که فعل زکا و سایر هم ریشه هاى آن را به کشت وزرع نسبت دهیم , به معناى رشد و نمو آن است .
هـمـین ریشه هنگامى که به باب تفعیل رود و به خداوند نسبت داده شود, به معناى تطهیر و نمو دادن و اصـلاح اسـت و هـنگامى که به صورت جمله زکى ماله آورده شود, به معناى این است که شـخـص , زکـات مـال خـود را داده است و هنگامى که به صورت زکى نفسه ذکر شود, به معناى این است که شخص , خود را ستوده و تبرئه کرده است .
در قرآن مجید, هم ثلاثى مجرد این ریشه به کار رفته و هم باب تفعیل آن .
نکته شایان توجه این که ملزوم رشد و نمو, پاکى است .
تـا مـوجـودى پـاکیزه و صافى نباشد و عوامل مضاد و مزاحم از او دور نگردند, در خور رشد و نمو نـیـست و به همین جهت است کسانى که مى خواهندآراسته به فضایل و مکارم اخلاقى شوند, باید نخست رذایل را ریشه کن کنند و عوامل باز دارنده را از خود دور گردانند.
مـگـر مـمـکـن است که دل , خانه و آشیانه شیاطین باشد و در عین حال , خانه و آشیانه فرشتگان گردد؟ هرگز فرشته , همنشین دیو و رذیلت ,همنشین فضیلت و خوى نیک , همسایه خوى زشت نمى شود! خلوت دل نیست جاى صحبت اغیار ــــــ دیو چو بیرون رود فرشته در آید به همین جهت است که گاهى در کاربرد مشتقات واژه , تنها پاکى مورد نظر است و گاهى تنها رشد و نمو و گاهى هر دو.
در مورد دادن زکات مال , ممکن است تنها پاکى مال از حقوق دیگران , منظور باشد و ممکن است هم پاکى و هم افزونى مال , مورد توجه باشد.
در مـورد تـزکیه نفس و خودستایى , فقط پاک کردن نفس از اتهامات , منظور است و قطعا رشد و نموى در کار نیست .
امـا آن جـا کـه فعل تزکیه به خداوند یا رسول گرامى او نسبت داده مى شود, تطهیر و نمودادن و اصلاح مورد نظر است , چرا که ملزوم , بدون لازم ولازم بدون ملزوم تحقق ندارد.
ایـن کـه راغب , رشد و نمو را مخصوص دنیا یا آخرت نمى کند, به خاطر این است که اگر موجود, استعداد رشد دو جهانى داشته باشد, محال است که به برکت خداوند, رشد و نمو کند و رشد و نمو او فقط دنیوى باشد و از رشد و نمو اخروى محروم گردد.
و اما تربیت از ماده ربایربو ربا وربوا گرفته شده که به معناى زیادت و افزونى مال است و به همین جهت است که واژه ربا به معناى سودى است که ربا خوار به دست مى آورد.
مشتقات تربیت در قرآن کریم , در دو مورد استعمال شده است :.
۱) مـى بـیـنیم هنگامى که موسى در برابر طغیان و استکبار فرعون قیام مى کند تا مستضعفان را نجات دهد, فرعون به او مى گوید:.
قـال الـم نربک فینا ولیدا ولبثت فینا من عمرک سنین ((۴))
, آیا در دوران کودکى , تو را در میان جـمـع خـود تـربیت نکردیم و سال هایى از عمر خود را درمیان ما نگذرانیدى ؟! در این جا فرعون خـودش را مربى موسى معرفى مى کند و از این که متربى در برابر مربى قیام کرده و تاج و تخت او را به خطرانداخته , مورد عتاب و ملامت قرار مى دهد.
سـپـس مـى گوید: وفعلت فعلتک التى فعلت وانت من الکافرین ((۵))
, و کارى را که نباید انجام دهى , انجام دادى (و یکى از ما را کشتى ) و حال آن که تواز کسانى هستى که کفر نعمت مى کنند.
آرى فـرعـون دو مـنت مى گذارد و دو اعتراض مى کند: دومنتش یکى نجات موسى از رودنیل و پرورش او و دیگرى نگهدارى او در میان خانواده براى سال هاى متمادى است .
دو اعتراضش یکى سابقه آدم کشى و دیگرى کفران نعمت است .
او بـا دو مـنـت خـود مـى خـواهد بگوید که از موسى انتظار کمک دارد, نه انتظار مخالفت و با دو اعتراضش مى خواهد بگوید: کسى که سابقه آدم کشى دارد و کفران نعمت مى کند, شایسته رهبرى و رسالت نیست .
پاسخ موسى به فرعون , بسیار جالب است , او مى گوید:.
فعلتها اذا وانا من الضالین ((۶))
, من اقدام به آدم کشى کردم , در حالى که از بى خبران بودم .
در حـقیقت مى خواهد با پاسخ به اشکال دوم فرعون , به ظاهر وانمود کند که آن موقع , راه حق را نـمى دانسته و خداوند بعدا راه حق را به او نشان داده است , ولى در باطن , منظورش این است که کـشـتـن آن قـبـطى حـق بـوده , و او از عواقب ناگوار آن , بى خبر بوده است , بنابراین , پاسخ وى به فرعون , توریه است , یعنى گفتن سخنى که باطنش حق است و ظاهر آن براى مخاطب , معناى دیـگـرى افـاده مـى کند, یعنى گوینده , زمانى که در بن بست قرار مى گیرد, هم در باطن دروغ نمى گوید و هم به حسب ظاهر, مخاطبش را راضى مى کند و از بن بست خلاص مى شود.
سـپس مى گوید: ففررت منکم لما خفتکم فوهب لى ربى حکما وجعلنى من المرسلین ((۷))
, به دنـبـال حـادثه قتل , چون از شما ترسیدم , فرار کردم وخداوند به من علم و دانش بخشید و مرا از فرستادگان قرار داد.
پـس قیام و اعتراض موسى به خاطر فرمان حق و علم و آگاهى ناشى از رسالت است و لذا این جا پاسخ دومین اعتراض فرعون هم روشن مى شود,چرا که کفران نعمت خداوند به مراتب , زشت تر از کـفـران نـعـمـت فـرعـون اسـت , وانـگـهـى نـعـمت هایى که در اختیار فرعون است , همه از آن خداست ,کارى که موسى کرده , در حقیقت , شکر نعمت است , نه کفر نعمت .
و اما پاسخ وى به منت هاى فرعون چنین است :.
وتـلـک نـعمه تمنهها على ان عبدت بنى اسرائیل ((۸))
, آیا تو که بنى اسرائیل را بنده و برده خود کردى , بر من منت مى گذارى ؟.
یـعـنى منشا نعمت و منت تو ظلمى است که بر بنى اسرائیل روا داشته اى و اگر بنى اسرائیل اسیر ظلم تو نمى شدند, من هم گرفتار تنور آتش و امواج نیل و ورود به کاخ شوم تو نمى شدم .
۲) در ضمن توصیه هایى که قرآن کریم در مورد وظایف فرزند نسبت به والدین ذکر کرده , دستور مـى دهد که : وقل رب ارحمهما کما ربیانى صغیرا ((۹))
, و بگو: پروردگارا, همان گونه که آنها مرا در کودکى تربیت کردند, به آنها رحمت کن .
مـعلوم مى شود که تربیت به معناى بزرگ کردن است و به همین جهت است که در آیه , اختصاص به دوران صغر و کودکى پیدا کرده است .
در دعاى ابوحمزه ثمالى از ادعیه سحر ماه مبارک رمضان و از زبان امام سجاد(ع ) که بزرگ ترین و بـرجـسته ترین نیایش کننده عصر خویش است ,چنین آمده : وارحمهما کما ربیانى صغیرا, اجزهما بـالاحـسـان احـسانا وبالسیئات غفرانا ((۱۰))
, پروردگارا, همان گونه که آنها مرا در کودکى تربیت کردند,آنها را رحمت کن .
به آنها در برابر نیکى , پاداش نیکو و در برابر بدى ها, آمرزش عطا کن .
از این بیان معصوم , استفاده مى شود که تربیت با احسان و سیئه (نیکى و بدى ) جمع مى شود و به هـمـیـن جهت , انسان مکلف است که پدر و مادر راکه تربیتش کرده و از خردسالى به بزرگسالى اش رسانیده اند, دعاى خیر کند و از خدا بخواهد که نیکى ها و زحمات پسندیده آنها را پاداش دهد وبـدى هـا و سـیـئاتى که از لحاظ وظیفه مادرى و پدرى مرتکب شده اند, مشمول مغفرت خویش سازد.
بنابراین باید بگوییم : تزکیه و تربیت , مغایر یکدیگرند, چرا که تربیت , مخصوص دوران کودکى است و تزکیه به دوران خاصى اختصاص ندارد.
از سوى دیگر, تربیت با سیئه جمع مى شود, حال آن که تزکیه به هیچ وجه باسیئه سازگار نیست .
ب ) اهمیت تزکیه در قرآن .
یکى از برنامه هاى مهم در نظام آفرینش , بعثت انبیاست .
بعثت , مکمل خلقت و تامین کننده اهداف آفرینش است .
اگـر در نـظـام آفـرینش , بعثت نباشد, قطعا اهداف آفرینش تحقق نمى یابد, یعنى نظام آفرینش , نظامى عبث و بیهوده خواهد بود.
قرآن کریم براى بعثت انبیاى عظام الهى , اهدافى ذکر کرده است .
ایـن اهـداف در چـهـار آیـه تـکـرار شده است : ۱) کما ارسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا ویـزکـیکم ویعلمکم الکتاب والحکم ;۱۲۷;رذچ& ویعلمکم مالم تکونوا تع لمون ((۱۱))
, همان گونه (که با تغییر قـبـله , نعمت خود را بر شما کامل کردیم ) رسولى در میان شما از خودتان فرستادیم که آیات ما را بـرشـمـا تلاوت کند و شما را تزکیه نماید و شما را کتاب و حکمت بیاموزد و آنچه نمى دانستید به شما یاد دهد.
برنامه ها و اهداف رسالت در این آیه عبارتند از: الف ). تلاوت آیات و پى در پى آوردن آن به صورت نظامى صحیح .
ب ). تزکیه .
پ ). تـعـلـیـم کـتـاب و سنت , بنابراین که حکمت به معناى سنت نبوى باشد یا تعلیم کتاب و اسرار و فـلـسـفـه هـا و عـلل و نتایج آن , بنابر معناى دیگرى براى حکمت , و البته اینها نیز داخل در سنت مى باشند, مگر این که سنت را به معناى احکام صادره از مقام رسالت بدانیم .
ت ). تعلیم چیزهایى که مردم آنها را نمى دانستند.
الـبته اینها هم داخل در تعلیم کتاب و حکمت است و گویا از راه ذکر خاص بعد از عام مى خواهد بفهماند که اگر پیامبران نبودند, بسیارى از علوم وحقایق بر بشر مخفى و مکتوم مى ماند.
۲) ربـنـا وابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم آیاتک ویعلمهم الکتاب والحکمه ویزکیهم انک انت الـعـزیـز الـحـکیم ((۱۲))
, پروردگارا, در میان ایشان پیامبرى از خودشان مبعوث کن که آیاتت را برایشان تلاوت کند و آنها را کتاب و حکمت تعلیم دهد و تزکیه شان کند که تو عزیز و حکیمى .
در این آیه که از دعاهاى حضرت ابراهیم خلیل است , تمام اهداف و برنامه هاى آیه قبل , بجز چهارم , آمده است .
۳) لقد من اللّه على المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الـکتاب والحکمه وان کانوا من قبل لفى ضلال مبین ((۱۳))
, خداوند بر مومنان منت گذاشت که در مـیـان آنها پیامبرى از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها تلاوت کند و آنها را تزکیه کند و کتاب و حکمت تعلیمشان دهد و حال آن که آنها از پیش در گمراهى آشکار بوده اند.
در این آیه نیز به سه هدف و برنامه اشاره شده و هدف چهارم ذکر نشده است .
۴) هـوالذى بعث فى الامین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمه وان کـانـوا مـن قـبـل لفى ضلال مبین ((۱۴))
, خداوند همان است که در میان مردم امى , پیامبرى از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنها تلاوت کند و آنها را تزکیه نماید و کتاب و حکمت تعلیمشان دهد, وحال آن که آنها از پیش در گمراهى آشکار بودند.
در ایـن آیـه هـم فقط به سه هدف اشاره شده و معلوم داشته که محیط بعثت و نشر آیات و احکام شـریعت در میان مردم امى بوده و منظور از امى ,مردم درس نخوانده یا مردم منسوب به ام القرى یعنى مکه است .
در ایـن چـهار آیه , یکى از اهداف و برنامه هاى مهم پیامبر اسلام , تزکیه انسان ها شمرده شده و در حـقـیـقـت مى توان گفت : تمام برنامه هاى او در تعلیم وتزکیه یا ـ برابر اصطلاح روزـ در تعلیم و تربیت خلاصه مى شود.
پ ) تـزکـیـه هدف است یا وسیله ؟ از آیات قرآنى گاهى استفاده مى شود که تزکیه هدف است نه وسیله و از برخى دیگر, عکس آن استفاده مى شود.
۱) آیـاتى که تزکیه را هدف مى شناسد: الف ـ آیات چهارگانه مربوط به اهداف و برنامه هاى بعثت که شرح آنها گذشت .
ب ـ آیات مربوط به انفاق مال و صدقه و زکات .
در این گونه آیات , فایده و هدف انفاق و صدقه وزکات , تزکیه و تزکى ـ اولى از ناحیه فاعل و دومى از ناحیه قابل ـ ذکر شده است .
راغـب اصفهانى درباره زکات مى گوید: زکات به چیزى گفته مى شود که حق خداست و انسان , آن را از مال خود جدا مى کند و به فقرا مى دهد.
علت این که آن را زکات نامیده اند, این است که در آن , امید برکت یا تزکیه و تنمیه نفس به خیرات و برکات است یا هر دو, چرا که هر دو خیر درزکات موجود است و خداوند در قرآن , زکات را با نماز همراه ساخته است ((۱۵))
.
قـرآن مـجـیـد درباره گرفتن صدقه ـ که همان زکات است ـ به پیامبر اکرمر مى فرماید: خذ من اموالهم صدقه تطهرهم وتزکیهم بها وصل علیهم ((۱۶))
, ازاموال آنها زکات بگیر که وسیله تطهیر و تزکیه آنهاست و بر آنها درود بفرست .
و نـیـز مى فرماید: وسیجنبها الاتقى * الذى یوتى ماله یتزکى ((۱۷))
, به زودى پرهیزکارترین افراد که مالش را براى تزکیه شدن به فقرا مى دهد, از آن ,دور داشته مى شود.
پ ـ آیـه اى کـه بـه عـفـت و پاکدامنى مربوط است , چنان که مى فرماید: قل للمومنین یغضوا من ابـصـارهـم ویـحـفظوا فروجهم ذلک ازکى لهم ((۱۸))
, به مومنان بگو که چشمشان رااز نگاه ناروا بپوشند و فروج و اندامشان را حفظ کنند که این به پاکى (جانشان ) نزدیک تر است .
ت ـ آیات مربوط به آداب معاشرت و راه و رسم زندگى .
* دربـاره عـدم ورود بـه خانه مردم بدون اذن و اجازه مى فرماید: وان قیل لکم ارجعوا فارجعوا هو ازکـى لـکـم , ((۱۹))
و اگر به شما گفته شود که بازگردید, باز گردید که براى پاکى شما بهتر است .
* دربـاره ایـن کـه نـبـاید زنان مطلقه را از ازدواج مجدد با مردان دلخـواه منع کنند, مى فرماید: ذلـکـم ازکـى لکم واطهر واللّه یعلم وانتم لاتعلمون ((۲۰))
,این دستور براى تزکیه و طهارت شما بهتر است , خداوند مى داند و شما نمى دانید.
ث ـ آیات مربوط به فضل و رحمت خداوند و تاثیر آن در تزکیه و پاکى نفوس .
ولولافضل اللّه علیکم ورحمته مازکى منکم من احد ابدا ((۲۱))
, اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود, هیچ یک از شما هرگز تزکیه نمى شدید.
ولـولافضل اللّه علیک ورحمته لهمت طائفه منهم ان یضلوک ((۲۲))
, اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود, گروهى از دشمنان , همت بر آن مى گماشتند که تو را گمراه کنند.
۲) آیاتى که تزکیه را وسیله مى شناسد, آن هم وسیله براى فلاح و رستگارى .
قرآن کریم در دو مورد, مساله غایت بودن فلاح براى تزکیه و تزکى را مطرح کرده است : در سوره مـبارکه شمس پس از ذکر چند سوگند مى فرماید:قد افلح من زکیهها ((۲۳))
, رستگار شد کسى که نفس را تزکیه کرد.
و در سـوره مـبـارکه اعلى مى فرماید: قدافلح من تزکى ((۲۴))
, رستگار شد کسى که قبول تزکیه کرد.
از این دو آیه بر مى آید که تزکیه وسیله فلاح است و فلاح به معناى ظفر و رسیدن به مطلوب است , اعم از مطلوب دنیوى و مطلوب اخروى که اولى رسیدن به سعادت دنیوى و دومى در بقاى بدون فنا و بى نیازى بدون فقر و عزت بدون خوارى و علم بدون جهل خلاصه مى شود ((۲۵))
.
بـاید توجه داشته باشیم که میان آیاتى که تزکیه را هدف قرار مى دهند و آیاتى که تزکیه را وسیله قرار مى دهند, منافاتى نیست , چرا که هر مرتبه اى ازمراتب تکامل , براى مرتبه پیشین , هدف و براى مرتبه بعدى وسیله است .
چـه مـانعى دارد که فلاح , غایت و هدف تزکیه و تزکیه , غایت و هدف اسباب و عواملى باشد که به اذن خداوند منجر به پاکى انسان مى شوند.
ت ) ارتباط تزکیه با ایمان , تقوا, جهاد و.
همان طورى که گذشت , فلاح هدف تزکیه است .
در قرآن , امور متعددى به عنوان اسباب فلاح , مطرح شده اند, مانند: ایمان , اقامه نماز, انفاق در راه خدا, یقین به آخرت , ثقل موازین , پیروى نورقرآن , جهاد به جان و مال , اجابت دعوت خدا و رسول , زکـات , اراده وجـه اللّه , خـوددارى از بخل , توبه , عمل صالح , صبر و مصابره و مرابطه , ترک اعمال پلید, ذکر خدا, عبادت , فعل خیر وب ((۲۶))
.
جـاى سـوال است که آیا همه امور فوق در عرض تزکیه و همگى در مفهوم وسیع آن جمعند یا این که اینها اسباب تزکیه و تزکیه سبب فلاح است .
در صورت اول , تزکیه مفهوم جامعى است که همه آن امور را در بر دارد و خود, مقدمه فلاح است , یـعـنـى هر یک از امور فوق , سهمى در تزکیه دارند و خود عاملى از عوامل فلاحند, حال آن که در صورت دوم , رابطه آنها با تزکیه و فلاح , رابطه طولى است , یعنى هر کدام از آنها عاملى ازعوامل و سببى از اسباب تزکیه اند و تزکیه خود سبب مستقل و بسیط براى فلاح است .
به نظر مى رسد که معناى دوم , به صواب نزدیک تر باشد و علت این که در آیات مربوط ـ که بیش از بـیـست مورد است ((۲۷))
ـ به عنوان سبب بلاواسطه فلاح ذکر شده اند, این است که اگر اسباب تـزکـیـه فـراهـم شـود, فلاح هم حاصل مى شود و حذف سبب واسطه در صورت معلوم بودن آن , ضررى ندارد.
ث ) فاعل تزکیه .
صـرف نـظـر از ایـن که چه امورى زمینه ساز تزکیه و فلاحند, در قرآن کریم گاهى فاعل تزکیه , بنده و گاهى پیامبر و گاهى خداست , شاهد این مطلب ,آیات زیر است : قد افلح من زکیها ((۲۸))
, رستگار شدکسى که خود را تزکیه کرد.
در این آیه شریفه , فاعل تزکیه , خود بنده است .
خـذ مـن اموالهم صدقه تطهرهم وتزکیهم بها ((۲۹))
, از اموال آنها زکات بگیر که آنها را به وسیله آن , تطهیر و تزکیه کنى .
در ایـن آیـه , پـیـامـبر اکرمر که مامور به اخذ زکات از اموال مسلمانان است , فاعل تطهیر و تزکیه معرفى شده است .
بـل اللّه یـزکـى من یشا ولایظلمون فتیلا ((۳۰))
, بلکه خداوند هر که را بخواهد تزکیه مى کند و به اندازه رشته هسته خرما به آنها ستم نمى شود.
بـایـد تـوجـه داشـتـه باشیم که میان آیات سه گانه منافاتى نیست , چرا که اسباب تزکیه , اسباب طولى اند, نه اسباب عرضى .
خـداوند, فاعل بعید تزکیه و پیامبر, فاعل متوسط و خود انسان ـ به عنوان بنده اى وظیفه شناس ـ فاعل قریب تزکیه است .
دربـاره فـاعل بعید, آیات زیر در خور توجه است : ولکن اللّه یزکى من یشا واللّه سمیع علیم ((۳۱))
, ولى خداوند هر که را خواهد تزکیه کند وخداوند, شنوا و داناست .
ولایـکـلـمهم اللّه ولاینظر الیهم یوم القیامه ولایزکیهم ((۳۲))
, خداوند در روز قیامت با آنها تکلم نمى کند و به آنها نمى نگرد و آنها را تزکیه نمى کند.
ولایـکلمهم اللّه یوم ا القیامه ولایزکیهم ولهم عذاب الیم ((۳۳))
, خداوند در روز قیامت باآنها تکلم نمى کند و آنها را تزکیه نمى کند و براى آنها عذابى دردناک است .
و دربـاره فـاعـل مـتـوسـط, به جز آیه اى که در مورد زکات ذکر شد, آیات مربوط به بعثت پیامبر گـرامى اسلام , در خور توجه است ,و درباره فاعل قریب , آیات ۲۸ و۳۰ سوره نور و ۲۳۲ سوره بقره قابل توجه است ((۳۴))
.
اصولا باید توجه داشته باشیم نظامى که قرآن کریم براى عالم آفرینش مطرح مى کند, نظام طولى اسـت , یـعـنـى قبول این که اسبابى در عرض خداوندمتعال داریم و قبول این که اسبابى در طول خداوند ـ و البته به اذن او ـ نداریم , انحراف از طریقه قرآن کریم است .
قـرآن تـوفـى نـفـوس را گـاهى به خداوند و گاهى به ملک الموت و گاهى به فرشتگان نسبت مى دهد.
ایـن که فاعل توفى نفوس , خداوند است , از آیه زیر استفاده مى شود: اللّه یتوفى الانفس حین موتها والـتـى لـم تـمت فى منامها ((۳۵))
, خداوند, جان ها رادر هنگام مرگ و خواب به طور تام و کامل مى گیرد.
و اینکه فاعل توفى نفوس , ملک الموت است , مقتضاى آیه زیر است : قل یتوفهکم ملک الموت الذى وکل بکم ((۳۶))
, بگو: ملک الموت که موکل برشماست , جان شما را مى گیرد.
و دربـاره ایـنـکـه فـاعـل تـوفـى نـفوس فرشتگانند, مى فرماید: الذین تتوفههم الملائکه ظالمى انفسهم ((۳۷))
, آنهایى که فرشتگان جانشان را مى گیرند, درحالى که به خود ستم کرده اند.
و نیز مى فرماید: الذین تتوفههم الملائکه طیبین یقولون سلام علیکم ((۳۸))
, آنهایى که پاکیزه اند و فرشتگان جانشان را مى گیرند و به آنها مى گویند:سلام بر شما.
مـقـصـود از نـظـام طولى این نیست که در سلسله طولیه , سرانجام به خدا برسیم و خداوند هیچ تاثیرى در واسطه ها و ذى الواسطه ها نداشته باشد, بلکه وجود واسطه ها و ذى الواسطه ها همه از آن اوسـت .
وجـود او وجــود مـسـتـقل و نفسـى است و وجود بقیـه , وجـود ربطى و تعلـقى است , بنابراین , هـرگـونـه تـاثیرى از هر مخلوقى به اذن اوست و به همین جهت است که قرآن مى گوید: قل اللّه خـالـق کـل شـئ وهو الواحد القهار ((۳۹))
, بگو: خداوند آفریننده هر چیزى است و او یگانه و قهار است .
ج ) ارتباط تزکیه و تعلیم .
آیـا تـزکـیـه مقدم است یا تعلیم ؟ آیات بعثت را بررسى کردیم , از مجموع چهارآیه اى که اهداف و برنامه هاى بعثت را بیان مى کنند, در سه آیه تزکیه بر تعلیم و در یک آیه , تعلیم بر تزکیه مقدم شده است ((۴۰))
.
مـمکن است گفته شود: در زبان عربى , واو براى مطلق جمع است , یعنى مانعى نیست که قبل و بعد واو با هم باشند و یا یکى از آنها مقدم و دیگرى موخر باشد.
مطابق این بیان , تزکیه و تعلیم هر دو اهمیت دارند, نه تزکیه بدون تعلیم , کارآمد است و نه تعلیم بدون تزکیه , بلکه اینها باید با هم باشند.
ولى اگر واقعیت را بنگریم , به لحاظ این که تزکیه غایت تعلیم است , از نظر شرافت مقدم بر تعلیم است , هر چند تزکیه مترتب بر تعلیم و موخر ازآن است .
بنابراین تزکیه به اعتبارى , مقدم بر تعلیم و به اعتبارى موخر است .
این که در یک مورد, تعلیم قبل از تزکیه آمده , به اعتبار ترتب تزکیه بر تعلیم است و این که در سه مورد, تزکیه قبل از تعلیم آمده , به اعتبار این است که تزکیه غایت تعلیم و از نظر شرافت , مقدم بر آن است .
علامه طباطبائى در ذیل سوره جمعه (آیه ۲) مى نویسد: در این آیه شریفه , مساله تزکیه را جلوتر از تـعـلـیـم کتاب و حکمت ذکر کرده و در دعاى ابراهیم که چند سطر قبل نقل شد, تعلیم کتاب و حکمت را جلوتر از تزکیه ذکر کرد و این , بدان جهت بوده که آیه مورد بحث در مقام توصیف تربیت رسـول خـدا بـر مـومـنـین امت است و در مقام تربیت , تزکیه مقدم بر تعلیم علوم حقه و معارف حقیقیه است و اما در دعاى ابراهیم , مقام , مقام تربیت نبود و تنها دعا و درخواست بود.
از خـدا مى خواست که این زکات و علم به کتاب و حکمت را به ذریه اش بدهد و معلوم است که در عـالـم تـحـقـق و خارج , اول علم پیدا مى شود, بعدتزکیه , چون تزکیه از ناحیه عمل و علم تحقق مى یابد.
پـس اول بـایـد به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد و بعد به آنها عمل کرد تا به تدریج , زکات (پاکى دل ) هم به دست آید ((۴۱))
.
در عـبـارت فوق , مولف بزرگوار تفسیر المیزان , تزکیه را به معناى پاکى از رذایل گرفته تا بدان وسیله , قلب انسان آماده پذیرش علوم حقه و معارف حقیقیه گردد.
معلوم است که طبق این معنا تزکیه بر تعلیم مقدم است , اما به لحاظ این که بدون علم و معرفت , پاکى از رذایل ممکن نیست , تعلیم بر تزکیه مقدم است .
پـس عـلمى که بر تزکیه مقدم است , علم به فضایل و رذایل است و علمى که از تزکیه موخر است , علم و معرفت حقیقى است .
ایـن مـعنا ـ فى حد نفسه ـ خوب است , ولى اگر تزکیه را به معناى جامع رشد و نمو بگیریم که از بـرکـت خـداونـد اسـت و شامل امور دنیوى و اخروى هر دو بشود, تزکیه و تعلیم جداى از یکدیگر نیستند و تزکیه غایت تعلیم است و بنابراین , به لحاظ غایت بودن , مقدم بر تعلیم و به لحاظ ترتب , موخراز تعلیم است .
جـالب این است که خود مولف بزرگوار تفسیر مزبور در آغاز به چنین معنایى نظر دارد, چنان که مـى فـرماید: تزکیه آنها به معناى نمو صالح به آنهادادن از راه عادت دادن ایشان به اخلاق فاضل و اعـمـال نـیـکـوسـت تـا در انـسـانـیتشان به سبب آن , کامل شوند و حال آنها در دنیا و آخرتشان استوارگردد و سعادتمندانه زندگى کنند و سعادتمندانه بمیرندب ((۴۲))
.
چ ) آثار تزکیه .
قـرآن کریم , هر جا که مى خواهد آثار و برکات تزکیه و تزکى را ذکر کند, تکیه بر فلاح مى کند و ما در بـحـث مربوط به تزکیه هدف است یا وسیله درباره معناى جامع فلاح بحث کردیم و دیدیم که فلاح , دستیابى به آرمان هاى دنیوى و اخروى است .
کسى که اهل فلاح است , هم به سعادت دنیوى رسیده و هم به سعادت اخروى .
او صاحب بقا و عزت و بى نیازى و علم است .
او از فنا و ذلت و فقر و جهل به دور است .
ایـنـهـا همه آثار تزکیه است , هر چند قرآن کریم , همه را در فلاح خلاصه کرده و فرموده است : قد افلح من زکئهها ((۴۳))
, رستگار است کسى که نفس خود را تزکیه کند.
قد افلح من تزکى ((۴۴))
, رستگار است کسى که قبول تزکیه کرد.
ح ) اهداف تزکیه .
هـر چـند ممکن است این عنوان در عنوان قبل ادغام شود, ولى به لحاظ فرق میان فایده و غایت , مى توان آنها را از هم تفکیک کرد, چرا که غایت ,مطلوب بالذات و فایده , مطلوب بالعرض است .
در صـورتى که فلاح , غایت تزکیه باشد, باید معلوم شود که چه فوایدى به جز فلاح بر تزکیه مترتب مى شود و در صورتى که فلاح از فواید تزکیه باشد, باید در جستجوى غایت آن بود.
مى توان غایت تزکیه ـ که همان مطلوب بالذات است ـ را قرب به خدا و سرانجام , خود خدا دانست .
اصـولا چـیزى مطلوب بالذات است که همه چیز به خاطر او مطلوب باشد و خود او به خاطر چیز دیگرى مطلوب نباشد.
چـنین موجودى خیر مطلق و منتهى الیه همه سلسله موجودات و مطلوب حقیقى و ذاتى تمامى مـخـلـوقات و جملگى کائنات است , در این صورت ,فلاح از فواید تزکیه است , نه غایت آن , چرا که فلاح نمى تواند مطلوب بالذات باشد.
انسان کامل در پى قرب و وصال است .
او مى خواهد خلوت نشین بزم وصل و دیدار باشد.
او حلقه افتخار ورضوان من اللّه اکبر ((۴۵))
را بر گردن دارد و هرگز دل خود را به حور و قصور و انهار و اشجار و غلمان بهشت , مشغول نمى دارد.
او دل بـه جـمـال مـطلق و کمال مطلق و هستى مطلق بسته و طالب کوى محبوب و آستان در معشوق است .
از در خـویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوى تو از کون و مکان ما را بس قبله روى عاشقان وارسـته و دل هاى سوخته و آنهایى که از بیم فراق ,اشکشان جارى و آه جانسوزشان شعله ور است , اوست .
اینان اگر به غیر او توجه مى کنند, به خاطر او و در راه اوست .
سیره پسندیده شان این است که از او به غیر توجه کنند, نه از غیر به او.
در ایـن جا منظور ما از اهداف تزکیه , آن امورى است که منتهى به فلاح مى شوند, یعنى فلاح را از آثـار تـزکـیـه و آن امور را از اهداف تزکیه شمرده ایم و البته غایت و مطلوب بالذات را حضرت حق دانسته ایم .
قرآن کریم , تمام امورى را که در فلاح و عدم فلاح موثرند, در آیات متعدد بیان داشته است .
هـمان طورى که قبلا بیان داشتیم , ممکن است امور مزبور از اسباب قریب تزکیه و از اسباب بعید فلاح باشند و ممکن است همه آنها در معناى جامع تزکیه جمع باشند و بنابراین , همه به منزله اجزا و ارکان تزکیه و از اسباب قریب فلاح شمرده مى شوند, هر چند ترجیح احتمال اول , موجه تراست .
اکـنـون به منظور آگاهى بیشتر خوانندگانى که بیشتر به امر تزکیه و فلاح مى اندیشند, آیاتى را که عوامل ثبوتى و سلبى فلاح را بر شمرده اند در این جامى آوریم .
در آغـاز, خـواننده گرامى را توجه مى دهیم به عوامل سلبى فلاح و در درجه بعد به عوامل ثبوتى فـلاح , هـر چـنـد سـلـب عـوامل سلبى فلاح از عوامل ثبوتى و سلب عوامل ثبوتى از عوامل سلبى مـحـسـوب مـى شـونـد, بـه عنوان مثال , حفظ نفس از بخل و اجتناب از پلیدى , از عوامل ثبوتى شمرده شده , پس بخل و پلیدى از عوامل سلبى است .
عوامل سلبى .
۱٫
انه لایفلح الظالمون , ((۴۶))
ستمکاران رستگار نمى شوند.
ظلم در قرآن به معناى جامع : ظلم به نفس و ظلم به غیر و شرک است .
تـعبیر فوق در دو مورد در قرآن به کار رفته : یکى در مورد تعدى به ناموس دیگران که از مصادیق ظـلـم بـه نـفـس یا ظلم به غیر است و دیگرى در مورددروغ بستن به خدا و تکذیب آیات او که از مصادیق شرک یا ظلم به نفس است , همه اینها از عوامل سلبى فلاحند.
۲٫
انه لایفلح المجرمون ((۴۷))
, کسانى که مرتکب جرم شده اند, رستگار نمى شوند.
جرم هم معناى عامى دارد.
جمله فوق در ذیل آیه اى آمده که درباره دروغ بستن به خدایاتکذیب آیات اوست .
قرآن این گونه کارها را جرم و از موانع فلاح محسوب داشته است .
۳٫
ولایـفـلـح الـسـاحـرون ((۴۸))
* ولایـفلح الساحر حیث اتى ((۴۹))
, ساحران رستگار نمى شوند * افسونگر هر جا باشد رستگار نمى شود.
از دو آیه فوق ـ که اولى در مورد کسانى است که آیات وحى را سحر مى شمارند.
و دومى در مورد کسانى است که مى خواستند با سحر خود معجزه موسى را باطل کنند ـ استفاده مى شود که سحر نیز از موانع فلاح و رستگارى است .
۴٫
فانما حسابه عندربه انه لایفلح الکافرون ((۵۰))
, جز این نیست که حسابش نزد پروردگارش است .
کافران رستگار نمى شوند.
این آیه در مورد کسانى است که شرک در عبادت پیشه کرده اند.
مـعـلـوم اسـت کـه کفر اعم از شرک است , چرا که هر مشرکى کافر است , ولى هر کافرى ـلزوما ـ مشرک نیست .
مفاد این آیه , این است که کفر نیز از عوامل سلبى فلاح است .
از این آیات , عوامل سلبى فلاح ـ یعنى ظلم و جرم و سحر و کفر ـ معلوم شد.
عوامل ثبوتى .
عوامل ثبوتى فلاح , در قرآن کریم , نوزده چیز است : ۱٫
ایمان , چنان که مى فرماید: قد افلح المومنون ((۵۱))
, مومنان رستگار شده اند.
جـالب این است که ایمان مومن , مطابق آیات قرآنى مظاهرى دارد که عبارتند از: خشوع در نماز, اعراض از لغو, دادن زکات , حفظ فروج ازمحرمات , رعایت عهد و امامت و محافظت بر نماز.
اینها به دنبال آیه فوق , ذکر شده است .
۲٫
اولـئک عـلـى هـدى مـن ربهم واولئک هم المفلحون ((۵۲))
, آنان بر هدایت پروردگارند و آنان رستگارند.
در این آیه اشاره به پرهیزکاران شده که ایمان به غیب , اقامه نماز, انفاق , ایمان به قرآن و سایر کتب آسمانى و ایقان به آخرت , از ویژگى هاى آنهاست .
۳٫
فـمـن ثـقـلـت مـوازیـنه فاولئک هم المفلحون ((۵۳))
, کسانى که میزان هاى آنها سنگین است , رستگارند.
مطلب فوق در دو مورد در قرآن آمده و هر دو راجع به قیامت است که روز سنجش اعمال است .
عملى که از خلوصى بیشتر برخوردار است , وزین تر و ارزشمندتر است .
۴٫
فـالذین آمنوا به وعزروه ونصروه واتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون ((۵۴))
, آنان که بـه پـیامبر ایمان آورده و پاسدار عزت و حرمت او شده و پیرو نورى هستند که با او نازل گردیده , رستگارند.
۵٫
لـکـن الـرسـول والـذیـن آمـنوا معه جاهدوا باموالهم وانفسهم واولئک لهم الخیرات واولئک هم المفلحون ((۵۵))
, ولى پیامبر و کسانى که با او ایمان آورده اند, با مال و جان خویش جهاد مى کنند و براى آنان خیرات است و آنان رستگارند.
در این آیه , جهاد با مال و جان از ویژگى هاى پیامبر و یارانش ذکر شده .
اهل جهاد, هم مشمول خیرات و هم اهل فلاحند.
۶٫
انـما کان قول المومنین اذا دعوا الى اللّه ورسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا واطعنا واولئک هم المفلحون ((۵۶))
, تنها سخن مومنان به هنگامى که به سوى خدا و رسولش فرا خوانده مى شوندکه میان آنها حکم کند, این است که مى گویند: شنیدیم و اطاعت کردیم و آنان رستگارند.
در این جا تسلیم در برابر حکم خداوند را از عوامل فلاح شمرده است .
آرى , اهل ایمان این چنینند, هر چند حکم خدا ـ به حسب ظاهر ـ به زیانشان باشد.
۷٫
فـات ذالـقـربـى حـقـه والـمـسکین وابن السبیل ذلک خیر للذین یریدون وجهاللّه واولهئک هم المفلحون ((۵۷))
, حق خویشاوندان و مستمند و وامانده سفر را بده که این براى کسانى که مشتاق لقاى خدایند, بهتر است و آنان رستگارند.
در این آیه , اراده وجه خداوند و اشتیاق لقاى او از عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .
۸٫
اولـهئک حزب اللّه الا ان حزب اللّه هم المفلحون ((۵۸))
, آنان حزب خدایند, آگاه باشید که حزب خدا رستگارند.
در ایـن آیه , دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا ـ هر چند از خویشان نزدیک باشند ـ از نـشـانـه هاى حزب اللّه شمرده شده و سپس یکى از اسباب و عوامل ثبوتى فلاح را بودن در صف حزب اللّه معرفى کرده است .
۹٫
ومن یوق شح نفسه فاولهئک هم المفلحون ((۵۹))
, آنان که از بخل نفس حفظ شده اند, رستگارند.
در این آیه , خوددارى از بخل از اسباب فلاح شمرده شده است .
۱۰٫
فـاما من تاب وآمن وعمل صالحا فعسى ان یکون من المفلحین ((۶۰))
, اما کسانى که توبه کرده و ایمان آورده و عمل صالح کرده اند, از رستگارانند.
در این آیه , توبه و ایمان و عمل صالح از عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .
۱۱٫
واتقوا اللّه لعلکم تفلحون ((۶۱))
, در برابر خدا تقوا پیشه کنید, شاید رستگار شوید.
در این آیه , تقوا از عوامل ثبوتى فلاح محسوب شده است .
۱۲٫
یـا ایـهـا الذین آمنوا اصبروا وصابروا ورابطوا واتقوا اللّه لعلکم تفلحون ((۶۲))
, اى کسانى که ایمان آورده اید, شکیبا باشید و یکدیگر را به صبر و مقاومت سفارش کنید که رستگار مى شوید.
در این آیه , علاوه بر تقوا ـ که قبلا هم مطرح شد ـ صبر و مصابره و مرابطه از اسباب و عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .
صـبر به معناى حبس نفس بر چیزهایى است که مقتضاى عقل و شرع است و عقل و شرع مقتضى حبس نفس از آنهایند ((۶۳))
.
مصابره به معناى تصبر و تحمل سختى ها به طور دسته جمعى است .
یـعـنـى صـبر یکى بر صبر بقیه افراد افزوده مى شود و قوت و قدرت فزونى مى گیرد و خود صبر شدت مى یابد ((۶۴))
.
مرابطه اعم از مصابره است , چرا که مرابطه به معناى ایجاد ارتباط میان نیروها و کارهاى افراد در تمام شوون زندگى دینى است ((۶۵))
.
در جـامـعه تعاون و همکارى در تمام شوون زندگى ضرورت دارد و این , موجب قدرت و شوکت جامعه مى شود, به خصوص اگر در فضایل اخلاقى باشد.
۱۳٫
یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه وابتغوا الیه الوسیله وجاهدوا فى سبیله لعلکم تفلحون ((۶۶))
, اى کسانى کـه ایـمـان آورده اید, در پیشگاه خدا تقوا پیشه کنید وبه سوى او وسیله بجویید و در راهش جهاد کنید, باشد که رستگار شوید.
در ایـن آیه , علاوه بر تقوا و جهاد که در برخى دیگر از آیات نیز مطرح است , توسل و جستن وسیله به سوى خداوند هم از عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .
۱۴٫
انـما الخمروالمیسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون ((۶۷))
, جز این نیست که شراب و قمار و بت ها و تیرهاى گروبندى , پلیدیى از عمل شیطان است .
از آنها اجتناب کنید, باشد که رستگار شوید.
در این آیه شریفه , برخى از مصادیق پلیدى که از عمل شیطان است , آورده شده , سپس بیان کرده که اجتناب از پلیدى از اسباب فلاح است .
۱۵٫
فاذکروا آلا اللّه لعلکم تفلحون ((۶۸))
, نعمت هاى خدا را یاد کنید, باشد که رستگار شوید.
در ایـن آیه , پس از ذکر چند مورد از نعمت هاى الهى مانند نزول قرآن و خلافت روى زمین بعد از نوح و افزودن نعمت ها, توصیه کرده است که بندگان مومن , به یاد نعمت هاى خدا باشند که خود یکى دیگر از اسباب رستگارى است .
۱۶٫
اذا لـقـیـتم فئه فاثبتوا واذکروا اللّه کثیرا لعلکم تفلحون ((۶۹))
, هنگامى که گروهى ازدشمنان را دیدار مى کنید, ثابت قدم باشید و خدا را بسیار یاد کنید,باشد که رستگار شوید.
در ایـن آیـه شـریـفـه , ثبات قدم و استوارى و پایمردى در راه جهاد با دشمنان دین و ذکر کثیر از عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .

۱۷٫
واعـبـدوا ربـکـم وافـعـلوا الخیر لعلکم تفلحون ((۷۰))
, پروردگارتان را پرستش کنید و کار نیکو به جاى آورید, باشد که رستگار شوید.
در این آیه , عبادت و نیکوکارى از عوامل ثبوتى فلاح شمرده شده است .
۱۸٫
وتـوبـوا الـى اللّه جمیعا ایه المومنون لعلکم تفلحون ((۷۱))
, اى مومنان ! همگى بازگشت به سوى خدا کنید, باشد که رستگار شوید.
در این آیه که مربوط به تخلق مومنان در مسائل جنسى به اخلاق اسلامى است , بازگشت به سوى خـدا از عـوامل ثبوتى فلاح شمرده شده , هر چندکه قبلا هم به مساله توبه اشاره شده , ولى معلوم مـى شـودکـه قـرآن , تـخـلق مسلمانان در مسائل جنسى به اخلاق اسلامى را از مصادیق بارز و پر اهمیت توبه و بازگشت به سوى خدا مى داند.
۱۹٫
وابـتـغـوا من فضل اللّه واذکروا اللّه کثیرا لعلکم تفلحون ((۷۲))
, [پس از برگزارى نماز جمعه , در روى زمـیـن پـراکـنـده شوید] و از فضل خدا طلب روزى کنید و خدا را بسیار یاد کنید, باشد که رستگار شوید.
قبلا هم ذکر کثیر به همراه ثبات قدم در راه جهاد مطرح شد.
در این جا هم ذکر کثیر به همراه طلب روزى از فضل خدا مطرح شده است و این خود اهمیت ذکر کثیر را به همراه تمام کارهاى مهم دینى افاده مى کند.
اکنون با توجه به آیاتى که در خصوص فلاح ذکر شد, مى توان امور موثر در فلاح را برشمرد: ۱٫
ایمان , ۲٫
سنگینى و ارزشمند بودن عمل , ۳٫
پیروى نور قرآن , ۴٫
جهاد, ۵٫
توسل , ۶٫
تسلیم بودن در برابر خدا و رسول , ۷٫
اراده وجه اللّه و طالب لقا اللّه بودن , ۸٫
از حزب خدا بودن , ۹٫
خوددارى از بخل , ۱۰٫
توبه , ۱۱٫
صبر و مصابره و مرابطه , ۱۲٫
اجتناب از رجس , ۱۳٫
ثبات قدم , ۱۴٫
عبادت , ۱۵٫
فعل خیر, ۱۶٫
تقوا, ۱۷٫
طلب روزى از فضل خداوند, ۱۸٫
ذکر کثیر, ۱۹٫
عمل صالح وب .
* * * در ایـن جـا مـقـدمـه کتاب را ـ که قدرى هم طولانى شد ـ به پایان مى بریم , بدان امید که تـوانسته باشیم از رهگذر این اثر و دیگر آثار تربیتى به همین قلم , خدمتى هر چند ناچیز به اسلام و مسلمانان عاشق تعلیم و تربیت اسلامى کرده باشیم .
شهریور ماه ۱۳۷۶٫
احمد بهشتى .
۱ـ بار گران مسئولیت .
پیش گفتار.
آنـهـایـى که به طور مستقیم یا غیرمستقیم , با کودکان و جوانان اصلى ارتباط دارند و براى اصلاح رفتار و تعیین خط سیر اصلى زندگى آنان کوشش مى کنند, یعنى پدر, مادر, معلم و گردانندگان جـرایـد, دسـتگاه هاى فرستنده , سینماها وب همواره باید دونکته اصلى را در نظر داشته باشند و با رعایت آن , وظیفه خود را به شایستگى انجام دهند.
مسئولیت اجتماعى .
نـخـست این که همه افراد به منزله چرخ ‌ها و ابزارهاى ماشین اجتماع هستند که جامعه را به سمت جـلـو و بـه سوى تکامل و تمدن سوق مى دهند,همین طورى که در یک واحد صنعتى , اگر یکى از چـرخ ‌هـا و ابـزارهـا و مـهـره هـا از کار بیفتد یا کار خود را به صورت ناقص انجام دهد, کار دستگاه نیزناقص یا متوقف خواهدشد, در واحد خانواده نیز از کار افتادن و یا قصور افراد, بزرگ ترین لطمه را به پیشرفت و تکامل اجتماع وارد مى سازد و این مساله اى است که بسیار اهمیت دارد.
اگر بخواهیم این مساله را در سطح محدودترى بررسى کنیم , باید ملت هایى را که در یک مملکت زندگى مى کنند مقیاس قراردهیم .
در ایـن صورت هرفردى موظف است که به ملت و مملکت خود, صمیمانه و بى دریغ خدمت کند و اسـباب پیشرفت و سربلندى ملت و مملکت خودرا فراهم سازد,لکن بهتراست مساله را در سطحى وسیع تر و درمقیاس خانواده بشرى مورد مطالعه قراردهیم .
در ایـن صـورت , هـرفـرد و هرملتى خود را عضو یک خانواده بزرگ سه میلیارد نفرى مى داند که هدفى جز ترقى و تعالى , نباید داشته باشد و درچنین شرایطى , کلیه ملل جهان , نه تنها باید مزاحم پـیـشـرفـت و تـرقـى ایـن واحـد بـزرگ نـبـاشـد بـلـکـه باید از راه تعاون و همزیستى مسالمت آمیز,کوشش ترقى خواهانه خود را به ثبوت رسانند.
مـتاسفانه در عصر ما به نام تمدن و پیشرفت , بزرگترین لطمه ها, به حیثیت انسانى وارد مى شود, آنـهـایـى کـه بـا فـرستادن سه انسان به حوزه جاذبه ماه ,جهانى را غرق در اعجاب و حیرت واز این پـیـروزى بـزرگ احـسـاس غـرور و افـتـخـار مـى کـنـنـد, در صـحـنـه هاى جنگ , پدیدآورنده وحـشـتـنـاک ترین خونخوارى وسبعیت هستند! اگر باور ندارید حوادث خاورمیانه و خاور دور را مطالعه کنید.
بدون این که اهمیت موضوع را انکارکنیم , خاطرنشان مى کنیم که به گردش درآمدن سه انسان در اطراف ماه , در برابر عظمت این جهان بزرگ ,چندان کارمهمى نیست .
در منظومه شمسى ما ـبه قول یک منجم هلندى ـچهل بیلیون ستاره وجوددارد که تنها نامگذارى آنـهاـ در صورتى که هرکدام یک ثانیه وقت لازم داشته باشد ـ۱۷۰۰سال طول مى کشد! چه کوتاه فکر اسـت فـضـانـوردى کـه مـى خـواهـد در ایـن مـسـافـرت کـوتـاه و مـحـدود فـضـایـى , خـدارا بنگرد,درحالى که دیدار خدا با چشم سرامکان ندارد, بلکه با چشم عقل ممکن است .
و باز ملاحظه مى کنیم که به نام خدمت به تمدن و مملکت چه لطمه ها و زیان هایى به ملت ما وارد کـردنـد: دسـتـه اى بـودنـد کـه عـالـمـا و عـامدا, یا اشتباها به تخدیر اعصاب مردم به یژه جوانان مى پرداختند.
کنسرت هاى عمومى ,فیلم هاى سینمایى و تلویزیونى , انواع و اقسام موسیقى ها,مواد افیونى و الکلى صرف نظر از این که به اقتصاد مملکت لطمه زد وانرژى ها را خنثى ساخت , سلامت روحى و جسمى افراد را در معرض خطر قرارمى داد.
مراکزى را به یادآورید که در تهران در دوران ستم شاهى به نام کاخ جوانان به وجود آمده بود.
روزى کـه ایـن مراکز تاسیس مى شد, تصورمى شد که راستى به منزله جلوگیرى از سرگردانى و افـسـارگـسـیـختگى نسل جوان , یعنى کودکان دیروز وبه وجودآمدن تفریحات سالم و درنهایت تشویق آنها به مطالعه و شرکت در کنفرانس هاى مفید و آموزنده وببه وجودآمده است , ولى ناگهان ایـن مـراکزدر مسیرى دیگر افتاد و کاخ جوانان ,مرکز اجراى کنسرتها و سرگرمى هاى زیان بخش شد.
نـتـیـجـه ایـن طرز رفتار, این شد که دختران مملکت ما در حضور یک خواننده بیگانه سینه ها را گشودند و از او تقاضا کردند که با روژ روى سینه هاى آنها را به عنوان یادبود امضاکند و یا بلوزهاى خـود را در حـالـى کـه بـه اوج هیجان رسیده بودند, به سوى او به وسط صحنه پرتاب کنند و او نیز باهیجانى شدیدتر کراوات خود را به سوى آنها پرتاب کند! هر انسان وطن دوستى وقتى مى شنود که ایـن کراوات , طورى پاره پاره شده بود که قطعات بزرگ آن از یک سکه دو ریالى بزرگتر نبود و هر قطعه اى میان دختران به پانصد تومان خریدو فروش مى شد, دچار شدیدترین تاثرمى شود.
تازه اینها غیر از جیغ و فریادهایى است که دختران با شنیدن صداى خواننده مذکور, سرمى دادند! کـسـانى بودند که براى زیارت جمال بى مثال یول براینر شبى تا صبح در اطراف هتل هیلتون بیدار ماندند و بدین وسیله بیشترین عواطف ننگین و آلوده خود را ابراز داشتند! مستمعان دلداده حمیرا ـخواننده معروف عرب ـبراى حظ بیشتر پیش از شرکت در کنسرت , حشیش مصرف مى کردند و در لـحـظـات طوفانى استماع نواهاى دل انگیز وى , دستمال در دهان خود مى کردند تا بى اختیار جـیـغ ‌نکشند!یکى از این خودباختگان هم وصیت کرده بود که در وقت مرگش به جاى کفن ,او را در نـوارهـایـى کـه صـوت حمیرا در آن ضبط شده است بپیچند! مردمى که در چنین محیطهاى مسخ ‌کننده و آلوده اى بارآیند, هرگز نمى توانندداراى زندگى سالم باشند.
در نـظـر چـنـین مردمى , اخلاق پسندیده و عواطف پاک انسانى و مفاهیم مقدسى چون عدالت , شرافتمندى , عفت , وفادارى , همت , جوانمردى ,فداکارى وب الفاظى توخالى بیش نیستند.
کسانى که عمدا یا اشتباها افراد را به این صحنه ها مى کشاندند و آنها را از داشتن یک زندگى سالم , بـازمـى داشـتـنـد, در درجـه اول به ملت خود و درجه دوم به جامعه بشرى خیانت مى کردند و در حـقـیـقت , انسانیت را از مسیر اصلى خود منحرف یا لااقل پیشرفت و سیر آن را کند یا متوقف مى کردند.
طـبـقه اى که داراى چنین زندگى ناسالم باشند, به انگل هایى مى مانندکه جامعه را با وجود خود رنـج مـى دهـند و به قول دکتر کارل : امروزه با وجودشکست ایدئولوژى ها و آشوب جهانى , عقل و احساسات به ترقى خود ادامه مى دهد.
بلاشک بشریت , جمع بى شمارى از ضعفا و ناقص عقلان و ابلهان اخلاقى و دیوانگان و جنایتکاران و معلولان را به دنبال مى کشد ((۷۳))
.
ولـى شک نیست که در چنین محیطهایى ناسالم و آشفته , ترقى عقل و احساسات , بسیار به کندى صـورت مـى گـیرد و بشریت با به دنبال کشیدن این همه ضعیف , ناقص عقل , ابله اخلاقى , دیوانه , جنایتکار و معلول , به خودى خود از پا در مى آید و فلج مى شود.
قـرآن کـریـم ـکـه سعادت بشر را در داشتن یک زندگى سالم و برانداختن انگل هاى اجتماعى و تـقـویـت روحـى و جـسـمى انسان مى داند و با برنامه هاى جاودانى خویش زمینه را براى ساختن اجتماع سالم و پیشرو فراهم مى سازد ـدرباره آن طبقه اى که مزاحم ترقى و رشد انسانیت هستند و سـررشـتـه مـفـاسد را به دست دارند و مایلند که در جامعه , زشتى ها و انحراف هاى اخلاقى رواج داشـته باشد تا خود بهره بردارى هاى بلهوسانه شخصى بنمایند,چنین مى گوید:انالذین یحبون ان تـشـیـع الـفـاحشه فى الذین آمنوا لهم عذاب الیم , کسانى که دوست دارند در میان مردم باایمان , زشتى ها شایع شود,براى آنها عذابى دردناک است ((۷۴))
.
مربى وظیفه شناس کسى است که خود را مدیون اجتماع بداند و توجه داشته باشد که اگر درست بـه وظـیفه تربیتى خود عمل کند و نونهالانى را که تحت تربیت او هستند, از نظر عقل و عواطف , درسـت بـپـرورانـد و آنـهـا را از یـک زنـدگـى سالم برخودار گرداند, در حقیقت همچون یک مـهـنـدس متخصص ـکه ابزارها و چرخ ‌هاى یک واحد صنعتى را براى حرکت صحیح آن , تعمیر و اصلاح مى کندـ توانسته است واحد بزرگ یا کوچک اجتماع بشرى را در راه حرکت صحیح و ترقى و پیشرفت , یارى و مدد نماید و براى این واحد بزرگ یاکوچک انگل و طفیلى و عناصر مخل و سدراه ترقى بارنیاورد.
ایـن خـدمـت بـه یـقین بالاتر از خدمت یک پزشک یا مهندس و غیره است , چه اگر ما انسان سالم نداشته باشیم , هیچ یک از صنایع و علوم براى ما مفیدنخواهدبود.
بـررسـى اجمالى و مطالعه سطحى زندگانى پاره اى از ملت ها نشان مى دهد که زندگى فردى و اجتماعى آنان با شکست هاى بسیار روبه روشده است .
بـه قـول دکـتـر آلـکسیس کارل : نشانه این شکست ها واضح است : الکلیسم عمومى , سستى بنیان خانواده , وفور زن هاى مطلقه و منحرف , فراوانى کودکان بى تربیت و معیوب , حسد و تشتت کامل در قـلـب هـر گـروه اجـتـماعى , در خانواده و کارگاه , و دفتر و کارخانه و شهر و حتى دانشگاه وبیمارستان و موسسات خیریه , و نفاق و ناتوانى در مشارکت براى یک امر اجتماعى .
ایـن نـشـانه ها معرف آشفتگى هاى عمیقى در عقل و احساس و نماینده بدى پرورش فعالیت هاى روانى است .
قسمت اعظم مردم دنیا فى الحال نمى توانند خطمشى عاقلانه اى در زندگى اختیار کنند ((۷۵))
.
مسئولیت فردى .
نـکـتـه دیـگـرى کـه بـاید به طور کامل مورد توجه مربى و کلیه عوامل تربیتى ومحیط اجتماعى قرارگیرد, مساله سرنوشت کودکان و جوانان است .
باید توجه داشت که نمى توان تعیین سرنوشت آنان را به دست قضا وقدر سپرد.
بسیارى از پدران و مادران , این طور فکر مى کنند که خوشبختى یا بدبختى طفل ,در آینده مربوط به سرنوشت اوست .
اگـر سرنوشت طفل ,خوشبختى است , هیچ قدرتى نمى تواند سرنوشت او را تغییر داده , از سعادت مـحرومش گرداند و بالعکس اگر سرنوشت طفل بدبختى و شقاوت است , کسى نمى تواند اورا از مسیر بدبختى به مسیر خوشبختى بکشاند.
راسـتـى اگـر چـنین است پس کوشش هاى پى گیر پیامبران و همه مصلحان اخلاقى و اجتماعى براى اصلاح و سعادتمند ساختن افراد و اجتماعات ,بیهوده بوده است ,در حالى که چنین نیست .
دنیاى ما دنیاى تلاش و کوشش است .
هرچه بخواهیم شدنى است .
بزرگان گفته اند:خواستن توانستن است به هرچه نرسیدیم براى این است که نخواسته ایم .
اگـر مـى بـینیم نوباوگان اجتماع آن طور که باید و شاید بار نمى آیند و احیانا پشت پا به مقدسات مـى زنـند و یا گرفتار انحرافاتى هستند, براى این است که نخواسته ایم آنها را صحیح تربیت کنیم , بلکه آنها را به دست قضا و قدر! سپرده ایم , چه اگر مى خواستیم , بهتر از این تربیت مى کردیم .
نکوهش مکن چرخ نیلوفرى را ــــــ برون کن ز سر, باد خیره سرى را.
تـو چـون خـود کـنـى اخـتـر خـویـش را بد ــــــ مدار از فلک , چشم نیک اخترى را ((۷۶))
خونسردى و ملایمت .
آنـهـایـى که با کودکان تماس مستقیم دارند, براى رسیدن به هدف خود چاره اى جز خونسردى و حفظ آرامش ندارند.
اگر آرامش و خونسردى خود را از کف دهند, احیانا کودک را به لجبازى و طغیان مى کشانند.
تـوسل به خشونت , براى هیچ مقامى زیبنده نیست : زمامداران و رهبران دینى و مربیان اخلاقى و فرماندهان و مدیران کارخانه ها وموسسات و دوایر,هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند.
در عـیـن حـال بـراى آنهایى که عهده دار وظیفه حساس تربیت شده اند, اهمیت این قاعده خیلى بیشتر است .
قرآن کریم اهمیت این موضوع را به پیشواى اسلام گوشزد مى کند و او را به خونسردى و ملایمت و مـهـربـانـى بـه مـردم فراخوانده مى فرماید:فبمارحمه مناللّه لنت لهم ولو کنت فظا غلیظالقلب لانـفـضـوا مـن حـولـک , بـه واسـطه رحمتى از جانب خداوند با آنان مدارا کردى و اگر خشن و درشت خوبودى , از اطراف تو پراکنده مى شدند ((۷۷))
.
از این جهت است که مى بینیم بزرگ ترین مربى و معلم انسانیت ـحضرت محمدر ـ حتى جسارت ها و ستمگرى هاى مردم را به خود نادیده مى گیردو همه را مورد عفو و اغماض قرار مى دهد.
عـربـى بـادیه نشین به منظور دریافت کمک به مدینه آمده بود و به سبب این که پیامبر موفق نشد آن طورى که باید و شاید رفع احتیاجش کند, زبان به جسارت و بى ادبى گشود.
پیشواى اسلام مردم را از تعرض به او بازداشت و او را به مهمانى دعوت کرد.
اووقـتـى کـه زنـدگـى سـاده و بـى پـیـرایه پیامبر خدا را دید, از گفتار خود نادم شد و زبان به عذرخواهى گشود.
پیغمبر اکرمر از او خواست که در مسجد, در حضور جمعیت مسلمین معذرت خود را تکرار کند تا مسلمانان , کینه او را در دل نگیرند.
روز بعد, اعرابى در مسجد زبان به عذرخواهى گشود و اصحاب پیامبر تبسم کردند, آنگاه پیشواى عـالـیـقدر اسلام فرمود:مثل من و این گونه افراد,مثل همان مردى است که شترش رمیده بود و فرار مى کرد.
مردم به خیال این که به صاحب شتر کمک بدهند, فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند.
آن شتر بیشتر رم کرد و فرارى تر شد.
صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت : خواهش مى کنم کسى به شتر من کارى نداشته باشد.
من خودم بهتر مى دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم .
همین که مردم را از تعقیب بازداشت , رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد, بدون این که نعره اى بزند و فریادى بکشدو بدود, تدریجا در حالى که علف را نشان مى داد جلو آمد و بعد با کمال سهولت , مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.
اگـر دیـروز من شما را آزاد گذاشته بودم ,حتما این اعرابى به دست شما کشته شده بودـو در چه حـال بدى کشته شده بود, در حال کفر وبت پرستى !ـولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملایمت , او را رام کردم ((۷۸))
.
با وظایف حساس خود آشنا شویم .
مـوسـیـه ((۷۹))
, دبیر دانشسراى پسران در شهر اتوى فرانسه , در کتاب چگونه روح هاى محکم و
زنـده بـسـازیـم مـى نـویـسـد: اشخاصى که کارشان پرورش کودکان و جوانان است , بیش از تمام اسـتـعـدادهـا و قـواى شـاگردان خود, با عقل و شعور آنان سرو کار دارند و مقصد مستقیم آنان پـرورش و بـى نـیـازکردن روح و قوه عاقله است و اگر منظور عالى ترى دارند, یعنى مى خواهند انـسـان شـرافـتـمند و مرد کامل تربیت کنند, باز هم به دستیارى عقل وروح ,رگ حساس آنها را مـى جـویـنـد و اراده شـان را تحت تاثیر قرارمى دهند, بنابراین شناسایى واضح و دقیقى از شرایط اخلاقى و تربیت عقلى و روحى خوب , وظیفه اهم والزم هر مربى و آموزگار است .
مـا نـظرها و افکار خود را راجع به یک موضوع ,تحت مداقه و تجربه آقایان مى گذاریم و آن مساله ایـن اسـت : چـطـور بـراى پرورش کودکان و جوانانى که در دست ما هستند, آن زندگى روحى و فکرى را خلق کنیم که بتوان آن را اخلاقا خوب و صحیح دانست ((۸۰))
.
ایـن هـمان مساله اى است که ما در این کتاب , دنبال و کوشش مى کنیم که مربیان و کلیه عوامل مـوثـر اجـتماعى را متوجه وظیفه حساس و مسئوولیت سنگین خود سازیم , بلکه باید خاطرنشان کـنـیـم که هدف عمده و اصلى پرورش , همان پرورش انسان شرافتمند و کامل و به تعبیر علماى آموزش وپرورش بسط شخصیت است .
براى رسیدن به چنین هدف مقدسى باید کودک را از غذاى جسمى و روحى سالم برخوردار سازیم .
بـهداشت جسمى او را به طور کامل رعایت کنیم تا با روح و جسم سالم بارآید و بتواند قدرت کامل براى به کارانداختن دقت و قواى دیگر خود داشته باشد.
به قول همان نویسنده : دقت که یکى از نمونه هاى فکرى است , به اوضاع و احوال خارجى و مزاجى بستگى دارد ((۸۱))
.
اوضـاع و احـوال خـارجـى , یعنى امورى که حواس را تحریک مى کند, از قبیل هیاهوى بى مقدمه , تغییر ناگهانى نور, پیدایش بى سابقه اشکال نامانوس ,بوهاى تندى که به مشام مى رسد و بسیارى از حوادث دیگر که باعث تفرقه حواس مى شود و انسان را از آموزش و پرورش کامل باز مى دارد.
در محیط مطالعه و محیط تحصیل کودک , باید آرامش کامل برقرارباشد.
در عین حال براى داشتن روحى سالم , اوضاع و احوال مزاجى نیز بسیار موثر است .
کـودکـى کـه از ضعف عمومى یا کمبود غذا و ویتامین هاى لازم و یا دردهاى عضوى و موضعى یا ضعف شنوایى و بینایى رنج مى برد, نمى تواند به طورکافى , پیشرفت کند.
اصلاح این عیوب , از وظایفى است که کار مربى را کاملا آسان مى کند.
به قول موسیه :دقت در تحت سه رکن اساسى بدن , یعنى خون و عضلات و اعصاب قرار مى گیرد, علاوه بر اینها نظم و آهنگ دم زدن نیز درآن تاثیرشدید دارد ((۸۲))
.
هرگاه کودک داراى خونى پاک و سالم باشد, بدون تردید داراى دقت و فهمى عمیق تر است .
مابسلى ((۸۳))
معتقد است :گردش خون در دماغ (مغز) هنگامى که این عضو مشغول است ,بسیار زیادتر از حال سکون و آرامش است ((۸۴))
.
کم خونى و کمى اکسیژن مورد لزوم براى تنفس و هواى کثیف , باعث ضعف فهم و دقت مى شود و در چنین مواردى مربى نباید تصور کند که عقل ,بیکاره و منحرف شده است .
یـکـى از روان شناسان , به نام ریبو اثبات کرده است که : دقت همیشه بر روى ماهیچه ها و به وسیله ماهیچه ها عمل مى کند و نوع عمل آنها اساسا به شکل توقف و سکون مى باشد ((۸۵))
.
بـه نـظـر وى بـرخـى از جـنبش هاى عضلانى ظاهرا مهمل , از قبیل تکان دادن سر و دست و پا, یا بـازیـهـاى غـیـر ارادى بـا قلم وخطکش وب یا راه رفتن سریع که بدون دخالت اراده بر سرعت آن افزوده مى شود, وسیله تولید قوایى هستند که مورد استفاده اعمال فکرى قرارمى گیرند.
اینها زمینه را براى فعالیت فکرى آماده مى سازند.
جـنـبـش هایى هم هستند که براى تمرکز دادن دقت بر روى موضوع معینى به کار مى روند, مثل جنبش صورت و بدن وب, بنابراین براى تقویت وسلامت عضلات , کودک را باید به ورزشهاى مفید و متنوع وادارکرد.
در مـورد وضـع عـصبى نیز دو موضوع باید مورد توجه باشد: یکى تحریک بیش از اندازه و دیگرى انحطاط یا فرسودگى عصبى است .
کودکى که دچار ترس یا غضب یا یکى دیگر از عواطف حاد و مزاحم شده باشد, نمى تواند قوه دقت و فهم خود را به اندازه کافى به کار اندازد.
باید آن قدر صبر کرد تا به حال عادى بازگردد.
هـمچنین کودکى که دچار فرسودگى عصبى شده است و در نتیجه خود را غیر قابل براى تجمع حـواس نـشـان مـى دهد و دچار برخى تخیلات نارواگردیده است , باید از کار فکرى ممنوع و به طبیب مراجعه داده شود تا سلامت خود را باز یابد.
انـسـان در موقع دقت سعى مى کند از تعداد تنفس هاى خود بکاهد, در حقیقت , دقت کامل وقتى صورت مى گیرد که دم زدن تعطیل شود.
پـس سالم نبودن ریه ها و مجارى تنفسى و یک ابتلاى ساده پلیپ ممکن است کودکى را تا سرحد کودنى تنزل دهد, در حالى که واقعا داراى هوشى سرشار است .
رعایت همه این نکات , براى تامین سعادت کودک , بر مربیان لازم است .
اجـتماع باید کلیه وسایل را براى شکوفا شدن استعدادهاى کودکان فراهم سازد و تمام موانع را از سر راه آنها بردارد.
در این صورت بارگران مسئولیت به مقصد مى رسد.
کـوشـش مـا در ایـن کتاب این است که با شرح و تفصیل بیشترى , جامعه را متوجه این مسئولیت گردانیم و در این راه از خداوند بزرگ یارى مى طلبیم .
۲ ـ نفوذهاى اجتماعى .
وجـه امـتـیاز هر فردى را باید در منش و شخصیت او و به عبارت دیگر, در واکنشهایى که در برابر پدیده هاى مختلف از خود نشان مى دهد, جستجوکرد.
در روان شـنـاسـى , شـعـبه اى به وجود آمده است که به نام کاراکترلوژى ((۸۶))
یا خصلت شناسى خوانده مى شود.
این علم در عین این که ناقدان سرسختى دارد, طرفداران پرو پا قرصى نیز دارد.
بدیهى است که این علم ,سعى مى کند که افراد را آن چنان که هستند, بشناسد و اسرار درونى آنها را کشف کند.
یقینا شناسایى دقیق افراد و حتى خویشتن ,فواید ارزنده اى را در بر دارد.
شـخصى که خود را بشناسد خیلى بهتر و سریع تر از افرادى که خود رانشناخته اند, مى تواند در راه ترقى و تکامل , گام بردارد و نیازمندى هاى خودرامرتفع سازد.
جـمله تاریخى خود را بشناس ! در تعلیمات سقراط حکیم , همچنان باقى مانده است و از نظر آیین مقدس اسلام خودشناسى مقدمه خداشناسى وخداشناسى وسیله یک زندگى آرام و خوش و دور از نگرانى و اضطراب است .
کاراکترلوژى در آموزش و پرورش , راهنماى خوبى است .
متصدیان آموزش و پرورش مى توانند در پرتو این علم در راه ایجاد دگرگونى مطلوب در افرادى کـه تـحت تربیت هستند گام هاى موثرى بردارند وآنها را به شاهراه سعادت هدایت نمایند, زیرا تا خـصـوصـیـات جـسـمـى و روانـى افـراد شـنـاخـتـه نـشـود و واکنش هاى مختلفى که در برابر پـدیـده هـاى مختلف , از خود نشان مى دهند کشف نشود, آموزش و پرورش آنها به نحو مطلوب و مترقى , امکان پذیر نخواهدبود.
عـیـب عـمده کار کسانى که وظیفه خطیر آموزش و پرورش را به عهده گرفته اند, این است که مـانند یک فرمانده مستبد همواره با جمله بکن و نکن !قدرت خود را به رخ افرادى که تحت تربیت آنـهـا هـستند مى کشند و بدون این که به شخصیت و خصایل ذاتى و اکتسابى آنها احترام کنند, از آنهامى خواهند که دستورها و تکالیف را بدون چون وچرا انجام دهند, به همین جهت مى بینیم که هـمواره شکافى عمیق میان این دو طبقه ـکه باید بیش از همه طبقات به یکدیگر نزدیک بوده و با یکدیگر تفاهم داشته باشند ـوجود دارد و نتیجه مطلوب نیز کمتر گرفته مى شود.
براى رفع این عیب بزرگ است که کاراکترلوژى در خدمت آموزش و پرورش درآمده است : محیط خانه یا محیط خصایل ارثى , محیط مدرسه یامحیط اکتسابات , محیط اجتماع یا محیط به کار بستن اکـتـسـابـات سـه عـامـل مـهـم تشکیل شخصیت و منش افراد هستند و بر روى خصلت انسانى تاثیربه سزایى مى گذارند.
بـه کار بستن اکتسابات , در عین حال جنبه آموزندگى دارد, یعنى در این حالت , اکتسابات انسان در نـهاد آدمى رسوخ مى کند و افقهاى تازه اى به روى انسان گشوده مى شود و انسان از خویشتن , مى آموزد.
از نـظـر آمـوزش و پرورش , توصیه مى شود که انسان همواره تعادل میان اکتسابات و به کار بستن آنها را حفظ کند, یعنى هم دنبال دانش هاى نو برود وهم آنچه را یاد گرفته است , به کار ببندد.
اگـر صرفا به کار ببندد و اکتساب و آموزش در کار نباشد, تعادل از دست مى رود و ارزش مطالب آموختنى گذشته نیز کم مى شود.
پـیـامـبر اسلام , سفارش مى کند که از گهواره تا گور دانش بجویید و کرارا در کلمات پیشوایان اسلام آمده است که علم بدون عمل , ارزشى ندارد.
خلاصه , عوامل مذکور در حقیقت , سرنوشت انسان را تعیین و مسیر زندگى او را رسم مى کنند و بـراى شـناسایى منش و شخصیت افراد و آموزش وپرورش صحیح آنان , ناگزیریم این عوامل را به طور کامل , مورد توجه و دقت قرار دهیم .
عوامل دیگر.
مـطـلـبى که ما را نسبت به نوآموزان , نگران مى کند این است که , آنها گاهى رو به فساد و تباهى مى روند و دستخوش انحراف مى گردند, بااین که مدرسه و محیط تشکل خصایل ارثى یعنى خانه , چنین اقتضایى را ندارند.
این جاست که ما باید به سراغ عوامل دیگر برویم و متوجه باشیم که نفوذ آنها هم شاید دست کمى از عوامل سه گانه مذکور نداشته باشد.
این عوامل خیلى آسان , بدون توجه مربیان کار خود را مى کنند و مسیر زندگى اطفال و جوانان را درست بر خلاف مسیرى که خانه و مدرسه رسم کرده اند, ترسیم مى کنند.
از همین جا فرق عمده مردم عصر ما با مردم عصرهاى گذشته روشن مى شود.
ایـن که مى بینیم مردم گذشته کمتر از مقتضیات خانوادگى و تربیتى منحرف مى شدند و مردم امروز, خیلى زیاد منحرف مى شوند, علت آن را باید درارمغان هاى تمدن قرن طلایى جستجوکرد.
انسان از آغاز کودکى با یک سلسله داستان هاى راست یا دروغ سر و کار دارد.
ایـن داسـتـان ها را یا از زبان این و آن , یا از رادیو, تلویزیون و فیلمهاى سینما یا از کتاب ها, جراید و مجلات فرا مى گیرد.
قـهرمانان داستان هاى شورانگیز, به خصوص اگر در آن داستان ها جنبه هاى هنرى به خوبى به کار رفـته و از ذوقى لطیف و سرشار الهام گرفته باشد,فوق العاده در نظر انسان اهمیت پیدا مى کند و انسان مى کوشد تمام خصوصیات زندگى خود را با وضع آنها منطبق سازد.
کمتر کسى پیدا مى شود که داراى استقامت باشد و تحت تاثیر قرار نگیرد.
در هـر اجـتـمـاعـى افـراد زبـده و بـرجسته , مورد توجه قرار مى گیرند و توجه سایرین را به خود جـلـب مـى کنند, طبق اصول روان شناسى رفتار این قبیل افراد, در روحیه دیگران اثر مى گذارد, ایـنـها نیز به نوبه خود قهرمانانى هستند که درتعیین مسیر زندگى توده مردم نقش مهمى بازى مى کنند.
بـدون تـردیـد, ایـنها اگر واجد صفات عالى و کمالات انسانى باشند, به خوبى مى توانند جامعه را به سوى کمال رهبرى کنند و پیشوایان معنوى و روحانى براى جامعه خویش باشند, ولى باید به حال جـامـعـه اى تـاسـف خـورد که افراد سرشناس و معروف آن و به عبارت دیگر, قهرمانان آن جامعه فاقدکمالات انسانى بوده و عناصرى کثیف و آلوده باشند ((۸۷))
.
پیامبر عالى قدر اسلامر با توجه به جنبه هاى روحى انسان ها فرمود: مردم به دین زمامداران خویش هستند.
روان شناسان مى گویند: قهرمان جویى از خصوصیات سنین تکلیف و شباب است .
همچنین شرکت در دسته هاى اجتماعى باشگاه ها, دوره ها, انجمن هاى سرى وغیره , در این دوره خیلى رایج است .
اکـنـون بـه تناسب نیازمندى هاى هر طبقه از جامعه , نشریات مخصوصى به وجود آمده است : براى کـودکـان , کـتـاب هـا و مـجـلات مـخـصوصى منتشرمى شود, جوانان هم به نوبه خود کتاب ها و مجلاتى دارند,بانوان نیز از این رهگذر, بى بهره نمانده اند.
حوادث جالب توجه و اخبار وحشتناک و تکان دهنده اى که احیانا با زرق وبرق و عکس و تفصیلات در اختیار مردم گذارده مى شود!چیزى نیستند که بتوان از نظر دور داشت .
مسائل جنسى و جنایاتى که در حوزه امور جنسى رخ مى دهد و به وسیله جراید و مجلات غربى با آب و تاب در دسترس عموم قرارمى گیرد,بدون تردید تاثیر به سزایى در زندگى انسان دارد.
انتشار این قبیل مطالب , بشر را در ورطه سقوط قرارداده است .
برخى هنوز تردید دارند که آیا این قبیل مطالب را باید با وضوح و روشنى براى کودکان بیان کرد, یا به طور کلى آنها را در عالم بى خبرى نگاه داشت .
شاید بهترین راه این باشد: به جاى این که این قبیل مطالب با آب و تاب نقل شود, نقل آنها به اجمال بـرگـزارگـردد و در عوض , عواقب شوم و ندامت هاو بدبختى هایى که به دنبال دارد, با وضوح و تفصیل نقل شود, تا درس عبرت شود و جنبه آموزشى و پرورشى پیدا کند.
در مورد جنایات دیگر نیز همین رویه دنبال شود.
هماهنگى کلیه عوامل .
بـراى ایـن کـه آمـوزش و پـرورش بـه نـحـو مطلوبى صورت گیرد و نتیجه خوب بدهد, باید تمام دستگاه هایى که روى خصلت و شخصیت افراد اثرمى گذارند, به دقت کنترل شوند و با یک برنامه وسـیـع و هـمـه جـانبه , میان آنها هماهنگى کامل برقرارگردد, تا خانه , مدرسه , رادیو, تلویزیون , سینما,کتاب , مجله , روزنامه و سرانجام افراد سرشناس و قهرمان جامعه , یک ایدآل به افراد بدهند و آنها را درراه صلاح و خوشبختى رهنمون گردند.
فـیـلـم هـاى سـینما و کتب و مجلات و روزنامه ها ـبه ویژه آنها که به نام کودکان یا جوانان منتشر مـى شـونـد ـباید جنبه تجارت و بازرگانى به خود نگیرند وگردانندگان آنها با انواع دسیسه ها و مـخـالـفـت با دین , وجدان ,اخلاق و مقررات اجتماعى , در صدد بالا بردن تیراژ و جلب مشتریانى بیشتر نباشند وهمواره هدف مقدس اصلاح جامعه را بر تمام منافع شخصى مقدم دارند.
بـرنـامـه هـاى رادیـو و تلویزیون باید بیش از هر چیز, مورد توجه واقع شوند و زیر نظر متخصصان آمـوزش و پـرورش قرار گیرند, تا نتیجه مطلوب از کارآنها گرفته شود و به جاى این که به عنوان بـهترین وسیله ارشاد و هدایت و تعلیم و تربیت صحیح و مترقى از آنها استفاده شود, احیانا وسیله اغوا وسوق دادن نوباوگان اجتماع به سوى فساد و بى بندوبارى نباشند.
در مـورد داستان ها, مخصوصادقت بیشترى لازم است , زیرا اصولا داستان ها براى کودکان و حتى بزرگسالان , تاثیر تربیتى فراوانى دارند, از این روباید قهرمانان داستان ها, مظاهر کامل انسانیت و نمونه هایى از صمیمیت و صفا و فداکارى و پاک طینتى و دیندارى باشند.
امروزدیگر تنها با اصلاح برنامه مدارس و محیط خانه , نمى توان منتظر بود که در جامعه ـن طورى که باید و شاید ـافرادى شایسته تربیت شوند و درنتیجه منظور مربیان تامین شود.
روسـو معتقد بود که باید اشخاص را به طور منفرد به دست معلم تربیت کرد و حتى او را از محیط خـانه جدا نمود تا تحت تاثیر هیچ عاملى غیر ازمربى خود واقع نشود, در کتاب امیل مى نویسد:هر چیز که از دست خداوند یا خالق طبیعت بیرون مى آید, خوب است , فقط دست هاى بشر آن رافاسد و خراب مى کند.
((۸۸))
ولى شک نیست که این عقیده نمى تواند جامه عمل به خود بپوشد.
خـواه ناخواه , افراد جامعه از دوران کودکى تا دوران جوانى و پیرى , تحت تاثیر عوامل مذکور قرار خواهندگرفت و در شخصیت آنها اثر خواهدگذاشت .
بـدیـن تـرتـیب تنها راه علاج تمام نگرانى هایى که اکنون متفکران را به خود مشغول ساخته است , کنترل تمام دستگاه ها و برقرارکردن هماهنگى کامل میان آنهاست .
۳ ـ هماهنگى نیروها.
از آموزش و پرورش چه مى خواهیم ؟.
ب از خانه اى غریو شادى برخاست , دوستان و خویشاوندان به فراخور حال خویش , هدیه هایى تقدیم کـردنـد, تـبـریک گفتند و در مراسم جشن ,شرکت جستند, زیرا نخستین کودک خانواده پس از روزها و ماه ها انتظار, قدم به عرصه زندگى گذاشته بود.
آرى آقـا و بـانو, سرانجام پدر و مادر شدند و به دنبال آن ,وظایف خطیرى در زندگى پیدا کردند, وظـایـفـى کـه بـه سـرنـوشـت , سـعـادت و شـخـصـیت یک انسان بستگى دارد, انسانى ناتوان و نیازمندبه پرستار مهربان و فداکار, ولى دوست داشتنى , نور چشمى و جگر گوشه اى با یک سلسله استعدادهاى مختلف به دنیا آمده , به زندگى پدر و مادر رونقى تازه و صفا و گرمى بخشیده است و ساعتها والدین خود را سرگرم و مشغول مى سازد.
از هـمـین جا طرح آینده یک کودک ریخته مى شود, آموزش و پرورش او آغاز مى گردد, تجربه ها مـى انـدوزد, تـجـربـه هـایـى بـسیار ساده و سطحى ,یادمى گیرد که پستان مادر را بمکد,هنگام گرسنگى با ناله و گریه ,توجه مادر را به خویش جلب کند, از دیدن قیافه هاى آشنا لبخند بزند,از دیدن قیافه هاى ناآشنا گریه کند, کم کم صدا و قیافه مادر را تشخیص دهد و.
سال هاى اول زندگى سپرى مى شود.
طـفـلک زبان بازکرده , حرف مى زند, راه مى رود, اسباب بازى را مال خود مى داند, به کسى اجازه دسـت زدن به آنهارا نمى دهد, غیر از پدر و مادر, باعده اى دیگر هم آشنا مى شود, دلش مى خواهد به گردش و تفریح رود و گاه گاهى با پدر و مادر, همکارى نماید, ولى هنوز هم وابسته ونیازمند است ,آموزش و پرورش مى خواهد, تا بتواند انسانى مستقل , تکامل یافته , اجتماعى و داراى صفات و مـلـکـات نـیکو شود, هنوز احتیاج به یک مربى لایق داردکه از میان استعدادها و توانش هاى ضد و نـقـیـض , تـنـهـا اسـتـعـدادهـا و تـوانـش هـاى خـوب او را بـه ثـمر برساند و بقیه را ریشه کن و یادست کم ضعیف سازد.
مـربى هرکس که باشد, پدر و مادر, معلم یا دیگرى , موظف است قدم به قدم , طفل را دنبال کند و او را در شـاهـراه ترقى و تکامل وشکفته شدن غنچه استعدادهاى نیکو یارى دهد, تا آن جا که بى نیاز شـودو در کوره زندگى به صورت فولادى آبدیده درآید, شلاق عادات وسنن زشت , روح و ذهنش رامـکـدر نـسازد, راه و رسم زندگى را خوب بداند,خوب کار کند, خوب استراحت کند, بهداشت جسمى و روحى را رعایت کند, خوب معاشرت نماید, خوب فکر کند, دچار کشمکش روانى نگردد, وظـایف فردى , اجتماعى , دینى و دنیوى را به نحو شایسته اى انجام دهد, احساس ضعف و حقارت , مـانـنـد مـیکرب یا ویروس سرطان , او را شکنجه ندهد, محیط خود را بشناسد, اطلاعات کافى و تجربیات لازم را بیندوزد, طرزاستفاده از منابع طبیعى و زندگى را بداند, براى جامعه و خانواده عـضـوى مـفـیـد بـاشد, با زیباییهاى طبیعت آشنا باشد, داراى فکر ابداعى و انتقادى ودید وسیع جهان بینى باشد وب , این است آنچه ما از آموزش و پرورش مى خواهیم و دانشمندان این فن , پس از بررسى هاى زیاد, آن را جسته ,راه هایى براى رسیدن به آن را نشان داده اند.
ژان ژاک روسو معتقد بود که : امیل ((۸۹))
باید مکتشف و یا مخترع شود و هرگز نباید تقلید کند, بـایـد اسـتعدادها و قواى مکنونه او بیدار شود و نبایدوى متکى به حافظه و یا انبارکردن معلومات به شکل محفوظات در ذهن خود بشود.
باید حس اعتماد به نفس داشته باشد.
متکى به قواى خود بوده , از اتکاى به دیگران دورى جوید ((۹۰))
.
با خویشتن آشتى کنیم .
براى تامین هدف آموزش و پرورش , در درجه اول , مربى باید با خود آشتى کند.
اصولا میان طرز فکر, رفتار و گفتار او نباید ضدیت و تناقضى باشد.
او بـاید بدون این که چیزى را تحمیل کند و با اعمال زور کودک را به انجام آن وادارنماید, در صدد اصلاح خویش برآید و از این راه اعتماد او رابه خود جلب نماید, حس احترام او را برانگیزد و خود را در نظر او محبوب و دوست داشتنى جلوه گر سازد.
ایـن جـاست که به آسانى نتیجه مطلوب گرفته مى شود و گام هاى سریع در راه رسیدن به هدف , برداشته مى شود, آرى :.
درس معلم ار بود زمزمه محبتى ــــــ جمعه به مکتب آورد طفل گریزپاى را.
قـرآن کریم این حقیقت را در چهارده قرن پیش , چنین بیان کرده است : اتامرونالناسبالبر وتنسون انـفسکم ,آیا مردم را به نیکى امر مى کنید و خویشتن رااز یاد مى برید؟ ((۹۱))
راستى آیا هرگز فکر کـرده ایـد کـه ضدیت و تناقض میان اندیشه , گفتار و رفتار مربى , بیش از هرچیز براى فردى که تحت تربیت است , ناگوار است ؟ آیا مى دانید که او با مشاهده چنین وضع ناگوارى , سخت گیج و سرگردان مى شود, اعتماد و ایمانش از وى سلب مى گردد وبه تدریج در صدد پیدا کردن بهانه و عـذرتـراشى براى شانه خالى کردن از زیربار وظایف و تکالیف برمى آید و این خوى زشت را در تمام مراحل ودوران زندگى پى مى گیرد و زیانهایى غیر قابل بخشش و جبران ناپذیر به اجتماع و خود وارد مـى کند و بیمارى او همچون بیمارى هاى اپیدمیک به دیگران نیز سرایت مى نماید؟ به عقیده مـا ایـن بـى بـنـد و بـارى هـا, لاابالیگرى ها, افراط و تفریطها, وظیفه نشناسى ها, رشوه خوارى ها, حق کشى ها,جنایت ها, دزدى ها, قتل وغارت ها و در نهایت , تمام کارهاى خلاف انسانیت ,غالبا ناشى از ایـن اسـت که اشخاصى که در حقیقت مورد توجه افراد تحت تربیت هستند و نقش مهمى را در تـشکیل شخصیت آنها دارند, هنوز خود بهره اى از کمال و آدمیت نیافته اند و صفات زشت خود را دانسته یاندانسته به آنها منتقل مى کنند.
ایـن عـوامـل , یـکـى و دو تـا نیستند: پدر, مادر, همبازى , قهرمانان فیلم ها و داستان ها و رمان ها, سرشناسان جامعه , معلم , کتاب , مجله , رادیو, تلویزیون ,سینما, تئاتر و به طور کلى محیط زندگى , نیروها و عواملى هستند که کودک از مکتبشان درس مى گیرد, این جاست که با کمال تاسف , باید هـمـه گـناه ها رابه گردن محیط فاسد انداخت , افرادى که در حقیقت داغ ننگ بر سیماى بشر هـسـتـنـد و بـا افـکـار منحط و پوسیده و رفتار زشت خود, بار غمى جانکاه بر دوش خردمندان و متفکران اجتماع مى گذارند.
اگـر ما مى توانستیم به آنهایى که خوى و اخلاق خود را به دیگران منتقل مى کنند, به آنهایى که نام مـعـلم , پدر, مادر, قهرمان وب روى خود گذاشته اند, نام راهنما مى دادیم و به آنها مى فهماندیم که پـیـش از ایـن کـه پدر, مادر, معلم , قهرمان وب باشند, راهنما و راهبر نوباوگان هستند و موظفند ـاگرچه سعادت خودشان را هم نخواهندـ براى سعادت انسان هاى نیازمند و ناتوان , هرچه زودتر با خـویـشتن آشتى کنند و میان گفتار, کردار و اندیشه خود سازگارى وتوافق برقرارکنند و به این همه نگرانى ها و واکنش هاى ناگوار خاتمه بخشند, شاید به مقصود نزدیک مى شدیم و خواسته ها و ایدآل هاى ما به صورت آرزو باقى نمى ماند.
ولى هیهات ! اصول و روش ها.
بـه همان نسبت که در فلسفه , مکاتب مختلفى به وجود آمده است , در فلسفه آموزش و پرورش نیز مکاتب مختلفى وجود دارد.
پیروان مکاتب مختلف فلسفى در آموزش و پرورش به تناسب مکتب فلسفى خود, داراى خط مشى و روش خاصى هستند:از نظر طرفداران فلسفه طبیعى , ((۹۲))
خود کودک و اعمال مکانیکى او, از نـظـر طـرفـداران اصـالت روح یا ذهن گرایان , ((۹۳))
فعالیت هاى روحى , فکرى و معنوى او, از نـظـرطرفداران ثنویت , ((۹۴))
روح و جسم او, از نظر طرفداران اصالت عمل , ((۹۵))
تجربیات او مورد نظر است .
شکاکان ((۹۶))
هم خود را بى اطلاع از رموز تربیت مى دانند.
علماى آموزش و پرورش , هریک پیرو یکى از این مکتب ها بوده , به تناسب آن , اصول و روش هایى را پیشنهاد کرده اند.
نـکـتـه اى که در این جا باید مورد توجه واقع شود این است که اگر بنا باشد انرژى هایى که در راه آموزش و پرورش طفل به هدر مى رود و نیروهایى که صرف مى شود, هرکدام خط سیرى جداگانه داشـتـه بـاشـد و بـر خـلاف یـکـدیگر کوشش کنند, طفل دچار نگرانى و حیرت مى شود و نتیجه مـطلوب گرفته نمى شود,مثلا اگر مادرى فرزند خود را از برف بازى منع کند و طفل هم اطاعت نماید, ولى در محیط مدرسه , برف بازى یکى از سرگرمى هاى زنگ تفریح باشد و کودکان با شوق و رغبت , بدون هیچ مانعى برف بازى کنند, نتیجه چه خواهدشد؟ نتیجه این مى شود که شخصیت مادر در نظرطفل کوچک شود, دیگر ارزش گفته هاى او نیزاز بین برود و سرپیچى از دستور مادر براى طفل امرى عادى و خالى از اشکال شود.
پـس بـاید روش خانه و مدرسه به طور کامل با یکدیگر هماهنگ باشند و هردو یک هدف را تعقیب کنند.
مـعـلـمـان و دسـتـگـاه هاى مختلف تربیتى بدون این که نیروى ابتکار خود را از دست دهند,باید روش هاى خود را هماهنگ سازند و هدف واحدى را ـکه عبارت از تکامل و ترقى افراد تحت تربیت است ـتعقیب نمایند.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که طبق آنچه گفته شد, کودک نوزاد, داراى استعدادهاى مختلف است , حتى به یک موضوع در همه حال یک واکنش از خود نشان نمى دهد.
تـمام نیروهایى که در کار آموزش و پرورش او هستند, باید سعى کنند که میان نیروهاى باطنى او نیز هماهنگى برقرار سازند.
ایـن جـاسـت که در نتیجه هماهنگى میان گفتار, کردار و اندیشه هر مربى , هماهنگى روش ها و نیروهاى مختلف که دست اندرکار تربیت طفل هستندو برقرارى هماهنگى میان نیروهاى درونى طفل , هدف آموزش و پرورش به معناى واقعى تامین مى شود و نتیجه آن ـکه عبارت از اصلاح فرد وجامعه است ـبه طور قطع تامین خواهد شد.
امیدواریم با توجه به نکاتى که گوشزد شد و مى شود,بتوانیم تحولى تازه در آموزش و پرورش نسل آینده به وجودآوریم و اصالت مذهبى و ملى خودرا در برابر سیل بنیان کن مفاسد تمدن غرب حفظ کنیم .
بـر هـر فردى لازم است احساس مسئولیت کند, تصمیم بگیرد و کوشش پى گیرى را در راه رفع اشکالات آموزش و پرورش , به کار اندازد ومسئولیت ها را به گردن دیگران نیندازد.
بـایـد تـوجـه داشـتـه بـاشیم که : توافق محیط اجتماعى با ضروریات تعلیم و تربیت , در وهله اول مـسـتـلـزم تصفیه پردامنه اى است :ب دیر زمانى است که مصرف گوشت چهار پایان مبتلا به سل و سـیـاه زخـم و مشمشه قدغن شده است , امروز نیز باید طبقه جوان علیه بیمارى هاى روانى که از فیلم ها ومجلات سرچشمه مى گیرد, محافظت شوند.
وقتى این تصفیه انجام شد باید به تعلیم پدران و مادران و معلمان پرداخت .
معلمان و پدران و مادران عموما حسن نظر دارند, ولى اغلب به علت جهل خود, خطا مى کنند.
بـایـد از هـم اکـنـون پدران و مادران آینده را از یک طرف و معلمان فردا را از طرف دیگر, با روش صحیح زندگى و تربیت کودک آشنا کرد.
پـرورش گـوسـفـندان و پرندگان از تربیت فرزندان آدمى خیلى آسان تر است , مع هذا کسى که مى خواهد به پرورش چهارپایان بپردازد, باید مدتى رادر یک قریه یا یک آموزشگاه کشاورزى تعلیم بگیرد و هیچ فردعاقلى با مطالعه مجلات و کتاب حساب یا فلسفه , خود را آماده این کار نمى کند, باوجود این برخى دختران جوان امروز (مادران فردا) به این نقیصه مبتلایند, زیرا آنان چیزى خارج از بـرنـامـه درسـى نـمـى دانـند و با جهل کامل ازوظایف همسرى و مادرى , به آستانه زناشویى پا مى گذارند ((۹۷))
.
۴ ـ نقش معلم .
بارها شنیده مى شود که مى گویند: معلم کسى است که معلم زاده شده باشد.
ایـن جمله قابل بحث و پژوهش است , زیرا درست مثل این است که گفته شود , مهندس یا پزشک کـسـى اسـت کـه مـهـندس یا پزشک زاده شده باشد,در حالى که مى دانیم هیچ کس روزى که از مادرزاده شده است , مهندس یا پزشک نبوده , بلکه پس از سالها تحصیل و کوشش پى گیر, شایسته احرازعنوان مهندس یا پزشک شده است .
دسته اى از روان شناسان معتقدند که همه چیز آدمى معلول وراثت است .
طبق این نظر, گفتار سابق قابل تصدیق است , ولى در برابر این نظر, دسته اى هم همه چیز آدمى را مـعـلـول عـوامل محیطى ((۹۸))
مى دانند, سرانجام آلپرت ((۹۹))
روان شناس آمریکایى ـکه از افراط و تفریط, دورى جسته است ـمى گوید:تمام خصوصیات وجودى انسان , هم معلول وراثت و هم معلول محیط است .
وى شـخصیت افراد بشر را به مربعى تشبیه مى کند که مساحت آن , حاصل ضرب قاعده در ارتفاع است و عقیده دارد شخصیت هر فرد, حاصل ضرب وراثت در محیط است .
نظریه اخیر مقبول تر است , بنابراین باید گفت : معلم هم به سان همه مردم حاصل ضرب وراثت در مـحـیـط اسـت و همان طورى که عامل وراثت درساختمان معلم موثر است , عامل محیط هم موثر اسـت , نـه آن کـسـى کـه مـعـلـم زاده شـده بـدون تـربیت ,شایسته معلمى است و نه آن کسى که معلم زاده نشده با تربیت و تحت تاثیر عوامل محیطى مى تواند معلم شود.
هدف و وظیفه .
خـوب اسـت ایـن بـحث را به اهل فن واگذاریم : البته پیش از پرداختن به نقش معلم باید هدف از تعلیم و تربیت را دانست , آن گاه بر مبناى آن ,به توضیح مطلب پرداخت .
بـه طورى که علماى تعلیم و تربیت گفته اند:هدف تعلیم و تربیت , ایجاد دگرگونى مطلوب در شـخـص تـربـیـت یـافته است این کار, گاهى عمدى و گاهى غیر عمدى است ,مثلا مرگ یکى از بستگان , اگر وسیله تنبیه انسان شود, تربیت غیر عمدى است .
در حـقـیـقت عامل تربیت , و یا قابل کنترل و تدریس شدنى و یا غیر قابل کنترل و تدریس نشدنى است .
باتوجه به هدف تعلیم و تربیت , کم و بیش وظیفه معلم روشن مى شود.
مـعـلـم بـایـد بکوشد که موجود ناقص و بى تجربه اى را به سرحد ترقى و تکامل برساند و او را براى زندگى نوین آماده سازد.
با توجه به این که اجتماع , همواره رو به تکامل مى رود و مقتضیات محیط اجتماعى هر نسلى از نسل پـیـشـیـن پـیـچـیـده تـر مى گردد, روشن مى شود که وظیفه معلم , چقدر سنگین است , چه در این صورت موظف است تنها به یاد دادن مشتى فرمول خشک و یا قاعده و دستورقناعت نکند و هم ش ایـن نـباشد که شاگرد, مانند دستگاه ضبط صوت مطالب را گرفته و ضبط نماید و در جلسه امـتـحـان آنها را طوطى وار تحویل دهد, چنان که متاسفانه دربسیارى از معلمان , هنوز این رسم کهنه مشاهده مى شود.
جـان دیـوئى ((۱۰۰))
کـه شـهـرت جـهانى اش مدیون دستگاه آموزش و پرورش اوست ,در کتاب مـقـدمـه اى بـرفـلـسـفـه آمـوزش و پـرورش مـى گوید: دوره آموزش وپرورش به منزله مقدمه زندگانى فرد نیست , بلکه عین زندگانى است .
معلم یاپرورشکار, حق ندارد که در دوره آموزش کودک , او را از مقتضیات سنى خود محروم سازد و او را به کسب امورى وادارد که از حوصله واحتیاجات موجوداوبیرون است .
در عـیـن آن که کسى را که براى زندگانى فردا آماده مى سازیم , نباید زندگانى امروز او را فداى فردا کنیم و نقد را به نسیه بفروشیم .
او بـایـد مـطابق تمایلات بچگانه خود رفتار کند و گرفتار محدودیت هاى طاقت فرسا نباشد و در ضـمـن عمل هاى کودکانه , راه و رسم بزرگ تران رابیاموزد و استعدادهاى درونى خود را تا سرحد امکان , توسعه داده و آشکار سازد ((۱۰۱))
.
معلم باید احساس مسئولیت کند و بداند که سرنوشت افرادى که به زودى وارد جامعه خواهند شد, بـه دسـت اوسـپـرده شده است و باید تا آن جا که ممکن است , آنها را براى این زندگى آماده کند و بـکـوشد تا براى جامعه , انسان واقعى بسازد, نه گرگان و درنده خویان آدم نمایى که به هیچ وجه نـشـودآنـهـا را انـسـان نـامید و در حالى که ظاهرى آراسته و جالب توجه دارند باطنى مخوف و وحـشـتناک داشته , منافق و ریاکار, مردم فریب و نیرنگ باز,دروغگو و دزد, غارتگر و هتاک , خیره سر و نابکار وبباشند.
معلم باید مانند سربازى فداکار, در راه خدمت به انسانها ـانسان هایى که به کمک تربیت به اوج ترقى و تعالى مى رسند و بر اثر غفلت و بى توجهى درحضیض پستى و نابخردى سقوط مى کنند ـبکوشد و با از خود گذشتگى از این رهگذر, طرفى ببندد.
معلم باید مانند یک پزشک , نبض یکایک نوآموزان را در دست داشته باشد و در راه ریشه کن ساختن صـفات زشت آنها ـکه از هربیمارى ,خطرناک تر و وحشتناک تر است ـاز جان و دل بکوشد و صفات عالى انسانى را در نهادشان پرورش داده , شاگردان را به گوهر هنر و فضیلت بیاراید.
مـعـلـم , زمامدار مستبد,خود سر و مطلق العنان کلاس نیست , تا نوآموزان کورکورانه از او پیروى کنند, بلکه پدرى مهربان و دلسوز و پیشوایى روحانى و عالى قدر است که حس احترام نوآموزان را بـه خـود جـلـب مـى نـماید و با احترام متقابل و راهنمایى هاى عاقلانه و عالمانه , آنها را به شاهراه سعادت رسانیده , از پرتگاه سقوط و انحراف حفظ مى کند.
سرمشق عملى .
بـدیـهـى اسـت که اگر معلم بخواهد تمام وظایف خطیر خود را به شاگردان از راه خطابه و پند و انـدرزعملى کند و از این راه , دور نماى آینده اى روشن و امیدبخش را در برابر چشمان آنها نمایان سازد شاید کمتر بتواند به نتیجه رسیده , موفقیتى کسب کند.
معلم باید سمبل فضیلت باشد و شاگردان به حد کافى به او ایمان داشته , معتقد باشند که او مظهر صـفـات پسندیده و عالى انسانى است و از هرگونه بى نظمى و عیب اخلاقى منزه است و هر پند و انـدرزى کـه بـه آنـهـا مى دهد, در درجه اول خودش به آن عمل مى کندو واعظ غیر متعظ و عالم بى عمل نیست .
مـعـلـم اگـر حـایز چنین شرایطى باشد, شاگردان به او تاسى جسته مى کوشند از کارهاى نیک واخلاق پسندیده و خداپسندانه او پیروى کنند و نسخه وجود خود را برابر با اصل وجود او گردانند.
نکته اساسى .
نکته اى که تاکنون به آن اشاره نشده است و علماى تعلیم و تربیت از آن غفلت دارند, موضوع ایمان است .
بـدون تردید هر بشرى به پناهگاه روحى احتیاج دارد,تا در پناه آن به روان خود آرامش بخشیده , از نگرانى ها, نومیدى ها, دلهره ها, اضطراب ها,تشویش ها و حتى خودکشى ها رهایى پیدا کند.
ایمان به مبد و معاد به انسان آرامش روحى مى بخشد و اورا در برابر شکست ها و حوادث خردکننده , امیدوار مى سازد و راه پیروزى و سربلندى رابه روى او مى گشاید.
وظیفه معلم است که ـعملادرس ایمان را به نوآموزان بدهد و آنها را از عقاید پوچ و خرافى و بى بند و بـارى و بـى ایـمـانى دور سازد, تا در آینده دچارشرارت , دزدى , چاپلوسى , خودفروشى , خیانت , نومیدى وب نگردند و از پناهگاه روحى برخوردار باشند و همه جا براى جامعه خود خدمتگزارى امین و دلسوز بوده , خدا را حاکم بر کردار, گفتار و پندار خود بدانند.
تـصدیق مى کنید که بسیارى از بى عفتى ها, عربده کشى ها, چاقوکشى ها, دزدى ها, خیانت کارى ها معلول نبودن روح ایمان یا ضعف ایمان در جامعه است .
چـرا نـبـایـد از تـیـغه فسادناپذیر عدالت آسمانى , براى استقرار اصول اخلاقى و شرف و فضیلت و آدمـیـت استفاده کرد؟ و بهتر و مفیدتر این که ,این کاراز دبستان ها و دبیرستان ها به دست معلمان وظیفه شناس و خداترس آغاز شود.
۵ ـ تنبیه و خشونت , وسیله تربیت نیست .
بیچاره لورى !.
در حـالـى که افسارش کرده بودند و عوعو کنان و زوزه کشان , از هواپیما پیاده مى شد, به اطرافیان حمله مى کرد و آنها را گاز مى گرفت .
آیا راستى او سگ بود؟ مسافران و کسانى که به استقبال آمده بودند, محو تماشاى او شده و از کارها و حرکات او در شگفت مانده بودند! چیز جالبى بود! نظیر این منظره را هرگز ندیده بودند و یا خیلى کم دیده بودند.
عده اى هم از شدت تاثر, قطره هاى بلورین اشک , از چشمانشان سرازیر بود.
بیچاره لورى , دختر بچه نه ساله اى بود که از مدت ها پیش فراموش کرده بود که مثل همه کودکان مى تواند رشد کند, درس بخواند, بازى کند, تفریح کند و از زندگى لذت ببرد.
او مـثـل سـگـهـا زوزه مى کشید و مردم را گاز مى گرفت , زیرا شخصیت خود را گم کرده و در آسـتانه از دست دادن آخرین حس انسان بودن قرارگرفته بود! پزشکان به مادرش گفته بودند:او خـود را یک سگ فرض مى کند و دچاربیمارى تعدد شخصیت شده است و اگر درمان نشود,براى همیشه باید روانه تیمارستان شود.
مادر بیچاره اش افسار او را به دست گرفته , از لابلاى جمعیت عبور مى داد.
او شـنـیـده بـود کـه در فـلـوریدا, بیمارستان دکتر مونتابارى , تنها بیمارستان مجهزى است که مى تواندبیمارانى نظیر لورى را بسترى و درمان کند.
هنگامى که با زحمت بسیار, خود را به بیمارستان مزبور رساند, ماجراى اسف انگیز زندگى طفل بى گناه و معصوم خود را این طور شرح داد: پدرلورى مردى بداخلاق , عصبانى و کم گذشت بود.
بـا مختصر بهانه اى داد و فریاد راه مى انداخت , گاهى صداى جیغ ‌هاى وحشیانه او تا خانه همسایه هفتم مى رسید.
در همین موقع , من و لورى کوچولو را کتک کارى مى کرد.
سـگ مـا هـم با مشاهده این صحنه دلخراش از شدت ترس به زیر میز پناه مى برد و آهسته آهسته زوزه مى کشید.
لورى کوچولو هم کم کم از سگ یاد گرفت که هنگام بروز حادثه به زیر میز پناه برد.
من نمى توانستم این وضع ناگوار را تحمل کنم .
تازه لورى دو سال داشت که هیولاى شوم طلاق ـولى در مورد من و همسرم , یگانه وسیله آسایش و نـجـات از یـک زنـدگـى تلخ ـمن و همسرم را ازهم جدا کرد و براى مدتى مختصر آرامشى در زندگى من و کودک معصومم پدیدآمد.
من نمى توانستم تنها بمانم .
براى رهایى از تنهایى و بى کسى , تصمیم گرفتم براى زندگى خود شریکى انتخاب کنم .
از ایـن رو بـا مـردى پـیـمـان همسرى بستم , ولى این یکى هم دست کمى از همسر اولم نداشت و تندخوتر و عصبانى تر از اولى از کار درآمد.
او نیز مثل اولى با مختصر بهانه اى از کوره در مى رفت و من و لورى و سگش را کتک کارى مى کرد.
طولى نکشید که دومین فرزند من متولدشد.
لورى , چشم دیدن نوزاد را نداشت , از او سخت متنفر بود.
روزى پـس از بـازگـشت از دبستان , مثل سگ به برادر ناتنى خود حمله ور شد و مى خواست او را گاز بگیرد.
مـن فـکـرکردم حسادتش او را وادار کرده است که ادا و اطوار سگان را تقلید کند, ولى جریانات و حوادث بعدى نشان داد که او راستى خود را درقالب یک سگ مى بیند و به کلى از انسان ها گریزان است .
در مدرسه روى دفترش مکررا مى نوشت : سگها بهتر از آدم ها هستند.
یا این که من از آدم ها بیزار هستم .
دکـتـر مـونـتـابـارى , بیمارانى را که دستخوش تعدد شخصیت شده بودند, بسیار دیده بود, ولى هیچ یک به اندازه لورى او را دچار حیرت و شگفتى نکرده بود.
در بـیمارستان دکتر مونتابارى ,لورى همچنان حرف نمى زد,با بچه ها انس نمى گرفت , زوزه مى کشید, از انسان ها مى گریخت و شب ها تخت خواب خود را رها مى کرد و مثل سگ ها روى روزنامه نـزدیـک در اتـاق مـى خـوابـیـد! کـوشـش دکـتر مونتابارى این بود که به لورى بفهماند که همه انسان هابدسیرت و کج خلق و مردم آزار نیستند.
در میان همین انسان ها, افرادى خیراندیش , نوعدوست و مردم نواز پیدا مى شوند که گاهى براى سعادت و آسایش دیگران , از سعادت و آسایش خویش چشم پوشى مى کنند.
همین انسان ها هستند که اکنون براى نجات لورى و بازگردانیدن او به جرگه انسان ها سخت در کـوشـش و تلاش هستند و على رغم انسان هاى خیره سر و بدسگال و فرومایه ,کارهایى مى کنند که جز نفع نوع بشر و ارضاى تمایلات انسان دوستى خود, هیچ گونه نتیجه اى براى آن متصورنیست .
دکتر مونتابارى براى رسیدن به این منظور شبانه روز کوشید تا این که در روز جشن مادر, از لورى خواست تا به مادرش تلفن کند و به او تبریک گوید.
او مـدادى بـه دنـدان گرفت و شماره تلفن را گرفت و همین که صداى مادرش را شنید چند بار عوعو کرد, ولى چند روز بعد, هنگامى که به طرف کودکى پرید و او را گاز گرفت و مشاهده کرد که کودک او را گاز نگرفت , به ا وگفت , احمق ! این نخستین کلمه اى بود که بر زبان لورى جارى مى شد.
دکتر او را به دفتر طلبید و گفت : لورى ! تو چه بخواهى , چه نخواهى , یک انسان هستى .
برخیز و به مادرت تلفن کن و با او صحبت کن لورى ناگهان از جا پرید و به گردن دکتر آویخت و گفت :ترا دوست دارم .
و بدین ترتیب توانست جاى خود را در میان انسان ها باز کند و سگ ها را برانسان هاى واقعى ترجیح ندهد.
آیینه عبرت .
بـا مختصر توجهى روشن مى شود که در جامعه ما اطفالى که چون لورى گرفتار تنبیه و خشونت غیر عاقلانه پدران و مادران و احیانا متصدیان آموزش و پرورش مى باشند, متاسفانه کم نیستند.
مـا پـیش از این که مساله تنبیه و خشونت را از نظر روان شناسان و علماى آموزش و پرورش مورد بـحـث قراردهیم , براى نشان دادن مضرات غیر قابل تحمل و جبران تنبیه و خشونت , سرگذشت لـورى را بـراى پـدران و مـادران ومـربـیـانـى که به سعادت و خوشبختى کسانى که تحت تربیت دارنـدعـلاقـه مند هستند, آیینه عبرت قرار دادیم تا بخوانند و عبرت گیرند و تحت تاثیر خشم و غـضـب , کورکورانه تنبیه و خشونت راحربه انتقام یا تنها راه تعلیم و تربیت و راهنمایى افرادى که تـحـت تـربـیت دارند به کار نبرند و توجه کنند که تنبیه و خشونت , پیش از آن که وسیله تکامل و هـدایـت بـاشـد,عامل شکست و انحطاط و بدبختى آنان بوده , و آنان را دچار واماندگى و حالاتى مى سازد که لورى بیچاره مدتى با آن دست به گریبان بود.
درکـتـاب روان شـنـاسـى رشـد و پرورش کودک آمده است : تنبیه بدنى و تعیین جریمه و تکالیف شاق ,ریشه درد را خشک نمى کند, بلکه علائم درد راموقتا تسکین مى دهد, گاه نیز این معامله با کودک , عقده معلم را تسکین مى بخشد و در همه موارد علت ناسازگارى را وخیم تر مى سازد.
در دنیاى امروز بهترین روش در آموزش و پرورش , روش آزادى است .
روش هـایـى کـه هـدف آنـها تربیت طفل ازراه اعمال نفوذ است , به کلى غلط و در دنیاى متمدن , نامقبول شناخته شده است .
در کـتاب روان شناسى کودک مى نویسد: در اواخر قرن ۱۷جان لاک در ۱۶۹۳ روش هاى تادیبى را برخلاف روش هاى طبیعى که در آموزش وپرورش متداول بود, پیشنهاد کرد.
لاک مى گفت : به تمایلات طبیعى کودک نباید توجه داشت , بلکه براى سعادت آینده او باید عادات لازم را بـا فشار و سرسختى در او ایجاد نمود,چنین روشى هنوز در بسیارى از جامعه ها ـمن جمله ایـران ـمـتـداول اسـت و تـقـریـبا نیم قرن بعد, ژان ژاک روسو فرانسوى در کتاب امیل خودـکه در۱۷۶۲ انتشار یافت ـبرعکس لاک روش آزادى را در تعلیم و تربیت کودک اظهار داشت و گفت : نباید هیچ نوع نفوذى در مورد تربیت طفل اعمال شود, پس از روسو, پستالیزى ـاز اهالى سویس ـ وهربات و فربل ـاز اهالى آلمان ـروش هایى پیشنهاد کردند.
روسو در کتاب امیل مى نویسد:اگر تنبیه ـبه خصوص تنبیهات سخت ـرا به منزله محرک بخواهند به کار برند مضرات دیگر از قبیل ترس و در هم شکستن شخصیت که بالمال منجر به حالات عصبى و ناراحتى هاى عاطفى خواهدشد, نیز در بر دارد ((۱۰۲))
.
با این که مساله آموزش و پرورش به طور کامل مورد توجه اولیاى بزرگ اسلام است , با وجود این از تنبیه و خشونت نهى فرموده , به مربیان مهر ومحبت را سفارش کرده اند.
شـخـصـى نـزد امام هفتم , موسى بن جعفر(ع )راجع به کودک خود شکایت کرد, حضرت فرمود:لا تضربه واهجره ولاتطل , او را مزن , ازاو قهر کن ,ولى طول مده و زود آشتى کن ((۱۰۳))
.
پـیـامـبر عالى قدر اسلام فرمود:اکرموا اولادکم واحسنوا آدابکم یغفرلکم , فرزندان خود را گرامى دارید و آداب خود را نیکو کنید تا آمرزیده شوید ((۱۰۴))
.
امـام صـادق (ع ) مـى فرماید:لیرحم الرجل لشده حبه لولده , مرد بر اثر شدت محبت به فرزند خود, مورد رحمت واقع مى شود ((۱۰۵))
.
۶ ـ تنبیه , آزاد یا ممنوع ؟.
مشکل تربیت .
ب آن روز هوا خیلى سرد بود.
دانش آموزان از شدت سرما مى لرزیدند و یکى پس از دیگرى وارد کلاس مى شدند.
بخارى نفتى مى سوخت و کلاس را گرم مى کرد.
در این میان دو تن دانش آموز با گریه وارد کلاس شدند و مستقیما به طرف بخارى رفتند.
ضربه شلاق ناظم , دست هاى یخ ‌زده و منجمد آنان را بى جان کرده بود.
شدت درد به قدرى بود که گاهى بدون این که حرارت بخارى را احساس کنند, دست هاى خود را بـه دیـواره بـخارى ـکه از شدت حرارت سرخ ‌شده بود ـگرفته , ناله مى کردند! کلاس آرام و بى سر وصدا شده بود.
همه دانش آموزان از این که احساس مى کردند که ممکن است خود آنها هم به همین سرنوشت دچار شوند, رنج مى بردند.
نمونه این منظره در برخى از آموزشگاه ها به چشم مى خورد.
تـردیـدى نـیـسـت کـه ایـن گـونه تنبیه ها به طور موقت , جلو نافرمانى و سربه هوایى کودکان را مى گیرد و آنها را رام و مطیع مى گرداند و همچنین خشم مربیان را فرومى نشاند.
امـا در ایـن جا این نکته اساسى جلب توجه مى کند که آیا تنبیه و خشونت , باید به کلى ترک شود با ایـن کـه بـه عـکـس , این وضع همچنان باید ادامه پیداکند؟ از یک طرف عذر متصدیان آموزش و پرورش این است که بدون توسل به تنبیه , کنترل اطفال ممکن نیست و نتیجه ترک تنبیه , پیدایش هرج ومرج در زندگى کودکان است , روى همین اصل مى بینیم حتى جان لاک هم اعمال نفوذ را در تربیت روا مى شمارد.
بـعضى از دانشمندان ما هم تنبیه و خشونت را روا مى شمردند, چنان که غزالى معتقدبودکه معلم باید حتى الامکان با ترساندن طفل , او را تادیب کندو چنانچه موثر نشد او را بزند.
صـاحـب قابوسنامه ((۱۰۶))
معتقد است که :معلم باید با هیبت باشد و کودک را در صورت کاهلى , بـزنـد تـا وى بـر خود کاملا مسلط شود ب چنانچه معلم طفل را بزند, پدر نباید شفقت ورزد, جامى به فرزند خود مى گفت :.
دار ادب درس معلم نگاه ــــــ تا نشوى طبلک تعلیم گاه .
سیلى او گرچه فضیلت ده است ــــــ گرتو به سیلى نرسانى به است ((۱۰۷))
.
تـقـریبا کار به جایى رسیده بود که همه یا اکثر دانشمندان اعتراف داشتند که : جور استاد به زمهر پدر.
ایـن هـا هـمـه بـه جاى خود درست است , ولى نباید فراموش کرد که شلاق ها و سیلى هاى پدران و مـادران و مـربیان , گاهى هم آثارى وخیم در روحیه طفل به جاى مى گذارد و عوض این که آنان به سوى کمال رهبرى شوند, به انحطاط و بدبختى مى گرایند و سقوط مى کنند.
این روش تربیتى گاهى اثرش در جامعه و ملت هم آشکار مى شود.
نـتیجه همین روش تربیتى طورى زندگى مردم ایران باستان را فلج کرده بود که هرودت درباره آن مـى نـویـسد: یک نوع فرمانبردارى مطلق و یک قسم تسلیم و انقیاد صرف , به وسیله پرورش و عادت , در میان مردم ایران , متمکن شده بود که تخلف از آن , به خاطر هیچ کس نمى رسید ((۱۰۸))
.
جـرج راولـیـن , نـویـسـنده انگلیسى مى نویسد:یکى از معایب آموزش و پرورش ایران , تولید حس عـبـودیـت و بـنـدگـى بى حد و حصر و اطاعت کورکورانه است که به نظر مردم امروز, متباین با مردانگى و شوون انسانى است ((۱۰۹))
.
فرق آموزش و پرورش ایران باستان و یونان در این بود که در یونان به تناسب حکومت , در آموزش و پرورش , روش دموکراسى به کار برده مى شد,ولى در ایران باستان چنین نبود.
راه حل صحیح .
شـک نیست که قضاوت یک جانبه و پیروى بى قید و شرط از طرفداران آزادى تنبیه , یا طرفداران ممنوعیت آن , صحیح نیست .
بـایـد دیـد هـدف آموزش وپرورش چیست , آن گاه هشیارانه در راه تامین هدف با کمال احتیاط گام برداشت .
ما طى مقالات گذشته این هدف را بیان داشته ایم .
اکنون نیز یادآور مى شویم که هدف , تکامل و به اصطلاح ایجاد دگرگونى مطلوب در نوباوگان و به طور کلى همه افرادى است که تحت تربیتند.
فـردى که تحت تربیت است , اگر کارزشتى را مرتکب شد, یا نافرمانى از او سرزد, یا از روى علم و عمد مرتکب شده است , یا از روى جهل وخطا.
در صـورت دوم , پرورشکار لایق ,با تذکرى دوستانه و یادآورى مضرات خطاکارى و نافرمانى , او را آگـاه مـى کـند و پیش از آن که اشتباه و خطاى اوبه صورت عادت درآید, مانع آن مى شود بدیهى اسـت کـه در چـنـیـن مـوردى توسل به تنبیه و خشونت , نتیجه اى جز در هم کوبیدن شخصیت اونداشته و هیچ گونه اثر تربیتى نخواهد داشت .
بزرگ ترین مربى عالم بشریت , پیشواى عالى قدر اسلام , هنگامى که عربى بیابان گرد از روى جهل و خـطـا, مسجد, خانه خدا را آلوده کرد, کمترین خشم و غضبى از خود نشان نداد, و چون دیگران خواستند او را ملامت کنند فرمود: چیزى که به یک دلو آب پاک مى شود, نیازى به خشونت وملامت شماندارد.
در صـورت اول , وظـیـفه پرورشکار این است که در درجه اول از راه هاى مختلفى که به نظر او در تربیت و تکامل تربیت شونده موثر است , در صدددستگیرى و راهنمایى او برآید.
مـمـکـن اسـت بـدون ایـن که اورا معرفى کند و مخاطب سازد, راجع به مضرات آن کار زشت یا نـافـرمـانـى , با افراد کلاس و ب, صحبت کند و به طور غیرمستقیم اسباب تنبه او را فراهم سازد, یا این که به طور خصوصى با او تماس گیرد و در محیط صمیمیت و صفا و دوستى , او را راهنمایى و متنبه سازد,یا این که به اشخاصى که واجد صفات خوب هستند جایزه بدهد.
دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    ثواب سوره تغابن

    ثواب سوره تغابن/ قرآن سراسر خیر و برکت است و نمیتوان یک سوره را بر سوره ی دیگر ترجیح داد فضایل و خواصی که برای سوره ها ذکر میشود و به مثابه تشویق و جایزه ایست برای روی آوردن به قرآن و مأنوس شدن […]

    روش های ترک کردن غیبت

    روش های ترک کردن غیبت/ دانشمندان اخلاق براى همه بیمارى‌هاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مى‌کنند: راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راه‌هاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مى‌شود.

    از کریم اهل بیت چه می دانید

    از کریم اهل بیت چه می دانید/ امام حسن(ع) نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند و دردِ دلِ آن‌ها را با جان و دل می‌شنیدند و به آن […]

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است/ خدای متعال راه اصلاح را به سوی انسان بازگذاشته، تا اگر به مسیر نابودی خویش رفته، بتواند آن را اصلاح کند و سعادت ابدی خویش را نجات دهد. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ […]

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟ تربیت صحیح دینی ، عوامل مؤثر در شقاوت انسان را خنثی می‌کند. یعنی اگر به راستی جوانان با مسجد و روحانیت، مجالس دینی، رساله عملیه مراجع تقلید و نیز با کتاب‌های محتوی احکام، اخلاق […]

    آداب پیاده روی اربعین

    آداب پیاده روی اربعین/ اربعین مجلس روضه‌ای است که خود امام حسین(ع) برگزار کرده. شما باور می‌کنید که کسی هیأت‌داری کند، ولی برای اربعین کاری انجام ندهد؟! چون یک‌دفعه‌ای این سؤال پیش می‌آید که «اصلاً او برای چه هیأت‌داری می‌کند؟» شما باورتان می‌آید کسی […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد