خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


تربیت قرآنی۲

امتیاز به این مطلب!

192 views

بازدید

بـدیـن ترتیب , ممکن است در محیط آزاد, به تربیت شونده مجال تفکر و تنبه داده شود و نیازى به اعمال نفوذ و ایجاد محیط استبداد و دیکتاتورى ووحشت پیدانشود.
بـه خـصـوص کـه اگر از کارخانه تنبیه و ملامت و بدگویى , آدم بیرون مى آمد, تا کنون دنیاى پر غـوغـاى مـا اصلاح شده و هیچ گونه نگرانى باقى نمانده بود!آخرین اقدامى که از طرف پرورشکار لایـق انـجام مى گیرد, توسل به تنبیه و خشونت است , آن هم ـچون منظور انتقام گرفتن نیست , بـلـکـه مـنـظـورتـکامل تربیت شونده است ـباید طورى اجرا شود که هدف , فداى خشم و غضب پرورشکار نشده و زیر پا گذاشته نشود.
حداقل آن قهرى زودگذر, ملامتى عاقلانه , و در نهایت , حداکثر آن , تنبیه است .
فرمایش امام موسى کاظم (ع ) نیز بر این نکته تاکید داشت ((۱۱۰))
.
شـاید منظور جان لاک و دسته اى از دانشمندان ما در مورد تجویز تنبیه , همین باشد, به خصوص که دانشمندان ما از سرچشمه پرفیض اسلامى سیراب مى شدند و بعید است که غیر از این منظورى داشـتـه بـاشـنـد و اگـر دراسـلام دسـتـورى در مـورد تـنـبـیـه کودکان , در پاره اى از روایات واردشده ,مربوط به همین موارد استثنایى است , نه این که قانونى کلى و عمومى باشد.
در ایـن جـا نـاگزیریم به جاى این که کودک متخلف را ملامت و یا تنبیه کنیم , چند نکته اى هم به مـعلمان و پدران و مادران یادآورى کنیم و بهتر است رشته سخن را به دست دکتر آلکسیس کارل فـرانـسـوى بـدهـیـم :خانواده به طور کلى محیط تربیتى رقت انگیزى شده است , زیرا پدر و مادر امـروزى ازروان شـنـاسـى کـودک و دوره جوانى , اطلاعى ندارند و بیش از حد لزوم , ساده لوح یا عـصـبـانـى یاضعیف و یا خشنند و شاید بسیارى از آنان مطالبى به کودکانشان مى آموزند و قبل از هرچیز به مشاغل و امور و سرگرمى هاى خود مى پردازند.
فـراوانند کسانى که در خانه و خانواده خود مناظرى از بى ادبى و مجادله و خودپسندى و بدمستى را مـى بینند و بسیارى اگر در خانه خود ندیده اند, ازدوستان خویش آموخته اندب مدارس نیز هنوز نـمـى توانند وظیفه آنان را ایفاکنند, زیرا آموزگاران نیز رفتارشان بهتر از پدران و مادران نیست ب بدین سبب است که در چهره طبقه جوان , همچون آینه اى , اثر بى لیاقتى مربیان منعکس شده است .
تـعـلـیـم و تـربیت عملا به آمادگى براى امتحانات و تمرین ساده حافظه , منحصر گشته است و بدین ترتیب اغلب جز چارپایى براو کتابى چند,نمى پرورد ((۱۱۱))
.
۷ ـ تشویق و پاداش .
دو سلاح موثر براى تقویت نیروى مربى .
بـراى تـربـیـت و اصـلاح کودک , مربى از دو سلاح موثر مى تواند استفاده کند: یکى سلاح تنبیه و دیگرى سلاح تشویق و پاداش .
ما در گذشته , درباره تنبیه و آثار مثبت و منفى آن گفت وگو کردیم .
در این گفتار, هدف ما ارزیابى آثار نیک و بد تشویق و پاداش و حدود استفاده هایى است که مربى مى تواند از این دو سلاح بکند.
تـردیـدى نیست که تنبیه و خشونت , باعث تاثر روحى کودک مى شود و این تاثر روحى , اگر از راه صـحـیـح و بـه انـدازه لازم برانگیخته شده باشد, سبب عبرت طفل مى شود و با احساس پشیمانى , به طور جدى تصمیم مى گیرد که کارى نکند که احیانا تنبیه و خشونت و سرزنش به دنبال داشته باشد.
همچنین تشویق و پاداش باعث نشاط و شادى کودک مى شود و در صورتى که این نشاط و شادى از راه صـحیح و به اندازه لازم ایجاد شده باشد,کودک با اشتیاق تمام مى کوشد که همواره کارهایى را کـه از طـرف مـربـى , او را مـورد تـشـویـق و پـاداش قـرار مـى دهـد, انـجـام دهـد و در آسمان زندگى بدرخشد.
مـربى لازم است توجه داشته باشد که از یک سو باید عقل کودک را احیا کند و قوه تمیز و تشخیص او را بـه کار اندازد, تا بتواند نیک و بد را با عقل خود, از هم جدا سازد و مقلد فاقد تشخیص مربى و بـزرگ تـرها نباشد و از سوى دیگر, براى این که او را به نیکى عادت دهد و از بدى دور گرداند,به عواطف او متوسل شود و با تحریک هاى عاطفى , به مقاصد خویش جامه عمل بپوشاند.
تـحـریـک هـاى عـاطـفى از راه تنبیه و خشونت و سرزنش و تشویق و پاداش صورت مى گیرد: با کـجـروى کودک مى توان با یک اخم , یک خشونت , یک قهر زودگذر و یا در صورت لزوم , یک قهر دیـر گـذر, تـهـدید, ملامت و سرانجام تنبیه بدنى , او را از عواقب وخیم کجروى آگاه کرد, ولى نـبـایدخونسردى ومتانت را از دست داد, چه در این صورت , کار مربى به افراط کشانیده مى شود و صـرف نـظر از این که خشم و غضب از عواطف مزاحمى است که براى انسان صدمه هاى جسمى و روحـى شـدیـد دارد, کـودک را نیز دچار ناراحتى مى سازد وازشکوفا شدن غنچه هاى استعدادش جلوگیرى مى کند.
پـیشواى عالى قدر اسلام پانزده قرن پیش , در زمینه تربیت کودکان مساله اى را مطرح مى کند که شـایسته است به عنوان ارزنده ترین برنامه تربیتى موردتوجه و استفاده قرارگیرد: الولد سید سبع سنین , وعبد سبع سنین ووزیر سبع سنین , فان رضیت خلائقه لاحدى وعشرین والا فاضرب على جـنـبه فقد اعذرت الى اللّه ((۱۱۲))
منظور پیامبر ما این است که کودک در هفت سال اول زندگى سـرور پـدر و مـادر است و آنها ناگزیرند خواسته هاى او راصمیمانه اجرا کنند, در هفت سال دوم زنـدگـى , هـمچون بنده اى باید مجرى اوامر باشد و از خود هیچ گونه مخالفتى ابراز ندارد و این خودمستلزم داشتن برنامه هاى صحیح تربیتى است , در هفت سال سوم , نه سرور است و نه بنده .
او دیـگـر بـه مـرحـلـه تکامل رسیده و از نظر عقل و احساسات , در آستانه استقلال زندگى قرار گـرفته است , از این رو باید در خانواده همچون وزیرمشاور باشد و در حکومت خانواده در مسائل خـانـوادگـى و اجـتـمـاعى و فردى , از فکر و نظر او مدد بگیرد, از آراى صائب او استفاده کند و اشتباهات و خطاهاى او را دوستانه گوشزد نماید.
هنگامى که به سن بیست ویک سالگى مى رسد, در صورتى که اخلاق او درست و مقبول باشد, مربى به هدف مقدس خود نایل آمده است و لذتى که از این راه مى برد, برایش بزرگ ترین پاداش محسوب مى شود.
جوانى که در چنین سنى واجد صلاحیت اخلاقى و اجتماعى باشد, شایسته تشویق است .
رضـایـت خـاطـرمـربى از رفتار پسندیده جوان , ارزنده ترین تشویق و پاداشى است که به او تقدیم مى شود, در عین حال , او پاداش خوش خویى خودرا در زندگى , از محیط و اجتماع خواهد گرفت .
اگـر اخلاق وى در آستانه جوانى و کسب استقلال مورد قبول نباشد, مى توان دست به دامن تنبیه زد و در صـورت لـزوم , شدیدترین نوع تنبیه ـکه همان تنبیه بدنى است ـ درباره او به کار بست , این جاست که مربى در پیشگاه خداوند نیز معذور است .
بـاز هـم توصیه مى کنیم که در عین حال نباید مربى بگذارد عفریت خشم و افراط, اورا تحت تاثیر قرار دهد و بالنتیجه از جاده احتیاط خارج شود.
عـلى (ع ) فرمود: رب ملوم لاذنب له , گاهى اشخاصى که مورد سرزنش قرار مى گیرند, گناهى ندارند ((۱۱۳))
.
روسـو در کـتاب امیل مى گوید:در بچه , ابتدا حالت خوشى و لذتى ایجاد کنید و سپس او را از آن لذت محروم کنید تا بدین وسیله به ارزش آنهاآگاه شود.
مربى با توجه به ارزش لذت ها مى تواند بهترین سلاح موثر و برنده تربیتى را به دست آورد.
او متوجه مى شود که چگونه محروم کردن طفل از بازى , تفریح , کار, همسالان و همبازى ها, توجه و محبت معلم , پدر, مادر, شنیدن یک داستان شیرین وب بهترین تنبیه اخلاقى براى طفل است .
ریشه روانى میل به تشویق و پاداش .
همه در انتظار تردید دیگران هستند.
در حقیقت همه افراد از خود و دیگران انتظار دارند که بر اعمالشان صحه بگذارند.
میل به تشویق و پاداش ـبه قول روان شناسان ـاز همین منشا روانى سرچشمه مى گیرد و بر سطح پهناور شخصیت انسان , جریان پیدا مى کنند.
اگـرچـه انـتـظـار تایید, در اعماق روان انسان ریشه دوانیده است , با وجود این مى توان با تقویت شخصیت , خود را از تایید و تشویق دیگران بى نیازساخت .
مـردم کامل عیار ـکه وظیفه و هدف خود را عاقلانه یافته اندـ نه از تشویق و تایید دیگران خرسند مى شوند ونه از مذمت و بى توجهى آنان غمناک .
این عالى ترین مرحله تکامل شخصیت انسان است .
بـدنـیـسـت بـدانـیـم که پیشوایان بزرگ اسلام , خود چنین بوده اند و براى پرورش پیروان خود, دستورهایى در همین زمینه صادر کرده اند.
امـام صادق (ع ) فرموده است : لا یصیرالعبد عبدا خالصا للّه ـعزوجل ـ حتى یصیر المدح والذم عنده بمنزله سوا, لانالممدوح عنداللّه ـ عزوجل ـ لایصیرمذموما بذمهم و کذلک المذم وم .
فـلا ـعـزوجـل تـفـرح بـمـدح احد فانه لا یزید فى منزلتک عنداللّه ـولا یغنیک عن المحکوم لک والـمقدور علیک , انسان هنگامى بنده خالص خداوندمى شود که ستایش و مذمت دیگران پیش او مـساوى باشد, زیرا کسى که پیش خداوند مورد ستایش باشد, از مذمت دیگران مذموم نمى شود و کسى که پیش خداوند مذموم باشد از ستایش دیگران ممدوح نمى شود.
پـس از سـتـایش دیگران شاد مباش , زیرا بر منزلت تو در پیشگاه خداوند نمى افزاید و تو را از آنچه درباره ات حکم و بر تو مقدر شده است , بى نیازنمى سازد ((۱۱۴))
.
بهتراست مربى نیز در صدد کامل ساختن شخصیت طفل برآید و او را از چنین آزادگى برخوردار گرداند.
بدیهى است که وجود چنین افرادى براى اجتماع نیز بسیار مغتنم است .
اما صرف نظر از این مطالب , آیا بهتر است افراد در برابرانجام هر خدمت و وظیفه اى انتظار پاداش و تشویق داشته باشند و احیانا با پشت هم اندازى ,خود را در معرض تشویق و پاداش قرار دهند, یا هر کـسـى بـه شـایـسـتـگـى ـبدون هیچ گونه چشم داشتى ـانجام وظیفه کند و با احساس رضایت خاطرى که از انجام وظیفه براى او دست مى دهد, خود, بهترین پاداش دهنده و مشوق خود باشد؟ الـبـتـه در عـین حال نمى توان از تاثیر و اهمیت تشویق وپاداش چشم پوشى کرد, ولى بازهم نوع تشویق و پاداش , در تربیت فرق مى کند.
شما اگر براى این که کودکتان را به کارى وادارید با تشویق و پاداش پولى , او را به کار مورد نظرتان بـگـمارید, ممکن است طفل را به حقه بازى وپشت هم اندازى بکشانید, در حالى که اگر از راه هاى دیگرى او را مورد تشویق قرار دهید و پاداش محبت و سرور به او بدهید, چنین خطرى او راتهدید نمى کند.
آرى اگـر نوازش و سرپرستى گل هاى باغچه را به کودک واگذارکنید و در برابر این کار, به جاى تـشـویق و پاداش پولى , از طراوت و منظره دل انگیز وزیباى گل ها سخن به میان آورید و این کار شایسته او را مورد ستایش قرار دهید, یقینا اثر تربیتى بیشترى دارد تا تشویق و پاداش پولى .
عـلـى (ع ) مـى فرماید: الناس ابنا ما یحسنون وقدر کل امرئ ما یحسن , مردم فرزند خصال و رفتار نیکوى خود هستند و ارزش هر کسى به خوبى کردار اوست ((۱۱۵))
.
اگـر کـودکان را عادت ندادیم که در برابر هر کارى انتظار تشویق و پاداش داشته باشند, طبعا از برخى پیش آمدهاى ناگوار نیز جلوگیرى به عمل آورده ایم .
روان شناسى جدید خاطر نشان مى کند که :در مدارس , جایزه و مدال و امتیازات مختلف نیز براى شـاگـردان مـمـتـاز وجود دارد, ولى در این مورد, ودر مورد جایزه و پاداش در خانه , باید نهایت مراقبت به عمل آید و بر حسب عقل سلیم صورت گیرد ((۱۱۶))
.
نظر به این که تشویق و پاداش در جامعه ما به نحو صحیح و به جا و به اندازه انجام نشده است , بیشتر افـراد به طرز قضاوت دیگران درباره خوداهمیت مى دهند و در این راه ماسک هاى عوام فریبانه بر چهره مى زنند و با تظاهر و ریاکارى , مردم را اغفال مى کنند.
هـرکس مى کوشد که از رهگذر نیرنگ و تدلیس , خود را خدمتگزار اجتماع جلوه دهد و از مزایاى آن برخوردار شود.
تامین روحى .
اکـنـون بـا تـوجـه بـه کلیه مطالبى که گذشت , باز هم خاطرنشان مى کنیم که تشویق و پاداش , بـه خـصـوص از طـرف کسانى که مورد احترام کودک هستند, به کودک رضایت خاطر مى دهد, در نـتیجه در او انرژى بیشترى به وجود مى آید و براى کار و کوشش و پیشرفت , تحریک مى شود و در او مـیـل بـه ادامه کوشش و استقامت به وجودمى آید, اگرچه ـهمان طورى که گفتیم ـبهتراست کـودک را وادار کـنـیـم کـه همواره خودش به خود, پاداش درونى بدهد وکمتر از دیگران انتظار تشویق و پاداش داشته باشد.
چنین حالتى مخصوصا براى سلامت روان انسان بسیار لازم است .
بـه عقیده روان شناسان علت بیمارى بسیارى از بیماران روحى و عصبى این است که غریزه تامین روحـى ((۱۱۷))
آنـان ارضـا نـشـده اسـت , آنـان احـسـاس تنهایى مى کنند,چون مى بینند جامعه بـه زنـدگـى و افـکـار و عـلاقه هاى آنان توجهى ندارد,در نتیجه نظم روحى و عصبى آنان در هم مـى ریـزد,درصـورتى که اگر غریزه تامین روحى آنان ارضا مى شد, یعنى جامعه به افکار و رفتار و علایق آنان توجه و در صورت لزوم , تشویق و احترام مى کرد, کار آنهابه این جانمى کشید.
شـکـى نـیـست که ارضاى غرایز در حدود مقررات و امکانات و تجویز عقل و عرف و آداب و رسوم اجـتـمـاعى و از همه مهم تر احکام دینى , بسیارلازم است و سلامت انسان با رعایت همه جوانب , با ارضـاى غـرایـز تـامـیـن مـى شـود, ولـى مـربـى نباید هدف خود را پرورش انسانى قرار دهد که باسرخوردگى یکى از غرایز, دچار صدها عقده روانى شود و فرویدمابانه در سلول انفرادى و تاریک و خـفـقان آور غرایز ـبه ویژه غریزه جنسى ـمحبوس و اسیر باشد! حکومت عقل در کشور تن , باعث تـعـدیـل غرایز مى شود و کلیه غرایز مى توانند به طور عادلانه ارضا شوند و درعین حال انسان را از قیود غرایز آزاد مى سازد و از پیدایش عقده هاى روانى و بیمارى هاى عصبى جلوگیرى مى کند.
رعایت اعتدال , مهم ترین وظیفه مربى است .
هـرگـاه قبول کنیم که تاییدطلبى و تامین روحى در صف غرایز انسان قرار دارد, وظیفه مربى و اجـتـمـاع را بـه این صورت تعیین مى کنیم : در درجه اول باید طفل را طورى بارآورد که خودش داراى شخصیتى کامل باشد, به طورى که بتواند از تایید و تامین درونى برخوردار باشد و نیازى به تایید وتوجه دیگران نداشته باشد.
دیـدیـم کـه روایـات اسلامى نیز ناظر به همین جهت است و پایه گذاران اسلام با بیانات گهربار خویش , پرورش انسان کامل را وجهه نظر تیزبین وموشکاف خویش قرار داده اند.
آنـچـه رهـبـران اسلام مى گویند و توجه علماى آموزش و پرورش و روان شناسان را به خود جلب کرده , همین است , ولى این مساله اى است مربوط به خود کودک و افرادى که مى خواهند عمرى را در اجتماعى بگذرانند.
آنـان بـراى ایـن که دچار شکست روحى نشوند و اعصابشان در زیر بار سنگین تنهایى و عدم تایید درهم شکسته نشود, باید آن چنان استغناى طبع داشته باشند که با انجام وظایف , خود را نیازمند به مـدح و سـتـایـش و بـه اصـطلاح تشویق و پاداش دیگران نبینند و با الهام از تعالیم اسلامى :بنده خالص خدا باشند و مدح و ذم دیگران در نظرشان مساوى باشد.
درسـت اسـت کـه بـایـد افـراد جـامعه به گونه اى تربیت شوند که در راه اداى وظیفه , ستایش و سـرزنش دیگران در نظرشان یکسان باشد, آیا اجتماع وظیفه اى ندارد؟ آیا اگرصرفا به افراد چنین روحـیـه اى بـبـخـشـیـم که اعتنایى به مدح و ذم دیگران نداشته باشند و خود با انجام وظایف , به خـودشـان خـرسندى و نشاط بخشند, کافى است ؟ آیا اجتماع باید طورى باشد که به قول معروف : پـشـک و مـشـک را یـکـسان ببیند؟! آیا بهتر این نیست که جامعه بهترین کیفر دهنده بدکاران و بزرگ ترین مشوق و پاداش دهنده نیکوکاران باشد؟ پس در درجه دوم , وظیفه مربى و به طور کلى وظیفه همه افراداجتماع است که از راه تشویق و پاداش , نیروى فوق العاده اى به کودکان و جوانان و خـلاصـه هـمـه خـدمـتگزاران اجتماع بدهند, تا آنها با نشاط و پایدارى به کار خود ادامه دهند و همچنین , با آنانى که کجروى و خیانت مى کنند, با اظهار تنفر و هرگونه روشى که موثرو به جا و عاقلانه تشخیص داده شود, به مبارزه پردازند.
خوشبختانه دستورات اسلام در این زمینه , چون دیگر زمینه ها غنى است .
عـلى (ع ) در فرمان تاریخى خود به مالک اشتر مى فرماید: ولا یکونن المحسن والمسئ بمنزله سوا فـان فى ذلک تزهیدا لاهلالاحسان فى الاحسان ,وتدریبا لاهل الاسائه على الاسائه والزم کد منهم مـاالـزم نـفسه , باید نیکوکار و بدکار, در نظر تو یکسان نباشند, چنین روشى نیکوکاران را از نیکى بـازمـى دارد و بـدکـاران را بـه بـدى تـشـویق مى کند و هر یک از ایشان را به آنچه خود براى خود برگزیده است , پاداش و کیفر ده ((۱۱۸))
.
ایـن دسـتور در هر دوره و هرجایى , براى کلیه مردم قابل اجراست , ولى نباید فراموش کرد که در این راه دو چیز, هم مضر و هم گناه است : یکى افراط و دیگرى تفریط.
نـه افـراط و زیـاده روى در تـشـویـق و پـاداش رواسـت و نه افراط و زیاده روى در تنبیه و توبیخ , همچنان که در هر دو مورد, تفریط نیز بخشودنى نیست .
عـلى (ع ) فرمود: الثنا باکثر منالاستحقاق ملق , والتقصیر عن الاستحقاق عئ او حسد, ستایشى که بـالاتـر از حـد اسـتحقاق افراد باشد, چاپلوسى وستایشى که کمتر از میزان استحقاق باشد عجز یا حسداست ((۱۱۹))
.
اکنون لازم است که حس حق شناسى وسپاسگزارى را در دل افراد احیا کنیم و همچنین لازم است که حس تنفر و انزجار از خاینان و کجروان رادر جامعه بیدار گردانیم , تا قدر و منزلت افراد خادم و خاین در اجتماع مشخص شود و افراد شیاد نتوانند جایگاه هاى حساس مدیریتى را اشغال کنندو آنهایى را که گویاتر از بلبل و پاک تر از فرشته اند, خاموش سازند و به کنج انزوا فرستند.
بـا تـوجـه بـه ایـن کـه سـپـاسـگـزارى خداوند, یکى از وظایف انسان و مورد تایید قرآن و احادیث اسـلامـى اسـت , بـا وجـود ایـن در یـکـى از روایـات آمـده اسـت کـه :اشکرکم للّه اشکرکم للناس , سـپـاسگزارترین شما در برابر خداوند, کسى است که بهتر از عهده سپاسگزارى افراد برآید و حس حق شناسى وسپاسگزارى در دل او زنده و ثابت باشد ((۱۲۰))
.
این موضوع , در مورد کودکان که هدف این مقالات پرورش آنهاست , نیز کاملا صدق مى کند, ولى بازهم آگاهى و احتیاط مربى بسیار لازم است , چه حالات و روحیات اطفال به طور کامل با یکدیگر فرق مى کند.
شواهد تجربى حاکى است که ستایش براى کودکان عادى و کند ذهن , اثرى بیشتر و براى کودکان درخـشـان اثـرى کمتر دارد, اما سرزنش در کودکان درخشان اثرى بیشتر داردو دختران بیش از پسران در مقابل ستایش حساسیت دارند, ولى پاره اى مطالعات دیگر, حاکى است که صرف نظر از هـمـه تـفاوت هاى فردى ,سنى و هوشى , ستایش کارگرترین مشوق است و سرزنش وانتقاد, اثرى کمتردارند ((۱۲۱))
.
۸ ـ عـادت .
نقش حیاتى عادت .
اگـر چـه انـسـان بـا داشتن نیروى عقل , از موجودات این جهان ,امتیاز مى یابد ومى تواند در باره گـفتار و رفتار خویش , به اندیشه پردازد, آن گاه پس ازتشخیص نیک از بد, راه صواب را بپیماید, ولى اگر بنابراین باشد براى هرکارى کوچک , مدت ها ـدست کم چند لحظه ـسر به جیب تفکر فرو برد,مشکل بزرگ زندگى اش از همین جا آغاز مى شود و همه یا بیشتر کارها متوقف مى ماند.
خوشبختانه قسمت عمده کارها به گفته روان شناسان : بر اثر تکرار فراوان به صورت اعمال خودکار درآمـده اسـت ((۱۲۲))
و آدمـى براى انجام آنها نیازى به تفکرجدید ندارد, تنها یک قسمت ناچیز و مـخـتـصـرى اسـت کـه بـه تـفـکـر جـدید نیازمند است و همان هم بر اثر تکرار, به صورت اعمال خودکاردرمى آید وزمینه براى ابتکارات تازه فراهم مى گردد.
جان دیوئى مى گوید:عادت باعث صرفه جویى در صرف انرژى است و از این رو به ارگانیسم , امکان تغییر و تحول مى دهد, به عبارت دیگر: عادت زمینه ابتکاراست ((۱۲۳))
.
انـسـان از ساده ترین کارها,مانند لباس پوشیدن , غذا خوردن وب گرفته , تا کارهاى دشوار, از قبیل رانـنـدگـى , خواندن , نوشتن , سخنرانى وب همه رابه طورخود کار انجام مى دهد و این که برخى از روان شناسان او را مخلوق عادت ((۱۲۴))
دانسته اند, از همین لحاظاست وبدون شک , وجود عادت درزندگى , یگانه وسیله سعادت و خوشبختى است .
جان دیوئى مى گوید:یکى دیگر از عناصرى که عادت را تشکیل مى دهد, عنصر روانى است .
هـر عـادتـى مـوجـد تـحول روانى است , هرگاه به کارى معتاد شویم تمایل یا علاقه شدیدى به آن پیدامى کنیم و از اجراى آن لذت مى بریم , با خوشى وخوش بینى به آن مى نگریم , دانسته یا ندانسته , براى آن کار فواید و مزایاى فراوان برمى شماریم و اگر از آن کار ممنوع شویم , احساس محرومیت وناراحتى مى کنیم , طرز تفکر و کیفیت عواطف ما سخت زیر نفوذ عادات ما قراردارند ((۱۲۵))
.
عادت هاى ناروا و علاج آن .
باید توجه داشت استعدادهایى که در وجود آدمى نهفته است , ممکن است مورد بهره بردارى درست یا نادرست قرار گیرد.
زیـانـى که دامنگیر انسان شده و مى شود, این است که به جاى این که همواره در راه تشکیل عادات خـوب و پـسـنـدیده کوشا باشد و از تشکیل عادات زشت و ناروا جلوگیرى نماید, دستخوش خطا مـى شـود و وجـود خـود را بـا عـادتـهـاى نـاروا وزشت , آلوده ساخته تا دم مرگ نیز با آنها دست به گریبان مى ماند.
ژان ژاک روسو, در کتاب معروف خود امیل مى گوید: من همیشه کوشش مى کنم که فرزند خود را عادت دهم به اینکه هرگز عادتى نکند.
این گفتار اگر چه به ظاهر صحیح نیست , ولى از آن جا که بسیارى ازعادات انسان نتیجه دوران کـودکـى اوسـت , صـحـیـح است , زیرا در این دوران نیروى تشخیص انسان ضعیف است و اگر از آمـوزش و پـرورش صـحـیـح بـرخـوردار نـباشد, به طور کورکورانه و ماشینى , عادت هایى در او تـشـکـیـل مى شود که اگر با آنها مبارزه نشود و ریشه کن نگردد, تا پایان عمر با او بوده و بسا او را دستخوش رکود و جمود مى سازد و از تحصیل عادات مفیدهم باز مى دارد.
بنابراین , کودکى که هر نوع عادتى مى پذیرد و خود او هم به هیچ نحو نمى تواند میان عادات نیک و بـد فـرق گـذارد, باید تحت مراقبت دقیق درآید و بایک سلسله عادات نیک , پرورش یابد و شکى نیست که پله اول تشکیل عادات نیک و بد, خانواده , به ویژه آغوش گرم مادران است .
از هـمـیـن جـاست که کودک , به دزدى , دروغگویى , لافزنى , تنبلى , فرار از انجام وظیفه وب عادت مى کند و پدران و مادران باید کودک را عادت دهند که به این صفات زشت عادت ننماید.
پـس از آن که قوه تمیز و تشخیص در آدمى بیدار شد, باید خود از تشکیل عادات بد در وجود خود جـلـوگـیرى نماید و تحت تاثیر هوا و هوس ,معاشر ناجنس و اشتباهات دیگر, گرفتار عادت هاى ناروا نشود.
بـسـیـارى از جـوانـان , بـراثـر یـک اشتباه , دوستى ناباب , هوسى ابلهانه وبعمرى را به پریشانى و بـدبـختى مى گذرانند و همواره در آتش پشیمانى وحسرت مى سوزند و بر لحظات غفلت و اشتباه خویش , لعن و نفرین مى فرستند.
بیمارى عادات ناروا, خطرناک تر از هر نوع بیمارى کشنده و زیان بخش است .
روان شناسان سعى کرده اند راه هایى براى جانشین ساختن عادات خوب به جاى عادات بد, پیشنهاد کنند و این قبیل بیماران را درمان روحى بخشند.
براى ترک عادت نامطلوب , نباید هیچ گونه استثنایى قائل شد و باید عادات ارادى جدید را تمرین و عـادات غـیر ارادى را با تمرین هاى ارادى ترک کردو مشخصاتى صریح براى عادت جدید تعیین نمود.
عادت و آموزش و پرورش .
باید اعتراف کرد که نقش معلم و متصدیان آموزش و پرورش در بنیان گذارى عادات نیکو, بسیار مهم است .
بـدنیست بدانیم که برخى , آموزش و پرورش را عبارت از:تحصیل عاداتى که سبب سازگارى فرد با محیط مى شود ((۱۲۶))
دانسته اند, البته این سازگارى باید سبب ایجاد تغییراتى در محیطشود و صرفا عملى منفى و منفعل و معلول حوادث محیط نباشد.
بـا تـوجـه بـه تـعریف مذکور, دراین جا دو وظیفه اساسى براى معلم بیان مى شود:۱ـایجاد عادات مطلوب ,۲ـترک دادن عادات زشت و ناروا.
همان طورکه گفتیم , طفل یا نوجوان به خودى خود قادر نیست خویشتن را در ایجاد عادات نیک و ترک عادات ناروا رهبرى کند.
این وظیفه مربى واقعى و معلم وظیفه شناس است که در راه آموزش و پرورش آنها سعى بیشتر و پـى گـیرتر و دقت شایسته ترى از خود ابراز دارد,استعدادهاى نهفته نونهالان را کشف کند, نقاط ضـعـف آنـهـا را جـسـتـجـو نـمـایـد و بـا صـبـر و حوصله , به تدریج عادات زشت آنها را به دست فـرامـوشـى بـسپارد و آن عاداتى که سبب سازگارى آنان با محیط و فعالیت و ابتکارو سعادتشان مى شود در آنها به وجود آورد.
بـایـد طورى کودک و نوجوان را تحت مراقبت دقیق قرارداد و طورى از آموزش و پرورش واقعى بـرخـوردار سـاخـت که همواره از روى فکر و اندیشه و ملاحظه غایت و نتیجه عمل , آن را از روى شـعـور و اراده تـمـریـن کـنند, تا به صورت عادت و خودکار درآید, و هم در موارد لازم بتوانند با یـک تصمیم , عادتى را ترک نمایند ودر تمام عمر از همین راه و رسم صحیح پیروى کنند و هرگز دچار عادت هاى کورکورانه نگردند.
آرى , مـعلم خوب همواره به شاگردان خود درس فضیلت و انسانیت مى دهد و عقل آنها را بیدار و آگاه مى سازد وکاخ سعادت آنها را با روشى خردمندانه در محیط آموزشگاه پى ریزى مى نماید.
پـدران نـباید خیال کنند که وظیفه آنها تنها نان و لباس دادن است و نسبت به آموزش و پرورش کـودکـان و تشکیل عادات نیکو در وجود آنها وظیفه اى ندارند, و معلمان نیز نباید تصور کنند که تـنـهـا بـا یـاددادن و خواندن و نوشتن , تمام وظیفه هاى آنها انجام گرفته است و در مورد عادات نـامـطـلوب و تربیت اخلاقى و اجتماعى کودکان , سهمى ندارند و به عبارت دیگر, تصور نکنند که درس هـاى آمـوزشـگـاهى ارزش اخلاقى ندارد, بلکه باید درآموزشگاه ها به وسیله درس جداگانه اخلاقى شاگردان را با مسائل اخلاقى , آشنا بکنند.
جـان دیـوئى مـى گـویـد:آمـوزش و پرورش , دست کم در جامعه دموکراتیک , نه تنها باید رفتار خارجى افراد را با موازین اجتماعى همنوا سازد, بلکه افکار و امیال آنان را موافق آرمان هاى اخلاقى جامعه پرورش دهد, تا رفتار آنان خودبه خود بر موازین اخلاقى استوار شود ((۱۲۷))
.
مـربـیـان بـایـد بـکـوشـند تا عالم سازى را با آدم سازى توام سازند, وگرنه پیشرفت علم و عقب ماندگى انسانیت همواره بر دردها و گرفتارى هاى بشر مى افزاید.
مـا بـیـش از آن کـه به مهندسان کارخانه راه سازى و ساختمان احتیاج داشته باشیم , به مهندسان انسانى نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهدرسید.
۹ ـ سرمایه هاى مادى و معنوى .
مشکلات قرن ما.
در فـصـل پـیش , درباره عادت ـموضوعى که از نظر دانشمندان آموزش و پرورش اهمیتى به سزا دارد ـبـحـث کـردیـم و سـرانـجـام , رشته سخن به این جارسید که ما بیش از آن که به مهندسان کـارخـانـه , راه سـازى و ساختمان احتیاج داشته باشیم به مهندسان انسانى نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهدرسید.
اکـنـون بـاید دید, علت عقب افتادگى یک ملت , تنها نداشتن ذوب آهن , کارخانه , نیروى تولید و افـزارکـشـاورزى نـواست , یااین که علاوه بر همه اینها,نداشتن یا به کار نبردن سرمایه هاى معنوى است ؟ چرا ممالک مترقى با این که از جنبه هاى مادى به طور کامل برخوردارند, همواره در نگرانى واضـطـراب بـه سـر مـى برند و از آرامش و راحتى محرومند؟ علت این است که توسعه روزافزون قـدرت ها و فراوانى سلاح هاى آتش زا هر لحظه خطرهاى سهمگینى را در برابر مردم جهان نمودار مى سازد و آینده مبهم و تاریکى را مجسم مى نماید.
آیـنده علم با همه امیدها و آرزوهایى که به دنبال دارد, معلوم نیست براى بشر مفید یا مضر باشد و این از لحاظ استفاده هاى خطرناکى است که ممکن است بشراز علم بکند.
تـنـهـا سـالانـه ۱۲۰میلیارد دلار از ثروت و درآمد جهان را تسلیحات مى بلعد و به گفته دبیر کل سازمان ملل متحد:مساله این است که آیا سرانجام ما نژادبشر را منقرض خواهیم کرد یا این که عالم بشریت از جنگ دست برخواهد داشت .
از دانـشـمـنـد بـزرگ عصر اتم و فیلسوف عالى قدر, انشتین پرسیدند:در جنگ سوم , چه سلاحى به کارخواهد رفت ؟ وى از پاسخ این سوال خوددارى کرد و خود را به نادانى زد و گفت : اگر جنگ چهارمى پیش آید, اسلحه آن منحصر به فلاخن خواهدبود! یعنى طورى دنیا زیر و رو مى گردد که بـشرى باقى نخواهد ماند و اگر بشرى باقى بماند زندگى او به صورت زندگى بشر ما قبل تاریخ در خواهد آمد.
بیشتر کوشش دنیاى قرن بیستم , صرف خلع سلاح , رهایى از استعمار و پشتیبانى از کشورهاى در حـال تـوسـعـه مـى گردد و این امر نشان مى دهد که هنوز دنیاى ما محل امن و امان و سعادت و خـوشـبـختى نشده است و ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم ! اوتانت دبیر کل وقت سازمان ملل متحد مى گوید:اغلب کشورهایى که تازه از استعمار رهایى یافته و در حال توسعه اند, فاقد سازمان ادارى و فـنـى هـسـتند, زندگانى اقتصادى و مالى آنها عموما متزلزل است , احتیاج مبرمى به مدرسه و مـعـلـم دارند و غالبا قربانى عدم ثبات اوضاع سیاسى خود مى شوند و به عهده سازمان ملل متحد است که آنها رایارى کند تا بتوانند مشکلات خود را حل کنند.
وانـگـهـى , تنها این کشورها دچار این گرفتارى ها و بدبختى ها نیستند, بلکه دو میلیارد از مردم جـهـان : یـعنى در حدود سه چهارم ساکنان کره زمین با فقر وبدبختى نفس مى کشند و از حداقل ضروریات زندگى هم محرومند, روى همین جهات بود که سازمان ملل متحد به موجب قطعنامه مورخ سال۱۹۶۱ م .
سال هاى ۱۹۶۰تا ۱۹۷۰م .
را دهـسـالـه سـازمان ملل متحد براى توسعه اعلام کرد, تا با اقدامات سازمان , تفاوت فاحش بین درآمـد یـک کـارگـر مـتوسط در کشورهاى صنعتى وقوت لایموت انسان متوسط در کشورهاى تـوسعه نیافته , از میان برداشته یا تعدیل شود و در کشورهاى در حال توسعه , درآمد ملى را تا سال ۱۹۷۰سالى پنج درصد افزایش دهد.
* * * از آنـچـه بـه عـنوان مشکلات قرن ما گفته شد, این نتیجه به دست مى آید که در درجه اول , سـرمـایـه هاى مادى در همه جاى دنیا و به دست تمام مردم جهان نیست , بلکه در برخى از ممالک بـزرگ مـتـمـرکـز شـده است و سایر ممالک به علل و جهاتى , از تحصیل این سرمایه ها محرومند ونـمـى تـوانـنـد روى پـاى خـود بایستند و در درجه دوم ,نه تنها سرمایه هاى مادى نتوانسته است دردهاى بشر را درمان کند, بلکه خود بر دردها و مشکلات بشر افزوده است .
بـا ایـن هـمـه شکى نیست که یک ملت , آن گاه مى تواند به سعادت واقعى برسد که از سرمایه هاى مادى و معنوى برخوردار باشد.
ما در پى نشان دادن رمز سعادت واقعى هستیم .
اوتـانـت , علل عقب افتادگى بسیارى از ممالک روى زمین را فقدان سازمان ادارى و فنى , تزلزل زندگى اقتصادى و مالى , احتیاج مبرم به مدرسه ومعلم و عدم ثبات اوضاع سیاسى مى داند.
بنابراین , سعادت یک ملت , آنگاه به خوبى تامین مى شود که هیچ یک از این نواقص در زندگى او راه نـداشـتـه بـاشد,ولى رفع این نواقص به عهده کیست ؟ مگر چنین نیست که تنها کسانى مى توانند بـرایـن نـواقـص فـایـق آیـنـد کـه در مـدرسـه و بـه وسیله معلم تربیت مى شوند؟ ما, معلمان را مـهـندسان انسانى لقب دادیم , زیرا اگر مثلا مهندس برق , در امور مربوط به برق تخصص دارد و بـه اوضـاع آن سرو سامانى مى بخشد,معلم هم مهندسى است که در امور مربوط به انسان , تخصص دارد و به اوضاع او سروسامان مى بخشد.
وظـیـفـه معلم تنها این نیست که پزشک , مهندس , حقوقدان , عالم اقتصاد, ریاضیدان , فیلسوف , ادیب , درجه دار و صاحب منصب , تحویل جامعه بدهد, بلکه همه اینها معلومات و فنونى هستند که اگـر تـوام بـا اخـلاق و انـسـانـیـت نـبـاشـنـد و ایـمـان بـه مـبـدا و معاد, آنها را در راه صحیح راهبرى ننماید,مشکلات زندگى را در دنیاى کنونى صد چندان خواهندکرد.
پیکار مردم جهان .
بـه دلایـل مذکور, امروز مردم جهان به طور محسوسى در راه مبارزه با مشکلات , به پا خاسته اند و بایک کوشش پى گیر و همه جانبه , با سرانگشت تدبیر و درایت , گره ها را از زندگى مى گشایند.
در مـیـان هـمـه مشکلات مساله آموزش و پرورش , بیش از همه , مورد توجه است , زیرا حل همه یا بـسـیـارى از مـشـکـلات به آموزش و پرورش بستگى دارد و ملتى که از آموزش و پرورش صحیح برخوردار باشد, به راحتى بر مشکلات فایق مى آید.
در تـمـام جـهـان , دانشگاه ها همواره در درجه اول اهمیت بوده اند و به وسیله اقدامات دولت ها و مردم نیکوکار, روزبه روز بر توسعه آنها افزوده مى شودو سرمایه هاى هنگفتى در آنها گرد مى آید.
اصـولا پـیـشـرفت آموزش و پرورش , نشان پیشرفت هر قومى است , از این رو مردم جهان به طور دسـتـه جـمعى علیه جهل و بى سوادى به مبارزه برخاسته اند و با کوشش و تلاش , همواره در صدد پیداکردن راه هاى بهتر و صحیح تر براى تعلیم و تربیت کودکان هستند.

آسایش و راحتى ملتها مدیون ترقى علمى است .
در ایالات متحده امریکا ۱۸۰۰دانشگاه و کالج وجود دارد, دوازده عدد آنها بیش از صد میلیون دلار ثروت دارد.
دانـشگاه هاروارد, ثروتمندترین دانشگاه ایالات متحده است و به تنهایى نزدیک ۴۶۹ میلیون دلار ثروت دارد.
ثروت دانشگاه تگزاس نیز تخمینا به ۴۳۴ میلیون دلار مى رسد.
حداقل ثروت ۱۰۱ دانشگاه دوازده میلیون دلاراست .
بسیارى از مردم نیکوکار جهان , ثروت هاى کلان خود را در راه پیشرفت علم و دانش وقف کرده اند.
آلفرد.
ب .
نـوبـل دانشمند علم شیمى و مهندسى که در سال ۱۸۹۶میلادى زندگى را بدرود گفت , ثروت خـود را وقف کرد تا به کسانى که در زمینه فیزیک ,شیمى , زیست شناسى یا طب , صاحب کشف یا اخـتـراعـى مـهـم بـاشـنـد, یا بهترین آثار ادبى را به وجود آورند, یا بزرگ ترین خدمت را به صلح جهانى بکنند, جایزه داده شود.
مبلغ این جایزه ها در ۸۰۰۰ دلارتثبیت شده است .
از سال ۱۹۰۱به بعد بیش از ۲۸۰نفر از بزرگ ترین دانشمندان و نویسندگان و خدمتگزاران به صلح , جایزه نوبل را دریافت داشته اند.
هـمـان گـونه که جوانان مملکت ما امروزه با افتخارات بزرگ خود در المپیادهاى علمى , اعجاب جهانیان را برانگیخته اند.
اوقاف گیپ یادگار مادر پیرى است که فرزند جوان خود گیپ را ـکه علاقه سرشارى به ادبیات فارسى داشت ـاز دست داد.
وى بـراى آرامـش خـاطر خسته و ملول خود, ثروت خویش را وقف کرد, تا آثار ادبى فارسى طبع شود.
اکنون کتاب هاى چاپ اوقاف گیپ از بهترین چاپ هاى کتب فارسى محسوب مى شود.
این نمونه ها براى مردم متمکن و ثروتمند, سرمشق بزرگى به شمارمى رود.
امـیـدواریم در مملکت ما هم مشکل آموزش و پرورش به کلى حل شود و در این راه , سرمایه هاى مادى و معنوى به کار افتد, تا در سایه آن بتوانیم برمشکلات فایق آییم .
۱۰ ـ اجتماع و کودکان نورسته .
نگاهى به گذشته .
دنیاى امروز از چند جهت , با دنیاى گذشته فرق دارد.
روزگـارى بود که بشر, به خواندن و نوشتن و علم و دانش , اهمیت نمى داد و آن را براى زندگى لازم نمى شمرد و ـاحیاناتوجه به آن را امرى تفننى وزاید و گاهى لغو و ننگین مى شمرد.
در کـشـور یـونان , که مدت ها مهد علم و فلسفه بود و نوابغ علم و فلسفه چون سقراط, افلاطون , ارسـطـوو بـرا در خـویـش پـرورانید و از دماغ آنها, افکارفلسفى به دیگر نقاط جهان تراوش نمود, آمـوزگـارى را عـیـب مـى پـنـداشـتـنـد و زشـت ترین ناسزا این بود که بگویند: فلانى آموزگار شده است ! ((۱۲۸))
اعراب به کلى از علم و دانش بى بهره بودند, حتى در آغاز اسلام فقط هفده نفر نـوشـتن مى دانستند و با آن همه تاکیدات فراوان پیامبر عالى قدر اسلام به تعلیم و تربیت و این که سـفارش کرد مسلمانان باید از گهواره تا گور دانش بجویند و قرآن کریم اعلام کرد: مردم دانا با مردم نادان برابرنیستند ((۱۲۹))
و تنها دانشمندان از خدا مى ترسند ((۱۳۰))
با وجود این ـبه گفته جاحظ در کتاب البیان و التبیین ـیکى از اعراب مى گفت :مناسب شوون یک نفر قریشى نیست که جـز تـاریـخ قـدیـم اعراب , چیز دیگرى بداند, مخصوصا حالا که هر کس باید تیر و کمان بردارد و به دشمن حمله کند.
وذوالرمه ـیکى از شاعران عرب (متوفى ۱۱۰ ق .
)ـ تـرس داشـت که هنر کتابت خود را آشکار سازد, زیرا به گفته او نوشتن نزد اعراب ننگ بود! با این همه , در دورانى که اروپاى قرون وسطى درگرداب جهل و نابخردى دست و پا مى زد و کلیسا با کمال استبداد و خودسرى , مردم اروپا را به حال جمود و رکود نگاه داشته بود و براى جلوگیرى از نـهـضـتـهـاى فـکـرى و خـدمات دانشمندانى چون : کپرنیک , برنو ـکه با کمال شقاوت در آتش سوزانده شدـکپلر و گالیله به هروسیله نا مشروع وغیرانسانى متوسل مى گردیدند, مسلمانان در پـرتـو تعالیم عالیه اسلام ـعلى رغم بسیارى از تعصبات ناروا که به شمه اى از آن اشاره شد ـدر راه تـعـلیم وتربیت , به کوشش و فعالیت پرداختند و با اقتباس تحقیقاتى که در گذشته , مردم یونان , هـند, ایران و مصر کرده بودند,خود به اختراعات و اکتشافات جدیدى نایل گردیدند و فصلى جدید بر دانش انسانى افزودند و بنیان تمدن کنونى را ـکه به دست اروپائیان به اوج کمال رسیدـنهادند.
اهمیت آموزش و پرورش در دنیاى امروز.
روابـطى کـه اروپائیان طى جنگ هاى صلیبى با دنیاى متمدن اسلامى آن روز پیداکردند, وسیله بیدارى آنان گردید و به آنها نشان داد که یگانه وسیله ترقى وتعالى , توجه به علم و دانش و به وجود آوردن آمـوزش و پـرورش هـمـگـانـى است وبه جرات مى توان مدعى شد که علت اصلى یا یکى از علل اصلى رنسانس , مسلمانان هستند.
لـوتر, براى اولین بار پیشنهاد کرد که دولت ها موظفند آموزش وپرورش ملت هاى خود را به عهده گـرفـتـه و بـا اجـبار, کودکان را تحت تعلیم و تربیت درآورند و راه را براى ترقى و تعالى به روى ملت هاى خود بگشایند ((۱۳۱))
.
کار به جایى رسید که اصولا آموزش و پرورش , خود علمى مستقل شد.
و شـعبى از قبیل فلسفه آموزش و پرورش و اصول آموزش و پرورش پیدا کرد و دانشمندانى چون : هـربـارت , روسو, فربل , پستالزى , جان دیوئى وب در این رشته ها قدم به عرصه وجود گذاشتند و بـراى کـودک ـن سـان کـه بـایـد و شـاید ـارزش و احترام قائل شدند, در صورتى که دیگران او را موجودى به اصطلاح فعل پذیر و ناتوان , مى پنداشتند و به خودى خود براى او ارزشى قائل نبودند و دوران کـودکى او را مقدمه و پیش در آمد بلوغ پنداشته ,تصور مى کردند که فقط فرد بالغ , پخته و کامل است , در صورتى که از نظر آموزش و پرورش , هیچ کس در هیچ مرحله اى کامل و تام و تمام نـیـست ,از این رو امرسن ((۱۳۲))
مى گوید: به کودک احترام گذارید, در زندگى او زیاد مداخله نکنید و خلوت او را بر هم نزنید.
مـى دانـم کـه بـرخى از مردم , به این سخن اعتراض مى کنند و مى گویند: شما مى خواهید به نام احـتـرام کـودک , زمام نظم عمومى و خصوصى را از دست رها کنید و کودک نورسته را به امیال و هوس هاى دیوانه وار خود واگذارید! به اینان باید پاسخ گفت که به کودک احترام بگذارید و در این کار کوتاهى مکنید, ولى به خود نیز احترام گذاریدب در تربیت کودک , دو نکته مهم است : مقتضیات طـبـع کـودک را مـراعات کنید و موافق جهتى که دارد, به بارش آورید و به سلاح دانش مسلحش کنید ((۱۳۳))
.
و باز هم با تاکید تمام مى گوید:راه تربیت صحیح , همین است و راهى بس دشوار است .
معلمى که این راه را مى پیماید, بر خلاف معلمى که به درس گفتن اکتفا مى کند, باید همه وقت و نیرو و فکر و شخصیت خود را به کار گیرد ((۱۳۴))
.
بـا کـوشـش ایـن دانـشـوران آمـوزش و پرورش موقعیت خاصى پیدا کرد و در مورد سراسر دوره زندگى یک انسان آرمانى , نظراتى ارزنده ابرازشد.
جـان فیسک ((۱۳۵))
در کتاب گردشهاى پیرو عقیده تکامل تدریجى ((۱۳۶))
معتقد است که :هر چـه بـر تـکـامل جوامع بشرى افزوده مى شود, لزوما عمرکودکى ودوره رشد اطفال نیز طولانى تر مى شود, زیرا تکامل جامعه ایجاب مى کندکه حقایق بسیار فراوانى در کودکى به نوباوگان آموخته شـود,هـمـچـنـان کـه افـزایـش دانـسـتـنـیـهـاى کـودکـان هم به نوبه خود, سبب تکامل جامعه مى گردد ((۱۳۷))
.
مسئولیت بزرگ .
هـنـوز دنیا نتوانسته است با همه زحمات و مشقتها و مخارج سنگینى که در راه آموزش و پرورش مـبـذول داشته است , به ساختن انسان ایدآل و آرمانى توفیق یابد, ولى در این راه مسافت زیادى را پـیـمـوده اسـت و شـایـد, بلکه قطعا, بیش از آنچه پیموده است , از هدف دور وهنوز اندر خم یک کوچه است .
ایـن جـاست که جامعه ما یک مسئولیت بزرگ در برابر نسل جوان پیدا مى کند و موظف است که دین خود را ادا نموده , این بار سنگین را به منزل برساند.
طـبـقـه معلم , جزیى از اجتماع و کارش آموزش و پرورش عمدى است و وظیفه دارد کار خود را ـچـنان که در فصل پیش شرح دادیم ـانجام دهد,ولى از آن جا که تنها آموزش و پرورش عمدى در سـرنـوشـت کـودکـان دخیل نیست و آموزش و پرورش غیر عمدى نیز در سرنوشت آنان دخالت تام دارد, سایر طبقات اجتماع نیز به نوبه خود وظایفى دارند که براى تکمیل کار معلم , ناگزیرند به وظایف خویش عمل کنند.
اگر معلم تعلیمات دینى در کلاس درس , عقاید و اعمال دینى را به کودکان یاددهد و کودکان از پـدران , مـادران , سـایـر بستگان و طبقات اجتماع , عقایدو اعمال ضد دینى مشاهده کنند, به طور قطع کار معلم خنثى خواهد شد.
اگـرمعلم اخلاق , در کلاس درس , از زشتى و ناروایى دروغ , بخل , حسد, تهمت , خیانت وب سخن گـوید و دانش آموز در خانه و اجتماع , خلاف آنچه شنیده است ,بنگرد, واکنش روحى او چه خواهد بـود؟!شـمـا پدران و مادرانى که از کودکان خویش انتظار راستى و درستى و انسانیت دارید,شما مـردمـى کـه از نـسـل جوان انتظار ترقى و تعالى دارید, و سرانجام شمایى که از توسعه روزافزون مـفـاسـد در مـیـان نـونـهـالان اجـتماع رنج مى برید,بیایید علاج واقعه را پیش از وقوع کرده , با دسـتـگـاه هاى تربیتى مثبت و سالم , همکارى کنید و نسل جوان را در مسیر صلاح و خوشبختى , به حرکت آورید و نگذارید این نونهالان , دستخوش سموم مفاسد اخلاقى شوند.
شـمـا هـمـان پـیشوایانى هستید که به فرمایش على (ع ) باید:نخست به آموزش وپرورش خویش و آن گـاه بـه آموزش و پرورش دیگران بپردازید و پیش ازآن که با زبان به آموزش و پرورش دیگران پـردازیـد, بـا رفـتـار خود آنها را تحت تعلیم و تربیت خود در آورید و توجه داشته باشید کسى که بـه تـعـلـیم وتربیت خود پردازد, از کسى که به تعلیم و تربیت دیگران مشغول است , بیشتر سزاوار تجلیل و احترام است ((۱۳۸))
.
۱۱ ـ آوارگان اجتماع .
طفلک , آرام آرام چشم و گوشش بازمى شد و با محیط زندگى آشنایى پیدامى کرد.
بابا و مامان را شناخته بود.
حس مى کرد که دو موجود مهربان با تمام قوا در راه تامین آسایش او شب و روز درتلاش هستند.
او بـهـانه مى گرفت , از بهانه گیرى ضررى نمى کرد, همیشه نازش را مى خریدند, نوازشش مى کـردنـد, بـا یـک کـسالت مختصر, او را نزد پزشک مى بردند و به وسیله دارو و مراقبت هاى غذایى خاصى درمانش مى کردند.
همه براى او آینده درخشانى پیش بینى مى نمودند.
قراین هم نشان مى داد که غیر از این نیست , ولى یک حادثه غیر مترقبه به طور کلى صحنه را تغییر داد حوادث تازه اى به روى پرده آمد.
طفلک بیچاره , ماتش زده بود.
بـاوه ! زنـدگـى اگـر ایـن است , یعنى هیچ ب!زیرا احساس مى کنم که اگر به دنیا نمى آمدم و این تلخیها را نمى چشیدم , خیلى بهتر بود.
راستى من که از این زندگى جز تلخى , ناکامى , دلهره و اضطراب , چیزى ندیدم .
نه شبى آرام خفتم و نه روزى برق امیدوارى , خانه دل افسرده ونازکم را روشن ساخت .
نه از کسى صفا دیدم , نه از دستى نوازش ! نه از زبانى حرف ملایم شنیدم و نه از دهانى نغمه انس و مـهـربانى !گویى روزگار با تمام قدرت هاونیروهاى خود, سر دشمنى با من ـکه موجودى بینوا, بـى پـناه , بى خانمان و بى سرپرستم ـدارد! یادگذشته ها به خیر! چه آرزوها که در دل دارم :آرزوى یـک غذاى سیر, یک بستر گرم , یک پناهگاه مهربان , مثل بچه هاى مردم سرو سامانى داشته باشم , روزهـا بـه مـدرسه بروم , تعطیلات با پدر ومادرم به گردش و تفریح و دید و بازدید بروم , ایام عید لباس نو بپوشم , ولى افسوس ! این اجتماع خیره سر و لاابالى , این ثروتمندان عیاش و تن پرور,چرا به فـکـر من و امثال من نیستند؟! چه مى شد اگر یک صدم هزینه سنگین و گزاف زندگى خود را کنار مى گذاشتند و صدها امثال مرا که به عللى دچار سرنوشتى چون سرنوشت من شده اند زیر پر و بـال مـى گـرفـتند؟! یک صدم مخارج کنار دریا, شب نشینى ها, مسافرت به کشورهاى خارج وب به انسانهایى دل افسرده و بینوا چون من اختصاص داده , به این ناهماهنگى و فاصله عظیم طبقاتى خـاتمه مى دادند! خواننده عزیز! ممکن است تصورفرمایید که مجسم ساختن این گونه ماجراهاى تـلـخ چـه ارتباطى به بحث ما دارد, ولى نباید فراموش شود که در جامعه ما کسانى هستند که به عـللى کانون گرم خانوادگى آنها از هم متلاشى شده است : زنى از شوهرش خوشش نیامده است , شـوهـرى به زن دیگرى دلبستگى پیدا کرده , سرانجام عفریت شوم طلاق آنها را ـکه صاحب یک یا چـنـد فـرزند هستندـاز یکدیگر جدا کرده است , مردى بر اثر اعتیاد به مشروبات , هروئین , تریاک وب شانه را از زیر بار مسئولیت سنگین خانواده تهى کرده است و نیازمندیهاى آنها را تامین نمى کند و زن و فـرزنـدان خـود رابـا کمال بى اعتنایى رهاکرده است , یک دزدى یا چاقوکشى وب, سرپرست خـانـواده اى را بـه زنـدان کـشـانـیـده است , کودکانى در سنین طفولیت , پدر یا مادر یا هر دو را ازدست داده اند.
آیـا فکر مى کنید کودکان چنین افرادى خود به خود آن طورى که منظور و خواست اجتماع است , بار مى آیند و در آینده لااقل در جهت ضرر جامعه قدم بر نمى دارند؟ خیلى مشکل است ! اگر چنین بود قطعا این بدبختى ها به حداقل رسیده بود و براى هیچ کس جاى نگرانى نبود.
به نظر ما چنین جامعه اى خود بیمار است .
در روابـط چـنـیـن اجـتـمـاعى , ناهماهنگى و تلاشى وجود دارد, در این صورت چگونه مى توان منتظربود که محصول این اجتماع , سالم و سودمندباشد.
نـوشـتـه انـد کـه از گـزنفون فیثاغورثى , پرسیدند که او طفل خود را چگونه تربیت خواهد کرد؟ پاسخ ‌داد:او خوب تربیت خواهد شد, اگر شهرى که اودر آن زندگى مى کند, خوب اداره شود.
جامعه شناسان در این گونه مسائل , دقت هاى بسیار کرده اند.
الیوت و مریل به سه نوع اختلال و بى نظمى معتقدند و براى هریک علایمى ذکر نموده اند: اختلال انفرادى , اختلال خانوادگى و اختلال گروهى .
عـلامـت اخـتلال انفرادى را تبه کارى هاى دوران جوانى , انواع جنایت , جنون , فحشا, میگسارى و خـودکـشـى ذکر مى کنند, علامت اختلال و بى نظمى خانوادگى را طلاق , فرار از خانه , به وجود آوردن فـرزنـدان غـیر شرعى و بیمارى هاى آمیزشى مى دانند, علامت بى نظمى گروهى را فقر, فقدان وسایل تعلیم و تربیت , بیکارى , فساد سیاسى , ارتشا و جنایت مثال مى آورند ((۱۳۹))
.
* * * یـک زنـدانـى سـى ویک ساله ـکه دوازده سال است در زندان به سر مى بردـ به معلم خویش چنین مى نویسد: آقاى معلم ! اشک در چشمانم حلقه زده است و نمى توانم چیزى بنویسم , زیرا یاد روزهـایـى مـى افـتـم که به تازگى مادرم مرده بود و پدرم زن گرفته بود و باسؤ نیت زن پدرم و بابى عاطفگى و بى رحمى پدرم مواجه شدم .
پدرم مرا از خانه بیرون کرد تا بتواند با زن خویش خوش باشد! پدرم مرا از خانه اى بیرون کرد که نه تنها متعلق به مادرم بود, بلکه تمام وسایل زندگى آن مال مادر بیچاره من بود ب سرماى سختى بود.
برف از آسمان مى بارید.
مثل این که هزارها کلاف نخ را از آسمان به روى زمین باز مى کردند و من در کوچه هاى تهران راه مى رفتم در حالى که گرسنه بودم و لباس درستى برتن نداشتم ب اما نه احساس سرما مى کردم , نه از گـرسـنـگـى چـیزى مى فهمیدم ب تنها درد بى کسى و درد بیمارى و درد بدبختى و بى پناهى سراپاى مراگرفته بود.
من که سال ها گرفتار این آوارگى و دربه درى بودم , چرا خانه امیدم زندان نباشد؟! چطور ممکن بود دزدى نکنم ؟!.
۱۲ـ کودکان سرراهى .
صحنه هاى رقت بار.
آمد و رفت مردم در خیابان ها قطع شده بود.
صداى بوق گوش خراش ماشین ها و سر و صداهاى مختلف دیگر, به گوش نمى خورد.
آن تکاپو و کوشش و تلاش خستگى ناپذیر جاى خود را به سکون و آرامش داده بود.
مغازه ها همه تعطیل شده بود و از مشترى هاى پرچانه خبرى نبود.
دست فروش ها, دوره گردها وب کار خود را تعطیل کرده و در خانه هاى خود آرمیده بودند.
آرى , تـهـران پـرجوش و خروش با گذشتن پاسى از شب , آرام شده و سکوتى مطلق همه جا را فرا گـرفـته بود! پاسبان گشت , طبق معمول امتدادخیابانى را طى مى کرد تا اگر دزدان و طراران بـخـواهـنـد از مـحـیـط خـلـوت , سؤ استفاده کرده , به مغازه یا خانه اى دستبرد بزنند, به حساب آنهارسیدگى نماید.
نـور چـراغ هـاى مـهتابى از لابه لاى شاخ و برگ درخت ها بر پیاده رو مى تابید ومنظره اى شاعرانه به وجود آورده بود و پاسبان همچنان راه خود رامى پیمود.
راه مى رفت و به زندگى خود مى اندیشید! در این میان , توجهش به سوى چند سگ که در پیاده رو مشغول خوردن چیزى بودند و گاه گاهى به جان یکدیگرمى افتادند, جلب شد.
مـى خـواسـت بـى اعـتنایى کند و به راه خود ادامه دهد و مزاحمتى براى آن چند حیوان گرسنه , فراهم نسازد, ولى با شنیدن صداى گریه و ناله مظلومانه یک طفل , با عجله به سوى او رفت و آنها متفرق شدند.
صحنه , صحنه اى بس رقت بارى بود.
کـودکى شیرخوار که شاید چند روز بیشتر از عمر خود را پشت سر نگذاشته بود در خون خود غرق بود ویکى از دست هاى نازک و لطیفش از بیخ ‌قطع شده و طعمه سگ ها شده بود! شاید شبى نباشد در تـهران بزرگ , مامورین به یک یا چند طفل سرراهى برخورد نکنند! با کمال تاسف , گاهى براثر دیر رسیدن آنان , سگ ها کار خود را کرده اند و اطفال معصوم را با دندان هاى خود پاره پاره نموده , طـعـمه خویش ساخته اند, یا این که هنگامى رسیده اند که یکى از دست ها یا پاهاى طفل معصوم از دست رفته است ((۱۴۰))
.
بررسى انگیزه ها.
اکنون براى ما این سوال پیش مى آید که چرا پدران و مادرانى به خود اجازه مى دهند که با استفاده از خلوت شب , جگرگوشه هاى خود را به دست سرنوشت سپرده و عواطف پاک پدرى و مادرى خود را آلـوده هـوس هـاى نـابـخـردانـه و افـکـار پـوچ شـیـطانى نمایند؟! بدبختانه در جامعه ما یک نـوع افـسـارگسیختگى و بى بندوبارى در میان نسل جوان , در شرف تکوین است که از هم اکنون نتایج شوم آن به چشم مى خورد.
اگر از حالا براى آن فکرى نشود, معلوم نیست جامعه ما چه صدمه ها و لطمه هاى غیرقابل جبرانى خواهدخورد.
یـکى از این نتایج شوم این است که عده اى از این اطفال معصوم , مولود شب هاى گناه , بلهوسى و شـهـوتـرانى هاى زنان و مردانى هستند که از تشکیل خانواده و ازدواج مشروع , سرباز زده , همواره بـه فـکر خوشى و عیش و نوش و کامرانى هستند و تمام مقررات مربوط به محدودیت زن و مرد را ـکه صددرصد موجب سعادت اجتماع و به خصوص نونهالان است ـزیر پا گذاشته اند.
ایـنـهـا با سرنوشت انسان هایى بى گناه و مظلوم ,بازى مى کنند و با جنایتکارانه ترین رفتار, سبب مـى شـونـد کـه اطـفـالى معصوم , طعمه سگ ها شده یاعضوى را از دست بدهند, آن گاه تحویل پرورشگاه داده شوند.
نـتـیـجـه شب هاى گناه , تنها همین جنایت نیست , گاهى هم براى از بین بردن جنین , اقدام به عـمل وحشیانه کورتاژ مى کنند که خود داراى مضرات شدید روحى و جسمى است و فعلا به بحث ما مربوط نمى شود.
عـده اى دیـگـر, مـتـعـلق به پدران و مادرانى هستند که بر اثر فقر و کثرت عایله و نداشتن وسیله پـرورش فرزندان خود, ناگزیر مى شوند به چنین عملى اقدام کنند, به خصوص که اگر این کار را نـکـنـند, خیلى مشکل است که پرورشگاهى حاضر باشد بدون دردسر و معطلى طفل را بپذیرد و بزرگ کند.
شیرخوارگاه و پرورشگاه .
اگـر طـفل بیچاره از دست سگ ها جان سالم به در ببرد, تحویل محیطى داده مى شود که صدها طـفـل بى سرپرست به دست یک عده پرستار وپرورشکار حرفه اى سپرده شده اند, تازه این محیط نمى تواند ـن طورى که باید و شایدـ جاى خانه و مادر را بگیرد.
بـهـتـریـن محیط براى پرورش طفل , خانه و آغوش مادران است , البته نه هر مادرى بلکه مادران بـردبـار و پـرحـوصـلـه , مـادرانـى کـه به خاطر تربیت صحیح کودکان خود, هرنوع فداکارى و از خودگذشتگى مى کنند.
بـه گـفـتـه روان شـناسان پدر و مادرى که پر از عقده هستند و دایما خشمناک و در امور جزیى برآشفته مى شوند و یا پرورشکارى که شغل را تنهابه خاطر امرار معاش اختیار کرده و ذوق و شوقى بـراى تـربـیـت نـدارد و بـه کـودکـان با نظر عنادمى نگرد و بى حوصله و عصبى و فاقد اعتماد به نفس است , نمى تواند هیجان ها و عواطف کودکان را در مسیر صحیح سوق دهد ((۱۴۱))
.
بـنابراین تنها سیر شدن شکم و پوشیده شدن بدن منظور نیست , صدها اشکال دیگر در کار تربیت طفل موجود است که شاید گرسنگى و برهنگى کم اهمیت تر از همه آنها باشد.
هـمـیـن اشـکـالات , در مورد کودکانى که مادرشان در بیرون خانه کار مى کنند و آنها را به دست نوکرها و کلفت ها مى سپارند, موجوداست .
بـن ژان قاضى دادگاه اطفال سن فرانسه مى نویسد:با مطالعه روى سى پرونده مربوط به کودکان مـجـرم , بـه ایـن نـتـیـجه رسیده ام که فقط یکى از این سى طفل , پدر و مادر واقعا شریف و آگاه داشته است ((۱۴۲))
.
یـکـى از بـنگاه هاى حمایت کودکان پاریس مى گوید:۶۳ تا۶۵ در صد جرم کودکان , ناشى از عدم مراقبت اولیا و سرپرستى آنهاست ((۱۴۳))
.
یـکى از اساتید علوم تربیتى دانشگاه تهران مى گوید: ۹۰در صد مجرمین , در کودکى فساد اخلاق داشته اند ((۱۴۴))
.
واقـعـه زیر, این مطلب را بهتر روشن مى کند: محمود در کودکستان , شاگرد اول بود و با آن که خیلى سالم و طبیعى و باهوش بود, ولى در پنج سالگى میزان نمرات او تنزل کرد, وزن او روزبه روز کـمـتـرشـد و از قـدکشیدن بازماند, در امتحان هوش نمراتش پایین آمد و کم کم خیلى ناراحت وعـصبانى شد, در نتیجه روان شناسى که با کودکستان همکارى مى کرد, با روش بازى درمانى او را مـورد آزمـایـش قـرارداد, بدین معنا که سه عروسک :یکى مرد, یکى زن و یکى پسربچه کوچک , با مقدارى اسباب خانه در اختیار او گذاشت .
در مـرحـلـه اول عـروسـک زن را از خانه به اداره فرستاد, بعد عروسک مرد را در آشپزخانه منزل گذاشت بعد شروع به پرسیدن سوالاتى از خودش نمود که آیا عروسک پسر بچه , هرگز رشد کند و بـه انـدازه یـک مـرد بـزرگ مـى شـود یـا نـه حـتى با خودش فکر کرد که شاید عروسک پسربچه وقتى بزرگ شد زنى خواهد شد که مثل مامان کار خواهد کرد.
این امتحان با اسباب بازى , نشان داد که او چرا عصبانى و ناراحت و بى اشتهاست و در چه محیطى زندگى مى کند:مادر او در خارج منزل کارمى کرد,به طورى که تمام وقت را در اداره به سر مى برد و هنگامى که به خانه مى آمد بى نهایت خسته بود و فرصت توجه و نگاهدارى او را نداشت .
ساعات کار پدرش چندان مرتب نبود و اغلب در منزل به سر مى برد و کارهاى منزل را انجام مى داد و همچنین مرتب به او مى رسید, او را دررختخواب مى گذاشت و لالایى مى گفت .
مشکل او این بود که مى خواست طبق معمول به پدرش تاسى کند, یعنى خودش را به جاى پدرش بـگـذارد, در حـالـى کـه وضـعـیـت خـانـوادگـى طورى بود که او را به کلى بلاتکلیف کرده بود, یعنى نمى دانست باید مثل پدرش بشود و در خانه کار کند و یا مثل مادرش در اداره کارکند.
بـعـد از ایـن که جریان را با پدر و مادرش درمیان گذاشتند, آنها براى رفع این مشکل , فورا اقدام نمودند.
مـادرش با کم نمودن ساعات کار خودش در خارج از منزل توانست بیشتر اوقات در منزل بماند و به او توجه کند.
افـزایـش علاقه و توجه پدر و مادر نسبت به او سبب تغییرات فاحشى در روحیه اش شد, اشتهایش افـزایـش یـافـت , خوشحال تر شد, در مدرسه هم رفتارش با دوستان بهبود یافت , علاوه بر افزایش وزن , قد او نیز به طور طبیعى بلندترشد ((۱۴۵))
.
انسانى ترین و عالى ترین روشها.
آیـیـن مـقدس اسلام که همیشه در صدد تامین سعادت یکایک افراد ـاعم از خرد و بزرگ ـاست , براى همه این مشکلات , راه حل هاى صحیحى درنظر گرفته است .
در درجـه اول , روابـط زن و مـرد را تـا حـد ضرورت و لازم , آزاد گذاشته و بقیه را سخت کنترل کرده است , آن گاه مسلمانان را موظف مى سازد که مراقب تهیدستان و درماندگان باشند و آنها را سرپرستى نمایند.
پـیـامـبـر اسـلام , پـیش از آن که از طرف خداوند به نبوت مبعوث شود, احساس کرد که عمویش ابـوطالب ـکه مردى پرعایله بود ـوضع زندگى اش خوب نیست , از این رو به اتفاق عموى دیگرش عـبـاس , نـزد ابـوطـالـب رفـتند و سرپرستى دوتن از فرزندان او را برعهده گرفتند: على تحت سرپرستى پیامبر قرارگرفت و جعفر تحت سرپرستى عباس .
بدین ترتیب هزینه زندگى ابوطالب را سبک نمودند ((۱۴۶))
.
این عمل سرمشق عالى انسانى است که هرکس مى تواند از آن استفاده کند.
عـلـى (ع ) در مـورد ایـن دوره از زنـدگى خود, فخر و مباهات مى کند و مى فرماید:شما قرابت و نزدیکى مرا به پیغمبر و مقام و منزلت خاصى که نزد اوداشتم مى دانید: آن گاه که طفلى خردسال بـودم مرا در دامن خود مى گرفت و به سینه مى چسبانید و در بستر خود مى خوابانید و صورت به صورت من مى چسبانید و مرا وادار مى کرد که بوى خوش او را استشمام کنم ب هر روزى براى من از خلق نیکوى خود پرچمى مى افراشت و مرا به پیروى آن امرمى کرد ((۱۴۷))
.
راسـتـى اگـر کـاروان بشریت , روزى به چنین مرحله اى از تکامل مى رسید و انسان ها این چنین بـه یـکـدیگر مهرمى ورزیدند, نوازش مى کردند و نوازش مى دیدند, چه نیکو مى شد! اسلام همواره متوجه هموارساختن راه رسیدن انسان به چنین مرحله اى است .
عـلى (ع ) در فرمان تاریخى خود به مالک اشتر دستور مى دهد مواظب یتیمان باشد و به وضع آنها رسیدگى نماید ((۱۴۸))
.
در وصـیت خویش به فرزندانش حسن و حسین (ع ) مى فرماید:اللّه اللّه فى الایتام فلا تغبوا افواههم ولا یـضیعوا بحضرتکم , ((۱۴۹))
از خدا بترسیدنسبت به یتیمان ! نکند که آنها را گرسنه بگذارید و براثر بى سرپرستى ضایع و تباه گردند.
این دستور به تمام جهات و مشکلات زندگى اطفال بى پناه و آواره و یتیم توجه دارد.
پـیـامـبر عالى قدر اسلام فرمود:بهترین خانه هاى شما خانه اى است که در آن یتیمى مورد احسان قرار گیرد و بدترین خانه ها, خانه اى است که در آن یتیمى مورد بدرفتارى واقع شود ((۱۵۰))
.
ما فکر مى کنیم که اگر ایمان به مبانى اسلام در جامعه تقویت شود و افراد متمکن , وظیفه خود را به خوبى ایفاکنند, مشکل آوارگان اجتماع و کودکان سرراهى به نحو صحیحى حل خواهدشد.
هم آمار جرایم به میزان چشمگیرى تنزل مى کند و هم سعادت خود آنها تامین خواهدشد.
۱۳ ـ دنیاى کودک .
موجود ناشناخته .
بهسته آهسته قدم مى زد.
در درون خود غرق شده بود.
فکر مى کرد و سوال ردیف مى نمود.
سـوال هـاى به ظاهر ناچیز, اما در واقع خیلى دقیق پرمغز! چرا فکر مى کنیم ؟!چرا این زحمت ها را به خود هموار سازیم .
مـا حتى معناى فکر را نفهمیده ایم , دستگاهى را که در نهاد ما اندیشه مى سازد و گاهى میلیونها انسان را به خود جلب مى کند و همه را بهره مندمى نماید و دست رد به سینه هیچ کس نمى گذارد, نـشـنـاخـتـه ایـم ! جـهـانـى کـوچـک در جـهـانـى بـزرگ ! لااقـل از آن جـهان بزرگ چیزهایى فـهمیده ایم ,روزنه هایى پیش چشمان ما گشوده شده است , توانسته ایم به نفع خود کارهایى انجام دهیم , تغییراتى به وجود آوریم , تسخیر کنیم و بهره بردارى نماییم .
انصافا تاکنون از این رهگذر استفاده هایى سرشار برده ایم و هنوز هم این استفاده ها در حال فزونى است .
چـه امـیـدها و آرزوهایى که در این راه در دل داریم ! طبعا هرگونه موفقیت و پیروزى , نخست با امید و آرزو شروع مى شود.
پـیروزى ها, غنچه هاى با طراوت و شکوفه هاى امیدها و آرزوهایى هستند که قرن ها پیش همچون رویاهایى دل انگیز و شیرین , اسباب سرگرمى ودلخوشى نیاکان ما بوده اند, لذا امید و آرزو نه تنها عیب نیست , بلکه نقطه مقابل آن , یاس و ناامیدى بزرگ ترین عیب است .
قرآن کریم دستور مى دهد که هرگاه از تمام اسباب مادى مایوس شدید و روزنه هاى امید به روى شما بسته شد, به خدا امیدوار باشید ((۱۵۱))
.
ولـى از ایـن جهان کوچک , یعنى از این وجود خودمان چه شناخته ایم ؟ چه استفاده هایى برده ایم ؟ چه تغییرات مفیدى در خود ایجاد کرده ایم ؟نخواسته ایم بفهمیم یا نتوانسته ایم ؟! راستى آیا حق با خواجه حافظ شیرازى است که مى گوید:.
وجود ما معمایى ست حافظ ــــــ که تحقیقش فسون است و فسانه .
یـا حق با دکتر آلکسیس کارل است که در کتاب انسان موجود ناشناخته مى گوید:جهل ما از خود زیـاداسـت و نـواحى وسیعى از دنیاى درونى ما هنوزناشناخته مانده است و بیشتر پرسش هایى که محققان و مطالعه کنندگان زندگى انسان طرح مى کنند, بدون پاسخ مانده است , یا این که حق با حـکـیـم یونانى , سقراط است که مى گفت : خود را بشناس ؟! همان طورى که روان شناسان , براى شـنـاخت انسان همواره در کوشش و تلاش هستند ومى گویند: اولین هدف روان شناسى علمى , برقرار ساختن اصول و کشف حقایقى است که سبب مى شود رفتار و سلوک را بهتر بفهمیم .
عـلـم بـه رفتار که در اثر مشاهده و تجربه حاصل مى شود, به ما کمک مى کند که خود و دیگران را بهتر بشناسیم و در نتیجه بهتر بتوانیم رفتار خود ودیگران را کنترل کنیم ((۱۵۲))
.
مـغـز مـا و سـلسله اعصاب ما چیزهایى هستند که کار تفکر, تخیل , حفظ, احساس و تحریک را بر حسب ظاهر برعهده دارند.
آیـا اینها خود به طور خودکار, این کار را مى کنند یا این که نیروى دیگرى بر اینها حکومت مى کند؟ گروهى این , گروهى آن پسندند.
در خـود عمل سلول هاى عصبى ـکه دانشمندان فیزیولوژى و روان شناسى توانسته اند از طرز کار آنـهـا پـرده بـردارند ـهنوز نقاط مبهمى وجوددارد,سلول عصبى که آن را نورون مى نامند از یک طـرف داراى رشـته اى طولانى است که آن را اکسن ((۱۵۳))
مى نامند و از طرف دیگر داراى چند رشته کوتاه است که آنها را دندریت ((۱۵۴))
مى گویند.
وظـیفه آکسن , گرفتن تحریکات و تاثیرات عضوهاى حسى است که به صورت موجى ازالکتریسته به نورون دیگر منتقل مى شود.
نـقـطـه اى کـه درآن جـا دنـدریـت یـک نـورون بـا آکـسـن نـورون دیـگر, بستگى پیدامى کند, سیناپس ((۱۵۵))
مى گویند.
نـقطه ابهام این جاست که موج مزبور به وسیله یکى از رشته هاى دندریت عبور مى کند و به آکسن مـى رسـد و بـا رشـته هاى دیگر دندریت سروکارى ندارد, ولى همیشه از یک رشته عبور نمى کند, شاید تفاوت هایى که در حواس ما هست , ناشى از همین عبور موج از یکى ازرشته هاى دندریت باشد.
ما گاهى از بوى عطر لذت مى بریم و گاهى متنفر مى شویم .
طعم یک غذا همیشه براى ما یکسان نیست .
شنیدن یک سخنرانى یا یک حکایت , همیشه براى ما مطبوع و دلچسب نیست .
علت چیست ؟ آیا اینها نقش همان رشته هاى دندریت است یا چیز دیگر؟! ((۱۵۶))
ناشناخته تر.
از این جهان کوچک , جهانى کوچک تر ولى ناشناخته تر واسرارآمیزتر نیز وجود دارد.
آن جا که نه چشم کار مى کند, نه گوش آهنگى مى شنود ونه براى حدس و گمان راهى است .
آن جـا که بر خلاف تصور ظاهر بینان و کوته نظران , دنیایى است اسرارآمیز, پیچیده و بغرنج , یعنى دنیاى کودک .
مـا دسـت کم , با بزرگ ها تماس مى گیریم , صحبت مى کنیم , آثارى در چهره آنها و وضع ظاهرى آنـهـا مى نگریم که از درون آنها, از دنیاى اسرارآمیز آنهاتا حدى پرده بر مى دارد و مى توانیم ازاین رهگذر با آنها روابطى داشته باشیم .
آنـان آثـارى از قبیل رنج و لذت ـکه روان شناسان آنها را انفعالات مى نامند ـو خشم , حسد, کینه , تـرس , غـم , شـادى , نـفـرت , رقـت , عـشق , محبت ,شرم و حیا وبـکه روان شناسان آنها را عواطف مى نامندـاز خود نشان مى دهند.
حـتـى اشـخـاصـى به کمک هوش و فراست و تجارب شخصى , مثل یک روان شناس با مردم رفتار مـى کـنـنـد, محبوب مى شوند, سخنان و مقالاتشان درمردم اثر مى گذارد, در دل هاى مردم جا مـى گـیـرنـد و بـر دل هـایشان حکومت مى کنند و چه استفاده هاى تربیتى که اینها مى توانند از موقعیت خودبنمایند! مى توانند سرمشقى خوب باشند و جامعه را به سوى کمال و سعادت رهنمون گـردنـد! ولـى از کـودک چه مى فهمیم ؟ او هنوز نه تنهابى تجربه است و رابطه و تماسى با کسى نـدارد, بـلـکه سلسله اعصاب او نیز ـچنان چه باید و شاید ـرشد نکرده و عمل دستگاه ها از یکدیگر مجزانشده اند.
آکسن ها مثل سیم هاى تلفن , نزدیک یکدیگر قرار گرفته اند و تشکیل یک کابل مى دهند.
بدیهى است که سیم هاى تلفن ـکه در درون یک کابل جاگرفته اندـهرکدام حامل خبر مخصوصى هستند و براى این که با یکدیگر اتصال پیدا نکنند, باپوششى از سیم هاى دیگر جداشده اند.
اکثر آکسن ها نیز پس از رشد کامل , به وسیله پوششى از یکدیگر جدا مى شوند.
بااین که پوشیده شدن آکسن ها از پیش از تولد شروع مى شود, تا مدت ها بعد از تولد ادامه دارد.
در انـسان بیش از نصف آکسن ها بعد از تولد داراى روپوش مى شوند, ولى در حیوانات ـتقریبا ـاین عـمل تا هنگام تولد انجام یافته است ,از این روبرخى از حیوانات مثل جوجه مرغ و موش صحرایى و مـى توانند تمام اعمال جوجه و موش وب بالغ را انجام دهند, اما بچه انسان چطور؟ تیلنى وکازاماژر ثـابت کرده اند که حتى اعصاب بچه گربه نیزتا داراى روپوش نشوند,نمى توانند برخى از اعمال را انجام دهند ((۱۵۷))
.
انفعالات و عواطف .
بنابراین , دنیاى کودک خیلى مرموز و پیچیده و بغرنج است .
به عقیده برخى از روان شناسان کودک فقط میان رنج و بى تفاوتى نوسان مى کند.
هـنـگـام گـرسنگى , گرمى , سردى , و ترى بستر, آزار مى بیند و رنج بروى چیره مى شود و هنگام تـعـادل حرارت , خشکى و راحتى بستر, سیرى شکم و نداشتن درد, دیگر هیچ گونه احساسى به او دست نمى دهد و در حال بى تفاوتى و بى خبرى , در دنیاى پیرامون خود غرق مى شود و وجود خود رااحساس نمى کند ((۱۵۸))
.
چـنانکه گذشت , در انسان بالغ همه انفعالات و عواطف , مراتب رشد و تکامل خود را پیموده و در مـوقـعـیـت هـاى مختلف , عواطف و انفعالات گوناگونى از خود نشان مى دهد و به طور کلى هر احـسـاسـى بـا یـک حـالـت انـفـعـالـى یـا عـاطـفـى همراه است , حتى احساساتى که ما در برابر آنـهـاـظاهراـبى تفاوت هستیم , در نهایت با یکى از حالات عاطفى یا انفعالى همراه است ولو این که خیلى خفیف و ناچیز باشد.
در حالى که کودک چنین نیست و اگر عقیده مذکور صحیح باشد, در حال آسایش , او هیچ گونه احساسى ـحتى احساس وجود خود ـندارد.
در کـتـاب روان شناسى رشد و پرورش کودک آمده است : هنگام تولد, کودک براى ابراز پاسخ ‌هاى عاطفى آمادگى بالقوه دارد.
در آغـاز, جز انفعالات مبهم چیزى از رفتار عاطفى کودک مفهوم نمى شود, ولى به تدریج واکنش هـاى عاطفى وى شکل و الگوى مشخص به خودمى گیرد, به طورى که مى توان تشخیص داد که آیـا کـودک دچـار تـرس , خـشم یا عاطفه دیگر است ؟ به احتمال قوى نوزاد و کودک خردسال جز دوحـالـت نسبى خوشى و آشفتگى ـکه با احتیاجات طبیعى جسم او ارتباط دارد ـچیزى احساس نمى کند.
اکـنـون ما در صدد این هستیم که آمادگى بالقوه طفل را براى پاسخ ‌هاى عاطفى ـ آن طورى که باید و شاید ـ به مرحله فعلیت رسانیم و راه صحیح ومستقیم آن را پیدا کنیم .
به خواست خداوند متعال تحت عنوان پرورش عواطف این هدف را دنبال خواهیم کرد.
۱۴ ـ پرورش عواطف .
انسان در صحنه زندگى .
مـحـیـط زنـدگى اجتماعى انسان درست مانند یک جنگل است : در جنگل , گیاهان و درختانى گـوناگون که هرکدام از نظر خاصیت رنگ , گل و میوه , باهم تفاوت هایى بسیار دارند, به چشم مى خورد.
دسـتـه اى از درخـتـان , سر به فلک کشیده و با شاخ و برگ انبوه خود, سطح زمین را با سایه خود پوشانده اند.
دسـتـه اى دیـگـر, هـمـواره در زیـر سـایه آنها زندگى مى کنند و از دنیاى وسیع و پهناور بیرون بـى خـبرند و سرانجام نوبت به گیاهانى مى رسد که بیش ازچند سانتى متر طول ندارند و در این محیط تنگ و کم نور, به سختى اکسیژن و مواد مورد لزوم را از هوا مى گیرند.
در دنیا نیز همه نوع آدم پیدا مى شود: آدم هایى پاى بند به اصول و موازین اخلاقى , وظیفه شناس و آشـنـا بـه آداب مـعـاشرت و مهربان و با عاطفه وآدم هایى بى بندو بار, بى وجدان , وظیفه نشناس , دسـتـه اى امـیـن و راسـتـگـو,مـردم دوسـت و فعال و دسته اى شرور و سربار و طفیلى دیگران , گـروهـى خـیال پرداز, شاعر, شعردوست , نقاش , هنرمند و گروهى متفکر, محقق , اهل تفحص و سـیـر و سیاحت و سرانجام مردمى که جاه طلبى و حب ریاست , طورى آنها را کور و کر کرده است کـه انسانیت , وجدان و انصاف را براى آن زیر پا مى گذارند و درست نقطه مقابل , کسانى هستند که به جاه و مقام بى علاقه هستند یااین که مشروع آن را مى پسندند.
علاوه بر همه اینها, اختلافات ناشى از ساختمان بدنى آنها نیز در خور توجه و دقت است .
شـایـد ـبـلکه حتمامقدار زیادى از این تفاوت ها لازم باشد تا جامعه ـکه از همین افراد گوناگون سـاخـته شده است ـبتواند به سیر تکاملى خود ادامه دهد و از لحاظ کمبود مصالح ـکه چیزى جز نیروى انسانى نیست دچار وقفه و رکود نشود.
ولـى نـبـایـد فراموش کرد که تفاوت ها و اختلافات تا آن جا مفید است که عامل پیشرفت و تکامل اجتماع باشد, اما آن جا که سدى در راه پیشرفت وتکامل باشد, بایدبه آن پایان بخشید.
روى هـمـیـن اصـل , اوگوست کنت ـکه به عنوان پدر جامعه شناسى جدید شهرت یافته است ـبا مـلاحـظـه انـقـلاب فرانسه و هرج و مرج هایى که به دنبال آن بر اثر اختلاف روش ها و سلیقه هاى جـمـعـیـت ها و احزاب مختلف پدیدآمده بود, به فکر مى افتد که باید دوره انقلاب را بست و براى بـسـتـن دوره انقلاب , باید توجه کرد که آنچه باعث تباین اعمال مى گردد, تباین عواطف است و آنـچـه تـبـاین عواطف را سبب مى شود, تباین در عقاید است , پس اگر بخواهیم توافقى در اعمال بـرقـرار کنیم باید هماهنگى عواطف را مستقرسازیم و این ممکن نخواهد بود مگر این که سازشى بین عقاید برقرارنماییم , راه نجات و رستگارى فرانسه و دنیا, غیر از این نیست .
این مطلب از لحاظ کلى و اساسى , مطلبى صحیح است .
مـا بـه نتیجه اى که اوگوست کنت براى تاسیس فلسفه تحققى (پوزیتیویسم ) ((۱۵۹))
خود از آن مى گیرد, کارى نداریم .
آنـچـه در این جا مورد نظرماست , این است که به همان نسبت که تفاوت افراد مفید است , مضر و خـطـرنـاک نیز خواهدبود, بنابراین , باید کارى کرد که در میان افراد یک نوع هماهنگى عاطفى ـو حتى فکرى ـبرقرار شود تا پیشرفت جامعه متوقف نماند.
وراثت و محیط.
نکته اى که از نظر ما به جهت درک همه جانبه موضوع مقاله , توجه به آن لازم است , پیداکردن رمز این تفاوت ها و دگرگونى هاست .
اگـرچـه یـک مـرتبه دیگر هم به اختصار درباره آن بحث کرده ایم و تحت عنوان :اگر همه مردم یکسان باشند, علل تفاوت ها را بیان نموده ایم .
در ایـن جـا نـیـز یـادآور مـى شـویـم کـه شـخصیت انسان بر روى دو پایه وراثت و محیط تربیت , اسـتواراست : هرگاه ملاحظه کنیم کودکانى که در یک محیط تربیت مى شوند و پرورشکار آنها را یـکـسـان تـربیت مى کند, با هم اختلاف پیدا مى کنند, باید توجه کنیم که علت اختلاف آنها عامل وراثت است .
بـالـعـکـس اگـر عـامـل وراثـت آنـهـا یـکـى بـاشد, مع الوصف با هم مختلف باشند, طبعا علت اخـتـلاف ,مـحـیـط تـربـیـتـى آنهاست , مثلا دوقلوهایى که از هر لحاظاز حیث وراثت به یکدیگر شـبـیهند ((۱۶۰))
,اگر از تربیت مساوى بهره مند شوند, طبعا با یکدیگر کمتر فرق پیدا مى کنند و اگر از تربیت مختلف برخوردار شوند, با هم مختلف خواهند بود.
عـلـت ایـن کـه اطفال یک خانواده با هم اختلاف پیدا مى کنند, اختلافى است که در عامل وراثت آنهاست .
بحث وراثت و محیط یکى از مباحث دقیق و شیرین روان شناسى است .
امیدواریم در فرصت مناسب , این بحث را دنبال کنیم .
دکـتـر آلـکـسـیـس کارل فرانسوى در کتاب انسان موجود ناشناختهمى گوید:بین کودکان یک خـانواده ـکه همگى در دامان یک مادر و به یک نحو پرورش یافته اندـ اختلافات فاحشى در شکل و قـد و سـاخـتـمـان بـدنـى و حـالـت عـصبى و میزان فعالیت فکرى و صفات معنوى وجود دارد, بدیهى است که این اختلافات , ارثى است .
اصـولا عـقـیـده روان شناسان این است که اگر چه تاثیر محیط در خصوصیات خلقى و شخصیت آدمـى مورد قبول عموم است , این طور به نظر مى رسدکه توارث نیز در تشکل خصوصیات خلقى و شخصیت انسان , تاثیر به سزایى دارد.
مـقـصـود ایـن نـیـسـت کـه خـصـوصـیـاتـى نـظیر خشونت و رافت و امانت , مستقیما به وراثت بستگى دارد,بلکه منظور آن است که ساختمان عصبى موروثى ,ما را براى بعضى از اعمال و حالات , مستعدتر از رفتار و احوال دیگر مى سازد.
در مـطـالـعـه مربوط به دوقلوهاى همانند, معلوم شده است که این دوقلوها از لحاظ احساسات و خصوصیات خلقى و ترس و اضطراب و اعتماد به نفس و همچنین ثبات عاطفى , به مراتب بیشتر از دوقلوهاى همزاد به یکدیگر شباهت دارند.
شـواهـد بـسـیـارى در دسـت اسـت کـه نـشان مى دهد, استعداد ابتلا به بعضى از امراض روحى , ارثى است , مثلا مى توان گفت که استعداد ابتلا به یکى ازامراض روحى ـکه به تقسیم خاطر موسوم است و تقریبا یک درصد اهالى آمریکا گرفتار آن هستند ـتا اندازه اى ارثى است .
احـتمال این که بچه هاى پدر و مادرى که مبتلا به این بیمارى هستند, به این مرض مبتلا شوند, دو تا سه در صد است .
اگـر یـکى از دوقلوهاى همانند اسکیزوفرنیک شود, یعنى به بیمارى تقسیم خاطر مبتلا گردد, احـتـمـال ایـن کـه دو قـلـوى همانند او نیز اسکیزو فرنیک شود, شش برابر آن است که برادر و یا خـواهـرمعمولى او مبتلا به این مرض شوند, البته محیط, عامل موثرى براى شیوع مرض است و با یک فشارممتد, استقامت روحى فرد را در هم مى شکند.
ایـن اسـتقامت روحى در افراد فرق مى کند و براى اشخاصى که استعداد به ابتلاى مرض را دارند, معمولااین استقامت کمتر است ((۱۶۱))
.
اکنون که چگونگى حالات انسان را در صحنه زندگى و تاثیر عامل وراثت و محیط را در شخصیت او دانستیم , باید نقش یک پرورشکار خوب راموردبررسى قراردهیم .

۱۵ ـ حرکات و رفتار عاطفه اى .
عاطفه چیست ؟.
پرده هاى ابهام و تاریکى , یکى پس از دیگرى بالا مى روند.
چـهره دلرباى حقیقت , با همه نازها و کرشمه هاى خود, گاه و بى گاه در برابر چشمان کنجکاو و متجسس آدمى , نمودار مى شود.
راسـتـى اگـر بـه دنـبال کاوش ها, جستجوها و تحقیقات عمیق و طولانى , چهره حقیقت نمودار نمى گشت , براى کاوشگران و جویندگان اسرار حقایق ,چقدر گران تمام مى شد و چگونه عفریت یـاس و نـومـیـدى , سـایه شوم خود را بر دل هاى پرتاب و توان آنان مى افکند و از کوشش و تلاش بازشان مى داشت .
انـسـان در راه جـسـتجوى اسرار و کشف رازها و گشودن گره ها, در همه سو گام زده است و تا آن جا که امکانات به او اجازه داده , پیشروى نموده است ,اگرچه هنوز با همه عشق ها و شیفتگى ها, هـفـت شـهـر حـقـیقت را نگشته و حتى از خم یک کوچه آن هم نگذشته است ! گروهى از علما و دانـشـمـنـدان ,کار شناخت اسرار و دقایق عالم بیرون را به دیگران واگذاشتند و خود به مطالعه عمیق در درون انسان پرداختند, شاید از این جرم صغیر ـکه همچون مشتى از خروار است و جهان بزرگ , در آن نهفته است !ـطرفى ببندند و حقایقى از وجود آدمى کشف کنند.
متاسفانه با همه پیشرفت هایى که در این راه شده , هنوز دانش یقینى در بسیارى از مسائل به دست نیامده است و اطلاعات و معلومات روانى ,نتوانسته اند یک سلسله قوانین کلى و عمومى که در تمام شـرایـط زمـانـى و مـکـانى صادق باشند, در دسترس انسان قراردهند, با این همه نباید نومیدشد, بـه خـصـوص که با پیدایش برخى از قوانین در روان شناسى , نظیر قانون وبرـفخنر ((۱۶۲))
چیزى نـمـانـده است که این کودک نوزادهم مراحل رشدو تکامل خود را بپیماید و روزى بتواند کاملا در صف علوم قرار گیرد.
بنابراین , نباید انتظار داشت که کار روان شناسان در شناخت دقیق عواطف و تشخیص کامل آنها از یکدیگر, به طور کامل اطمینان بخش باشد.
روان شناسان اعتراف دارند که عواطف در وجود انسان , مقامى والا و شامخ دارند.
شـعـرا و نـویـسـنـدگان درباره عواطف و نقش حساس آنها, کتاب ها نوشته , حکایتها پرداخته و دیوان ها سروده اند.
پـیشوایان عالى قدر مذهبى به عواطف , توجهى سرشار داشته و عظمت مقام آن را در وجود انسان ستوده اند.
شـایـد بـراى ما لازم نباشد که به تعریف عواطف پردازیم و مفهوم آن را براى خوانندگان محترم شـرح دهیم , خود روان شناسان هم کمتر به فکر آن افتاده اند, اگر کسى هم احیانا در صدد تعریف آن برآمده است , از کار خود راضى نیست .
دکـتـر جـلالى مى گوید: عاطفه واژه اى است که براى ذرخژتت ب ذکر کرده اند, هیجان نیز واژه دیگرى است که براى همین معنا به کاررفته است .
ریشه لغت , لاتینى و از ژسس رذب است و معناى آن برهم خوردگى است .
نگارنده آن را یک حالت برهم خوردگى که موجب حرکت و فعالیت مى شود, تعریف کرده است , اما این تعریف هم زیاد دلچسب نیست ((۱۶۳))
.
بـرخـى هـم مى گویند: خشم و غم و شادى , مبین یا معرف حالات و تجربیاتى است که در خود و دیگران ملاحظه مى کنیم و از این لحاظ, احتیاجى به تعریف این حالات نداریم ((۱۶۴))
.
آنـچـه بـراى ما ضرورت دارد واز نظر هدف این سلسله مقالات در خور توجه و تامل است , درک و مـعرفت عمیق عواطف است , اگر چه چنین معرفتى زیاد هم آسان نیست , زیرا روان شناسى هنوز بـه چـنـیـن مـقـامى نایل نشده است , با این همه تا آن جا که امکانات علمى اجازه مى دهد, در این راه کوشش خواهیم کرد.
عواطف مطبوع و نامطبوع .
از آن لحظه اى که انسان چشم براین جهان پهناور مى گشاید تا آن لحظه اى که براى همیشه دیده از جهان مى بندد و به سراى جاودانى مى شتابد, ازنخستین روزهاى زندگى تا آخرین دقایق آن , با دوحالت خوشى و ناخوشى , مطبوع و نامطبوع , لذت بخش و کسل کننده , دست به گریبان است .
بـه دنـبال هرخنده اى گریه و از پس هر غمى شادى و نشاط فرا مى رسد و هیچ یک از اینها ثابت و یکنواخت نیستند.
کودک شیرخوار, هنگام سیرى و بى دردى لبخند مى زند.
پـاهـا را مـى گشاید و وضع چهره و قیافه او از یک آرامش درونى حکایت مى کند, در حالى که در مـوقـع گـرسنگى , ترس و درد, پاها را حرکت مى دهد یابه بستر مى زند, گریه مى کند و قیافه او نـشـان مـى دهـد که آرامش درونى را از دست داده و دستخوش عاطفه اى نامطبوع گشته است , الـبـتـه تـشـخـیص این عواطف در آغاز مشکل است , یعنى نمى توان فهمید که کودک عصبانى و گریان , آیا گرسنه است , مى ترسد, دردمى کشد یاب , ولى به تدریج هربیننده اى مى تواند پاره اى از عواطف را با علایمى که در چهره اشخاص نمایان مى شود, از یکدیگر جداسازد.
شاید هم آفریدگار بشر, این طور صلاح دیده است که بهترین و کامل ترین مخلوق خود را این طور بیافریند و غم و شادى را در خمیر مایه و سرشت او در هم آمیزد.
دو کـودک در اولـیـن بـرخـورد بـه گـرمـى دسـت دوسـتـى و محبت یکدیگر را مى فشارند و با اسـبـاب بازى ها با کمال لذت , بازى مى کنند, ناگهان دیده شده است که صلح و آشتى و دوستى و صمیمیت آنها جاى خود را به قهر و نزاع و اختلاف و کشمکش مى دهد.
آن حـالـت خوشى و آرامشى که ساعت ها آنها را سرگرم و دلخوش مى ساخت , آن جذبه و کششى کـه هـمـچون دو قطب مخالف دو قطعه مغناطیس آنها را به یکدیگر جذب مى کرد و آنها را به هم مـى آمـیـخـت , و سـرانـجـام مـحـبـت و دوسـتـى و صـمـیـمیتى که آنها را به بازى و همکارى ومعاشرت کشانیده بود, ناگهان مسیر خود راتغییر مى دهد, صحنه به کلى دگرگون و آتش خشم و انتقام و جنگ و دعوا شعله ورمى شود.
اغلب پدران و مادران ندانسته و نسنجیده , خود, این آتش را دامن مى زنند.
موضوع را گاهى به قدرى جدى تلقى مى کنند که خود نیز به پشتیبانى از کودکان , به جان یکدیگر مـى افـتند! با کمال تاسف باید گفت , چنین پدران ومادرانى در سنین پیرى و پس از سالیان دراز کـه از عـمـرشـان سـپـرى شـده است , کودکى بیش نیستند, بلکه از کودک هم کودک ترند! ولى پـدران ومـادران عاقل و روشنفکر, آنها که تجارب زندگى , آنها را براى مواجهه با هر نوع حادثه و رویدادى , مهیا ساخته است , با حوصله و صبر, این گونه پیش آمدها را تحمل و از دخالت در صحنه خوددارى مى کنند و جنگ اعصاب به راه نمى اندازند.
بـدیهى است که طولى نخواهدکشید که آرامش و صفا و صمیمیت به خودى خود به سراغ کودکان مى آید و بار دیگر بازى و رفاقت , آغازمى شود.
به عقیده برخى از روان شناسان , حتى بهتر است زندگى زناشویى هم یکنواخت نباشد و اگر گاه و بى گاه , مختصر اختلافى در زندگى زن و شوهرپیداشود, ممکن است به نفع آنها تمام شود, زیرا ایـن اخـتـلاف مـوقـت سـبـب مـى شـود کـه طرفین بهتر به وظایف خویش توجه کنند و اسباب رضـایـت یـکدیگر را بهتر فراهم سازند, در نتیجه , تفاهم و سازگارى بیشترى میان آنها حکمفرما خواهدشد.
عـلـى (ع ) ـ کـه بـهـتـر از هر روان شناس و روان کاوى از پیچ و خم روان بشر,آگاهى داشته است ـمـى فرماید:ان هذهالقلوب تمل کما تمل الا بدان فابتغوالها طرائف الحکم ((۱۶۵))
, این دل ها نیز هـمـانند بدن ها گاهى خسته و ملول مى شوند, بنابراین آنها را با لطیفه هاى حکمت آمیز, خشنود کنید و خستگى و ملال آنها را برطرف سازید.
شاعر مى گوید:.
زمانى درس علم و بحث قرآن ــــــ که باشد روح انسان را کمالى .
زمانى شعر و تفریح و حکایت ــــــ که باشد روح را دفع ملالى .
اگر همیشه انسان از عواطف مطبوع برخوردار بود, زندگى یکنواخت مى شد.
شاید زندگى کنونى بشر, با زندگى انسان هاى عصر حجر, هیچ تفاوتى نداشت .
بـسـیـارى از نـهـضـت هـا, انقلاب ها وترقیاتى که نصیب افراد و اجتماعات شده و مى شود نتیجه ایـن اسـت کـه گـاهـى دستخوش عواطف نامطبوع مى شوندو براثر آن , براى چاره جویى به تکاپو مى افتند و سرانجام کمبودهایى را که سبب ظهور عاطفه نامطبوع شده است , از بین مى برند.
بدون تردید در زندگى بشر امروزى , ترس و وحشت , آن تاثیرى را که در بشر ماقبل تاریخ و حتى مابعد تاریخ براى احتراز از خطر نابودى داشت ,از دست داده است .
۱۶ ـ نقش عواطف درتربیت کودک .
اصطلاحات روان شناسى .
مـبـحـث عـواطـف از مـبـاحـثـى است که ناچاریم درباره آن با تفصیل بیشترى سخـن گوییم و خوانندگان محترم را به اهمیت این ودیعه الهى آشناسازیم .
در گذشته , پیرامون عواطف و تاثیراتى که در بدن دارد, بحث شد.
در ایـن جـا اضـافه مى کنیم که اصطلاحات روان شناسى معمولا از اصطلاحات عامه و ادبا و شعرا گـرفـتـه شـده است , نظیر عاطفه , رویا,ادراک , حافظه ,هوش وب معمولا عاطفه را مردم به معناى رحـم , مـهـر و مـحبت به کار مى برند و بى عاطفه به کسى مى گویند که فاقد مهر ومحبت و رحم باشد, اما ملاحظه مى کنیم که گاهى هم احساسات را در همین معانى به کارمى برند و در حقیقت کـلـمـه احـسـاسـات را بـه جـاى کـلمه عاطفه به کار مى برند و مى گویند:تحریک احساسات یا جـریحه دارشدن احساسات و نظایر آنها, در حالى که احساسات استنباطات ما درباره دنیایى که ما را احاطه کرده است مى باشدو به وسیله حواس انجام مى گیرد.
از آن جـا که در مقالات گذشته , این اصطلاحات را روشن ساخته ایم , دیگر این کلمات را در جاى خـود بـه کـار مـى بـریـم و عاطفه را در معناى وسیعى استعمال مى کنیم که خشم , کینه , حسد و عداوت را نیز شامل شود, حتى عواطف مذهبى و درک زیبایى و هنر نیز از مصادیق آن باشد.
آن جـا که زندگى ارزش خود را از دست مى دهد! برخى از مردم , به خصوص خانواده هاى متجدد, تصور مى کنند که تنها باید در راه پرورش قواى فکرى اطفال خود, کوشش کنند و با سپردن آن ها بـه کـودکـسـتانهاى شبانه روزى ـکه براى اطفال حکم یک زندان و تبعیدگاه را نسبت به محیط خـانـواده دارد ـنـهـا را مـثـل ماشین ها و مغزهاى الکترونیکى , منظم و آداب دان , بارآورند, حتى خـانـواده هـاى اشـرافى , اطفال خود را به یکى دو زبان بیگانه آشنامى سازند و احیانا این منظور را به وسیله فرستادن فرزندان خود به اروپا و آمریکا عملى مى کنند و گمان مى برند این کار خدمتى بـه اطـفال است و درظاهر آنها را باهوش جلوه مى دهد و از اطفال هم سن و سال خود که در خانه بـه سر برده اند, موفق تر به نظر مى رسند, اما بدون تردید لبخندها ومحبت هاى مصنوعى متصدیان کودکستان , نمى تواند عواطف آنها را اشباع سازد.
اگـر مـنـظور از این کار, ساختن انسان هاى کامل و ارزنده است , چرا از راهى برویم که هرگز به کعبه مقصود نرسیم ؟چرا شخصا این وظیفه مقدس رابه عهده نمى گیریم و اعتراف نمى کنیم که مـدرسـه نـتـوانـسـته است کارخانه آدم سازى باشد؟!مدارس ما, بلکه همه مدارس جهان , ماشین دیپلم سازى ,مهندس سازى , پزشک سازى , تکنیسین سازى وب است .
ویـل دورانـت , مورخ معروف آمریکایى مى نویسد:ما ملتى هستیم که صدها هزار مدرسه داریم , اما بـه سـختى مى توانیم عده انگشت شمارى از مردان تربیت یافته پیدا کنیم ب آیا افزایش آموزشگاهها و لیسانسیه ها مى تواند ما را ملتى باهوش و آگاه سازد ب ما جوانانى بار مى آوریم که اهل اداره و دفتر وتـکـنـیـک هـسـتند و پس از پایان کار روزانه , به سراغ هفته نامه هاى رنگین و یا به سینما هجوم مـى آورنـد کـه هـمـه , صـحـنـه هـاى عـشـقـى یـکـنـواخت , با بدن هاى عریان یکنواخت , نشان مى دهند ((۱۶۶))
.
ارسطو معتقد بود که محبت مانند یک مثقال عسل است که بیش از یکى دو کاسه آب را نمى تواند شیرین کند و اگر آن را با دهها و صدها کاسه آب مخلوط کنند, اثر خود را از دست مى دهد.
مـحـبـت یـک یـا دو انسان , مى تواند کام تشنه کودکان یک خانواده را اشباع کند, ولى به حال یک کودکستان مفید نیست .
روى همین عقیده , ارسطو با نظر تربیتى استاد خود افلاطون که نسخ مقررات خانواده را خواستار شـده و پیشنهاد کرده بود باید همه اطفال دریک جا و دور از پدر ومادر زندگى کنند, به طورى که هـیـچ کـس پـدر ومادر خود را نشناسد تا همه مردها نسبت به همه کودکان , احساس پدرى کنند وهمه زنها نسبت به آنها احساس مادرى داشته باشند و کودکان نسبت به یکدیگر احساس خواهرى و برادرى کنند, مخالفت کرد.
از نظر روان شناسى , کودکانى که همواره از پرتو محبت خانواده برخوردارند, سالم تر و باهوش تر از کـودکان پرورشگاهى و کودکستانى هستند, یکى از عوامل مهم عقب افتادگى کودکان , دورى از مـحـیـط خـانـواده اسـت , زیـرا ثابت شده است که محیط خانواده در رشد عقل و عواطف کودکان تاثیردارد.
ناراحتى عصبى در میان کودکانى که در محیطهاى شبانه روزى به سرمى برند,بیشتر شایع است , از این رو پرورشگاه هاى مترقى , حتى کودکان یتیم رازیاد از خانواده دور نگاه نمى دارند.
بـراى اطـفـالـى کـه پدر و مادر خود را از دست داده اند, تدبیر دیگرى به کار برده اند, یعنى سعى مى کنند که افراد خیرخواه , آنها را به فرزندى بپذیرند.
آیـیـن مقدس اسلام , پدران و مادران را موظف مى سازد که با اطفال خود در کمال مهر و محبت رفتار کنند.
پـیـامـبـر عـالى قدر اسلام فرمود:احبوا الصبیهان وارحموهم و انکم ترزقونهم , کودکان را دوست بدارید و به آنها رحم کنید و هرگاه به آنها وعده دادید,به وعده خود وفاکنید, زیرا آنها شما را روزى رسان خود مى دانند ((۱۶۷))
.
دربـاره یتیمان نیز نظر اسلام این نیست که اطفال را دردارالایتام ـکه متاسفانه خود این اسم نیز عـواطـف آنها را جریحه دار مى کند و دچار یاس وبدبینى مى سازدـجمع کنند و مثل چارپایانى که در اصـطـبـل هـسـتـند, از آنها سرپرستى شود و هنگام گرسنگى , شکم آنها را سیر کنند و وقت برهنگى ,چندمتر پارچه براندام آنها بپوشانند.
شـکـى نـیـسـت کـه ایـن روش بـراى یـک انـسان ـکه نباید میان صغیر و کبیر آن فرق گذاشت ـتوهین آمیز است .
پـیـغـمـبر اسلامر فرمود: خیر بیوتکم بیت فیه یتیم یحسن الیه وشر بیوتکم بیت یسا الیه , بهترین خانه هاى شما, خانه اى است که در آن به یتیمى احسان شود, و بدترین خانه هاى شما, خانه اى است که در آن با یتیمى بدرفتارى شود ((۱۶۸))
.
از این جمله استفاده مى شود که منظور پیشواى اسلام , پذیرفتن یتیمان به فرزندى است .
واحد اجتماع , خانواده است .
خانواده پیش از آن که به قانون و مقررات نیازمند باشد, به محبت نیازمند است .
سـعـادت زن و شـوهر و اطفال , هنگامى تامین مى شود که خانه , کانون عواطف و مهر و محبت و انس و الفت باشد.
ایـن مـسـالـه از نـظـر قرآن کریم به قدرى اهمیت دارد که یکى از دلایل خداشناسى شمرده شده است ((۱۶۹))
.
درسـت است که وظیفه اجتماعى و دینى زوجین است که به یکدیگر وفادار باشند, اما این وفادارى اگـر بـرپـایـه عـشـق و محبت قرار نداشته باشد, چه ارزشى دارد؟! زن و شوهر, علاوه بروفادارى بـه یـکـدیـگـر, باید به خواسته ها و نیازهاى یکدیگر پى برند و توجه داشته باشند که خوشبختى آنها درخوشبختى فرزندان تاثیر دارد.
بـانـوبـاتـرلس ماریو دکتر روان شناس , مى نویسد:مردها در روزهاى آبستنى همسرانشان , وظایف بسیار مهمى به عهده دارند و متاسفانه همیشه از انجام این وظایف , شانه خالى مى کنند.
تـمام غرور وافتخار یک زن , مادر شدن اوست و وقتى احساس کند که شوهرش به کودکى که او به زودى بـه دنیا خواهدآورد, بى اعتناست , این احساس غرور و افتخار, جایش را به احساس حقارت و بیهودگى مى دهد, از مادر بودن بیزارمى شود و آبستنى برایش معناى یک احتضارپیدامى کند.
ثابت شده است که چنین زنانى , دردهاى آبستنى را خیلى به دشوارى تحمل مى کنند ب رابطه مادر و فـرزنـد یک رابطه دونفرى نیست , بلکه یک رابطه سه نفرى است : مادر, کودک , پدر, و حتى اگر پـدر غـایـب بـاشد, درزندگى درونى مادر, در تخیلات و تصورات او و نیز در احساس مادرى او, نقش حساسى دارد.
پیامبر عالى قدر اسلام فرمود:احسن الناس ایمانا احسنهم اخلاقا والطفهم باهله وانا الطفکم باهلى , برترین مردم از حیث ایمان , کسى است که اخلاقش نیکوترو با خانواده خود مهربان تر باشد و من از همه شما با خانواده ام مهربان تر هستم ((۱۷۰))
.
قسمتى از نامه دخترى که خودکشى کرد!.
از آنچه گذشت , نتیجه گرفتیم که نقش عواطف در زندگى انسان بسیار مهم و ارزنده است .
بـدون عـواطـف گرم انسانى , زندگانى زنان , شوهران , فرزندان , یتیمان و همه طبقات اجتماع , فلج مى شود و گاهى هم به خودکشى مى انجامد.
نامه اى که از یک دختر, پس از انتحار به دست آمده است , این حقیقت را آشکارمى سازد: آقاى دکتر عزیز! این نامه موقعى به دست شما مى رسد که من در ملکوت اعلا هستم .
قـصـه اى کـه بـراى شـمـا مـى نـویـسم , جریانى است که هیچ کس از آن آگاه نیست و از شما نیز مى خواهم که به مادرم چیزى نگویید.
گـناه من به گردن اوست ! گفتم مادرم گناهکاراست , بلى , او زنى خشن , خودپسند, سختگیر و بى رحم بود.
براى تربیت من که تنها فرزندش بودم رنج بسیار کشید.
او مادر من بود,معلم من بود, ولى هرگز نخواست دوست من باشد, حتى هنگام بلوغ , جرات نکردم ازآن حادثه اى که براى هردخترى اتفاق مى افتد, با او حرف بزنم .
روزى رسید که این کمبود را شیطان دیگرى جبران کرد, من که تشنه محبت بودم , دست پرمهر او رابه گرمى فشردم و به رویش آغوش گشودم .
یقین دارم که دختران محبت دیده , هرگز دچار این لغزش نمى شوند.
کسى که در خانه اش چشمه آب حیات دارد, به دنبال سراب نمى رود.
او به من قول ازدواج داد.
من دیوانه وار عاشقش شدم .
او هـم خـود را دلـباخته و بى قرار و شیدا نشان مى داد! نتیجه را شما خود مى توانید حدس بزنید: آنچه نمى بایست واقع شود, اتفاق افتاد!یک ماه بعداز کامیابى , او از من گریخت و سردى نشان داد.
من در آتش سوزانى مى سوختم و جرات نمى کردم این موضوع را با مادرم در میان نهم .
سه ماه گذشت و بالاخره یک روز که دیدم پدر و مادرش از خانه خارج شدند, به سراغش رفتم .
در زدم , خودش دررا به روى من گشود و تا مرا دید, خواست در را ببندد, ولى من خود را لاى دو لنگه در انداختم و وارد شدم و گریه کنان گفتم :چرا با من چنین کردى ؟ وحشیانه بازوى چپم را گرفت و از خانه بیرونم کرد و گفت : برو گم شو, دختر نانجیب ! تو را اصلا نمى شناسم .
در را پشت سر من بست .
بازوى چپم درد گرفته بود.
گریه و زارى نتیجه اى نداشت .
به خانه رفتم , اما جرات گفتن واقعیت را نداشتم , زیرا مادرم را دوست خود نمى شناختم .
تا صبح از درد بازوى چپم گریه کردم .
سپیده که دمید, درد آرام گرفت , ولى از آن روز به بعد, هر غروب دوشنبه , بازویم دردمى گرفت و بامداد سه شنبه , آرام مى شد! آقاى دکتر! دیگرچیزى نمى نویسم .
از شما پدر مهربان مى خواهم که براى شادى روح من دعا کنید.
دوست کوچک شما: ن ـ ر.
۱۷ـ نیروى شگرف عاطفه .
عقل و عاطفه .
تردیدى نیست که نیروى عقل در راه کشف رازهاى خلقت , کمک هاى شایانى به انسان کرده است .
بشر به یارى عقل توانست کوچکترین جز عالم خلقت , اتم راـکه قطر آن از میلیمتر تجاوز نمى کند ـبـشـکـنـد و بـه اسـرار درون آن پـى ببرد و آفتابیش در میان بیند!انسان توانست , قوانین حرکت ستارگان را کشف کند و نظم خیره کننده آنها را دریابد, کهکشان ها راـکه هرکدام داراى چندین منظومه شمسى هستند ـمورد مطالعه قرار دهد, صنایع کوچک و بزرگ , یکى پس از دیگرى قدم به عـرصـه وجـود گـذاشتند و زندگى ساده و بى پیرایه گذشته بشر را به صورت زندگى ماشینى پیچیده و پرهیاهوى امروز درآوردند.
در عـصـر مـاـ کـه صـحـبـت از تسخیر کرات آسمانى و مسافرت هاى دور و دراز فضایى درمیان است ـکره کوچک زمین نمى تواند بشر را در خودمحبوس گرداند.
آموزش و پرورش در دنیاى امروز, نقش بسیار حساسى به عهده دارد.
بـاید انسان را براى چنین زندگى پرپیچ و خمى آماده گرداند و بدون این که بگذارد شخصیت و حیثیت آدمى فداى علم و صنعت و ماشینیسم شود,او را براى استقبال از تمام جلوه هاى آن آماده ومـهـیـا کـنـد, از این رو یکى از هدفهاى آن , پرورش قواى فکرى انسان است , ولى باید توجه کرد که چاشنى زندگى انسان , عواطف است .
بدون عاطفه , زندگى سرد و تلخ و خالى از لطف است .
اصولا عقل و علم و هرچه از آنها سرچشمه مى گیرد, سرد و خشک است .
عواطف , زندگى را گرم و دلپذیر مى سازد و انسان را به حرکت و کوشش و تلاش وامى دارد.
در عین حال , مردمى که تعادل عواطف خود را از دست داده و از لحاظ عواطف دستخوش افراط و تفریط شده اند, از نظر روانى بیمارند وادامه زندگى براى آنها دشواراست .
نامه اى که در فصل پیش نقل شد, براى اثبات این مدعى , شاهدگویایى است .
او کـمبود عاطفه را دلیل اصلى انتحار خود بیان مى کند, آن جاکه مى نویسد: من که تشنه محبت بودم , دست پرمهر او را به گرمى فشردم و به رویش آغوش گشودم ((۱۷۱))
.
بـه هـمـان انـدازه کـه مـحـبت پدران و مادران در سعادت و خوشبختى اطفال موثراست و نقش سـازنـدگـى یک انسان خوش بخت را ایفا مى کند, افراط وتفریطدر محبت , نقش سازندگى یک انسان علیل و ناتوان و بدبخت را ایفا مى کند.
خانه اى که فاقد مهر و محبت است , کانون بدبختى و دربه درى اطفال است .
خـانواده هایى که براثر ازدواج هاى نامتناسب به وجود آمده اند وشالوده سست و درهم گسیخته اى دارند, براى اطفال , ماتمکده اى بیش نیستند.
از طرف دیگر, افراط در محبت نیز سبب مى شود که کودکان , فاقد اراده و اعتماد به نفس بار آیند و همواره طفیلى و انگل دیگران باشند.
آنها قوه ابتکار ندارند و در برابر مشکلات و حوادث و فراز ونشیب هاى زندگى , شکست مى خورند و از پـاى در مـى آیـنـد, از ایـن روامام باقر(ع ) مى فرماید:شرالابا, من دعاه البر الى الافراط بدترین پدران , کسانى هستند که در محبت و نیکى به فرزندان , زیاده روى نمایند.
عاطفه و تکامل .
بـا این که عقل به تنهایى , سرد و خشک و خاموش است , پیشروى ها و تکامل آن نیز مدیون عواطف است .
اگـر ملاحظه مى کنیم که دانشمندان براى کشف یکى از اسرار خلقت , مدتها در لابراتوارها وقت مـى گـذرانند و از استراحت و خواب و تفریح چشم پوشى مى کنند, به خاطر عشق و اشتیاقى است که به کار خویش دارند.
اگر این عشق و اشتیاق , از آنها گرفته شود, در ظرف چند ثانیه از پاى درمى آیند و نومیدانه دست از کار خود مى کشند.
اگر رهبران کشورهاى آزادشده , براى نجات کشورهاى خویش از چنگال امپریالیسم , تمام مصایب و مـشـکـلات و زنـدان هـاى تـاریک انفرادى راتحمل مى کنندو حتى احساس خستگى و ناراحتى نمى نمایند, از برکت عشق به آزادى و دلسوزى به میلیونها انسان گرسنه و اسیر است .
اگر عواطف گرم و خروشان آزادى خواهان و استقلال طلبان هند نبود, قطعا تا امروز, هندوستان در زیر یوغ استعمار خرد و شکسته شده بود.
جـواهـر لـعـل نـهـرو, مى نویسد:در جامعه هند, مردم , به طبقات یا کاست هاى جدا از هم تقسیم مى شدند.
پـایـیـن تـر از هـمـه , طـبـقـه اى بـودنـد که نجس حساب مى شدند و سایر طبقات با آنها تماس نمى گرفتند و اینها حق ورود به مجامع و معابد را نداشتند وناچار بودند در محله هاى مخصوص یا خارج شهر زندگى کنند.
در دوران مـبـارزه براى استقلال , گاندى براى درهم شکستن این رسوم نیز به مبارزه پرداخت و نـجـس هـا را هـریجن (مخلوق خداوند) نامید و دیگران را به تماس با آنها تشویق کرد و یک بار هم بـه ایـن منظور اعلام روزه کرد و کاست هاى هندو اقدام کردند و زنجیرهایى که هندوان بردست و پاى برادرانشان گذاشته بودند, تااندازه اى گسست ((۱۷۲))
.
روان شـنـاسـان براى این که نقش عواطف را به دقت بررسى کنند و فواید و آثار عواطف را به خوبى کشف نمایند, دودسته دانشجو را به طور جداگانه دردرس مخصوصى آزمایش کردند.
ایـن دو گـروه , از لحاظ استعداد و معلومات در یک ردیف بودند, ولى به یک دسته آنها گفته شد کـه اگر از عهده امتحان برآیند, مزایایى به آنهاداده خواهدشد و به دسته دیگر هیچ نگفتند, بررسى نـتـیـجـه آزمـایـش نشان داد که دسته اول , کاملا در کار خود موفق شده اند و دسته دیگر در کار خودشکست خورده اند.
ایـن آزمایش ثابت کرد که حتى در کارهاى علمى نیز عاطفه , نقش مهمى را به عهده دارد و بدون دخالت عواطف , دانش آموز و دانشجو نمى تواند درکار خود پیشرفت کامل کند.
روى هـمـیـن اصل است که باید دانش آموزان و دانشجویان درانتخاب رشته تحصیلى و شغل ,آزاد گـذاشـتـه شـونـد تا هر رشته و هر شغلى را که مایلند وبه آن دلبستگى دارند, براى خود انتخاب کنند, دراین صورت مى توانند در کار خود پیشرفت نمایند و به مقصود برسند, اما اگر رعایت ذوق و سـلـیـقـه آنـها نشود و رشته تحصیلى و شغل , بر آنها تحمیل شود در نیمه راه از کار مى افتند و شکست مى خورند.
تنها عاطفه .
بر حسب ظاهر ما هستیم که در راه تکامل علمى , صنعتى , اقتصادى , اجتماعى و اخلاقى کوشش و تـلاش مـى کنیم , اما در حقیقت , تنها نیروى فناناپذیر و سرشار عواطف است که منشا این همه آثار درخـشان مى شود, آرى بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد! یکى ازنویسندگان مى نویسد: بـسـیـارى از مـردم , کـلیه عوامل و وسایل موفق شدن را, از قبیل جوانى , سلامتى , انرژى , سواد و هرچه لازمه پیشرفت است , دارند ولى ازآنها بهره بردارى نمى کنند.
انگیزه اى براى تلاش و شروع به فعالیت ندارند, زیرا هدفى ندارند.
نمى دانند از کجا شروع کنند و به کجا برسند.
جرقه اى لازم است تا آتش اشتیاق آنها شعله ور شود و آنها را به سوى موفقیت و کامیابى پیش براند.
یـکـى از بهانه هایى که امروز مدشده , این است که مى گویند: وقت کم است ! و با گفتن این جمله به دنبال کار کمتر و پول بیشتر مى روند.
از قـبول مسئولیت و به کار بردن هوش و ابتکار, پرهیز مى کنند و به جاى آن , تمام مساعى خود را صرف تفریح و گردش و خوشگذرانى مى نمایند ((۱۷۳))
.
اگر مادرى کنار گاهواره طفل شب ها بیدار مى نشیند و او را خفتن مى آموزد,اگر دست طفل را مـى گـیـرد و اورا پـابـه پا مى برد تا شیوه راه رفتن رابیاموزد, اگر یک حرف و دو حرف بر زبان او مـى نـهـد تـا سـخن گفتن به او یاددهد,و سرانجام اگر طفل هستى خود را از هستى او مى داند وشعارش این است که تا هستم و هست , دارمش دوست ! همه از برکت عواطف است .
اگـر کـاشـفین بزرگ به قعراقیانوسها و فراز آسمانها سفرمى کنند, اگر دانشجویى براى آزمایش دارویـى که کشف کرده است , جان خود را در معرض خطرقرارمى دهد و اثر آن را روى بدن خویش آزمایش مى کند, اگر قهرمانان براى سرفرازى و نجات ملت خویش , فداکارى و جانبازى مى کنند, اگـرانـسـان دوسـتـان بـزرگ و مـنـجیان فناناپذیر عالم انسانیت , از نیروى استقامت , بردبارى , فداکارى و نوع دوستى برخوردارند, همه آنها مدیون نیروى شگرف حیات عاطفى هستند.
* * * همین عاطفه است که رهبران بزرگ آسمانى را براى نجات بشر به فداکارى واداشت .
امـام حـسـیـن (ع ) بـراى همین عشق به حق , از صمیم قلب جانبازى و فداکارى کرد و نام نیکش جاودانى شد.
سـربـازان رشیدى که در میدان هاى جنگ , تیرهاى دشمن را به جان خود مى خرند و جان خود را براى آسایش هموطنان از دست مى دهند, همه مدیون عواطف هستند.
* * * اکـنـون کـه تا حدودى به اهمیت نقش عواطف پى بردیم , خوب است در مساله تربیت اطفال تـجـدیـد نظرکنیم و به قول ویل دورانت :نخست خود را تربیت کنیم , سپس به تربیت کودکان خود بـپـردازیـم زیـرا تـا خـود ما ازتعادل عواطف برخوردارنباشیم و حیات عاطفى ما سالم و نیرومند نباشد,نمى توانیم در مساله تربیت اطفال کامیاب شویم .
در حقیقت , ما هرچه هستیم , کودکان ما همان خواهندشد.
ویل دورانت مى گویند:کودکانت را به من بنما, تا بگویم چکاره هستى ((۱۷۴))
.
بنابراین جا دارد که مربیان , با توجه به اهمیت و نقش عواطف , در تربیت و هدایت آن , کوشش کنند و وظـیـفـه خـود را بـه خـوبى اجرا نمایند, باشد که در راه رسانیدن انسان به اوج کمال و عظمت , سهمى داشته باشند.
ویل دورانت مى نویسد:براى بناى خوى کودک , شاید بهتر آن باشد که مدح را جایگزین قدح سازیم .
سرزنش و خرده گیرى , روح را فلج مى کند و کار ناتمام را تا ابد مبغوض مى سازد.
مـدح بـه سـلـول هـا نـیـرو مى دهد,اعضا را تقویت مى کند و دشوارترین کارها را به پیروزى بدل مى سازد.
با اهرم خود خواهى , مى توان جهان را بلندکرد.
به جاى آن که کار خوب انجام نیافته را مذمت کنیم و آن را از سرزنش و ملامت پر سازیم , بهتر است کـه به کارهاى خوب انجام یافته بنگریم و آن راچنان بستاییم که خاطره شیرینش در ذهن کودک بماند و مایه تشویق کارهاى دیگر شود ((۱۷۵))
.
۱۸ـ روح استوار.
دو نظریه مخالف .
بدون تردید عواطف انسانى , عهده دار بسیارى از کارهاى برجسته و عالى است .
بسیارى از جنبش ها و کوشش و تلاش ها, اثر عواطف است .
بـسـیـارى از عـلایـم بـدنى , از قبیل رنگ پریدگى , لرزه اندام , عرق پیشانى , جهش وب با عواطف همراه است .
بدیهى است که حالات عاطفى ـاعم از مطبوع و نامطبوع ـبا عکس العمل هایى در بدن همراه است و روان شناسان تحت عنوان فیزیولژى عواطف یاحرکات عاطفى , از آن بحث کرده اند.
جالب این است که این مشکل هنوز حل نشده است .
بـرخـى , حـالات و عوارض بدنى را معلول عواطف , و برخى دیگر, عواطف را معلول ادراک حالات بدنى مى دانند.
دو تن از روان شناسان (ویلیام جیمز و جیمزلانگ ) در حدود سال ۱۸۸۵م .
هـرکـدام بـه طـور مـسـتـقل نظریه اى بیان کرده اند که از نظر تشابه به یکدیگر, به نظریه جیمز لانگ ((۱۷۶))
معروف شده است .
خـلاصه این نظریه , این است که انسان چون گریه مى کند, مغموم است , چون مى لرزد, مى ترسد, چـون داد و فـریـاد مى کشد, خشمناک و عصبانى است , پس تحریکات جسمانى سبب بروز حالات عاطفى مى شوند.
نـقـطـه مـقـابل این نظریه , عقیده کسانى است که حالات عاطفى را منشا بروز عوارض جسمانى مـى دانـنـد و مـعـتـقدند که بر اثر پیدایش حالات عاطفى ,لرزش , رعشه , انقباض عضلات بدن و صـورت , بـزرگ و کوچک شدن مردمک چشم , سرعت ضربان نبض , تند شدن تنفس و احیانامات شـدن رنـگ پـوسـت یا برافروخته شدن آن که به دنبال آن عرقى سرد بربدن مى نشیند, در انسان ظاهرمى شود.
ترجیح یکى از این دو نظریه بر دیگرى کار آسانى نیست .
مـا مـى بـیـنـیم که گربه اى از ترس سگ پا به فرار مى گذارد, وقتى که به بن بست رسید, به سگ حـمـلـه ور مـى شـود و در ایـن وقت , سگ پا به فرار مى گذاردو گربه او را تعقیب مى کند! بارها دیـده شده است که انسان وقتى راه فرار را به روى خود بسته مى بیند, چنان از خود شجاعت نشان مـى دهـد کـه شاهدپیروزى را در آغوش مى کشد, به قول شاعر عرب : اذا یئس الانسان طال لسانه ــــــ کسنور مغلوب یصول على الکلب ((۱۷۷))
.
یـعـنـى هـنگامى که انسان دچار یاس مى شود, زبانش دراز (و ترسش کم ) مى شود همان طورکه گربه مغلوب , به سگ حمله مى برد.
وقت ضرورت چونماند گریز ــــــ دست بگیرد سرشمشیر تیز ((۱۷۸))
.
حقیقت عاطفه .
از ایـن کـه بـگـذریـم , ملاحظه مى کنیم که هیچ گاه به وسیله علایم بدنى , نمى توان به حقیقت عاطفه پى برد.
آنـچـه مـسـلم است این است که در برابر عاطفه نامطبوع برسرعت حرکت نبض و سرعت تنفس , افـزوده مـى شـود, فـشـار خون بالا مى رود و کار انقباض وانبساط عضلات معده آهسته و گاهى مـتوقف مى شود و در برابر عاطفه مطبوع ـمثل عشق و شادى ـشفتگى بدنى خیلى ملایم است و حتى بین افراد هم از این لحاظ تفاوت وجوددارد, ولى به هرحال نمى توان به خصوصیت آن عاطفه مطبوع و نامطبوع پى برد.
بـا توجه به قاعده فوق ,معلوم مى شود که دستگاه دروغ یاب ـکه مرکب از چندین ابزار ثبت کننده است و آن را براى اندازه گیرى تغییرات فیزیولژیک بدن به کار مى برند ـچندان دقیق نیست .
این دستگاه در بازجویى هاى جنایى به کار مى رود, از این رو به دروغ یاب معروف شده است .
تـنـهـا نـتـیـجـه اى که ممکن است از این دستگاه گرفته شود, این است که متهم , ممکن است با مشاهده این دستگاه , دچار ترس شود و همین , به کشف حقیقت کمک کند.
در حقیقت , ترس متهمان و ضعف روحى آنان است که به کشف ماجرا کمک مى کند.
دین داران جاهل و دانشمندان بى دین .
مـا طى دوبـخـش , راجـع بـه نـقـش عـواطـف بحث کردیم و این خود ممکن است براى برخى از خـوانـنـدگان سؤ تفاهمى ایجاد کند و تصور کنند که اگرزندگى را دربست در اختیار عواطف بگذارند, سعادتمند خواهندشد, در حالى که چنین نیست .
بسیارى از بدبختى ها و سیه روزى ها و جنگ ها, زایده پاره اى از عواطف نابه جا و مزاحم است .
ایـن عـواطـف نـابه جا, سبب ناتوانى روح انسان مى شود وانسان را از کاروان تمدن و نیل به کمال , عقب مى افکند.
هـنـگامى ستاره اقبال و خوشبختى انسان در آسمان زندگى مى درخشد که داراى روحى استوار باشد.
مردمى که داراى روحى ضعیف وناتوان هستند, نمى توانند به اوج سعادت و خوشبختى برسند.
آنـهـا هـمـواره در لجنزار جهل و نابخردى , دست و پا مى زنند و در میان تار و پودهاى اوهامى که برگرد خود تنیده اند, محاصره شده اند.
قـرن ها عقب تر از معاصران خود زیست مى کنند و درحالى که دیگران به سرعت روبه ترقى و کمال مى روند, آنها همچنان در آتش اوهام و خرافات خویش مى سوزند.
بـسیارى از مردم هندوستان با این که سال هاست به استقلال رسیده اند, مع الوصف , هنوز در برابر گـاو تـعـظیم مى کنند و آن را خداى خود مى پندارند!تازه این هنوز نسبت به گذشته آنها بسیار نـاچـیـز و غـیر قابل توجه است , نهرو مى نویسد: رسم ساتى این بودکه اگر شوهرى مى مرد, موقع سوختن او,زنش هم خود را در آتش مى افکند و با شوهرش مى سوخت ((۱۷۹))

دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    روش های ترک کردن غیبت

    روش های ترک کردن غیبت/ دانشمندان اخلاق براى همه بیمارى‌هاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مى‌کنند: راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راه‌هاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مى‌شود.

    از کریم اهل بیت چه می دانید

    از کریم اهل بیت چه می دانید/ امام حسن(ع) نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند و دردِ دلِ آن‌ها را با جان و دل می‌شنیدند و به آن […]

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است/ خدای متعال راه اصلاح را به سوی انسان بازگذاشته، تا اگر به مسیر نابودی خویش رفته، بتواند آن را اصلاح کند و سعادت ابدی خویش را نجات دهد. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ […]

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟ تربیت صحیح دینی ، عوامل مؤثر در شقاوت انسان را خنثی می‌کند. یعنی اگر به راستی جوانان با مسجد و روحانیت، مجالس دینی، رساله عملیه مراجع تقلید و نیز با کتاب‌های محتوی احکام، اخلاق […]

    آداب پیاده روی اربعین

    آداب پیاده روی اربعین/ اربعین مجلس روضه‌ای است که خود امام حسین(ع) برگزار کرده. شما باور می‌کنید که کسی هیأت‌داری کند، ولی برای اربعین کاری انجام ندهد؟! چون یک‌دفعه‌ای این سؤال پیش می‌آید که «اصلاً او برای چه هیأت‌داری می‌کند؟» شما باورتان می‌آید کسی […]

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا امام حسین (ع) با این جمله شروع به خطبه کردند : “ولی من آن خدایی است که کتاب فرود آورده و هم او، ولی شایستگان است” ، راوی گوید با گریه خواهرش خطبه قطع […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد