خرید اینترنتی کتاب

جستجو در تک بوک با گوگل!

تابعيت پايگاه تك بوك از قوانين جمهوري اسلامي ايران

فرادرس!



چطور!




تبلیغات!


تربیت قرآنی۳

امتیاز به این مطلب!

179 views

بازدید

این رسم را انگلیسى ها برانداختند و نهرو آن را یکى از کارهاى مثبت آنها مى شمارد.
تشخیص جامعه اى که از روح استوار بى بهره مى باشد,از راه هاى متعدد, امکان پذیر است .
بـررسـى نـحـوه عقاید دینى , سیستم حکومت و اظهار نظرهایى که در مورد پدیده ها یا فنومن ها مى کنند, مى تواند تا حدود زیادى ما را به استوارى یانااستوارى روح آن جامعه آگاه سازد.
انـجیل که ساخته و پرداخته مردمى است که روحى ناتوان داشته اند, مى گوید:خوشبخت کسانى هستند که در نادانى از اسرار کاینات به سرمى برند,چون در این صورت است که خدا را خواهند دید.
بـدیـن تـرتـیـب , چـنـین مردمى که احیاناخیلى هم مذهبى مى شوند و تعصب غلط را با ایمان به مـذهـب ,در مـى آمـیزند, حقیقت مذهب را در چهار چوبه جهل به کاینات , کوردلى و بى خبرى از حقایق عالم , محدودمى کنند و به انسانهاى علیل و سست تبدیل مى شوند.
ایـن قضاوت نا به جا خود منجر به جنایات شرم آورى از قبیل کشتن , سوزاندن و تکفیر دانشمندان دوره رنسانس اروپا شد! نتیجه دیگر آن را از زبان دکتر مارتین لوترکینگ , رهبر سیاهان آمریکا, در کـتاب نداى سیاه بشنوید:کسانى هستند که در میان پیروان دین رواج داده اند که دین و دانش با هم سازگار نیست , ولى دروغ است .
مـمـکـن اسـت بـیـن افـراد روحـانـى بـا روح نـاتـوان و مـردان دانـش بـا روح استوار, اختلافى وجودداشته باشد, ولى هرگز بین دین و دانش اختلافى وجودندارد.
جهان این دو از هم متمایز و راه هاى آنها از هم جداست .
دانـش مـى جـویـد و دیـن تفسیر مى کند, دانش به آدمى معلوماتى مى دهد که قدرت است و دین به آدمى قدرتى مى بخشد که کنترل است , دانش معمولابه کردار مى پردازد و دین به آثار.
دانش و دین رقیب هم نیستند,بلکه مکمل یکدیگر مى باشند.
دانـش از نـابـودى دین در کارهاى نامعقول و ناصواب و مخالفت فلج کننده , با پیشرفت فرهنگ و عـلـوم در مـیـان توده مردم , جلوگیرى مى کند ومتقابلادین مانع است که علم در لجنزار پیش پا افتاده مادیات و افکار مخالف اصول اخلاقى فرو برود.
به نظر مى رسد که عالى ترین توجیه براى جمع میان دین و دانش , همین است .
نتیجه این مى شود که اگر دین و دانش از یکدیگر جدا شوند, دردى را دوا نخواهندکرد.
مـردم جـاهـل بـسـیـارى از قـضاوت هاى غلط خود را به حساب دین مى گذارند! عدد سیزده را منحوس مى شمارند.
اگـر احـیـانـا شـماره پلاک منزلشان سیزده باشد, آن را به صورت ۱+۱۲ مى نویسند تا نحوست آن گـریـبـانـشـان را نـگـیرد! یک عطسه , ممکن است جلوبسیارى از کارهاى مهم آنها را بگیرد! از گـرفـته شدن ماه و خورشید بیمناکند! طلوع ستاره دنباله دار را علامت نزول بلامى دانند!برنامه کـارهـاى خود را بامراجعه به فالگیران و تقویم منجمان تنظیم مى کنند! و تقارن و طلوع و غروب ستارگان را در سعادت و گرفتارى خود موثرمى دانند!گاهى هم کارآنها به مرده پرستى و پاره اى از اوهـام دیـگـر مى کشد! در حالى که دین صحیح , از همه عواملى که موجب ترس یا امید بیهوده مى شود و روح انسان را ناتوان مى سازد, متنفراست .
هنگامى که پسر پیامبر عالى قدر اسلامر از دنیا رفت , خورشید گرفته شد, مردم گفتند: خورشید بـر اثـر مـرگ فـرزند پیغمبر خدار دچار حزن و اندوه ودر نتیجه چهره اش تیره شده است پیشواى اسـلام فـرمـود:ان الـشـمـس والـقمر آیتان من آیات اللّه فلا ینکسفان لموت احد, ماه و خورشید, دونشان ازنشانه هاى قدرت خدا هستند و براى مرگ هیچ کس , گرفته نمى شوند ((۱۸۰))
.
به همین ترتیب , ملت هایى که از لحاظ علم پیشرفت کرده اند, اما از لحاظ اخلاق و دین و معنویت , سیر قهقرایى کرده اند, مردمى ناتوان هستند.
استوارى روح و استقامت و ثبات در برابر هواى نفس و تمایلات حیوانى ندارند, بنابراین دین داران جاهل و دانشمندان بى دین هیچ یک سعادتمندنیستند, زیرا هردوى آنها روح ناتوانى دارند.
ویـل دورانت مى نویسد: امروز فرهنگ ما سطحى و دانش ما خطرناک است , زیرا از لحاظ ماشین , توانگر و از نظر غایات و مقاصد, فقیر هستیم .
آن تعادل ذهنى که وقتى ازایمان دینى گرمى برمى خاست , از میان رفته است .
عـلـم مـبـانى فوق طبیعى , اخلاقیات را از ما گرفته است و گویى همه جهان در اصالت فردیتى درهم و برهم ـکه نشانه قطعه قطعه شدن نامنظم خوى ومنش است ـگم گشته است .
قرآن کریم مى گوید:یرفعاللّه الذین آمنوا منکم والذین اوتواالعلم درجات ,خداونددرجات مردمى را بالا مى برد که از ایمان و علم ,برخودارباشند ((۱۸۱))
.
بـدیـهـى اسـت که در این صورت , دیگر آثارى از ضعف و ناتوانى روحى درزندگى چنین مردمى مشاهده نخواهدشد و روح استوار در همه جا با آنهاهماهنگ خواهدبود.
امام باقر(ع ) فرمود:المومن اصلب منالجبل , مومن , از کوه استوارتر است ((۱۸۲))
.
بـراى ایـن کـه بـتـوانـیم وظیفه مربیان و نقش عمده اى که آنها در تقویت روحیه تربیت یافتگان بـه عـهـده دارنـد, بـه خوبى روشن کنیم , ناگزیریم بحث خود رادر زمینه عواطف مزاحم توسعه دهیم , از این رو تحت عنوان ترس با شما سخن مى گوییم .
۱۹ـ ترس .
منشا روانى ترس .
ترس , یکى از عواطفى است که بسیارى از نیروها و استعدادهاى درونى آدمى را فلج مى سازد و از شکوفاشدن آنها جلوگیرى مى کند.
تـرس بـاعـث ضـعـف و زبونى انسان در زندگى مى شود و شجاعت , انسان را تا سرحد آرمان ها و مقاصدى که دارد, همراهى و یارى مى نماید.
اگـرچـه امـروز تـرس بـه آن صـورتى که در انسان هاى نخستین وجودداشت و با تغییرات شدید فیزیولژیکى همراه بود, وجودندارد, مع الوصف , آنچه که به طور مشترک , در میان انسان هاى اولیه و انـسـان هـاى امـروزى و حـتـى حیوانات , منشا ترس مى شود, احساس خطراست :خطر گم شدن یاکم شدن .
روان شـنـاسـان مـى گـویند:ترس در صورتى عارض مى شود که شخص , خطرى را (از فرو رفتن سـوزن در پـوسـت بـدن گـرفـتـه تا ناخوشى سخت و خطرمرگ ب) احساس کرده , حالت دفاعى به خودگیرد ((۱۸۳))
.
تـرس , عـاطـفه اى است که گریبان کودکان , جوانان و بزرگسالان را مى گیرد و سعادت آنها را تهدید مى کند.
افراد, برحسب تفاوت سنى خویش , دچار ترس هاى مختلف و گوناگونى مى شوند.
بیست تاپنجاه درصد از کودکان دو ساله تا شش ساله , از تاریکى مى ترسند, زیرا نیروى تخیل قوى آنها و افسانه هاى وحشت انگیزى که خوانده یاشنیده اند سبب مى شود که تاریکى را پر از موجودات عجیب و غریب ببینند.
دارویـن مـعـتقدبود که ترس از حیوانات , براى کودکان ارثى است , ولى مهر و محبتى را که انسان به حیوانات از خود نشان مى دهد,بعدها فرامى گیرد.
نـقـاط مـرتـفع , غرش رعد, سوت کارخانه , بازیچه هایى که جاندار به نظر مى آیند و سایه متحرک , اطفال را مى ترسانند.
بچه ها از قیافه هاى ناشناس , بیمناکند.
گاهى براثر همان نیروى قوى تخیل و عدم دخالت حس و لمس , دچار رویاهاى مخوف مى شوند, حتى جابه جا شدن , براى چنین اطفالى ترس آوراست .
تحمل پرتاب شدن به هوا و قرارگرفتن روى شانه , براثر عادت است .
اطفال بزرگ تر, بیشتر از امورواقعى از قبیل مرگ , صاعقه , زلزله , بیمارى وب مى ترسند.
جوانان از این که مورد تمسخر و استهزا قرار گیرند, بیمناکند.
تـرس بـزرگـسالان , بیشتر از شکست در کار و پیشه , عدم تامین زندگى و از کف رفتن حیثیت اجتماعى است .
علایم ترس , لرزش اندام , عقب نشینى و فرار است .
حـرکـاتـى کـه بـراثـر تمایل به فرار, در انسان ظاهرمى شود, صورت هاى مختلفى دارد: بانویى که مى ترسد دراجتماع مورد قبول واقع نشود, انزوا و کناره گیرى اختیارمى کند.
ایـن کـناره گیرى موجب تاثر و پریشانى خاطرمى گردد و اگر شدت پیدا کند, عوارض روحى و عصبى نیز به دنبال خواهدداشت .
کسانى که از شکست در کار و حرفه بیمناکند, معمولا به رختخواب پناه مى برند و تمارض مى کنند.
گـاهـى هـم بـه قـدرى با تخیلات شیرین خود سرگرم مى شوند که موضوع ترس آور را به شکلى فراموش مى کنند.
سربازانى که در میدان جنگ دچار ترس مى شوند, به قدرى فشار روحى آنها شدیداست که برخى از آنها دچار کورى و فلج مى شوند یااین که زبان آنها بندمى آید.
فواید و مضرات ترس .
باید به این نکته توجه داشت که ترس , یا فطرى و ذاتى انسانى است و یا اکتسابى .
بدون تردید آنچه آفریدگار جهان در نهاد انسان به ودیعت گذاشته است ,نه تنها ضرر ندارد, بلکه وجـودآن ـاگـر مـورد اسـتـفاده صحیح قرارگیرد ـمفید وسودمند است , بنابراین لازم است که کـودکـان را طـورى پـرورش دهـیم که در برابرخطر, ترس داشته باشند, زیرا چنین ترسى , آنها را مـجـهـز مـى کـند که جان و شخصیت خود را درمقابل آن حفظ کنند, البته خطر واقعى نه خطر موهوم .
تـخـلف از قوانین و مقررات اجتماعى , موجب گرفتارى , بى آبرویى و احیانا مرگ انسان مى شود و این یک خطر واقعى است .
کـودکان را باید از همان دوران کودکى از هرنوع تخلفى ترسانید, البته این ترسانیدن , باید عاقلانه باشد.
شرح سرگذشت مردمى که براثر تخلف از قوانین و مقررات تسلیم چوبه دارشده اند و یا سال ها در سـیـه چـال زنـدان به سر برده اند و حیثیت خود راپایمال کرده و آبروى خود را از دست داده اند و مـعـرفـى افـرادى کـه بـر اثـر پـاکـدامـنـى , راسـتـى و درسـتـى , عـمرى را به عزت و شرافت و آبـرومـنـدى گـذرانـیده اند, براى کودکان , درسى آموزنده است که آنها را وادار مى کند تا عواقب تخلفات را مطالعه و عاقلانه از آن اجتناب کنند.
بـا ایـن همه , نباید آنها را از هرخطرى ترسانید, بلکه باید به آنها فهماند, آن جا که نگهدارى و حفظ جـان و مـال بـه قـیـمـت از دسـت رفتن استقلال وطن ,ناموس و عقیده تمام شود, شجاعانه باید جانبازى و فداکارى کرد.
امـا تـرسـى که انسان را به سوى کمال و راستى سوق دهد و از حرکات زشت و ناپسند جلوگیرى کند, باید در وجود انسان زنده بماند.
از نـظـر اسلام , ترس از مجازات و کیفر خداوند براى مردم لازم است و به طور یقین چنین ترسى , امنیت و آسایش را براى جامعه به ارمغان مى آورد.
اگـر در هـمـان جـامـعـه , خـیانت و تجاوز رواج یابد و براثر آن , ناامنى شدیدى زندگى مردم را فرابگیرد, به واسطه عدم ترس از خداوند و کیفراوست .
ترس از کیفرهاى قانونى ـهرچند هم بى رحمانه باشد ـنمى تواند جاى ترس از کیفر الهى را بگیرد, زیـرا بـه جـرات مـى توان ادعا کرد که غالب متخلفان از قوانین , یا اصلا کیفر نمى بینند, یا به کیفر واقعى نمى رسند و این خود عللى دارد که این جا مجال ذکر آن نیست .
کسانى هم پیدا مى شوند که بدى نکردن آنها, از ترس کیفر نیست .
همان طور که خوبى هاى آنها هم براى پاداش نمى باشد.
على (ع ) فرمود:پروردگارا! عبادت من براى طمع بهشت و ترس دوزخ نیست ب .
تـرس هـایى که بسیار ابلهانه و مایه سرافکندگى و شکست و حاکى از ضعف و ناتوانى انسان است , ترس هایى اکتسابى است .
درحقیقت ترس هاى اکتسابى یا غیر واقعى , بر اثر احساس خطر غیر واقعى و موهوم پیدامى شوند.
در درجـه اول بـایـد از پـیـدایـش چنین ترس هایى جلوگیرى کرد و در درجه دوم باید در صدد ریشه کن کردن آن برآمد.
به عقیده روان شناسان , ترس بى جا از جنبه عقلى واخلاقى و مزاجى , مضر است .
شـایـد اکـثر خوانندگان به تغییرات بدنى که با ترس همراه است پى برده باشند: اختلال گردش خون , پریدگى رنگ صورت , تنگى نفس , گرفتگى گلو,لرزش اندام , خشکى دهان , راست شدن مو بـرانـدام و شـدت ضـربان قلب , از همه نمایان تر است , از این رو ترس ـبه خصوص اگر شدید باشد ـاعمال مختلف بدن را مختل مى سازد و شخص را بیمار و احیانانابود مى کند.
بر اثر ترس ,حافظه و عقل انسان , ضعیف مى شود و گاهى هم انسان دچار جنون مى شود.
کم رویى , موهوم پرستى و سست عنصرى از مضرات اخلاقى ترس است .
نقش پدران , مادران و مربیان .
کودک , از صداى بلند, ترس فطرى دارد.
اگـر هـنـگـام نزدیک شدن او به چیز مورد علاقه اش , فریادى از جانب بزرگ تر بشنود, از آن چیز خواهد ترسید و همین ترس ممکن است به اشیاى مشابه آن نیز سرایت کند.
دانـشجویى از نزدیک شدن پرمرغ به بدنش , دچار حمله و ترس شدیدى مى شد و حتى از دیدن پر مرغ مى ترسید.
تحقیقات روان شناسى نشان داد که او در سن دو سالگى , مورد حمله خروسى واقع شده است .
رادیو, داستانى راجع به دیو, جن و پرى مى گفت و پسربچه اى گوش مى داد.
موقع رفتن به رختخواب , طفل به گریه افتاد و شرح قصه را براى مادر تعریف کرد و معلوم شد که از این که دیوها به رختخوابش رفته باشند,مى ترسد.
مـادر چـراغ قـوه اى بـه دسـت طـفـل داد و در حـالى که او را قوت قلب مى داد, از او خواست که رخـتـخـواب را بـررسـى نماید و ببیند که نه دیو درآن جاست و نه جن و پرى ! ((۱۸۴))
روشى که روان شناسان براى معالجه ترس , پیشنهاد مى کنند.
کـم کـردن قـدرت انـگـیـزه تـرس آور و بـه عـبارت دیگر, همراه ساختن محرک ترس با یک چیز نشاطوراست .
این کار, سبب مى شود که از قدرت انگیزه ترس آور, کاسته شود.
هـنـگـامـى کـه طفل , مشغول خوردن غذاست , مى توان آرام آرام , چیزى که ازآن ترس دارد, به او نزدیک کرد, البته خیلى با احتیاط, چه در غیراین صورت ,ممکن است ترس دیگرى از خود غذا هم پیدا کند, پس همراه ساختن یک موقعیت فرح بخش با موقعیت ترس آور, به تدریج از ترس کودکان مى کاهد.
بـراى علاج ترس کودکانى که از تاریکى مى ترسند و شبها نمى خوابند, مى توان به تدریج نور را کم کرد, تا این که با تاریکى خو بگیرند.
اگر هم زمان خواب آنها را با قصه هاى شیرین و لالایى توام سازیم , مفیدتر خواهدبود.
مربیان , پدران و مادران دلسوز و مهربان , از ترسانیدن اطفال و تضعیف روحیه آنان خود دارى مى کنند.
بـسـیـارى از مـادران هـسـتـنـد کـه براى آرام کردن و تسلیم ساختن کودک , از نیروى تخیل او سـؤاسـتـفاده مى کنند و او را از موجودات موهوم و افسانه اى ,چون لولو و دیو و غول , یا موجودات واقعى , چون سگ و گربه و گرگ , مى ترسانند.
خـوشـحـالند که از این رهگذر, طفل را آرام و خاموش کرده اند, ولى غافلند از این که با این عمل خـود, روحـیـه طـفـل را فـلـج مـى کنند و براى همیشه اورا دستخوش ترس هاى مضر و بیهوده مى سازند.
مسو, حکیم ایتالیایى , مى گوید:آینده و عظمت هر ملتى , تنها بسته به تجارب و صنعت و دارایى و رزمجویى افراد آن ملت نیست , بلکه ضمنا منوط به استعداد کودکان آن ملت و به درجه بى باکى و ترسناکى آنهاست .
باید به خاطر داشت که ترس , مرضى است مثل سایر امراض و اقدام در معالجه آن ضرورى مى باشد.
اگر آدم بى باک گاهى اشتباه مى کند, آدم ترسو همیشه خطاکار است ((۱۸۵))
.
پـدران و مـادران و مـربـیـانـى که به وظیفه خویش آگاهند, در مورد ترس کودکان وتربیت آنها توجه لازم را مبذول مى دارند.
روان شـناسان براى معارضه با ترس , توجه به نکات زیر را به مربیان توصیه مى کنند: ۱ـخوددارى از ترسانیدن کودک .
۲ـهر ترسى با عکس العمل بدنى همراه است .
بدن هاى قوى عکس العمل ضعیف و بدن هاى ضعیف , عکس العمل شدید دارند, پس با بنیه قوى و مزاج سالم , بهتر مى توان در برابر مخاطرات ترس , ایستادگى کرد و تقویت بدن , لازم و مفید است .
۳ـهمان طور که گفتیم : نیروى تخیل اطفال , قوى است .
هـمـین تخیلات , در خواب و تاریکى و تنهایى , باعث وحشت آنها مى شود, پس اگر کودک درباره تـخـیـلات خود تحقیق کند, مثلا او را وادار کنیم که در تاریکى اشیاى اتاق را لمس کند یا این که نـاگـهـان چراغ را روشن کنیم تا متوجه شود که تاریکى در ماهیت اتاق و اشیایى که در آن است , تغییرى ایجاد نکرده است , به برطرف شدن ترس او کمک شایانى خواهد شد.
۴ـکودکانى که به سن پنج یا شش سالگى رسیده اند داراى حس غرور و عزت نفس هستند.
مـى تـوان از هـمـیـن حس آنها استفاده کرد و به آنها گفت : تو بزرگى , خجالت بکش ! خلاصه هر اندازه بتوانیم به جاى تخیلات آنها, استدلال ومنطق بنشانیم , مفیدتر است .
۵ـدادن سرمشق بى باکى به کودک .
متاسفانه برخى از پدران و مادران , خود ترسوهستند و از تاریکى یا غرش رعد وب بیم دارند.
اینها نمى توانند براى فرزندان خود سرمشق بى باکى باشند.
۶ـ تلقین نیز وسیله خوبى است براى مبارزه با ترس .
اگر انسان به خود تلقین کند ترسونیست , دلیر و شجاع است , بسیار مفید خواهدبود.
قـرآن کـریـم کـه پیروان خودرا دلیر و بى باک تربیت مى کند, مى گوید:دوستان خدا, ترس و غم ندارند ((۱۸۶))
.
و نـیـز مى فرماید: آنان که گفتند: پروردگار ما خداست , آنگاه استقامت کردند, فرشتگان بر آنها نازل مى شوند و به آنها مى گویند: مترسید و محزون نباشید و بشارت باد به بهشت موعود! ((۱۸۷))
در عین حال در قرآن به ترس از خدا اهمیت بسیار داده شده است .
مـى فـرمـایـد:اما آنان که از مقام پروردگار خویش مى ترسند و نفس را از پیروى هوا و هوس منع مى کنند, بهشت برین ماواى آنها خواهدبود ((۱۸۸))
.
امـا تـرس از خـدا هـم باید همواره با امید به عفو و بزرگى او توام باشد و به سرحد یاس و نومیدى نرسد,آرى چنین ترسى منشا رستگارى است !.
۲۰ـ اعتماد به نفس .
بسط شخصیت .
بـررسى تاریخ آموزش و پرورش , نشان مى دهد که براى این رشته در هر دوره اى , هدف خاصى در نظر گرفته شده است .
پاره اى از این نظریه ها ناشى از ضعف و عقب افتادگى اجتماعات بوده است .
اجـتـمـاعاتى که با رژیم استبدادى اداره مى شده اند, هدف خود را پرورش افراد آزاد, و اجتماعات پریشان , هدف خود را پرورش افراد کامل و باانضباط قرارداده اند.
در ایـران بـعـد از اسـلام , اگر چه به مقتضاى اوضاع سیاسى و اقتصادى , هدف آموزش و پرورش دسـتـخوش تحولاتى شده است ,ولى به طور کلى مى توان گفت که در همه اعصار, پرورش اعتقاد به خدا و اخلاق پسندیده و آموختن پیشه و هنر و سلامت و تندرستى , مورد نظر بوده است .
پـس از ایـن که فتنه مغول و تاتار فرو نشست و بار دیگر مردم ایران توانستند نفس راحتى بکشندو به فکر تجدید حیات فرهنگ و بسط آموزش وپرورش بیفتند, علاوه برآنچه گفته شد, هدف آنها از آمـوزش و پـرورش , عـبارت بود از صیانت نفس و حفظ و حراست از تباهى , و جلوگیرى ازشیوع فساد و فحشا.
براى رسیدن به این مقصود, در برابرفاتح , اظهار انقیاد کردند.
به حیله و مکر تشبث جستند, همه چیز او را ستودند.
کوچک ترین صفت او را که ممکن بود مدح شود, بسیار بزرگ کردند و در آن , مبالغه نمودند.
تملق و چاپلوسى را به حد اعلا رساندند, البته به این وسیله رفته رفته به مقصود خود رسیدند و معنا بـر قـوم فـاتح چیره شدند,ولى اطاعت صرف ومزاح گویى و عدم صراحت لهجه و گزافه گویى , عادت شد.
عدم اعتماد و بدبینى و سؤظن نسبت به یکدیگر و نسبت به زنان رواج یافت ((۱۸۹))
.
نظریه هاى معروف در این باره عبارتنداز: رشد طبیعى , قابلیت اجتماعى و بسط شخصیت .
دو نـظـریـه نخست مورد انتقاد قرار گرفته است , زیرا اگر صرفا هدف , رشد طبیعى طفل باشد, محیط اجتماعى طفل نادیده گرفته مى شود.
در حالى که هنگامه حیات با تمام مظاهر و جلوه هاى خود انسان را محاصره کرده است .
مظاهر زندگى اجتماعى همچون تار و پودهاى درهم بافته اى هستند که فرد همچون نخ باریک و نـاچیزى در آن تنیده شده است , بنابراین , نظریه رشدطبیعى ـکه از طرف ژان ژاک روسو پیشنهاد شده ـمردوداست .
هـمچنین اگر صرفا هدف , قابلیت اجتماعى باشد, در عین این که ممکن است از نظر اقتصادى و مـدنـى , افـراد شـایسته اى تربیت شوند, لکن افرادى که صرفابراى اقتصاد تربیت شده اند, ماشینى بـیـش نـیستند و افرادى که صرفا از نظر معاشرت و حسن ظاهرى شایسته باشند, ممکن است از فضایل معنوى محروم باشند.

امـا درباره نظریه بسط شخصیت , نخست باید بدانیم که شخصیت را برخى به مجموعه نفسانیات , یـعـنـى احـسـاسـات , افکار, عواطف و تمایلات تعریف کرده اند و برخى هم شخصیت راترکیبى از خـصـلـت هـا یـاصفات دانسته اند و معتقدند که این خصلتها یا صفات , مجزا عمل نمى کنند, بلکه به همراه و با هماهنگى یکدیگر تظاهر مى کنند.
این دو تعریف , چندان فرقى با یکدیگر ندارند.
روان شناسان معتقدند که دو دسته از عوامل درونى و بیرونى در رشد و تکامل شخصیت موثرند.
وضـع انـدام , اسـتـعدادها,هوش وب از عوامل درونى هستند و خانواده , مدرسه و اجتماع از عوامل بیرونى هستند.
البته تفکیک این عوامل از یکدیگر صحیح نیست , بنابراین اگر مقصود از آموزش و پرورش را بسط شـخـصـیـت بـدانیم و تمام قواى خود را در راه تامین آن بسیج کنیم , بدون تردید هم نظریه رشد طـبـیـعـى و هـم نـظـریـه قـابلیت اجتماعى تامین مى شود و انسانى جامع و کامل و مستقل بار خـواهـدآمـد, ازایـن رو جان دیویى مى نویسد: قابلیت اجتماعى یا بسط شخصیت را اگر به معناى وسیع و عمیق بگیریم , یکسان مى شوند.
شـخـصـیـتـى که درست پرورش یابد, شخصیت اجتماعى فعالى مى گردد و کسى که واقعا براى زندگى اجتماعى قابلیت پیداکند, شخصیت بزرگى به دست مى آورد ((۱۹۰))
.
سعدى مى گوید:.
چو خواهى که نامت بماند به جاى ــــــ پسر را خردمندى آموز و راى .
که گر عقل و رایش نباشد بسى ــــــ بمیرى و از تو نماند کسى .
بسا روزگارا که سختى برد ــــــ پسر چون پدر نازکش پرورد.
خردمند و پرهیزکارش بدار ــــــ اگر دوست دارى به نازش مدار.
به خردى درش زجر و تعلیم کرد ــــــ به نیک و بدش وعده و بیم کرد.
نوآموز را مدح و تحسین و زه ــــــ ز توبیخ و تهدید استاد به .
بیاموز فرزند را دسترنج ــــــ اگر دست دارى چو قارون به گنج .
عـلـى (ع ) مـى فـرمـایـد:انـللولد على الوالد حقا وان للوالد على ا فى معصی;۱۲۷;رذچ&اللّه سبحانه و حق الولد عـلـى الـوالـد ان یـحـسن اسمه ویحسن ادبه ویعلمه القرآن,براى فرزند, بر پدر و براى پدر, بر فرزند حقى است .
حـق پـدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز از پدر اطاعت کند مگر در معصیت خدا و حق فـرزنـد بـر پـدر این است که نام نیکو براى اوانتخاب کند و به خوبى او را تربیت کند و قرآن را به او بیاموزد ((۱۹۱))
.
دکـتـرکـارل دربـاره شـرایط معلم مى گوید:وظیفه چنین معلمى آن است که موجودات کاملى بـه وجـود بـیـاورد ب ادب و تملک نفس و میزان کوشش ودرستى و حس جمالى و حس مذهبى و رسـوم دلـیرى و قهرمانى را بسط دهد و در عین حال , همیشه با پزشکان و استادان تربیت بدنى و پـرورش فـکرى و هنرمندان و روحانیان حقیقى و با اولیاى شاگردان در تماس باشد و بالاخره اثر این عوامل مختلف را چنان توجیه کند که از هر کودکى ,موجود متعادلى ساخته شود.
چنین معلمى , مدیر حقیقى مدرسه است ((۱۹۲))
.
یکى از عوامل درونى رشد یا بسط شخصیت , اعتماد به نفس است .
باید کودک مورد تربیت را متکى به شخصیت خود بار آورد.
از طفیلى بار آمدن و انگل شدن او جلوگیرى کرد.
آرى اعتماد به نفس , یکى از عواطف مهمى است که به رشد شخصیت طفل , کمک مى کند.
افـرادى کـه بـراى خـود ارزش و شخصیت قائلند و بر خویشتن تکیه دارند, کمتر دستخوش هوا و هوس مى شوند.
على (ع ) فرمود:من کرمت علیه نفسه , هانت علیه شهواته , کسى که روحش بزرگ باشد, شهوت ها و تمایلات درنظر او خوار است ((۱۹۳))
.
حس خودکم بینى یا عقده حقارت .
نقطه مقابل اعتماد به نفس , عقده حقارت یا حس خودکم بینى است .
براى این که اعتماد به نفس در وجود طفل ریشه گیرد, باید عواملى که موجب سلب اعتماد به نفس مى شود و عقده حقارت را جانشین آن مى کند, ازمیان برد.
عقده حقارت , یکى از عواطف مزاحمى است که مانع رشد فکرى و روحى طفل مى شود و از بسط و تکامل شخصیت او جلوگیرى مى کند.
معمولااطفالى که دچار این بیمارى خطرناک روحى هستند, از شرکت در بازى هاى دسته جمعى , خوددارى مى کنند و در کنج عزلت و انزوامى خزند.
وظـیـفـه آمـوزگـاران و مربیان است که با تهیه طرح هاى عاقلانه , آنها راتحت حمایت و هدایت خویش درآورند و از گوشه گیرى آنان جلوگیرى کنند, تا به تدریج طفل متکى به خویشتن شود و به ارزش استعدادهاى درونى خود پى برد و خود را موجودى حقیر و ناتوان احساس نکند.
برانگیختن عواملى که طفل را وارد محیط همسالان کند, اگر چه بسیار مفیداست , لکن یک عیب هـم دارد و آن ایـن اسـت کـه چـنـیـن اطـفـالـى ممکن است به آموزگار یا هرکسى که راهنمایى آنـهـارابـه عـهـده گـرفـتـه اسـت , عـلاقه و دلبستگى شدید پیدا کنند و بدون آنها باز هم فلج و ناتوان باشند.
بهترین راه این است که با هدایت و راهنمایى هاى عاقلانه , آنها راوارد میدان مبارزه با حس حقارت کنند, بدون این که همیشه به دنبال آنهاباشند.
کـودکـانـى کـه دایم مورد سرزنش یا استهزاى بزرگ ترها یا همبازى ها قرار مى گیرند, یا این که همبازى ها از پذیرفتن آنها خوددارى مى کنند, در معرض چنین بیمارى خطرناکى هستند.
اطفال کم استعداد, اطفالى که گرفتار نقص عضوى هستند و حتى اطفالى که در نام گذارى آنها دقـت کـافـى نـشده ونامهاى نامناسب و زشت براى آنهاانتخاب شده است , در معرض این بیمارى خطرناک هستند.
آیین مقدس اسلام به طور کلى از تمام رفتارها و کارهایى که درخت شوم حس خودکم بینى را در بوستان وجود انسان بارور مى سازد, منع مى کند.
قرآن کریم مى فرماید: از یکدیگر عیبجویى مکنید و همدیگر را به لقب هاى زشت مخوانید! ((۱۹۴))
مـردمى که دچار عیب و نقص بدنى هستند, عقده حقارت , آنها را به شدت تهدید مى کند, از این رو پیامبر عالى قدر اسلامر فرمود: به مجذومان و مصیبت دیدگان نگاه طولانى مکنید, زیرا این کار, آنهارا محزون مى سازد ((۱۹۵))
.
به هرحال , اطفالى که از همسالان خود, نیروى فکرى یا بدنى بیشترى دارند, در عین این که ممکن اسـت در میان همسالان و احیانا بزرگسالان ,محبوبیت خاصى پیدا کنند, گاهى هم بر اثر همین بـرتـرى , مـورد قـبول آنها قرارنمى گیرند و چون رشد عقلى و اجتماعى آنها از اطفال بزرگ تر از خـودنـیز کمتراست , در آن دسته هم پذیرفته نمى شوند, نتیجه , انزوا و تنهایى آنهاست و در نهایت عـقـده حـقارت آنها را تهدید مى کند, چنانکه ممکن است گرفتار خودخواهى و خودستایى شوند, مربى مى تواند با راهنمایى صحیح , آنها را از هرنوع خطر احتمالى حفظ کند.
بـهـتـریـن راه بـراى پرورش اعتماد به نفس این است که اطفال را با مشکلاتى که با وضع فکرى و جسمى آنها مناسب است , مواجه سازیم , سپس آنها رابه طور مستقیم یا غیر مستقیم مورد حمایت قراردهیم تا موفق شوند.
چـنین کارى سبب مى شود که آنها به استعدادهاى نهفته خویش پى برند و در راه کشف این منبع خداداد, به کوشش بپردازند.
اگـر کـارهـایـى کـه فـوق قدرت آنهاست , بر آنها تحمیل کنیم , آن گاه شکست آنها را به رخشان بکشیم و از تهدیدو ملامت و تنبیه و خشونت خوددارى نکنیم , ضربه مهلکى بر پیکر شخصیت آنها وارد کرده ایم .
یـکـى از اشتباهات پدران و مادران و برخى از معلمان این است که کودکان کم استعدادى را که در درس خود ضعیف هستند و احیانا رفوزه یا تجدیدمى شوند, مورد ملامت و انتقاد قرار مى دهند.
این کار آنها را دچار عقده حقارت خواهدکرد.
بـهـتـر است در این موارد به تقویت روحى آنها بپردازیم و با دادن کمک هاى درسى و غیر درسى , عـقـب افـتـادگـى آنها را جبران کنیم , وانگهى همه مردم ,براى همه کارها با یک استعداد آفریده نشده اند.
علل پیدایش و نیرومندى عقده حقارت .
ترس , یکى از علل عمده پیدایش عقده حقارت است .
کـسانى که مى ترسند مورد استهزا و انتقاد قرارگیرند و آنهایى که مى ترسند, در درس , مسابقه و کار, شکست بخورند, نمى توانند متکى به خویش باشند.
ایـنـهـا هـمـیـشـه حـس تسلیم را در خود مى پرورانند, یعنى از مقاصد عالى خویش صرف نظر و عقب نشینى مى کنند.
روان شـنـاسان مى گویند:عادت به انصراف یا ابراز عدم لیاقت و توانایى , اغلب در شخص , احساس حقارت , بى ارزشى و معصیت , به وجود مى آوردو اگر این رفتار ادامه یابد, محققا درتصمیم و رفتار عمومى شخص , منعکس مى گردد.
رفـتـارى کـه دلالـت مـى کند که نمى شود کارى کرد و یا فقط اگر خدا بخواهد مى توان به جایى رسید و یا بشر اصولا گناهکاراست ! حالاتى است بسیارسقیم و مضر, زیرا به جاى مثبت بودن , حس تسلیم را در آدمى مى پروراند.
تـسـلـیـم و نفى وجود براى کسانى که مى توان آنها را قهرمانان ستم کشیده نام گذاشت , موجب مـوفـقـیـت مـى شود, زیرا این قبیل افراد براى کسب حیثیت وجلب موافقت وقبول اجتماعى , به خضوع و خشوع و فروتنى بسیار شدید متوسل مى شوند ((۱۹۶))
.
عـلـى (ع ) بـراى ریـشـه کن کردن عقده حقارت مى فرماید:کار نیکو را انجام دهید و آن را کوچک مشمارید, زیرا کوچک آن بزرگ و کم آن بسیار است .
هـیـچ یـک از شـما نگوید که دیگرى براى انجام کار خیر, از او شایسته تر است , زیراـبه خدا ـچنین خواهدشد.
کـارهـاى نـیـک و بـد, هـرکـدام اهـلـى دارنـد و اگـر شـمـا آنـهـا را ترک کنید, دیگران انجام مى دهند ((۱۹۷))
و درباره صفت خضوع و خشوع مى فرماید:چه نیکوست تواضع ثروتمندان در برابر تهیدستان ! و بهتر ازآن بى اعتنایى و سرفرازى فقرا در برابر اغنیاست ب ((۱۹۸))
.
اطـمـیـنان خاطر, یکى از عوامل مهم اعتماد به نفس است , بنابراین اگر کودکى اطمینان خاطر نـدارد و خود را بى یار و یاور و بى پناه مى بیند, بر اثرمحرومیت هاى خانوادگى ـکه احیانا ناشى از ظـلـم و تـجـاوز طـبـقـه مرفه اجتماع نسبت به طبقه محروم است ـراه پیشرفت را بر روى خود مـسدودمى بیند و خود را در میان زنجیر محدودیت ها و محرومیت ها اسیر و دست و پا بسته حس مى کند و دچار عقده حقارت مى شود.
هـمـیـن عـدم اطمینان خاطر در محیط آموزشگاه , ممکن است بر اثر توجه متصدیان , به گروهى خـاص و غفلت و عدم توجه به گروهى دیگر, پیدا شودو طفل را به این تصور بکشاند که او موجود حقیر و ناتوانى است و بنابراین قابل و لایق این که همطراز دیگران قرارگیرد, نیست .
اصـطلاحاتى از قبیل : حقیر سراپا تقصیر, احقر, عبد ذلیل , چاکر خانه زاد, غلام خانه زاد وب ناشى از هـمین تبعیض ها و عدم اطمینان خاطر و اسلحه تیز قهرمانان ستم کشیده است ! پدران و مادرانى که به طفل خود محبت فوق العاده مى کنند و آموزگارانى که درس هاى بسیار سهل و تمرین هاى آسان به شاگردان مى دهند, اطفال را به این تصور مى کشانند که آنها انسان هایى طفیلى هستند و شایسته انجام کارهاى مهم و دشوار نخواهندبود.
سعدى مى نویسد:سالى از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پرخطر.
جـوانى به بدرقه همراه من شد: سپرباز, چرخ ‌انداز, سلحشور, بیش زور, که به ده مرد توانا, کمان او زه کردندى و زورآوران روى زمین , پشت او برزمین نیاورندى ولیکن متنعم بود و سایه پرورده , نه جهان دیده و سفرکرده .
رعدکوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده .
اتـفـاقـا مـن و ایـن جوان , هر دو در پى هم دوان , هرآن دیوار قدیمش که پیش آمدى به قوت بازو بیفکندى و هر درخت عظیم که دیدى به زور سرپنجه برکندى .
ما در این حالت , که دو هندو از پس سنگى سر برآوردند و آهنگ قتال ما کردند.
به دست یکى چوبى و در بغل آن دیگر کلوخ کوبى .
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم .
به کارهاى گران , مرد کاردیده فرست .
که شیر شرزه درآرد به زیر خم کمند.
جوان اگرچه قوى یال و پیل تن باشد.
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند.
نبرد, پیش مصاف آزموده معلوم است .
چنان که مساله شرع پیش دانشمند.
لزوم یا عدم لزوم مواجهه با شکست , یکى از مباحثى است که میان روان شناسان مطرح است .
هـرکـودک حـق دارد کـه در خـانـه و مـدرسه به او کمک شود تا موفق شود و اعتماد به نفس پیدا کـنـد,لکن در مورد کودکان دبیرستانى برخى از شکست هامفید است , بخصوص اگر بتوانند رمز شـکـسـت خـود را دریـابـنـد و در صدد پیداکردن راه چاره برآیند, زیرا تنها استعداد و نیرو براى موفقیت کافى نیست , بلکه پشتکار, دقت , بررسى و تجربه نیز لازم است ((۱۹۹))
.
۲۱ـ رهبرى نیروها در پرتو عقل .
چـهـارقرن پیش از میلاد مسیح , فیلسوفى بزرگ در یونان ـکه مهد پرورش فلاسفه و دانشمندان بود ـظهور کرد و در زمینه اخلاق و کنترل عواطف ,مطالبى اظهارداشت که هنوز هم به قوت خود باقى است .
او معتقدبودکه انسان , داراى سه قوه غضبیه , شهویه و عقل است .
سعادت انسان در این است که این قوا را از افراط و تفریط نگهدارد و در زندگى تعادل آنها را حفظ کند, در نتیجه این تعادل , از قوه غضب ,شجاعت پدیدمى آید و از نیروى شهوت ,عفت و پاکدامنى و از عقل , حکمت حاصل مى شود.
هـرگـاه مـیـان خود این قوا تعادل و هماهنگى برقرار شود, حالتى به وجود مى آید که در فلسفه اخلاق , از آن به عدالت تعبیر مى کنند و در این جا ما ازعدالت به تعادل ارسطویى تعبیر کرده ایم .
ارسـطـو مـعتقدبود: اگر انسان نتواند با کنترل این قوا, برآنها مسلط شود ـبلکه بر عکس , برده و مـطـیع آنهاگرددـتعادل این قوا از میان مى رود و یکى ازدو طرف افراط و تفریط مى گراید و هر دو طرف آنها براى انسان زیانبخش خواهدبود.
در حـقـیـقت اگر انسان عقل را به کار اندازد و نیروى شهوت و غضب را تابع آن سازد, مى تواند از تـعـادل بـرخـوردار گردد, در این صورت , دیگر برده نفس و قواى نفسانى نیست و زندگى را در کمال آزادگى و آزادمنشى مى گذراند.
گروه بسیارى از فلاسفه اسلامى , تعادل ارسطویى را در زمینه اخلاقى پذیرفته اند.
نکته قابل توجهى که در نظریه فوق به چشم مى خورد, این است که ارسطو همچون یک روان شناس مـتـخـصـص , قوا و استعدادهاى انسان را تجزیه وتحلیل کرده , خواص هریک را بیان مى کند, ولى امتیازى که در کار اوهست و روان شناسان جدید این امتیاز را ندارند, این است که او تنها به تجزیه وتـحـلـیـل نـمى پردازد, بلکه به مساله ترکیب قوا نیز توجه مى کند وهدف نهایى خود را برقرارى هـماهنگى میان همه قوا قرارمى دهد, تا تعادل روحى برقرارشود, در حالى که روان شناسان جدید کـمتر به این فکر مى افتند که انسان را به عنوان یک واحد مرکب و پیچیده مطالعه کنند, البته این کار آسان نیست .
ویل دورانت مى گوید: همیشه ترکیب , از تحلیل مشکل تر است .
روان شـنـاسى , طبیعت انسان را تحلیل کرده , اما به ترکیب آن توفیق نیافته است و به همین جهت هنوز وصف انسان , از راهنمایى و تجویز دستور وبیان کیفیت تغییر آن آسان تر است ((۲۰۰))
.
وجه اشتراک .
آنـچـه در نـظریه ارسطو در درجه اول اهمیت قراردارد, حفظ تعادل روحى و برقرارى هماهنگى مـیـان عـواطـف اسـت و بـراى رسـیـدن بـه این منظور,انسان باید عقل را به عنوان یک راهنما و راهبر,برهمه قواى روحى تسلط بخشد, تا از شر عواطف مزاحم و بردگى نفس و قواى آن , آسوده و آزادشود.
فلاسفه و روان شناسان و جامعه شناسان و علماى آموزش و پرورش و سرانجام رهبران بزرگ ادیان آسمانى نیز همین منظور را تعقیب مى کنند.
ویل دورانت مى نویسد: انگیزه ها و دواعى ما, مانند بادى است که براى راندن کشتى سودمند است , اما نباید بادبان کشتى را به حال خود بگذاریم .
در آن صورت , ما را مانند بردگان و غلامان با خود خواهندکشانید.
هـرکـسـى در عـمـرخـود, یـکـى از آن کسانى را که در بندآز, شهوت , ستیزه جویى ,پرگویى و یا قماربازى باشد, دیده است .
آزادى کامل هریک از این صفات , مایه ویرانى خوى و منش است .
داسـتـان پـسـران کورش را شنیده اید که دایگانشان آنان را آزاد گذاشته بودند تا هرچه بخواهند بکنند و در نتیجه , همه زبون و فاسد بارآمدند.
پـس تـسـلط معرفت بر میل و رغبت , جوهر واقعى عقل و اساس و سلاح ضبط نفس است و تسلط برنفس , مهمترین چیزى است که براى بناى خوى ومنش لازم است .
یا باید دنیا ما را زیر انضباط درآورد و یا بخود مسلط گردیم ,باید یکى از این دو راه را برگزید.
در پـایان باید بگویم که خوى یا منش , همان است که مل ((۲۰۱))
مدتها پیش گفته است : اراده اى که کاملا به قالب درآمده است ((۲۰۲))
.
جان لاک انگلیسى معتقدبود که : هدف آموزش و پرورش باید ایجاد نظم در ذهن کودک باشد.
ژان ژاک روسـو مـعـتـقـدبود: هدف آموزش و پرورش , راهنمایى تمایلات طبیعى کودک به طور عاقلانه و مناسب است .
پـسـتـالیزى , مى گفت :هدف تعلیم و تربیت , پرورش کلیه قواى فطرى و استعدادهاى کودک , به طور هماهنگ و متعادل است .
و فـروبـل , پـیشنهادمى کرد که :هدف تعلیم و تربیت , باید بر اصل آماده کردن افراد براى زندگى کامل , قرارگیرد.
از مـیـان جـامـعه شناسان , اوگوست کنت عقیده داشت : هدف تربیت , تنها پرورش نیروى ذهنى کودک نیست , بلکه باید همچنین حس عاطفه و محبت او را به همنوع و همچنین حس تفاهم بین افراد را پرورش دهد.
وارد مـعـتـقـدبـود:بسط تعلیم و تربیت و همگانى ساختن آن ,موجب آن خواهد گردید که افراد, وظیفه شناس و عاقل بارآیند و از ارتکاب خطا مصون مانند.
سـمـنـر, در کـتاب خود به نام آداب و رسوم , تعلیم و تربیت را به منزله تلاشى براى انتقال رسوم و آداب اجـتـمـاعـى بـه کـودک مـى دانـد و خـاطـرنـشان مى کند که به وسیله این آموزش , کودک فرامى گیرد: چه رفتارى مطلوب و چه رفتارى مکروه است .
و در مـوارد مختلف چگونه باید عمل کند و چه افکارى را باید بپذیرد و چه افکارى را باید ردکند و بـه عـبـارت دیـگـر, کـودک در پـرتـو تـعـلـیم وتربیت , راه و رفتار مطابق آداب و رسوم جامعه را فرامى گیرد, اما آموزش و پرورش کامل , باید در فرد نیروى انتقاد و تمیزشدیدى به وجودآورد که مـانـع شـود وى هـمـچـون عروسکى بر اثر کوچک ترین تلقین یا تحریکى اقدام کندوبى چون و چرا مطابق رسوم و سنت متداول پیش رود, بلکه باید وى را برآن داردکه پیوسته نیروى قضاوت خود را به کار اندازد و عاقلانه زندگى کند.
افرادى که این سان تربیت شوند, آلت دست آشوبگران و آتش افروزان نخواهند شد و به سهولت تحت تاثیر افکار غلط قرار نخواهندگرفت وپیوسته درباره هرکارى فکر خواهند کرد و جنبه هاى نیک و بد آن را خواهندسنجید و قبل از حصول اطمینان درباره فکرى و یا اقدامى , بدان نخواهندگروید.
گـیـدیـنگر, مى نویسد:یک مرد یا یک زن تربیت شده کسى است که به قسمت اعظم علل اقدامات جنون آمیز بشر, پى برده و به اندازه کافى و به دقت هرچه تمام تر درباره آنها اندیشیده است که در دل نسبت به این اقدامات , احساس نفرت و اشمئزاز کند ((۲۰۳))
.
نظر اسلام .
حـضـرت عـلى (ع ) کسانى را که بر نفس خویش غالب باشند و از شهوت خود جلوگیرى کنند و با چشم عقل به مسائل زندگى بنگرند, مى ستاید و ازمردم مى خواهد که از روش آنها پیروى کنند.
قرآن کریم کسانى را که نتوانسته اند از نیروى خرد برخوردار شوند و از نظر شنوایى حقیقت و بیان آن , کر و لال هستند, بدترین موجودات زنده دانسته , مى فرماید: ان شر الدواب عنداللّه الصم البکم الذین لایعقلون ((۲۰۴))
.
پیامبر بزرگ اسلامر مى فرماید:افضلالجهادمن جاهد نفسه التى بین جنبیه , بالاترین جهاد, مبارزه با نفس و هواها و آمال آن است ((۲۰۵))
.
۲۲ـ کارخانه هاى غم انگیز دیپلمه سازى .
انـسـان متمدن کنونى با چراغ دانش , توانسته است تا حدى , زوایاى تاریک جهان را بنگرد و به حل بسیارى از معماها موفق شود.
اعماق دریاها را زیر پاگذاشته و برفراز آسمان ها بال گشوده است .
تـسـخـیر فضا از برنامه هایى است که دیر یا زود به مرحله اجرا در مى آید, مع الوصف , زیاد هم نباید مغرور شود.
مجهولات ما به مراتب بیش از معلومات است .
منظومه شمسى ما جزئى از کهکشان راه شیرى است .
قطر این کهکشان ها یک صدهزارسال نورى طول دارد و منظومه شمسى ما به فاصله سى هزار سال نورى از مرکز آن , قرارگرفته است .
وسعت جهان به حدى است که دانشمندان با دوربین هاى عظیم خویش , تا فاصله سى میلیارد سال نورى را مشاهده کرده اند.
به طور قطع در وراى این فاصله نیز تشکیلاتى است که ما ازآن بى خبریم .
همین کهکشان راه شیرى خودمان در هر۲۵۰میلیون سال یک بار برگرد مرکز خود مى چرخد.
اگر بخواهیم حرکت وضعى آن را به حرکت وضعى زمین ـکه به وجودآورنده شب وروز و مدت آن ۲۴ساعت است ـتشبیه کنیم , باید بگوییم هرشبانه روز کهکشان مذکور۲۵۰میلیون سال است .
زمین ما, جزئى بسیار کوچک از منظومه عظیمى است که خود جز بسیار کوچکى از کهکشان است .
مـا بـه نـوبه خود, جزئى ناچیز از این زمین خشخاش مانندیم , تو خود بنگر از این خشخاش چندى ! دکـتـر الـکـسـیـس کارل در کتاب انسان موجودناشناخته مینویسد:کسانى که کیفیات حیات را مـطـالـعـه مى کنند گویى در میان جنگل سحرانگیزى که درختان بى شمار آن دایما تغییر شکل وجـامـى دهـنـد, سـرگـردانـنـد و در بـرابر انبوه مطالبى که تفسیرآنها ممکن است , ولى تعمیم فرمول هاى ریاضى درباره آنها میسر نیست , خود را خسته وعاجز مى بینند.
از اشیاى دنیاى مادى هرچه باشند, ستاره یا اتم , فولاد یا آب , کوه یا ابر, مى توان بعضى از خصایص , مانند وزن و ابعاد فضایى را انتزاع کرد.
این مفاهیم انتزاعى که عوامل بحث علمى را مى سازد ـ نه کیفیات محسوس مشاهده اشیا ـچیزى جـز مـرحله مقدماتى علم , یعنى شکل توصیفى آن نیست و تنها طبقه بندى کیفیات یا فنومن ها را در بـرمـى گـیـرد, ولـى قـوانـیـن طـبیعى , یعنى نسبت هاى ثابت , وقتى که علم انتزاعى تر شد, نمودارمى شود ((۲۰۶))
.
تـازه اگـر هـم فـرض کنیم که از نظر جهان شناسى به پیشرفت هاى شگفت انگیز نایل آمده ایم و از زمـیـن هم پرواز کرده , به اعماق آسمان ها نفوذ کرده ایم ,در صورتى که از نظر اخلاق فقیر باشیم , براى ما افتخارى نیست .
دانشمند مذکورمى نویسد: علم بدون وجدان , چیزى جز ویرانى روح نیست ((۲۰۷))
.
ما نه تنها جهان بزرگ هستى را نشناخته ایم , بلکه خود را هم نشناخته ایم .
بدیهى است که شناخت خویشتن , براى ما ضرورت دارد.
در حال حاضر نتوانسته ایم به کشف نواحى مجهول روان خود توفیق یابیم .
حتى هنوز معماى روح , براى انسان حل نشده است .
از یک سو ملاحظه مى کنیم که اگر مغز ما از کار بیفتد, دیگر قدرت تفکر و ادراک و تخیل و حتى عـواطـف , از مـا رخـت بـرمى بندد, و از سوى دیگر,قاطبه خداپرستان , برخلاف مادیون , انسان را داراى روحـى مجرد ومنهاى بدن ـ که منبع عقل و عاطفه است ـمى دانند و معتقدند که بامرگ و فناى بدن , روح باقى مى ماند.
کدام یک صحیح است ؟ فعلابحث آن از حوصله این فصل بیرون است .
مـنـش و شـخـصیت ها, معجون بسیار غریبى هستند که عناصر اولیه آن را توارث و محیط تشکیل داده است .
تـار و پـودهـایى که در وجود ما تنیده شده است , به قدرى دراز و سردرگم است که گاهى حتى نـمـى تـوانیم به درستى تشخیص دهیم که از وراثت است یا محیط و اگر بدانیم از کدام یک است , نمى توانیم منشا آن را بیابیم .
ما داراى یک سلسله احتیاجات طبیعى هستیم که از طبیعت ما سرچشمه مى گیرد, و یک سلسله احـتـیـاجـات مصنوعى نیز براى خود ایجاد کرده ایم که از عادات ما سرچشمه مى گیرد و طورى اسـت کـه در بـقـا و سـعـادت ما تاثیرى ندارد و بنابراین , ساخته خودماست و نباید از ابتدا آنها را پایه گذارى کرده باشیم .
غالب افراد از تشخیص احتیاجات طبیعى و مصنوعى خود عاجزند.
دخـانـیـات و مشروبات را همچون موادغذایى , براى زندگى لازم مى دانند و موسیقى را همچون خـداپـرسـتـى و نیایش و دانش و حکمت , غذاى روح مى پندارند!بسیارند کسانى که خود را به یک مـوضـوع , بـه قدرى نیازمند مى بینند که با فقدان آن , دست به خودکشى مى زنند, شکست در یک امـتحان ,یا یک عشق یا یک مبارزه سیاسى بر سرجاه و مقام , آنها را به خودکشى وامى دارد و احیانا دچـار جـنـون یـا سـکـتـه قلبى مى شوند, در عین حال نشان مى دهند که داراى بدن و روح سالم نیستند, زیرا فردى که بدن و روح سالم دارد, خواهان زندگى است ((۲۰۸))
.
خـطر این نادانى ها نه تنها خودکشى و مرگ هاى آنى است , بلکه یکى از خطرهاى عظیم آن مرگ تدریجى است .
بـیـچـاره مردمى که در این مرگ تدریجى جان مى کنند و عمر حسابش مى کنند! به گفته دکتر الـکـسـیس کارل :عاداتى به وجودآورده اند که زندگى را غیرممکن مى سازد, مثلاتراکم توده هاى مـردم در شـهـرهـاى صـنـعتى , وحذف شرایط طبیعى زندگى و رواج الکلیسم , و پایمال کردن اصول اخلاقى ((۲۰۹))
.
سن روانى .
بـدیـهـى اسـت کـه ایـن جـهل و عدم اطلاع از راه ورسم صحیح زندگى و احتیاجات طبیعى و مـصـنوعى , در مساله آموزش و پرورش , انسان را به بلاهت مى کشاند و خانواده و مدرسه نمى تواند ـن طـورکـه بـایـد و شـایـد ـاز عـهـده وظـیـفه خود برآید, در نتیجه , مدارس و دانشگاه هاى ما بـه صـورت کـارخانه هاى غم انگیز دیپلم و لیسانس سازى درآمده است ! نسل جوان از نظر فکرى و عـواطـف انـسـانى , فقیراست , در حالى که کودکان انسانى بر وفق قوانین طبیعى , به خوشى بزرگ مـى شوند و گاهى قبل از آن که به وسیله خانواده و مدرسه تغییرشکل دهند,شور و شوقى دارند و مستعددوست داشتن و فداکارى در راه یک ایده و هدفند, شجاعت در آنان طبیعى است .
به آسانى عادت تازه رافرامى گیرند و از راستگویى ترسى ندارند, بدین جهت تصمیم به تغییر وضع طبقه جوان یک کشور, از نظر مسائل اصلى انسانى , امرى موهوم نیست ((۲۱۰))
.
گردانندگان امور کشورهاى جهان , فارغ التحصیل هاى مدارس و دانشگاه ها هستند.
فـرمـانـدهـان ارتـش هـاى خـونـخـوار, دانـشـنـامه و گواهینامه خود را از دست معلم و استاد دریافت کرده اند.
زورگویان و استعمارگران و متخلفین از اصول انسانى , محصول کار طراحان برنامه هاى آموزشى و پرورشى هستند.
حوادث زیادى در عصر ما روى داده است که عدم رشد صحیح طبقه جوان را اثبات مى کند.
تـنها دلخوشى ما به این است که عصر ما, عصر توسعه علم و ادبیات و هنر و فلسفه است , ولى اگر ایـنـهـا به قیمت نابودى ما تمام شود, چه سودى دارد؟!طبق آزمایشى که هرکس ((۲۱۱))
در سال ۱۹۱۷مـیـلادى , روى سربازان و افسران آمریکایى به عمل آورد, معلوم شد که سن روانى ۴۶درصد آنها,کمتر از سیزده سال است .
امروز هم به طور قطع این نقیصه اصلاح نشده است و شاید بدتر از سابق شده باشد, در این صورت , باید به حال مردم بى پناه ویتنام تاسف خورد.
اگر نظیر همین آزمایش در سایر کشورهاى جهان انجام گیرد, نتیجه اى بس ناگوار خواهدداد.
سـن روانـى بسیارى از مردم , کمتر از ده سال است و سن روانى بسیارى دیگر از دوازده یا سیزده سال تجاوز نمى کند.
اینها بازماندگان الکلى ها و بیمارى هاى آمیزشى و کم خردان و منحرفهاى اخلاقى هستند.
بـه طور قطع این عدم رشد صحیح و صغر فکرى و اخلاقى امروز, ناشى از تعلیم و تربیت نادرست است .
مى گویند: اگر چندتن را به طور ناگهانى از شهر عظیم نیویورک بربایند, شهر به صورت تعطیل درمـى آیـد و تـمام کارها مختل مى شود, یعنى درحقیقت , انسان هایى که بتوانند شهرى عظیم را اداره کنند, عده اى انگشت شمارهستند و سایر مردم چنین رشد و استعدادى ندارند.
در مورد سایر شهرها و کشورها نیز همین قاعده جارى است .
در حقیقت دنیاى ما دچار کمبود آدم است ! این کمبود, ناشى از نبودن اسلوب هاى کامل آموزشى و پـرورشـى اسـت , غـفـلت هاى بى جا و بى مورد ازطرف خانواده ها و اجتماع و دستگاه هاى تعلیم و تربیت ,مشکل قحطالرجال را به وجود آورده است .
بـسـیـارنـد کسانى که دوران نخستین کودکى رابراى تربیت و تعلیم , شایسته نمى دانند و گمان مـى کـنـند که تنها دوره کودکستان و دبستان و بهتر از همه ,دوره دبیرستان و دانشگاه براى این منظور شایستگى دارد, ولى روان شناسان معتقدند که نخستین روز تولد کودک , روز یادگیرى و پرورش اوست وجالب این است که گفته اند:یک روز, در یک سالگى خیلى بیشتر از یک روز در سى سالگى است !.
یکى از گویندگان ما نیز چنین فکرکرده و گفته است :.
هرکه کمتر شنید پندپدر ــــــ روزگارش زیاده پند دهد.
هرکه را روزگار پندنداد ــــــ تیر زهر آب داده , پنددهد.
راسـتـى اگـر طـفـلى را به حال خود گذاریم و به عدم رشد صحیح او در خانواده اهمیت ندهیم بـه امـید این که روزگار او را پنددهد و اگر روزگارش پندنداد! بگذاریم تیر زهر آب داده , پندش دهـد, چـه سـرنـوشـتـى خـواهـدداشـت ؟ جـامـعه از وجود ننگین و نکبت زاى او, چه ضررهایى خـواهدکرد؟چرا از قوانین صحیح زندگى اطاعت نمى کنیم ؟ چرا ظلمات بدبختى , زندگى ما را غـیـر قـابـل تـحمل کرده است و از نور سعادت محروم گشته ایم ؟به طور قطع اینها اثر عدم توجه به خداوندى است که قرآن درباره اش مى گوید:.
اللّه ولـیـالـذیـن آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم منالنور الیالظلمات , ((۲۱۲))
خداوند, دوست مردمى است که ایمان آورده اند.
آنـهـا را از ظلمات به سوى نور خارج مى سازد, و کسانى که کافرشدند, یارانشان سرکشانى هستند که آنها را از نور به سوى ظلمات خارج مى سازند.
در ایـن جا براى توجه خوانندگان محترم به وظیفه اساسى و مهم پدران و مادران در مورد تربیت فـرزنـدان , لازم اسـت کـه بـه ایـن آیـه شـریـفـه تـوجه شود:یاایهاالذین آمنوا قوا انفسکم واهلیکم نارا, ((۲۱۳))
اى کسانى که ایمان آورده اید, خود و خانواده هاى خود را از آتش نگه دارید.
در روایـات , تـاکـید شده است که انسان باید خانواده خود را به راه راست وادارکند و از آنها به طور کامل مراقبت نماید.
در تـفـسـیـر کنز الدقائق , ذیل همین آیه , نقل شده است که مرد مسلمانى پس از نزول آیه فوق در حـضور پیامبر اسلام گریه مى کرد و مى گفت : من ازحفظ خودم عاجزم ,چگونه مى توانم از عهده خانواده ام برآیم ! فرمود:حسبک ان تامرهم بما تامر به انفسک و تنهاهم عما تنهى عنه نفسک ,براى تـوکـافـى اسـت که آنها را به آنچه خود را امر مى کنى , امر کنى و از آنچه خود را نهى مى کنى , نهى کنى ((۲۱۴))
.
ابوبصیر مى گوید: به امام صادق (ع ) عرض کردم : خودم را حفظ مى کنم , خانواده ام را چگونه حفظ کنم ؟ فرمود: تامرهم بما امرهم اللّه وتنهاهم عمانهاهم اللّه عنه , فان اطاعوک کنت قد وقیتهم وان عـصـوک فـکـنـت قـد قضیت ما علیک , آنها را به آنچه خداوند امر کرده , امر و از آنچه نهى کرده , نهى مى کنى .
اگـر تـو را اطـاعـت کـنـنـد, آنـهـا را حفظ کرده اى و اگر نافرمانى کنند, وظیفه خود را انجام داده اى ((۲۱۵))
.
۲۳ـ مدرسه یا خشتى که از اول , کج نهاده اند!.
شـایـد تـا نـیـم قرن پیش , براى زندگى راه هاى مختلف وجودداشت و دشوار بود که یک متفکر اجـتماعى بتواند براى رسیدن به یک زندگى ایده آل ,شاهراهى انتخاب کند, واگر چنین انتخابى هم امکان داشت , به صورتى بسیار کلى و عمومى و مجمل بود, مثلا شاعرى مى گفت :.
همت بلنددار که مردان روزگار ــــــازهمت بلند به جایى رسیده اند.
ولـى در عـصـر مـا ایـن شـاهراه , با دقتى بیشتر و برنامه اى وسیع تر و بودجه اى افزون تر, انتخاب شده است ونوباوگان هر ملت و مملکتى ناگزیرند از این راه به مقصد برسند.
آرى مدرسه , شاهراهى است که کودکان را از محیط محدود و بسته خانواده وارد اجتماع مى کند و خـانـه امید همه پدران و مادران و وسیله رشدقواى همه کودکان و سازنده سلول هاى اصلى پیکر یـک اجـتـمـاع سـالـم و بـا نـشـاط و زنـده اسـت , ولـى کـدام مدرسه ؟! آیا مدارس کنونى جهان توانسته اندآن طور که خواست همه روشنفکران است , باشند یا نه ؟ اگر مساله را نه در دایره وسیع جـهـانـى , بلکه در دایره محدود مملکت خودمان بررسى کنیم ,آیا مدارس ما تاکنون چنین ثمرى داشته اند و آیا توانسته اند خواسته هاى پدران و مادران و به طور کلى , اجتماع و سرانجام آنهایى که همه مدارس و تشکیلات مربوط به آن براى آنان به وجود آمده است , راضى کنند؟ با کمال تاسف , باید بگوییم :نه ! و این مطلبى است که از بررسى جراید کشوربه خوبى روشن مى شود.
روزنـامـه کیهان در گزارش شماره۷۵۲۹ , مدرسه را به عنوان خشت کج ! توصیف مى کند, سپس مى نویسد:کمبود معلم و دبیر, کهنگى کتاب ها وجزوات درسى ومشکل جا, مسائل اساسى آموزش ابتدایى و متوسطه است .
کتاب هاى درسى با اغلاط فاحش و مطالب خرافى , نمى تواند پاسخگوى نیازهاى حاضر باشد.
در تهیه کتب درسى باید معلمان با سابقه و روان شناسان شرکت داشته باشند.
در این جا براى نمونه کتاب فارسى سال اول متوسطه را شاهد مى آوریم .
ایـن کـتـاب صرف نظر از آن که فوق قوه و استعداد دانش آموز کلاس اول متوسطه ((۲۱۶))
است و متون کاملامشکل براى آن انتخاب شده , داراى پاره اى از داستان هاى خرافى و دور از حقیقت است .
مولفان این کتاب , دلخوشند که مطالب آن را از متون قدیم انتخاب کرده اند, اعم از این که مطلب صحیح باشد یاغلط.
راسـتـى جـاى آن است که بر حسن انتخاب آنان صدها آفرین فرستاده شود! طفلى که تازه قدم به دبـیـرسـتان مى گذارد و مى خواهد بفهمد که بر قرآن کریم چه تفسیرهایى نوشته شده است , براى اولـیـن بـار بـا تـرجمه تفسیر طبرى که مولفین کتاب با تحقیق و کنجکاوى فراوان طبق ذوق و سلیقه خودقسمتى از آن را انتخاب کرده اند,آشنا مى شود.
گواین که این قسمت از منابع بنى اسرائیل به نام تفسیر قرآن یادداشت شده باشد و نویسنده تفسیر نیز همچون مولفان کتاب قرائت فارسى , مطلبى رانسنجیده و نفهمیده در کتاب خود ضبط کرده باشد.
اکنون مطلبى را که هیچ ارتباطى با قرآن کریم ندارد, به نام تفسیر قرآن مطالعه فرمایید تا بدانید چگونه خانه پرورش و آموزش از پاى بست ویران است و ما همچنان به فکر نقش ایوان آن هستیم ! در آن جـا مـى نویسد: ابلیس گرد بهشت مى گردید و نگاه همى کرد, چون نگه کرد,مارى برون آمد ازبهشت .
و این مار چهار پاى داشت همچون چهار پاى شتر و ابلیس آن مار را گفت که من آدم را نصیحتى خواهم کرد سخت نیکو و مرا پیش او راه نمى دهند.
باید که تو مرا پیش آدم برى تا من این نصیحت را بگویم و او تو را سپاسدارى کند.
پـس آن مـار مرابلیس را به دهان خویش اندر جاى داد و ابلیس اندردهان ماررفت و مار او را پنهان رضوان , در بهشت برد و آن جا بنشاند و چشم ابلیس بر طاووس افتاد.
ابـلـیـس از آن طـاووس بـپرسید که آن درخت کدام است که خداى عز وجل , آدم را گفت از آن مـخـور؟طـاووس آن درخـت گـنـدم او را بـنـمود و گفت :این است بو ابلیس مرایشان را شتاب هـمـى کـرد بـه خـوردن آن و مـى گفت که زودباشید و از آن بخوریدبو چون گندم به حلق آدم فـروگذشت و به شکم رسید, آن حله هاى بهشت از ایشان فرو ریخت بپس از آن درخت هاى بهشت سرفرودآوردند و موى هاى این چهارتن به شاخ ‌هاى خویش برپیچیدندو هرچهار را ازبهشت بیرون انداختند.
مر آدم را به هندوستان انداختند به سرکوه سرندیب و مرحوا را به جده انداختند بر لب دریا از مکه بر هفت سنگ و ابلیس را به سمنان انداختندبه حدود رى و مار را بر اصفهان انداختند ((۲۱۷))
.
در چـنـیـن شـرایطى چگونه مى توان منتظربود که فطرت خداپرستى نوباوگان اجتماع ما زنده بماند و پس از پایان تحصیلات عالیه , افرادى صالح و باایمان باشند.
اصل چهارم از قطعنامه کنفرانس آموزش عالى رامسر مى گوید:اصلاح وضع آموزش عالى و امور دانشگاه ها, رابطه مستقیم و ناگسستنى با وضع آموزش ابتدایى و متوسطه دارد.
روزنـامه کیهان در همان شماره مى نویسد:سه مساله اساسى در زمینه آموزش ابتدایى و متوسطه ایران از دیرگاه مطرح است : ۱ـ مساله کادر آموزشى ,۲ـمساله جا, ۳ـمساله کتاب و جزوات درسى .
در زمینه این مسائل , عوامل فرعى ترى مانند شهریه , نام نویسى , عدم تجهیز مدارس , نقل و انتقال مـعـلـمـان و محصلان و امور دیگرى وجوددارد که به هرحال چون عوامل اصلى و تعیین کننده اى نیست , مى تواند در حاشیه این رپرتاژ باشد ((۲۱۸))
.
نقص کار مدارس .
در مـدارس و دانـشـگاه ها سعى مى شود که افراد, همچون انبار فرمول ومحفوظات دیگر, پرورش یابند.
گـاهـى هم به قهرمانان ورزش مدال داده , از آنها تجلیل مى کنند, اما هرگز روى عواطف آنها و جنبه هاى غیر عقلانى روان که زره شخصیت رامى سازد ((۲۱۹))
دقت نمى کنند.
آن انـدازه کـه بـراى نـمـره ریـاضـیـات و دروس علمى دقت مى شود, براى نمره نظم و انضباط دانش آموز دقت نمى شود.
نـاظم هاى دبیرستان ها و دبستان ها, منتظرند که با فرا رسیدن موسم امتحانات , سیاهه اى در این مورد تهیه کنند و تحویل دهند, بدون این که واقعادرباره نظم و انضباط برنامه اى وجود داشته باشد یا کوششى انجام گیرد, در حالى که :نظم درونى , همیشه پاداش خود را مى گیرد.
این پاداش , نیروست .
نیرو شادى مى آورد, شادى درونى , صامت و وصف ناپذیر که نغمه عادى زندگى مى گردد.
این وضع فیزیولژیکى و روانى هرقدر به نظرمعلمان واجتماع شناسان امروزى , غریب بیاید, مع هذا رکـن ضـرورى شـخصیت را مى سازد و همچون فرودگاهى است که روان مى تواند از آن به پرواز درآید واوج بگیرد ((۲۲۰))
.
على (ع )به فرزندش امام حسن (ع )فرمود:قلب جوان , همچون زمینى است که از زراعت خالى است ومى تواند هرگونه بذرى که در آن افشانده شود,بپذیرد و بپروراند, از این رو پیش از آن که قلب و عقل و استعداد تو قابلیت خود را بر اثر چیزهاى ناشایسته از دست بدهند و نتوانند بذر تربیت سالم را بپرورانند, به تربیت تو مبادرت کردم ((۲۲۱))
.
چـه خـوب اسـت کادر آموزشى ما بعد از پدران و مادران , این گفته را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار دهند و به این وضع نابسامان خاتمه بخشند!شماسرى به مدارس بزنید, مى بینید هر ساعتى دو بار زنگها به صدا در مى آید.
بـا بـه صـدا در آمدن نخستین زنگ , گروهى طفل بالغ ونابالغ از اتاقهاى غالبا تنگ وتاریکى ـکه کـلاسـش نـام داده اندـهمچون آهوان وحشى ورم خورده , بیرون مى ریزند و فضاى مدرسه را پر از غلغله مى سازند.
جز هیاهو و زد و خورد, چیزى نمى بینید و نمى شنوید.
دربـان مـدرسـه بـا تـمـام قـوا و نـیـروى خود, براى جلوگیرى دانش آموزان از فرار, مى کوشد و بلندگوى مدرسه مرتبا اعلام مى کند که از خروج آنهاجلوگیرى شود.
ناظم ها و روسا و مدیران با شلاق هاى زمخت خود, در گوشه و کنار, کمین کرده اند تا متخلفان را به سخت ترین کیفر مبتلا سازند و حسابشان را کف دستشان بگذارند! طولى نمى کشد که با به صدا درآمـدن دومـیـن زنـگ , دانـش آمـوزان کـه راه فـرار را بـه روى خـود مـسـدود مـى بینند و از طـرفى ممکن است یک غیبت غیر مجاز دردفتر برایشان ثبت کنند و احیانامنجر به اخراج آنها شود, به طرف کلاس ها هجوم مى برند.
تازه این کوشش هاى پى گیر و در عین حال خسته کننده , نه براى این است که انسان هاى واقعى و شـریـف تـحـویل اجتماع داده شود, بلکه صرفا به منظوراین است که از نظر نمره هاى درسى عقب نمانند و کارنامه قبولى خود را دریافت دارند.
اما افسوس !فى الحال ما در دنیایى به سرمى بریم که براى زندگى مساعدنیست .
در محیطى که با احتیاجات حقیقى جسم و جان ما تطابق نیافته است .
در دیـده مردم امروزى , راستگویى , وفادارى به قول و کار شرافتمندانه و خیانت نکردن به دیگران , مسخره مى آید.
مـعـلـمـان و استادان توجه نمى کنند که حس شرافت و حس اخلاق , خیلى مهم تر از موفقیت در امتحانات و کنکورهاست .
شاگردان نیز در این عدم توجه شریکند.
هرکس را که به وجود خوبى و بدى معتقد باشد, ساده مى دانند و هرکس بگوید که حسد به دیگران عـادت زشـتـى اسـت و آشـفـتـگى خانواده ومدرسه ,نشانه انحطاط است , همشهرى بدى در نظر مى آید ((۲۲۲))
.
در حـال حـاضـر, روزانـه هـزار نـفـر در دنـیـا خـودکـشى مى کنند ((۲۲۳))
و غالب آنها جوانان تحصیل کرده و درس خوانده و به خصوص دختران جوان هستند.
گاهى اوقات ملاحظه مى کنیم که کودکان خردسال به فجیع ترین جنایت ها دست مى زنند.
دخـتـر یـازده سـاله اى که به جرم خفه کردن دو دختر بچه خردسال , محکوم به حبس ابد شده بود گفت : من طرز خفه کردن طفل را از تلویزیون آموختم ((۲۲۴))
.
این است وضع دستگاه هاى تربیتى ما و وضع نوباوگانى که توسط این دستگاه ها تربیت مى شوند.
نـه تنها پدر و مادر و معلم , بلکه رادیو و تلویزیون و سینما و روزنامه و مجله وب در این گناه بزرگ شریک و در پیشگاه خداوند بزرگ مسوولند.
۲۴ـ عقل و عاطفه .
نقش غده ها.
این مساله مسلم است که روان ما داراى دو جنبه عقلى و عاطفى است .
هـمـان طـور کـه دسـتگاه پیچیده مغز ما منشا تفکر و تعقل است و سلول هاى بى شمار آن به طور اسرارآمیزى کار خود را به دقت انجام مى دهند,عواطف ما نیز در مغز براى خود جایگاهى دارند.
غده هیپوفیز ((۲۲۵))
که در کف مغز جاى دارد, به واسطه اهمیت زیادش , رئیس ارکستر بدن لقب گـرفته است و در حقیقت , فرمانرواى مطلقى است که به غده هاى دیگر دستور کار بیشتر یا کمتر مى دهد.
ترشح قسمت جلویى این غده , در رشد قامت و اعمال جنسى اثر دارد.
اگـر تـرشـح ایـن قسمت زیادتر از حد معمول باشد, شخص غول پیکر مى شود واگر ترشح از حد طبیعى کمتر باشد, فرد, قصیرالقامه مى شود.
ترشح قسمت عقبى این غده , در دخل و خرج بدن موثر است .
کـودکـى که زیاده از حد, چاق و از لحاظ اعمال جنسى دیر بالغ مى شود و تنبل و کند است , بر اثر بدکار کردن این قسمت از غده هیپوفیزاست ((۲۲۶))
.
امـا آنـچـه تـحـقـیـقـات دانشمندان پرده از روى آن برداشت , این است که قسمتى از مغز به نام هیپوتالاموس ((۲۲۷))
, منشا بروز کلیه عواطف و در واقع مرکز فرماندهى بدن مى باشد.
پس در درجه اول , هیپوتالاموس و در درجه دوم , هیپوفیز, بر کار غدد دیگر نظارت کامل دارند و اینها خود ـبه خصوص هیپوتالاموس ـبا ساختمان مغز ارتباط دارند.
غـده هـاى دیـگـر عبارتند از: غده تیروئید ((۲۲۸))
که در جلو گردن قراردارد و کمبود ترشح آن باعث خشکى پوست و شکنندگى و کم پشتى مومى شود.
کـودکـى کـه در راه رفـتـن , حرف زدن و نشستن بدون کمک کنداست , دچار کمبود ترشح این غده است .
ترشح بیش از حد آن باعث عصبانیت , کودنى , بهانه جویى و لاغرى کودکانه مى شود.
غـده سـورنـال یا فوق کلیوى , از غده هایى است که کار زیاد آن باعث فشارخون و زیادى مو و بلوغ زودرس و رشد بى حد و حصر دستگاه تناسلى وتنبلى آن سبب چاقى و زیادى املاح خون مى شود.
برخى از غده ها, مانند تیموس ((۲۲۹))
و پینال ((۲۳۰))
, فقط در دوره کودکى فعالیت مى کنند و به عقیده علماى فیزیولژى , مانع بلوغ زودرس هستند.
ادامـه کـار آنـهـا پـس از بـلـوغ , بـاعث مى شود آثار طفولیت , باقى بماند و قطع کار آنها در دوره طفولیت ,باعث فرارسیدن بلوغ زودرس مى شود.
غـدد جـنـسـى که با شروع کار آنها کودک وارد مرحله بحرانى بلوغ مى شود, رشد علایم و حالات ثانوى جنس , از قبیل ریزشدن صدا در مورد دختر وبم شدن صدا در مورد پسر و قدرت تولیدمثل و مو درآوردن صورت وب را به عهده دارد.
غدد شناسى , یکى از رشت;۱۲۷;رذچ& هاى علمى است و در این جا فقط هدف ما اشاره به اهمیت کار غده هاست .
بر اثر ارتباط میان غده هیپوفیز ـکه نماینده سیستم غدد داخلى است ـو دستگاه عصبى , بدن دچار عکس العملهایى مى گردد.
فـریـاد, تـرس , حـبس کردن نفس در سینه , بازشدن مردمک چشم ناشى از تعجب , سرخ شدن از شرم , تپش قلب ناشى از ترس و نگرانى , همگى شواهد ارتباط فکر و بدن است .
لـکـن , چـنـان چـه گـذشـت , قسمتى از مغز به نام هیپوتالاموس , مرکز فرماندهى بدن است , زیرا ترشحات خود را مستقیما وارد هیپوفیز مى کند.
هـیـپـوفـیـز نـیـز در کـیفیت ترشح سایر غدد, تاثیر مى کند:چون هیپوتالاموس , مرکز احساسات آدمى است که هر دقیقه ممکن است به علت ایجادعصبانیت یا تندخویى , کینه ورزى , حقد و حسد و سایر ناراحتى هاى روحى , تحریک شود.
مـسـلما تحریکات آن همان طورکه سبب تغییرات مخصوص در سلسله اعصاب نباتى مى شود, آثار خود را روى عروق و سایر انساج , به جا مى گذاردو ترشحات مخصوص خودش نیز تغییر مى کند و از لـحـاظ کـیـفـیـت و کمیت , سبب ایجاد تحریکات مخصوص در هیپوفیز مى شود واین غده نیز به سهم خود,ترشحات سایر غدد مترشحه داخلى بدن را کم یا زیاد مى کند و اثرات مخصوصى به جا مى گذارد.
پرورش به طور دوجانبه .
نـتـیـجـه بحث بالا این مى شود که مغز ما,هم مرکز عواطف و احساسات و هم جایگاه تعقل و تفکر است .
آرى حـجـم کوچک و ناچیز مغز عقل و عاطفه را به انسان ارزانى مى دارد و او را موجودى اشرف و اکمل مخلوقات مى سازد.
این جاست که بیش از پیش به اهمیت وارزش کار پدر و مادر و مربیان دیگر پى مى بریم .
آنان مسوولیتى عظیم و خطیر برعهده دارند و هرگز نمى توانند به طور یک جانبه کارکنند.
اگـر فـقـط بـه پرورش تفکر کودک بپردازند و ـچنان که در مدارس و حتى دانشگاه ها رسم است ـفـقط جنبه عقلانى و فکرى کودکان و جوانان موردتوجه قرارگیرد و کوشش براین باشد که آنها هـمـچـون دسـتگاه هاى ضبط صوت , حافظ فرمول ها و قوانین علمى و تاریخ و جغرافیا ونظریات علمى دانشمندان باشند, قسمتى از مغز را فلج و ضایع ساخته اند, چه نیمى از مغز را به کار انداخته ونـیمى دیگر را تعطیل کرده اند! بدون تردید, پرورش انسان کامل , به این است که مغز او ـکه مرکز عقل و عاطفه است ـدرست بارآید و هر دو جنبه مغزى او به طور دقیق به کارافتد.
اگربخواهیم فقط به یکى از این دو جنبه بپردازیم , کدام یک اهمیت بیشترى خواهدداشت ؟ عقل یا عـاطـفـه آیا بهتر این نیست که خانواده ومدرسه ـکه بزرگ ترین پایگاه تربیت هستند ـبراى این که به کودکان , شخصیت کامل و ممتاز ببخشند, عقل و عاطفه را مجموعا مورد توجه قراردهند؟ اگر بـنـا بـرتبعیض است , آیا امتیاز با تربیت عقل است یا تربیت عواطف ؟ پاسخ این سوال را بهتراست از زبـان دکـتـرآلـکـسـیـس کـارل ,فیزیولوژیست معروف فرانسوى بشنوید: نخستین اصل , پرورش عـقـلانـى نـیـسـت , بـلـکـه بـناى تاروپودى عاطفى در خویشتن است که تکیه گاه تمام عوامل درونى باشد.
ضرورت حس اخلاقى , کمتر از لزوم حس بینایى و شنوایى نیست .
باید عادت کنیم تا به همان دقتى که نور را از ظلمت و صدا را از سکوت مى شناسیم .
خوبى را ازبدى تمیز دهیم .
وانـگـهـى مـوظف شویم که از بدى پرهیز کنیم , ولى پرهیز از بدى ,مستلزم یک ساختمان بدنى و روانى خوب است ((۲۳۱))
.
روش رهبران مذاهب .
روى هـمـیـن اصـل است که مى بینیم پیشوایان ادیان آسمانى با این که مامور تعلیم و تربیت بشر هستند و احیاى عقل از وظایف مهم آنهاست , به مسائل اخلاقى و عاطفى , بیشتر اهمیت مى دهند.
در عـیـن ایـن کـه قرآن کریم در حدود ۷۵۰آیه در خصوص مسائل مربوط به علوم طبیعى , فلکى , ریـاضـى وبـ دارد, هـمه جا اصل را پرورش عاطفى واخلاقى قرار مى دهد و براین زیربناى محکم و شـالـوده اسـتـوار, یـک زنـدگـى سـالـم را پى ریزى مى کند و مسائلى را که سرانجام , ادیسن ها, لاپـلاس ها,فرویدها, فیتس جرالدها, تالس ها, ارشمیدس ها, گالیله ها, انشتین ها, زکریاى رازى ها, بوعلى سیناها وببه کشف آن نایل آمده و مى آیند, جز به طورضمنى مورد عنایت قرار نمى دهد.
بـدون تـردید, با داشتن اخلاق و عواطف سالم و داشتن استقامت و ثبات قدم و عزم راسخ و هدف بـلـنـد و هـمـت عـالـى ـکـه مـولود تربیت پیشوایان ادیان آسمانى است ـمى توان بر عالى ترین و ارجدارترین ارزش ها دست یافت .
پـیـشواى عالى قدر اسلام , هدف ماموریت خود را در یک جمله خلاصه مى کند: بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ((۲۳۲))
, من براى تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شدم .
بوعلى سینا که پیش از رسیدن به بیست سالگى , در همه علوم زمان خود, تبحر و تخصص یافته بود روزى در مـحـضـر ابـوعـلى مسکویه , صاحب کتاب تربیتى واخلاقى طهار;۱۲۷;رذچ& الاعراق , از دانشمندان معروف آن زمان گستاخانه گردویى به جلو او افکند و از اوخواست که مساحت آن را حساب کند.
ابـوعـلـى مـسکویه , قسمتى از کتاب مذکور را در جلو او گذاشت و گفت :اى جوان ! تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندى .
نـخـسـت اخلاق خود را اصلاح کن و سپس به من مراجعه کن تا مساحت گردو را براى تو حساب کنم ((۲۳۳))
.
نـوشـتـه انـد که این جمله براى تمام عمر, راهنماى اخلاقى و تربیتى بوعلى سینا شد و با به خاطر سپردن آن , هرگزاز جاده صحیح زندگى خارج نشد.
على للّه در ضمن نصیحتى به فرزند گرامى اش امام حسن مجتبى (ع ) تمام مطالبى که انسان را از نـظر عقل و عواطف کامل مى سازد, بیان مى دارد, منتهابه مطالب اخلاقى و عاطفى بیشتر اهمیت داده مى فرماید: فرزندم , چهار امر شخصى و چهار امر اجتماعى از من به خاطر بسپار.
بـا ایـن امـور هـر کـارى را انجام دهى براى تو زیانى ندارد: بالاترین بى نیازى ها خرد و بزرگ ترین نـیـازمـنـدى هـا فقر و وحشتناک ترین چیزها خودپسندى وگرامى ترین شخصیت ومنش , اخلاق نیکوست .
فرزندم , از دوستى بى خردان بپرهیز که چون بخواهند به تو سود برسانند, به تو ضرر مى زنند.
از معاشرت بخیلان خوددارى کن که آنچه به آن نیازمند باشى , از تو باز مى دارند.
از رفـاقـت بـدکـاران اجـتـنـاب کـن که تورا به چیز اندک مى فروشند و از همنشینى دروغگویان دورى کـن کـه آنـهـا همانند سراب , چیزهاى دور را براى تونزدیک و چیزهاى نزدیک را از تو دور مى سازند ((۲۳۴))
.
موسیه مى نویسد:باید براى شاگردان ثابت کرد که غیر از علم , چیزهاى قیمتى دیگرى نیز هست و جز تعلیم , وسیله طبقه بندى دیگرى براى اشخاص و ملت ها در کاراست .
اسـتعداد فنى , قوه ایجاد ثروت و وسایل رفاه عمومى , قابلیت اداره یا اختراع کردن و عوامل دیگر, همه , چیزهایى هستند که ارزش اجتماعى مهمى دارند.
بـالاى هـمـه ایـنـهـا و بـالاى عـلـم , عـامـل دیـگـرى وجـود دارد و آن عـبـارت است از تقوا و پرهیزکارى ((۲۳۵))
.
قـرآن کریم مى فرماید:ان اکرمکم عنداللّه اتقیهکم ((۲۳۶))
, گرامى ترین شما در پیشگاه خداوند, پرهیزکارترین شماست .
و امـام مـوسـى کـاظـم (ع ) فـرمود:احسن منالصدق قائله وخیر منالخیر فاعله , نیکوتر از راستى , گوینده آن و بهتر از نیکى فاعل آن است .
آرى !.
عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند.
مرد اگر هست به جز عارف ربانى نیست .
۲۵ـ از مادرى تا وزارت .
همه چیز در حال تحول .
دنـیـاى قرن بیستم , دنیاى نوآوریها ونوسازیهاست , از آلات و ابزار زندگى گرفته , تا خوراکى ها, نوشابه ها و پوشاکى ها, همه چیز دستخوش تغییر وتحول شده است .
قوانین و مقررات , هرلحظه شکلى دیگر به خود مى گیرد.
پـوسـتـه ضـخـیـم افـلاک بـطـلـمـیـوس کـه همچون زرهى پولادین و غیر قابل نفوذ زمین را مـحـاصره کرده بود, به آسانى شکافته شد و آپولوها, انسان دست وپا بسته زمین را در فضا به جولان درآوردند.
امـورى کـه در مـیـان جـوامع و ملل , مطلق و غیرقابل تغییر بودند, از اریکه قدرت مطلق بودن , سقوط کردند و جنبه نسبیت به خودگرفتند.
آرى , بـه جـاى اخـلاق مـطلق , اخلاق نسبى مطرح شد, هیپیسم و بیتلیسم , به دنبال فرویدیسم و اگزیستانسیالیسم , از پدیده هاى نوین قرن ماست .
زن نیز در این میان , بیکار ننشست .
او بـه جـاى این که به موازات تغییرات و تحولات , با احتیاط و حزم پیش رود و سنت هاى غلط را در هم بکوبد و آن چنان شخصیتى براى خود تحصیل کند که نه تنها محرومیت هاى گذشته را جبران کـنـد, بـلـکه به اوج افتخار و عظمت برسد, ناگهان از جاى خویش با یک جهش فوق العاده سریع حـرکـت کـرد, درسـت مـانند کسى بود که در یک پرتگاه مخوف قرارگرفته است و به یک جهش شـجـاعانه ـولى توام با حزم و احتیاط ـنیازمند است تا خود را ازپرتگاه خطر, نجات بخشد, ولى با هـمـه جرات و تهورى که دارد, بدون حزم و احتیاط, خود را به کام خطر مى افکند و براى همیشه گرفتارمى شود.
زن نیز چنین بود.
این جهش به سود او تمام نشد, بالعکس به کام خطرافتاد.
دنـیـا وقـتـى بـه خـود آمد که دیگر همه چیز تمام شده بود! دیگر ناله و فریاد پزشک , روان پزشک , جـامـعـه شـنـاس , دانـشمندان آموزش و پرورش وسرانجام پیشوایان ادیان , بى ثمربود, و در برابر گـوش هـاى سخن نشنو, آنچه البته به جایى نرسد, فریاد است ! لذت گمراه کننده قدرت و مقام , شهرت و نفوذ, پول و درآمد, زن را چنان به کام خود فروبرد که نتوانست با این هشدارها به خود آید و به وظایف خویش آشنایى پیداکند.
گفتند: تمام سلول هاى زن , همصدا, آمادگى خود را براى مادرى اعلام مى کنند.
نوشتند: زنى که فرزند بزاید, از زنى که فرزند نزاید, سالم تر است و زنى که فرزند خود را شیر دهد, از زنـى کـه فـرزنـد خـود را شیر ندهد,سالم تراست و زنى که فرزند را در آغوش بپروراند, از زنان دیگرسالم تر است , ولى گفته ها برباد رفت ونوشته ها به دست فراموشى سپرده شد.
کار به جایى رسید که وفادارى به همسر و خانواده , جاى خود را به خیانت و بى وفایى سپرد.
در تئاترها حتى امور جنسى به نمایش گذاشته شد.
در ایـن مـیـان , دسته بسیار محدودى هم برخى از مسندهاى حساس اجتماعى را احراز کردند, تا خارى باشند در چشم آنها که منکر فضیلت ,استعداد ونبوغ جنس زن هستند!.
قطب هاى زندگى .
مـى تـوان براى زندگى زن , دوقطب درنظر گرفت : یکى قطب مادرى و دیگرى قطب شهرت و قدرت و مقام .
شـکـى نیست که تمام مراتب دیگر, از قبیل شهرت ها و محبوبیت هاى سینمایى وبدر فاصله همین دوقطب , جا دارد.
در حالى که ممکن است برخى از زنان در قطب مادرى , احیانا مقام و شخصیت و شهرت اجتماعى هم پیداکنند و به مقام مادرى آنها هم لطمه اى وارد نیاید و زنانى هم بوده و هستند که جامع هر دو جنبه هستند, ولى متاسفانه تعداد اینها کم است .
زنانى که مادر واقعى باشند و با بصیرت و آگاهى وظیفه سنگین مادرى را عهده دار شده باشند, براى اجتماع بسیار ارزش دارند, ولى باز هم بایداعتراف کرد که تعداد این قبیل مادران زیادنیست .
هیچ بعید نیست اگر ادعا کنیم که زنانى که کمتر به دنبال مشاغل اجتماعى بوده اند, بهتر توانسته اند این بار سنگین را به منزل برسانند و در نتیجه ازنظر روحى و جسمى سالم تر و شاداب تر هستند و شـایـد بـراثر همین سلامت و شادابى , بهتر بتوانند بسیارى از محرومیت ها را تحمل کنند و آنها رانادیده بگیرند.
زن امروز, از قطب مادرى فاصله گرفته و در راه کسب قدرت و استقلال به تلاش افتاده است .
نـتـیـجه این تلاش ها کم وبیش به صورت فعالیت هاى ادارى , سیاسى , اقتصادى و اجتماعى ظاهر شده است .
اکـنون نیمى دیگر از پیکر اجتماع بشرى ـکه قبلا خانه نشین و زندانى بود ـاز زندان خانه رسته و دوشادوش مرد به تکاپو افتاده است .
گـوش شـیـطـان کـر و چـشـم حـاسـدان و بـداندیشان کور: در این راه , ظرف مدتى کوتاه , به پیروزى هاى درخشانى نایل شده و توانسته است دوشادوش رقیب خشن و کهنه کارخود, یعنى مرد به پیش بتازد و امیدمى رود که تدریجا بر حریف خود چیره شود.
کـیست که این پیروزى هاى درخشان و چشمگیر را نادیده بگیرد و اکنون که در این کشمکش ها و رقـابـت هـا و مـسـابـقات زنانه و مردانه , مرد شکست مى خورد و عنوان درخشان قهرمانى نصیب زن مى شود, از در ناچارى و لاعلاجى هم که باشد وارد نشود و زبان به تبریک نگشاید و تهنیت هاى قلبى خود را نثار قدوم زن ـکه با چتر مینى ژوپ , تمام عریان نشان داده مى شودـننماید؟! لکن اگر قـوانـیـن خـلـقـت , مـطیع خواسته هاى ما بود,هیچ مانعى نداشت که ما خودسرانه براى خود راه زندگى انتخاب کنیم .
چـه مـى تـوان کـرد؟ نـمـى توان در برابر قوانین دقیق خلقت , دهن کجى نمود؟چنین رفتارى , جز انحطاط و سقوط و پریشانى سودى ندارد.
سعادت , تنها یک راه دارد و آن هم هماهنگى نظامات جاودانى جهان خلقت است .
بـراى تکامل انسان , فقط یک قانون و یک فرمول مى توان به دست آورد, آن هم هماهنگى با ملکوت این جهان است .
زن بـراى رسـیـدن بـه سـعـادت و عـظـمـت , تـنـها وسیله اى که در اختیار دارد, اجابت دعوت سـلول هاى وجود خود اوست که فریادشان در حوزه شخصیت زن طنین اندازاست و او را به مادرى دعوت مى کنند.
این تنها وسیله اى است که براى زن , شرافت و افتخار به ارمغان مى آورد و بزرگان جهان را در برابر عظمتش به ستایشگرى وامى دارد.
نـاپـلـئون مـى گـفـت :مـادر بـا یـک دسـت گـهـواره و با دست دیگر دنیا را مى جنباند, دیگرى گـفـته است :مادرى بالاتر است از وزارت و وکالت , فردوسى ,حماسه سراى بزرگ ایران که گاهى بـدون هـیـچ چـشمداشت و هیچ انتظار پاداش , مقامات افسانه اى ایران قدیم را از قعر خاک به اوج فـلـک مـى رسـانـد وکمتر از کاهى و بزرگ تر از کوهى جلوه مى دهد, با بصیرتى کامل و تشخیص روشن گوید:.
زنان را بدو بس همین در هنر ــــــ نشینند و زایند شیران نر.
دانلود کتاب






مطالب مشابه با این مطلب

    روش های ترک کردن غیبت

    روش های ترک کردن غیبت/ دانشمندان اخلاق براى همه بیمارى‌هاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مى‌کنند: راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راه‌هاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مى‌شود.

    از کریم اهل بیت چه می دانید

    از کریم اهل بیت چه می دانید/ امام حسن(ع) نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند و دردِ دلِ آن‌ها را با جان و دل می‌شنیدند و به آن […]

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است

    از کجا بدانیم خداوند گناهان ما را بخشیده است/ خدای متعال راه اصلاح را به سوی انسان بازگذاشته، تا اگر به مسیر نابودی خویش رفته، بتواند آن را اصلاح کند و سعادت ابدی خویش را نجات دهد. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ […]

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟

    آیا می دانید عامل سعادت پسر یزید چه بود ؟ تربیت صحیح دینی ، عوامل مؤثر در شقاوت انسان را خنثی می‌کند. یعنی اگر به راستی جوانان با مسجد و روحانیت، مجالس دینی، رساله عملیه مراجع تقلید و نیز با کتاب‌های محتوی احکام، اخلاق […]

    آداب پیاده روی اربعین

    آداب پیاده روی اربعین/ اربعین مجلس روضه‌ای است که خود امام حسین(ع) برگزار کرده. شما باور می‌کنید که کسی هیأت‌داری کند، ولی برای اربعین کاری انجام ندهد؟! چون یک‌دفعه‌ای این سؤال پیش می‌آید که «اصلاً او برای چه هیأت‌داری می‌کند؟» شما باورتان می‌آید کسی […]

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا

    خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا و واقعه عاشورا امام حسین (ع) با این جمله شروع به خطبه کردند : “ولی من آن خدایی است که کتاب فرود آورده و هم او، ولی شایستگان است” ، راوی گوید با گریه خواهرش خطبه قطع […]




هو الکاتب


پایگاه اینترنتی دانلود رايگان كتاب تك بوك در ستاد ساماندهي سايتهاي ايراني به ثبت رسيده است و  بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت میکند و به هیچ ارگان یا سازمانی وابسته نیست و هر گونه فعالیت غیر اخلاقی و سیاسی در آن ممنوع میباشد.
این پایگاه اینترنتی هیچ مسئولیتی در قبال محتویات کتاب ها و مطالب موجود در سایت نمی پذیرد و محتویات آنها مستقیما به نویسنده آنها مربوط میشود.
در صورت مشاهده کتابی خارج از قوانین در اینجا اعلام کنید تا حذف شود(حتما نام کامل کتاب و دلیل حذف قید شود) ،  درخواستهای سلیقه ای رسیدگی نخواهد شد.
در صورتیکه شما نویسنده یا ناشر یکی از کتاب هایی هستید که به اشتباه در این پایگاه اینترنتی قرار داده شده از اینجا تقاضای حذف کتاب کنید تا بسرعت حذف شود.
كتابخانه رايگان تك كتاب
دانلود كتاب هنر نيست ، خواندن كتاب هنر است.

دانلود کتاب , دانلود کتاب اندروید , کتاب , pdf , دانلود , کتاب آموزش , دانلود رایگان کتاب


تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.


فید نقشه سایت

تمامی حقوق برای سایت تک بوک محفوظ میباشد